Share
محمدرضا نیکفر − آیت‌الله‌ها حساسیت‌های ویژه‌ای دارند که از طریق توجه به آنها می‌توان افق دیدشان را تشخیص داد. اگر به قول ایرج میرزا در جایی تصویر زن بی‌حجابی را بکشند، فریاد وااسلاما از گوشه‌ و کنار حوزه‌ی علمیه‌ی اسلامیه برمی‌خیزد، اما حادثه‌ای به عظمت فوکوشیما برای حوزه حادثه محسوب نمی‌شود.
پرسیدنی است که: آیا این احادیث آنان و کل بینش دینی آنان نیست که باعث می‌شود "علما" این گونه حادثه‌ها را نبینند و در عوض فقط چیزهای خاصی را ببینند؟
 

در این باره با آقای حسن یوسفی اشکوری، از چهره‌های شناخته‌شده‌ی نواندیشان دینی و منتقد ایدئولوژی دینی حاکم گفت‌وگو کرده‌ام.
 
نیکفر: ۲۵ سال از زمان سانحه فاجعه‌بار در نیروگاه اتمی چرنوبیل می‌گذرد و اینک هفته‌هاست که ذهن جهانیان به فاجعه فوکوشیما معطوف است. دیده نشده است که یک روحانی بلندمرتبه اسلامی به چنین موضوعاتی توجه کند، در حالی که مثلاً اگر پای حجاب در میان باشد، آیت‌الله‌ها فورا اعلام وجود می‌کنند. فکر می‌کنید علت چیست؟
 
حسن یوسفی اشکوری:
 
در این مورد چند نکته قابل توجه و قابل ذکر است. یکی این که اصولاً موضوع حفظ محیط زیست به عنوان یک «مسئله» عمدتاً مربوط به جهان جدید است، جهانی که از پس انقلاب علمی و صنعتی برآمده و با شتاب طبیعت را در اشکال مختلف تخریب و نابود می‌کند و می‌رود که بقای آدمی را در عرصه خاک و در کره ارض به جد تهدید کند.
 
نکته دیگر این که به همان دلیل پیش گفته، موضوع حفظ محیط زیست و حراست از طبیعت و منابع یگانه طبیعی، مشکل اصلی جهان صنعتی است (گرچه دامنه آن تمام جهان را می‌گیرد) و از این رو بیشتر در کشورهای پیشرفته و صنعتی غربی مطرح و مورد توجه قرار دارد. در کشورهای غیر صنعتی و جهان سومی و از جمله در خاورمیانه کمتر بدان توجه شده و می‌شود. حتی روشنفکران و سیاستمداران و حتی فعالان محیط زیست حداقل در حد غربیان بدان اهتمام نمی‌کنند.
 

اما در مورد علمای دینی، به طور خاص، می‌توان گفت که:

 
اولاً – در اسلام سنتی آنان (در جهان بینی و اصول ارزش‌های اخلاقی) و به طور ویژه در فقه و فقاهت آنان مفهومی و مقوله‌ای به نام «محیط زیست» و ضرورت حفظ و حراست از محیط زندگی آدمیان وجود ندارد و از این رو نه هیچ حکمی در این باب و ذیل این عنوان جعل شده و نه اساساً این موضوع برای فقیهان اهمیت دارد.
 
ثانیاً – اسلام سنتی-‌ فقهی فقیهان در سیر تاریخی خود به تدریج از اصول جهان بینی و معیارهای اخلاقی و انسان شناسی اصیل خود فاصله گرفته و از قرون میانه اسلامی عمدتا به صورت شکل‌گرایی و فرمالیسم مذهبی آشکار شده است. این اسلام فقاهتی شریعت محور است و تقریبا تمام دین را به رعایت احکام ظاهری فقهی فروکاسته و در نهایت، اسلام شده دین معامله، دینی کاسبکار، قشری و فرم‌گرا که یا در معامله انسان و خدا به کار می‌آید و یا در معامله مؤمنان با یکدیگر. در این اسلام فقهی، نه اخلاق مهم است و نه انسان و نه عدالت و نه طبعاً محیط زیست و حفظ و حراست محیط زندگی.
 
در این اسلام، آنچه مهم است حفظ و رعایت همان احکام غالباً بی محتوای شرعی است و لذا فقیهان حاضرند برای رعایت حجاب و مانند آن دست به هرکاری حتی اقدامات تحمیلی و سرکوبگرانه و خلاف عقل و عدل و اخلاق بزنند، اما در موضوعات مهم مربوط به زندگی، به ارزش‌های برتر زندگی و به ویژه به زندگی جدید و مقتضیات آن بی‌تفاوت باشند و حتی به خلاف آن اقدام کنند.
 
باید افزود که در حکومت مذهبی حاکم بر ایران، مسئله قدرت و حفظ اتوریته فقهی‌-‌سیاسی روحانیان حاکم نیز بر این قشری گری و فرمالیسم ویرانگر مذهبی افزوده و در جابجایی حساسیت‌ها و اولویت‌هایشان نقش ایفا کرده است. مثلا رعایت همان حجاب، هم نماد اقتدار دین فقیهانه است و هم نشانه چیرگی اسلام مردانه بر زنان، در حالی که موضوعاتی چون چرنوبیل و فوکوشیما و به طور کلی تخریب طبیعت و نابودی محیط زیست انسان، چنین معنا و اثری ندارد.
 
 
نیکفر: به نظر می‌رسد که شما در این توضیح به این باور رایج پایبند هستید که "علما" سنتی می‌اندیشند و از مسائل جدید غافل هستند. ولی از طرف دیگر می‌بینیم که آنان علاقه ویژه‌ای به تکنیک دارند: در حکومتشان به تکنیک‌های پیچیده‌ی سرکوب و در اندیشه‌ی سیاسی‌شان به اقتداری که یک الزام آن کسب قدرت تکنیکی است. بی‌جهت نیست که اکثر آیت‌الله‌ها و حجج اسلام ایرانی به کیش اتم گرویده‌اند.
چگونه این شیفتگی را با سنت‌گرایی همگن می‌بینید؟
 
اشکوری:
 
درست است که علما و عموم روحانیان با تکنیک و ابزارهای مدرن زندگی مخالف نیستند و یا از آن استفاده می‌کنند، اما این نه به معنای تعارض با سنت گرایی و نفی آموزه‌ها و سنت‌های دیرین پیشامدرن است و نه به معنای مدرن شدن و پذیرفتن تمام دستاوردهای مدرنیته.
 
سنتگرایی را می‌توان به معنای قبول تمام یا حداقل منظومه فکری و اعتقادی کهن و پیشامدرن بدون نقادی و پالایش دانست و در مقابل می‌توان مدرنیت را قبول هر فکر یا عقیده و سنتی پس از نقادی و پالایش و گزینش تعریف کرد، چرا که گوهر مدرنیته به تعبیری عنصر «نقد» و نقادی است که با معیار خرد مدرن و عقل نقاد خودبنیاد صورت می‌گیرد. روشن است که سنتگرایان، از هرگروه و مذهب و تیره و تباری، هر گز نمی‌توانند به چنین خردی تن دهند و به مبانی و لوازم آن ملتزم باشند.
 
داستان تن دادن اضطراری به برخی از دستاوردهای جهان مدرن و به ویژه صنعت و تکنولوژی در میان مسلمانان و از جمله روحانیان، داستان حدود دویست سال چالش و کارزار با جهان غربی و دنیای مدرن است که سرانجام به گزینش ناچاری وجوهی از مدرنیت منتهی شده است. مگر می‌شود در جهان امروز زیست اما از تلفن و موبایل و هواپیما و ماشین و کارخانه و پزشکی و جنگ افزارهای نظامی مدرن و پیشرفته و اخیرا اینترنت استفاده نکرد؟
 
به ویژه استفاده از جنگ افزارهای پیشرفته غربی برای مقابله با خود غربیان از سابقه‌ای بس دیرین برخوردار است، چرا که مسلمانان از آغاز رویارویی با استعمارگران اروپایی دریافتند که بدون مجهز بودن به سلاح‌های مناسب و پیشرفته نمی‌توانند در برابر چیرگی سیاسی – نظامی آنان مقاومت کنند. تصادفی نیست که صفویان نخستین تکنیک و ابزاری که از غربیان آموختند و حداقل تلاش کردند بیاموزند، سلاح و توپ پیشرفته بود و در عصر قاجار نیز در جریان جنگهای طولانی ایران و روس، باز نخستین چیزی که به همت شاهزاده عباس میزا تلاش شد از غربیان بیاموزند تهیه انواع ساح‌های مدرن بود.
 
اگر کمی بحث را به لایه‌های زیرین‌تر ببریم، باید بگوییم در عصر جدید مسلمانان عموما در مواجهه با دو چهره تمدن و استیلای سیاسی-نظامی غربیان بر سرزمین‌های اسلامی (از هند تا شمال آفریقا و خاورمیانه و آسیای مرکزی)، خود را ناتوان دیدند و از این رو به این نتیجه رسیدند که برای مقابله با غربیان استعمارگر و آزادسازی سرزمین‌های اشغال‌شده از یک سو و از سوی دیگر برای چیرگی بر ضعف تمدنی و نظامی خود چاره‌ای ندارند جز این که از تکنیک و سلاح‌های پیشرفته جدید استفاده کنند. استفاده از علوم طبیعی جدید در حد نیاز نیز برای تحقق این اندیشه ضروری می‌نمود.
 
امروز همان اندیشه و ضرورت به قول شما در «کیش اتم» خود را نشان می‌دهد. به ویژه که امروز بنیادگرایی نیز قدرت یافته و بنیادگرایان اقتدارگرا، که علیه غرب اعلام جهاد داده‌اند، برای معارضه با کل غرب و تمدن و سلطه غربی به سختی به سلاح و کیش اتم نیازمندند.
 
«جمهوری اسلامی پاکستان» به بمب اتم دست یافته و «جمهوری اسلامی ایران» نیز احتمالاً دنبال چنین سلاحی است. این اندازه استفاده از ابزارهای تکنولوژی مدرن برای مقابله با «استکبار جهانی» و یا مخالفان و معارضان داخلی نه تنها «خلاف شرع» نیست که حداقل به استناد آموزه قرآنی «و اَعِدّوا لهم ما استطعتم من قوه . . .» (انفال/۶۰) کاملا مشروع هم هست. اما آنچه مشکل‌آفرین است، علوم انسانی است که جمع سنتگرایی و کیش اتم را دچار تعارض می‌کند. چرا که علوم انسانی به معنای کنونی و رایج آن مبتنی بر مبادی و اصولی است و به لوازمی منتهی می‌شود که در نهایت با بنیادهای دین و شریعت سنتی در حوزه علم و فاسفه و سیاست و جامعه و اخلاق در تعارض می‌افتد. دشمنی عمیق با علوم انسانی مدرن، به اتهام غربی بودن، تصادفی و لغو و بی دلیل نیست.
 
به هرحال آنچه من گفتم این بود که در اسلام سنتی فقه محور و شریعت گرا، جایی درخور برای موضوعات مدرن و مهمی چون حفظ و حراست از طبیعت و حفظ محیط زیست وجود ندارد و این یکی از دلایل بی توجهی فقیهان و از جمله فقیهان حکومتی به «جنبش سبز» و مبارزه با تخریب طبیعت و محیط زندگی انسان معاصر است. گرچه باید از باب ادای دین یادآوری کرد که زنده یاد آیت الله منتظری اخیرا طی مکتوبی از موضع یک فقیه سنتی اما انسانگرا و تا حدودی آگاه به مقتضیات زمان، در این زمینه سخن گفت و فتوا داد که تهیه و داشتن سلاح‌های اتمی و هسته‌ای به زیان بشریت و خلاف شرع است (نقل به مضمون) و این گام مبارکی است.
 
 
نیکفر: بگذارید همان‌چنان که شما گفتید کمی بحث را به لایه‌های زیرین‌تر ببریم. نگاه ابزاری در جهان اسلام به مدرنیته، فقط به اضطرار برنمی‌گردد. نوع نگاه ابزاری را می‌توانیم تا صدر اسلام دنبال کنیم: نگاه ابزاری به اتحادهای قبیله‌ای، به دین‌های دیگر، به دستاوردهای تمدنی و فرهنگی دیگران.
به نظر می‌رسد که یک اراده به قدرت عمل می‌کند که در آن آیه‌ای هم که شما آوردید، از دین که ظاهراً امر اعتقادی است، "دین مجهز" می‌سازد. حکومت ایران تجسم "دین مجهز" است، دینی است که به جهاز حکومت (دستگاه تجسس و سرکوب، دستگاه ارشاد …) مجهز شده است. این طبیعی است که در جایی این گرایش به تجهیز، به کیش اتم تبدیل شود. پرسش این است که آیا بدون انتقاد از اقتدارگرایی و تجهیزگرایی تاریخی، می‌توان انتظار داشت که به مسائلی مثل محیط زیست توجه شود؟
 
اشکوری:
 
نه، کاملا با شما موافقم. قطعا موضوع استفاده از ابزارهای مدرن به وسیله مسلمانان در دوران جدید فقط به یک عامل بر نمی‌گردد، عوامل قریب و بعید دیگر نیز دست اندرکارند و باید بدانها نیز توجه کرد. اساسا از منظر تاریخی هیچ رخداد اجتماعی و تاریخی تک بُنی و تک عاملی نیست. اما بگذارید به همان پرسش مهم شما بپردازم.
 
گرچه در متن پرسش کوتاه شما به موضوعات تاریخی متعددی اشاره شده − که طبیعی است در این مجال نمی‌توان به همه آنها پاسخ گفت و یا به نقد و تحلیل آنها دست زد − اما به اشاره به چند نکته ضروری‌تر و مرتبط‌تر توجه می‌دهم.
 
− نکته نخست این است که داستان به قول شما «تجهیز» در اسلام از رخداد فرمانروایی محمد در مدینه آغاز شده و این رخداد هیچ ارتباط ماهوی و مستقیمی با دین ندارد؛ هرچه هست، بد یا خوب، برآمده از ضرورت‌های فرمانروایی است نه الزاما دینداری. گرچه افکار رایج مسلمانان از قرون میانه اسلامی این است که محمد همزمان هم شأن نبوت داشته و هم شأن زعامت یعنی هر دو سمت وی منشاء الهی و آسمانی داشته است، اما برخی (از جمله من) بر این باورند که چنین نیست.
 
هیچ دلیل عقلی و نقلی بی مناقشه‌ای مبنی بر اثبات شأن الهی زعامت پیامبر اسلام وجود ندارد. به گواهی تاریخ فرمانروایی ده ساله محمد در مدینه نیز در یک روند طبیعی از مکه تا مدینه پدید آمده و اگر هم رخ نمی‌داد هیچ خللی در دین و دینداری او و مسلمانان نخست ایجاد نمی‌شد. هرچند در آن صورت اسلام تاریخی با اسلام مفروض از جهاتی متفاوت می‌شد.
 
تازه محمد زمانی که وارد شهر یثرب شد، برای فرمانروایی و تشکیل حکومت نبود (هرچند تا پایان نیز فقط فرمانروایی بود نه حکومت و دولت)، بلکه این هجرت اصولا برای رهایی از اعمال فشار و محدودیت‌های بی پایان سران قریش نسبت به محمد و مسلمانان صورت گرفت و در عین حال به منظور میانجیگری بین قبایل یثرب و بیشتر برای حل اختلاف دیرین دو قبیلۀ اوس و خزرج وارد یثرب شد. در این ده سال تمام تصمیم گیری‌های سیاسی و قضایی و حقوقی و نظامی محمد به مقتضای ملک‌داری و فرمانروایی در آن شرایط خاص و بر وفق مقتضیات ویژه جامعه قبایلی حجاز سده هفتم میلادی بود.
 
«آیات الاحکام» قرآن در حوزه جامعه و سیاست نیز به مقتضای این ضرورت‌ها و برای گره‌گشایی از برخی امور روزمره بوده است و هیچ دلیلی عقلی و نقلی مبنی بر جاودانگی این شمار احکام (احکام اجتماعی و مدنی) وجود ندارد، بلکه دلایل خلاف آن است.
 
در عین حال نه تنها در آن ده سال مسلمانان و غیر مسلمانان فرمانروایی محمد را الهی و دینی نمی‌دانستند بلکه آشکارا بین شأن نبوت و زعامت وی فرق می‌گذاشتند و خود او نیز همین را به پیروانش آموزش داده بود. پس از آن نیز خلافت خلفای راشدین و به طور مشخص تا زمان خلافت عبدالملک مروان ماهیت دینی نداشت.
 
به هرحال با چنین تفسیر و نگاهی به ماجرای فرمانروایی محمد، نه الزامی بین دینداری و حکومت وجود دارد و از این رو تأسیس حکومت دینی برای همیشه منتفی می‌شود، و نه دلیلی بر تقنین بر بنیاد دین (کتاب و سنت) وجود دارد. این دعوی بدان معناست که حکومت و قانون در زمان پیامبر منشاء زمینی و عرفی داشته و پس از آن نیز حداقل تا مدتی در جهان اسلام چنین بوده و اکنون نیز جز این نمی‌تواند باشد.
 
در واقع باید به صراحت گفت مشکل اساسی از این «سوء تفاهم» برخاسته که از زمان عبدالملک مروان با پیشگامی حجاج فرمانروای خشن و مستبد عراق و ایران حکومت منشأ الهی و ماهیت مذهبی پیدا کرد. در این سوء تفاهم البته واقعیت تاریخی فرمانروایی ده ساله پیامبر بی تأثیر نبوده است.
 
قابل تأمل است که روایتی از پیامبر نقل شده با این گزاره: «لکل امه فتنه و فتنه امتی الملک». به نظر می‌رسد که ملک‌داری خود او نیز در ایجاد فتنه امت اسلام بی تأثیر نبوده است. گرچه پیامبری ثبوتا و اثباتا با فرمانروایی متعارض نیست، اما این آمیختگی در عمل پیامدهای ناخواسته‌ای در پی می‌آورد که ممکن است خدمتی به دین نباشد و حتی بر ضد آن عمل کند که عملا چنین بوده است. با این حال من واقعا نمی‌دانم چرا محمد به همان فرمانروایی محدود تن داد. حداقل من به عنوان یک مسلمان امروز با نگاه پسینی آرزو می‌کنم که ایکاش چنین نمی‌شد.
 
− نکته دوم این است که به نظر می‌رسد در پرسشی که مطرح شد به طور کلی استفاده ابزاری از تکنیک و یا اتحاد با قبایل و دیگر امور سیاسی و مدنی منفی دانسته شده و جهاز حکومتی مخرب تصور شده، که قاعدتا چنین نیست. تکنیک در تمام اشکال و نظامات اجتماعی جملگی به عنوان ابزار در استخدام آدمیان‌ است، و می‌تواند مفید باشد یا مضر. مگر در حکومت عرفی تجهیز وجود ندارد؟ اساسا خود حکومت تجهیز است که صد البته می‌تواند از جهازات حکومتی به سود مردم باشد و می‌تواند به زیان آدمیان عمل کند. محمد هم به هر تقدیر و به هر دلیل، ده سال فرمانروا بود و با هوشمندی و درایت تمام از تمام جهازات و امکانات نظام قبایلی و مقررات موجود و مرسوم برای پیشبرد اهداف و مصالح خود و پیروانش سود برده است و این به خودی خود جای ایراد ندارد.
 
وقتی تحت هر عنوانی بر جمعی فرمان می‌رانید، توانا شدن و استفاده بهینه از تمام ابزارهای لازم برای تدبیر امور روزمره و جاری امری طبیعی و مشروع به شمار می‌رود. آیاتی چون «اعدوا …» و مانند آن که در قرآن فراوان است و به طور کلی تشریع اصل جهاد و تشویق مؤمنان به قتال با دشمنان در میدانهای جنگ، امری طبیعی است و برای بقا هر فرمانروا و فرماندهی چنین می‌کند.
 
استفاده از علوم و فنون امروز برای مسلمانان، نیز امری طبیعی و ممدوح است، ایرادی اگر هست، این است که چرا به مبانی و لوازم گریز‌ناپذیر علوم به معنای عام و مشارکت در خلق علوم و تمدن فرهنگ توجه ندارند و یا برخی دولت‌های مسلمان (از جمله ایران) چرا از همین تجهیزات مدرن برای سرکوب و اعمال محدودیت‌های خلاف شرع و عرف علیه مردم استفاده می‌کنند. همین جا بیافزایم که تأکید بر معرفی جمهوری اسلامی موجود به عنوان نماد اسلام و یا الزاما حکومت اسلامی (با اتم یا بی اتم)، چندان موجه نمی‌نماید. چرا که نخستین منتقدان نظام مذهبی ایران از همان آغاز، بخشی از مسلمانان و از جمله علما بوده اند.
 
مسئله استفاده از اتم نیز مشمول این قاعده است. این که باید از کیش اتم پیروی کرد یا نه و چه کسی حق دارد اتم داشته باشد و چه کسی حق ندارد، قابل بحث است؛ اما آشکار است این یک مبحث عقلی-‌تجربی و لذا عرفی است، ربطی خاص به دین خاص ندارد و اساسا از مقولات دینی نیست، هرچند که از منظر دین هم می‌توان به آن نگریست و اظهار نظر کرد.
 
− نکته سوم این است که نمی‌دانم چرا سنت‌هایی چون اتحاد با قبایل در زمان محمد با اموری چون برخورد با دین‌های دیگر و یا نوع برخورد با تمدن‌ها و فرهنگ‌های دیگر، کنار هم قرار گرفته و به اصطلاح قسیم هم شده اند. این دو مقوله موضوعا با هم یکی نیستند. در عین حال در قرآن و به ویژه در سنت و سیره نبوی، با پیروان ادیان و نحله‌های شبه دینی حجاز برخورد مثبتی شده و در سطوح مختلف وجودشان به رسمیت شناخته شده است، جز بت پرستی که اساسا قابل تحمل تشخیص داده نشده است. در عین حال در هیچ موردی صرف عقیده جرم و قابل مجازات دانسته نشده است. حکم فقهی موجود ارتداد نیز محلی از اعراب ندارد و آشکارا با برخی از اصول موضوعه اسلام در تعارض است. اگر به مجموعه آیات قرآن در مورد «مشرکان» و «کافران» نگاه کنیم، می‌بینیم که اینان به عنوان گروه‌های معارض سیاسی-نظامی بوده که در حال توطئه و جنگ بوده اند و از این منظر با شدت بیان و عمل با آنان برخورد شده است. همین گونه است با قبایل مختلف و معارض یهود و یا منافقان که این دومی در درون جبهه مسلمانان حضور داشت.
 
در مواجهه با فرهنگ‌های دیگر نیز نه تنها هیچ برخورد منفی و حذفی نشده بلکه به گواهی سنت و سیره همواره به مسلمانان توصیه شده است که «اطلبوالعلم ولو بالصین» و «خذوالحکمه ولو من المنافقین». روشن است در چین علم تفسیر و کلام اسلامی و یا تجوید قرآن تعلیم نمی‌دادند و منافقین نیز حکمت اسلامی نمی‌آموختند. به هرحال طرح موضوعاتی از این دست (برخورد با پیروان ادیان متفاوت و با فرهنگهای دیگر) در مبحث کنونی اصولا بلاموضوع است.
 
کلام آخر این که، توجه و یا عدم توجه به امور مهمی چون حفظ طبیعت و حراست از محیط زیست در مسلمانان یا غیرآن، به علل و عوامل نظری و تاریخی ویژه‌ای باز می‌گردد که باید آنها را دید و شناخت. اما ظاهرا پدیده تاریخی فرمانروایی محمد در قرن هفتم در عربستان و یا گفتار و رفتارش و به طور کلی مقوله اقتدارگرایی و تجهیز با این موضوع ربطی ندارد.
 
 
نیکفر: آنچه به نام "صدر اسلام" مشهور است، مرجع معنابخش مطلق برای تاریخ اسلام است. در هیچ دین مطرحی، "صدر" تا این حد بر "ذیل" سنگینی نمی‌کند، "مقدم" تا این حد معنابخش به "تالی" نیست و "سلف" تا این حد برای "خلف" تعیین تکلیف نکرده است. آیه‌ی «و اَعِدّوا لهم ما استطعتم من قوه . . .»، که خود به آن اشاره کردید، مسیری را گشوده است که در آن استطاعت و قوت، باری اساسا ابزاری یافته، و نه اخلاقی.
 
عقلانیت استطاعت و قوت ابزاری، عقلانیت استراتژیک است. آیا شما می‌پذیرید که در سنت غلبه با این نوع عقلانیت است؟ به مسئله‌ی حساس و از نظر الاهیاتی لودهنده‌ی "شر" بنگرید: نگاه متن‌های اصلی دین (قرآن و احادیثی که معتبرشان می‌دانید) به "شر" نگاه نظامی‌گرانه است: با شیطان بجنگید! شر ذاتی جهان نادیده گرفته می‌شود و به دشمنی نسبت داده می‌شود که باید با او درافتاد. الله به انسانی که شرورش می‌داند، دشنام می‌دهد و خواهان بریده شدن دستانش می‌شود (تبت یدی …)، و در همان حال فراموش می‌کند که خودش او را آفریده‌، آن هم بدانسانی و در جهانی که هیچ حرکتی خارج از اراده‌ی او نیست.
 
در برابر عقلانیت ابزاری و مهر و کین ابزاری، که خودی و غیرخودی کردن استراتژیک است، عقلانیت تفاهمی و همدلی و همدردی و همبستگی بدون چشمداشت را می‌گذاریم. شما اگر بخواهید آن متن‌های اصلی را میان این دو قطب تقسیم کنید، به چه نتیجه‌ای می‌رسید؟
 
نکته‌ای دیگر: از پاسختان به پرسش آخر برمی‌آید که شما تکنیک و تجیهزات را که شامل جهاز حکومتی هم می‌شود، خنثا تصور می‌کنید، به این معنا که فکر می‌کنید: آنها در ذات خود نه خوب هستند، نه بد، پس چرا از حکم دینی به کسب قوت، باید انتقاد شود.
موضوع این است که تجیهزات، خنثا و تابع اراده‌ی ما نیستند. سیستم ما را با خود می‌برد و همه‌ی مسئله اکنون این است که ما چگونه و تا چه حد می‌توانیم منتقد سیستم و قدرت باشیم. در میان شما روشنفکران دینی، نقد حکومت موجود آغاز شده، اما نقد حکومت‌گری آغاز نشده است، نقد قدرت موجود آغاز شده، اما هنوز نقد قدرت به عنوان قدرت آغاز نشده است. به همین جهت است که در میان شما برخورد انتقادی ویژه‌ای به تکنولوژی اتمی دیده نمی‌شود، و اگر انتقادی هم بشود، هنوز در چارچوب انتقاد به سیاست اتمی رژیم (آن هم در دوره‌ی احمدی‌نژاد) است.
 
اشکوری:
 
هرچند مسیر بحث و گفت‌وگو به راهی دیگر و البته بنیادی‌تر می‌رود و پرسش ها و یا موضوعات بسیار ریشه‌ای‌تر و تعیین‌کننده‌تر در دین‌شناسی مطرح می‌شود که قطعا در این مجال نمی‌توان به آنها و حتی به برخی از آنهه به طور جدی و مستوفی پرداخت، اما در حد ضرور و «مختصر» و احتمالا «مفید» به آنها پاسخ می‌دهم:
 
در مورد نکته نخست، کاملا حق با شماست. در دین‌شناسی مسلمانان تا کنون همواره «صدر» بر «ذیل» سنگینی کرده و در مجموع «سلف» برای «خلف» تعیین تکلیف کرده است. و این البته عمدتا به عوامل تاریخی شکل‌گیری اسلام و سیر تحولات آن در قرن نخست باز می‌گردد، در قرنی که از یک سو هنوز فرهنگ‌های سرزمین‌های مفتوح در اسلام ساده و نخستین، تأثیر چندانی نگذاشته و از سوی دیگر، درست در تمام این قرن، کتابت در میان مسلمانان (جز اقلیت پیروان امامان شیعه) ممنوع بوده و در این قرن تعیین‌کننده فقط متون مقدس یعنی نقلیاتی چون «قرآن» و «حدیث» مرجع انحصاری دین و دین شناسی بوده و به ویژه حدیث و ناقلان آن یعنی صحابه نقش یگانه‌ای در تثبیت دین و شریعت اسلام با محوریت منابع نقلی (که غالبا برساخته و جعل نیز بوده اند) داشته و تداوم این روند در قرن دوم و سوم مرجعیت نقلیات را برای قرنها تثیبت کرد و مشروعیت بخشید. در عین حال از قرن دوم به بعد، عقلیات نیز وارد حوزه معارف نوبنیاد اسلامی شده و فقه و حدیث و تفسیر را تحت تأثیر قرار داد. رواج فلسفه نیز بر این روند اثر فراوانی گذاشت.
 
اما در دوران معاصر نواندیشان مسلمان (به ویژه کسانی که با رویکرد هرمنوتیکی به قرآن و منابع نقلی می‌نگرند) کوشیده‌اند تا حدودی از چیرگی بلامنازع نقلیات و صدر بر ذیل بکاهند. به اشاره می‌توان گفت در اسلام و دین‌شناسی (در حوزه تمام ادیان) به هرحال مرجعیت منابع اصیل و نخستین در حد خود گریزناپذیر است، اما باید پلی زد بین گذشته و حال و صدر و ذیل و در این میان شاید روش فضل الرحمان منطقی باشد که همواره باید از حال به صدر بازگشت و از صدر به حال، یک گسست – پیوست دایمی. تردید نیست که ما با اندیشه‌های امروز متون گذشته را تفسیر و یا تأویل می‌کنیم اما دیالوگ روشمند و معقول با سنت و صدر می‌تواند ما را از چیرگی انحصاری سنت و دین شناسیِ متن‌محور کورکننده برهاند.
 
اما در مورد توصیه قرآنی «واعدوا . . .» که به روایت شما «در آن استطاعت و قوت، باری اساسا ابزاری یافته، نه اخلاقی»: من چنین تفسیری ندارم چرا که ملازمه منطقی بین دو گزاره نمی‌بینم. بخش عمده آیات قرآن مدنی‌اند و در این میان بخش قابل توجهی از این آیات در ارتباط با جنگ (غزوات و سریه ها) نازل شده و این آیه هم یکی از این آیات است. شعار و رجز و تشویق مجاهدان به جنگ و تحقیر و خُردنمایی دشمنان به هنگام اعلام جهاد امری است طبیعی و همواره چنین بوده و هست.
 
اما چرا این توصیه معقول نباید با ارزش‌های اخلاقی ناسازگار و حتی با آن همراه باشد؟ مگر اقتدار الزاما غیر اخلاقی و یا ضد اخلاقی است؟ بر اساس منابع اسلامی موجود محمد هنگام جنگ و به ویژه در سریه ها، که خود حضور نداشت، همواره توصیه می‌کرد که با زنان و راهبان و کودکان و غیر نظامیان و . . . کاری نداشته باشند. مدعی نیستم این توصیه ها همیشه و در حد مطلوب رعایت شده اما می‌توان ادعا کرد که رعایت اصول اخلاقی مورد توجه بوده است. بگذریم که ما در جهان دیگری زندگی می‌کنیم و طبعا با تقدم عقلانیت و عدالت و اخلاقی بر دین، هر نوع کنش مدنی و یا کسب قدرت و ثروت و منزلت، الزاما بر بنیاد معیارهای متعارف ماتقدم (عقل و علم و عدل و اخلاق زمانه) شکل می‌گیرد نه معیارهای پیشین و میراث سلف. به هرحال حداقل چیزی که می‌توان گفت این است که برای اخلاقی شدن تکنیک و قدرت منع دینی وجود ندارد.
 
در مورد غلبه عقلانیت استطاعت ابزاری در سنت ما. قبول می‌کنم که چنین است و نیز پذیرفتنی است که نگاه دوگانه‌نگر سنتی و رایج به خیر و شر در منابع و عقاید دینی و جهاد دایمی با شیطان و شیاطین در چنین رویکردی فی الجمله مؤثر بوده است، اما این واقعیت نه به یک عامل باز می‌گردد و نه نگاه سنتی به این مقوله لزوما درست و معقول و موجه است و حداقل تنها تفسیر موجه نیست و نخواهد بود.
 
اگر قبول کنیم که متن تفسیر ناشده نداریم، از آغاز تا کنون از قرآن با انگیزه ها و معیارهای گوناگون و گاه متناقض تفاسیر مختلف و گاه متناقض ارائه شده است. طبعا در این مجال نمی‌توان به موضوع بسیار مهم «شرّ» در جهان و در ادیان و از جمله اسلام، که خود شری است پر مناقشه، پرداخت و با نقد و بررسی تفاسیر گذشتگان دست به یک نظریه پردازی دیگر زد، اما فی‌الجمله عرض می‌کنم که اساسا شر را ذاتی جهان دانستن محل تأمل جدی است، چرا که به طور ماهوی «خیر» و «شرّ» و یا «نور» و «ظلمت» و مانند آنها مفهومی انسانی‌اند و در جهان و در طبیعت چنین مفاهیمی به عنوان ذاتی جهان بی معنی است. دوگانه خیر و شر و نور و ظلمت در جهان یعنی چه؟ روشن است که در ادبیات انسان شناسی دینی (تمام ادیان از جمله دین زرتشت و مانویت و اسلام) استعمال تعابیر چون نور و ظلمت و خیر و شر با مبانی ویژه دینی آنها معنی پیدا می‌کند. در این زمینه و بستر فلسفی واژگان ثنوی نور و ظلمت به معنای خورشید آسمان و تاریکی شب که نیست، این دوگانه مفاهیم نمادینی هستند برای بیان دوگانه گرایش به خیر و شر در انسان، و گرنه در کجای جهان خیر است و در کجا شر؟ در کجا نور و در کجا ظلمت؟ تازه چرا نور خوب باشد و ظلمت بد؟ بدی و خوبی، زشتی و زیبایی، خیر و شر و مانند اینها، واژگانی انسانی اند که صرفا برای گرایش‌های انسانی و اخلاقی آدمی به دست خود آدمیان (اعم از پیامبران و دیگران) جعل شده است. دوگانه «عدل» و «ظلم» نیز چنین است.
 
موضوع مهم «رنج»، که از مصادبق بارز شر شمرده می‌شود، نیز همین گونه است. رنج در جهان بی معنی است. فقط انسان است که رنج می‌برد و مفهومی و واژه‌ای تحت این عنوان برساخته است.
 
خدا و شیطان نیز چنین است. شیطان نماد هر نیروی شرآفرین در زندگی انسان است که در جهان‌بینی اسلامی و توحیدی بندگان خدا را به سوی شر و ظلمت و گناه می‌راند و مانع رستگاری آدمی می‌شود و به تعبیر قرآن بدین دلیل «عدوّ مبین» و البته «رجیم» است. شیطان که وجود خارجی ندارد. داستان آدم و شیطان و سجده و تعلیم اسماء و هبوط و . . یک داستان نمادین است نه واقعیت تاریخی و یا تحقق یافته در عالم خارج (در کتاب «بازخوانی قصه خلقت» به تفصیل در این باب سخن گفته ام).
 
در بیان دینی «نفس اماره»، «اعداء عدوّ» آدمیزاد معرفی شده است. این نگرش با نگرش توحیدی به هستی کاملا سازگار است. هیچ چیزی خارج از اراده خدا نیست و خدا هم فراموش نکرده است و فقط باید از نگاه سنتی و متن‌محور و فرمالیستی فاصله گرفت تا ظرایف را دید.
 
بنابراین مفاهیمی چون ظلمت و شر و شیطان و روی دیگر سکه یعنی نور و خیر و رحمان، صرفا اعتباری‌اند و نمادین که فقط دو گرایش را در دو سوی حق و باطل و ارزش و ضد ارزش در انسان بیان می‌کنند. بنابراین اعتبار ادبی دارند و نه اعتبار علمی و طبیعت‌شناسانه. یعنی این گزاره ها گزاره‌های واقع‌نما نیستند.
 
در چارچوب این تفسیر، پیکار دایمی و بی امان با هرنوع گرایش به هر نوع پلیدی و ستم و تبعیض و فساد و به تعبیر دینی گناه، یک اصل گریز ناپذیر است. حال شما می‌توانید نام آن را «نظامی‌گری» بنامید؛ باکی نیست، اما این واقعیت هیچ ارتباطی با تقدیس قدرت و یا پیکار آدمیان با هم برای کسب منافع بیشتر و یا ستم و ایجاد سلطه فردی بر افراد دیگر و قومی بر اقوام دیگر و دینی بر ادیان دیگر ندارد.
 
در زمینه تاریخی روزگار پیامبران، طبعا دشمنان آنان شر و ظلمت دانسته شده‌اند، چرا که «منّاع الخیر» بوده و از این رو گاه به سختی مورد انتقاد قرار گرفته و در مورد برخی تعابیری چون «تبت یدی . . .» و مانند آن به کار رفته است. گرچه متأسفانه در تاریخ ادیان چنین ملازمه‌هایی برقرار شده و به تجاوزات و غارتگری ها مشروعیت بخشیده‌اند. اما در مقام نظر نه تنها چنین ملازمه‌ای وجود ندارد بلکه اگر به اصول پایه‌ای اسلام (اصول موضوعه) استناد کنیم، چنین رفتارهایی ناموجه و به تعبیری خلاف ارزش‌های اخلاقی و عدالت مورد تأیید دین است.
 
اما در مورد دو گزینه تقابلی مهر و کین ابزاری و عقلانیت تفاهمی و . . . گرچه قبول می‌فرمایید که مفاهیمی چون «عقلانیت تفاهمی» از مفاهیم مدرن است و طرح ان در زمینه‌های ماقبل مدرن چندان معقول نیست، اما در عین حال قطعا با گزینه دوم یعنی گزینه شما موافقم. درست می‌فرمایید که قرائت رایج از اسلام، نه تنها با عقلانیت تفاهمی و همدردی و همبستگی در سطح عالم انسانی میانه استواری ندارد بلکه در صورت افراطی و در قرائت بنیادگراینه اش، ناقض و مخرب این مؤلفه‌های نیز هست.
 
دین اصولا غیریت ساز است و هردینی ناگزیر بخشی از آدمیان را از دیگری جدا می‌کند و به آنان هویت متفاوت و غالبا متضاد می‌بخشد و همین غیریت‌سازی ها در روند تاریخی خود عموما تبدیل به جدال‌ها و پیکارهای عقیدتی و سیاسی و نظامی مقدس میان پیروان متعصب ادیان می‌شود و البته پیوند دین با منافع گروه‌ها و فرقه‌ها و به ویژه دولت‌ها نیز این روند را شتاب و عمق فاجعه بار می‌بخشد. از این رو به گواهی تاریخ مرزهای عقیده خونین است.
 
اما این نیز درست است که حد اقل از هر دینی، از جمله اسلام، می‌توان قرائت دیگری داشت که حامی و تقویت‌کننده عقلانیت تفاهمی و خرد جمعی و همدلی و مهربانی و عشق به انسان‌ها و همبستگی عام انسانی بدون چشمداشت و تقویت‌کننده مؤلفه‌های انسانی باشد. یعنی قرائتی از دین که هر دینداری بگوید «من اول انسانم و بعد مسلمان» (یا پیرو هر دین دیگری).
 
این صرف ادعا نیست، ثبوتا و اثباتا این امر محقق است. وقتی می‌گوییم «عاشقم بر هم عالم که همه عالم از اوست»، معنای محصلی جز عشق عمیق به عالم و آدم ندارد و دینداران بصیر و صادق چنین‌اند.
 
از قضا بر همین مبنا باید طبیعت و آفریده‌های ذات باری را دوست داشت و حفظشان کرد. می‌دانیم که «عمل صالح» همان «عمل خیر» است و عمل خیر را عمل بدون چشمداشت پاداش تفسیر کرده‌اند. از این رو هر مؤمنی هر کاری که می‌کند، حتی اگر خدا را پرستش و ستایش می‌کند، به تعبیر امام علی، باید به قصد قربت و به اعتبار نیکی و نیکویی نفس عمل باشد نه امید پاداش. وعده‌های بهشت و جهنم نیز برای تشویق به عمل خیر است.
 
در عرفان ما این اندیشه تقویت و به خوبی پرورده شده و از آن میراث دستمایه‌های ارزشمندی به یادگار مانده است. از باب نمونه وقتی ابوالحسن خرقانی پیشانی ورودی صومعه اش می‌نویسد: «هر که در این سرای درآید، نانش دهید، آبش دهید، و هیچ از ایمانش نپرسید»، یعنی همین ارزش‌هایی که فرمودید.
 
اگر اسلام معطوف به قدرت (سیاسی، نظامی، اقتصادی و . . .) انکار شود، طبعا هم اندیشه حکومت مذهبی منتفی می‌شود و هم شریعت به مثابه قانون و یا منبع قانون لغو خواهد شد و هم در نهایت اتوریته متولیان دین تحت هر عنوانی بی معنی می‌شود. در این تفکر دیگر جهاد به مثابه یک حکم شرعی جاودانه بلاموضوع است.
 
به هرحال نمی‌خواهم در این زمینه استدلال کنم و فقط می‌خواهم اشاره کنم در قرائت رایج از اسلام این تعارض کم و بیش وجود دارد اما این تنها قرائت ممکن از متون و منابع اسلامی نیست. نباید قرائت ذات گرایانه و فرمالیستی از اسلام داشت.
 
اما واپسین نکته. سخن من این است که اصل کسب قدرت در تمام عرصه‌ها (علمی، فنی، اقتصادی، سیاسی و . . .) مطلوب است، چرا که بدون آنها نه تمدنی وجود دارد و نه زیست بشر ممکن می‌شود و طبعا مسلمانان نیز مانند دیگر آدمیان کره ارض حق استفاده از این مطلوب‌ها را دارند، چنان که روزگاری داشتند. ایراد اصلی این است که شماری از مؤمنان یا صادقانه اما با فهم نادرست از متون و منابع دینی این نوع امور را دینی به معنای اخص کلمه می‌شمارند و یا از دین ابزاری می‌سازند برای سوء استفاده و رسیدن به منافع نامشروع دنیایی خودشان.
 
به هرحال رسالت دین تمدن سازی و کسب قدرت، ولو مشروع و گریز ناپذیر، نیست. هرچند در عمل، دینی می‌تواند به خلق یا تقویت تمدنی کمک کند و دینی نمی‌تواند. حرف این است که خواستن اموری از دین که خود دین مدعی آن نیست، نه مطلوب است و نه مفید و در عمل نیز هم دین مردم بی محتوا و حتی غالبا ویرانگر می‌شود و هم دنیای دینداران دچار تناقض و تعارض بنیادین می‌گردد، چنان که در تمام نظام‌های دینی (از ساسانیان تا جمهوری اسلامی) چنین بوده است. در این مورد توصیه‌های قرآن یا روایات صحیح، تابع زمان و مکان است و اصولا ربطی به زمانهای دیگر ندارد و اگر هم دارد حداکثر به تعبیر فقهی «ارشاد به حکم عقل» است نه بیشتر.
 
به هرحال دین باید الزاما تقویت کننده عقل و علم و تجربه و عدالت و اخلاق و کرامت و آزادی انسان باشد نه نافی آنها. دین برای انسان است نه انسان برای دین و قربانی آن. دین ظالمانه و خرد ستیز و مغایر اخلاق اساسا دین نیست. دلایل عقلی و نقلی این نگرش به نظرم بسیار محکم و قابل دفاع است.
 
گرچه من گمان می‌کنم ابزار (تکنیک، قدرت، ثروت، منزلت و . . .)، به رغم مطلوبیت ذاتی آنها برای رفع حوائج آدمی، در نهایت «ابزار»ند و به هرحال خیر و شر آنها به نگرش فلسفی و چگونگی استفاده از آنها بستگی دارد، اما به هرحال این سخن درست است که امروز مسأله اصلی مهار قدرت و نقد مداوم آن است. اما می‌دانیم که موضوع قدرت به مثابه یک «مسأله» برآمده از مدرنیته و جهان جدید و برخاسته از تجربیات اخیر آدمی است و در جهان قدیم چندان جدی نبود. به گفته درست کارل پوپر در گذشته مسأله این بود که چه کسی حکومت کند اما اکنون پرسش این است که چگونه باید حکومت کرد. در فرهنگ اسلامی و فقهی سنتی ما همواره عنوان «حاکم» (زمامدار یا قاضی) وجود داشته و هنوز هم به همان زبان و محتوا در نزد فقیهان مطرح است نه «حکومت» و «دولت» به معنای جدید آن و به مثابه نهاد و طبعا در این زمینه اگر نقدی وجود داشته باشد (عموما در حد نصیحه الملوک) نقد فلان حاکم است و عدل و ظلم هم معنای محدود سنتی خود را خواهد داشت که طبعا با امروز کاملا متفاوت است.
 
اما نواندیشان مسلمان در دو قرن اخیر تنها گروهی بودند که، البته تحت تأثیر آموزه ها و تجارب جدید، هم به نقد قدرت توجه کردند و هم به نقد قدرتمندان جهان اسلام و نیز در این اواخر نقد قدرت‌های جهانی و غربی.
 
در این مورد تاریخ این نحله در قرن اخیر گواه این مدعاست. وقتی حدود ۱۵۰ سال پیش محمد عبده، مصلح دینی مصر، برای نخستین بار می‌گوید «حکومت ماهیت مدنی دارد نه شرعی» و یا علی عبدالرازق در مصر کتاب «القرآن و اصول الحکم» را می‌نویسد و «خلافت اسلامی» را از بنیاد غیر شرعی معرفی می‌کند و یا نائینی به عنوان عالم دینی نوگرای شیعی (نه البته روشنفکر) در بیش از صد سال پیش با ظرافت و چیره‌دستی تمام در کتاب «تنبیه الامه» اش اندیشه سنتی نگاه به قدرت شیعی را به طور ماهوی دچار تحول می‌کند، همه به معنای عنایت سخنگویان این جریان به این مهم است.
 
بازرگان و طالقانی و شریعتی نیز علی قدر مراتبهم به این مهم توجه کرده اند. به ویژه شریعتی در نقد قدرت و هر نوع سلطه تا آنجا پیش می‌رود که به نوعی آنارشیسم گرایش پیدا می‌کند. گرچه در برخی نوشته‌های میانی‌اش (۴۸ تا ۵۱) گفتمان اقتدارگرایی بر او چیره است.
 
با این همه باید اذعان کرد که هنوز به قدر کافی به این مهم یعنی نقد قدرت توجه نشده و هنوز راهی دراز در پیش است. به ویژه روشنفکران حی و حاضر چندان جدی و در حد درخور زمانه به این مهم توجه نکرده و نمی‌کنند.
 
 نیکفر: از توضیحاتتان سپاسگزارم.
 
 
مطلب مرتبط:

محمدرضا نیکفر: حق مسلم ما آزادی است، نه اتم!

Share