Share

محمدرضا نیکفر – "ما" کیستیم؟ پرسش در اینجا از پی "ما"یی است که آرامش دوستدار تصور می‌کند در طول تاریخ هویت ثابتی داشته: دینخو بوده است و نمی‌اندیشده است. از دو بخش پیش به بررسی "ما" پرداختیم. در مقدمه‌ی بحث گفتیم که موضوع کار آرامش دوستدار، فرهنگ است که آن را − بی آنکه آشکارا بگوید و استدلال آورد − همچون یک سوژه‌ی جمعیِ همگن برمی‌رسد، به عبارت دیگر، همچون ذهنی در بر گیرنده‌ی ذهنهای جزئی و روند‌های ذهنی موردی. فرهنگ از دید دوستدار یک "ما" است، یک "ما"ی تاریخی. او در نقد خود بر فرهنگ دینخوی ایرانی برمی‌نهد که "من" نمی‌توانم بیندیشم، چون "ما" نمی‌توانیم بیندیشیم.

 

در بخش گذشته برای فهم "ما" به تئوری روایت رو آوردیم. چرا روایت؟ دوستدار در جای‌جای نوشته‌هایش حکایت‌هایی را تعریف می‌کند، حکایت‌هایی درباره‌ی فرهنگ ایرانی و شخصیت‌های ایرانی. هر یک از این حکایت‌ها را می‌توان صحنه‌ای از یک روایت بلند دانست، داستان بلندی مربوط به فرهنگ ایران.

 

شخصیت داستان

 

۸۲. وقتی رمان بلندی را می‌خوانیم، رمانی مثل "کلیدر" محمود دولت‌آبادی را، معمولاً با شخصیتی مواجه می‌شویم که گسترش داستان، باز شدن شخصیت اوست. انکشاف آن، انکشاف این است و اینی که خود را به روی ما باز می‌کند، شخصیتی است که جامعیت او جامعیت داستان را تضمین می‌کند. در نمونه‌ی رمان دولت‌آبادی، "گل‌محمد" از اول تا آخر یکی است، "یک" در مفهوم یکِگی در معنایی زندگی‌نامه‌ای، چنانکه آرامش دوستدار ۵۰ سال پیش "همان" آرامش دوستدار ۲۰ سال پیش است و چنین کسی همانی است که امروز سخنش را می‌شنویم و نوشته‌اش را می‌خوانیم.

 

آرامش دوستدار از "ایران" و "فرهنگ ایرانی" همان‌گونه سخن می‌گوید که دولت‌آبادی از "گل‌محمد" حکایت می‌کند، یا بهتر است بگوییم از "کلمیشی‌ها". "گل‌محمد" شخص معینی است. کل کردار و پندار و گفتار او به حساب شخص او گذاشته می‌شود. در فصل نخست داستان، "گل‌محمد" همان قدر "گل‌محمد" است که در پایان داستان. "گل‌محمد" هم تا جایی که به یاد می‌آورد، "گل‌محمد" بوده است. نویسنده طبعاً در هر فصلی به یاد دارد که در فصل پیشتر در مورد شخصیت مرکزی داستانش چه گفته است. "کلمیشی‌ها" در جمعشان یک طایفه‌اند، جمع آنان شخصیتی دارد که قیاس‌شدنی با شخصیت فردی است.

 

"کلمیشی‌ها" تا جایی که (در داستان) یادشان می‌آید و ما خوانندگان بر پایه‌ی روایت راوی یادمان می‌آید، هویتی داشته‌اند که آنان را از طایفه‌های دیگر متمایز می‌کند. پدیده‌های مادی هم می‌توانند در متن سرگذشت‌های انسانی شخصیت پیدا کنند. پل رودخانه‌ی درینا در رمانی به همین نام اثر ایوو آندریچ چنین پدیده‌ی باشخصیتی است. به سبک این رمان شاید بتوان داستان بلندی نوشت که "شخصیت" مرکزی آن مثلا میدان انقلاب باشد، یا در نمونه‌ای دیگر میدان بهارستان، یا کارخانه‌ی سیمان شهر ری و یا گورستان ابن‌بابویه.

 

ثبات شخصیت در روایت

 

به کلیدر بازگردیم. فرض کنیم در وسط داستان، ناگهان نویسنده به کلمیشی‌ها خصوصیت‌هایی را نسبت دهد که ویژه‌ی مردمی هستند از دیرباز شهرنشین و متجدد. در این حال به نویسنده اعتراض می‌کنیم که دچار تناقض شده است. مبنای اعتراضمان این است که ممکن نیست در طول زمان روایت داستان، مردمی تا این حد دگرگون شوند. برای شهرنشین شدن و متجدد شدن شاید قرنی لازم باشد، اما گردش زمان از این فصل به آن فصل داستان شاید به سال هم نکشد. و یا فرض کنیم که شخصیت ایلیاتی داستان به یکباره از سنخ دیگری شود و مثلاً حرفهایی زند شبیه یک شخصیت شهری در رمانی از امیرحسن چهل‌تن. در این حال نیز اعتراض می‌کنیم که قهرمان داستان دچار مشکل دوشخصیتی شده است. باز بنیاد اعتراضمان زمان است: ممکن نیست در زمان کوتاهی کسی تا این حد عوض شود.

 

برای دوره‌هایی کوتاه هویت‌های شخصی و گروهی ثابت فرض می‌شوند. تجربه‌های روزمره در مجموع این فرض را تأیید می‌کنند، هر چند ما مدام به موردهایی برمی‌خوریم که با فرض ثبات هویت نمی‌خوانند. در این حال مثلاً می‌گوییم، به هیچ وجه انتظار نداشتم که فلانی چنان کند که کرد.

 

ثبات نسبی جهان

 

با وجود خلاف‌آمدهای عادت به ثبات هویت‌ها و شخصیت‌ها در بازه‌ی زمانی‌ای که طول عمر انسان است، ما به حدی از ذات‌باوری نیاز داریم تا بتوانیم جهت خود را در جهان پیدا کنیم. اگر جهان، به لحاظ ادراک زمان در چارچوب عمر آدمی، به شکلی محسوس، آن سان که هراکلیت گفته است، رودخانه‌ای جاری بود و هیچ چیزی در آن وضع ثابتی نداشت، ما مدام سردرگم بودیم و پیوسته راهمان را گم می‌کردیم. در این حال البته "ما"ی ثابتی هم وجود نداشت.

 

انتقاد بر ذات‌باوری اساسا انتقاد بر نوع مابعدالطبیعی آن است و نوع بلندبُرد آن. ذات باوریِ مابعدالطبیعی، نگرشی هستی‌شناختی است که می‌پندارد هسته‌ی کانونی هر پدیده‌ای جوهری ثابت است. ذات‌باوری بلندبرد، ذا‌ت‌باوری‌ای است که ممکن است آگاهانه بر هستی‌شناسی ذات‌باور مبتنی باشد یا نباشد؛ اما به هر حال پدیده‌ها را در درازمدت هم ثابت در نظر می‌گیرد.

 

در محدوده‌ی زمانی‌ای که داستان یک رمان معمولی در آن جاری است، ذات‌باوری کوتاه‌برد اشکالی ندارد. ثابت‌پنداریِ هویت‌ها نه تنها اشکالی ندارد، بلکه می‌توان گفت بدون آن نمی‌توان داستانی را تعریف کرد. بر زمینه‌ی ثبات نسبی پدیده‌هاست که می‌توان صحنه‌های هیجان‌آوری آفرید از دگرگونی ناگهانی یکی یا مجموعه‌ای از آنها. هنر، نمایش پدیده‌ی خلاف انتظار است و خلاف انتظار آن جایی معنا دارد که اکثر جریان‌ها طبق انتظار پیش روند.

 

نهاد و گزاره

 

رمان کلیدر را دوبار می‌خوانیم. بار اول از گزارش دولت‌آبادی در باره‌ی "گل‌محمد" به درکی از هویت آنها می‌رسیم. می‌گوییم چنین و چنان شد و "گل‌محمد"، که در جریان آن رخدادها چنین و چنان رفتار کرد (شجاعانه، بااحساس، شورشگرانه…)، آدمی است با این خصوصیات (شجاع، احساساتی، شورشی). در جریان داستان "ماه درویش" را هم می‌شناسیم و فرق او با "گل محمد" را درمی‌یابیم. بار اول از گزاره (محمول) به نهاد (موضوع) می‌رسیم. با خواندن دوباره‌ی رمان برعکس حرکت می‌کنیم: توسط نهاد، گزاره را درک و توجیه می‌کنیم: می‌گوییم گل‌محمد چون چنین است، چنین کرد و "ماه درویش" چون چنان است چنان رفتاری را داشت. "گل‌محمد" برای ما ذاتی نترس دارد و هر چه می‌کند، از این ذاتش برمی‌خیزد. "ماه درویش" در عوض، ترس‌خورده است، ذاتش جبون است و چون جبون است، مدام سرشکسته می‌شود.

 

ما داستان ایران را ظاهرا بارها و بارها خوانده‌ایم. با نهادی آشنایی دیرینه داریم که "ایران" یا "فرهنگ ایرانی" خوانده می‌شود. نهاد "ایران" برساخته‌ی گزاره‌هایی درباره‌ی آن است. معمولاً این امر فراموش می‌شود و تصور می‌شود که گزاره‌های "ایران" از دل نهاد "ایران" برمی‌خیزند. ذات‌باوری کوتاه‌برد در مورد ایران (در مورد فرانسه، در مورد عراق، در مورد کردها، در مورد اسکیموها و همانندهای اینها) موجه است. می‌توان مثلاً گفت که گرایش‌های عمومی آن در ۲۰ سال اخیر چه بوده است. در این مورد هم البته بایستی در کلی‌گویی احتیاط کرد و از جمله‌های کلی اصل‌های ثابت و ترانسندنتال نساخت. آنچه اشکال اساسی دارد، ذات‌باوری بلندبرد است، که با گفتن جمله‌های فراتاریخی در مورد تاریخ نهادی چون "ایران" به شکلی صریح یا ضمنی، به آن ذاتی پایدار نسبت می‌دهد.

 

ادامه دارد

 

بخش پیشین:

سوژه‌ی روایت

Share