Share

شرم شاید مهمترین احساس دوران مدرن در گسترۀ زندگی اجتماعی باشد ولی در عرصۀ ادبیات داستانی به جرأت می توان گفت اندوه مهمترین احساس بشری است. نشان اندوه را می توان جا به جا در ادبیات جهانی جست. از تراژدی های یونان و داستان های حماسی “پر آب چشم” گرفته تا آثار کلاسیک بالزاک و استاندال در قرن هجدهم و آثار فاکنر وتوماس مان در قرن بیستم. در هر یکی از این اثار و در هر ژانر ادبی، اندوه به شکلی باز نمود یافته است. در تراژدی های یونانی به شکلی بیشتر کلی و وجودی و در آثار مدرن به شکلی بیشتر اجتماعی و مرتبط با مقام اجتماعی انسان. با اینهمه تا به کنون مطالعۀ عمیق و جدی ای در زمینۀ بازنمائی اندوه در ادبیات نداشته ایم. امروز در زمینۀ سنخ شناسی شیوه های روایت، شیوه های داستان سرائی، و انکشاف ماجرا آثار مهمی آن داریم، ولی در زمینۀ بررسی شکل های گوناگون اندوه از کمتر اثر تحلیلی مهمی برخوردار هستیم.

نسیم مرعشی، نویسنده

در ادبیات داستانی مدرن ایران ما با سنخ ویژه ای از اندوه مواجه هستیم که با انتشار اثر خوش پرداخت و مورد استقبال قرار گرفتۀ نسیم مرعشی به نام پاییز فصل آخر سال است (نشر چشمه، تهران، ۱۳۹۳) یک بار دیگر موضوعیت یافته است. این اندوه را با توجه به ویژگی های آن می توان برین نام نهاد. این اندوه بیش از آنکه برخاسته از تجربۀ مستقیم درد و رنج باشد حسی-تأملی است. تأمل در هستیمندی و تمام چالشهائی که هستیمندی می آفریند آنرا به صورت احساس دامن می زند. اندوه اینجا از احساس واماندگی و درماندگی در مقابل چالشهای زندگی و تجربۀ شکست ریشه می گیرد ولی از دیدگاه کسانی که آنرا احساس می کنند برین است. اندوه به این افراد احساس ارج مندی و عزت می بخشد. اندوه کنامی است که آنها در آن پناه می گیرند تا از چالشهای جدید مصون مانند.

بر مبنای آنچه یورگن یوهانسن به ما می گوید در ادبیات باید بین احساسی که در وجود یا ذهنیت شخصیتهای یک اثر موج می زند و احساسی که به خواننده با خواندن آن اثر دست می دهد تفاوت قائل شد.[i] اندوه یا شادی ممکن است در زندگی شخصیتهای اثر جای نداشته باشند ولی خواننده به گاه خواندن شرح زندگی آنها به احساس وجد یا اندوه برسد. اندوه ادبیات داستانی ایران در هر دو زمینه احساس می شود. هم شخصیتهای اثر خود آنرا احساس می کنند و هم خواننده در خوانش خود آنرا تجربه می کند. شخصیتها در برخورد به چالشهای زندگی و فراز و نشیبهای آن خود را گرفتار، درمانده و بازنده یافته، در تأمل در وضعیت خود اندوهی کم و بیش سنگین احساس می کنند. اثر آنگونه نوشته شده که خواننده نیز همدلانه این اندوه را احساس کرده خود غمگین شود. بوف کور هدایت اولین و شاید مهمترین اثری است که این شکل از اندوه را بازپرداخت کرده ولی نشانه های آنرا می توان در آثار مهم دیگری همچون شازده احتجاب گلشیری و، البته تا حد معینی، سووشون دانشور نیز یافت.

پائیز آخرین فصل سال است، نسیم مرعشی

اندوه برین اندوهی است برخاسته از وضعیت خاص و نه کلی انسانی. هستی انسان را با چالشهای مهمی روبرو می سازد. همانگونه که فیلسوفان اگزیستانسیالیست به آن اشاره کرده اند، انسان باید مدام دست به انتخاب زند و تصمیم بگیرد. با یکبار تصمیم گیری سرنوشت را نمی توان رقم زد بلکه باید مداوم و پی در پی تصمیم گرفت زیرا در هر موردی، حتی موردهای جا افتادۀ زندگی امکان انتخاب بدیل و تصمیم گیری وجود دارد. همه چیز را می توان رها کرد و هر بار همه چیز را از نو آغاز کرد. دغدغۀ تصمیم گیری ممکن است اندوه آفرین باشد ولی به ضرورت اندوه نمی آفریند. ممکن است در سرحد آفرینش دلشوره، تشنج و فشار عصبی متوقف شود. اندوه آنگاه به سراغ انسان می آید که راه ها را بسته، انتخابها را محدود و خود را وامانده احساس می کند. احساس محدودیت و واماندگی ناشی از دریافتی خاص از جهان است، از آنکه جهان عرصۀ شکست، ناکامی و واماندگی است.

این درست همان احساسی است که پی در پی به شخصیتهای پائیز فصل آخر سال است نسیم مرعشی دست می دهد. هر سه زنِ شخصیت اصلی رمان گرفتار در فرایند تصمیم گیری یا پیامد تصمیم هائی هستند که به اجبار گرفته اند. چالش زندگی آنها را رو در روی خودی قرار داده که انگار خود آنها نیست. خودی که باید تصمیم بگیرد یا پیامدهای تصمیمی معین را گردن نهد.

دریافتی از جهان که چنین درکی را دامن می زند هم سنتی است و هم مدرن. برای همین نیز می تواند از هدایت تا نسیم مرعشی تداوم یابد. سنتی است چون در تردید به اصالت زندگی این جهانی ریشه دارد. جهان در این دریافت سنگلاخ درد و رنج است. معبری است که با درد و زخم باید از آن گذر کرد تا در نهایت در نیستی به آرامش یا اگر از دیدی باز سنتی تر بنگریم به وصل اصل خویش رسید. پی در پی باید گسست ها و دوری ها را تجربه کرد. رابطه ای را بر قرار کرد و سپس شاهد بی رمقی یا فروپاشی آن شد. بیهوده کار کرد و زحمت کشید تا نانی را سر سفره ای آورد که هیچ شوری را بر نمی انگیزد. این دریافت همزمان مدرن است چون انسان را پرتاب شده به میان دریای پر تلاطم هستی می داند. درگیر با زندگی و چالشهای آن بدون آنکه از بنیاد یا کنامی برای ایستادن بر آن یا پناه گرفتن در آن در برخوردار باشد. باید خود این بنیاد و کنام را از هیچ بیافریند ولی بدان همچون امری داده شده، امری محرز بیندیشد (یا ایمان آورد). خود فریبی اینجا به کار می آید. نه فقط آن خود فریبی که نیچه از آن سخن می گوید و دال بر واقعی بودن آنچه است که انسان خود پنداشته است، بلکه خود فریبی حادتری مبنتی بر ایجاد کنامی از اندوه برای پناه آوردن به آن ولی طبیعی و واکنشی پنداشتن احساس خود.

در زندگی همه می توان ردّ اندوه را یافت. رخدادهای ناگوار به هر زندگی ای تعلق دارند و در نهایت هر زندگی ای به درد، بیماری و مرگ منتهی می شود. اندوه برین شمه ای از چنین اندوهی نیست، بلکه اندوهی است سراسری، در برگیرندۀ تمامیت زندگی. اندوهی است برخاسته از تأمل بر سرنوشت و فرجامی که زندگی یافته است. اندوه اینجا متمرکز بر زندگی و چالشهای آن نیست، پیرامون آن می چرخد و بر آن متمرکز نیست. نقطۀ تمرکز آن “خود”ی است که وامانده و سردرگم بازی را به سرنوشت وا می گذارد. خاستگاه اندوه تأمل در وضعیت “خود”ی است که نمی تواند از عهدۀ چالشهای زندگی بر آید و در مقابل بازی سرنوشت مدام بازنده است.

شرح اندوه

در کار نسیم مرعشی ما با سه زن جوان مجرد روبرو هستیم که هر یک زندگی خود را در چارچوب حوادث دو روز زندگی خود روایت می کنند. داستان آنها به هم گره خورده است چون با یکدیگر دوست  صمیمی بوده و مدام در ارتباط با یکدیگر هستند. آنها در روایت یکدیگر حضور دارند. هر سه چهره های مدرن جامعۀ معاصر هستند، گرفتار چالشهای عشق، ازدواج، زندگی خانوادگی و کار. هر سه از آغاز روایت مغموم هستند. شکست سختی را در زندگی تجربه نکرده اند. در وضعیت وحشتناکی نیز قرار ندارند. ولی شکست خوردۀ موقت مناسبات مدرن هستند و این آنها را مغموم ساخته است. یکی یار عشق و زندگی خود را از دست داده است. یارش او را برای مهاجرت به خارج ترک گفته و او دیگر توان زیستن، لذت بردن و در برهه ای جستجوی کار را از دست داده است. آنگاه نیز که در روزنامه ای کاری پیدا می کند با مشکلاتی نو روبرو می شود. دیگری با پدر و مادر و برادری عقب ماندۀ ذهنی زندگی می کند. مادرش با پسرش مشکل دارد و از عهدۀ او بر نمی آید و شخصیت رمان مجبور است به امور برادرش رسیدگی کند. مشکل اصلی او اما مردی است که به دنیال ازدواج با او است و او توان و دلیری تصمیم گیری در آن باره را ندارد. سومی می خواهد مادرش را تنها بگذارد و به خارج برود. با مادرش زندگی می کند ولی از دست او و کم و بیش همه چیز خسته است و می خواهد با تغییر جا تغییری را در زندگی خود به وجود آورد ولی در این زمینه نیز چشم انداز روشنی مقابل او گشوده نیست.

هیچکدام از این سه شخصیت درگیر چالش و مبارزه ای جدی در زندگی نیست. زندگی آنها بر مبنای طرحی یا پیگیری هدفی والا پیش نمی رود. برای همین آنها شکست خورده میدان های مبارزه نیستند. در حال تجربه شکست نیز نیستند. با اینهمه آنها خود را شکست خورده احساس می کنند. شکستی که به نظر می رسد از همان آغاز با آنها است. آنها به شکلی از همان آغاز بهت زده هستند. نمی توانند تصمیم بگیرند و آنگاه که تصمیم می گیرند دیگر دیر است. تصمیمی که البته دیگر اهمیت و تأثیرگذاری خود را از دست داده و دیگر ویژگی یک تصمیم را ندارد. اندوه آنها فقط اندوه تجربۀ شکست نیست، اندوه ناتوانی در تصمیم گیری، دودلی در برخورد با چالشهای زندگی و احساس واماندگی در لحظه های خطیر زندگی است. اندوه آنها سرنوشت آنها است. اندوهی گره خورده به فرجام سرنوشت و برخاسته از احساس فرایند رقم خوردن سرنوشت.

ردّ این اندوه را می توان در سه اثر کلاسیک ادبیات مدرن فارسی بوف کور، شازده احتجاب و تا حد معینی سووشون پی گرفت. راوی بوف کور از همان آغاز اثر اندوه خود را از وضعیت خویش بیان می کند. او از زخمها و دردها (ی زندگی) سخن می گوید. دنیای زیست خود را پَست و پر از فقر و مسکنت می یابد و بین خود و دیگران ورطۀ هولناکی می بیند. حادثه ای، اتفاقی برای او رخ داده که این داوری را تقویت بخشیده ولی آنگاه که اثر را می خوانیم می بینیم او در رخداد اتفاق نقشی نداشته و پیش از اتفاق رخداد نیز زندگی جز عرصۀ ناکامی چیز دیگری برای او نبوده است. بازی سرنوشت او را به اینجا و آنجا می کشانند ولی در درک بنیادین او از دنیا و جایگاه خود یا بطور کلی تر انسان در آن تغییری به وجود نمی آورد.

در شازده احتجاب ما بیش از آنکه با اندوه روبرو باشیم با سقوط و در هم شکستگی جایگاه، اعتبار و در نهایت فروپاشی زندگی اخلاقی و شخصی یک خاندان روبرو هستیم. به هر رو فروپاشی نزد شازده احتجاب، شخصیت اصلی رمان، به صورت خود آگاهی در می آید، خود آگاهی توأم با حسرت و اندوه. بازی سرنوشت او را به سقوط و فروپاشی وجودی و شخصی می کشاند. نزد او نشانی از مقاومت و ستیز (با سرنوشت) نمی توان یافت. در اندوه زدگی، حسرت و لختی همراه با سبکسری، او فرایند فروپاشی را تسریع نیز می کند. او در سقوط تنها نیست. همراه با او جمعی نیز از بزرگان خانواده و همسر گرفته تا کلفت و خدمه نیز، با آگاهی بر وضعیعت خود، سقوط می کنند. شازده احتجاب شرح اندوهی دردناک است. اندوه انسانهای گرفتار آمده در فرایند تاریخی که نه خود آن انسانها که نیروئی ناشناخته آنرا به پیش می راند. خواننده شاید گاه از خوانش و تجربۀ حسی-مجازی اندوهِ سقوط خانواده ای اشرافی احساسی جز اندوه کند ولی اندوه احساسی است که تمامی رمان را در بر گرفته است.

زری سوشون شخصیت زن استنائی ادبیات مدرن ایران است. خودسامانی (نسبی) و احساس مسئولیت او را از دیگر شخصیتهای زن ادبیات داستانی دهه های چهل و پنجاه متمایز می سازد. در فرایند داستان حتی می توان تکوین شخصیتی او را مشاهده کرد. ولی زندگی خانوادگی او که با کشته شدن شوهرش یوسف فرجام می یابد غوطه ور در اندوه است. این فقط به خاطر آن نیست که به گفتۀ زری زندگی یوسف مرد خانه و قهرمان داستان “حکایت ناتمام غمگین” است. همچنین فقط به خاطر آن نیست که کتاب داستان درد و رنج مردم و ناکامی های شخصیتهای اصلی در سر و سامان دادن به زندگانی مردمان است. بلکه بیشتر به خاطر شکل نگرش غمگینانۀ زری و یوسف به زندگی است. آنها نه با دلواپسی یا خشم که با اندوه در آمیخته با سنخی از درماندگی به فراز و نشیبهای زندگی و شکستها و بی عدالتی ها می نگرند. مرگ و پایان اندوهناک به شکلی تکمیل کننده و سازگار کنندۀ جهان با چنین نگرشی است.

اندوهی که این چنین در سووشون، شازده احتجاب و بوف کور از یکسو  و در کار نسیم مرعشی از سوی دیگر بازنمود می یابد اندوه آگاهی از تقابل با سرنوشت و شکست در آن تقابل نیست. از مبارزه یا تلاش برای تغییر فرایند سرنوشت در این آثار نشان چندانی وجود ندارد. ما با شخصیتهائی ادیپ گونه روبرو نیستیم که به مصاف سرنوشت بروند، در آن مصاف شکست بخورند و به دست خود سرنوشت تعیین شده را باز آفرینند. اینجا کسی به گاه آگاهی از شکست خویش خود را همانند ادیپ تنبیه و کور نمی کند تا موجی از اندوه را نزد همگان، از شخصیتهای اثر گرفته تا خواننگان، برانگیزد. اندوه پیشاپیش آگاهی را در نوردیده است. شخصیتها همه در بنیاد وجود خویش مغموم هستند. با حدی از افسردگی و واماندگی به دنبال کارهای خود و چالشهای زندگی هستند. شوری یا عشقی داغ آنها را به زندگی وصل نمی کند. اهداف و غایتهائی ترافرازنده را در زندگی نمی جویند. شکافی در هستی یا ذهنیت نیز اندوه را دامن نمی زند. تضاد بین آرمان و واقعیت یا فردیت و اجتماعیت (به صورت ذهنیت اجتماعی یا اجبار اجتماعی) ذهنیت یا وجود آنها را در بر نمی گیرد.

از هگل به بعد هر گاه در بارۀ تراژدی اندیشیده شده به شکاف در ذهنیت و وجود انسان اشاره شده است. استدلال آن است که شکاف سردرگمی و واماندگی به وجود آورده و در هر جهت که انسان تصمیم گیرد باز جنبه ای از وجود یا ذهنیت خویش را از دست می دهد. هگل خود در پدیدار شناسی روح  از آگاهی معذب (یا نا شاد/ unhappy)   سخن می گوید. آگاهی معذب آگاهی به دو گانگی “خود” و تناقض نهفته در آن است، دوگانگی ای که نه دو جزء جدا از هم که یک کلیت یگانۀ شکاف یافته را رقم می زند. دوگانگی بین تغییر ناپذیر و تغییر پذیر به صورت شکاف بین نا متناهی و متناهی، امر الهی و میرا و امر عام و فردی جلوه پیدا می کند.

در جامعه شناسیِ احساسات نیز اندوه به مغایرت “خود” واقعی با “خود” مطلوب یا آرمانی نسبت داده می شود. فرضیه آن است که بر نیاورده شدن انتظارات، یا کاستی “خود” در متحقق ساختن انتظارات اندوه را دامن می زند. این توضیح را البته می توان با توضیح بنیادی دیگر به چالش خواند که اندوه آگاهی از رخداد یا وضعیتی است که امکان تداوم هستی صِرف یا هستی به گونۀ مطلوب را چه در بُعد محض زیستی و چه در بُعد اجتماعی از انسان می ستاند. ولی اینجا باز ردّ شکاف را می توان به شکلی پی گرفت چرا که رخداد یا وضعیتی موجود را با وضعیتی آرمانی (ممکن کنندۀ تداوم زیست) می سنجد.

با این همه این نظریه توضیح مناسبی برای اندوه برین تبلور یافته در ادبیات داستانی ایران نیست. برای توضیح این اندوه نظریۀ دیگری را باید در نظر گرفت. شکاف در این اندوه نقش مهمی ایفا نمی کند. شکافی بین ذهنیت و زیست واقعیِ مادیت یافته و ذهنیت و زیستی مورد انتظار نزد هر انسانی وجود دارد. میزانی از چنین شکافی کم و بیش در هر زندگی و هر اجتماعی وجود دارد ولی این عاملی نیست که اندوهی را با آن سنگینی و تداوم در ادبیات داستانی ایران دامن زند. در این ادبیات، اندوه دارای خاستگاه دیگری است. خاستگاه آن نه شکاف که یگانگی در آگاهی همدلانه به درماندگی خود، به ناتوانی در برگذشتن از هر گونه چالش و شکاف ممکن در زندگی و جهان است. انتخاب یک بدیل اینجا اندوه را بوجود نمی آورد بلکه صِرف انتخاب (حتی در حالت فرضی) آنرا دامن می زند.

خاستگاه اندوه برین

خاستگاه اندوه برین ادبیات داستانی ایران تأمل در وضعیتی است که آنرا می توان وضعیت انسانی نام نهاد. وضعیت انسانی در شکنندگی عینیت می یابد. در زندگی همه چیز شکننده است. مرگ هر وقت می تواند رخ دهد. امکان معیشت و آسودگی خیال از دست برود. تنهائی در فرایند مرگ یا قهر دیگران به سراغ فرد آید. همه چیز ممکن است به گونه ای ناگهانی و پیش بینی ناپذیر رخ دهد. این نکته تا حد زیادی مورد اشارۀ متفکرین اگزیستانسیال قرار گرفته است. آنها نیز به گشودگی زندگی (انسان) به مرگ یا تنهائی پرداخته اند. ولی آنچه در اندوه برین ادبیات داستانی ایرانی مطرح می شود چیزی بیش از شکنندگی محض به صورت یک امر ممکن، یک امکان است. شکنندگی مد نظر آن امری موضوعیت یافته است. امر ممکن اینجا بوقوع پیوسته است. مرگ چهره نشان داده است، امکانات نابود شده اند و تنهائی به سراغ انسانها آمده است. زندگی بر جاست، فراز و نشیب و چالشهای آن نیز بر جا هستند ولی ضربه خورده است و به سختی آسیب دیده است. اگر شکنندگی محض به صورت نگرانی یا اضطراب در ذهن پژواک می یابد شکنندگی موضوعیت یافته به صورت واماندگی، به صورت شکلی حاد از درماندگی، نزد انسان پژواک می یابد.

واماندگی خود را به شکل نوعی فلج عمومی، گرفتگی وجود، نشان می دهد. در این حالت فرد شور زیستن، کناکنش و درگیری با چالشهای زندگی را از دست می دهد. همه چیز متوقف می شود. چیزها و انسانها دیگر معنا، رنگ و بوی خود را از دست می دهند. نه توان رفتن به جلو هست و نه شور آن. در این وضعیت زندگی ناممکن است. باید راهی پیدا کرد تا بتوان از عهدۀ چالشهای زندگی برآمد. در این موقعیت اندوه همچون راه گریزی برگزیده می شود. اندوه هست. پیشتر بوده. اندوه از همۀ شکنندگی ها، شکستها و بدبختی ها. ولی اینک یگانگی با اندوه، انتخاب آن، در دستور کار قرار می گیرد. اندوه کنامی را فراهم می آورد تا بتوان در آن زیست. از منظر آن به زیست و هستی نگریست و احساسی از زیست بدون اضطراب یا احساس واماندگی ای کشنده داشت. اندوه شکلی از همدلی با خود و زیستی را می آفرینند که در شکنندگی آزار آفرین است.

اندوه در فرهنگ ایران دارای جایگاهی ویژه است. آئینهای دینی شیعی بر اساس عزاداری و نمایش آشکار حزن بنیان گذاشته شده اند. اندوه بی عدالتی و ستمی که جان عزیزترین چهره ها را به بی رحمی تمام می ستاند جنبۀ مهم باور دینی شیعه است و این در زندگی دینی مردم نمود آشکار دارد. اینجا این پرسش پیش می آید که آیا اندوه نمود یافته در ادبیات داستانی همان یا تداوم همان اندوه دینی نیست. اینکه هدایت، گلشیری و امروز نسیم مرعشی منتقد باور دینی یا دارای رویکردی یکسره سکولار به زندگی و چالشهای آن هستند مشکل/پرسش را نفی نمی کند زیرا می توان از وجود ذهنیتی ناخودآگاه در این زمینه سخن گفت. با اینحال این دو اندوه بیش از آنکه به هم شباهت داشته باشند با یکدیگر تفاوت دارند. اندوه تبلور یافته در ادبیات داستانی اندوه این جهانی برخاسته از شکنندگی وجود انسانی است، نه امر تاریخی یا اعتقادی. با مراسم آئینی نیز بیگانه است. اندوهی است که از درون، “در انزوا” احساس شده و گاه حتی در برون، در کناکنشها و مراسم آئینی زندگی روزمره، اصلا نمودی پیدا نمی کند. شخصیتهای آثار هدایت، دانشور، گلشیری و مرعشی عزاداری نمی کنند. تمایلی به آن ندارند و حتی آنرا امری نکوهیده می شمارند. اندوه را با تمام سنگینی آن بردبارانه تحمل می کنند. به متانت خود در تحمل نیز افتخار می کنند.

اندوه ادبیات داستانی اصلا در واکنش به اندوه عزا-محور دینی شکل می گیرد. اندوه از اندوه بر می خیزد و در اندوه موضوعیت می یابد. اندوه از اندوهناکی ریشه گرفته در اندوه مندی شکوفائی پیدا می کند. اندوه اینجا به نمایش، عزا، هیاهو نیاز ندارد. در خود کامل است. از خود ریشه می گیرد و در خود به بار می نشیند. از نمایش، عزا و هیاهو گریزان است. با تنفر به آن می نگرد. عزا بیش از آن نیرو می برد که اندوه برین شخصیتهای ادبیات داستانی ایران تمایلی به آن داشته باشد ولی مهمتر از آن با حدی از تفرعن و خود هم پنداری آمیخته است که چندش آور جلوه می کند. اندوه سرنوشتی تاریخی است. با زندگی عجین است. از آن نمی توان رهائی جست. مویه و زاری بر آن بیهوده ترین و مسخره ترین کاری است که می توان کرد.

اندوه عزا-محور به داوری ارزشی در بارۀ بی عدالتی، مظلومیت قربانیان و بی رحمی ستمگران وصل است. در آن واکنشی به وضعیت جهان موج می خورد. اندوه حسرت آمیزی است بر آنچه که نباید رخ می داد ولی رخ داده است. عزا امری سیاسی-اجتماعی است، در اندوه نبود کسانی انجام می شود که می بایست از بروز حادثه جلوگیری می کردند و نکردند. هشداری است به خود که در این زمینه کوتاهی نکند. به این خاطر اندوه عزا- محور تجدید “بیعت” با دین یا اعلام وفاداری به دین و آئینهای آن است. عزاداری در زمینۀ کم آوری خود در دینداری و اعلام عزم برای برگذشتن از کم رسی و دست یابی به مرحله ای جدید از دینداری است. در مقایسه، اندوه ادبیات داستانی ایران به سنخی از خشنودی از وضعیت فردی-تاریخی گره خورده است. البته نه خشنودی از اندوه که خشنودی از موقعیتی که اندوه انسان را در آن قرار می دهد. خشنودی از واماندگی، از سنگینی ماتم. اینجا اعتراضی به چیزی در کار نیست. ردی از خشم را در آن می توان یافت. خشم از جهان و سرنوشتی که شکستها، فقدانها و بدبختیها را می آفریند. این خشم اما متمرکز بر عامل معینی نیست. جهان، هستی و خود را در بر می گیرد. همانقدر از جهان خشمگین است که از خویشتن. به این خاطر نیز کناره گیری از جهان و پرداختن به خود را بر می گزیند. به جای بازگرویدن و اعلام وفاداری به امری، کناره گیری از امور را در دستور کار قرار می دهد.

ویژگی های اندوه برین

اندوه برین ادبیات داستانی ایران، توأم با خشونت است. برای ماندگاری در یک احساس و پناه گرفتن در آن باید به ستیز با دیگر احساسات رفت و این فقط با اِعمال خشونت امری ممکن است. زندگی پر از تجرییات گوناگون است. شرایط تغییر می کند و حوادثی رخ می دهند که روحیۀ فرد را دگرگون می سازند. دیگران و اوضاع متحول جهان چنین تحولاتی را دامن می زنند و چه بسا شخص خود در رویداد آنها نقشی نداشته باشد. به هر رو، پیامد آنها تغییر روحیۀ انسان است. تغییر و شاید جهش از خشم به خشنودی، از شرم به سرافرازی، از ترس به امید و از اندوه به شادی. تغییرات مدام و گاه حتی غیر مترقبه رخ می دهند. برای ماندگاری در یک احساس و پناه گرفتن در آن باید با خشونت با احساسات دیگر و وضعیتی که آن احساسات را دامن می زند برخورد کرد. عوامل بروز آنها را از بین برد و احساسات خود را یا نادیده گرفت یا به ستیز با آنها برخاست.

نمونۀ بارز چنین خشونتی کشته شدن زن لکاته در بوف کور به دست راوی (داستان) است. زن لکاته به راوی هیچ اعتنائی نمی کند، حتی او را تحقیر می کند ولی همزمان در او احساس شهوانی تندی را بر می انگیزد. او احساس می کند که زن لکاته احساسات او را با برخوردهائی از سر تمسخر و تحقیر به بازی می گیرد و این او را آشفته و بیمار می سازد. برای غلبه بر این احساس است که او زن را می کشد. همین برخورد خشونت آمیز را در برخورد خسرو/شازده احتجاب با فخری کلفت در کتاب شازده احتجاب داریم. فخری باید در خانه پی در پی به جلد فخر النساء (همسر از دنیا رفتۀ شازده) برود و نقش او را بازی کند. شازده فخری را مجبور می کند تا همچون فخرالنسا رفتارکند  تا احساسی از تداوم و ثبات خانه و زندگی شازده را فرا گیرد. در پاییز فصل آخر سال است، خشونت شکل دیگری دارد. بر خود اِعمال می شود و وجهی روانی-روحی دارد. شخصیتهای اصلی کتاب خود را زندانی خانه می کنند، ابتکار دوستانشان در کشاندشان به زندگی اجتماعی را پس می زنند، خاطرات کهنه را رها نمی کنند و تصمیم در بارۀ زندگی خود را به دیگران واگذار می کنند تا احساس اندوه شان دستخوش تغییر نشود.

اندوه ادبیات داستانی ایران فقط توأم با خشونت نیست. با ایستائی و حدی از قهقرا نیز توأم است. اندوه سنگینِ ماندگار شخص را از چالشهای زندگی دور ساخته به درون خود می کشاند. تأملی درونمند و درون گرا جای درگیری های روزمره را می گیرد. تأمل یا متمرکز بر سرنوشت رقم خورده است یا متمرکز بر خود اندوه. چون اندوه از همان آغاز وجود را فرا گرفته است تأمل به نکته ای نو نمی رسد. کشفی را انجام نمی دهد. اندوه همان است که از آغاز بوده، تأمل نیز همان را باز می نگرد و باز می اندیشد که از آغاز بوده است. چون اندوه خود را باز می آفریند ذهن درگیر آن به چیزی نو جز ژرفای اندوه نمی رسد. ایستائی محض نیست. تأمل در دایره ای پیرامون اندوه می چرخد. از سرنوشت به اندوه و از اندوه به سرنوشت ولی به چیزی نو نمی رسد. این را هم نزد شخصیتهای کتابها می توان یافت و هم نزد خوانندۀ کتابها. شخصیتها از تجربۀ اندوه یا تجربۀ حوادث و تأمل در آنها به چیزی نو نمی رسند. نه کسانی متفاوت می شوند و نه در تأملات خود با درک جدیدی از خود یا جهان می رسند. راوی بوف کور، شازده احتجاب و لیلا، شبانه و روجای پاییز فصل آخر سال است تأملاتی گاه عمیق و قابل توجه دارند، رویدادهای مهمی را نیز تجربه می کنند، ولی در آن فرایند به درکی نو از خود و جهان نمی رسند. زری سوشون به گونه ای استثنائی در پایان داستان زنی هوشیارتر و مقاوم تر از آنچه است که در آغاز داستان بود ولی حتی او به درکی نو از خود و جهان نمی رسد. اندوه او به همان صورت اولیه بر جای می ماند. خوانندۀ شرح اندوه آنها نیز به چیزی جز درکی از اندوه و سرنوشت تاریخی انسان نمی رسد.

در پرداختن به اندوه، ادبیات داستانی ایران یکی از رویکردهای اساسی ادبیات مدرن، نقد، را به کنار می نهد. از هستی و سرنوشت شِکوه دارد، شِکوه را هم از زبان شخصیتها بیان می کند و هم در روح و فرایند ماجراها پژواک می دهد، ولی انتقاد ندارد. شکوه شرح اندوه و بیان احساس آن است. انتقاد چیزی بیشتر از بیان وضعیت است، تلاشی در جهت نفی آن است. شاید به همین دلیل ادبیات به اندوه یا رفتار شخصیتها در رابطه با آن با دیدی انتقادی نمی نگرد. اندوه را آنگونه که انسانهای معینی خود احساس می کنند، از چشم اندازی همدلانه، به تصویر می کشد. اصلی متفاوت و امری آرمانی برای آن وجود ندارد که بر مبنای آن نگرشی انتقادی اتخاذ کند. بنظر نیز نمی رسد که برای رویکردهای معمول زندگی روزمره همچون سرزندگی، پویائی، هوشمندی و عقلانیت ارزشی ویژه قائل باشد تا از اندوه آسیب وارد آورنده به آنها برداشتی انتقادی داشته باشد. بدون تردید، انسانها خود در فرایند زندگی از اندوه فاصله می گیرند یا با آن در می افتند تا بتوانند کارهای خود را پیش برند. این بیش از هر جا در پاییز فصل آخر سال است بازنمود می یابد. ولی حتی در همین اثر نشانی از ارزیابی یا برخوردی انتقادی به اندوه دیده نمی شود. اندوه در این اثر و بطور کلی تر در ادبیات داستانی ایران فقط یک احساس ساده نیست تنظیم کنندۀ رابطه انسان با جهان زیست و کُنامی است که در تلاطم زندگی می توان در آن پناه گرفت. اندوه برین است.

[i] – Jørgen Dines Johansen (2010), Feelings in literature, Integrative Psychological & Behavioral Science 44: 185–196

در همین زمینه:

«قفسه کتاب»، معرفی کتاب در زمانه

Share