Share

زاوش جهانگرد ـ فیلم کوتاه کجاست جای رسیدن (۲۰۰۶) اثر عباس کیارستمی یکی از پانزده فیلم مجموعه فرش ایرانی است. زمان اثر حدود ۶ دقیقه است و تمامش یک نمای بلند است. در این مجموعه، قبل از شروع هر کدام از ۱۵ فیلم، امضای مولف و متن کوتاهی از هر کارگردان، در ارتباط با فضای اثرش، نشان داده می‌شود.

 

در ابتدا فیلم کیارستمی این شعر از سهراب سپهری آمده است: کجاست جای رسیدن / و پهن کردن یک فرش. سپس تصویر سیاه می‌شود. نخست باند صوتی به راه می‌افتد؛ صدای پرندگانی روی یک درخت، یا درون یک باغ بر تصویر سیاه و بعد باز شدن آرام از سیاهی به تصویر؛ دوربین در حال حرکت روی یک فرش است که بر زمین پهن شده، تصویر جز فرش چیز دیگری را در بر نگرفته و از آنجا که نقوش پرندگان جا به جا بر فرش نقش شده‌اند، مخاطب می‌پندارد صدای ابتداییِ پرندگان شاید بازسازی صوتی برای پرندگان منقوش بر فرش باشد. بازی سایه -روشن نور بر فرش، نتیجه تکان خوردن شاخه‌های درخت بیدی است که فرش زیرش پهن شده و ما شاخه‌ها یا پرنده‌های احتمالی روی شاخه را هرگز نمی‌بینیم؛ آیا پرندگان روی درختی که نشان داده نمی‌شود نشسته‌اند؟ فقط تخیل برانگیخته می‌شود.

ثانیه‌ای پس از اولین لحظه باز شدن دوربین به تصویر صدای روی تصویر گوینده سابق برنامه گلهای رادیو، روشنک شنیده می‌شود: «چشم بگشا». گویی سینما زنی است که مخاطب را به آرامی بیدار کرده؛ باز شدن تصویر از سیاهی. همچنانکه دوربین به پیش می‌رود تا به قاب بسته‌تری از جزئیات درون فرش برسد، موسیقی سنتی ایرانی بر صدای زن آغاز می‌شود. دوربین دو دور ۳۶۰ درجه بر خلاف جهت عقربه‌های ساعت از بیرونی‌ترین لایه به سمت درون، در فرش می‌چرخد، آن‌هم در کلوز آپ. نکته جالب توجه در این قسمت، انطباق باند صوتی و تصویر است؛ یعنی‌‌ همان شعری که توسط صداپیشهٔ رادیو خوانده می‌شود را – درست در لحظه خوانش – بر فرش می‌بینیم. با خود می‌گویم آیا باید میان مضمون این شعر کلاسیک فارسی و کلیت بصری اثر پیوندی در کار باشد؟ پاسخ مثبت است.

به سرو گفت کسی میوه‌ای نمی‌آری
جواب داد که آزادگان تهی دست‌اند

یا این بیت:

خوش آن روزی که زیر سایه بید
لب جو ما و دل بنشسته بودیم
سرود عشق می‌خواندیم از بر
لب از هر گفتگویی بسته بودیم

ظاهراً صحبت از آرزویی دیرینه است، و یادبودی، صحبت از یک گفتگوی عاشقانه است. اما چرا هیچ انسان یا دو انسانی را تاکنون ندیده‌ایم. آیا این صحنه استعاره‌ای از رانده شدن انسان از باغ بهشت به زبانی مینی‌مالیستی نیست؟ و آرزوی بازگشت به لذت و خوشی ازلی؟

دوربین در فرش به چرخش خود ادامه می‌دهد و با یک چرخش ۹۰ درجه‌ای تماشاگر موقعیت را بر فرش گم می‌کند. سپس دوربین آرام آرام و در انطباق با ریتم و سازبندی موسیقایی که حالا دیگر به آرایش ابتدایی‌اش بازگشته، عقب و بالا می‌رود، آنقدر عقب و بالا که کل فرش بر سبزه یا‌‌ همان چمنی که در شعر ذکرش رفت و زیر سایه‌‌ همان بیدی که باز در شعر از آن سخن گفته شد، دیده می‌شود. تنها چیزی که به راستی دیده نمی‌شود حضور انسان است؛ و این حضور با ما، با مخاطب کامل می‌شود. دقیقا مثل امضای کیارستمی در ابتدای فیلم که اسم خودش (عباس کیارستمی) را به خطی کودکانه و بدون نقطه نوشته است که هم باری از شیطنت و بازیگوشی دارد و هم نوعی از نادان‌نمایی است و هم اینکه تماشاگر نقطه‌هایش را کامل می‌کند.


در اینجا ذکر یک توضیح درباره‌ی عنوان متن پیشین‌ام درباره‌ی عباس کیارستمی با عنوان، «کیارستمی: یک راه حل برای یک واقعیت» در ارتباط با متن حاضر، به نظرم ضروری می‌رسد. هرچند که با توجه به خود آن متن، خواننده احتمالی به روشنی پی به این موضوع خواهد برد که تاکید من در آن عنوان بر کلمه «یک» است و نه واژه «راه حل»، و غرض تاکید بر جعلی بودن خودِ عنوان و فرم سینمای به اصطلاح واقعگرا بوده و بس، نه اعلام سبک کیارستمی به مثابه یک راه حل. یعنی کیارستمی؛ «یک» راه حل برای تنها و تنها «یک» واقعیت؛ واقعیتی که خود او از پس تجربیات زیستی و آزمودن‌های مکررش بدان رسیده و زاویه نگاه مختص خود را به آن‌ها دارد. در این فیلم کوتاه هم ما عملا با زبان سینما طرفیم. از افزودن صدای پرنده‌ها به باند صوتی و بازی نور و تاریکی در قاب بسته، تا حرکات کاملا فکر شده و دقیق دوربین که صرفا در صورت منطبق شدن بر زمینه صوتی معنا دارد. از جمله ابتدایی گوینده زن: «چشم بگشا!» تا جمله انتهایی: «همیشه شاد و همیشه خوش باشید» انگار با تعریف شدن یک داستان مواجه هستیم: همه این‌ها در عین تلاش برای فاصله‌گذاری و گریز از القای کیفیت نمایشی، وقتی کنار هم قرارشان بدهیم، واجد بُعد نمایشی هستند.

وقتی در ثانیه‌های آخر پلان-سکانسِ فیلم کجاست جای رسیدن، دوربین فضای خالی دو طرف این فرش را نشان می‌دهد، در واقع به تعداد تماشاگران و به اندازه تعداد خاطرات عاشقانه، تصور و تخیل ساخته می‌شود. شاید به زعم کیارستمی جایی برای رسیدن وجود ندارد و خود این حرکت دائمی از بیرون موضوع به درون پدیده‌ها منزلگاه واقعی است: نگاه به فرش از بیرون و بعد رفتن به درون آن و سپس، بازگشتن و با فاصله نگاه کردن به آنچه درونش را دیده‌ایم. و در این فیلم کیارستمی تلاش کرده درون و بیرون یک موضوع فرهنگی را در یک نما، به کمینه‌گرا‌ترین شکل ممکن به مخاطب نشان دهد. پس فیلم در ستایش از «راه‌ها» نیست، بلکه تهییجِ همگان به «راه رفتن» است؛ نمی‌شود نگاه را آموخت و آنگاه نشست و دید، نه، باید نگاه شد و این نگاه شدن جز از طریق در افکندن خود به ورطه تجربیات بی‌واسطه ناممکن است. و سرانجام اینکه، همه این موارد به ما می‌گویند که سبک کیارستمی، چه خوشمان بیاید یا نه، مختص خودش است، و برآمده از تجربیات و روش زندگی‌اش، و گرته‌برداری از او کاری است عبث.

در همین زمینه و در پرونده‌ی ویژه‌ی عباس کیارستمی در رادیو زمانه:

کیارستمی، یک راه حل برای یک واقعیت، زاوش جهانگرد

 

Share