Share

شهرنوش پارسی‌پور- دوستان زیادی در رابطه با برنامه‌ی «حکومت‌های سلطنتی خجول»، «اندیشه‌ورزی» (کمنت دادن) کرده بودند که من در این‌جا کوشش خواهم کرد تا جای ممکن به آنها پاسخ بدهم.
شماری گفته بودند چون من از طایفه‌ی قاجار هستم از لقب شاهزاده خوشم می‌آید. دوستان عزیز، این واقعیتی است که من از طایفه‌ی قاجار هستم، اما بسیار آرزو داشتم پدرم یک مرده‌شور بود تا ببینید چگونه به او افتخار می‌کردم. در همین رابطه دوستی نوشته بود فکر کنید کسی پدرش حمال بوده. آیا درست است ما او را حمال‌زاده بنامیم؟ دوست عزیز، ما اگر در یک جامعه‌ی متعالی زندگی بکنیم چه اشکالی دارد که با افتخار بگوییم پدر من یک حمال یا حمال‌زاده بوده است؟ می کوشم این گفتمان را باز کنم:

 

یک شب در زندان گفتمان جالبی در گرفت. شماری از زندانیان را عقیده براین بود که باید مشاغلی از قبیل مرده‌شویی و سلاخی را از مجموعه‌ی مشاغل حذف کرد و در عوض همه‌ی مردم به نوبت به عنوان مرده‌شور و سلاخ انجام وظیفه کنند. من به فکر فرو رفتم که این کار چگونه ممکن است. چنین به نظرم رسید که در شهری مثلاً به گستره‌ی تهران باید وزارتخانه‌ای تاسیس شود که کارش تنظیم مرده‌شویی باشد و ترتیبی بدهد که هر شهروند در عمر خود حداقل یک‌بار مرده بشوید و یک‌بار سلاخی کند. البته روشن است که هردوی این کارها تخصصی هستند و به ترتیبی باید انجام شوند که به مرده‌ای که شسته می‌شود و به حیوانی که ذبح می‌شود کمترین صدمه را وارد کنند. پس هر فردی باید دوران آموزشی را ببیند تا برای این کارها ورزیده شود. براین پندارم که اگر بخواهیم چنبن وزارتخانه‌هایی را تاسیس کنیم مخارج هنگفتی را به گردن جامعه گذاشته‌ایم. بعد هم در عمل این اتفاق خواهد افتاد که آدم‌های زرنگ با پرداخت پول از زیر بار این کارها درخواهند رفت و کم‌کم باز گروهی مشخص این کارها را انجام خواهند داد. ابن مسئله را در مورد کار سپوری شنیده‌ام. ظاهراً این شغل دارای حقوق بسیار گزافی است. آنقدر که شخصی که این کار را انجام می‌دهد می‌تواند زندگی بسیار خوبی داشته باشد. در عوض در جامعه مسئله به این صورت اتفاق می‌افتد که افراد زرنگی به عنوان سپور استخدام می‌شوند و حقوق می‌گیرند. بخشی از این پول را برای خود برمی‌دارند و شخصی را اجیر می‌کنند که به جای آنها سپوری کند و گویا تا چند دست این کار جابه‌جا می شود تا درنهایت شخص فقیری با یک‌چندم حقوق اصلی این کار را به عهده بگیرد و همیشه شرمنده باشد که دارد کار حقیری را انجام می‌دهد.

اما آیا کار است که به انسان شخصیت می‌دهد یا انسان به کار شخصیت می‌دهد؟ در این مورد تنها یک مثال می‌زنم امیدوارم مسئله روشن بشود. ۱۶ سال پیش که در تهران بودم گاهی در خیابان یوسف‌آباد به یک کله‌پاچه فروشی می‌رفتم. در عرف جامعه کله‌پاچه فروشی کار حقیری است، اما این مرد جوان که این کله‌پاچه فروشی را اداره می‌کرد به این کار شخصیت داده بود. کله‌پاچه فروشی او بسیار تمیز بود. اغلب می‌شد کسی را دید که دارد شیشه‌های پنجره را تمیز می‌کند. میزها از پاکی برق می‌زد و ظرف‌ها به‌قدری تمیز بود که آدم حظ می‌کرد. مرد جوان کله‌پاچه فروش لباس بسیار مرتبی به تن داشت و با دقت و حوصله ظرف شما را پر می‌کرد. به‌قدری از خوردن خوراک در آنجا لذت می‌بردم که گاهی فکر می‌کردم کاش دختری داشتم و به این مرد جوان به همسری می‌دادم. امروز که سال‌ها از این ماجرا می‌گذرد مطمئن هستم که این مرد ابتکاراتی انجام داده است که حرفه‌ی خود را بهبود بخشد. روشن بود که او روزی به خودش گفته بود: ببین پسر، کار تو کله‌پاچه فروشی‌ست، پس بکوش این کار را خوب انجام دهی.
درست است عزیزم. هرکاری به جای خود محترم است و انسانی که کارش را خوب انجام می‌دهد باید به خودش افتخار کند، حتی اگر کارش مرده‌شویی باشد. اما یک نکته هم درباره‌ی انقلاب بگویم. دوستان عزیز انقلاب حقیقی ممکن نمی‌شود مگر زمانی که تحول تکنولوژیکی رخ بدهد. اگر چهار برده‌ای که تخت فرعون را بردوش می‌گرفتند به همراه دیگر بردگان قیام می‌کردند ناگهان هرچهار نفر با هم تخت روان فرعون را ول می‌کردند و به‌به! فرعون سقوط می‌کرد و چه بسا به درک واصل می‌شد. اما بعد که شورش آرام می‌گرفت بردگان با هم توافق می‌کردند و بهترین برده را به عنوان فرعون برمی‌گزیدند. البته فرعون قبلی را هم برده می‌کردند، اما خیال‌تان را راحت کنم که جز گزینش یک فرعون دیگر چاره‌ای نداشتند، چرا که تحول تکنولوژیکی رخ نداده بود و چاره‌ای جز گزینش یک فرعون دیگر نبود. روشن است که این فرعون جدید مدتی پیاده راه می‌رفت تا بردگانش شاد شوند. بعد البته خود بردگان داوطلبانه او را بر تخت روان می‌نشاندند. این یعنی دیگ آش را هم زدن و نخود و لوبیاها را جابه‌جا کردن. انقلاب حقیقی البته در زمانی در مصر رخ داده که «اسب» وارد این کشور شده. اسب فرصتی فراهم می‌کند که ارابه بسازیم (انقلاب تکنولوژیکی). حالا دیگر ضرورت ندارد که چهار برده تخت روان را بکشند. روشن است که در این‌جا می‌توان در نظام فرعونی تحولی اساسی به‌وجود آورد. اما یک واقعیت گم نشود: فرعون نام عوض می‌کند، اما مفهوم رهبری به جای خود باقی خواهد ماند.

عملی که ما در سال ١٣۵٧ انجام دادیم همین عمل بود. غربی‌ها ۹۹ درصد اختراعات و اکتشافات جدید را انجام داده بودند، اما ما به دلایل پرشمار تاریخی و جغرافیایی از مسیر شرکت در این تحولات بیرون مانده بودیم. ما دچار این توهم شده بودیم که اگر نظام جمهوری را جانشین پادشاهی کنیم ناگهان همه‌ی کارها درست خواهد شد. این درحالی بود که بدنه‌ی اصلی جامعه در رقم ۷۰ درصد ابداً آماده‌ی چنین تحولی نبود. همین بدنه است که در رفراندوم: جمهوری اسلامی، آری یا نه، پاسخ آری داد، بی آن که یک لحظه اندیشیده باشد این یعنی چی. حالا نتیجه‌اش روشن می‌شود. در هر هشت ساعت یک نفر را اعدام می‌کنند تا دو روز بیشتر حکومت کنند. بحث اصلاً برسر این نیست که پادشاه ایران چه موجودی بود، اما قطعاً برسر این بحث هست که او فدای اصلاحاتش شد. به راستی حرف آیت‌الله خمینی چه بود؟ چرا با انقلاب سفید مخالفت کرد؟ مگر نه این بود که با حق رای زنان و اصلاحات ارضی مخالف بود؟ مگر نه این است که امروز جمع قابل تاملی از مردان دوزن و سه زن می‌گیرند و از وجود آیت‌الله خود کیف می‌کنند؟
صمیمانه و دوباره این پرسش را مطرح می‌کنم: آیا برای رشد پیدا کردن و تعالی، حکماً و حتماً باید در نظام جمهوری زندگی کرد؟ آیا اگر کشوری همانند ایران در «ناف» دنیا قرار گرفته باشد می‌تواند همانند ایالات متحده امریکا که از دو سو به اقیانوس و از بالا به خواهر زیبایش کانادای بی‌خطر محدود است و از جنوب به مکزیکی که در برابرش یک دیوار کشیده دارای دموکراسی باشد؟ آیا فکر نمی‌کنید ما باید دارای حکومتی ویژه‌ی خودمان باشیم و نه حکومتی به تقلید از کشوری دیگر؟ البته جمهوری اسلامی ظاهراً دارای الگوی ویژه‌ای ست؛ اما برای حفظ این الگو هر هشت ساعت یک نفر را اعدام می‌کند. به راستی آیا به زحمتش می‌ارزد؟

مجبورم دوباره تکرار کنم که این جانب نه سلطنت‌طلب و نه جمهوری‌خواه هستم. فقط داریم بحث می‌کنیم. من نتوانستم به همه‌ی پرسش های شما پاسخ بدهم، پس بحث را ادامه خواهیم داد. راستی یک مسئله‌ی دیگر: آیا می‌دانید یک نظام سلطنت انتخابی هم وجود دارد؟ حداقل در یک جای دنیا هست که پادشاه را برای دوران مشخصی انتخاب می‌کنند. آیا هرگز به این امکان اندیشیده‌اید؟ مثلاً فکر کنید یک دختر بلوچ شش، هفت‌ساله، از فقیرترین طایفه، برای ۱2 سال به عنوان پادشاه انتخاب شود و هدف جامعه بر این قرار گیرد که بی‌سوادی را ریشه کن کند و بهترین زندگی را برای کودکان فراهم کند؟ نظر شما چیست؟

 

سرگذشت، مسائل و داستان‌های زندگی خود را به ایمیل خانم شهرنوش پارسی‌پور ارسال کنید:
shahrnush.parsipur@googlemail.com

Share