Share

شهرنوش پارسی‌پور – روشنک بیگناه متولد سال ١٣۴٢ در شهر مشهد است. در سال‌های دهه‌ی شصت به آمریکا مهاجرت کرد. تحصیلاتش را در رشته‌ی ارتباطات در دانشکده‌ی ایالتی ورستر و فوق لیسانس خود را در دانشگاه لسلی به پایان رساند. از روشنک بیگناه تا کنون سه کتاب شعر به نام‌های «شوق راه‌های در پیش روست»، «آوازهای ماه گم شده» و «با سیلویا در پارک» به زبان فارسی منتشر شده است. «در سکوت ماه» اثری‌ست که به زبان هلندی از او منتشر شده است. او بنیان‌گذار و سردبیر جنگ ادبی «کتاب شعر» و سایتی ادبی به همین نام است. شعرهای او به زبان‌های انگلیسی، آلمانی سوئدی و هلندی ترجمه شده است. او در دانشگاه کوینسیگاموند در شهر ورستر در ایالت ماساچوست تدریس می‌کند.کتابی که مورد بررسی این برنامه است «قبل از رسیدن» نام دارد که در سال ١٣٨٧ در سوئد منتشر شده است.


در خواندن قطعات روشنک بیگناه متوجه می‌شویم که او در وزن‌های آزاد می‌سراید و علاقه‌ای به شعر کلاسیک و یا پیروی از آن نشان نمی‌دهد. هیچ نمونه‌ای از شعر با وزن و قافیه در میان قطعات او به چشم نمی‌خورد و لاجرم باید چنین نتیجه گرفت که او از شعر تعریف جدیدی دارد. پرسشی که برای من مطرح می‌شود این است که هنگامی که ما به غزل حافظ می‌گوئیم «شعر» لاجرم باید برای آنچه که روشنک بیگناه سروده است عنوان دیگری پیدا کنیم. چون این دو از دو مقوله‌ی به‌کلی متفاوت هستند. به‌عنوان نمونه به آنچه که «میان صحنه» نام دارد توجه می‌کنیم:

بی‌پیامبر چگونه می‌مانی شاهد
میان این خطوط نازک
که بر افق فرود آمده‌اند
بلند حرف نمی‌زنم؟
می‌خواهی بلند‌تر حرف بزنم؟
می‌خواهی خیلی بلند‌تر فریاد بزنم؟
بعد کدام سو؟
پرواز برای تو
پرواز برای تمام افق‌های تکه شده
کسی از میان تاریکی نمی‌آید
کسی که میان صحنه می‌ایستد
از میان تاریکی نیامده است
چراغ را روشن کنیم
کاری از شعر ساخته نیست

در این قطعه هر خط برای خودش معنائی دارد، اما مجموعه در کل راهبر به معنائی نیست. مثلا کسی که میان صحنه می‌ایستد /از میان تاریکی نیامده است/چراغ را روشن کنیم/کاری از شعر ساخته نیست.
آیا این قطعه ملهم از کتاب چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم، اثر زویا پیرزاد است؟ اما من به‌عنوان خواننده نمی‌دانم چه نتیجه فلسفی، اخلاقی یا حسی از این قطعه بگیرم. یعنی حقیقت آن است که معنای قطعه چندان برایم روشن نیست. در قطعه «ورمیر شماره ۱» می‌گوید:

آبی و نارنجی
دستانی شیر در پیاله می‌ریزند
با گوشواره‌های مرواریدش
زنی خم شده
پیراهنی می‌دوزد
بر کف‌پوش‌های شطرنجی
آدم‌ها
جور دیگری راه می‌روند
باز می‌کند پنجره را زن
در نور ساعت ده صبح
دیوار زرد پشت سر می‌داند
که سردت نخواهد شد
آمده بودیم تمام راه را پرسان
به جستجوی پل
قهوه‌چی شانه‌هاش را بالا انداخت
موسیقی سیال در هوا
رهایی خنده بر صورت
زمان چرخید
چرخید
و یکی از ما
راه را گم کرد.

البته حسی از لحظات و آنات تجربه‌های پشت سرهم در این قطعه به چشم می‌خورد، اما باز خواننده راهبر به مقصدی نیست. نوعی گنگی در این قطعه به چشم می‌خورد. اشکالی که من در شعر شاعران نو‌پرداز پس از فروغ و سپهری می‌بینم این است که به هیچ‌وجه‌من‌الوجوه نمی‌توان اشعار آنان را حفظ کرد و از بر خواند. بر این پندارم که خود شاعران نیز قادر به انجام این‌کار نیستند. پس درست به همین دلیل باید باور کرد که نام این قطعات شعر نیست. شاید همان «واژه قطعه» برای آن‌ها بهتر باشد. باید باور کرد که صممیت و حس رقت و احساساتی بودن، هیچیک به تنهائی یا باهم نمی‌تواند ما را شاعر کند. مدتی‌ست که باور کرده‌ام شعر،‌‌ همان‌طور که از قدیم گفته‌اند یک صنعت است. در آنچه نوپردازان جدید، همانند روشنک بیگناه می‌سرایند نمی‌توان صنعت شعر را دریافت، بلکه اما حس قابل تأملی در این قطعات جاری‌ست، منتهی حسی «مبهم». گوئیا که بناست چیزی به‌وجود بیاید که هنوز به‌وجود نیامده است، اما این حالات و احوالات پیش‌درآمد آن چیزی‌ست که باید به‌وجود آید. در قطعه «تا نیمه» می‌گوید:

به نیمه هم نرسیده
ما مردیم
شهر را دیگر نمی‌شناسد باران
شاید برف یکدستش کند
فکر می‌کنم
آوردن نام این همه جسد کار درستی نبود
هنوز به نیمه نرسیده پیروزیم
بدن‌های سوخته را کجا می‌برید؟
شما هم ترسیده بودید؟
این غبار سرد
چطور حافظه ما را پوشاند؟
به نیم نرسیده هنوز
هیچ‌کس نمرده است

در خواندن این قطعه ده‌ها فکر از ذهن انسان می‌گذرد. منظور چیست؟ چه چیزی به نیمه نرسیده است؟ آیا از حادثه‌ای سخن گفته می‌شود؟ شاید منظور حادثه یازده سپتامبر است، اما هیچ اشاره‌ای به هیچ حادثه تاریخی نشده است. تنها همین است که گوئی در نیمه‌راهی که معلوم نیست کدام راه است شماری بلا و بلیه از آسمان باریده است. من بسیار خوشحال می‌شوم از روشنک بیگناه دعوت کنم که خود به نقد آنچه سروده است بنشیند. البته گویا او گرته‌برداری می‌کند. مثلا عکس یک هواپیمای ساقط‌شده را می‌بیند و احساس خود را در قطعه‌ای بیان می‌کند، اما چون مرا به عنوان خواننده لایق نمی‌بیند، منشأ حادثه را برایم نمی‌نویسد. منتهی چون از حس خودش خوشش آمده است قطعه را به چاپ می‌رساند. در «فانوس دریائی» البته خواننده متوجه می‌شود کجا ایستاده است و به چه چیز نگاه می‌کند:

همان فانوس دریایی برای من بس بود
تا بر کرانه
ماندگار شوم
سفیدی کف را می‌خواهم چه کنم
وقتی صدای آبی مرغ دریایی
می‌وزد
پرچمی می‌افتد
پرچمی نیم افراشته می‌ماند
میان شکاف‌های سفالی بام
نجوای مضطربی‌ست
برح سفید و فانوس
و لنگرهای زنگ‌زده
بر ماسه‌ها
که خفته‌اند و فراموش کرده‌اند
خوشحالم در ساحل
درختی نمی‌روید
من که اینجا هستم و می‌مانم
درخت خمان در باد را
می‌خواهم چه‌ کنم؟

این قطعه در خود کامل است و معنائی را به خواننده منتقل می‌کند. روحی عصیان‌گر را می‌بینیم که در حال پرخاش‌گری خود را به فضائی وهمی پرتاب می‌کند. فضا البته محدود است. گرچه برج دریائی در میانه دریاست، اما راوی خود را در ساحل ماندگار می‌کند. پس به فضای محدودی برای زیستن نیاز دارد. راوی گویا در محدوده‌ای، خشمناک، به دور خود می‌چرخد. در کل قطعات این کتاب خشمی به چشم می‌خورد. اما در قطعه «ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه» حالتی نگران‌کننده به چشم می‌خورد. می‌گوید:

ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه‌ی شب
درست مثل ده و پنجاه و سه دقیقه‌ی صبح است
من مثل تو
حالا یکی یکی چشم‌هامان را از آب نمک دربیاوریم
در حدقه جای دهیم
من درست مثل تو می‌نویسم
تو خواب‌های مرا می‌بینی
تک‌خوانی‌های دسته جمعی
به نصف ماه هم نمی‌رسند
شب را کجا؟
شعر!
وقت رسیدن است
آیا تو
برای همیشه مرده‌ای؟

این قطعه کمی ترسناک و به نسبتی چشم‌بندی‌ست. به هرتقدیر به پایان مقال رسیدم و به عنوان آخرین جمله می‌گویم در جائی که هیلا صدیقی شاعر است به پندار من روشنک بیگناه و تمامی کسانی که همانند او می‌سرایند «راویان قطعات بالنسبه موزون» هستند.

Share