Share

محمدرضا نیکفر – فرهنگ، از دید دوستدار "ما" است، یک "ما"ی تاریخی. "من" نمی‌توانم بیندیشم، چون "ما" نمی‌توانیم بیندیشیم. تشخیص بیماری زمانه به سبک دوستدار بر پایه‌ی استدلالی از همین دست است. به باور او اندیشیدنِ "من"های روزگار ما امری ممتنع است، زیرا "ما"ی تاریخی این "من"‌ها ناتوان از اندیشیدن است. از این بخش به بررسی این "ما" و درکی از تاریخ که این "ما" موضوع ثابت آن است، می‌آغازیم.

 

فرهنگ همچون سوژه‌ی جمعی

 

۷۹. موضوع کار آرامش دوستدار، نه پرداختن به فردوسی و ناصرخسرو و حافظ و میرزاآقاخان کرمانی و آل احمد و دیگران، بلکه یک فرهنگ است که آن را − بی آنکه آشکارا بگوید و استدلال آورد − همچون سوژه‌ی جمعیِ (collective subject) همگنی برمی‌رسد، به عبارت دیگر، همچون ذهنی در بر گیرنده‌ی ذهنهای جزئی و روند‌های ذهنی موردی.

 

این دید دو اشکال دارد:

− به وجود یک کُلِ همگن باور دارد که گویا همچون وجودی فردی بررسی شدنی است؛
− این یگانه را همچون ذهن می‌بیند و درباره‌ی آن با مقوله‌های فلسفه‌ی آگاهی داوری می‌کند.

دوستدار، سروش، طباطبایی

در این مورد کسان دیگری با دوستدار همنظر هستند. از معاصران می‌توانیم از عبدالکریم سروش و سید جواد طباطبایی نام ببریم.

 

سروش سنت را همچون یک ذهنِ کلی در نظر می‌گیرد که در آن عقلانیت سستی گرفته است. توصیه‌ی او بر پایه‌ی فلسفه‌ی آگاهی، توصیه‌ای تربیت‌شناسانه است: این شاگرد کندذهن‌شده باید به مدرسه‌ی اعتزال برگردد و از نو عقلانیت بیاموزد تا بتواند عقب‌ماندگی خود را جبران کند.

 

طباطبایی یک روح ایرانی در نظر می‌گیرد که تصور می‌کند اگر تاریخ اندیشه‌ی سیاسی‌اش را بنویسد و نشان دهد که چگونه به انحطاط گراییده و دچار امتناع تفکر شده، راه علاجی برایش پیدا می‌شود که شرط مقدم آن مجهز شدن به فلسفه‌ای است بنیادسازِ یک تاریخِ اندیشیده.

 

پس این سه تن − دوستدار، سروش و طباطبایی − در یک چیز مشترک‌اند: ذهنی را، مغزی را یا باز به زبان استعاره شاگردی را در مقابل خود دارند و درباره‌‌اش نظر می‌دهند: سروش وی را به تجدید درس اعتزال فرا می‌خواند، طباطبایی معتقد است که ریشه‌ی فتور فکری شاگرد را که دریافتیم، وی را – لابد − با تکانه‌ای بیدار خواهیم کرد، و دوستدار خیال همه را راحت می‌کند و می‌گوید این بچه از اول کودن بوده است و هر چه کنید مشکلش که امتناع تفکر است، حل نخواهد شد.

 

ایدئولوژی ایرانی

 

این سه روشنفکر ایرانی در تصور از وجود یک "خود" که بایستی آن را شناخت، با پیشینیانشان همنظرند، از جمله با علی شریعتی و جلال آل احمد. اینان نیز می‌خواستند ما را به "خود" برگردانند.

 

فرق نسل جدید خودجویان با نسل پیشین در این است که امروزیان به عقلانیت بهای بیشتری می‌دهند و دور افتادن از عقل را نشانه‌ی انحطاط می‌دانند، ولی شریعتی و آل‌احمد و نیز فردید تأکید بر ایمان داشتند. پیش از آنان، این "خود" داستان دیگری داشت. تصور می‌شد با عِرقِ ملی بیدار می‌شود و بر سستی‌اش غلبه پیدا می‌کند. ایمانی که در دهه‌ی ۱۳۴۰ کشف شد، خود روایتی از این عرق ملی بود و باز این عرق ملی است که این بار سرخورده از ماجراهای اخیر به عقل رو می‌آورد.

 

می‌توانیم قایل به وجود یک ایدئولوژی ایرانی شویم که معرفی شدنی است با این دو باور بنیادی آن: اینکه بازیگر ثابت کل تاریخی که به نام تاریخ ایران شهرت دارد نهادی (سوژه‌ای) ثابت است و دیگر اینکه این نهاد به راستی محملِ یک نهادگانی (سوبژکتیویته) یا به اصطلاحی دیگر ذهنیت است و تاریخ آن همچون تاریخ یک ایده یا ذهن بررسی‌شدنی است.

 

در جست‌وجوی "ما"

 

۸۰. دوستدار یگانگیِ نهادِ "تاریخ ایران" را آنچنان بدیهی می‌پندارد که کاربست مفهوم جدید ملیت را در موردِ گذشته‌های دور ایران-زمین نیز سزاوار می‌داند. او بی‌هیچ انتقادی، چارچوب و مقوله‌‌های تاریخ‌نویسی ملت‌باورانه‌ی ایرانی را می‌پذیرد و در محدوده‌ی آن است که دست به انتقاد از فرهنگ ایرانی می‌زند. انتقاد دوستدار به "ما"ست. در کتابهای او بار هر مسئولیتی بر دوش "ما" گذاشته می‌شود.

 

منظور از "ما" کی است؟ از هوخشتره خطی رسم می‌کنیم که به طغرل سلجوقی برسد، خط را ادامه می‌دهیم و در نقطه‌ای از آن مثلا نام شاه اسماعیل صفوی را می‌نویسیم، پس ‌آنگاه شاه شیعه را به رضاشاه و در پایان رضاشاه را به آیت‌الله خامنه‌ای وصل می‌کنیم. آیا "ما" این خط است؟ یا این خط: از زرتشت می‌آغازیم، میان وی و ناصرخسرو خطی رسم می‌کنیم، ناصرخسرو را وصل می‌کنیم به محمدباقر مجلسی، این یکی را به صادق هدایت و هدایت را مثلاً به مصباح یزدی.

 

پرسش این است: آیا این خط‌ها معنایی را می‌رسانند؟ دوستدار معتقد است آری. زندگی تاریخیِ همان "ما"یی که در کتابهای دوستدار مخاطب قرار می‌گیرد و پیوسته سرزنش می‌شود، روی چنین خطهایی جاری است.

 

ذات‌باوری

 

با اندکی غلو می‌گوییم که جانمایه‌ی سخن دوستدار خطاب به منِ ایرانی چنین است: تو نمی‌توانی بیندیشی، زیرا (مثلاً) ناصرخسرو چنین و چنان گفته است. خوب، می‌توان پرسید که: چه ربطی دارد؟ آیا میان هر ایرانی به ‌عنوان ایرانی با کسی چون ناصرخسرو ذات مشترکی وجود دارد و ایرانی هر چه کند، هر تربیت و تحصیلی داشته باشد، باز نمی‌تواند از این ذات به پندار دوستدار بدذات رهایی یابد؟

 

ذات‌گرایی دوستدار به یکی از شکل‌های زیر توجیه‌شدنی است:

 

− برنهد که در سرشت ایرانی ژن خاصی وجود دارد که به او خصوصیاتی پایدار می‌دهد و ترکیب این خصوصیت‌ها چنان است که او را از اندیشیدن بازمی‌دارد. ولی دوستدار، همچنان که پیشتر گفته شد (در بندهای ۱۲ و ۴۴)، مشکل ذات ایرانی را سخت‌افزاری، از نوع ژنتیک و نژادی آن نمی‌داند.

− برنهد که در ذات زبان فارسی (و نیز عربی) چیزی است که با منطق جهان نمی‌خواند و هرکس در این جهان زبانی به سر برد، اسیر در زندانی است که پنجره‌ای به سوی جهان واقعی ندارد.

− برنهد که کل فرهنگ، چنین زندانی است. فرهنگ ایرانی بسته و آلوده به سم نادانی است و چنان است که هرکس اندکی هم در فضای آن نفس کشد، از شر آن مسمومیت خلاصی نتواند یافت. ذات فرهنگ ایرانی، دینخویی آن است و نادانی ذاتی‌اش از خصلت دینی‌اش برمی‌آید.

 

برداشت از فرهنگ

 

در دوستدار گرایش‌هایی به نسبیت‌باوری زبانی دیده می‌شود، اما او به صورتی ویژه به بررسی جهان پنداشته‌ی زبانی نپرداخته، زبان را عنصری از فرهنگ دیده و مشکلات آن در تبیین عقلانی واقعیت را به نادانی عمومی فرهنگی برگردانده، یا آن را جلوه‌‌ای از این دانسته است.

 

پس کلا می‌توان ذات‌باوری دوستدار را به برداشت او از فرهنگ برگرداند، به این تصور که فرهنگ یک جهان معنایی بسته است و آن را ذاتی است که در طی تاریخ پایدار می‌ماند. پیشتر (در بند ۱۱) گفتیم که ذات‌باوری فرهنگی دوستدار، چنان افراطی است که گویی او برای فرهنگ، بنیادی ژنتیک قایل است.

فرهنگ، از دید دوستدار "ما" است، یک "ما"ی تاریخی. "من" نمی‌توانم بیندیشم، چون "ما" نمی‌توانیم بیندیشیم. تشخیص بیماری زمانه به سبک دوستدار بر پایه‌ی استدلالی از همین دست است. به باور او اندیشیدن "من"های روزگار ما امری ممتنع است، چون "ما"ی تاریخی این "من"‌ها ناتوان از اندیشیدن است. با این تقریر، دلیلی برای امتناع تفکر "من" نوعی می‌یابیم: ریشه‌ی امتناع تفکر "من"، در "ما" است و ریشه‌ی امتناع تفکر "ما" در ذهنیت دینی آن است، در فرهنگ دینخوی آن.

 

ادامه دارد

 

بخش پیشین:

منش و کنش

 

Share