Share

پاسی از نیمه شب گذشته بود، سکوت کاملا بر اتاق نشیمن که اینک تبدیل به یک اتاق کامل بیمارستان شده بود مستولی بود، در وسط اتاق دخترش بهترین تشک را با ملحفه سفید پوشیده بود، دارو ها را در سمت راست تشک و لگن را سمت چپ قرار داده بود. یک لامپ کوچک با نور ضعیفی در انتهای اتاق روشن بود.

عباس مؤدب، نویسنده و روانشناس

این پنجمین شبی بود که حبیب الله در بستر بیماری با مرگ دسته و پنجه نرم میکرد، اوایل ماه مهر بود و نسیم خنکی از پنجره ای که به حیاط باز میشد داخل اتاق می آمد. در این پنج شب در حالتی بین بیهوشی و بیداری به سر برده بود، دکتر ها گفته بودند که اگر زنده بماند یک معجزه است. چشمهایش را به آرامی باز کرد، شبح کسی را که خودش را در پتو پیچانده بود و در حالتی نشسته به دیوار تکیه داده بود به سختی تشخیص داد، با صدائی نحیف گفت آب، ولی صدایش آنقدر ضعیف بود که شنیده نمیشد، دوباره تکرار کرد آب و برای بار سوم سعی کرد صدایش را بلند تر کند تا شاید شبحی که به دیوار تکیه داده بود صدایش را بشنود ولی باز هم موثر واقع نشد. سعی کرد کمی جابجا شود تا شاید بتواند بنشیند ولی نیروئی دیگر برایش نمانده بود، دستش را به سختی از زیر پتو بیرون آورد که به پارچ مسی که در کنارش بود خورد و از صدای آن عزت الله خان که در حالت نشسته خوابش برده بود از خواب پرید، بلافاصله به طرف دوست قدیمی و رفیق گرمابه و گلستانش حبیب الله رفت، دستهایش را گرفت و با چشمانی که از خوشحالی اشک در آنها جمع شده بود گفت، حبیب سلام، خوش آمدی به زندگی، حبیب صدای دوست دیرینه اش را بلافاصله تشخیص داد و با لبخندی که بیانگر خوشحالی او از دیدن دوست با وفایش بود گفت: عزت، آب. عزت الله خان از پارچ مسی سنگینی که در کنار بستر بود لیوانی آب پر کرد، سر حبیب را در دستش گرفت تا او بتواند چند جرعه  ای آب بخورد. حبیب لبخندی زد و سرش را روی متکا گذاشت، چشمهایش را باز کرد و به عزت خیره شد، چشمان عزت از شوق برق میزد و داد زد، فرنگیس، فرنگیس بیا که معجزه شد. مطمئن نبود که صدایش را شنیده باشند، از اتاق بیرون زد به وسط حیات رفت، کنار حوض بزرگی که درست در وسط حیاط بود ایستاد و فریاد زد: ” فرنگیس معجزه رخ داد، بابات مرگ را جواب کرد”. فرنگیس که از همان اولین فریاد عزت الله خان از خواب بیدار شده بود، سریع پیراهن بلندی به تن کرده بود و از درِ بین اتاق نشیمن و اتاقی که موقتا همگی در آن میخوابیدند ، به کنار بستر پدرش رفته بود. در کنار بستر بیماری پدرش که بیش از یک ماه بود در  آن اتاق پهن بود نشست،نوری که از اتاق مجاور به داخل می آمد چهره پدرش را روشن کرده بود، دستهای پدرش را در دست گرفت، حبیب الله چشمانش را به سختی باز کرد و با دیدن چهره خوشحال تنها فرزندش فرنگیس که اشکهایش را با آستین پاک میکرد لبخندی زد و با صدای نحیفی گفت سلام فرنگیس جان. ریشهایش بلند شده بود و چهره استخوانی اش را با موهای سفیدی که مثل نخهای سفید از چانه اش آویزان بود پنهان کرده بود. چند دقیقه بعد آسید مهدی شوهر فرنگیس همراه منیژه دختر بزرگشان که قدم به دوران جوانی گذاشته بود وارد اتاق شدند. فرنگیس رو به شوهرش و دخترش کرد، اشک تمام صورتش را پوشانده بود، صدایش لرزشی از شوق داشت و مرتب می گفت خدا را شکر با بام زنده موند. عزت الله خان به اتاق بر گشت یک راست به کنار بستر حبیب الله رفت و روبروی فرنگیس نشست. گفتم این حبیبِ منه، این عاشق زندگیه، هنوز کلی شراب گناوه داریم که باید به سلامتی هم دیگه بخوریم. گفتم این حبیبِ منه و حتما معجزه میکنه. فرنگیس با نگاهی سرا سر از سپاس و مهر به عزت الله خان نگاه کرد و گفت: عمو جان به شوق مصاحبت با شما مرگ را جواب کرد. منیژه هیچ وقت مادرش را اینچنین شاد ندیده بود. صبح مثل همیشه آسید مهدی صبحانه مختصری خورد و به سمت دکانش در خیابان اصلی شهر رفت، بچه ها هم به مدرسه رفتند و فرنگیس ماند تا کار های خانه را تمام کند و بدون نگرانی در کنار پدرش بنشیند و او را تر و خشک کند. صبحانه عزت الله خان را در یک مجمعه* گذاشت و به اتاق نشیمن برد. عزت طبق عادت چندین ساله اش، کت و شلوار مرتب و تمیزی به تن داشت، بوی عطرش خانه را پر کرده بود و روی صندلی لهستانی در گوشه اتاق که میز کوچکی به خاطر او گذاشته بودند نشسته بود. مثل همیشه می شد مویرگهای قرمز را در زیر پوست صورتش که هر روز با تیغ میتراشید دید.فرنگیس با صدائی که در آن خوشحالی موج میزد گفت: سلام عمو جان، فکر کنم امروز با اشتهای عالی صبحانه را میل میکنید، با بام چطوره؟ عزت نگاهی به حبیب کرد و گفت: یک بار دیگه بیدار شد و آب خواست بعدش راحت خوابید. حالش خوبه خوبه،آمپول های امروزش را زدم، دوران نقاهته، چند روز دیگه دوباره میشه همان حبیبِ خودم. دوباره هر روز ساعت ده صبح میاد اینجا که دختر گلش، گوشه جیگرش را ببینه و با صدای بلند برای حسین شاهنامه بخونه. فرنگیس مجمه را روی میز گذاشت و با لحنی که در آن شکایت بود گفت: دکتر ها گفتن این جیگر از خوردن عرق شده جیگر زلیخا، شده مثل آبکش، ترا خدا عمو جان دیگه مشروب نخورید، حیف از شما ها نیست که اینجوری خودتون را از بین میبرید. عزت نگاهی پر از مهر به فرنگیس کرد، کمی مکث کرد و با دردی که گوئی از اعماق قلبش بیرون می آمد گفت: فرنگیس جان دوای درد دل ما همین یک گیلاس عرقه اگر نه از غصه می میریم.

عزت الله خان تنها رفیقی بود که حبیب را پس از اینکه از اوج مکنت و ثروت به قعر فقر و بی چیزی رسید ترک نکرد و همواره رفیق شفیق او ماند. حالا هر دوی آنها پا به سن گذاشته اند.اولین بار  که با یکدیگر آشنا شدند، فرنگیس یک سال بیشتر نداشت. حبیب  اولین جمعه هر ماه مهمانی مفصلی میداد و دوستانش را دعوت میکرد، پس از مرگ همسر اولش که شدیدا شیفته او بود، تا چند سال تصور اینکه بتواند با زن دیگری پیمان زناشوئی ببندد برایش ممکن نبود.  جنگ اول تمام شده بود، قحطی را مردم پشت سر گذاشته بودند و وضع بازار فرش بهتر شده بود به ویژه وضع صادرات دوباره رونق گرفته بود. مادرش که اطرافیانش او را بی بی سلطان خطاب میکردند، او را قانع کرد که بهتر است تجدید فراش کند و غم همسر اولش را فراموش کند، مرگ همسرش گوئی او را یکمرتبه تکان داد، متوجه شد که هیچ تضمینی در زندگی نیست و بهتر است تا زمانی که زنده هستیم زندگی را به شادی بگذرانیم. از روزی که درِ خانه اش را به روی دیگران باز کرد، دوستان فراوانی پیدا کرد که جمعه اول هر ماه بر سر سفره او مینشستند و تا پاسی از شب به شاهنامه خوانی و شعر خوانی میگذشت.  عزت یکی از این جمعه ها بود که همراه رجب خان به مهمانی آمد، از همان اولین برخورد، حبیب حس کرد که او با دیگران فرق دارد. حبیب خیلی خوب میدانست کسانی که ماهی یکبار به خانه او می آیند، تنها برای اینکه شکمی از عزا در بیاورند در این جمع شرکت میکنند. مطمئن بود اکثر آنها او را فردی احمق میدانند که اموالش را مفت به دیگران میدهد، ولی عزت از همان اولین شب نشان داد که با دیگران فرق دارد. در موقع خوردن غذا حرص نمیزد و با تمانینه غذایش را میخورد و از خوردن غذا لذت میبرد. دیگران اکثرا عجله داشتند تا سینی ها را خالی کنند، بهترین قسمتهای گوشت را به چنگ بیاورند و آنقدر بخورند که تا دو روز احتیاج به خوردن نداشته باشند.عزت جوانی بود لاغر اندام، با چهره ای گشاده که چشمان قهوه ای اش آنچنان زلال بود که می شد روح زیبای او را از درون آن چشمها دید.خوش لباس و خوش بیان بود، پسر یکی از اربابهای معروف شهر بود، یکی از طایفه هائی که بیش از نیمی از دهات اطراف متعلق به آنها بود. او خان زاده بود و به همین دلیل او را عزت الله خان صدا میکردند. در همان اولین شب نشان داد که با شعر فارسی آشنائی خوبی دارد و با دستگاه های موسیقی آشناست. نیمه های شب بود که مهمانها رفته بودند و عزت هم در راه رفتن بود که حبیب اصرار کرد که بماند و کمی با هم شاهنامه بخوانند. حبیب شاهنامه خوانی را از مادرش آموخته بود. آن شب تا صبح بیدار بودند، یک قوری چائی با عطر هل را تمام کردند، حبیب شاهنامه خوانی کرد و عزت با صدای محزونی ترانه ای از شیدا خواند.

سه روز از روزی که حبیب مرگ را جواب کرد گذشته بود، از رختخواب بیرون آمده بود. اصرار داشت که به خانه خودش برود ولی فرنگیس مخالف بود، مطمئن بود که به محض اینکه به خانه خودش برود دوباره مشروب را شروع میکند و دکتر ها همگی گفته اند که مشروب برایش زهر است. نزدیکهای ظهر بود حبیب تکیه اش را به پشتی داده بود، خودش را با پتو پوشانده بود و با عزت گپ میزد، فرنگیس برایش سوپ مرغ آماده کرده بود که کسی با تمام قدرت در زن برنجی را بر روی در حیاط میکوبید. فرنگیس به سرعت به سمت در رفت و آنرا باز کرد که رقیه به شتاب وارد خانه شد و روی زمین در دالان نشست و بدون مقدمه با صدای بلند شروع کرد به حرف زدن: فرنگیس خانم، شرمنده شما، ولی من باید بدونم این مرتیکه الان ده روزه خونه نیامده، چه غلطی میکنه. با شنیدن صدای رقیه عزت خان از اتاق بیرون آمد و با یک نهیب گفت، زن ساکت باش، حبیب الله تازه از جنگ عزرائیل برگشته و احتیاج به آرامش داره. رقیه داد زد، آخه مرد مگه تو زن و بچه نداری که ده روزه حالشون و نمیپرسی؟ عزت گفت: زن ساکت، من مرده را زنده کردم اگر من نبودم حبیب از دست می رفت. این ادعای عزت زیاد هم بی ربط نبود. عزت را در جوانی به فرانسه فرستادند که در آنجا پزشکی بخواند، ولی پس از دو سال پزشکی را رها کرده بود بی آنکه به پدرش خبر بدهد. ولی با اتکا به همان دو سالی که پزشکی خوانده بود، به خودش اجازه میداد که کار تزریقات را انجام بدهد. در تمام مدتی که حبیب در بستر بیماری بود عزت در کنارش نشسته بود و به موقع آمپول های او را برایش زده بود.  عزت از طرف خاندان طرد شده بود، او بُزِ گَرِ طایفه بود و برای خاندان سگوندی لکه ننگی بود که باید ندیده گرفته میشد. وقتی به پدرش خبر دادند که عزت در فرنگ پزشکی را رها کرده و به کلاس رقص میرود و نقاشی میکند، پدرش از ارسال هزینه ماهیانه برای او خودداری کرد و به او گفت که در اسرع وقت به ایران باز گردد. عزت یک سال برای بازگشت سر دواند و سعی کرد با فروش تابلوهای نقاشی اش روی پای خودش به ایستد ولی رقابت شدید بود و او هم در این زمینه استعداد شگرفی نداشت. وقتی به ایران باز گشت پدرش فوت کرده بود و بنا بر وصیت پدرش او از ارث محروم شده بود ولی برادرانش را موظف کرده بود که ماهانه به او یک مقرری بدهند تا محتاج دیگران نشود. از تمام ثروت پدری خانه کوچکی که در گذشته برای اسکان مستخدمها استفاده میشد در اختیار او گذاشته بودند. همین ده یا یازده سال پیش بود که عزت رقیه را به عقد خود در آورد و پسر رقیه را به فرزندی قبول کرد. رقیه زن مشهدی گرجعلی بود که باغبان خانه شهری پدرش بود و در گوشه باغ در اتاق کوچکی زندگی میکردند و رقیه هم یاور حلیمه خاتون مسئول مطبخ بود. او در پاک کردن سبزی، پختن نان، انداختن ترشی و شورو مربا، پختن رب گوجه در پائیز، پاک کردن برنج و حبوبات تحت اوامر حلیمه خاتون عمل میکرد و هر روز صبح خروس خوان بیدار میشد تا همراه زبیده و زیور صبحانه را آماده کند و بعد از صبحانه کار در مطبخ شروع میشد. رقیه از یکی از دهات ترک زبان اطراف ساوه آمده بود و فارسی را با لهجه صحبت میکرد،گرجعلی شاید پانزده سال از او بزرگتر بود و با اجازه ارباب آنها با هم عروسی کردند و رقیه به شهر آمد تا در خانه اربابی کار کند. با هزار نذر و نیاز پس از چند سال صاحب پسری شدند. یک روز صبح رقیه هرچه گرجعلی را صدا میزند بیدار نمیشود و با وحشت به حیاط میدود و با دو دست به سرش میکوبد که گرجعلی مُرد. عزت فکر کرد با یک تیر دو نشان میزند، هم یک زن خانه دار که آشپز خوبی هم هست به خانه اش می آورد تا کمی به زندگی اش سر و سامان بدهد و هم اینکه با این کار به همه سنتهای خانوادگی دهن کجی میکند، و برای همین، رقیه را عقد کرد و به خانه خودش آورد. حالا همه مردم شهر خاندان او را ملامت میکنند که باعث شدند او با کلفت سابقشان ازدواج کند. ولی مهم نیست، چون این مردم دوست دارند که کلفت برای همیشه کلفت بماند و ارباب نیز همیشه ارباب باشد.این مردم اگر کمی فکر میکردند میتوانستند ازدواج او را با رقیه نشانه ای از حق برابر بودن انسانها بدانند و برای از بین بردن سیستم برده داریِ ارباب و رعیتی قیام کنند همانطور که فرانسوی ها انقلاب کردند. رقیه بدون اینکه از جایش تکان بخورد با صدای بلند گفت، گر اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی، تو اگر مرده را زنده میکنی بهتره یک لقمه نان برای زن و بچه ات بیاری. عزت خان از کوره در رفت، دست کرد در جیبش و کیف کوچک قهوه ای رنگی را که یادگار زمان زندگی اش در پاریس بود بیرون آورد و یک اسکناس یک تومانی به رقیه داد. بیا برو هر چی کم داریم بخر من فردا میام خونه. فرنگیس رو به رقیه کرد و گفت، حالا چرا وسط دالان نشستی، اینجا خوب نیست پاشو بیا تو اتاق یک چائی بخور، همه چیز درست میشه. بالاخره با کلی تعارف رقیه راضی شد که با فرنگیس یک چائی بخورد.

ـ فرنگیس خانم یک وقت خدای نکرده فکر نکنید من بد پدر شما را میخوام، من میدونم که جون عزت به جونِ حبیب الله خان بسته است، هیچ کس را به اندازه پدر شما دوست نداره، باور کنید حاضره جونش را برای پدر شما بده. ولی الان ده روزه که اینجا مزاحم شما شده و هیچ خبری از من و پسرم نگرفته، اصلا فکر نمیکنه که ما غذا داریم؟ حالمون خوبه؟ مرده ایم، زنده ایم؟ اصلا شما بگو یک کلام حال ما را در این ده روز پرسیده باشه. فرنگیس گفت: حق با توست رقیه جان، ولی عشق همینه، این دو نفر چندین ساله که با هم اُخت گرفتن. بابای منم اگر عزت الله خان مریض میشد همین کار را میکرد. تمام این شبها کنار رختخواب با بام نشسته بود و تا صبح مراقبش بود. به موقع آمپولهاش را براش میزد و دوا هاش را بهش میداد. باید میدیدی اون شب که بابام چشمهاش را باز کرد، عزت الله خان چه حالی داشت، رفته بود وسط حیاط و داد میزد که معجزه رخ داد. رقیه چائی را هورت کشید نگاهی به فرنگیس کرد صدایش را پائین آورد مثل کسی که میخواست راز مهمی را افشاء کند گفت: راستش عزت الله خان مرد خیلی خوبیه. حالا خودش نمیشنوه ولی خداش که میشنوه، اگه من و عقد نمی کرد معلوم نبود با یک بچه زندگیم چی میشد. اون هم بچه ای که کلی نذر و نیاز کردم تا خدا بهم داد، دو بار رفتم پابوس حضرت معصومه و به ضریح دخیل بستم. از همه دنیا همین یک پسر را دارم. که الهی قربونش برم، درسش در مدرسه تَکِه، عزت الله خان گفت باید بچه سواد دار بشه تا به یک جائی برسه. تازه بعضی وقتها زبان فرنگی هم یادش میده. خدائیش منم از دل و جون بهش میرسم، خونه اش همیشه مرتبه، غذاش به راهه، تازه این زهر ماری هم که میخوره براش میذارم تو سینی با ماست و خیار کنار دستش بعد از شام. اما فرنگیس خانم همیشه استکان زهر ماری را جدا آب میکشم که زندگیم نجس نشه. خدا کنه دست از این زهر ماری برداره، کلی پولش را خرج همین میکنه و همیشه ما دستمون تنگه، برادرهاش چشم دیدنش را ندارن و چند بار گفته که باید مقرری اش را بیشتر کنن چون این پولی که میگیره کفاف مخارجش را نمیده، ولی برادر ها گوششون به این حرفها بده کار نیست، حسینقلی خان برادر دومی گفته بوده قرار نیست ما خرج عرق خوری آقا را بدیم.فرنگیس خانم ارسلان خان که الان بزرگ خاندان شده، خودش شش پارچه آبادی داره، خانه اربابی را هم برای خودش برداشته، سهم دختر ها را هم که مفت خرید و الان فقط شش نفر در مطبخ اجیر شدن و فقط سالی چند خروار کشمش پاک میکنن، میگن به فرنگ صادر میکنه. با اینهمه مکنت تازه به عزت الله خان گفته بوده که باید بابت خونه ای که دست ماست کرایه هم بدیم. رقیه دلش از روزگار پر بود و بدون وقفه حرف میزد، عزت حس کرد که باید فرنگیس را از دست پر چانگی رقیه نجات دهد و با صدای بلند فرنگیس را صدا زد. رقیه گفت: ببخشید سرتون را درد آوردم با اجازه مرخص میشم. دو روز بعد بر خلاف میل فرنگیس، حبیب به خانه خودش برگشت.

فاصله خانه حبیب تا خانه فرنگیس تقریبا دویست متر بود که با یک پیچ از دید خانه فرنگیس محو میشد. سه پله که از کوچه پائین میرفتی وارد طاقی میشدی، که محوطه ای بود گِرد شبیه گود زورخانه با  سقفی گنبد مانند که چهار ستون از چهار گوشه  آن با لا رفته بودند و سپس به سوی یکدیگر سر خم کرده بودند تا در مرکز گنبد با هم تلاقی کنند. ردیف خشتهای  عمودی ستونها سقف را به چهار قسمت مساوی تقسیم کرده بود تا فاصله بین آنها را به شکل ضربی با خشت سقف بزنند. کف آن با  سنگهای نا موزون سنگ فرش شده بود. چهارسکودر انتهای دو قطر عمود بر هم دایره در دیوارها تعبیه  شده بود که به راحتی میشد در آنجا نشست و استراحت کرد و محلی شده بود برای بچه ها که در آنجا به جای نشستن می ایستادند بدون اینکه کسی که از بیرون میآمد بتواند آنها را ببیند و با یک داد او را میترساندند. احتمالا به این خاطر که طاق به معنی سقف و محل سرپوشیده است، به آن طاقی میگفتند، بعد از طاقی در گاه کوچکی بود که سه در را از یکدیگر جدا کرده بود، سمت راست دری بود که همیشه تمیز و رنگ شده بود و همیشه بسته بود، سمت چب دری بود قدیمی با دو در زن متفاوت برای زن و مرد که همیشه باز بود و بوی طویله از آن بیرون میزد، صاحب خانه گاو داشت و شیر میفروخت. و در سوم که بین این دو در قرار داشت خانه حبیب بود. یک در چوبی کهنه که رنگش چیزی بین خاکستری و آبی رنگ پریده بود و در نور کمی که در آنجا بود تیره تر از آنچه بود جلوه میکرد. در به دالانی تاریک باز میشد که یک نیمدایره بود و به همین دلیل انتهای آنرا در محض ورود به دالان نمیدیدی و پس از یک پیچ کوچک نور حیاط در ساعات پیش از ظهر که با ولع به داخل آن هجوم می آورد برای لحظه ای چشم را آزار میداد. وارد حیاط که میشدی در سه طرف آن ساختمانی بود که روزگاری خانه اربابی بوده و خانه ها در دوطبقه ساخته شده بود. طبقات زیرین در واقع محل زندگی خدمه و نگهداری گاو و گوسفند و آذوقه بوده و طبقات بالا محل زندگی خانواده ارباب و خدمتکاران برگزیده و مهمانان بوده است.  در واقع این خانه محل مسکونی زمستانی ارباب بوده. اما از آن روزها دیگر هیچ اثری نبود، خانه ای قدیمی بود که اتاقهای بالا و پائین در دست مستاجران بود. آنهائی که در آمد بیشتری داشتند اتاقهای بالا را اجاره کرده بودند و آنها که بی بضاعت بودند در اتاقهای پائین مینشستند. اکثر کسانی که در خانه های بالا مینشستند خانواده بودند. مردها اکثرا کارگران ساختمانی و یا فصلی بودند و بیشتر زنها نیز هر از چند گاهی برای دیگران رختشوئی و یا نظافت خانه را انجام میدادند. تقریبا تمامی آنان روستائیانی بودند که به شهر مهاجرت کرده بودند. حبیب یک اتاق در طبقه دوم برای خودش نگه داشته بود که ایوان کوچکی هم داشت که با همسایه اش رحیم لحاف دوز مشترک بود. اتاق دیگری که به گالری مشهور بود، به یاد روزهای گذشته فقط برای روزهائی که عزت به خانه اش می آمد در اختیار خودش بود. با اجاره ای که از مستاجر ها میگرفت زندگی خود را میگذراند. برایش مهم نبود که چقدر کرایه میدهند، همین قدر که میتوانست با آن پول زندگی کند و هزینه مشروبش را تامین کند، برایش کافی بود. بچه هائی که روی لگن نشسته بودند و یا دنبال هم میکردند و آخرش به کتک کاری می انجامید بخشی از زندگی هر روزه  آن خانه بود. زنها که یا مشغول نظافت بودند و یا در حال پختن غذا با جیغ بچه ها از اتاقهایشان بیرون میزدند و بچه ها را جدا میکردند و شروع به متهم کردن یکدیگر در بی عرضگی در نگهداری از بچه هایشان میکردند. فرهنگ فحشهای رکیک در آن خانه آن هم از زبان زنها به تنهائی میتوانست حبیب را ساعتها سرگرم کند. در گوشه حیاط یک طویله قدیمی بود که تبدیل به محل نگهداری مرغ شده بود. به غیر از دیوار سمت راست که دیوار مشترک با خانه آقای پیش نماز بود، همان خانه ای که درش همیشه تمیز و بسته بود، سه طرف دیگر ساختمانی یکپارچه و به هم پیوسته در دو طبقه بود. طبقات زیرین کمی از سطح حیاط پائین تر بودند و تنها دو اتاق بود که مستاجر داشت و بقیه انبار متروکه بودند. در قسمت جنوبی پیرزنی نحیف وتکیده با قامتی شکسته و قدی خمیده زندگی میکرد که هر روز با تمام ناتوانی که داشت در جلوی هرزه گرد مینشست و نخ کلاف میکرد؛ همه او را آواج گل بهار صدا میکردند، هر چند که دیگر نه از گل خبری بود و نه از بهار نشانی. چادر خال خالی اش را به کمر میبست و تا زمانی که هوا اجازه میداد در حیاط چرخ هرزه گرد هایش را میچرخاند و لقمه ای نان از آن برای زنده ماندن در می آورد. روبروی خانه او خانه ای بود که همیشه مرتب بود و گوهر خانم زن میانسالی در آن زندگی میکرد که معمولا روزها خانه نبود، در خانه مردم برای رختشوئی و یا نظافت کار میگرفت. در جوار خانه گل بهار طویله بود که به مرغداری تبدیل شده بود و بالای مرغداری خانه ای بود که به جای در ورودی یک گونی نصب شده بود و ماه پیشونی با شوهر و بچه هایش آنجا زندگی میکرد. ماه پیشونی بر عکس اسمش زنی بود که یک چشمش کور بود و صورتش هم حالتی از فلج بودن داشت و همیشه یا حامله بود و یا بچه شیر میداد. شوهرش کارگر فصلی بود و خودش در خانه مردم برای رختشوئی میرفت. از کنار خانه گل بهار راه پله ای بود که به خانه شیر آقا میرفت، شیر آقا کارگر یک کارگاه تولید قند بود و همراه با زن و فرزندانش و مادرش در دو اتاق که ایوان هم داشت زندگی میکرد، زن شیر آقا همیشه آشپزی میکرد و بچه ها را تر و خشک میکرد. در طرف مقابل پلکانی بود که به ایوان ختم میشد و حبیب اتاقی را که پنجره اش به حیاط باز میشد برای خودش انتخاب کرده بود. اتاقهای مجاور را خانواده مشهدی رحیم لحاف دوز اجاره کرده بودند و تقریبا از بقیه مستاجرین وضع آنها بهتر بود. مشهدی رحیم مرد میان سالی بود و همراه زنش و تنها پسرشان که دستیار پدر بود در دو اتاق که در ایوانش میتوانستند آشپزی کنند زندگی میکردند. این خانه تنها دارائی باقیمانده حبیب از ملک و املاکی بود که همه را در زندگی از دست داده بود و یا به قول فرنگیس دوستان ناباب از دستش در آوردند. همه مستاجر ها حبیب را آدم بی آزاری میدانستند و به هیچ وجه حس نمیکردند که او صاحبخانه است. هیچ وقت به آنها سخت نمیگرفت و همینکه با در آمد اجاره خانه اش اموراتش میگذشت راضی بود. با اینکه همه ثروتش را از دست داده بود، ولی عزت نفسش به او اجازه نمیداد در برابر دیگران اظهار عجز کند. هر چند آسید مهدی چندین بار به او پیشنهاد کرده بود که بیاید در خانه دخترش زندگی کند و کنار نوه هایش باشد، ولی قبول نکرده بود. تنها دلیلی که آسید مهدی خانه را نزدیک خانه حبیب ساخت این بود که فرنگیس اصرار داشت که نزدیک پدرش زندگی کند تا بتواند به او برسد و مواظبش باشد، اتفاقا در همان نزدیکی خانه بسیار بزرگی بود که صاحبش بخشی از زمین آنرا برای فروش گذاشته بود و آسید مهدی بلافاصله آن را خرید و خانه را طوری ساختند که در بخش جنوبی دو اتاق با آشپزخانه که یک خانواده راحت میتوانست در آن زندگی کند وجود داشت با این امید که حبیب در آنجا زندگی کند، ولی این آرزو هیچ وقت بر آورده نشد و بعدا آن اتاقها را هر از چند گاهی اجاره میدادند و اجاره اش متعلق به فرنگیس بود.

حبیب در این خانه احساس آرامش میکرد، در اتاق محقری که داشت از زندگیش راضی بود، شبها تا پاسی ازشب طبق عادت شاهنامه می خواند و بعضی وقتها که دلگیر بود و میخواست با دل خودش خلوت کنه،با حافظ راز و نیاز میکرد و یا گوش جان به مولانا می سپرد. پدرش میرزا بنویس ارباب بود، از این روستا به آن روستا میرفت و سهم ارباب و رعیت را در دفتر اربابی ثبت میکرد، تمام حساب کتابهای ارباب دست او بود. در یک زمستان سرد که پیاده از ده بالا در برف و سرما به خانه آمد تب و لرز کرد و در رختخواب افتاد، فکر میکرد به زودی خوب میشود و آن را زیاد جدی نگرفت و در اثر ابتلا به ذات الریه جان داد. حبیب هشت سال بیشتر نداشت که پدرش را از دست داد. مادرش زنی بود مصمم و تیز هوش، میدانست که اگر در روستا بماند ناچار خواهد شد به عقد یکی در آید که سایه مرد بالای سرش باشد. دو راس گاو و پانزده راس گوسفند داشتند که آنها را فروخت و  اثاثیه خانه را بار کرد و با دو فرزندش مرضیه دختر بزرگش و حبیب پسرش که دو سال از مرضیه کوچکتر بود راهی شهر شد و اولین جائی که سکونت کرد همین خانه ای بود که امروز آخرین دارائی حبیب بود. مادرش ماه سلطان زن ریزه اندامی بود با صورتی کشیده که چشمان میشی رنگ درشتش گوئی همواره در حال رصد کردن محیط اطراف و آدمها بود، قالی باف خبره ای بود با دستانی استخوانی و انگشتانی کشیده، او در اتاقی که اجاره کرده بود یک دار قالی بر پا کرد و با بافتن قالیچه های خوش نقش، امرار معاش میکرد. حبیب در نزد پدرش خواندن و نوشتن را یاد گرفته بود و این در آن زمان مزیت بزرگی محسوب میشد. ماه سلطان حبیب را به مکتب خانه نزد ملا مصطفی فرستاد تا قران را یاد بگیرد تا بتواند مثل پدرش میرزا بنویس بشود. حبیب در یادگیری قرآن و خط سیاق خیلی سریع پیش رفت و همین راهش را باز کرد که در ده سالگی در انبار یکی از اربابان شهر شاگرد میرزا شد و صورت موجودی انبار ها را یادداشت میکرد. شرکت سهامی زیگلر که فرش ایرانی را به انگلیس صادر میکرد، چند سالی بود که فعالیت عمده تولیدی خود را در سلطان آباد متمرکز کرده بود، مسئول آن مردی سویسی الاصل بود که یک دستش لمس بود و به همین دلیل در شهر به اسم آلمانی یک دست شناخته میشد، هر چند که آلمانی نبود ولی چون زبانش آلمانی بود مردم او را آلمانی به حساب می آوردند. ماه سلطان که یک جفت قالیچه را به تازگی تمام کرده بود آنها را به نزد مرد آلمانی برد. مرد آلمانی از کیفیت فرشها اظهار رضایت کرد و آنها را به قیمتی بیش از آنچه معمول بود از او خرید، و این آغاز تحولی بزرگ در زندگی ماه سلطان شد. او خیلی زود تشخیص داد که این مرد برای جنس خوب و کیفیت عالی حاضر است پول بدهد و با او قرار دادی بست که هر نوع فرشی را که او بخواهد برایش تهیه کند. با روابطی که در دهات داشت نقشه قالی ها را به دهات میبرد و با پرداخت پیش قسط آنها را به این شرط که پاسخگوی کیفیت مورد نظر مرد آلمانی باشد سفارش میداد. بعد از یک سال دوازده قالیباف خبره در دهات داشت که تنها سفارشهای او را میبافتند و وضعیت مالی خوبی به هم زد و همین خانه ای را که امروز آخرین مایملک حبیب است خرید و آنرا به کارگاه قالی بافی تبدیل کرد. خواهرش و بچه هایش را از دهات به شهر آورد و در همین خانه به آنها سکنی داد. برای او بهترین راه حل همین بود که اعضای فامیل را به کار بگیرد، آنها پیوند خونی داشتند و حامی یکدیگر بودند. خانواده آنها رعیت نبودند و به آنها خوش نشین میگفتند، به همین خاطر راحت میتوانستند بدون اجازه ارباب از دهات نقل مکان کنند، و این تفاوت رعیت و خوش نشین بود، رعیت در واقع  مثل زمین و آب در تملک ارباب بود و ارباب تصمیم میگرفت که در کجا زندگی کنند. کشت و داشت و برداشت وظیفه اصلی رعیت ها بود ولی در کنار این کار اصلی هزار وظیفه دیگر هم به آنها محول میشد. زمستان ها بسیاری از رعیت ها را به شهر میفرستادند تا در خانه اربابی بیگاری کنند. ماه سلطان با بر پا کردن کار گاه قالی بافی خانواده را به تدریج در یک جا جمع کرد. حبیب که دیگر نوجوانی شده بود کار حساب و کتاب مادرش را به عهده گرفته بود و در بازار حجره فرش فروشی باز کرده بود. حبیب جوانی معتقد و مومن بود و هر روز در حجره اش روزش را با خواندن قرآن آغاز میکرد. چیزی نگذشت که بازاری ها او را فردی مومن و قابل اعتماد یافتند. رابطه اش با شرکت زیگلر هر روز بهتر میشد و مادرش بهترین فرشها را با کیفیت عالی برای زیگلر تهیه میکرد. طایفه مادریش ترک زبان بودند و حبیب ترکی را خوب میفهمید و کمی هم میتوانست صحبت کند. مادرش با اینکه ترک زبان بود و سواد خواندن و نوشتن نداشت، بسیاری از اشعار شاهنامه را حفظ بود. حافظه قوی مادرش همیشه برایش تحسین بر انگیز بود، او دقیقا میدانست چقدر خامه خریده اند و چقدر پول بده کار است و یا چقدر از چه کسی طلبکار است بی آنکه آنها را یادداشت کرده باشد. اگر امروز زنده بود میتوانست دقیقا بگوید در این خانه چند قالی با چه نقشی در چه اندازه ای و توسط چه کسانی بافته شده است. خانه ای که روزی دستهای ظریف و نازک دختران و زنان نقشهای زیبا را با تار و پود جان خود میبافتند، حالا به محل زندگی کسانی تبدیل شده است که برای زنده ماندن هر روز باید نیروی کارشان را بفروشند و هیچ تضمینی ندارند که روز بعد دوباره بتوانند کاری پیدا کنند. جائی که حبیب الله اتاقی به اندازه نیاز خوابیدنش برای خودش حفظ کرده است و بزرگترین شادی زندگی اش این است که هر روز ساعت ده پیش از ظهر پس از اینکه دو استکان عرق خورده است از خانه بیرون برود تا دخترش فرنگیس را ببیند و ذوق نوه هایش را بکند. ساعت ده که او می آید منیژه، رضا و حسن به مدرسه رفته اند و تنها حسین در خانه است، که او هم دو سال دیگر به مدرسه میرود. شبها تخم مرغی نیمرو میکند و یا معصومه زن رجبعلی برایش غذا می آورد. بعد از شام عرقش را کنار دستش میگذارد و زیر لب حافظ را زمزمه میکند. حالا پس از نزدیک به یک ماه به اتاق خودش بازگشته است، نشستن روی تشک خودش چقدر لذت بخش است. معصومه جلوی در می آید و همانجا میایستد، سلام حبیب خان، انشا الله رفع کسالت شده خدا انشا الله عمر طولانی به شما بده و ما هم زیر سایه شما باشیم. امشب شام چی دوست دارید براتون درست کنم؟ حبیب نگاهی به معصومه کرد که چادر رنگ و رو رفته ای را به دور کمرش پیچیده بود و با چشمهای سیاه و صورت آبله رویش که در همان چادر قاب گرفته بود و با دهانی باز منتظر جواب بود گفت:  سرت سلامت باشه معصومه خاتون، زیاد اشتها ندارم، یک کمی پلو سفید بد نیست. چشم حتما، اینرا معصومه گفت و رفت. فرنگیس پنهان از پدرش با معصومه قرار گذاشته که هر چند وقت یکبار خانه اش را نظافت کند و حواسش باشد که غذا داشته باشد. بطری عرق را از داخل گنجه بیرون آورد، گیلاس کریستال روسی را که یکی از معدود یادگارهای روزگار مکنت و ثروتش بود پر کرد و یک ضرب عرق را خورد. تلخی عرق که گلویش را سوزاند، حس کرد دوباره زنده شده است. حساب روزهائی که در بستر بیماری افتاده بود را نداشت، ولی حس میکرد دوباره زندگی اش به روال عادی برگشته و دوباره میتواند در خلوت خود زندگی کند. دقیقا یادش نبود چه وقت بود، ولی به خاطر داشت که حس کرد سرش گیج میرود و طبق معمول فکر کرد هوای تازه برایش خوب است و از اتاق بیرون زد تا کمی زود تر از معمول به خانه فرنگیس برود، ولی بیش از دو قدم برنداشته بود که نقش زمین شد، زنها که طبق معمول در حیاط هر یک مشغول کاری بودند، با شنیدن صدای افتادن او بر زمین از پله ها بالا رفتند و معصومه دوان دوان به خانه فرنگیس رفت و او را خبر کرد. دو مرد غریبه از داخل کوچه برای کمک آوردند و با تاکسی او را به بیمارستان رساندند. در آنجا با تزریق سرم او را زنده نگه داشتند و هر از چند گاهی به هوش می آمد و دوباره از هوش میرفت. دکتر ها امیدی به نجاتش نداشتند و قبلا هم گفته بودند که در اثر مصرف بی رویه الکل، جگرش به طور عادی کار نمیکند. حالا بر خلاف پیش بینی دکتر ها مرگ را جواب کرد و این اولین شبی است که در اتاق خودش و رختخواب خودش میخوابد. برنج ساده ای را که معصومه با یک پیاله ماست برایش آورده بود خورد و طبق عادت گیلاس عرقش را پر کرد و نم نمک آن را مزه کرد. قبلا هم چند بار پایش به دکتر و بیمارستان کشیده شده بود، ولی اینبار زنگ خطری بود که آن را حس کرد. تکیه اش را به پشتی داد، گیلاس عرق را سر کشید و با خودش زمزمه کرد، باز آمده ای کو که به ما گوید راز. یاد روزی افتاد که به نزد امام جمعه شهر رفت تا از شبهه بیرون بیاید. با اینکه در عنفوان جوانی بود ولی به آن حد از تمول رسیده بود که حج بر او واجب شده بود. از امام جمعه شهر سوال کرد که چه باید بکند، و امام جمعه از او پرسید که آیا همسر اختیار کرده است؟ و او گفت نه، امام جمعه گفت اول واجب است که همسر اختیار کند و بعد به حج برود. مادرش بی بی سلطان دختر حاج حسین رنگرز، زیور سادات را برایش خواستگاری کرد و یک هفته بعد شیرینی خوردند و ساعت دیدند و قرآن باز کردند روز تولد حضرت فاطمه را برای عقد و عروسی تعیین کردند. سال دوم وبائی بود دو سال متوالی باران نباریده بود و دریاچه نمک خشک شده بود، مردم سگ و گربه را میخوردند و حتی در شهر شایع شده بود که بعضی ها آدم هم خورده اند. ولی قحطی و گرسنگی را فقط مردم فقیر لمس می کردند، در انبار اربابها غله به اندازه کافی بود و آنها را به بهای گزاف میفروختند. سال قبل  پسر خاله اش که فقط نه سال داشت بعد از دو روز تب شدید و تشنج زنده نماند و هیچ کس تشخیص نداد علت مرگش چه بود، وقتی خواستند او را به غسالخانه ببرند خبر آمد که غسالخانه مرده ها روی هم تلنبار شده اند، حبیب گفت حرام است که جسد مسلمان بی غسل و کفن بماند، و پول داد تا جنازه ها را غسل و کفن کردند. حالا یک سال بعد دوباره همین کار را کرد، متولی مسجد محل به خانه حبیب آمد و گفت مرده شور خانه مسجد بوی مردار گرفته است، جنازه روی جنازه تلنبار شده و این خلاف مسلمانی است. دو روز قبل از عروسی حبیب، تمامی جنازه ها به خاک سپرده شدند. عروس دختری بود بسیار زیبا و تنها دختر پدرش بود، جهازش به قول معروف بار هفت شتر بود. حجله عروسی اش با روتختی ابریشم زینت شده بود و عطر گلاب ناب قمصر تمام اتاق را پوشانده بود. هفت شبانه روز جشن گرفتند و هر شب دو دیگ بزرگ برنج در مسجد محل برای مستمندان بار میگذاشتند. کمی از پشتی فاصله گرفت، دستی به صورتش کشید، زبری ریشها کمی اذیتش میکرد، عادت تراشیدن ریش با صابون گلیسیرن و زدن عطر بعد از اصلاح را از عزت یاد گرفت، تحفه فرانسه بود. گیلاسش را دوباره پر کرد و یک ضرب آن را در گلو ریخت، سوزش گلو را از تندی عرق خیلی دوست داشت.  هنوز خستگی دوران نقاهت از تنش یبیرون نرفته بود، به زحمت از جایش بلند شد، کوزه آب را که گوشه اتاق بود سبک سنگین کرد، آب به اندازه کافی داشت، لیوان شیشه ای آبی رنگ را از تاقچه کوچکی که در دیوار تعبیه شده بود برداشت،پر از آب کرد و دندانهای مصنوعی اش را در آن قرار داد و دوباره لیوان را در همان تاقچه گذاشت. لیوان روحی بزرگی را که همیشه در کنار کوزه بود پر از آب کرد و کنار تشکش گذاشت، در را از داخل چفت کرد و گرد سوز روسی پایه چینی را که گلهای صورتی داشت خاموش کرد و به رختخواب رفت، با خودش زمزمه کرد، چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.

صبح زود تر از معمول بیدار شد،نگاهی به اطراف انداخت، مدتها بود اتاقش را با این دقت بر انداز نکرده بود، پنجره ای که به حیاط باز میشد با قاب چوبی فرسوده و رنگ آبی لاجوردی که که جا به جا ریخته بود، میز کوچکی با پایه کوتاه که یک بشقاب یک چاقو و یک قاشق روی آن بود و گلیمی کهنه که بخش کوچکی از کف اتاق را پوشانده بود و کف اتاق که از گچ و خاک بود. زیر لب زمزمه کرد، از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود. مثل همیشه صدای گریه بچه ها و سرو صدای زنها و صف مردها جلوی مستراح که با یک گونی پوشیده شده بود تصویر هر روز صبح این خانه بود. گاهی وقتها به طعنه میگفت من صاحب گدا خانه هستم.   بعد از مدتها صورتش را اصلاح کرد با دست نرمی پوستش را لمس کرد، بوی صابون عطری که فقط برای تراشیدن ریشش استفاده میکرد برایش لذت بخش بود.در آینه کوچکی که به دیوار اتاقش آویزان بود برای چند لحظه به چهره خودش خیره شد، گوئی از اینکه زنده مانده است تعجب کرد ولی همزمان خوشحال بود که هنوز زنده است. چشمان روشنی داشت به زلالی آب، نه آبی رنگ بود و نه سبز،زلال بود ولی در عمق آنها غمی سنگین لانه کرده بود. نانی که در سفره بود خشک شده بود، و نان خشک و دندان مصنوعی دوستان خوبی نیستند. معصومه فکرش را کرده بود که امروز حبیب نان برای صبحانه نخواهد داشت و دو نان خانگی که آب زده بود تا نرم شود برای حبیب آورد و پرسید چیز دیگه ای لازم داره که حبیب گفت: دستت درد نکنه، نه چیز دیگه ای لازم ندارم. شلوارش را که هر شب زیر تشک میگذاشت که اتوی آن به هم نخورد به پا کرد، ساعت جیبی اش را که با زنجیر به جا دکمه ای جلیقه اش وصل بود کوک کرد، ساعت ده دقیقه به ده بود، پالتوی نیم تنه اش را که هم کت بود و هم پالتو به تن کرد، کفشهای چرمی قهوه ای اش را با دستمال تمیز کرد و به طرف خانه فرنگیس رفت. زندگی دوباره مثل قبل شده بود. وقتی در این ساعت در میزد فرنگیس مشغول نظافت خانه بود و منتظر شنیدن یک تک ضربه آرام با در زن برنجی، و بلافاصله با صدای بلند میگفت الان میام بابا، و دررا که باز میکرد با صدای بلند میگفت سلام بابا و به اتاق بر میگشت تا به نظافت اتاق ادامه بدهد. حبیب همیشه تکیه اش را به دیوار نزدیک درِ اتاق میداد و حسین را صدا میزد. او را بغل میکرد و با خنده ای به پهنای صورتش با او بازی میکرد. از بستر بیماری، دارو و آفتابه لگن در اتاق خبری نبود و همه چیز به شکل سابق برگشته بود. فرنگیس کمی مکث کرد و پرسید:

ـ با با نون و پنیر برات بیارم؟

ـ نه قربون شکل ماهت، نون و چائی خوردم

ـ عرقتم هم خوردی؟

ـ اون رو که نمیشه نخورد

ـ با با دکتر ها گفتن برات زهره، میگن جیگرت شده مثل آبکش

ـ باشه یک فکری میکنم

این اولین باری بود که حبیب در این رابطه کوتاه آمد، میدانست دخترش از روی عشق است که این حرفها را میزند. تقریبا هر روز نزدیک به یک ساعت همینجا مینشست و بعد به خیابان میرفت و یک نان سنگگ میخرید، چند دانه خیار و هر سه روز یک کاسه ماست و بعضی وقتها تخم مرغ ،سبزی و پنیر و به خانه می آمد.   یک چراغ سه فتیله در گوشه اتاقش داشت که گاهی املت با گوجه و پیاز درست میکرد و هر لقمه را با لذت تمام با تک تک سلولهای چشائی اش حس میکرد. بعد از ناهار یک پیک عرق میخورد و یک چُرت کوتاه میزد تا برای شب سر حال باشد. اگر حوصله اش را داشت یکی دو ساعت به باغ فردوس که ده دقیقه پیاده تا خانه اش فاصله داشت میرفت و روی نیمکتی که زیر درخت بید مجنون بود مینشست و به آب زلالی که در آب نمای بیضی شکلی که در وسط میدان باغ چهارراه را به چهار سمت باغ از یکدیگر جدا کرده بود نگاه میکرد و از سکوت و آرامش آنجا لذت میبرد. هیچ رهگذری تصور نمیکرد این جسم نحیفی که بدون توجه به اطرافش به آرامی در پیاده رو گام بر میدارد و نیمتنه ای که از پارچه پشمی منچستر که کمی هم نخ نما شده بر تن دارد، روزی یکی از ثروتمند ترین مردان شهر بوده است که هر ماه سفره ای در عمارتش پهن میشده که بیش از بیست متر طولش بوده و سه نوع خورش و برنج ناب با زعفران برای بیش از پنجاه نفر در آن سفره چیده میشده است. از پشت میله های باغ فردوس که دور تا دور باغ را حفاظت میکرد میشد عمارت گل پیچ را، که یکشبه در قمار باخت دید، ولی هیچ وقت دیگر به آن فکر نکرد و چشمش دیگر دنبال آن عمارت نبود، با اینکه همه کسانی که آن شب دور میز قمار بودند شاهد بودند که برادران باغ خلجی   تقلب کردند و حبیب آنقدر مست بود که نمیدانست در اطرافش چه میگذرد، ولی همگی سکوت کردند. روز بعد که سر حال آمد و متوجه شد عمارتی را که برای زیور سادات ساخته بود و هر گوشه آن نشانی از زیور سادات را داشت باخته است برای لحظه ای غمگین شد، ولی بعد با خودش فکر کرد عمارت بدون زینت سادات به چه درد میخورد.  چندین سال بعد که دیگر تمام ثروتش را به باد داده بود و در یک دکه کوچک ذغال فروشی میکرد، روزی حسین خان که در اداره ثبت املاک و اسناد کار دفتری میکرد، او را شناخت، وارد دکه ذغال فروشی شد با تردید به طرف حبیب آمد و با احتیاط سلام کرد. حبیب که در زیر کرسی کوچک از گرمای آن لذت میبرد و شاهنامه اش را میخواند، سرش را بلند کرد و در برابر خود مرد کوچک اندامی را دید که در کت و شلوار قهوه ای و پیراهن سفیدی که یک کراوات مندرس مشکی با گره ریز آنچنان محکم یقه پیراهن را گرفته بود که مثل این بود که دارد گلویش را خفه میکند، با یک کیف چرمی قهوه ای در دست با چشمانی متعجب به او زل زده است. حس کرد که قیافه او برایش آشنا است، کمی به چهره مرد کوچک اندام خیره شد و بلافاصله او را شناخت، حسین خان، پسر دوستدار خان فراهانی از زن سومش. بی آنکه ذوق زده شود گفت: سلام حسین خان، ماشا الله هیچ تکون نخوردی، میبینم صاحب منصب شدی، مبارکه.  از مرحمت شما، در ادراه ثبت املاک و اسناد دفتر دار هستم. حبیب حوصله چس ناله های این آدمها را نداشت و خواست زودتر از دست او خلاص شود، با لحنی جدی پرسید: ذغال برای منزل میخواهید؟ چقدر لازم دارید؟ حسین سرش را پائین انداخت با لحنی که تردید و ترس در آن بود گفت: نه از اینجا رد میشدم قیافه شما به نظرم آشنا آمد خواستم سلامی عرض کنم.

ـ سلامت باشید

با اینکه حسین خان کاملا فهمید که این سلامت باشید به معنی این است که گمشو، ولی به روی خودش نیاورد. جرات پیدا کرد و چند قدم جلوتر آمد، حبیب در چشمانش خیره شده بود، نگاهی که به او میفهماند تو حقیر تر از آنی که بخواهی در باره من قضاوت کنی و بهتر است زود تر حرفت را بزنی و بروی. حسین خان کمی این پا و آن پا کرد و بالاخره به خودش جرات داد که حرف بزند.

ـ حبیب خان من همیشه به یاد شما بوده ام و همیشه دوست داشتم رازی را به شما بگویم. من شرمنده شما هستم. من بر سر سفره شما نان و نمک شما را خورده بودم ولی نمکدان را شکستم. آن شب در عمارت گل پیچ من دیدم که برادران باغ خلجی به عمد شما را مست کردند و رضا پل دوآب دست شما را میخواند. ورق ها هم علامت گذاری شده بود تا عمارت شما را از چنگ شما بیرون بیارن.

حبیب حرفش را قطع کرد و گفت: حسین خان؛ میدونم. همین یک جمله را گفت و در چشمهای حسین خان خیره شد، حسین تاب نگاه او را نیاورد و خداحافظی کرد و رفت. حبیب زیر لب گفت، مرتیکه مفت خور. و به شاهنامه اش برگشت.

غروب ها ترجیح میداد در خانه خودش باشد و روزهائی که هوا خوب بود صندلی لهستانی را که دیگر لاک و الکلش کاملا از بین رفته بود و چوب بی رنگی بود در ایوان جلوی اتاقش میگذاشت و زنها را که هر روز کار هایشان را تکرار میکردند، نگاه میکرد. همه چیز مثل نمایشنامه ای بود که هر روز اجرا میشد. آواج گل بهار هرزه گرد هایش را که یک جفت بودند و هر کدام در یک اجر نظامی کاشته شده بودند، را به زحمت با قد خمیده اش به گوشه دیوار میسراند و به شبستانی که چهار پله از زمین پائین تر بود میخزید تا لقمه نانی بخورد و بخوابد تا روزی دیگر که در همین جا بنشیند و هرزه گردهایش را بچرخاند تا نخ کلاف کند. رفتن گل بهار به شبستان مثل خزیدن موجودی به لانه اش بود.در تاریکی شبستان محو میشد و پس از مدتی نور ضعیف چراغ دستی قاب پنجره کوچکی را که با روزنامه پوشانده شده بود نمایان میکرد. حبیب با خودش فکر میکرد که این پیر زن در آن شبستان شام چه میخورد. شب دوباره بعد از شام بطری عرق را کنار دستش میگذاشت و تا پاسی از شب زیر لب شعر خوانی میکرد. هر وقت از کوزه آب در لیوان میریخت با کوزه نجوا میکرد،این همان دستی است که بر گردن یاری بوده است؟

اگر همه روزهایش تنها ادامه بقاء بود بدون هرگونه باوری به آینده، اولین پنجشنبه هرماه اما برایش مفهوم دیگری داشت. درشکه ای کرایه میکرد، زمستانها اگر هوا خیلی سرد بود تاکسی که به تدریج تعدادشان رو به فزونی بود میگرفت. کت و شلوار و جلیقه را که از پارچه انگلیسی دوخته شده بود با پیرهن سفید میپوشید و ساعت جیبی نقره اش را کوک میکرد و به “قبرآقا” که قبرستان شهر بود میرفت. آن روز به احترام اهل قبور عرق نمیخورد صورتش را دو تیغه میتراشید و با ظاهری آراسته و بوی خوش عطر به دیدار مزار عزیزانش مادرش، زیور سادات و سیاوش که در کنار یکدیگر به خاک سپرده شده بودند میرفت. پنجشنبه اول هر ماه برای او یاد آور عشق، امید، تلاش و آرزوهای بزرگ بود، آرزوهائی که همگی بر باد رفت. آنروزها زندگی برایش معنائی داشت، دوست داشتن و محبت را میشناخت، به آدمها اعتماد داشت و مطمئن بود که خدا همیشه یار و یاور او خواهد بود. آن زمان مردی بود مومن و خدا ترس، و به زندگی بعد از مرگ ایمان داشت. مردی بود پایبند شرع، نمازش قضاء نمیشد، روزه اش را ترک نمیکرد، عید فطر فطریه اش را به یتیمان میداد،خمس و ذکاتش را همیشه سر سال پرداخت میکرد که مالش حلال باشد و همیشه ایمان داشت که خدا پرهیز کاران را دوست دارد، باور هائی که دیگر هیچ معنائی برای او ندارند. دیگر حتی وقتی بر سر مزار عزیزترین آدمهای زندگی اش که در کنار یکدیگر آرمیده بودند می آمد، فاتحه هم نمیخواند، بعضی وقتها به خصوص وقتی هوا خوب بود در کنار مزار آنها مینشست و زیر لب شعری میخواند و یا با آنها درد دل میکرد. خیلی وقتها بغض گلویش را میگرفت و آرام اشک می ریخت. اینجا تنها جائی بود که احساس تنهائی میکرد، اگر آنها زنده بودند، زندگی برای اومفهوم امید و شادی میشد. در این چند سال شاید فقط سه یا چهار بار نتواسته بود به مزار آنها بیاید، حتی زمستانهای سخت نیز به اینجا آمده و با دست برف را از سنگ مزار آنها پاک کرده و نشان داده است که چقدر زندگی در نبود آنها برایش بی معنی شده است. اینکه چه مدتی در کنار آنها مینشست، بستگی به میزان دلتنگی اش داشت، گاهی میشد که تا غروب در آنجا مینشست و فکر میکرد. به خانه که بر میگشت شام مختصری میخورد و در خوردن عرق کمی صرفه جوئی میکرد تا برای فردا عرق کم نیاورد.اولین جمعه هر ماه روز عزت بود، بعد از اینکه پس از سه سال زندگی در تهران به اراک بازگشت، با عزت قرار گذاشتند که اولین جمعه هر ماه در گالری سور و سات عرق خوری را به راه بیندازند و دو نفری خوش باشند.

جمعه ها به جای پیش از ظهر بعد از ظهر به خانه فرنگیس میرفت، تا هم با آسید مهدی گپی بزند و هم اینکه بقیه نوه هایش را ببیند. جمعه ها روز سرو صدا، رختشوئی، خانه تکانی، جیغ و داد بچه ها و دعوا های خانوادگی بود. ترجیح میداد از اتاقش بیرون نیاید و فقط به حرفها و سرو صدا ها گوش دهد. صدای جیغ جیغی ماه پیشونی، قدمهای سنگین و رفت و آمد های تند و سریع معصومه، و تحکم فاطمه زن شیر آقا به بچه هایش که در ایوان خانه بمانند، را کاملا میشناخت. پس از چند سال دیگر به موقع حس میکرد که به زودی اختلاف بالا میگیرد و زنها همدیگر را به فحش میکشند. ماه پیشونی یک کاسه ماست را در یک کاسه بزرگ با یک کوزه آب به هم میزد و نان خشکهای سفره را در آن خرد میکرد تا خیس بخورند تا با آن شکم هفت نفر را سیر کند. نزدیک ساعت دو به خانه فرنگیس میرفت، ساعتی مینشست و بر خلاف روز های دیگر یک استکان چائی با آسید مهدی میخورد،با نوه های دیگرش به خصوص منیژه خوش و بش میکرد.اسم منیژه را که اولین نوه اش بود او انتخاب کرد، تصور اینکه منیژه به زودی دیپلم میگیرد در او احساسی از غرور بر میانگیخت. فرنگیس همیشه میگفت دخترم باید دیپلم بگیره و معلم بشه . اون زمان که تصدیق ششم را گرفتم میتونستم معلم بشم، ولی سید گفت میخوای برای ماهی سه تومن و پنج زار همه روز با بچه ها سر و کله بزنی که چی، به جای بچه مردم به بچه های خودت برس.اگر معلم شده بودم الان حقوق خودم را داشتم ، چند سال دیگه هم باز نشست میشدم و حقوق باز نشستگی میگرفتم و آقای خودم بودم، دخترم نباید اشتباهی را که من کردم تکرار کنه. برای همین بود که وقتی معلمها گفتند منیژه در ریاضی ضعیف است برایش معلم سرخانه گرفت.حبیب جمعه ها مستقیم از خانه فرنگیس به عرق فروشی موسیو میرفت و سه تا پنج سیری با خیار شور میخرید، آن را در یک پاکت میپیچید و به خانه می آمد و مستقیم به گالری میرفت. در بالای خانه ای که گوهر زندگی میکرد اتاق بزرگی بود که به آن گالری میگفت و بدون مستاجر بود. اتاق بزرگی حدود سی متر مربع با سقف بلند که تمام سقف را با قاب چوبی تزئین کرده بودند.گالری راه پله جداگانه ای داشت که از درِ حیاط مستقیم وارد گالری میشد و از بقیه ساختمان مجزا بود. گالری قبلا اتاق مخصوص ارباب بوده.مادرش در این اتاق فرشهائی را که برای آلمانی یک دست بافته بودند، پهن میکرد، آنها را با دقت کنترل میکرد که نقصی نداشته باشند و وقتی مطمئن میشد که سفارش درست انجام شده آنها را برای تحویل آماده میکرد. در همین گالری بود که برای کارگران روز عید فطر سفره می انداخت. حالا فقط یکبار در ماه به اینجا می آید تا با رفیق قدیمی اش خلوت کند و در مستی دردهایشان را به فراموشی بسپارند.

عزت الله خان با اینکه مرد ثروتمندی نبود ولی پول برایش تنها ارزش وسیله ای را داشت برای بقاء و زندگی کردن،آن چنان که انتخاب کرده بود.همیشه با تاکسی می آمد و همیشه کت و شلوار و جلیقه و کراوات و یک دستمال هم نقش کراواتش در جیب بالای کتش بود. رنگ کفشهایش قهوه ای بود و با رنگ عصای ماهونی اش با هم جفت میشد. همیشه با خودش غذای گرم که رقیه آن را در یقلاوی لعابی دو طبقه ریخته بود و در یک کیسه پارچه ای سفید قرار داشت می آورد. میدانست که حبیب آشپزی نمیکند و دست پخت رقیه را هم خیلی دوست دارد، به خصوص چلو مرغ را. عزت گیلاسش را بالا برد، نگاهی به حبیب کرد؛ به سلامتی تو که عزرائیل را جواب کردی. گیلاسها را به هم زدند و به سلامتی یکدیگر نوشیدند. دستهای عزت کمی گوشتی بود، حبیب به او بار ها گفته بود که دستهاش مثل دست آخوند ها است نرم و پنبه ای. عزت در انگشت سبابه دست راستش انگشتر طلائی داشت که یادگارعشقی شکست خورده در پاریس بود و وقتی به آن عشق فکر میکرد با انگشترش بازی میکرد.عزت پرسید مستاجر ها چی گفتند وقتی که برگشتی؟ سلام و سر سلامتی، تو میدونی من هم میدونم که هیچکدامشون از ته دل چنین آرزوئی ندارند، همه شون پیش خودشون فکر میکنند با آدم بی عرضه عرق خور بی دین و ایمون طرفند و حتما حقشه که دچار این خفت بشه، دارائی شو از دست بده و خاکستر نشین بشه،ببینی چه گناه کبیره ای مرتکب شده که خدا اینجوری زده تو کمرش. اینها از اینکه من  زندگی ام را از دست دادم ناراحت نیستند، بلکه از این ناراحتند که چرا یک چیزی به اینها نرسیده، چرا اینها این شانس را نداشتند که یک شبه یک عمارت سه طبقه را که در شهر نمونه بود سر میز قمار ببرند. بعضی وقتها فکر میکنم چطوری آدمها حرفی را که بهش باور ندارند میزنند. جمعه پیش ماه پیشونی و معصومه دوباره به جون همدیگه افتاده بودند، باید بودی و فحش ها را میشنیدی، باید میدیدی چطوری همدیگه را سکه یک پول میکردند و لیچار بار همدیگه میکردند. معصومه بند کرده بود به دختر ماه پیشونی راضیه، که تو درگاهی طاقی با یک پسری خلوت کرده بوده. خوب طبیعیه دختری که دوازده سیزده سالش شده چشش دنبال پسر ها باشه.خلاصه دنیائیه با این جماعت بودن. عزت حس کرد پس از چندین سال در صدای حبیب، رگه ای از آزردگی و شاید هم پشیمانی بود، نگاهی کنجکاوانه به او کرد و گفت: ساقی؛ سر شبه، بریز یک گیلاس دیگه. حبیب گیلاسها را پر کرد، تکه ای خیار شور در دهان گذاشت و به آرامی شوری آن را مزه کرد. عزت متکا را زیر دستش گذاشت و روی آرنجش تکیه داد  قالیچه ای که آنجا  بود نخ نما شده بود و دست که روی آن میگذاشتی زبری آنرا لمس میکردی. عزت حس کرد امشب حبیب انگار کمی جدی به گذشته نگاه میکند و فکر کرد بهترین راه این است که او هم جدی با گذشته برخورد کند، آهی کشید و گفت: میدونی حبیب، من و تو اشتباهی در این مملکت به دنیا آمدیم. من وقتی رفتم فرانسه، با این آرزو رفتم که پزشک برگردم و به این مملکت خدمت کنم،اونجا بود که فهمیدم این مملکت پزشک لازم نداره، به یک ناجی دلسوز نیاز داره، باید همه چیز از ریشه عوض بشه. مردم اونجا زندگی میکنن، شراب مینوشند، می رقصند، در کافه ها با هم میگن و میخندند، زنها را جزء آدم حساب میکنند. بعضی وقتها که با خودمون مقایسه میکردم در تنهایی گریه میکردم، دلتنگی نبود، غم بود. در اینجا مردم همه ریا کارند و تظاهر میکنند، شادی در این مملکت عیبه ولی قمه زنی و زنجیر زنی عبادته.شراب حرامه ولی تریاک نقل و نباته، همه ملت نئشه اند.بی عرضگی و نوکر صفتی خودشون را رضای خدا میدونن. رضا شاه به زور حجاب را از سر زنها برداشت، ولی به محض اینکه رفت دوباره همه چادری شدند. به جای اینکه کلاه پهلوی سر مردم بذاره باید مغز این مردم را عوض میکرد.فکر کرد اگر خیابانها را آسفالت کنه مردم متمدن میشن.بلند شد و تکیه اش را به دیوار داد، گیلاسش را بلند کرد، سلامتی رفیق. حبیب گیلاسش را بلند کرد، نوش جانت. سال اول به درس و مشقم میرسیدم، از سال دوم کم کم فکر های دیگه ای به سرم زد، اولین تعطیلات تابستانی بود که به جنوب فرانسه رفتم، پسر دائی مادرم محمود خان چندین ساله که در آنجا زندگی میکنه، خیلی سال پیش رفت آنجا،در قنسولگری ایران کار میکرد و عاشق یک دختر فرانسوی شد و همونجا موند. وقتی زندگی محمود خان را دیدم هاج و واج موندم، یک خانه ساده ولی با صفا. آدمی که اینجا همیشه ده تا نوکر و کلفت تو خونه تر و خشکش میکردند، در فرانسه نجاری میکرد، در و پنجره میساخت و از زندگیش راضی بود. در اون خونه عشق بود، چیزی که من هیچ وقت در اینجا ندیدم. وقتی برگشتم پاریس، رفتم کلاس نقاشی و شبها عکس گل و منظره میکشیدم، فکر میکردم میتونم با فروش تابلو زندگیم را بگذرانم، ولی کارهای من در مقایسه با نقاشهای پاریس بچه گانه به نظر می آمد. کنار خیابان ساعتها می ایستادم و نقاشی میکردم ولی هیچ وقت راضی نمیشدم. یک روز یکی از نقاشها به من گفت، تو باید سبک خودت را پیدا کنی، نباید از دیگران تقلید کنی. یک روز به خودم گفتم، عزت تو اینکاره نیستی و رفتم کلاس رقص. اونجا بود که یاد گرفتم خودم را رها کنم و با جسم خودم رفیق بشم. ولی میدونی، هنر جیگر میخواد، باید دل به دریا بزنی، باید از خودت بیخود بشی، که من نتونستم، همیشه یک خان زاده ناز پرورده، مفت خور در درون من بود که جلوی آزاد شدنم را میگرفت. تا خروس خوان میگساری شان ادامه پیدا کرد،حبیب با حافظ محرم اسرار تنهایی هایش راز و نیاز کرد”من که ره بردم به گنجِ حسن بی پایان دوست ـ صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم” وعزت نزدیکهای صبح با بغضی در گلو خواند ” گریه را به مستی بهانه کردم ـ شکوه ها ز دست زمانه کردم” و در حالیکه به خواندن ادامه میداد اشکش به آرامی از گونه اش فرو غلتید. هوا گرگ ومیش بود که عرقشان تمام شده بود و هر دو مست بودند و لی پاتیل نبودند.  هوا که روشن شد، عزت عصا زنان از در خانه بیرون آمد به امید اینکه درشکه یا تاکسی بگیرد و به خانه برود. زیر لب زمزمه میکرد ” راز دل همان به نهفته ماند ـ گفتنش چو نتوان نگفته ماند”

اواخر پائیز بود، هوا سرد شده بود، کار فعلگی کمتر و کمتر میشد، شوهر ماه پیشونی، مشهدی قربانعلی خیلی از روزها کار برایش نبود و به خانه می آمد، رجبعلی شوهر معصومه راهی تهران شد تا در کوره پز خانه کار پیدا کند، معصومه با پنج تا بچه قد و نیم قد باید با رختشوئی و نظافت خانه مردم خرج خانه را تامین میکرد تا رجبعلی برایش پول بفرستد. مستاجر ها شروع کردند در و پنجره ها را با گونی و پارچه و روزنامه بپوشانند تا سرمای کمتری داخل خانه بیاید. تنها کسی که نگران کار نبود شیر آقا بود که در یک کارگاه تولید قند کار میکرد. زنش فاطمه معاشرت با دیگران را در شان خودش نمیدانست و در طبقه دوم و ایوان که در اختیار خانواده اش بود، بچه هایش رامحصور کرده بود و به بچه هایش اجازه نمیداد که با بچه های معصومه بازی کنند. فاطمه بارها گفته بود که دارند پول جمع میکنند که خانه بسازند، یک قطعه زمین خارج از شهر خریده اند و سال دیگه طلا هاش را میفروشه تا دو تا اتاق بسازند و بعدا کم کم ساختمان را تکمیل کنند. آن روز غروب بود که ماه پیشونی یکمرتبه با صدائی که بیشتر به جیغ شبیه بود خودش را وسط حیاط انداخت” یا قمر بنی هاشم” و همزمان گریه میکرد. همسایه ها بیرون ریختند و دور او را گرفتند؛ چی شده؟ و او هم زمان هم گریه میکرد هم غش و با دست شبستان گل بهار را نشان میداد. همسایه ها به شبستان گل بهار رفتند و بعد از مدتی بیرون آمدند. زن رحیم لحاف دوز با صدای بلند شهادتین را خواند. گل بهار شب قبل مرده بود. فرنگیس میدانست که پدرش با اینکه پول ندارد خودش را موظف میداند که هزینه کفن و دفن گل بهار را تامین کند، به همین دلیل پیش دستی کرد و هزینه کفن و دفن گل بهار را تقبل کرد. موقع خاکسپاری فقط زنهای همسایه بودند و حبیب. چند روز بعد وسایل گل بهار را بیرون ریختند و یک چرخچی آمد و آنها را برد که در خارج از شهر بسوزاند. در تاقچه کوچکی در اتاقش یک کاسه سفالی پیدا کردند که با اینکه در پوش روی آن بود بوی گندیدگی از آن بیرون می آمد، در آنرا که باز کردند تیکه های کوچک دمبه در آن نگهداری کرده بود، احتمالا برای چرب کردن دستهایش.

مرگ همیشه آزارش میداد، مرگ ،هزاران پرسش در برابر زندگی قرار میداد، مرگ پدرش او را روانه شهر کرد همه چیز سریع اتفاق افتاد، پدر شبی در کوران برف و سرما به خانه آمد چند روزی سرفه کرد و یک شب از دنیا رفت و با رفتن او همه چیز در هم ریخت. تنها درایت و اراده مادرش بود که نگذاشت آنها در ده بمانند و جیره خوار دیگران بشوند. زندگی شان رونق گرفته بود، مادرش توانسته بود فاملیش را دور خود جمع کند و به خصوص زنها را در کارگاه قالی بافی به کار گرفته بود و همین به آنها اعتماد به نفس داده بود که خود را ذلیل حس نکنند. سال وبائی که مرگ در کوچه ها نفیر میکشید و مردم گروه گروه از گرسنگی میمردند آنها توانستند زنده بمانند،. وقتی پسر خاله اش با یک تب شدید از دنیا رفت، دوباره مرگ را در نزدیکی خودش حس کرد و با دیدن جسد های تلنبار شده در مرده شورخانه بیرحمی داس مرگ را از نزدیک حس کرد. با این حال از پا در نیامد تا اینکه زیور سادات بیمار شد، بیماریی بسیار سخت که هیچ داروئی اثر نکرد، بیش از شش ماه در بستر بیماری بود، هر روز رنجور تر و ناتوان تر شد، عمارتی که هر گوشه آن و هر برگ گل در آن بوی عطر او را میداد و به عشق او بود که به آن عمارت قدم میگذاشت، بستر مرگ او شد. با مرگ زیور سادات چیزی در درونش شکست. هر شب در کنار بستر او قرآن خواند و از خدا خواست که این اولاد پیغمبر را برای او نگه دارد، مطمئن بود که خدا به حرف بنده مومنش گوش فرا خواهد داد و آرزوی او را بر آورده خواهد کرد. نذر کرد که وقتی زیور سادات خوب شد، او را به مشهد ببرد و بعد به سفر حج برود. ولی دعا های او مستجاب نشد. مادر زیور سادات گفت بچه ام را چشم زدند. مرگ زیور سادات او را نسبت به ایمانش دچار شک کرد، مدتها در این شک بود که شاید ایمانش به اندازه کافی قوی و صادقانه نبوده. دیگر در دادن خمس و ذکات عجله ای نداشت، مدتی به محفل دراویش رفت تا در سماع به حقیقت خدا دست یابد ولی آنجا نیز خدا را ندید. از خواندن قرآن دست کشید و مولوی را برگزید، حج را رها کرد تا همسایه دیوار به دیوارش را دریابد، تا شاید معشوق را در همینجا ببیند. وقتی که هیچ یک از این تلاشها پاسخ تردیدش را نداد حرف مادرش را پذیرفت و با دختری که از اقوام مادرش بود ازدواج کرد تا مثل بقیه مردم زندگی و تولید مثل کند. بلقیس تازه به سن بلوغ رسیده بود و قالی باف خوبی بود. هیچ وقت حبیب با او احساس نزدیک بودن و همدلی نکرد، او زنی بود حریص و خود خواه که علاقه خاصی داشت که با تحقیر دیگران حس کند خانم خانه است. قلب مهربان زیور سادات و روحیه خشن بلقیس از زمین تا آسمان با هم تفاوت داشتند. سه تا بچه را انداخت و بچه چهارم که فرنگیس بود زنده ماند. زندگی با بلقیس برای حبیب آزار دهنده بود، زبان مشترکی نداشتند و در دو دنیای متفاوت زندگی میکردند، رابطه آنها محدود به همبستری شده بود. بچه پنجم مرده به دنیا آمد و بلقیس در اثر عفونت یک هفته بعد مرد. مرگ بلقیس حبیب را متاثر نکرد و فقط نگران فرنگیس بود که بدون مادر زندگی برایش سخت میشد.

تقریبا ده روزی از مرگ گل بهار گذشته بود که گوهر مستاجری که حضورش هیچ وقت در این خانه حس نمیشد، جلوی در اتاق حبیب آمد و با احتیاط صدا زد:

ـ حبیب خان

ـ چیه

ـ سوالی داشتم اگر وقت دارید چند دقیقه مزاحمتون بشم

حبیب که حوصله نداشت جلود در آمد و گفت: چیه؟

برای اتاق آواج گل بهار یک مستاجر خوب سراغ دارم، اجاره اش میدید؟ حبیب کمی فکر کرد و گفت: گوهر اون شبستون جای زندگی نیست، گل بهار هم از بی پناهی اونجا زندگی میکرد، میدونی که من از گل بهار اجاره هم نمیگرفتم. گوهر گفت: بعله خبر دارم ولی دختر یکی از قوم و خویش های دور من که بیوه ست و فعلا سر پناهی نداره به همین شبستون هم راضیه تا بعدا شاید جائی پیدا کنه. حبیب گفت: بگو بیاد ببینه اگر خواست بعد با هم صحبت میکنیم.روز بعد زن جوانی که احتمالا نزدیک چهل سالگی بود و چادر گلداری به سر داشت که انگار برای رفع تکلیف آن را حمل میکرد، به همراه گوهربه شبستان گل بهار رفت و بعد از چند دقیقه همراه گوهربه اتاق حبیب آمد و گفت که اتاق را میخواهد. چشمانش به سیاهی شب بود ولی مثل این بود که ستاره ای در آنها میدرخشید، صورتش بیضی شکل بود با لبانی کلفت و درست وسظ چانه اش یا همان چاه زنخدان یک نقطه آبی رنگ خال کوبی شده بود.لهجه ای داشت که دقیقا نمیشد تشخیص داد به کجا تعلق دارد.پیرهن گلداری که به تن داشت چسب تنش بود و سینه های بزرگش را قاب گرفته بود، بر خلاف بقیه زنها اهل التماس و ناله و گریه و زاری نبود، مثل مردها معامله میکرد و دقیقا میدانست که چه می خواهد. قرار شد که به سلیقه خودش شبستان را تعمیر کند و تا چهار ماه کرایه ندهد. زن با سلیقه ای بود و شبستان تاریک بی روح را با دوغاب سفید کرد، در و پنجره را تعمیر کرد و جلوی خانه را تمیز و مرتب کرد. وسایل زیادی به همراه نداشت، در حد ضروری چیزهائی را که لازم داشت با خودش آورد. اما در میان اثاثیه اش یک چرخ خیاطی هم بود. از همان روزهای اول بقیه زنها از حضور او دلخور بودند، او بیوه بود، جوان بود، زیبا بود و خیاطی میکرد. او تهدیدی بود برای زندگی خانوادگی زنهای دیگر، و در این میان فاطمه زن شیر آقا بیشتر از دیگران احساس ترس میکرد.شاید به خاطر همین ترس بود که وقتی صدای رمال بزچلو در دالان پیچید که طالع میگیریم، فاطمه بر خلاف معمول که خودش را از دیگران جدا میکرد از ایوان داد زد بیا داخل و طالع بین بزچلوئی که او را رمال هم صدا میکردند همچون خزنده ای گوژپشت از تاریکی دالان وارد حیاط شد. مرد بسیار زشتی بود. سیه چرده با یک دماغ بزرگ و چشمهائی ریز که در صورت گوشتی و پف آلودش گم شده بود. قدی کوتاه داشت و یک پالتوی ژنده و کثیف ارتشی که در زیر آن کت تیره رنگی که از شدت چرک بودن به سختی میشد حدس زد رنگ اصلی آن چه بوده است اولین لایه لباسهای او بود،در زیر این لایه بیرونی پیراهنی را که چرکی یقه آن مشخص بود و یک بلوز تیره آنرا پوشانده بود به تن داشت. چکمه های مندرس ارتشی به پا داشت و موقع راه رفتن پایش را روی زمین میکشید،لبهای کلفتش که در اثر تریاک به سیاهی میزد دندانهای زردش را پنهان میکرد.هر از چند گاهی در این محله پیدایش میشد تا با طالع بینی شام شب را تهیه کند.زنها همگی به غیر از عصمت دور او جمع شدند در گوشه حیاط روی زمین نشست و یک صفحه فلزی زرد رنگ را که به اندازه کف دست یک پسر نو جوان بود و بر روی آن نقش و نگارهای عجیب غریب بود، بر روی زمین گذاشت و دو سری تاس فلزی را که همرنگ صفحه بود و با یک سیم به هم وصل شده بودند را روی صفحه ریخت و طالع زنان را گرفت. به فاطمه نگاه کرد و اندکی مکث کرد،وقتی وارد حیاط شده بود متوجه شد که عصمت به شبستان خودش رفت، تاسها را برانداز کرد و گفت: خواهر بختت بلنده به زودی خدا یک پسر بهت میده، ولی باید مواظب یک زن چشم سیاه بلند قد باشی به بقیه زنها هم چیزهائی را گفت که دوست داشتند بشنوند با گرفتن کمی پول و خوردن یک چائی و مقداری قند و شکر که در کیسه اش ریختند راهش را گرفت و رفت. حبیب این طالع بین را چند بار در کوچه دیده بود، مطمئن بود که از جای دیگری به شهر آمده، قبلا او را ندیده بود. عزت او را خوب میشناخت و برای حبیب گفت: این طالع بین مباشر پسر عموی مادرم در دهات بود که از دهات بیرونش کرد،فکر کنم دزدی کرده بود.برای خودش بیا و بروئی داشت مثل شمر بود، از شمرهم بد تر بود. وقتی با اسب برای سرکشی به سرِ زمین می آمد رعیت ها از ترس تکریمش میکردند. خدا را بنده نبود. حبیب با آوائی حزن انگیز خواند؛ این جهان کوه است و فعل ما ندا ـ سوی ما آید نداها را صدا. حرفهای طالع بین اثری در کار عصمت نکرد و او خیلی زود توانست خودش را در دل زنها جا کند و اعتماد آنها را به دست بیاورد، کم کم زنها مطمئن شدند که عصمت دنبال شوهر های آنها نیست. آمدن عصمت در تغییر رفتار زنها نیز اثر کرد، آنها که عادت نداشتند زیاد به ظاهر خودشان برسند، به تقلید از عصمت موهایشان را شانه میکردند و هر روز در آینه خودشان را برانداز می کردند و کم کم پارچه هائی را که در صندوقچه ها پنهان کرده بودند بیرون آوردند تا عصمت برایشان رخت نو بدوزد. زنها وقت پیدا کردند که در خانه عصمت شب نشینی بگیرند دور هم جمع شوند تخمه بشکنند چائی بخورند و محفلی زنانه داشته باشند. از مشکلاتشان، آرزوهایشان و ناکامی هایشان برای هم تعریف کنند و عصمت آنها را تشویق میکرد که حرفه ای یاد بگیرند تا مجبور نباشند برای رخت شستن و نظافت به خانه دیگران بروند. هر چند زنها همه از گذشته یکدیگر با خبر بودند ولی گذشته عصمت زیاد روشن نبود. راجع به خودش و گذشته اش حرف نمیزد و اطلاعات بسیار محدودی به دیگران میداد. گفته بود که بیوه است و شوهرش کشته شده، ولی چرا و چگونه کسی نمیدانست.

پس از مرگ بلقیس و بچه ای که مرده به دنیا آمد، دوباره سایه مرگ را در کنار خودش حس میکرد. هر چند هنوز به وجود خالقی در این جهان ایمان داشت، ولی این خالق تغییر شکل داده بود و دیگر  در احکام شریعت آن را نمیدید، و با عقل، درستی یا نادرستی احکام شرعی را بر رسی میکرد. اگر مشروب نمیخورد به خاطر حرام بودنش نبود بلکه به این خاطر بود که برای سلامتی زیان داشت و عقل را زایل میکرد. یک سال پس از مرگ بلقیس دوباره ازدواج کرد و این بار بیوه زیبائی را به عقد خود در آورد که پسر ی داشت که شش سال از فرنگیس بزرگتر بود. دو سال بعد بیوه زیبا که قمر نام داشت برای او فرزند پسری آورد که او را سیاوش نام نهاد. ولی قمر هم نتوانست جای خالی زیور سادات را پر کند. قمر زنی بود که انتظار داشت مرکز توجه باشد و زن بودنش همواره مورد تائید قرار بگیرد. برای حبیب این همه خودخواهی قابل قبول نبود و بی تفاوت به او به زندگی اش ادامه میداد. به تدریج تعداد دوستانش که اولین جمعه هر ماه گِردِ سفره او مینشستند زیاد و زیاد تر شده بود. و این چیزی بود که قمر را رنج میداد. قمر فرهنگ مردم شهر را خوب میشناخت؛ او به خوبی میدانست که این آدمهائی که هر ماه دور سفره مینشینند و تملق میگویند آدمهای مفت خوری هستند که برای یک لقمه نان چاپلوسی و تملق میکنند. سیاوش دو ساله شده بود و تازه زبان باز کرده بود و اولین واژه ها را به زبان می آورد، وقتی میگفت “با با” حبیب احساس غریبی داشت. از یک سو سرا پا شور میشد که پسری دارد که بعدا حجره را در دست میگیرد و کار او را ادامه میدهد و از طرفی دیگر دلهره ای وجودش را میگرفت. او که پدرش را در کودکی از دست داده بود، الگوئی برای پدر بودن نداشت و دقیقا نمیدانست چه چیز هائی باید به پسرش یاد دهد و چگونه باید پدر باشد. در همین زمان مادرش به سختی بیمار شد و دو ماه تمام در بستر بیماری بود. بعد از چند سال خواهرش مرضیه که گوئی روزی مردی از خِطه جنوب با اسب آمد و او را با خود برد، برای دیدن مادرش آمد و پسر کوچکش سعید را که دو سال از سیاوش بزرگتر بود با خود آورده بود. برای بچه ها دیدن عمه مرضیه که در شهری بسیار دور زندگی میکرد تجربه ای غریب بود. عمه جان کمی چاق بود با گونه های سرخ و صورتی گرد که خیلی هم خوش صحبت بود و چهره ای خندان داشت که برای بچه ها جذاب بود و عمه هم تا میتوانست ار آنها کار میکشید. فرنگیس جان یک لیوان آب بده سعید، یک پیاله ماست بیار  و مرتب از این خرده فرمایشها میداد.هر چند در بازار همه حبیب را طرف معامله خود میدانستند ولی همیشه مادرش راهنمای او بود. مادرش اعتماد به نفسش بود و این کمبود را به خوبی در مدتی که مادرش در بستر بود حس کرد. اولین دبستان دخترانه در شهر افتتاح شده بود ولی تنها خانواده های مرفه  بودند که دخترانشان را به مدرسه میفرستادند. اولین روزی که فرنگیس به مدرسه رفت برای حبیب روز خاصی بود، بسیاری از تجربه های پدر بودن برایش غریبه بود، ولی اینکه دخترش به مدرسه برود چیز عجیبی بود. او خودش تنها به کلاس قرآن رفته بود و سواد را در مکتبخانه نزد آخوند فرا گرفته بود ولی حالا مدارس به سبک اروپا دایر شده بود و بچه ها با لباس متحد الشکل به مدرسه میرفتند. دیدن فرنگیس در روپوش مدرسه فقط برای او عجیب نبود بلکه برای همه خانواده یک اتفاق مهم و عجیب بود. شنیده بود که بعضی از آخوند ها مخالفت کرده اند که دختر ها به مدرسه بروند. پدر بودن مسئولیت بزرگی بود. آینده برای بچه های او چگونه خواهد بود؟ روز گار رضا شاهی بود و هر روز قدرت او بیشتر میشد. مشهدی حسن که باغبان عمارت بود مامور شد که هر روز فرنگیس را تا مدرسه برساند و ظهر هم برود او را بیاورد. سیاوش دو ساله بود که قمر طلاق گرفت و به خانه مادرش برگشت. قمر همیشه حبیب را سرزنش میکرد که عقلش را از دست داده و یک مشت مفت خور را دور خودش جمع کرده. سیاوش در خانه پدرش ماند، بی بی سلطان مادر بزرگشان مراقب آنها بود. حبیب دوباره تنها شد، هر چند بودن با قمر هم نوعی از تنهائی بود. همیشه احساس میکرد زندگی برایش سوال بزرگی است، همیشه به دنبال معنی زندگی میگشت. مذهب، ایمان، عرفان هیچکدام او را قانع نکرد. آدمهائی هم که دور خودش جمع کرده است همگی از ظن خود به او نزدیک شده بودند. عزت الله خان گاهی از تجربه زندگی در فرنگ برایش تعریف میکرد و یکبار برایش مجله ای آورد به نام ارغنون، جلد آن بنفش بود و در آن مقاله هائی نوشته شده بود که به زندگی به شکل دیگری نگاه میکردند. برای اولین بار شراب را از دست عزت گرفت و حس رها شدن و فراموش کردن برایش دلچسب بود ولی هنوز به خود این اجازه را نمیداد که علنا در برابر مادرش و دیگران میگساری کند. عزت از گناوه که یک روستای ارمنی نشین بود شراب خانگی میخرید و با خودش می آورد ولی همیشه میگفت شراب فرانسه یک چیز دیگه است. مهمانی های ماهانه را تعطیل کرد و با جمع اندکی که اهل میگساری بودند هفته ای یکبار دور هم جمع میشدند و با میگساری و ساز و آواز خوش میگذراندند.

سیاوش چهار ساله شده بود که یک بعد از ظهر گرم تابستان به مطبخ آمد و دامن حلیمه را که مشغول آشپزی بود گرفت و با زبان کودکانه از او خواست که مادر بزرگ را بیدار کند، حلیمه وارد اتاق بی بی سلطان شد و هرچه او را صدا زد او بیدار نشد. سیاوش را از اتاق بیرون برد و بقیه زنها را صدا کرد، مشهدی حسن را دنبال حبیب به بازار فرستادند تا برای خداحافظی همیشگی با مادرش بیاید. حبیب وارد اتاق که شد زانوهایش سست شد و در کناربستر مادرش زانو زد، پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید گریه امانش نداد، تا آن روز هیچ کس ضجه های حبیب را نشنیده بود. بدون اختیار ضجه میزد و اشک تمام پهنای صورتش را پوشانده بود. خودش را روی جنازه مادرش انداخت، همچنان با صدای بلند ضجه میزد زنهائی که در اتاق جمع شده بودند همزمان شیون میکردند، یکی از زنها به مشهدی حسن اشاره کرد که او را بلند کند، قبل از اینکه غش کند. هر کس چیزی میگفت ولی حبیب صدای کسی را نمیشنید، عزیزترین آدم زندگیش را از دست داده بود. در مراسم ختم مادرش آنقدر در مسجد جمعیت آمده بود که جای سوزن انداختن نبود. تا روز هفتم هر روز چندین دیگ در حیاط بر پا بود و در مسجد محل هر روز به فقرا غذا میدادند. هفت روز تمام حجره را بسته بود، هر چند دیگر کسی اشکهایش را نمیدید، ولی در ماتم مادرش از درون میگریست. با مرگ مادرش یکباره احساس کرد که تنها شده است، او برای حبیب تنها مادر نبود، او هم مادر بود، هم پدر بود و هم محکم ترین تکیه گاه او در زندگی. احساس کرد بی پناه شده است. دوباره سایه مرگ را در بالای سرش میدید  و اینبار بیش از هر زمان دیگری مرگ به او نزدیک بود. برای مزار مادرش سنگی از مرمر سفارش داد که بر روی آن این بیت را حک کرده بودند” گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر، آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم”.در فقدان مادرش کسی که مدیریت خانه را به عهده بگیرد نبود. زهرا خواهرش که از دزفول برای شرکت در مراسم ترحیم آمده بود به او سفارش کرد که تجدید فراش کند تا کسی بالای سر بچه ها باشد. ولی بعد از زیور سادات گوئی دیگر هیچ زنی نمیتوانست در دل او جای بگیرد. حلیمه و مشهدی حسن را مسئول کار های خانه و نگهداری از بچه ها کرده بود و میگساری های آخر هفته به تدریج به یک عادت روزانه تبدیل شد. عرق را جایگزین شراب کرد و موسیو هفته ای یکبار شخصا یک جعبه را که طبق سفارش چیده بود در خانه تحویل میداد. به تدریج در شب نشینی های جمعه بساط قمار هم ردیف شده بود و معمولا شبهای جمعه تا صبح پای میز قمار مینشست و صبح زود مست و پاتیل به رختخواب میرفت. عزت الله خان یک سالی میشد که به تهران رفته بود و مدتها بود که از او خبری نداشت. حجره را دیگر مثل سابق مرتب باز نمیکرد و بعضی وقتها میشد که یک هفته مست در خانه می ماند. بی نظمی در خانه حکم فرما بود و کسی نبود که مدیریت خانه را به دست بگیرد. هر سال وضع از سال قبل بد تر میشد، کاملا مسئولیت را از شانه های خود برداشته بود و قمار و میگساری را پیشه کرده بود. در جوار این خوش گذرانی ها چند زن رقاصه هم به محفل های شبانه اضافه شده بود. به جای تصنیف های عارف،مطرب دعوت میکردند تا با ترانه های ضربی همه را به وجد بیاورند و رقاصه ها با قر کمر مجلس را گرم کنند. حسن دست قشنگ آرشه را که روی ویولن میکشه چشاشو میبنده و دهان کوچکش نیمه باز میمونه. موهای روغن زده اش که جای دندانه های شانه را میشد در آن شمرد با سبیل قیطانی که با دقت تمام یک اندازه تراشیده شده و دندان طلا که هر از چند گاهی تو چشم میزنه در کنار رجب پخمه با صورت لاغر سیه چرده و لبهای سیاه شده از دود سیکار و تریاک با آن آستینهای بالا زده و انگشتهای استخوانی که بر پوست ضرب میکوبد و همزمان میخواند” دختری دختری کرد سوال از مادر، که چه طعم و مزه دارد شوهر….”. لذت تن در آغوش فاحشه ها به میگساری و قمار افزوده شد. و حبیب بی آنکه بداند از زندگی چه می خواهد، به خوش باشی پناه برده بود تا زخم عمیقی را که روحش را به آهستگی در انزوا میخورد مرهمی بگذارد.

برف سنگینی بر زمین نشسته بود، گرم کردن خانه کار راحتی نبود. مستاجرها هر کدام ابتکاری برای جلوگیری از ورود سرما به خانه هایشان به کار گرفته بودند. چندین بار فرنگیس به او گفته بود که برای حیاط برق بکشد ولی برای حبیب داشتن یا نداشتن برق مهم نبود، او قبلا در رفاه زندگی کرد بود و حالا دیگر رفاه و آسایش برایش مفهومی نداشت.حیاط خانه را یکسره برف پوشانده بود، عصمت برفهای جلو خانه اش را کاملا با پارو کنار زده بود ولی دیگران به اندازه ای که لازم بود راهشان را باز کرده بودند. شوهر معصومه توسط یکی از فامیلهایشان مقداری پول و یک نامه برای او فرستاده بود. معصومه از اینکه شوهرش رفته بود تهران در کوره پز خانه کار کند ناراضی بود، تنها بودن با بچه های کوچک کار سختی بود. ساعت تقریبا نه صبح بود که سربازی وارد حیاط شد و با صدای بلند گفت خانه محمد رضا حلاج اینجاست؟  اولین کسی که او را دید ماه پیشونی بود که کمی ترسید و بعد با دست خانه لحاف دوز را نشان داد و گفت که اون بالاست از پله ها باید برود بالا. سرباز از پله ها بالا رفت زن لحاف دوز بیرون آمد و گفت:

ـ سر کار با کی کار دارید؟

ـ منزل محمد رضا حلاج فرزند رحیم اینجاست؟

ـ بعله

سرباز نامه ای را به او داد

ـ اینجا را امضاء کن

ـ مو سواد ندارُم.

عصمت که مثل اینکه مویش را آتش زده باشند از پله ها آمد بالا و گفت:

ـ سرکار چی را باید امضاء کند؟

ـ رسید نامه را.

ـ کدوم نامه؟

ـ همین نامه که الان بهش دادم.

ـ این نامه چی هست؟

ـ حکم احضار به خدمت سربازی

زن رحیم لحاف دوز با دو دست کوبید تو سر خودش و خودش را انداخت روی زمین و شروع کرد گریه و زاری و التماس که:

ـ سرکار ما همین یک پسر را داریم اگر بره سربازی بابای پیرش نمیتونه خرج ما را بده

سرباز: مادر من مامورم و معذور وظیفه من تحویل نامه است برای معافی باید با سرهنگ صحبت کنید

عصمت زن رحیم لحاف دوز را آرام کرد و گفت این طفلک سربازه تقصیری نداره بهتره شما در این دفتر انگشت بزنید تا بعد ببینیم چی میشه.

زن رحیم لحاف دوز در دفتر انگشت زد و سرباز رفت. عصمت نگاهی به حبیب که در قاب در ایستاده بود کرد و گفت: زورشون فقط به آدمهای ضعیف میرسه. برای کی بره سربازی کنه یک مشت مفت خور. حبیب در چهره مصمم عصمت نقشی از مادرش میدید، اما با نگاهی دیگر به زندگی. حبیب به اتاقش برگشت از پنجره به برفها خیره شد و یاد روزی افتاد که زمین مثل همین امروز پوشیده از برف بود، ژاندازمها ریختند در محله پائین و همه را دستگیر کردند. وقتی وارد خانه نرگس شدند حبیب را که مست روی تخت دراز کشیده بود بلند کردند و به او گفتند که لباس هایش را بپوشد و همرا ه آنها بیاید. حبیب که پیژامه و یک عرق گیر به تن داشت گفت: سر کار من همین لباسها را دارم. ولی آنها حرفش را باور نکردند و حبیب ناچار شد بگوید: وقتی من آمدم اینجا تابستان بود. شش ماه تمام در محله ای خارج از شهر که در چند خانه تو سری خورده زنان خود فروش زندگی میکردند با دنیا ترک رابطه کرده بود و حالا به خاطر وقوع یک قتل ژاندارمها همه را دستگیر میکردند. رئیس پاسگاه که سرهنگ بود بلافاصله او را شناخت و دستور آزاد یش را داد، یک پالتوی سربازی به او امانت داد و یک گروهبان با جیپ ژاندرمری او را به خانه رساند. سرهنگ را از شبهای میگساری میشناخت.

با مرگ مادرش گوئی ستون محکمی که خانواده را نگه داشته بود از بین رفت، نیرویی نامرئی که همه چیز را سازمان میداد بدون اینکه کسی آن را حس کند. زندگی پس از مرگ مادرش تنهائی محض بود، خودش را بدون حامی حس میکرد ولی بچه هایش امید هائی بودند که به خاطر آنها نمیتوانست دست از همه چیز بشوید، هم چنان حجره فرش فروشی را اداره میکرد، از تمام خدمه ای که در حیات مادرش در عمارت کار میکردند تنها حلیمه و مشهدی حسن مانده بودند و به امور خانه میرسیدند. میگساری، قمار و عشرت های شبانه بخش جدائی ناپذیری از زندگیش شده بود. عزت که مدتی به تهران رفته بود برگشته بود و سعی کرد او را از جرگه رندانی که او را دوره کرده بودند نجات دهد ولی موفق نشد. جنگ جهانی دوم شروع شد، ایران اشغال شد و بازار فرش راکد، جنگ با خودش گرانی، قحطی و بدبختی برای مردم به همراه داشت، ولی با پول میشد همه چیز تهیه کرد. دیدن سرباز های هندی در شهر برای مردم عجیب بود، دختر یکی از اعیان شهر با دیدن یک سرباز سیه چرده هندی در خیابان از ترس غش کرده بود.آمریکائی ها برای سربازان خود سینمای رو باز دائر کرده بودند و مردم ذوق میکردند که از پشت پرده میتوانستند شبحی از فیلم را دنبال کنند. نان گران شده بود، مردم ساعتها در صف نان می ایستادند و مردم گرسنه در کوچه ها در کمین بودند تا نان را از مردم بدزدند. با این حال آنهائی که جنگ اول را به خاطر داشتند میگفتند این کمبود با آنچه که آنها تجربه کرده اند اصلا قابل مقایسه نیست، “شما صبح زود در سرما نرفته اید کشتار گاه تا منتظر بمانید که سلاخ کارد بر گردن گوسفند نحیفی بگذارد و کاسه را مردم گرسنه زیر گلوی گوسفند بگیرند تا شاید از خون پر شود و آنرا در تنور بپزند”. یک سال ازاشغال ایران میگذشت که فرنگیس گواهی نامه دوره شس ساله ابتدائی را از مدرسه دوشیزگان گرفت و برای حبیب این روز بزرگی بود و آرزوی دیدن آن روزی را داشت که سیاوش هم مدرکش را بگیرد تا حجره را به او واگذار کند که آن روز لعنتی فرا رسید. جنگ همچنان ادامه داشت، دو سال از اشغال ایران گذشته بود که آن روز از مدرسه خبر آوردند که سیاوش حالش در کلاس بد شده و او را به مریضخانه برده اند. دو شب در کنار تخت او بیدار نشست ولی سیاوش به هوش نیامد و از دنیا رفت. مرگ سیاوش کمر او را شکست. یک ماه در خانه ماند، شبها با شراب به فراموشی پناه میبرد و روزها ساعاتی را که بیدار بود گریه میکرد. با مرگ سیاوش دیگر به هیچ چیز باور نداشت و زندگی برایش سرابی بود که هر کس در آن به دنبال توهمی که آن را سعادت مینامد بود. سعادتی در این دنیا برایش متصور نبود و هر چه بود رنج بود. یک سال پس از مرگ سیاوش قمر که همسر دوم مردی متمول شده بود، به خانه حبیب آمد و به حبیب گفت: حالا که خدا سیاوش را از ما گرفت، دست فرنگیس را بذار در دست آسید مهدی. حبیب گفت هفته دیگه بیا تا فکر کنم. روز بعد فرنگیس را صدا کرد و برایش گفت که قمر او را برای پسرش آسید مهدی خواستگاری کرده ولی تنها به شرطی موافقت میکنه که فرنگیس هم موافق باشه. فرنگیس لبخندی زد و گفت آسید مهدی جوان خوبیه. فرنگیس که به خانه بخت رفت حس کرد بار سنگینی از روی دوشش برداشته شد به خصوص که مطمئن بود فرنگیس قلبا به این ازدواج راضی بود. پس از مرگ سیاوش دیگر دست از همه چیز شسته بود، حجره را رها کرده بود، و جزء میگساری به چیز دیگری نمی پرداخت. به تدریج همه زندگیش را باخت و تنها چیزی که برایش باقی مانده بود خانه ای بود که قبلا کارگاه قالی بافی بود. مدتی به ذغال فروشی مشغول شد ولی در آمدش آنقدر نبود که هزینه مشروبش را تامین کند. برای فرنگیس با بچه کوچک مشکل بود که مرتب دنبال پدرش باشد و شبها اگر خوش شانس باشد او را از کوچه به خانه بیاورد. سعید پسر مرضیه در تهران در شرکت واحد رئیس بخش شده بود و حبیب را به عنوان بلیط فروش استخدام کرد. برای حبیب کار مناسبی بود، در باجه بلیط فروشی مینشست و همیشه یک بطری عرق هم همراه داشت که هر از چند گاهی خودش را می ساخت و شبها در اتاق محقری که در یک محله فقیر نشین اجاره کرده بود در خلوت خودش با دو گیلاس عرق به خواب می رفت. در تهران بود که برای آخرین بار خواهرش مرضیه را در خانه سعید دید. سال بعد مرضیه در اثر سکته قلبی مُرد. حبیب به همراه سعید برای اولین بار به دزفول رفت، که طولانی ترین سفر زندگی اش بود. سفری که تنها خاطره تلخی برای او شد، در آنجا بود که با تمام وجودش لمس کرد که حتی اعضای فامیل هم دیگر برای او احترامی قائل نیستند و او را همچون لکه ننگی به حساب می آورند. زن سعید شرم داشت که او با او صحبت کند و خانواده همسر مرضیه به او به دیده تحقیر نگاه میکردند.پس از خاکسپاری شبانه به تهران بازگشت، تحمل آن همه تحقیر را نداشت. برای فرنگیس دوری از پدرش و بی خبری از حال او سخت بود، با آسید مهدی به تهران رفت، بچه ها را هم با خود بردند. دیدن پدرش در یک باجه فروش بلیط شرکت واحد قلب او را به درد آورد و با پا فشاری و اصرار توانست پدرش را راضی کند که برگردد. پس از سه سال دوباره به خانه قدیمی برگشت، همان خانه ای که برای اولین بار وقتی به شهر آمدند، مادرش در آن اتاقی اجاره کرد و زندگی جدید را شروع کردند . خانه ای که خاطرات کودکی و نوجوانیش را به یاد می آورد. مادرش در خانه ای که امروز گوهر در آن زندگی میکند زندگی در شهر را شروع کرد در همین جا بود که او اولین قالیچه هایش را بافت. با بازگشت حبیب آسید مهدی هم ساختن خانه جدید را که فرنگیس بتواند نزدیک پدرش باشد شروع کرد.

عزت گیلاسش را بلند کرد و گفت: به سلامتی تو حبیب که دو سال پیش عزرائیل را جواب کردی. دو سال از شبی که عزت فریاد زد معجزه شد، گذشته بود و دوباره آن دو در گالری نشسته بودند و سور و ساتشان بر قرار بود. در طبقه بالای یقلاوی زرشک پلو بود و در طبقه زیرمرغ، غذای مورد علاقه حبیب، زرشک پلو با مرغ. عزت کمی نگران به نظر میرسید و بعد از شام که عرق کم کم اثر کرده بود به حرف آمد. تکیه اش را به پشتی داد گیلاس عرقش را به سلامتی حبیب بلند کرد و همانطور که به آرامی گیلاس را زمین میگذاشت با صدائی که تردید و نگرانی در آن موج میزد گفت: فردا مسافر تهرانم، نمیدونم حالا که اصلاحات ارضی شده تکلیف مقرری من چی میشه، اون وقتها که مالک نصف دهات اطراف بودند به زور یک لقمه بخور و نمیر به من میدادند حالا که دیگه از اون در آمدها خبری نیست و خاندان بزرگ سگوند همگی به تهران مهاجرت فرموده اند معلوم نیست تکلیف من چی میشه. دیروز رحیم خان را در شهر دیدم، میدونی کی را میگم؟ حبیب گفت: نه؛ عزت ادامه داد: رحیم برادر ناتنی منه، منتها از زن صیغه ای. بابام خدا بیامرز در رابطه با زنها خوش اشتها بود. مادر رحیم بیوه بود از دهات فرستادند شهر در آشپزخانه کار کنه که بابام گلوش پیشش گیر کرد، فکر کنم بیست سال از بابام جوون تر بود، خوشگل هم بود. رحیم، خان زاده است ولی تنورش صیغه ای بوده و بقیه خاندان در شان خودشون نمیدونن که با یک کلفت زاده خواهر برادر باشند. حالا که دیگه از اون دبدبه و کبکبکه خبری نیست رحیم خان هم بی خانمان شده. طفلک بچه که بود همیشه سرکوب میخورد و بعدا هم سخت تریاکی شد ولی در ده بالا یک خانه در اختیارش گذاشته بودند و یک جیره مواجبی بهش میدادند، حالا در یک قهوه خانه در شهر پادو شده. ولی جالبه در قهوه خانه رحیم خان صداش میکنن، رحیم خان دو تا چائی بیار اینجا، رحیم خان یک قلیون بده اونجا. حبیب گیلاس ها را پر کرد وبه خنده گفت به سلامتی رحیم خان. بعد رو کرد به عزت و گفت: راستی این خونه که نبش کوچه مسجد هست مال کی بود؟ حبیب گفت: اون خونه مال پدر فخری خانم بود. حبیب گفت: دیروز از اونجا رد میشدم رشید را دیدم که از اون خونه بیرون آمد. عزت زد زیر خنده و گفت: بالاخره دست مزدش را گرفت. میدونی پدر رشید در خانه پدر فخری مسئول اصطبل اسبها بود و رشید تقریبا دو سال از فخری بزرگتره، بعدا رشید اسب سوار خوبی شد و همیشه همراه پدر فخری برای سرکشی به دهات میرفت. آدم بزن بهادری بود و رعیت ها ازش حساب میبردند. با فخری از بچگی با هم بزرگ شدن. میگن پسری که فخری داره مال رشیده، شوهر فخری بچه دار نمیشد. خوب حالا که همه چیز را از دست دادند احتمالا فخری این خونه را دستمزد زحمتی که رشید کشیده بهش داده.عزت جمله آخر را با لبخدی که تمسخر از آن میبارید گفت. گیلاسها را که به سلامتی بلند کردند حبیب گفت: گهی پشت به زین و گهی زین به پشت. عزت گفت: راستی چند وقت پیش پسر عموی بابام را که افسر شهربانی است دیدم ازش خواسته بودم اگه اطلاعاتی راجع به عصمت پیدا کرد به من بده. بگم برات؟ حبیب سری تکان داد و گفت آره بگو. حبیب ادامه داد: این عصمت چند ماه در اهواز زندان بوده، شوهرش توده ای بوده که میخواسته از مرز فرار کنه که دستگیر میشه و بعد هم اعدامش میکنن. حبیب سری تکان داد و گفت: این یکی دیگه به عقلم نمیرسید. مثل همیشه تا تاریک روشن هوا میگساری ادامه داشت و هوا که روشن شد عزت خان عصا زنان خانه را ترک کرد.

یک هفته بعد ساعت یک ربع به دو بعد از ظهر بود، معصومه جلوی در که بسته بودایستاد و صدا زد حبیب خان؟ و جوابی نشنید، چند بار تکرار کرد و جوابی نشنید، در را باز کرد و به داخل رفت، حبیب روی تشکش به خواب ابدی فرو رفته بود. روز چهارم آبان بود.

در مراسم ترحیم او اهالی محل، مستاجر هایش، فامیلهای مادریش و دوستان آسید مهدی شرکت داشتند. تنها کسی از آن آدمهائی که سالها بر سر سفره او نشستند، خوردند و تمجید کردند، حسین خان دفتر دار اداره ثبت اسناد بود، که دیگر کراوات نزده بود و و یک تسبیح دانه درشت در دست داشت،احتمالا بازنشسته شده بود.

او را در کنار زیور سادات به خاک سپردند. در مراسم چهلم، فرنگیس به همراه شوهرش و بچه ها بر مزار حاضر شدند، سنگ مرمر سفیدی را که با خطی خوش بر آن حک شده بود ” زانقلاب زمانه عجب مدار که چرخ ـ ازین فسانه هزاران هزار دارد یاد” بر مزارش گذاشتند. هوا سرد بود، قاری که خودش را در عبائی مندرس پیچیده بود با صدائی گوش خراش قرآن میخواند. منیژه به آرامی اشک میریخت، پسر ها غمگین بودند و حسین که نمیدانست چه اتفاقی افتاده بی تابی میکرد. فرنگیس خودش را روی قبر انداخته بود و با صدائی حزین در سوگ پدرش زاری میکرد.  جمعه بعد به خانه پدرش رفت تا اتاقش را تخلیه کند، معصومه برای کمک آمده بود. به معصومه گفت اگر چیزی هست که قابل استفاده هست بردار برای خودت و بقیه را بریز وسط حیاط تا بعدا یک چرخچی بیاد و ببره. شاهنامه، حافظ و گیلاس کریستال روسی را برای خودش یادگار برداشت. غم از دست دادن پدر برایش سنگین بود و او را هر روز به خاطرات گذشته میبرد، روزی از دلتنگی به همراه منیژه به طرف عمارت گل پیچ رفت، در آن سوی خیابان ایستاد که بتواند تمامی ساختمان عمارت را از بیرون ببیند، اینکه داخل عمارت چه تغییری کرده است چیزی نمیدانست ولی نمای بیرونی همان بود با این تفاوت که گلهای چسب نمای بیرونی را پوشانده بودند و چند ماه دیگر که بهار میشد از طبقه های دوم و سوم فقط پنجره ها را میشد دید و بقیه نمای بیرونی کاملا سبز میشد. به گذشته فکر کرد، از اینکه پدرش همه چیز را به باد فنا داد خشمگین بود.اولین گل پیچ را زیور سادات در زمین کاشت زنی با انگشتانی سبز و روحی به لطافت گلها که خیلی زود تر از آنچه که انتظار میرفت این دنیا را ترک کرد.  او رابطه زیبائی با گل و گیاه داشت و همه چیز را سبز میخواست. حیاط بزرگ عمارت را با گلهای مختلف رنگین کرده بود و آنها را به گونه ای در ردیف باغچه ها کاشته بود که تمامی حیاط را عطر آگین کرده بود. هر گوشه حیاط عطر خاص خودش را داشت. در زیر سایه درختان آرامش و لطافت حکمرانی میکرد و چند درخت میوه هم در حیاط بود که باروری زمین را به ذهن یاد آوری میکرد. اولین گل پیچ را در کنار ستون ایوان کاشت و در گذر زمان گلهای پیچ با رقصی موزون از ستونها و دیوار بالا رفتند، پیچ و تاب خوردند و ساختمان را سبز کردند. شاید در مرگ او رازی نهان بود که به اطرافیان چهره پلید انسانها را نمایان کند، شاید مرگ او این پیام را داشت که این جهان هنوز آمادگی پذیرش عشق و زیبائی را ندارد. فرنگیس با انگشت پنجره ای را در طبقه دوم نشان داد و به منیژه گفت: اونجا اتاق من بود. آه عمیقی کشید و یادش آمد که روزی عزت به پدرش گفت:” حبیب جان، این دغل دوستان که میبینی ـ مگسانند دور شیرینی”.

دوماه از مرگ حبیب گذشته بود که شب هنگام درِ خانه آسید مهدی را زدند، یک تاکسی جلوی در حیاط ایستاده بود، در زیر نور کم رمق لامپ داخل تاکسی چهره تکیده و غمگین عزت الله خان که در صندلی عقب روی عصای ماهونی اش خم شده بود به تابلوی نقاشی بیشتر شبیه بود تا واقعیتی موجود. زمستان بود و برف روی زمین را پوشانده بود، فرنگیس به سمت او رفت: سلام عمو جان تشریف بیارید داخل. عزت با دیدن فرنگیس بغضش ترکید و با صدای بلند زد گریه. او گریه نمیکرد ضجه میزد و یکریز اشک میریخت. از اینکه در این مدت در تهران بوده و از مرگ حبیب خبر نداشته خودش را سرزنش میکرد. اولین بار بود که فرنگیس عزت الله خان را با صورت نتراشیده می دید. در میان گریه با بغضی که از عمق وجودش بیرون می آمد حرف دلش را میزد: کاش من را هم با خودش برده بود،نباید بی خبر میرفت، نباید رفیق نیمه راه میشد، خوش به حالش از این زندگی راحت شد، قبل از اینکه برم تهران بهش گفتم من و تو اشتباهی در این مملکت به دنیا آمده ایم. فرنگیس در حالیکه اشکهایش را پاک میکرد اصرار می کرد به عزت الله خان که به داخل بیاید ولی او نمی پذیرفت. مدت مدیدی در همان حال در تاکسی گریه می کرد، آسید مهدی و منیژه هم بیرون آمده بودند و اصرار میکردند که عزت الله خان به داخل خانه بیاید ولی گوئی او دیگر توان راه رفتن نداشت. تاکسی در تاریکی شب به سمت خیابان رفت و به سمت راست پیچید و از دید محو شد.فرنگیس اشکهایش را پاک کرد و همراه دخترش و شوهرش به داخل خانه رفت. در سالهای بعد از مرگ پدرش هر وقت دلش برای او تنگ میشد با صدائی که در آن دلتنگی و آزردگی هم زمان حس میشد بی آنکه سرزنشی در آن باشد در خلوت خودش و برای دل خودش می خواند ” زمینِ شوره را آباد کردی     برای دیگران گلزار کردی”.

*  سینی بزرگ

پانزدهم فوریه دو هزار و هفده

بیست و هفت بهمن ۱۳۹۵

ایلولیسات

گرینلند

Share