Share

کارولین کورسمیر − وقتی در سن رشد باشید، ده سال زمانی طولانی است. اما در بزرگسالی ده سال می‌تواند به قدر یک چشم به هم زدن باشد. این موضوع در مورد فلسفه هم صدق می‌کند، حوزه‌ای که به احیا و بازیابی بخش‌هایی از خود تمایل دارد، تا اینکه بخش‌های کاملاً جدیدی را معرفی کند. با این حال در بازبینی‌های همیشگی که یک رشته دست خوش آنها می‌شود، تغییرات و حتی پیشرفت‌هایی وجود دارد. یکی از این آخرین تحولات در فلسفه، توجهی است که معطوف به جسم فیزیکی انسان شده است، چیزی که مدت‌ها تحت الشعاع توجه سنتی به ذهن و عقلانیت بوده است.

 

این «چرخش به سوی جسم»، آن طور که من آن را می‌نامم، قبل از شروع هزاره‌ی جدید ظهور کرد و همچنان از پیشرفت مداوم آن کاسته نشده است. سابقه‌ی این تغییر مسلماً در فلسفه‌های ماده‌گراست که ادعا می‌کنند همه چیز وجود فیزیکی دارد. ماده گرایی یک موضع عمومی درباره ماهیت بنیادی واقعیت است، اما چرخش به جسم جنبه‌ای بسیار خاص‌تر دارد.

 

این رویکرد جدید پژوهش فلسفی را معطوف به روش‌هایی می‌کند که بر خویشتن فردی و فیزیکی ما و خصوصیات اخلاقیمان − مبنی بر اینکه که هستیم، چه ارزش‌هایی داریم و چه می‌دانیم − تأثیر می‌گذارد. برای مثال، عواطف همراه با ملغمه‌ای قابل لمس از هیجانات فیزیکی و ذهنی، به موضوع داغی تبدیل شده است که نه تنها به فلسفه، بلکه به روان‌شناسی و علوم اعصاب هم مرتبط است. استفاده روزافزون میان- رشته‌ای از تحقیقات عصب‌شناختی، مانند داده‌های به دست آمده از تصویربرداری مغناطیسی از مغز، مبتنی بر این ایده است که عواطف درست مانند اجسام فیزیکی به یک اعتباری فضایی را اشغال می‌کنند. نکته‌ی مهم‌تر برای ادعای من در اینجا آن است که عواطف باعث وقوع تغییرات فیزیکی می‌شوند که ما آگاهانه تجربه می‌کنیم. آن‌ها وسیله‌ای هستند که از طریقشان جنبه‌های مشخص مبتنی بر ارزش را در جهانی که در آن زندگی می‌کنیم، کشف می‌کنیم؛ هیجان‌هایی که به واکنش‌های جسمانی ما آن ظرفیت معرفتی را می‌دهند که ‌گاه نادیده گرفته می‌شود.

 

این ارتباط خاص ذهن و بدن در سنت فکری ناآشنا نیست، زیرا فلاسفه مدتهاست که به رابطه‌ی بین رویدادهای مغزی و فکر می‌اندیشند. با اینحال، اینکه جسم و بدن به مرکز توجه بدل شده است واقعاً تازه است و متوجه پژوهش‌های نظری در مورد تفاوت‌های فردی جسمانی است که بین افراد وجود دارد.

سؤال‌هایی در مورد هویت فردی همیشه با این ایده همراه بوده است که ممکن است داشتن جسم فیزیکی بخشی از پاسخ باشد. اما تنها همین اواخر است که تفاوت بین جسم‌ها به امری قابل توجه از نظر فلسفی تبدیل شده است. احتمالاً این موضوع با مطالعه‌ی تفاوت‌های جنسیتی و جنسی شروع شده است که به عنوان یکی از شاخه‌های آکادمیک موج دوم فمینیستی به تفصیل بررسی شده است. آنچه لیندا مارتین آلکاف «هویت نمایان» (۲۰۰۵) نام می‌دهد، این موضوع را نه تنها به جنسیت بلکه به رنگ پوست و ویژگی‌های نژادی هم تعمیم می‌دهد.

 

توجه فلاسفه دیگر به‌اندازه و سلامت بدن، ناتوانی‌ها و توانایی‌های آن جلب شده است. با توجه به موضوعات فیزیکی، این ایده مطرح می‌شود که فیلسوفان باید انسان را به عنوان حیوان جدی بگیرند تا موجودی که اتفاقاً دارای ذهن نیز هست.

 

دنبال کردن این ایده‌اندیشه‌های تکاملی را احیا کرده است که در مورد موضوعات فلسفی کاربرد دارند. فلاسفه همواره نگران عواملی بوده‌اند که ادراک، ارزش‌ها رفتار ما را کنترل می‌کنند، چیزی که همواره موضوع معرفت‌شناسی، زیبایی‌شناسی و اخلاق بوده است.

 

حال همه‌ی این حوزه‌ها چاشنی استدلال نیمه- داروینی گرفته‌اند که فرض می‌کند کارکرد امروز ما ممکن است همچنان ردی از سیر دیرین تحول گونه‌ها را در خود داشته باشد. این جنبه از چرخش به سوی جسم – یا چرخش به سوی جنبه‌ی حیوانی − نسبتاً در تقابل با آنچه در بالا در مورد موضوعات دیرینه‌ی فلسفه ذکر شد قرار دارد، چیزی که به عوامل فرهنگی و تاریخی به مراتب بیشتر از ارزش‌ها و رفتار‌ها توجه دارد. بنابراین هر قدر این رویکردهای فلسفی اخیر نشان دهنده‌ی نقاط مشترک باشند، مسلماً رویکرد به جسم نتایج مشترک را تضمین نمی‌کند.

 

مطالعات خود من در این روند عمومی بر روی آنچه عموما حس‌های پست‌تر در نظر گرفته می‌شوند، به ویژه بر روی حس چشایی تمرکز دارد. حس‌های چشایی، بویایی و بساوایی به عنوان احساس جسمانی شناخته می‌شوند، زیرا احساسات فیزیکی متمایزی را ایجاد می‌کنند. بر خلاف بینایی و شنوایی (حس‌های بر‌تر یا مرتبط با خرد)، حس‌ چشایی یا بساوایی نیازمند مجاورت و حتی تماس هستند.

 

علاقه به حس چشایی و چیزهای مرتبط با آن یعنی غذا و نوشیدنی، به موضوع مطالعه‌ای نسبتاً محبوب در میان فیلسوفان تبدیل شده است. خود من پس از مدتی تحقیق بر روی چشایی متعابا به دنبال بررسی نقطه‌ی مقابل آن چیزی رفتم که در موضوعات مربوط به جسم قرار داشت. یعنی احساسات درونی مربوط به انزجار، موضوع دیگری که اخیراً مورد توجه فلاسفه، روان‌شناسان و منتقدان فرهنگی قرار گرفته است.

چنین تغییرجهت‌هایی خرد را با عواطف، ادراک را با احساس و کلیت را با تفاوت، تکمیل یا حتی تعویض می‌کند. شاید چندان گزاف نباشد اگر بگوییم که قرن بیست و یک شاهد گسترش فلسفه به موضوعاتی است که پیش از این «غیرفلسفی» تلقی می‌شدند، موضوعاتی مانند غذا، نوشیدنی و تجربه‌ی روزمره. از این لحاظ، چرخش به جسم تأثیر قابل توجهی بر گسترش مرزهای فلسفه داشته است.

برای مطالعه بیشتر:

The Taste Culture Reader: Experiencing Food and Drink, ed. Carolyn Korsmeyer Berg, 2005

کارولین کورسمیر (Carolyn Korsmeyer) استاد فلسفه دانشگاه بوفالو در نیویورک است.

منبع:

 

The Philosophers’ Magazine

 

بخش پیشین از مجموعه‌اندیشه‌های قرن:
فلسفه تجربی

Share