Share

فرناز گل-نمایش «خانمچه و مهتابی» به کارگردانی هادی مرزبان که قرار بود از ۱۶ دی‌ماه اجرا شود، از یکشنبه ۱۹ دی‌ماه در سالن تئا‌تر مجموعه فرهنگی هنری آزادی روی صحنه رفت.

در این اثر نمایشی که آخرین نمایشنامه زنده‌یاد اکبر رادی است، گلاب آدینه‌، ایرج راد، فرزانه کابلی، سیما تیرانداز، صبا کمالی، یارتا یاران، سیروس همتی، زهره رستگار مقدم، لادن قناد، لادن سلیمانی، ‌علی خازنی، ‌ شبیر پرستار و سعید بصیری بازی می‌کنند.فرزانه کابلی طراحی حرکت، بهیه خوشنویسان طراحی لباس، یارتا یاران عکاس و سعید ذهنی آهنگسازی «خانمچه و مهتابی» را بر عهده دارند. مرزبان پیش از این اکثر آثار زنده‌یاد رادی نظیر «لبخند با شکوه آقای گیل»، «شب روی سنگفرش خیس»، «آهسته با گل سرخ»، «پائین گذر سقاخانه» و «باغ شب‌نمای ما» را به صحنه برده است. نقدی بر این نمایش را می‌خوانیم:

فرهنگ زمانه

 ———————————————–

نگاه تلخ و انتقادی اکبر رادی به پدیده‌ای به نام تهران و مزه‌ی گس شوخی‌های تلخ و گزنده و غمزه‌های بی‌روح زوجه‌های نمایش تا ته وجودم رفته بود. به دخترم گفتم یاد صادق هدایت افتادم؛ نویسنده‌ای که همه‌ی زوایای تاریک زندگی ما را می‌دید و روی کاغذ می‌آورد.

 

یک عصر سرد زمستانی که سوز سرما، دست و صورتت را می‌سوزاند، پشت در شرقی سالن تئا‌تر آزادی منتظر وا ایستادیم تا مسئول گیشه بیاید و راه‌مان بدهد داخل. بلیط رزرو کرده بودیم و از ترس اینکه بلیط را از دست ندهیم یک ربع هم زود‌تر رسیده بودیم. و چه مهمان نوازی گرمی! با خواهش و تمنا بعد از نیم ساعت یک در بزرگ آهنی باز شد و دست آخر بلیط را خریدیم و روی‌هم‌رفته یک ساعتی سر پا، در سرما وا ایستادیم تا در سالن را که گرم بود و جایی برای نشستن داشت باز کردند و ما داخل شدیم. مثل همیشه مدیریت سالن با بخش گیشه که ساعت کارشان با هم جور نبود، هماهنگ نبودند و این ناهماهنگی‌ها البته داستان همیشگی این آب و خاک است که دودش و حالا سوز وسرماش توی رگ پوست و جان مردم می‌رود.

راستش اسم نویسنده «اکبر رادی» و هادی مرزبان، کارگردان کافی بود تا بدترش را هم تحمل کنیم. اما وقتی نمایش را دیدم و با عجله از صحن میدان آزادی رد می‌شدم و حواسم بود که شرق و غرب میدان را گم نکنم، این‌بار نه سرمای بیرون که سرمای درون وجودم را پر می‌کرد. دلم می‌خواست‌ کاش تهران مثل پاریس بود و می‌شد تا یک و دو نیمه‌شب در نور کم‌رنگ کافه‌ها بشینیم و قهوه‌ی داغ بنوشیم و درباره‌ی آنچه دیدیم و شنیدیم گپ بزنیم.

نگاه تلخ و انتقادی اکبر رادی به پدیده‌ای به نام تهران و مزه‌ی گس شوخی‌های تلخ و گزنده و غمزه‌های بی‌روح زوجه‌های نمایش تا ته وجودم رفته بود. به دخترم گفتم یاد صادق هدایت افتادم؛ نویسنده‌ای که همه‌ی زوایای تاریک زندگی ما را می‌دید و روی کاغذ می‌آورد.

در «خانومچه و مهتاب» زنی را می‌بینیم که یک زن نیست و چند زن است در چند موقعیت اجتماعی و بهتر است بگوییم نمایش در واقع گویه‌ها و واگویه‌های نه چند زن که چند زوج است. همه‌ی این زوج‌ها با مکانی به نام «سعادت‌آباد» به نوعی به هم مربوط می‌شوند. به‌راستی سعادت‌آباد اشاره به کجا دارد و اکبر رادی در آخرین نمایشنامه‌ای که نوشت و از خود به جای گذاشت چه می‌خواهد بگوید؟

سعادت‌آباد در نمایش «خانومچه و مهتاب» روزی تفرجگاه شاهان بود و سپس آن را به قصد خریدن کنیزی زیبارو فروختند و بعد آن را پشت قباله‌ی عروس یک شازده که نوکر دربار بود انداختند و آن‌گاه آن را رشوه دادند به سفارت فرانسه تا موقعیت شغلی به‌دست بیاورند و آن را باز فروختند که خرج بازی در قمارخانه‌های فرنگ را تحصیل کنند، و آخر سر هم برای سعادت‌آباد برج و بارویی ساختند و آن را به یک آسایشگاه تبدیل کردند. زنی حالا در این آسایشگاه بستری شده است و اوست که داستان زندگی‌اش و تاریخ سعادت‌آباد را برای ما تعریف می‌کند.

ساده‌انگارانه است اگر «خانومچه و مهتاب» را یک اثر فمینستی بدانیم که می‌خواهد مصائب زنان را بازگو کند. در سراسر اثر همه جا زوج‌هایی هستند فاقد روح و اصالت و جالب‌تر اینکه همه‌ی زوج‌ها عقیم هستند و تنها کودک نمایش همانی است که او را به گدایی می‌برند.

همه‌ی زوج‌ها در این نمایش، از شاهزاده قاجار و همسرش گرفته تا هنرمند نقاش و زن نویسنده و آموتی مستراح پاک‌کن و زنش تکه‌هایی بریده شده از تاریخ‌اند، بی‌پیشینه وبی‌ریشه که لحظاتی بر صحنه می‌آیند و می‌روند و تماشاگر رد پای مشترکی در زندگی همه‌ی آنها می‌بیند. سعادت‌آباد که می‌بایست محل سعادت‌شان باشد و نقطه مشترک زندگی‌شان و حاصل زندگی‌شان است، هیچ در هیچ است و حتی بد‌تر از آن ماری است که زن می‌زاید. به‌راستی رادی در آخرین اثرش چه حس تلخ و گزنده‌ای به ما منتقل می‌کند و چه بی‌پروا می‌خواهد ما را از خواب خرگوشی که در آن فرورفته‌ایم برهاند. آیا رسالت یک هنرمند چیزی غیر از این است که واقعیت‌ها و حقیقت‌های زندگی مردم را بنمایاند؟

در همه‌ی دیالوگ‌های نمایش، بیگانگی وجه بارز و نمادین ارتباط بین آدم‌هاست. آدم‌ها آن‌قدر با هم بیگانه شده‌اند که حتی هم را نمی‌شناسند؛ کجا که به یگانگی برسند؟ آنها هم با یکدیگر بیگانه‌اند و هم با گذشته و تاریخ‌شان؛ آدم‌هایی بی‌هویت و ریشه.

رادی و سپس مرزبان در این اثر خوب توانسته‌اند گسست نسل‌ها در گستره‌ی تاریخ را به نمایش بگذارند. برای مثال در صحنه‌ای از این نمایش پیرزنی را می‌بینیم که بر چرخ نشسته و رهگذران بیگانه با هم، هر کدام با موبایلی در دست که نمادی از ارتباط است به سرعت از کنار هم و از مقابل پیرزن می‌گذرند. آنها نه درکی از همراهان خود دارند و نه درک و ارتباطی با پیرزن که نمایانگر نسل‌های پیشین است. به‌راستی آیا می‌شود تا گذشته‌مان را نشناسیم وبه‌درستی آن را تحلیل و ارزیابی نکنیم، خودمان را در شرایط فعلی بشناسیم؟ به‌راستی آیا می‌شود تا خود را نشناسیم یکدیگر را بشناسیم؟ و آیا تا یکدیگر را نشناسیم، به زبان مشترکی برای درک و و ارتباط با هم دست پیدا می‌کنیم؟ خیابان که نمادی است از زندگی اجتماعی ما، محل گذر سریع رهگذران بی‌ارتباط با هم است و نشانگر نسلی است که زوج‌هایش یکدیگر را درک نمی‌کنند؛ زوج‌هایی که در ساده‌ترین شکلش خانوادهای ما هستند و در شکل استعاره‌ای آن، همه‌ی آن تجمع‌هایی را نمادین می‌کنند که می‌‌بایست منشأ دگرگونی و زایش و نواندیشی و خلاقیت باشند، اما در واقع سترون هستند و اگر هم زایشی در آنها اتفاق بیفقتد، ماری می‌زایند، آن هم بعد ازسال‌ها انتظار و انتظار.

Share