Share

شهرنوش پارسی‌پور- علی حسینی، نویسنده ایرانی مقیم امریکا در سال ١٣٣۴ در شهرستان مرودشت، در استان فارس به دنیا آمد. پدر او کارگر کارخانه قند مرودشت بود. او در دهه پنجاه از کشور خارج شد و به امریکا رفت و در رشته شیمی از دانشگاه نبراسکا لیسانس گرفت. در دهه شصت به ایران بازگشت و در کارخانه قند مرودشت آغاز به کار کرد، اما نتوانست دوام بیاورد و دو سال بعد به آمریکا بازگشت. او در نزدیکی بوستون زندگی می‌کند. نخستین رمان او به نام «باغ لیمو»، که به زبان انگلیسی نوشته شده در برزخ چاپ است. او داستان‌های کوتاه زیادی منتشر کرده است که بخشی از آن‌ها در کتاب‌های «جا به جا»، «سنگریز»، «سایه و شن» منتشر شده است. حسینی دارای ترجمه‌ها و مقالات زیادی نیز هست.

 

 

کتابی که امروز مورد بررسی قرار می‌گیرد مجموعه داستانی‌ست به نام «آواز جان مریم»، با هفت داستان. در خواندن داستان‌ها متوجه می‌شویم نویسنده از نظر روانی در برزخی میان ایران و آمریکا زندگی می‌کند. داستان نخست این مجموعه، «این همه باران تا به کی» زندگی زن و مرد جوانی را به تصویر می‌کشد که به مرزهای جدائی رسیده‌اند. دو بچه خانواده از این بابت بسیار نگران و مضطرب هستند. زن از امکانات قانونی استفاده کرده و بچه‌ها را از پدرشان جدا کرده است. مسئله از نظر بررسی زندگی ایرانیان مقیم خارج از کشور قابل تامل است. اما بدبختانه نویسنده در نوشتن این داستان دچار آشفتگی سبک می‌شود و نمی‌تواند مسئله را با شفافیت دنبال کند. البته داستان ساده و قابل فهم نوشته شده، اما فاقد آن برشی‌ست که در داستان‌های دیگر این مجموعه وجود دارد.

در داستان «یک روز تنهائی»، مرد و زن جوانی که به نظر می‌رسد ایرانی باشند برای گذراندن تعطیلات به یکی از مناطق آمریکای لاتین رفته‌اند. در کنار دریا به آن‌ها خوش گذشته است و اینک در منطقه‌ای کوهستانی هستند و زن کمی کسل شده است. منطقه فقیر است و صحنه‌ای از این فقر توصیف می‌شود. به این بخش از داستان توجه کنید:


«مرد سر به پایین تکه‌ای به دهان برد. مزه تند فلفل دلش را پیچاند. خانواده‌ای که سر میز دیگر نشسته بودند آماده رفتن شدند. مادر دست دخترک را گرفت و مرد چند اسکناس را همراه با صورتحساب روی میز گذاشت. از کنار پسربچه رد شدند و به خیابان رفتند.

زن لقمه‌اش را پایین داد و گفت: «از اینجا به اندازه کافی دیدن کردیم. به علاوه نه چیزی برای دیدن هست نه کاری می‌شود کرد. همه‌اش ساختمان‌های قدیمی و سنگی، برگریدیم کنار دریا. خب؟.»
مرد خواست حرفی بزند ولی در‌‌ همان لحظه پسرک را دید که به سمت میز خانواده‌ای که رفته بودند خیز برداشت، مشتش را از استخوان‌های مرغ پر کرد و جلد از کافه بیرون پرید. زن رو برگرداند، پرسید: «چی بود؟»

مرد گفت: «ندیدی؟ پسربچه…» و ساکت ماند. پسرک در خیابان گم شده بود، اما چنگ انداختنش به استخوان‌های مرغ در نگاه مرد تکرار می‌شد، ده بار، صد بار، هزار بار.. جایی در گوشه مغزش که کنترلش با او نبود، جایی برای جمع شدن چنین صحنه‌هایی، تا بعد‌ها دوباره جان بگیرند.»

این قطعه به سادگی نشان می‌دهد که علی حسینی از مقوله نویسندگانی همانند گلشیری یا مندنی‌پور نیست که در جستجوی سبک و روش نوشتاری راه دور و درازی را می‌روند. او بسیار ساده می‌نویسد و گاهی به نظر می‌رسد که ادبیات او از این بابت دچار اشکالی‌ست. اما این روشن است که او حرفی برای گفتن دارد. آنچه او می‌خواهد بگوید مسائل پیچیده یا فلسفی نیست. بیشتر حدیث دل و نکته‌های لحظه‌ای‌ست که به دلیلی از دلایل در ذهن ثبت می‌شود. در داستان «کوه نور با مردی ایرانی روبرو هستیم که با همسر امریکائی‌اش، لیز، در یک کشتزار زندگی می‌کند. مرد دیوانه اسب است و به ویژه اسبش، کوه نور را بسیار دوست می‌دارد، اما اسب او را بر زمین زده است و مرد به زحمت حرکت می‌کند، اما همچنان در جستجوی کوه نور است که گم شده. زن اما حالت او را درک نمی‌کند. می‌خواهد به شهر رفته و زندگی راحتی داشته باشد. او آخرین لذت را از مرد می‌گیرد و نقش‌های اسب را نابود می‌کند. مرد عادت دارد در برابر این نقش‌ها با لباس سواری راه برود. با هم بخشی از داستان را می‌خوانیم:

«رضا یا به قول زن آمریکائی‌اش ری، حالا تکیه به چتر، آهسته از روی سیم چاله‌های خشک شده رد می‌شد. گاهی می‌ایستاد و نوک چتر را به جای سمی و یا به تکه‌ای پهن می‌زد و از هم وارفتنش را تماشا می‌کرد. گویی دنبال چیزی آشنا می‌گشت. جند دفعه برگشت و به اسطبل نگاه کرد. حواسش از راه دور شده بود و چند بار نزدیک بود به زمین بیفتد. رفت تا به تپه‌ها رسید. ایستاد و علفزار را نگاه کرد. فکر کرد باید دوباره برود، سفری دیگر به کشورهای آسیای میانه. سفری برای پیدا کردن کوه نوری دیگر. مثل‌‌ همان دفعه که در پهنه‌ی آن دشت وسیع، مادیان و کره شش ماهه‌اش را دید. کره اسبی که اینجا هرکس می‌دید، خواستارش می‌شد…

بدون چشم برداشتن از آن سفیدی سیال، بلند شد و به جلو خیز برداشت. با هرقدم تا مچ پایش در آب و گل فرو می‌رفت، بدنش رو به بالا می‌پرید و روی پای معیوبش کج می‌شد…»

داستان مرد و اسب یک داستان قدیمی‌ست که بار‌ها در ادبیات به چهره‌های مختلفی واگو شده. اما در اینجا به واژه «اصطبل» اشاره می‌کنم که نویسنده آن را «اسطبل» نوشته است، که منطقی آن بود که «استبل» نوشته شود. اکنون به فرهنگ عمید نگاه کردم که او هم «اسطبل» نوشته است. واژه در اصل لاتینی است و استابلوم گویه می‌شود. از آنجائی که زبان عربی واژه‌های خارجی را با استفاده از صاد و ضاد و طا و ظا می‌نویسد، این واژه هم به صورت اصطبل در آمده. اما جالب است که بعد در آن اصلاحی انجام شده و به صورت اسطبل در آمده. بر این پندارم که هر نوع اصلاحی با همین مشکل روبروست. شاید حرف دوست فقیدم دکتر حسن مرندی درست باشد که می‌گفت من مثل قدیمی‌ها علاقه دارم واژه استخر را اصطخر بنویسم. همین‌طور است سپاهان. آدم جرئت نمی‌کند آن را حتی اسفهان بنویسد، چون صاد نخستین آن صاحب یک حالت با معنا شده. استبل هم همین‌طور است و در ذهن جا نمی‌افتد. به این می‌گویند استثمار روحی، یعنی اسیر چیزی شدن که واقعیت ندارد، اما واقعی پنداشته می‌شود.
به هر تقدیر داستان‌های دیگر علی حسینی هر یک به سبک خود مسئله و مشکلی را مطرح می‌کنند، اما روش نوشتاری همه آن‌ها به یکدیگر شباهت دارد. با بخشی از یکی از داستان‌ها که به طور اتفاقی از میانه «تب طلا» گزیده شده مقال را به پایان می‌برم:

«بعد از ظهر روز پیش از حادثه، طبق معمول از دست گرمای دفتر شهرداری و تلق و تلوق پنکه و سر و صدای آدم‌هائی که هرکدامشان برای کاری آمده بودند به مغازه پرویز پناه بردم تا زیر هوای کولر و نوشیدن آب میوه‌ای که معمولا سفارش می‌داد دلی خنک کنم. جواهرفروشی پرویز پاتوق بعد‌از‌ظهر عده‌ای بود که همیشه دور و برش می‌پلکیدند – و همه باهم دوست نبودند- جمع می‌شدند و آشکارا از زد و بند خرید و فروش ارز و طلا و نقره می‌گفتند…»

و داستان ادامه می‌یابد تا آنی که طلافروش در طی یک طرح برنامه‌ریزی شده دزدی غیر عادی تمام زندگی‌اش را از دست می‌دهد. به اصل کتاب رجوع کنید و داستان‌های این مجموعه را بخوانید.

 

برای معرفی داستان‌ها و کتاب‌هایتان توسط خانم شهرنوش پارسی‌پور، با آدرس اینترنتی ایشان تماس بگیرید:

shahrnush.parsipur@googlemail.com

Share