Share

ناصر پاکدامن – من و منصور از آشنایان دیرین هم نبودیم. درین سال‌های بیدرکجائی بود که همدیگر را دیده بودیم و شناخته بودیم. دوستی و آشنائی ما در همین دیدار‌ها و تماس‌های هرازگاهی خلاصه می‌شد.

برادر نسیم را ندیده و دورادور می‌شناختم اما از زمانی که به آمریکا رفته بود، گاهی ضرورتی می‌افتاد و تلفنی صدای همدیگر را می‌شنیدیم تا اموری را رتق و فتق کرده باشیم. گاهی هم که گذار من به آن طرف‌ها می‌افتاد البته، و با میل و رغبت، دیداری دست می‌داد. آخرین بار، دو سال پیش بود. در سانتامونیکا. در خیابان سوم که خیابان پِر رفت و آمد شهر است با بخشی از آنکه اختصاص به پیاده‌ها دارد و پر است از مغازه و فروشگاه و کافه و رستوران با بی‌خانمانی به گوشه‌ای به تکدی مشغول و نوازنده‌های خیابانی، یکی نشسته بر چهارپایه‌ای و دیگری ایستاده با همکار یا همکارانش. و هر یک به سازی مشغول. و گاهی هم نقاشی که بر زمین با گچ‌های رنگی نقشی می‌زند، از برچ ایفل و مجسمۀ آزادی گرفته تا نلسون ماندلا و مونا لیزا. کنار خیابان در کافه‌ای بر چهارپایه‌های بلندی، به دور میز بلندپایه‌ای نشسته بودیم. سه نفر بودیم. منصور و روشنگر و من. قرار بود مجید هم بیاید که دیر خبردار شده بود و نتوانسته بود. از در و دیوار و زمین و زمان و زمانه صحبت کردیم.

 

در آن تنگ غروبی و در آن هوای گرگ و میشی، با یکی ازین دوربین‌های جدید که همه را عکاس کرده است، چندتائی هم عکس گرفتم که مثل همۀ عکس‌هائی که پس از غروب آفتاب و شب هنگام و در نور مصنوعی می‌اندازم، خراب‌تر و ناشیانه‌تر از همیشه از کار درآمد و همۀ آن یاد‌ها و لبخند‌ها و نگاه‌های سرشار از دوستی و شوق دیدار در رنگ‌های باخته و نورهای دزدیده و دست‌های لرزیده گم شد.

 

اکنون، آن کس که بود دیگر نیست و هم این نبودن، و هم آن بودن، مرا / ما را به پرسش و چالش و پاسخ‌جوئی می‌خواند: چرائی این نبودن، چرائی آن بودن؟ بود و نبود!

 

بود او بود ما هم بود چرا که با ما بود: در کنار هم؛ گاهی اینسو‌تر و گاهی آنسو‌تر، کمی پس یا کمی پیش اما همیشه، اگرنه با هم که در دیدرس نزدیک هم. این چنین است که نگاهش آرام و نافذ همچنان بر چهرۀ من است و صدایش شمرده و شنوا در گوش‌هایم می‌پیچد. ازینسو و ازینسوئی‌ها می‌پرسد و من هم از آن و این آنسوئی‌ها. از همین جمع ما: جمع پراکنده‌ای از همراهان. از او می‌شد از همه پرسید. چرا که با دیگران همواره همدلی و همراهی بود، صادقانه می‌پرسید و با حوصله و علاقه می‌شنید. نه تندی و درشتی در رفتارش راه می‌یافت و نه بی‌توجهی و بی‌اعتنائی. این چنین بود که آنکس که به سخن می‌نشست در شنوندۀ خود هم سنگ صبوری را می‌یافت مرهم درد‌ها و درددل‌ها و هم گوش شنوائی آمادۀ یاری و یاوری. مشکل همراهان، مشکل منصور هم بود. منصور محور بود. تیرک خیمۀ غربت. نقطۀ اتکائی درین دیار لرزان و سرگردان ناکجائی. همواره آرام و باحوصله و سنجیده و به دور از کینه و حقد و خشم و تنگ‌نظری.

 

بودِ او، بودِ برای همه بود. نه، به «گلیم خود را برون کشد ز آب» و آری، به «نجاتِ غریق از گرداب». چنین بود و چنین زیست و چنین کرد. همیشه و در هر زمان، بر گزیدن کار دستجمعی چه در فرهنگ و ادب و چه در سیاست. همواره رجحان جمع بر فرد: از آن ماه‌های پر تپش «ماهنامۀ هنر و ادبیات جنوب» (۱۳۴۴) و دوندگی‌های نشر «آرش» (۵۲-۱۳۵۱) تا سرودن‌های «کارنامۀ خون» (نخستین انتشار: ۱۳۵۱) و پیوستن به چریک‌های فدائی خلق و بودن‌ها و ازینسو به آنسو دویدن‌های دیروز و امروز و فردای انقلاب و بعد هم همچنان چنین بودن و ماندن در زمانۀ تبعید: چه با شرکت فعال در پایه‌ریزی و حفظ و تداوم گروه ادبی «دفترهای شنبه» در لس‌آنجلس (۷۴-۱۳۷۱) و چه با عضویت و فعالیت در کانون نویسنگان ایران در تبعید (۱۳۷۱ و پس از آن). در همۀ احوال و در همۀ این سالیان، هرجا که بود، حضوری کارساز و گره‌گشا داشت و هیچگاه به نظاره‌گری زینتی بسنده نمی‌کرد. این چنین بود که در ۱۳۸۰ از سوی مجمع عمومی «کانون نویسندگان ایران در تبعید» به همراه مجید نفیسی به ویراستاری «نامۀکانون نویسندگان ایران در تبعید» موظف شد و به همت این دو بود که ۶ شماره از فصلنامۀ کانون … در فاصلۀ پائیز ۱۳۸۱ تا پائیز ۱۳۸۴ انتشار یافت.

 

بود او در آفریدن بود. در قلم، در کلمه، در کلام. در تب و تابی دائم در برابر سفیدی سمج صفحۀ کاغذ. بودِ منصور، شعر بود چه آن زمان که از درد و زخم مردمان و به خشم و اعتراض می‌سرود و چه این زمان که بیش از بیش دوران دورافتادگی و هستی غربت را به چالش می‌گرفت و از چرایی احوال و بیقراری تبعید می‌گفت. شاعری همواره در تلاش دستیابی به اوجی دست‌نایافتنی از زیبایی و رسایی و گویایی در بیانی دیگر از پرسش‌ها و پرسیدنهای همۀ زمان‌ها و همۀ مردمان، واژه‌هائی رشته و بافته از درد‌ها و همدردی‌ها، زخم‌ها و هشدار‌ها، شادی‌ها و شگفتی‌ها و شگفت‌زدگی‌ها!

 

بودِ منصور، بودِ شاعران بود؛ بودی در چاه ویل واژه‌ها و آواهای پر هیاهوی رهاشده بر این ورق خاموش! بود در نوشتن. برای نوشتن. خط زدن. بازهم نوشتن و بازهم خط زدن. خط‌خطی کردن، سیاه کردن، پاره کردن، پاره پاره کردن. سکوت پر معنای نخستین خواننده / شنونده را تاب آوردن. محبوس و سرگردان در میان جزر و مد «من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش.» «گنگ خوابدیده» و آن کاغذ سپیدی که بر روی آن، هیچ چیز بر جای خود نیست و بر دل نمی‌نشیند و همه چیز زیادی می‌نماید و اگر خط خورده نباشد در انتظار خط خوردن است. چگونه باید آغاز کرد و چگونه باید به پایان برد؟ راه نقطۀ پایان از کدام سو می‌گذرد؟ تلاشی یکسره پرسش و سراسر تردید و این یا آن! تلاشی بی‌پایان و دردناک و درجست‌و‌جوی دوردست‌های نایافتنی! تا زمان‌های دراز دیگر، در طنین واژه‌ها و تلاطم معناهای کلام منصور بیان و نشان صادقی از روز و روزگار ناکجایی ما، به گوش‌ها و دل‌ها خواهد رسید.
 

 

بودِ منصور، بودِ نسلی بود که در حول و حوش سال‌هائی که دهۀ سی پایان می‌یافت و دهۀ ۴۰ آغاز می‌شد به فرهنگ و قلم و سیاست روی آوردند. منصور هم از نسل روشنفکران و هنرمندان دهۀ چهل بود. «چهلی‌ها». آن‌ها که در نوجوانی با شور و شوق، امیدهای روز‌ها و ماه‌های «نهضت ملی کردن نفت» را زندگی کرده بودند و سپس هم جوانی را در تلخی و خشونت سال‌ها و ماههای پس از کودتای ۲۸ مرداد گذرانده بودند و اکنون که به حول و حوش دهۀ چهل می‌رسیدند، برخی می‌نوشتند، برخی می‌سرودند، برخی به صحنه می‌رفتند و دیگرانی هم نقش و طرح و تصویر می‌آفریدند. برخی از پایتخت‌نشینان بودند اما اکنون دیگر جملگی چنین نبودند و در اهواز و اصفهان و تبریز و مشهد و رشت و و و زندگی و فعالیت می‌کردند. برخی محفلی داشتند و بسیاری هم چنین نبودند. در میان ایشان هم شاعرانی بودند و هم نویسندگانی. اما نمایشنامه‌نویس و بازیگر تئا‌تر و طرح‌پرداز و نقاش و عکاس و پیکره‌ساز و و و هم بودند. شاید به ندرت از فرنگ‌رفتگان و بسیاری، اگر نه جملگی، از پرورده‌شدگان درین و آن گوشۀ‌‌ همان آب و خاک.
 

 

«چهلی‌ها» جهشی اصیل و چندگونه در فرهنگ و هنر معاصر ایران پدید آوردند. با اینان فرهنگ و هنر ایران دیگر شد و با سرخوردگی و افسردگی فرداهای ۲۸ مرداد فاصله گرفت. «چهلی‌ها»، کم و بیش همزمان فعالیت فکری و فرهنگی خود را آغاز کرده بودند بی‌آنکه الزاماً گروه واحدی را تشکیل دهند. همزمان و همسو و نه همگون. گروه‌ها و محفل‌هائی چون «طرفه» و یا نشریاتی چون «بازار ویژۀ هنر و ادبیات» در رشت و «جنگ اصفهان» در اصفهان و «ماهنامۀ هنر و ادبیات جنوب، ضمیمۀ پرچم خاورمیانه» در اهواز و… و کسانی که ساعدی، گلشیری، شاپور، مفید و ممیز و طاهباز و نادر ابراهیمی از آن جمله بودند . و اردشیر محصص هم. و اکنون البته بیفزاییم که منصور هم.

 

 

همچنانکه گفته شد چهلی‌ها، نه در کنار قدرت حاکم و حکومت که در فاصلۀ انتقادی با آن و یا در برابر آن قرار داشتند. اعتراض، انتقاد، کهنه ستیزی، نوجوئی، استقلال رأی و جسارت و قاطعیت در عمل و اتکاء به نفس چهلی‌ها را از پیشینیان خود متمایز می‌کرد. اما از آن نام‌ها که پیش ازین آمد، همۀ تنوع چهلی‌ها را نمی‌توان دریافت. در میان ایشان، کسانی هم بودند که تنها به داشتن موضع انتقادی در برابر حکومت کفایت نمی‌کردند و پس آشکارا به شرکت در فعالیت سیاسی رو کردند. و زمانی که در زمستان ۱۳۳۹، «جبهۀ ملی دوم» به فعالیت آغاز کرد، به صفوف آن پیوستند. اما جبهۀ ملی دوم به عمق و ژرفای بحرانی که جامعه و اقتصاد ایران را فرا گرفته بود هرگز پی نبرد: نه مسئلۀ «زمین» را مطرح کرد و نه در معنای «کودتای ۲۸ مرداد» تعمقی کرد و نه به واقعیات نظام حکومتی ایرانِ پس از ۲۸ مرداد توجهی. و همچنان محصور و محبوس در تحلیلی از سیاست ماند که ایران سال‌های پیش از به حکومت رسیدن مصدق را به یاد می‌آورد. به این ترتیب «شاه باید سلطنت کند و نه حکومت» و «برگزاری انتخابات آزاد» شعارهای اصلی حرکت سیاسی جبهۀ ملی دوم گردید بی‌آنکه توجه شود که توقع «سلطنت» از چنان شاهی که فراوردۀ کودتای ۲۸ مرداد بود تا چه حد واقع‌بینانه است و از حضور چند نماینده در مجالسی آنچنانی چه حاصلی انتظار می‌شد داشت؟

 

مصدق در محکمۀ نظامی، تا حد امکان به صراحت و آنجا که ممکن نبود به زبان اشاره و تمثیل نشان داده بود که شاهی که به میل بیگانه می‌رود و به زور بیگانه می‌آید و شمشیر بر روی ملت می‌کشد، به کار این ملت و حکومت مشروطه‌اش نمی‌آید. سخنان او صریح و بی‌پرده بود: ازین سوی دیگر راهی نیست. اندیشه‌ای دیگر باید کرد! جبهۀ ملی دوم ازین تحلیل مصدق جدائی گرفته بود… و پس با کوشش برای فعالیت قانونی در رژیمی بی‌قانون در بن بست ماند. درین فروماندگی، جناحی از جبهۀ ملی دوم دست از کار کشید و به تبع سیاست «صبر و انتظار»، خانه‌نشینی اختیار کرد در حالیکه جناح دیگر و چپ جبهۀ ملی بستر پیدایش و شکل‌گیری «جریان‌های نوین مبارزاتی» گردید که به سوی طرق و صوری از مبارزۀ قاطعانه گام بر می‌داشتند که الزاماً و همواره در درون چارچوب‌های «قانونی» قرار نمی‌گرفت.

 

انتخابی آگاهانه و بناچار و گزینشی صریح و مرحله‌ساز که روایت‌های گوناگون و مستقل و با اینحال همساز و هماهنگی از آن را در گفته‌ها و نوشته‌های بسیاری از پایه‌گذاران و فعالان «جریان‌های چپ» جدید ایران (چون شکرالله پاک‌نژاد و ناصر کاخساز و بیژن جزنی و مصطفی شعاعیان و و و…) می‌توان یافت. اگر چهلی‌های فرهنگی، در بیشترین شمار خود، همچنان و همواره در خیل معترضان قدرت‌ستیز ماندند، چهلی‌های سیاسی دیگر به دوراهی یا خاموشی و دم فروبستن و یا زندان و مرگ رسیده بودند. بودِ منصور هم دیگر از چنین بودی دور نبود. نمی‌دانم در‌‌ همان دیدار در خیابان سوم سانتا کلارا بود یا در دیدار پیش از آنکه یکهو از روابطش با آل‌احمد سخن گفت و گفت که در «ماهنامۀ هنر و ادبیات جنوب، ضمیمۀ پرچم خاورمیانه» با او در ارتباط بودیم. می‌نوشت وخبر می‌گرفت و حال و احوالی می‌کرد. به زندان که افتادم (۱۳۴۶) به دیدنم آمد. از چرائی و چونی زندان و زندانی شدن صحبت شد. گفت »جوان، با این حرف‌ها سرتان را به باد می‌دید » و به کله‌اش اشاره کرد و اضافه کرد «من حالا حالا‌ها اینو می‌خام». به منصور گفتم که حوصله کند و جریان این دیدار و آن گفت‌وگو را روی کاغذ بیاورد. نمی‌دانم که چنین کرد یا نه؟
 

(بعد ازینکه آن روز در مجلس یادبود، این خاطره را بازگو کردم نسیم تذکرم داد که حرف آل‌احمد درست است اما ملاقاتی در کار نبوده: ما در بازداشتگاه لشکرآباد اهواز زندانی بودیم وپیام را آل‌احمد به وسیلۀ یکی از دوستان که در خیابان با او برخورد کرده بود فرستاده! پس بازهم نمونۀ دیگری از جابجائی رویداد‌ها و اتفاق‌ها در نقل و انتقال یاد‌ها وخاطره‌ها و دلیل دیگری برای احتیاط در استفادۀ از و استناد به آن‌ها!) گفت‌و‌گوی دو نسل: نسلی که در چارچوب فعالیت علنی آچمز می‌ماند و نسلی که با دلاوری خود، بستر پیدایش چپ جدید می‌شد و راهگشا و پس مشکل‌گشا!
بود منصور درین راستا هم بود!

 

نبود منصور همچون هر نبود دیگر محتوم بود. آن روز صبح که ناگهان مرا به خاکسپاری دوستی خوانده بودند، مرد کلیسائی آرام و مطمئن می‌گفت هر مرگ همواره سه چیز را به یاد می‌آورد. تنهائی آن کس که دیگر نیست، جدائی و دورافتادگی بازماندگان از آن عزیز از دست رفته و بالاخره و سپس رفتن آن عزیز به سوی رحمت الهی که دوری از ما رفتن به سوی خداست. او از ما دور می‌شود و ما ازو دور می‌شویم و او به خدا نزدیک می‌شود.

 

در آن سکوت همراه با صدای گنگ حرکت برگ‌ها، چه خیال خوشی داشت آن مرد کلیسائی و چه چرتکه‌انداز ماهری بود!

 

 

مرگ نقطۀ پایان محتوم است و اما گفتن از محتومیت مرگ، چیزی از واقعیت رازگونه و صراحت معماگونۀ آن نمی‌کاهد. مرگ زمینی‌ترین و پایدار‌ترین واقعیات است. هرگونه کوشش برای مابعدطبیعی جلوه دادن این امر طبیعی هدف دیگری را می‌جوید که الزاماً مناسبتی با واقعیت ندارد. قاعده اینست: «هر کسی یک دو روزه نوبت اوست.» مابقی تعارفات است. و نقطه سر سطر!

 

و در سرِ سطر باید بنویسیم که این «قطعیات» هم خود از تعارفات است. پس مشکل همچنان بر جاست!

 

نبود / مرگ در مرز فردی و جمعی رخ می‌دهد: که هم زائیدۀ عوامل جمعی و اجتماعی است و هم معلول علل فردی و شخصی. و این نکته که در مورد هر مرگی صادق است در مورد مرگ خودخواسته سنگینی بیشتری می‌گیرد.
 

جمع و اجتماع، همواره و در همه جا، حرمت حق زندگی را همچون یک اصل و قاعدۀ عام و خدشه‌ناپذیر بازشناخته است و تنها در موارد استثنائی بسیار معدود و محدود (جنگ و دفاع، قربانی، انتقام و قصاص و خونخواهی…)، زیر پا گذاشتن این اصل را جایز دانسته، به حق مرگ حقانیت بخشیده است. اگر تا دیرزمانی در همه جا وضع کم و بیش این چنین بود، اکنون دیگر اینحا و آنجا، جامعه ازین وضع دوری گرفته و حق حیات را به‌عنوان یکی از حقوق تجاوزناپذیر بشر باز شناخته است؛ امری که از جمله لغو مجازات اعدام را به‌دنبال آورده است.
 

 

درین معنی و چنین است که می‌توان گفت که جامعه، مرگ‌گریز است و زندگی‌گزین. چرا که جامعۀ مرگ‌گزین، جامعۀ بی‌فرداست و راهیِ عدم. اما آنچه در سطح انتخاب جمعی مبرهن و روشن می‌نماید، آن زمان که به سطح انتخاب فردی می‌رسیم صراحت و سادگی خود را از دست می‌دهد ودر پیچیدگی و ابهام فرو می‌رود.
 

 

اگر هدف جامعه‌ای است مرکب از افرادی برخوردار از حق تعیین سرنوشت خود، چگونه می‌توان با مرگ خودخواسته با نبود ارادی مردمان به مخالفت برخاست؟ آلبر کامو و از دیدگاهی دیگر، به اندیشیدن به همین پرسش می‌نشیند و «افسانۀ سیزیفوس: جستاری دربارۀ بی‌معنائی»(۱۹۴۲) خود را چنین آغاز می‌کند: «فقط یک مسئلۀ فلسفی حقیقتاً جدی وجود دارد: خودکشی. داوری دربارۀ اینکه زندگی به زحمت زیستن می‌ارزد یا نه، پاسخ دادن به پرسش بنیادین فلسفه است. مابقی، اینکه دنیا سه بعد دارد و اینکه ذهن نه یا دوازده مقوله دارد پس ازین می‌آید…»

 

سیزیفوس در اسطوره‌های یونان باستان، آدمیزاده‌ای است همچون هر آدمیزادۀ دیگر که خدایان اساطیری او را به کیفر اعمالش (به قولی به کیفر این جرم که خداوند مرگ را به اسارت کشیده بود و پس، جاودانگی را موجب شده بود) به دوزخ فرستاده بودند. او محکوم بود تا همواره و لاینقطع، تخته سنگی را از پایۀ کوهی تا ستیغ آن، غلتان و کشان و گردان به بالا کشاند تا آن زمان که تخته سنگ بر آن رأس بی‌حرکت و ساکن بماند و به پائین درنغلتد. اما هربار که سیزیفوس تخته‌سنگ را افتان و خیزان به قله می‌رساند و می‌نشاند، تخته‌سنگ ‌لغزیدن آغاز می‌کرد و سُر می‌خورد و شتابان و شتابان‌تر، از آن بلندی به سوی پستی روان و غلتان می‌شد. و سیزیفوس هم در آن کوه‌های دوزخی، دوباره و چندباره و همواره کوشش خود را از سر می‌گرفت. تا باز هم سنگ را به قلۀ کوه برساند و باز هم، ناتوان نظاره‌گر به پائین روانه شدن محتوم آن گردد. و اینچنین بود که سیزیفوس به کیفر اعمالش به تلاشی محکوم شده بود همواره، لازم، اجباری و بیهوده. بی‌معنی، نامعقول و بی‌پایان. چرا که هر پایان، نقطۀ آغازین بیهودگی دیگری بود. سیزیفوس درین بیهودگی عبث و تنهائی بیکران، درمیان گنگی، پوچی و بی‌حاصلی بی‌ثمر و دائمی محبوس مانده بود. حبس در دوزخ. و لاعلاج! دوام در عبث و به عبث!

 

گفتار آلبر کامو که این‌چنین و به یاری افسانۀ سیزیفوس آغاز می‌شود و شکل می‌گیرد از معضل خودکشی پرده برنمی‌دارد و بالاخره به این نتیجه می‌رسد که درست است که وجود ما در جهان امروز، همچون هستی دوزخین سیزیفوس، یکسره آکنده از پوچی و بی‌حاصلی است. با همۀ این احوال، فراموش نکنیم که سیزیفوس، حاکم بر سرنوشت خویش است. اوست که سنگ را بر‌می دارد تا کوشش را از سر گیرد. سیزیفوس یعنی نفی و انکار قدرت و سلطۀ خدایان و اعلام خودمختاری آدمیان. سرنوشتی در کار نیست و اگر هم باشد آفریده و حاصل کار آدمیان است که هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت! پس «می‌باید که سیزیفوس را خوشبخت تصور کنیم.»
 

 

و چرا که نه! اما مشکل نبود و نبودگزینی همچنان می‌ماند. واقعیتی که از جمله در مرزهای خوشی و ناخوشی، فردی و جمعی، پایدار و گذرا، آنی و همیشگی، اجتماعی و انفرادی شکل می‌گیرد و از لحظه‌ها و روز‌ها و دیروز‌ها و فردا‌ها، از حضر و سفر، دوری و غربت، تنهائی و دوری رنگ می‌گیرد و در گرما و سرما و شکست و پیروزی و دوستی و دشمنی جان می‌یابد و یا می‌بازد. پس معما همچنان هست! تصمیمی زائیدۀ لحظه‌ها و خلق‌الساعه و یا حاصل دورانی و فصلی از زندگی؟

 

این‌چنین است که هم اکنون بیش از ۵۰ سال است که از خودکشی هدایت می‌پرسیم. و طی این سال‌ها همچنان این پرسش هست که چرا؟

 

دیگر کم و بیش همه چیز را می‌دانیم یا بهتر بگویم دانسته‌های متنوع و بسیاری دربارۀ انتخاب آخرین او داریم. در تهران که به خداحافظی از دوستی رفته بود، در غیبت او، کارتی گذاشته بود با این جمله نوشته بر آن: «دیدار به قیامت.» به دوستی خداحافظی‌کنان گفته بود: «خیالاتی دارم» و به دیگری گفته بود: «یا هو، زُرت مَشق، ما رفتیم.» معنای «زُرت مَشق» را که پرسیدم دوستی گفت که باید از اصطلاحات قشونی باشد مثل «پیش‌فنگ» و «پس‌فنگ» و حدوداً به معنای خبردار. پس که گفته «یا هو، خبردار، ما رفتیم.»

 

پس یعنی با این تصمیم در ۱۲ آذر ۱۳۲۹ از ایران پرواز کرده است تا در شب ۱۸ فروردین ماه ۱۳۳۰ بالاخره نبود را انتخاب کند؟ گذراندن چند ماهی در حشر و نشر آن فکر سمج و پایدار؟ معلوم نیست! شاید اگر نگرانی تمدید اجازۀ اقامتش در فرانسه را نداشت، آنطور نمی‌شد؟ شاید هم اگر آن سال تعطیلات عید فصح با تعطیلات نوروز همزمان نشده بود و این و آن دوست و آشنای ایرانی همچنان در پاریس مانده بودند و یا موجبات سفری به سوئیس یا به انگلستان برایش فراهم شده بود تا به این ترتیب، تمدید اجازۀ اقامتش در فرانسه برای سه ماه دیگر ممکن شود… نکند هم به کمبود آنچه فریدون هویدا از آن به «بال مگس» یاد می‌کند فکر می‌کرده است؟ شاید هم از زندگی سیر شده بود که این حرکات اجباری تکراری و تلاش‌های بی‌ثمر یعنی چه؟! آن سنگ را تا آن رأس به دوش کشیدن و نگذاشته، بازگشتن تا دوباره آغاز کردن. و باز و باز و بازهم. همواره. شاید به «چرا» رسیده بود و «که چه»؟

 

و هزار شاید و اگر دیگر. پس از هر خودکشی، و در برابر نادانی و نافهمی ما از چرائی آن، هر اشاره، هر یاد و هر چیز و ناچیز معنا می‌گیرد و شاه‌کلیدی می‌شود برای گشودن در‌ها و حل معمای بزرگ. آن روز گفته بود که… به همین خاطر بود که این اواخر نگاهش مثل همیشه نبود… پس برای همین بود که این اواخر آنجور لباس می‌پوشید… خنده‌های آن روزش یادت هست، همه خنده به ریش ما بود…

 

اما همۀ این پاسخ‌ها در واقع، خود پرسیدنی دیگر است و «پس برای این بود…»‌ها، خود پرسش‌های بی‌پاسخ دیگر. معما همچنان بکر و دست‌نخورده مانده است. و چه بسا همچنان هم ناگشوده بماند؛ نه از نبودن کلید که از وفور و فراوانی کلیدهای کوچک و بزرگ و رنگ و وارنگ و کلفت و نازک و دراز و کوتاه و گِرد و سه‌گوش و چوبین و مسین و آهنین و فولادین و سیمین و زرین و هم صاف و هم دنده‌ای.. و هرکدام هم هر زمان رو به افزونی.
 

 

نبود منصور، همچون هر نبود دلخواهانۀ دیگر، ما را به خطاب می‌گیرد که این رفتن اگر شکست است، بیشتر شکست شماست،. شکست شما، غرقه‌شدگان در روزمرّگی، محصوران در تنهائی‌ها و مسحوران بیهودگی‌ها.

 

 

هر نبود دلخواهانه، و نبود منصور هم، ادعانامه‌ای است علیه ما که ماندگانیم: رفتگان رفته‌اند و گزیدن چنین رفتنی، خود پاسخی است به پرسش‌ها! اکنون ما ماندگانیم که می‌بایست پرسش‌ها را به پاسخ بنشینیم و چرا‌ها و چگونه‌ها را به چالش بگیریم. آنهم با ستایش همۀ چیزی که بود و با احترام به آنگونه که خواست نباشد. به بود او و به نبود او.
 

یادش گرامی و بیدار*

ناصر پاکدامن
پاریس، تیر ۱۳۸۹ / ژوئیه۲۰۱۰

*متنی تدوین شده بر پایۀ گفتاری اداشده در روز یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۹ / ۲۰ ژوئن ۲۰۱۰ در مجلس «بزرگداشت یاد و خاطرۀ منصور خاکسار، شاعر و نویسنده» در آمستردام (هلند).
 

 

 

Share