Share

 مهرداد. ف. صمدزاده − وجه تمایز عوام سالاری با مردم سالاری در رفتار غیر عقلانی و فراقانونی عوام و ضدیت آنها با روشنگران و برگزیدگان نهفته است. در بخش نخست این نوشته این نکته تبیین شد و بر این نیز تاکید شد که رفتار عصیانگر عوام بیانی است از خودشیفتگی جمعی محرومان اجتماعی که موجودیت خود را با مردود شمردن از خود بهتران ثابت می‌کنند.

از اینرو، عوام سالاری نوعی روان نژندی اجتماعی و نوع سازمان یافته خودشیفتگی است با نمودهای سیاسی-ایدئولوژیک مختلف.
 

ظهور سازمان فداییان اسلام به سرکردگی نواب صفوی درایران نمونه‌ای بود از تلاش خودشیفتگان حقیر برای  کسب قدرت سیاسی. ولی به علت حضور فعال نیروهای سکولاردر این مرحله از تاریخ ایران این سازمان راه شکست را پیمود.
 
در مقطع انقلاب اسلامی واقعیت اما گونه دیگری بود. نبود یک آلترناتیو سکولار و رشد اسلام سیاسی راه گشای عوام به پا خاسته شد که در پیوند با روحانیت قدرت را بدست گرفته و ارگانهای فاشیستی را در جامعه نهادینه کردند.
 
 
"صدای پای فاشیسم"
 
انقلاب اسلامی سال ۵۷ ایران گرچه محصول اتحادهمه طبقات و اقشار اجتماعی برای رسیدن به یک ایران مستقل و آزاد بود، ولی در بطن خود گرایشی را پرورش می‌داد که در یک گسست و جهش تاریخی همچون سیلابی خروشان همه و همه چیز را از سر راه خود زدود. این گرایش از روزهای نخست پس از انقلاب قابل رؤیت بود، گرایشی که در غرب ستیزی، عقل ستیزی، و زن‌ستیزی تجلی و در حضور خیابانی "آق کرامت"‌های تازه به اسلام گرویده، مادیت می‌یافت. آنها مردم همیشه در صحنه حاضر و بازوی نظامی تئوکراسی بودند که هم خود‌انگیخته و هم با ندای رهبر به اجتماع زنان، کارگران، دانشجویان و روشنفکران حمله ور شده و فرا رسیدن بهار سرکوب و اختناق را به مردم اعلام می‌داشتند.
 
این جماعت خودشیفته که ناکامی‌ها و محرومیت‌های گذشته‌شان اینک دراعمال خشونت‌آمیز و تهاجم فراقانونی‌شان نسبت به اجتماع مخالفین ظاهر شده بود، مؤسس نهادها و ارگان‌های فاشیستی درایران پس ازانقلاب بودند.
 
انقلاب اسلامی سال ۵۷ ایران گرچه محصول اتحادهمه طبقات و اقشار اجتماعی برای رسیدن به یک ایران مستقل و آزاد بود، ولی در بطن خود گرایشی را پرورش می‌داد که در یک گسست و جهش تاریخی همچون سیلابی خروشان همه و همه چیز را از سر راه خود زدود. این گرایش از روزهای نخست پس از انقلاب قابل رؤیت بود، گرایشی که در غرب ستیزی، عقل ستیزی، و زن‌ستیزی تجلی و در حضور خیابانی "آق کرامت"‌های تازه به اسلام گرویده، مادیت می‌یافت.
 
مقاله "صدای پای فاشیسم" به قلم علی اصغر حاج سید جوادی که در تاریخ دوم اردیبهشت ماه ۱۳۵۸ در نشریه "جنبش" انتشار یافت، هشدار هوشمندانه‌ای بود در مورد شکل گیری یک رژیم فاشیستی در ایران. این مقاله به دنبال دستگیری فرزندان آیت الله طالقانی و خروج اعتراضی وی از تهران نوشته شده است. در بخش‌هایی از آن چنین آمده است:
 
«فرزندان آقای طالقانی را روز روشن بدون کوچک‌ترین دلیل قانونی بازداشت می‌کنند و سپس همه زعما و شیوخ دین و دولت به وساطت می‌افتند، اما موفق به آزادی آن‌ها نمی‌شوند، فشار آن چنان زیاد و پشتیبانی دست‌های نا مرئی آن چنان شدید است که حتا حضور زعمای دولت و ریش سفیدی آن‌ها هم قادر به آزادی فرزندان آقای طالقانی نمی‌شوند…. و این چنین است که جمهوری اسلامی در درون بی‌خبری مردم از حوادث شکل می‌گیرد…. فرزندان آقای طالقانی به حکم رسمی یکی از مسئولین قضایی دادسرای اسلامی توقیف می‌شوند، اما این دادسرا اطلاع خود را از حادثه تکذیب می‌کند.»
 
حاج سید جوادی در ادامه مقاله چنین نتیجه گیری می‌کند: «مسئله دستگیری فرزندان آقای طالقانی یک نمود است. آغاز یک حرکت فاشیستی است که جای پای آن را به خوبی در حوادث گنبد کاووس می‌بینیم.»
 
رخداد فوق حائز اهمیت تاریخی است و نمی‌باید آن را سر سری انگاشت. این رخداد خصوصیات ماهوی رژیم بر آمده از انقلاب و خط و خطوط سیاسی و ایدئولوژیک آن راکه درشرف تکوین بود، یکجا در بر داشت. تهاجم به حریم منزل آیتالله طالقانی توسط به‌پاخاستگان حقیری چون "خسرو پررو"ها، "ممد تیغی‌"ها، و "تقی بچه خور"ها و با هدایت حجج الاسلام پیرو راه فداییان اسلام که با سرعت هر چه تمامتر کنترل کمیته‌ها را دردست می‌گرفتند، معرف عملی بود که با یک تیر دو نشان را هدف قرار می‌داد. آنان با نشان گرفتن فرزندان چپ‌گرای این چهره ملی ومردمی، خود او را هدف قرار دادند.
 
این حرکت نه تنها آغازگر موجی از حملات فاشیستی علیه نیروهای چپ و سکولار بود، بلکه این پیام را نیز به همراه داشت که در رژیم خداسالار و عوام‌سالار ایران جایی برای روحانیون متمایل به جدایی دین از دولت نیست.[۱۳] آنان یک فرصت تاریخی یافته بودند تا ابراز وجود کنند و از این رو چپی‌های به قول خوشان "خدانشناس"، بورژوا لیبرال‌ها، و روحانیون میانه‌رو را مخل و سد راه خویش می‌دیدند.
 
رجعت به الگوهای پیشا‌مدرن
 
 آیت الله خمینی راه گشای به پا خاستگان حقیر بود. این امام نو ظهوط قدرت آن را داشت تا قلم روشنفکران را شکسته، بی دینان و "منافقین" را به جوخه اعدام سپرده، روحانیون معاند را خانه نشین، و آمریکا را به زانو در آورد. او حامی مستضعفین اسلام گرا و دشمن قسم خورده روشنفکران و برگزیدگان سکولاربود.هم در پناه او بود که گلچینی از خودشیفتگان حقیر و معتقدین به راهش در یک جهش مکتبی-سیاسی تداوم سیستم برگزیدگان نظام پهلوی را در هم گسیخته و خود در لباس فرماندهان سپاه پاسداران و مقامات ارشد قضایی و دولتی به اریکه قدرت رسیدند.
 
چنین جهشی بُعد اجتماعی انقلاب اسلامی ایران را مدلل میسازد که با توجه به سرشت متناقض آن با مختصات ناسیونالیسم عصر مدرن نشانگر رجعتی است به الگوهای پیشا‌مدرن.
 
حذف دو مقوله همنهشت ملت و دولت از فرهنگ سیاسی ایران که از وجوه مشخصه دولت‌های ملی و لازمه دموکراسی است، و جایگزینی آنها با مفاهیم دینی چون امت و امامت (ولی فقیه) نمونه نمادین این واپس‌گرایی است. سخنان آیت الله خمینی در روز ۲۵ خرداد ۱۳۶۰ تاکیدی بر این واقعیت بود : "کسانی که می خواهند ملیت را احیاء کنند در مقابل اسلام ایستاده اند ؛ اسلام آمده است که این حرفهای نا مربوط را از بین ببرد … افراد ملی بدرد ما نمی خورد … اسلام با ملیت مخالف است." حاصل اینکه مردم ایران بار دیگر، هم در عمل و هم در مفهوم تکنیکی کلمه، به عنوان رعایا تلقی شدند، ولی این بار در رابطه با رژیم سلطانی ولایت فقیه.
 
پوشش زن نه تنها نمادی بود سمبلیک برای خاموش کردن صدای او، بلکه تلاشی بود واقعی برای محصور نگه داشتن جامعه از نفوذ فرهنگ و تمدن بیگانه. زن بی حجاب نشانی بود از آزادی، دگر اندیشی، و حضورغرب. پس در چنین رژیمی زن آزاد و خواهان حقوق برابر با جنس مرد مظهر تمام آلودگی‌ها بود که با او می‌باید به ستیز برخاست.
 
زن‌ستیزی
 
این در حالی بود که حرکات اعتراضی مردم به حاشیه رانده شده در مقابل اعتلای چنین سیستمی با حملات تهاجمی امت بپا خاسته درهم می‌شکست. این امت، پایگاه اجتماعی ولی فقیه، و نقش آن پاسداری از نظامی بود که کنترل بر جامعه را با کنترل بر اندام زن اعمال می‌کرد. و بدین سان، وسواس نسبت به زن و اختفای جنسیت او در حجاب اسلامی موضوع رسمی رژیم تئوکرات و عوام سالار ایران گردید. پوشش زن نه تنها نمادی بود سمبلیک برای خاموش کردن صدای او، بلکه تلاشی بود واقعی برای محصور نگه داشتن جامعه از نفوذ فرهنگ و تمدن بیگانه. زن بی حجاب نشانی بود از آزادی، دگر اندیشی، و حضورغرب. پس در چنین رژیمی زن آزاد و خواهان حقوق برابر با جنس مرد مظهر تمام آلودگی‌ها بود که با او می‌باید به ستیز برخاست.
 
در اینجا است که در ذهنیت مردسالار سنت‌گرا زن‌ستیزی و غرب‌ستیزی هر یک دیگری را تداعی می‌کند، به ویژه از آن رو که زن ملوث به فرهنگ غرب و غرب تجسم یافته در بی بند و باری زن کمبودها و حس حقارت اجتماعی محرومین خودشیفته را در"رژیم طاغوت" یادآور می‌شود. بی جهت نبود که محرومان برای مقابله با اقتدار زن، بر کنار از نگرش سیاسی و جهان بینی وی، می‌باید جنسیت گناه‌آلود او را برجسته کنند. یکی از نمونه‌های چنین ذهنیتی خبر یا شایعه‌ای بود که درروزهای پس از انقلاب در رابطه با خانم اشرف پهلوی در میان برخی از مردم انتشار یافت، و آن اینکه در میان اشیای به جا مانده از وی"دو هزار تا شورت زنانه" یافت شده. ترسیم ذهنی چنین تصوری از سوی شایعه پراکنان قبل از هر چیز باز تابی بود از امیال سرکوب شده آنان در جامعه‌ای که عصر تحولات مدرن حاصل چندانی برای آنها نداشت.
 
خیال رسیدن به جایگاه اجتماعی والاتر، تجسم یافته در فانتزی جنسی نسبت به زن برتر، آن آرزویی بود که پس از ناکامی درحسد اجتماعی و ضدیت با آن زن ظاهرمی گشت. مروجین این شایعه، که گویا تعداد خصوصی‌ترین اشیای متعلق به خانم اشرف پهلوی را بهتر از خود ایشان شمارش کرده بودند، در واقع ناکامی‌ها و سرکوب‌های جنسی خود را با کشف نشان از زندگی پر ناز و نعمت و گویا هوس‌بار این زن مقتدر خاندان پهلوی ابراز می‌داشتند. چنین زنی را می‌باید فقط و فقط با شهوانی جلوه دادنش خُرد کرد، و دیگر زنان و دختران محارب را با ضرب و شتم خیابانی، شکنجه، و سر انجام تجاوز و فتل در زندان‌های ولی فقیه.
 
لشگر حزب‌الله
 
اگر آیت الله خمینی پناهی بود برای به پا خاستگان حقیر، آنان نیز یار و یاور او در حساس‌ترین مراحل تکوین و تثبیت حکومت مطلقه ولایت فقیه بودند. تنها با مشارکت این عناصر سازمان‌یافته در لشگر حزب الله بود که ولی فقیه این توانایی را در خود یافت تا بازرگان و همراهان او را کنار زده، بنی صدررا از مقام ریاست جمهوری پایین کشیده، "بی‌دینان" و "منافقین" را قتل عام، معاندین روحانی را خلع ید، و سر انجام پایان جنگ هشت ساله با عراق را با نوشیدن جام زهر اعلام کند.
 
حضور خیابانی برادران وخواهران حزب اللهی در گروههای ضربتی و گشتی همچنین این قدرت را به آیت الله خمینی عطا نمود تا با به خاک و خون کشیدن فضای دانشگاه‌ها، پروژه انقلاب فرهنگی اسلامی را به اجراگذاشته و الگوی تمامیت‌خواه دینی خود را بر کل جامعه ایران اعمال کند. این تشریک مساعی بین امت و امامت را می‌باید در انطباق خودشیفتگی جمعی "مستضعفین" بپا خاسته با خودشیفتگی رهبر انقلاب توضیح داد. هم این بود که رهبر را در یک اتحاد مقدس با پیروانش به عصیان بر انگیخته بود تا آنچه را که از دست رفته بود از نو بر قرار کند.
 
روح الله خمینی
 
مارکس در تصحیح گفته هگل از ظهور مجدد شخصیت‌های تاریخی بر این تاکید داشت که "شخصیتها دو بار در تاریخ ظاهر می‌شوند: بار اول به صورت تراژدی، و بار دوم به صورت کمدی".
 
این تکرار شخصیت‌ها را به این گونه نیز می‌توان بیان کرد: شخصیت‌ها گاه اشباحی از گذشتگان‌اند که در زمان، مکان، و کالبدی دیگر حلول می‌کنند. اگراین قیاس را بپذیریم، پس می‌توان چنین گفت که آیت الله خمینی کسی جز شبح خشمگین شیخ فضل الله نوری نبود که اینک در جامه رادیکال ظاهر شده بود. او دیگر آن شیخ مشروعه‌خواه طرفدار محمدعلی‌شاه نبود. این شیخ نو ظهور متعلق به عصر انقلابات بود که می‌خواست جامعه را از بیخ و بن دگرگون کند. دیگر چیزی هم برای حفظ کردن باقی نمانده بود؛ شاه ملعون همه چیز را عوض کرده بود. اواکنون ایران را مکان عجیب و غریبی می‌دید که به آن کوچکترین احساسی نداشت، حتی بعد از پانزده سال دوری. پس می‌باید با عزمی استوار ودر چرخشی رادیکال ایران شاهنشاهی را واژگون و طرحی نو در افکند. این طرح هم به گذشته و هم به حال نظر داشت. همین تردد راه بود که این شبح انقلابی را از یکسو از راه نیاک خود منحرف می‌کرد، و از سوی دیگر به آغوش او باز می‌گرداند. از این رو آیت الله خمینی نمودی بود از گرایش راست رادیکال تا یک مرتجع سنتی. او نمی‌خواست همانند شیخ فضل الله مشروعه‌خواه مورد لعن و تمسخر تاریخ قرار گیرد. اوبرای پیش‌برد اهدافش به حمایت یک ملت نیاز داشت.
 
اقبال هم با او بود. مردم عوض شده بودند و خسته وسرخورده از نظام موجود، به تغییرات بنیادی می‌اندیشیدند، روشنفکران نیز همین‌طور. آنان راه خود را از میرزا‌ملکم‌ها، طالبوف‌ها، و میرزا آقاخان کرمانی‌ها جدا کرده بودند. آنان ازغرب رنجیده و به اسلام شیعه پناه آورده بودند، چنانکه روشنفکران و فعالین مارکسیست هم خود را مدیون سنت مبارزاتی امامان شیعه می‌دانستند.
 
دیکتاتوری شاه، نفوذ فرهنگ استعماری غرب و احساس بی هویتی منتج از آن، گسترش اختلافات طبقاتی و رویارویی سنت با مظاهر مدرن، همه و همه جامعه ایران را دراین جهت سوق می‌داد. در این میان رادیکالیسم آیت الله خمینی همه را به خود مجذوب کرد، به خصوص از آن جهت که حرف‌های او در بسیاری موارد با مواضع ادامه دهندگان راه مصدق و ملی- مذهبی‌ها وحتی چپی‌هاهمسویی داشت. او به زمان خود و درد و رنج مردم واقف بود، و به خوبی می‌دانست که دیگر نمی‌توان مدارس دخترانه را تخته و "طایفه نسوان" را خانه نشین کرد.
 
خمینی بر خلاف گذشتگان محافظه کارش که آزادی و برابری انسانها را بدعت دینی می‌خواندند، به کار گیری این واژه‌ها را همجون گفتمان انقلاب درمیان مردم رایج نمود. کوتاه سخن، رادیکالیسم آیت الله خمینی وعزم وجزم او برای واژگون کردن نظام کهن، ملت و همه نیروهای سیاسی پیشرو را به تعظیم واداشت. او نجات و رهایی ملت را از یوغ استثمار، استعمار، و استکبار جهانی با خود به ارمغان می‌آورد.
 
آیت الله خمینی همچنین ازمساوات و برادری گفت تا حضور خیابانی "پا برهنه ها" و برادران پاسدار وبسیجی را فراهم نموده و، همانند پیامبرش، با تکیه به این نیروی گریز از مرکز، مخالفین خودرا به خضوع وادارد. فصد او استفاده ابزاری ازهمه و همه چیز، از تکنیک تا هنر، در جهت استقرار ولایت مطلقه فقیه و تسلیم ملت در برابر آن بود.
 
 با تغییر چهره رهبر انقلاب به ولی فقیه و آغاز جو ترور و سرکوب این تصور در هم شکست. از نظرمنتقدین، مواضع سیاسی او در تبعید چیزی جز فریب ونیرنگ ملت را در بر نداشت. اما این نیرنگ و فریب جدا از تلفیق سنت و تجدد در جهان‌بینی دینی او نبود. او سنت تقیه را با پراگماتیسم مدرن ادغام نمود تا از ملت به امت، و از دموکراسی به تئوکراسی برسد. آیت الله خمینی همچنین ازمساوات و برادری گفت تا حضور خیابانی "پا برهنه ها" و برادران پاسدار وبسیجی را فراهم نموده و، همانند پیامبرش، با تکیه به این نیروی گریز از مرکز، مخالفین خودرا به خضوع وادارد. فصد او استفاده ابزاری ازهمه و همه چیز، از تکنیک تا هنر، در جهت استقرار ولایت مطلقه فقیه و تسلیم ملت در برابر آن بود. موضوع زنان از آن جمله بود. او زنان را در کنار پرده قرار داد تا آن را پس زده و بیرون را نگاه کنند، ولی او می‌خواست که آنان در کنار پرده همچنان کور و کَر باقی بمانند.
 
پس از انقلاب، ولی فقیه با تکنیک و مهارت خاص خود قهر و ایمان را به هم پیوند و آنها را با تکنیک مدرن در آمیخت[۱۴]، و بدین طریق رژیم تئوکرات، عوام‌سالار، و نظامی-امنیتی ایران را پی ریزی کرد. او بیان قهر آمیز خودشیفتگان به ‌پا خاسته بود که می‌باید خودشیفتگی عصیانگر خود را با خشونت آنها منطبق کند. چنین نیز کرد. او اینک مظهر خشونت و ماشین کشتار شده بود که اگر از حرکت باز می‌ایستاد دیگر ولی فقیه نبود. ولی فقیه می‌باید تعریف از خود را با صدور فتوای قتل عام بی‌دینان و منافقین به جانشین بر حق خود تفهیم می‌کرد. صحت این قضیه را می‌توان به وضوح در برکناری آیت‌الله منتظری ازمقام جانشینی ولی فقیه مشاهده کرد.
 
رحمانیت آیت الله منتظری بدون شک یکی از خصوصیات فردی ایشان به شمار می‌رفت که مورد توافق همه نیروهای اپوزیسیون است. این خصوصیت اما چیزی جزعدم صلاحیت وی را برای رسیدن به جایگاه ولی فقیه به همراه نداشت. مخالفت وی با صدور فتوای اعدام‌های دسته جمعی سال ۱۳۶۷ از سوی شخص آیت الله خمینی هم رحمانیت وهم عدم شایستگی او را برای احراز چنین مقامی به نمایش گذاشت.
 
اعتلای عوام‌سالاری
 
رژیم تئوکرات و عوام‌سالار ایران پس از آیت الله خمینی تنها ولی فقیهی چون حجت السلام سیدعلی خامنه‌ای را می‌طلبید، همان‌طور که روسیه پس از لنین شخصیتی چون استالین را.
 
سید علی خامنه‌ای با کمک ومساعدت یار دیرینه اش حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی سنت و رسالت امام راحل‌اش رابه بهترین وجهی به پیش برد. او با زنده نگه داشتن گفتمان ضد امپریالیستی و غرب ستیز رهبر انقلاب برای حفظ پایگاه اجتماعی خود، و با نهادینه کردن قدرت نظامی، سیاسی و اقتصادی برادران پاسدار و بسیجی ماهیت عوام‌سالار رژیم را تا سطح نظامی-امنیتی آن ارتقا داد. سلطان فقیه و رایزنش اما غافل از این بودند که اینان سرانجام خود به اریکه قدرت سوار شده و آنان را به حاشیه می‌رانند.
 
ظهور محمود احمدی نژاد درصحنه سیاسی ایران به دنبال انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴ نشانگر اعتلای عوام سالاری و تفوق آن بر ماهیت تئوکراتیک رژیم جمهوری اسلامی است. این جریان با همسو کردن بخشی ازروحانیت با سیاست‌های تهاجمی خود و کنار زدن بخش دیگری از آن نه تنها اشتقاق میان روحانیت را موجب شد، بلکه تضعیف تئوکراسی را نیز به همراه داشت.
 
رژیم تئوکرات و عوام‌سالار ایران پس از آیت الله خمینی تنها ولی فقیهی چون حجت السلام سیدعلی خامنه‌ای را می‌طلبید، همان‌طور که روسیه پس از لنین شخصیتی چون استالین را.
 
اقتدار نسبی اصلاح‌طلبان حکومتی دردو دوره ریاست جمهوری سید محمد خانمی زنگ خطری بود برای رقبای عوام‌سالار، خاصه ازآن جهت که سیاست کلی مصلحین مذهبی دراین ایام معطوف به خواسته‌های قشرهای متوسط جامعه بود. تداوم چنین سیاستی که درگفت‌وگوی تمدن‌ها تجسم می‌یافت، تهدید بزرگی علیه عوام‌سالاران و حامیان عوام‌فریب آن‌ها به شمار می‌رفت. این تهدید عکس العمل تهاجمی جناح رقیب را به همراه داشت که با بر گماری احمدی‌نژاد به عنوان ریس جمهور منتخب، قدرت تضعیف شده خود رابا توان بیشتر بدست آورد.
 
تقلب انتخاباتی سال ۱۳۸۸ و برگماری مجدد احمدی نژاد و سرکوب اعتراضات مردمی اوج عوام سالاری یا به عبارت دیگر حکومت اراذل و اوباش را به نمایش گذاشت. احمدی نژاد موفق‌ترین کاندیدا برای پیشبرد سیاستهای عوام سالار و نظامی-امنیتی رژیم بود که هم از نظر شخصیتی وهم از نظر فرهنگی، اجتماعی، وسیاسی بهترین نقش را ایفا می‌کرد. او مظهر خودشیفتگی جمعی و نماینده بر حق عوام‌سالاری است که دروغ پردازی‌ها و بلف زدن‌های بیمارگونه اش تنها برای خودشیفتگان حقیر جذابیت دارد. دروغ‌پردازی‌ها و قمپزدرکردن‌های او به آنها اعتماد به نفس و سیاست‌های عوام‌فریبانه‌اش به آنها امید می‌بخشد. او با ظاهر محقر و سخنان عامیانه اش، خود را با آنها پیوند داده و این بی بهرگان از مال و مقام را در رؤیای رسیدن به چنین آرزویی نگه می‌دارد.
 
مهدویت
 
در اینجا لازم است تا دروغ پردازی‌ها و یاوه گویی‌های احمدی نژاد را همچون خواب تعبیر کرد. یکی از نمونه‌های بالینی این یاوه گویی‌ها ادعای او مبنی بر داشتن رابطه مستقیم با امام زمان و الهام گرفتن از اوست. او با گزافه گویی‌های فراوان در این مورد هدف معینی را دنبال می‌کند، و آن اینکه ریس جمهور منتخب ایران دستورات خود را نه از ولی فقیه که از امام زمان می‌گیرد.
 
تأکید احمدی‌نژاد بر مهدویت علت دیگری هم دارد. او هنگام صحبت از هدفمند کردن یارانه‌ها پولهای نفت را از آن امام زمان می‌داند، پولهای پاکی که تنها او به نمایندگی از چنین مرجع غیبی در میان تهی دستان توزیع و قسمت می‌کند. همه این دروغ پردازی ها، یاوه گویی ها، و گرافه گویی‌ها در انطباق با روندی است که پیآمد آن را می باید درمحو تدریجی تئوکراسی تصور نمود. چنین روندی تعبیر دیگری از باورهای دینی را در بر دارد که چشم انداز آن پایان بخشیدن به ارتدوکسی مذهبی و سرانجام واژگون نمودن فقیه سالاری است. گفتار اسفندیار رحیم مشایی در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸ موید این واقعیت است:
 
 " معتقدم برای آمدن حضرت حجت، لازم نیست در کره زمین همه مسلمان باشند. ما به این نتیجه رسیده ایم که برای آماده کردن جهان برای ظهور حضرت، نمی‌توانیم از ادبیات دینی استفاده کنیم، چون همزبانی ایجاد نمی‌کند. باید سراغ ادبیات مشترک انسانی برویم و به این دلیل باید از ادبیاتی همه فهم مانند عدالت، ظلم ستیزی، مهرورزی و یگانه پرستی استفاده کنیم."[۱۵]
 
ناسیونالیسم ایرانی
 
کمرنگ شدن مکتب اسلام در جهان بینی سیاسی احمدی نژاد-مشایی و گرایش روزافزون آنها به گذشته تاریخی و فرهنگی ایران پیش از اسلام وجه دیگری است از کارزار ایدئولوژیک این جناح از حاکمیت در جهت تسریع روند فوق. این گرایش نیزهمچون قرائت یاد شده از مهدویت ترفندی است برای پیشبرد سیاست‌های اقتدارجویانه مافیای نظامی-امنیتی و اقتصادی حاکم بر جامعه که مشروعیت خود را اینک با توسل به هویت ایرانی اش مطالبه می کند. چنین بود که حمید بقایی در مقام ریاست سازمان میراث فرهنگی کشور احمدی نژاد را بخاطر مواضع‌اش در قبال امریکا "کورش زمان" نامید. [۱۶] پیشترهم احمدی نژاد کورش را "شاه جهان" و مشایی مرام و ادبیات او را از "جنس پیامبران" خوانده بود.[۱۷]
 
نیاز به تاکید نیست که ترویج تفکر سیاسی و فرهنگی  ایرانیت از سوی اقتدار گرایان عوام سالار می باید همانند گفتمان اسلام سیاسی اساس کار را عدالت‌خواهی قرار داده تا از این طریق الیگارشی روحانی را ازاریکه قدرت به زیر بکشد. این نکته در سخنان احمدی نژاد بوضوح نمایان است:
"آنچه در این منشورکورش آمده است همه دلها، اندیشه‌های پاک پاک و الهی و انسانی رابه هم گره می زند. منشور کورش، منشور مبارزه با ظلم وستم است."[۱۸]
 
اگر تکریم احمدی نژاد از اصل عدالت خواهی کورش را نمود جدیدی از سیاست پوپولیستی او برای جلب محرومین اجتماعی بدانیم، تجلیل او از سنت باستانی نوروز را می باید کوششی دانست در راستای جذب اقشار مرفه و متوسط اجتماعی که با تایید هویت ملی آنها صورت می پذیرد. ژستهای ظاهرا روشنفکرانه احمدی نژاد در مخالفت با برخی تمهیدات دینی حاکم بر زندگی فردی این اقشار مبین این سیاست مصالحه فرهنگی است.
 
اینکه آیا اتخاذ یک چنین سیاستی توسط این ناسیونال‌سوسیالیست‌های ایرانی منجر به نوعی اتحاد ضمنی بین آنها و مخالفین نظام ولایت فقیه خواهد شد موضوعی است که می باید به آن با دیده شک نگریست. خیزش  سیاسی بخش عظیمی از مردم ایران در دو سال گذشته در تعارض با انتصاب مجدد احمدی نژاد و در جهت تحقق بخشیدن به خواسته‌های شهروندی و دموکراتیک خود نشان از این واقعیت است.
 
در مورد وضعیت اقشارحاشیه‌ای جامعه قضیه اما گونه دیگری است. احمدی نژاد و مشاورانش با استفاده ابزاری از مظاهر سمبلیک ناسیونالیسم ایرانی و تعبیر و تغییرآنها به اقتدار نظامی، غرب ستیزی، و ظلم‌ستیزی این توفیق را یافتند تا همچنان پایگاه اجتماعی خود را در میان این قشرها حفظ کنند. تطمیع این عناصر رانده شده از اجتماع و بسیج آنها در گروه‌های سازمان یافته لباس شخصی ها و حامیان رژیم  به سرکردگی سودجویان غائله جمهوری اسلامی همچون گذشته بخشی از تدابیر سیاسی دولتی به منظور تهدید و سرکوب مخالفین است. تنها فرق موجود در این است که اکنون الیگارشی نظامی و متحدین عوام‌سالار آن خود ابتکار عمل را بدست گرفته تا با شعار امنیت ملی و عدالت اجتماعی هم معترضین خیابانی را قلع و قمع نموده و هم صاحب منصبان روحانی را از قدرت سیاسی خلع کنند.  
 
حملات احمدی نژاد به مهدی کروبی و هاشمی رفسنجانی در مناظرات انتخابی سال۱۳۸۸ با متهم کردن این دو روحانی متنفذ به فساد مالی آغازگر چنین روندی بود که تداوم آن را می توان در به انزوا کشانیدن هاشمی رفسنجانی و سرانجام خلع وی از مقامات تصمیم گیرنده مملکتی مشاهده کرد. ماجرای استعفای اجباری حیدر مصلحی از مقام وزارت اطلاعات کشور، علی رغم مخالفت ولی فقیه، نشانگر فاز نوینی از این روند است که حذف روحانیون اصولگرا و سرانجام تضعیف نهاد ولایت فقیه  را در نظر دارد.
 
تحذیرمصباح یزدی، حامی و مرشد احمدی نژاد، نسبت به تحولات اخیر، حتی اگر عاری از خلوص نیت باشد، چنانکه برخی از ناظران سیاسی بر این باورند [۱۹]، بازتابی است از نگرانی مشترک روحانیون حکومتی مبنی بر محو فقیه سالاری. او همانند علیرضا زاکانی نماینده مردم تهران از فتنه جدیدی سخن گفت:
"اگر تنبلی کنیم زمانی از خواب غفلت بیدار می‌شویم که تیرگی فتنه همه جا را فراگرفته است و می‌بینیم همان کسانی فتنه را آغاز کرده‌اند که خود پرورش داده‌ایم. این عزل و نصب‌ها از کجا در می‌آید؟ این حرف‌های ملی‌گرایانه و مکتب ایرانی، آن هم در زمانی که نهضت اسلامی در جهان اسلام در حال شکل‌گیری است، برای چیست؟"    
 
مصباح در مقام رئیس مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی همچنین تاکید نمود: 
"پس جای تعجب نیست اگر برخی از یاران امام، روزی علیه اسلام و انقلاب به پا خیزند (همانگونه که سران فتنه گذشته این چنین کردند)، و جای تعجب نخواهد بود اگر برخی از کسانی که امروز دم از رهبری می‌زنند و از یاران رهبری هستند، فردا فتنه بزرگ‌تری را به وجود آورند….خطری که من احساس می‌کنم شدیدترین خطری است که تا کنون اسلام را تهدید کرده است و آن هم از سوی نفوذی‌هایی است که در بین خودی‌ها در حال رشد هستند."[۲۰]
 
در اینجاست که تلاش برخی از متفکرین دینی چون عبدالکریم سروش برای جایگزینی سبعیت رژیم جمهوری اسلامی با چهره رحمانی آن همانند آب در هاون کوبدین است. آنان هنوز به عمق مسئله پی نبرده و قضایا را وارونه می‌بینند.
 
انتقاد از روشنفکران و فعالان سیاسی
 
اما این رژیم نظامی-امنیتی عوام سالار را چگونه می‌توان خلع سلاح کرد؟ پاسخ به این سؤال را می‌باید از روشنفکران و فعالان سیاسی ایران آغاز کرد، وآن اینکه اکثر آنان  به تأثر از رژیم حاکم عوام‌زدگی را پیشه کرده و توجه‌شان را صرفا معطوف به مسائل و مشکلات طیف خود و طبقه متوسط نموده‌اند. چنین حالتی به وضوح در تفکر سیاسی و برنامه عمل آنها دیده می‌شود تا آنجا که مفاهیمی چون برابری و عدالت اجتماعی را به فراموشی سپرده‌اند. این در حالی است که موضوعاتی چون حقوق بشر، آزادی زنان، و سکولاریسم موضوع‌های غالب را در میان روشنگران سیاسی تشکیل می‌دهند. بدون شک طرح و پیش‌برد این موضوعات برای رسیدن به یک ایران آزاد و دموکراتیک نه فقط لازم بلکه حیاتی است، ولی آیا برای نیل به چنین هدفی تنها حضور فعال اقشار متوسط اجتماعی در صحنه سیاسی کافی است؟ تجربه تاریخی ایران در یک قرن گذشته خلاف این را نشان می‌دهد. هم انقلاب مشروطیت و هم انقلاب ۵۷، قطع نظر از ماهیت و پیامدهای متفاوت اشان، دو نمونه موفقیت آمیز جنبشهای ملی در ایران اند که وجه مشترک هر دوی آنها مشارکت و اتحاد همه اقشار و طبقات اجتماعی در براندازی هیئت و یا طبقه حاکمه بود. حال آنکه یکی از علل عمده شکست دیگر جنبشها را می‌باید در بی تفاوتی یا عدم شرکت برخی از نیروهای اجتماعی و نیز شکنندگی ائتلاف نیروهای سیاسی جستجو کرد.
 
این اتحاد ملی را نمی‌توان بطور تصنعی و صرفا با توافق به اتحاد عمل گروه‌ها و سازمانهای سیاسی به وجود آورد. چنین اتحادی را می‌باید قبل از هر چیز در میان مردم ایجاد کرد. رسالت تاریخی روشنفکر و فعال سیاسی امروز ایران چیزی غیر از این نیست، و این رسالت را می‌باید با پذیرفتن نقش مددکار و روانکاو اجتماعی به انجام رساند.
 
 رویارویی مردم معترض با رژیم حاکم و بیت رهبری به دنبال تقلب انتخاباتی سال ۱۳۸۸ نمایشی بود از یک زورآزمایی فرسایشی که نتیجه آن سرکوب وحشیانه مردم و پراکندگی تدریجی آنها شد. کشتار وشکنجه و تجاوز جوانان در زندان‌های رژیم ولایت فقیه بدون شک در افت و تنزل جنبش سبز نقش بسزایی داشته که نمی‌توان آن را انکار کرد. اما تأکید جنبش بر مطالبات قانونی، مدنی، وسیاسی مردم به پا خاسته که عمدتا در برگیرنده امیال و خواسته‌های اقشار مرفه و متوسط جامعه است محدودیت این حرکت اعتراضی را به عرضه گذاشت. عدم حضور سازمان یافته کارگران در جنبش سبز و بی‌تفاوتی اقشار اجتماعی تحتانی نسبت به آن مبین این واقعیت است.
 
اتحاد ملی را نمی‌توان بطور تصنعی و صرفا با توافق به اتحاد عمل گروه‌ها و سازمانهای سیاسی به وجود آورد. چنین اتحادی را می‌باید قبل از هر چیز در میان مردم ایجاد کرد. رسالت تاریخی روشنفکر و فعال سیاسی امروز ایران چیزی غیر از این نیست، و این رسالت را می‌باید با پذیرفتن نقش مددکار و روانکاو اجتماعی به انجام رساند.
 
نمونه بارز این بی تفاوتی نامه‌ای بود که در سه شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۸ تحت عنوان "من با آنها می‌رقصم ولی رای نمی‌دهم" در سایت اخبار روز درج شد. این نامه از سوی زن جوان، ولی تهی دستی است که شبهای انتخابات با جمعی از دوستانش با ناخنهای لاک زده سبز رنگ و روبان سبز به میان طرفداران موج سبز رفته تا با آنها به رقص و پایکوبی بپردازد. این شبها، چنانکه خود این زن نقل می‌کند، " تنها شبهاییه که ما به خاطر فقرمون مسخره نمیشیم، این شبها تنها زمانیه که کسی از ما نمیپرسه که از کدوم محله ایم، کسی براش مهم نیست کفشمون قیمتش چنده فقط براشون کافیه که ما سبز باشیم…"
 
او سپس به تشریح احساسات خود پرداخته و می‌گوید:
"این شبها آخرین شبهای استفاده از فرصت طلایی یکرنگ بودنه اما صبح شنبه دیگه هیچ خبری از این اتحاد نیست، از صبح شنبه مهم نیست رئیس جمهور کیه من باز میشم دختر فقیر یک کارگر و صاحب مادری که از دید اونها کلفتی می‌کنه، و اونها دوباره پشت ماشینهای چند میلیونی غذایی رو به سگهاشون میدن که من شاید هرگز نخورده باشم. کدوم یکی از این کاندیداها میخوان این فاصله طبقاتی رو از بین ببرند؟… این شبها تنها زمانی است که من رو تا حدودی و فقط کمی به آرزوها و رویاهای چندین ساله‌ام نزدیک می‌کنه، اینکه کسی من رو ببینه و به روی من لبخند بزنه بدون اینکه بخواد ازم سو استفاده کنه، بدون اینکه ته نگاهش تحقیر باشه، بدون اینکه پیفی بگه و رد بشه، بدون اینکه توقع داشته باشه چون از چنین خانواده‌ای هستم با ۲۰ هزار تومن پول باید تا صبح در خدمت خودش و رفیقاش باشم، این شبها قیطریه نشینان بی تعصب لبخند میزنند اما از شنبه قصه غصه‌ها تکرار میشه.".

 
این زن در فسمت دیگر نامه می‌نویسد: " خیلی دوست دارم از این جماعت که فریاد میزنند اگر کارگری یا کارمند یا سرمایه دار، الان زمان اتحاده، بپرسم ، از این اتحاد چی به من میرسه؟ کدوم آدمی تونست تو ۴ سال نه ۸ سال حتی درد ما رو دوا کنه؟" او در پایان چنین نتیجه میگیرد: حاصل گله‌های دل من از خدا چندین و چند دفتره، نمیخوام همه اینها رو بنویسم اما از این چند روز باقیمانده استفاده میکنم و هم پای موج سبز فریاد میزنم و میرقصم و لمس میشم و لمس می‌کنم با شعار من رای نمیدهم."
 
وظیفه روشنفکر ایرانی در این مرحله از زمان ایجاد هماهنگی بین طبقات اجتماعی برای رسیدن به یک اتحاد ملی است. این امر با بیان و طرح خواسته‌های ملموس آنها به انجام می‌رسد. چنین اتحادی را نه می‌توان با تلاش برای رسیدن به یک ائتلاف سیاسی بین نیروهای اپوزیسیون ایجاد کرد و نه می‌توان به آن تقلیل داد.
 
وظیفه روشنفکر متعهد
 
نامه فوق شاید ساختگی و یا حتی تبلیغی باشد از طرف مقامات حکومتی در جهت بی اعتبار کردن موج سبز. اما احساس انعکاس یافته در آن احساسی است واقعی که بازتابی است از نگاه دو فرهنگ طبقاتی متفاوت به یکدیگر. اکنون پرسش این است که اتحاد عمل این دو فرهنگ ودو طبقه متفاوت، اگر نه متضاد، را چه کسی و چگونه باید فراهم کرد؟
 
پاسخ به این سوال، برجسته کردن رسالت روشنفکر متعهد است. وظیفه روشنفکر ایرانی در این مرحله از زمان ایجاد هماهنگی بین طبقات اجتماعی برای رسیدن به یک اتحاد ملی است. این امر با بیان و طرح خواسته‌های ملموس آنها به انجام می‌رسد. چنین اتحادی را نه می‌توان با تلاش برای رسیدن به یک ائتلاف سیاسی بین نیروهای اپوزیسیون ایجاد کرد و نه می‌توان به آن تقلیل داد.
 
مثال این هماهنگی این گونه است: اگر شکستن قیود دینی و سیاسی موجود درایران راهگشای زن مرفه برای رسیدن به حقوق برابر با جنس مذکر است، برای زن طبقه محروم اولویت شکستن سدهای اقتصادی و فراهم کردن امنیت اجتماعی است. این خواسته‌های ظاهرا ناهمگون زنان، تا آنجایی که به زن به عنوان یک مفهوم ساخته شده اجتماعی مربوط می‌شود، نه متضاد که مکمل یکدیگرند.
 
سکولاریسم
 
روشنفکر متعهد ایرانی همچنین می‌تواند نگرش سکولاریسم را در میان طیف وسیعی از مردم ترویج کند بدون آنکه عکس العمل منفی انها را برانگیزد. در اینجا منظور حساسیت‌های مذهبی نیست، بلکه سخن از نحوه پیش برد عملی و پذیرش آن توسط مردم است.
 
بسیاری از روشنگران سیاسی ایران بر این اصل تاکید دارند که رهایی از استبداد دینی و گذار به دموکراسی تنها از طریق سکولاریسم امکان پذیر است. دکتر اسماعیل نوری علا یکی ازپرانرژی‌ترین شارحان چنین نظریه‌ای است که در صحت آن البته تردیدی نیست. ولی آنچه جای تردید دارد این است که سکولاریسم به عنوان یک شعار و استراتژی وحدت بخش تا چه حد توانایی جذب اقشار تحتانی جامعه را دارد. به دیگر سخن، این افشار با پذیرش سکولاریسم چه چیز خاصی را بدست آورده که در گذشته از آن محروم بوده‌اند؟ این سؤالی است که پاسخ آن در نوشته‌های دکتر نوری علا غایب است، زیرا از دید او تاکتیک همان استراتژی است. این نوع نگرش یعنی بسیج ایدئولوژیک که سازمانهای چپ ایران در روزهای پس از انقلاب در پی آن بودند. فعالین این سازمان‌ها می‌خواستند تا با متقاعد ساختن مردم به "تقدم ماده بر روح" آنان را به خواسته‌های "سوسیالیستی"‌شان برسانند. چنین نشد، و چنین نیز نخواهد شد که تنها با طرح شعار سکولاریسم بی تفاوتان به این واژه را به سوی خود جلب کرد. این کار یک پروسه عملی است که ضامن اجرایی آن فقط و فقط پرداختن به مشکلات روزمره و واقعی آنان است. به عبارت دیگر، سکولاریسم در این مقطع از تاریخ ایران یعنی تلاش در جهت دموکراتیزه نمودن جامعه با طرح برنامه عمل مشخصی که در بر گیرنده خواسته‌های تمام طبقات و قشرهای اجتماعی باشد. تنها از این طریق است که غرق شدگان در رویای ظهور مهدی موعود را می‌توان به ساحل واقعیت‌های این دنیا کشانید.
 
حقوق بشر و عدالت اجتماعی
 
این موضوع در مورد دیگر مسایلی چون حقوق بشر نیز مصداق دارد. اگر چه مبارزه با نفض حقوق بشر از سوی فعالین سیاسی و حقوق دانان ایران یکی از مهمترین اقدام برای رسیدن به خواسته‌های دمکراتیک جهان شمول است، ولی بی توجهی به مسایل محرومین اجتماعی و رنجش حاصله از آن می‌تواند منجر به محدودیت‌هایی برای جنبش دمکراسی در ایران شود.
 
در این مورد مشخص نیز درست آن است که روشنفکران و فعالین سیاسی مفهوم حقوق بشر را گسترش داده تا مسایلی چون فقر اقتصادی را نیز در بر گیرد. وجود فقر هم شکل دیگری از نفض حقوق بشر است. این نکته هم از نظر اخلاقی و هم از نظر استراتژی جنبش حائز اهمیت است. تنها از این طریق است که می‌توان ابتکار عمل را بدست گرفت و عوام‌سالاران عوام‌فریب را خلع سلاح کرد.این امر شدنی است، اما برای انجام آن می‌باید مفهوم عدالت اجتماعی را در مرکز برنامه عمل سیاسی قرار داد.
 
سکولاریسم در این مقطع از تاریخ ایران یعنی تلاش در جهت دموکراتیزه نمودن جامعه با طرح برنامه عمل مشخصی که در بر گیرنده خواسته‌های تمام طبقات و قشرهای اجتماعی باشد. تنها از این طریق است که غرق شدگان در رویای ظهور مهدی موعود را می‌توان به ساحل واقعیت‌های این دنیا کشانید.
 
در عصر انقلاب مشروطیت، پیش از به توپ بستن مجلس، مشروعه خواهان برای پیش برد مقاصد سیاسی خود جمعی از قمه کشان و لات‌های تهران را بسیج کرده و این شعار را سر می‌دادند: "ما مشروطه نمی‌خواهیم، ما دیگ پلو خواهیم". جای هیچ تردیدی نیست که سرایندگان این شعار خود در زمره کسانی بودند که دیگ پلو را از گرسنگان دریغ می‌کردند. ولی آنان به روانشناسی این عناصر رانده شده از جامعه، یعنی بغض وکین آنها نسبت به برترین مشروطه خواه خود و نا ملموس بودن ایده مشروطیت با شیوه زندگی اشان، وقوف کامل داشتند. در این شعار عنصری از حقیقت نهفته بود، و آن اینکه انقلاب مشروطیت، لااقل در فاز نخست آن، با فقر و بدبختی اقشار حاشیه‌ای جامعه بیگانه بود. درست به همین علت، یعنی بی توجهی به اصل عدالت اجتماعی از سوی فعالین جنبش، امروز هم یک چنین شعار مشابهی توسط عوامسالاران عوام فریب در میان محرومین رواج داده می‌شود. اینک زمان آن رسیده که این شعار را به گونه دیگری سرود: "ما هم مشروطه می‌خواهیم، هم دیگ پلو خواهیم".
 
صف‌آرایی جدید و ضرورت خلع سلاح رژیم
 
درک مسئله فوق و اقدام در این جهت رسالت روشنفکرمتعهد و فعال سیاسی ایرانی دراین مرحله از تاریخ کشور است. ایران امروز با گذشت بیش از سه دهه از پیدایش رژیم سلطانی ولایت فقیه رخداد‌ها و تحولات بسیاری را شاهد بوده که برآیند آنها را می‌توان در تضعیف پایگاه اجتماعی رژیم حاکم دید.
 
ائتلاف بیت رهبری با جناح احمدی نژاد و حذف کامل اصلاح طلبان حکومتی از قدرت سیاسی صف آرایی جدیدی را در عرصه سیاست ملی به وجود آورد که یکی از نتایج مهم آن رویارویی مستقیم قشرهای میانی جامعه با حاکمین فقیه سالار و عوام سالار است. نمونه نمادین این واقعیت بروز تظاهرات خیابانی پس از کودتای انتخاباتی بود که مشروعیت نظام را به چالش کشید. از طرف دیگر عملکرد دولت اسلامی به شکل مجموعه‌ای از شبکه‌های مافیایی و کنترل آنها بر زندگی سیاسی و اقتصادی کشور توهم بسیاری از حامیان اولیه انقلاب را در هم شکسته. آنان با آزردگی خاطر عرصه را ترک نموده و عوام سالاران حاکم را از حمایت خود برانگیخته امت مسلمان بی بهره گذاشته‌اند. تطمیع و تجهیز سازمان یافته جیره خواران رژیم از جمله تدابیری است که رژیم ولایت فقیه برای جلب حامیان فعال دولتی به آنها متوسل میگردد.
 
در این میان غرب ستیزی و ضدیت با بنیان فکری و فرهنگی، و مظاهر آن همچنان گفتمان رایج است که قصدی جز باز تولید اساس اجتماعی رژیم و هویت ملی خودشیفتگان حقیرندارد . این گفتمان بیش از آنکه نمایشی باشد از سیاستهای به اصطلاح ضد امپریالیستی رژیم عمل کردهای اجتماعی و سیاسی خاص خود را دارد.
 
در هر دو مورد هدف اصولا تضعیف و تخریب طبقه متوسط خواهان تحول سیاسی است، نخست با بر انگیختن حسد اجتماعی اقشار تحتانی سنت‌گرا برعلیه این طبقه ، و سپس با ارتباط دادن فعالان سیاسی آن با قدرتهای امپریالیستی. این گونه سیاستهای تهاجمی با تحریک احساسات محرومین جامعه را می‌باید تولید سلاح‌های انسانی در زرادخانه جمهوری اسلامی نامید که استفاده از آن فقط در خدمت سرکوب انسانهای آزاده صورت می‌گیرد. این زرادخانه سلاح‌های انسانی را باید هر چه زودتر متوقف و رژیم را خلع سلاح کرد.
 
 تورنتو، بهار ۱۳۹۰
 
 
پانویس‌ها
 
 
[۱۳] آیت الله طالقانی درموارد متعددی پیش ازاین بر عدم شرکت روحانیت در ارگانهای دولتی تاکید نموده بود.
[۱۴] برای درک بیشتر این مطلب رجوع شود به محمد رضا نیکفر، "ایمان و تکنیک"، منتشر شده در سایت نیلگون. 
[۱۵] به نقل از هفته نامه پنجره شماره 18 مرداد 1388.    
[۱۶]  رجوع شود به سایت تابناک 27 شهریور 1389.  
[۱۷]  رجوع شود به سایت البرز 22 شهریور 1389.  
[۱۸] بر گرفته از رجا نیوز یکشنبه، 21 شهریور .1389     
[۱۹] به عنوان مثال در بخش سوم مقاله "از حجتیه تا مصباحیه"، منتشر شده درسایت وطن به تاریخ 9 سپتامبر 2009 ، آمده است:
"ساختار شکنی زوج احمدی نژاد – مشایی و حلقه یاران اطراف آنها، چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی، اگرچه کشور را در تلاطمات سیاسی داخلی و بین المللی گرفتار کرده است اما بدون شک گام مؤثری است در جهت نیل کشور به مدل مطلوب مورد نظر تشکیلات مصباحیه چرا که برای هر تغییر بنیادینی نیاز به درهم شکستن ساختار فعلی احساس می شود. در این بین آنچه نباید فراموش کرد این است که دولت احمدی نژاد از نظر آیت الله مصباح یزدی دولت دوران گذار است نه دولت شرایط مطلوب و عملکرد این دولت نیز به همین ترتیب در بسیاری از موارد تاکتیکی است نه اعتقادی." 
اعتقاد به تاکتیکی بودن موضع مصباح یزدی بر اساس نظریه غیر ارتدوکس او از مهدویت است، چنانکه او در سخنرانی اختتامیه در دومین همایش مهدویت چنین اظهار نمود:
اگر برخی از خصوصیاتی که ما به آن اعتقاد داریم راحذف کنیم مفهوم مهدویت گسترش پیدا می کند و دیگر اختصاص به شیعه اثنی عشری نخواهد داشت بلکه آن را می توان توسعه داد و در تمام دین ها مفهوم آن را اشاعه داشته باشیم. "
[۲۰]  بر گرفته از جنوب نیوز 25 فروردین 1390
 
بخش پیشین:
 

 

Share