Share
 بابک مینا − در فرهنگ معاصر ایرانی می‌توانیم این دو گرایش متضاد را به وضوح ببینیم: از یک طرف در عرصه عینی گرایشی وجود دارد که می‌توانیم آن را دولت‌گرایی بنامیم: حسرت شدید به ایجاد دولتی قدرتمند و انسجام یافته که از نظر تکنیکی برتر است و دوم در عرصه ذهنی آن چیزی که می‌توانیم آن را «رمانتیسم معنوی ـ دینی » نام دهیم: نوستالژی به طبیعت، روستاگرایی و علاقه به معنویت عرفانی، عواطف و شاعرانگی.

 
از طرفی می‌خواهیم دولتی مقتدر داشته باشیم از طرفی دیگر شدیداً فرهنگی شعرگونه داریم یا می‌کوشیم که داشته باشیم. چرا این طور است؟ چرا این دو گرایش به موازات هم دست کم در نیم قرن اخیر رشد کرده‌اند؟
 
مسئله وقتی جالب‌تر خواهد شد که به یاد بیاوریم که در جمهوری اسلامی این دو گرایش به هم می‌رسند: حکومتی که می‌خواست و ظاهرا هنوز هم می‌خواهد ما را از «مرداب مدرنیته» و «تکنیک‌زدگی» نجات دهد، اکنون طالب یکی از خطرناک‌ترین محصولات تکنیک مدرن شده است.
 
اگر اتم‌خواهی و خداجوبی عارفانه حکومت اسلامی را کنار هم قرار بدهیم بهتر می‌توانیم مسئله را درک کنیم. همچنین به سرعت می‌بایست به خاطر آوریم که این مسئله محدود به حکومت اسلامی نیست. در دهه پایانی حکومت پهلوی هم این دو گرایش تا حدودی به هم می‌رسند: از یک طرف برنامه توسعه شاه و از طرف دیگر سنت‌گرایی و احیای حکمت ایرانی.
 
در حکومت پهلوی البته این دو گرایش حداقل از نظر سیاسی از هم جدا بودند. شاهنشاه به توسعه کشور می‌پرداخت و ملکه حامی حکمت و سنت و معنویت بود. در جمهوری اسلامی اما این دو گرایش به گونه شگفت‌انگیزی یکی شدند تا جایی که دیگر باید از یک گرایش واحد صحبت کنیم: تکنیک ـ معنویت‌گرایی شیعی.
 
این مسئله قطعا پیچیده‌تر و چند بعدی‌تر از آن است که در اینجا به بررسی آن بپردازیم. قصد ما تنها تامل بر یک نکته است: چرا ما در عرصه عینی به گونه ای افراطی دولت‌گرا هستیم و در عرصه ذهنی رمانتیک؟ نخست تا حدودی باید دو مفهوم دولت‌گرایی و رمانتیسم ایرانی را توضیح دهیم.
 
سه گفتمان دولت‌سازی
 
در ایران معاصر سه گفتمان برای ساختن دولت ـ ملت ایرانی وجود دارد:
 
• نخست −  گفتمان ملی‌گرایی
 
ملی‌گرایی ایرانی بر اساس تاریخی واقعی ـ تخیلی از ایران ساخته شده است: ایرانیان کسانی هستند که پس از بنیان نهادن سه امپراتوری هخامنشی، اشکانی و ساسانی اسلام را به عنوان آئین جدید پذیرفتندو مسلمان شدند. سپس دولت صفوی مهمترین دولت ایرانی ـ شیعی پس از اسلام شد. این میراث ایرانی تا زمان حال ادامه می‌یابد.
 
در ملی‌گرایی ایرانی نوعی امپراتوری‌گرایی هست و به تبع آن خواست قدرت و عظمت ایران اصلی مسلم فرض می‌شود. در گرایش‌های افراطی‌تر عصر جدید فرصتی است برای بازسازی و تجدید حیات شکوه امپراتوری‌های گذشته. ملی‌گرایی ایرانی از یک منظر خصوصاً در شاخه پهلوی‌مآب آن چیزی نیست جز خواست بنیان نهادن دولتی مقتر از نظر نظامی، اقتصادی و سیاسی.
 
• دوم − اسلام‌گرایی
 
 اسلام از ابتدای تاریخ خود دینی کاملا سیاسی بوده است. در دوره‌های بعدی تحت تاثیر شرایط اجتماعی و تاریخی هر عصر از میزان این سیاسی بودن کاسته شده یا به آن افزوده شده است.
 
اسلام‌گرایان معاصر ایرانی این امکان بالقوه و بالفعل دین را دوباره در ظاهری مدرن بازسازی کردند و اسلام را به گفتمانی برای ساختن دولت ـ ملت تبدیل کردند.
 
اسلام‌گرایی نیز تاریخی واقعی ـ تخیلی از اسلام و خصوصا شیعیان ساخته است. شیوه این تاریخ‌سازی به میزان بسیاری زیادی تقلیدی است از تاریخ‌سازی ملی‌گرایانه: پیامبر اسلام نخستین دولت اسلامی را بنیان نهاد و امام اول شیعیان نخستین جانشین بر حق این دولت بود.
 
سپس دولت‌های اسلامی یکی بعد از دیگری سربرآورند تا دوره ضعف اسلام فرارسید. این ضعف معمولا نظامی و اقتصادی‌ست و عمدتا در برابر رقیب که همان جهان مسیحیت یا غرب است.
 
دولت اسلامی جدید باید شکوه، عظمت و قدرت گذشته دولت اسلامی را احیا کند. در اسلام‌گرایی نیز نوعی امپراتوری‌گرایی وجود دارد.
 
• سوم – سوسیالیسم
 
اهمیت این گفتمان بیشتر در تأثیری‌ است که بر دو گفتمان قبلی − خصوصاً بر اسلام‌گرایی − گذاشته است، چرا که خود هیچ وقت به طور مستقل به قدرت نرسید و همواره از نظر سیاسی شکست خورده است.
 
اگر دو گفتمان قبلی بومی‌گرا هستند سوسیالیسم بر طبق ذاتش جهان روا‌ست. اما هدف این گفتمان هم ­ مثل همه گفتمان‌های سوسیالیستی بلوک شرق ­ ایجاد دولتی مقتدر و نیرومند است. منتها نام آن دولت کارگری‌ست و ظاهرا متعلق است به زحمت‌کشان.
خصلت مشترک هر سه گفتمان، دولت‌گرایی مقتدرانه است. هر سه گفتمان مسئله نهایی و اصلی مدرنیته در ایران را این گونه صورتبندی می‌کنند: می‌بایست دولتی قوی به وجود آورد!
 
بنابراین هر سه گفتمان تجلی اراده به قدرت هستند. باید قوی شد و برای قوی شدن باید دولتی قوی به وجود آورد. ملی‌گرایان برای بازگشت شکوه به «ایران» در پی ایجاد دولتی قوی هستند. اسلام‌گرایان برای قدرت دوباره اسلام و سوسیالیست‌ها برای رهایی طبقات ستم‌کش می‌خواهند دولتی قوی به وجود آورند.
 
رمانتیسم ایرانی
 
پدیده رمانتیسم را این گونه توضیح می‌دهیم:
باور به این که سوژه انسانی چها‌رچوبی عقلانی ندارد بلکه ذات آن اراده و عواطف است و این اراده ـ عاطفه می‌تواند خود را به هر گونه‌ای که می‌خواهد −  فارغ از هر«ساختار»ی − بسازد.
 
این «منِ رمانتیک»، خودشیفته و خودبزرگ‌بین است، چرا که خود و تصورات خود را اصیل می‌داند و نه محیط، سنت، طبقه و یا یادگیری و روش استدلالی را.
 
گرایش منِ رمانتیک به این است که هر چیزی − حتی عینی‌ترین پدیده‌ها را − محصول خود و یکی از ایده‌های خود بداند. او در افراطی‌ترین و هیجان‌انگیز‌ترین ادعایش جهان را تنها یکی از ایده‌های آفریده خود می‌خواند. ذهنیت رمانتیک سخت دوست دارد خود را شبیه خدا کند: اراده‌ای رها.
رمانتیسم می‌تواند نوعی نظریه فلسفی باشد، می‌تواند نوعی سبک هنری ـ ادبی باشد و می‌تواند جنبشی اجتماعی ـ سیاسی باشد. در رمانتیسم نظری نظریه ای فلسفی درباره «منِ رمانتیک» ساخته می‌شود. در رمانتیسم هنری ـ ادبی منِ رمانتیک خود و جهان را بیان می‌کند. و در رمانتیسم اجتماعی ـ سیاسی منِ رمانتیک جهان بی‌ساختار را دوباره بر اساس اراده و عاطفه خود می‌آفریند. این من، می‌تواند منی فردی یا جمعی باشد. مثلا من ایرانی یا من مسلمان.
آن چه در رمانتیسم ایرانی موقعیتی مرکزی دارد داستان‌سرایی منِ رمانتیک است درباره جدایی‌اش از اصل که می‌تواند طبیعت یا دوره‌ای تاریخی باشد. او از چیزی در بیرون جدا افتاده است و باید دوباره آن را تصاحب کند. رمانتیسم ایرانی برای جبران این جداافتادگی مرتبا می‌کوشد خود را تعالی بخشد. به عبارت دیگر قدرتی والایش شده را درون خود پرورش دهد. معنویت‌گرایی و عرفان‌گرایی شکلی از همین خودپروری متعالی‌ست.
 
دولت بیرونی، دولت درونی

دولت‌گرایی و رمانتیسم معاصر دو وجه یک پدیده هستند: اراده به قدرت. اگر دولت‌گرایی قدرت‌گرایی در عینیت است، برای جبران فقدانی در گذشته یا حال ( نوستالژی به شکوه ایران یا عظمت اسلام در گذشته و آرمان‌شهر کارگری در آینده) رمانتیسم قدرتی درونی شده و ذهنی‌شده است برای جبران همین فقدان.
 
رمانتیسم دولت‌گرایی در عرصه روح است. شکل ذهنی شده و درونی‌شده اراده به قدرت است. متقارن با هر شکلی از دولت‌گرایی نوعی رمانتیسم و دولت‌گرایی ذهنی شده نیز هست: قرینه ملی‌گرایی رمانتیسم ملی‌گرایانه است، قرینه دولت‌گرایی اسلامی رمانتیسم معنویت‌گرا و خداجو، و قرینه دولت‌گرایی سوسیالیستی رمانتیسم چپ است.
جمهوری اسلامی نمونه کامل پیوند دولت‌گرایی و رمانتیسم است؛ درعرصه ذهنی به جستجوی خداست و در عرصه عینی به جستجوی اتم. هر دو یک چیز هستند: اراده به قدرتی مطلق.
 
تفاوت جمهوری اسلامی با همه دین‌سالاری‌های پیشین آگاهی ضمنی از سکوت خداوند است. رمانتیسم دینی معاصر آگاه و نیمه‌آگاه دوری و یا مرگ خدا را درک کرده است. جمهوری اسلامی بر پایه چنین آگاهی شکل گرفته است. آرزوی آن در عرصه ذهنی بازگرداندن خدا است. این تلاش به شکل اراده‌گرایی معنوی خود را نشان می‌دهد.
 
به راستی اگر خدا سکوت کرده و یا به دوردست‌ها گریخته پس چه کسی باید به جای او سخن بگوید؟ این ما هستیم که با اراده دینی خود خدا را بازمی‌گردیم و یا به جای او سخن می‌گوییم. خدا خود در جهان نیست پس باید جهان را تصاحب کرد و او را زنده کرد. برای تصاحب جهان باید قوی بود. و برای قوی بودن باید دولتی مقتدر بر پا کرد. این چنین است که در حکومت اسلامی با دو گرایش به ظاهر متضاد اما در باطن متحد مواجه ایم: از طرفی خدا‌جویی و معنویت‌طلبی و شاعرانگی و از طرفی دیگر تکنیک‌طلبی و برتری‌طلبی و نظامی‌گری.
جمهوری اسلامی اکنون تمام جنون رمانتیک دینی و حتی غیر‌دینی معاصر را در خود جمع کرده و در عرصه عینی همه میل تکنیک‌خواهی و دولت‌گرایی را. اما ـ اینجا نکته ای طنزآمیز وجود دارد ـ با این همه نه خدا را یافته است و نه دولتی قوی بر پا کرده است.
 
مهمترین شکست جمهوری اسلامی در یافتن خدا این بود که اگر خدا به زمین می‌آمد، ناگهان همه زنان دوباره از خدا رو می‌گرفتند و به زیر چادر می‌خزیدند. اما چهره شهرهای بزرگ و کوچک ایران نشانی از حضور یا نزدیکی خدا ندارد. در عرصه عینی هم گر چه جنون تکنیکی‌اش روز به روز خطرناک‌تر و بیشتر می‌شود اما عملا نتوانسته است دولتی واقعا قوی بسازد. بنابراین پروژه دولت ـ ملت‌سازی اسلامی چه در عرصه ذهنی و چه در عرصه عینی عملا شکست خورده است.
از سه گفتمان دولت‌سازی، دو گفتمان عملا حذف شده‌اند:
اسلام‌گرایی در عمل شکست خورد؛ و سوسیالیسم هم که می‌دانیم عملا دیگر وجود ندارد، گر چه رمانتیسم چپ وجود دارد. بنابراین آینده ایران را ملی‌گرایی رقم خواهد زد.
اما پرسش آینده این خواهد بود که این ملی گرایی دقیقا چه چهره ای دارد؟
آیا بیشتر شبیه ملی‌گرایی پهلوی خواهد بود یا ملی‌گرایی مصدقی؟
و یا چهره ای کاملا جدید خواهد داشت؟
و مهمتر این که آیا این ملی گرایی دوباره و به شکلی دیگر آن جنون پنهان رمانتیک را احیا  نخواهد کرد؟

 

Share