Share
اکبر کرمی − آسیب شناسی توسعه نایافتگی و نیز ردیابی تحولات مثبتی که در جماعت و جامعه ایرانی در تاریخ معاصر و در چشم انداز حاکم بر این دست گفت‌و‌گوها، رخ داده است، دست کم به دو نکته‌ی اساسی اشاره دارد:
 

الف) ما هنوز به فرمول مناسب و جامعی برای حل و فصل مسالمت آمیز و کم هزینه اختلاف‌های خود دست نیافته‌ایم، فرمولی که بتواند هم وحدت ملی ما (امکان ختم به هنگام گفت‌و‌گوها) را حفظ کند و هم تفاوت‌ها و پرگونگی‌های ما (امکان ادامه‌ی گفت‌و‌گوها) را پاس بدارد؛ فرمولی برای "ملی کردن قدرت".
 
ب) غالب تحولات مثبت در طول یکصد سال اخیر، نه به دلیل تحولات درونزا، که به واسطه‌ی سرریز دستاوردهای جهان مدرن در ایران رقم خورده است. 
 
برون رفت از بن بست‌های موجود در پهنه‌ی گفت‌و‌گوهای ملی، در گرو باز شدن ایران به سمت جهان جدید و شکستن بن بست گفت گوهایمان با جهان مدرن و کشورهای توسعه یافته است.
 
از این منظر، برون رفت از بن بست‌های موجود در پهنه‌ی گفت‌و‌گوهای ملی، در گرو باز شدن ایران به سمت جهان جدید و شکستن بن بست گفت گوهایمان با جهان مدرن و کشورهای توسعه یافته است.
 
صلح با جهان آزاد، مقدمه‌ی صلح با آزادی است.
 
جامعه‌ی ایرانی در عبور از بحرانی که در پهنه‌ی گفت‌و‌گوهای سیاسی به آن گرفتار آمده است با سه دسته مشکل اساسی روبرو است.
 
اول: فقر واقع بینی
 
"ایران آینده" در گفت‌و‌گوهای بسیاری از گروه‌های اجتماعی و سیاسی با ایران موجود بسیار فاصله دارد و روشن نیست که این فاصله – متناسب با مناسبات حاکم بر گفت‌و‌گو در جهان جدید – چگونه می‌تواند و باید پر شود؟
 
گاهی از ایران آینده چنان صحبت می‌شود که گویی جمهوری اسلامی اصلاً موجود نیست، هیچگاه موجود نبوده است و ما در برپایی اش هیچ نقشی نداشته ایم.
 
گاهی از ایران آینده چنان صحبت می‌شود که گویی جمهوری اسلامی اصلاً موجود نیست، هیچگاه موجود نبوده است و ما در برپایی اش هیچ نقشی نداشته‌ایم؛ و به طور باژگونه، در دیگر سوی، کسانی از ایران آینده به گونه ای یاد می‌کنند که گویی خیل مخالفان، معاندان و منتقدان جمهوری اسلامی از مریخ آمده‌اند و به زودی نیز می‌توان آن‌ها را به مریخ بازپس فرستاد و از شرشان خلاص شد! در این دست گفت‌و‌گوها، فارغ از نیت و خواهش طرف‌های گفت‌و‌گو، واقعیت ایران موجود با همه‌ی دار و ندارش، انکار می‌شود و درنتیجه، گفت‌و‌گو به پهنه ای کشیده می‌شود که نسبت مناسبی با واقعیت‌های موجود ندارد و بیشتر به رویاها و خواهش‌های ما آلوده است. در چنین بستری است که جستجوی صلح فراموش می‌شود و همه چیز برای پایان بخشیدن غیردمکراتیک به هر گفت‌و‌گویی مهیا می‌گردد.
 
این دست گفت‌و‌گوها با هر نیتی که دنبال شوند، ناگزیر، تبعیض، ناپایداری و خشونت را به ایران آینده حمل و در آن نهادینه خواهد کرد. برونشد ایران امروز از ورطه‌ی هول انگیزی که در آن گرفتار آمده است – اگر هنوز برونشدی وجود داشته باشد – شاید در به رسمیت شناختن واقعیت‌های موجود باشد؛ موزاییک رنگارنگ ایران، تنها بخشی از این واقعیت سترگ است. گفتمانی که نتواند یا نخواهد همه‌ی اجزای این رنگین کمان انسانی را در خود جای دهد و آنان را گشاده دستانه بر سفره‌های گفت‌و‌گو‌های گوناگون بنشاند، جز جا به جا کردن مشکل و تکرار تاریخ، کاری از پیش نخواهد برد.
 
برونشدی اگر باشد، لابد در گفت‌و‌گو نهفته است؛ گفت‌و‌گوهایی که جز با پایان‌های دمکراتیک به آرامش و صلح نمی‌رسند.
 
 واقع گرایی ایجاب می‌کند هر گفت‌و‌گویی از شرایط موجود و نقطه‌ای که در آن ایستاده ایم شروع شود؛ اما همچنین واقع گرایی ایجاب می‌کند که همیشه و در همه حال به لوازم حداقلی یک گفت‌و‌گو پایبند باشیم و در مورد هر چه مصالحه می‌کنیم، در مورد آن‌ها تن به سازش ندهیم.
 
هر گفت‌و‌گویی در مورد ایران فردا باید از نقطه ای شروع شود که در آن ایستاده‌ایم.
 
برای روشن شدن این ادعا و تفاوت آن با ادعای دیگری که برخی از جریان‌های مدعی اصلاح طلبی در سایه‌ی آن قرار گرفته‌اند، باید بین "آغاز گفت‌و‌گو از نقطه ای که ایستاده‌ایم" با "تن دادن به وضعیتی که در آن گرفتاریم" تمایز بگذاریم؛ آغاز گفت‌و‌گو، بیش از هر چیز به نهادینه کردن "گفت‌و‌گو" و لوازم و مناسبات آن چشم دارد، در حالی که تن دادن به وضعیت موجود، هر عنوانی که داشته باشد، می‌تواند به نوعی، فرار از مسئولیت‌هایی باشد که گفت‌و‌گو و مناسبات آن بر شانه‌های ما می‌گذارد.
 
گفت‌و‌گو از مسئولیت هایمان در "فرایند گفت‌و‌گو"، به هیچ روی نباید به "عدالت‌طلبی" در پهنه‌ی سیاست یا راهبرد "همه یا هیچ"، که هر دو می‌تواند برای پیشبرد امر سیاسی مهلک باشد، فروکاهیده شود. واقع گرایی ایجاب می‌کند هر گفت‌و‌گویی از شرایط موجود و نقطه ای که در آن ایستاده‌ایم شروع شود؛ اما همچنین واقع گرایی ایجاب می‌کند که همیشه و در همه حال به لوازم حداقلی یک گفت‌و‌گو پایبند باشیم و در مورد هر چه مصالحه می‌کنیم، در مورد آن‌ها تن به سازش ندهیم. تضمین "امکان ادامه‌ی گفت‌و‌گو در آینده" و نیز "تضمین امکان پایانیدن دمکراتیک به هر گفت‌و‌گویی در آینده"، حداقل پرنسیپ و لوازم یک گفت‌و‌گو است؛ بدون چنین تضمین هایی، ادامه دادن به شرایط موجود و تن دادن به سازش، تن دادن به بردگی و بازگشت به "جهان پیش از گفت‌و‌گو" است؛ بازگشتی که تنها مشکل را جا به جا می‌کند، برای مخالفان گفت‌و‌گو وقت می‌خرد و جنگ را به آینده می‌کشد.
 
گفت‌و‌گو با دیگری، بیش از هرجای دیگر در ایران امروز، در پهنه‌ی اخلاق به بن بست رسیده است.
 
عبور از "جهان پیش از گفت‌و‌گو" و ارج شناسی عمودی، به "جهان گفت‌و‌گو" و ارج شناسی افقی، همیشه با جنگ ممکن است؛ چه وقتی گفت‌و‌گو تعطیل می‌شود، جنگ آغاز می‌شود. وقتی اطراف یک گفت‌و‌گو از ادامه‌ی آن گفت‌و‌گو طفره می‌روند و حداقل‌های گفت‌و‌گو را به چالش می‌کشند، عملن جنگ آغاز شده است؛ مسئولیت ما در قامت جریان‌های اصلاح طلب، مداراپیشه و ضد خشونت نه در شانه خالی کردن از این جنگ تحمیلی که در مدیریت انسانی، غیرخشونت آمیز و صلح طلبانه‌ی آن برای در آمدن به جهان گفت‌و‌گو است. اگر ‌نمی‌توانیم از عهده‌ی جنگی که مخالفان گفت‌و‌گو به ما تحمیل کرده‌اند، مسئولانه و سرفراز برآییم، به خاطر آن است که شجاعت لازم برای ماندن غیرخشونت آمیز بر حقوق خود در یک گفت‌و‌گو را از دست داده‌ایم. تن دادن به ذلت بردگی و از دست دادن حداقل‌های یک گفت‌و‌گو، هر عنوانی داشته باشد، ‌نمی‌تواند بر کمبودهای ما سرپوش بگذارد.
 
گفت‌و‌گو در شرایط موجود، گفت‌و‌گو در ذیل قانون اساسی است.
 
امکان گفت‌و‌گو در ذیل قانون اساسی با توجه به آن چه پیشتر آورده ام، به امکان یک بده بستان واقعی بین حاکمیت و مخالفان آن مربوط است. اگر امکان یک بده بستان واقعی وجود داشته باشد، بی هیچ شرمندگی باید با شجاعت به گفت‌و‌گو نشست و اگر نه، باید شجاعانه جنگید تا زمینه‌ی یک گفت‌و‌گوی واقعی فراهم آید.
 
در یک بده بستان واقعی، مخالفان تن به قانون می‌دهند و از جنگ فاصله می‌گیرند و حاکمیت هم می‌پذیرد که به سایه‌ی قانون بازگردد و از هر گونه ادعایی که بخواهد فردی، یا نهادی را فراتر از قانون بنشاند فاصله گیرد. مخالفان به طور موقتی به کسانی که در مناسب تصمیم گیری اند، تن می‌دهند و حاکمیت هم می‌پذیرد که چرخش آزاد در این مناسب را با تضمین "انتخابات آزاد"، بیمه کند. مخالفان می‌پذیرند که به "ادامه‌ی گفت‌و‌گو در ذیل قانون اساسی" باز گردند و حاکمیت هم می‌پذیرد که ادامه‌ی گفت‌و‌گو در ذیل قانون اساسی را تضمین کند و از هرگونه تفسیری از قانون که آلوده به فرایند سرکوب، سانسور و سکوت است، فاصله گیرد. مخالفان می‌پذیرند که گفت‌و‌گو‌های خود را به سایه‌ی قانون بکشانند و حاکمیت هم می‌پذیرد که با تفسیر دمکراتیک از قانون، سایه‌ی قانون را بر فراز سر همه‌ی ایرانیان بکشاند.
 
ادامه‌ی گفت‌و‌گو در مورد ایران فردا از نقطه ای که در آن ایستاده‌ایم به اراده‌ی ما معطوف است؛ اراده ای معطوف به برابری، آزادی و صلح؛ اراده ای معطوف به "جامعه پذیری".
 
دوم: فقر جامعه پذیری
 
فقر واقع گرایی در برخی از جریان‌های ایران امروز تا آن جا پیش می‌رود که در چینش پازل ایران فردا، برخی از قطعات این رنگین کمان انسانی از قلم می‌افتد؛ و این به آن معناست که "جماعت" ایرانی در کشاکش گذار به "جامعه"‌ی ایرانی از نفس افتاده است و ‌نمی‌تواند به ضرورت‌های چنین گذاری ملتزم بماند.
 
بسیاری از جریان‌های مذهبی هنوز صدای فزاینده‌ی غیرمذهبی‌ها و سکولارها را که به تبعیض‌زدایی از پهنه‌ی سیاست خیره شده‌اند، ‌نمی‌شنوند و در عوض برخی از جریان‌های سکولار و غیرمذهبی آن چنان دچار توهم اند که پایان جمهوری اسلامی را با پایان مذهب در ایران یکی می‌پندارند!
 

فقر امکان‌سنجی بود که برخی از نخبگان مشروطه را به دامگاه پیوند نامیمون دین و سیاست کشاند.
فقر امکان‌سنجی بود که رمانتیسم بهمن ۵۷ را تخدیر و کور کرد و در حالی که سرگرم تصویر رویاهای خود در ماه بود، حکومت نیمه جان مشروطه که برای نشستن بر سر میز مذاکره آماده بود با حکومتی دینی تمامت خواهی که بر سر هیچ موضوعی حاضر به گفت‌و‌گو نیست معاوضه شد.
 
تبعیض زدایی در پهنه‌ی اخلاق، از تبعیض زدایی در پهنه‌ی دین هم پیچیده تر است و با مشکلات بیشتری رو به رو است؛ اگر خواست‌های سکولار، آن قدر تنومند اند که محافظه کاران را به وحشت انداخته است، سکسوآلیزم و آزادی‌های اخلاقی و آزادی در پهنه‌ی اخلاق، هنوز در اول راه است. با این همه، نباید فراموش کرد که سکسوالیزم به لحاظ نظری مقدم بر سکولاریسم است و به لحاظ عملی نیز مساله‌ی اصلی جامعه‌ی ما با سکولاریزم، درهراس از آزادی‌های اخلاقی و آزادی در پهنه‌ی اخلاق نهفته است؛ چه، بسیاری از مخالفان و منتقدان نظام موجود از درازدستی‌های حکومت در پهنه‌ی اخلاق و اجتماع گلایه دارند. جمهوری اسلامی – با همه‌ی نقایصی که دارد – اگر می‌توانست به آزادی‌های اجتماعی، اخلاقی و دینی تن دهد، بخش بزرگی از مخالفان، معاندان و منتقدان خود را از دست می‌داد.
 
پذیرفتن دیگری در پهنه‌ی اخلاق و رسمیت بخشیدن به حضورش و آماده بودن برای گفت‌و‌گو با او، پیشنیاز ضروری هر گفت‌و‌گویی است.
 
گفت‌و‌گو با دیگری، بیش از هرجای دیگر در ایران امروز، در پهنه‌ی اخلاق به بن بست رسیده است؛ چه، تبعیض زدایی در پهنه‌ی سیاست، بی طرف کردن دولت و ملی کردن قدرت، بیش از هر چیز در گرو درک دینامیسم "لویاتان" قدرت است. غولی که نه به مدد اخلاق که با امداد از سازوکارهای مدنی قابل کنترول است. سازوکارها و نهادهایی که هم امکان ادامه‌ی هر گفت‌و‌گویی را تضمین می‌کنند و هم امکان ختم به هنگام و موقت هر گفت‌و‌گویی را. استقرار چنین سازوکارهایی نه به مدد اخلاق (و انسان‌های اخلاقی) – که خود می‌تواند مناقشه انگیز و تبعیض زا باشد – که با امداد از استانداردهای حقوق بشر و دمکراسی و نهادهای پشتیبان آن‌ها ممکن می‌گردد.
 
برای درآمدن به چنین وضعیتی، ما نیازمند فیلسوفان سیاسی واقع بینی چون هابز و ماکیاول هستیم که بتوانند پوشالی بودن اخلاق جهان پیش از گفت‌و‌گو را با صدایی بلند و بی لرزش به ما یادآور شوند. برای درک چنین وضعیتی و درک تقابل اخلاق بردگان (اخلاق پیش از گفت‌و‌گو) و اخلاق خدایگان (اخلاق پس از گفت‌و‌گو که نام دیگر قانون است)، واقع بینی در پهنه سیاست گامی ضروری است. "جماعتی" که ‌نمی‌تواند با تاسیس قانون و ابرام آن، فرایند گفت‌و‌گو و مناسبات آن را نهادینه کند و رویاهایش هنوز به اخلاق – و اسطوره‌ی برادر بزرگ تری که به اخلاق پای بند است – گره خورده است، البته باید با رویای "جامعه" خداحافظی کند.     
 
عبور از این انسداد، در گرو مکانیزم‌های انسجام آفرین پایداری است که بتواند همه‌ی ایرانیان را فارغ از دین، نژاد، زبان، جنس، اخلاق و باورهای مختلف در کنارهم قرار دهد. باید در پی انگاره‌های انسجام آفرینی باشیم که بتواند پهنه‌ی سیاست را از هر گونه تبعیض و نابرابری پاک و مصون بدارد. چنین روندی بیش هر چیز به صیقل خوردن گروها و جریان‌های مختلف برای جامعه پذیری و در کنارهم قرار گرفتن وابسته است. درکی از منافع ملی که بتواند به درک ما از منافع دیرآیندمان تاثیر بگذارد و ما را برای مبادله‌ی مدنی با یک دولت ملی آماده کند، از ضرورت‌های ملی کردن قدرت است. مبادله ای که در طی آن افراد توافق می‌کنند به آزادی‌های خود قید بزنند و جامعه (دولت) هم می‌پذیرد حقوق اساسی (حداقل آزادی و برابری) آن‌ها را بیمه کند.
 
سامان دادن به پهنه‌ی سیاست، به گونه ای که بتواند دولت را نسبت به همه‌ی گروها و اقلیت‌ها اجتماعی بی طرف کند (یعنی "ایران برای همه‌ی ایرانیان" باشد) و نیز توزیع قدرت، به گونه ای که بتواند هم امکان گفت‌و‌گوهای بی پایان را تضمین کند و هم امکان ختم به هنگام گفت‌و‌گوها را، مساله ای است که باید در پی حل جدی آن باشیم.
 
حاکمیت با تبعیض‌هایی آشکار، نه تنها بخش بسیاری از ایرانیان (غیر شیعه) را از دخالت مؤثر در سرنوشت خویش باز داشته است، که با باژگونه کردن مفاهیم و انگاره‌‌های قانونی، فقهی و مذهبی هم چون "ولایت مطلقه‌ی فقیه"، "حفظ نظام از اوجب واجبات است" و "امر به معروف و نهی منکر"، ایران را به زندانی بزرگ – حتا برای شیعیان – تبدیل کرده است.
 
فراتر از نام‌ها و نشانه‌ها – اگر بتوانیم از کمند "پارادکس‌های خودارجاع" بگذریم – هیچ چیزی در یک جامعه ثابت و همیشگی نیست؛ لاجرم هیچ اصلی و هیچ توافقی ‌نمی‌تواند و نباید ابدی و لایتغیر فرض شود. هر گفت‌و‌گویی می‌تواند و باید ادامه پیدا کند.
 
واقعیت هر اجتماعی افراد و تفاوت‌های آن‌ها است؛ جامعه ای که این تفاوت‌ها را به رسمیت ‌نمی‌شناسد و ‌نمی‌تواند یا ‌نمی‌خواهد از آن‌ها محافظت کند، دیر یا زود دچار ناپایداری و بدخیمی خواهد شد و ازهم خواهد پاشید. به رسمیت شناختن این تفاوت های، بیش از هر پهنه‌ی دیگر، در پهنه‌ی اخلاق، ضرورت دارد. جماعت، جامعه و دولتی که ‌نمی‌تواند و یا ‌نمی‌خواهد به توزیع برابر شان تن دهد و همگان را برابر ببیند، البته به هیچ توزیع برابر دیگری از جمله آزادی، قدرت و ثروت تن نخواهد داد.
 
فقر جامعه پذیری و فقر آزادی و برابری دو روی یک سکه‌اند.
 
فقر جامعه پذیری، فقر امکان‌سنجی (فقر ارج شناسی و فقر صلح) برای ادامه‌ی گفت‌و‌گو نیز هست.
 
سوم: فقر امکان‌سنجی
 
ماندن در وضعیت موجود و نیز عبور از آن – فراتر از اراده‌ی ما – به امکانات ما نیز وابسته است. در عبور از بن بستی که در آن گرفتار آمده‌ایم، امکان‌سنجی در اتخاذ راهبردها و تاکتیک‌های مناسب، بخش مهمی از باری است که باید برداشته شود. فقر امکان‌سنجی، متاسفانه خود بخشی از مشکل ایران امروز است و عبور از آن، از لوازم ضروری هر گفت‌و‌گویی است.
 
فقر امکان‌سنجی (و فقر تاریخی) از دلایل اصلی تعلیق تاریخی ما در وضعیت آونگینی است که تاریخ ما را، تاریخی کمدیک می‌نماید. فقر امکان‌سنجی است که به ما امکان می‌دهد بدون توجه به تاریخ و تاریخ اندیشه، مدام از "آن چه خود داشت" لاف بزنیم و غرق در رویاهای باستانی خود پرگویی کنیم. فقر امکان‌سنجی است که به ما امکان می‌دهد در کلاس‌های تاریخ جهان، دانش آموزان درخوری نباشیم و با انبانی خالی از تاریخی طولانی به خانه باز گردیم.
 
فقر امکان‌سنجی بود که برخی از نخبگان مشروطه را به دامگاه پیوند نامیمون دین و سیاست کشاند.
 
فقر امکان‌سنجی بود که رمانتیسم بهمن 57 را تخدیر و کور کرد و در حالی که سرگرم تصویر رویاهای خود در ماه بود، حکومت نیمه جان مشروطه که برای نشستن بر سر میز مذاکره آماده بود با حکومتی دینی تمامت خواهی که بر سر هیچ موضوعی حاضر به گفت‌و‌گو نیست معاوضه شد. تدوین قانون اساسی به شدت تبعیض آمیز جمهوری اسلامی به وسیله‌ی نخبگان روی دیگر سکه ای بود که تصویر خمینی را برای عوام در ماه انعکاس می‌داد. این ناپایداری مزمن در همان گام نخست در رگ و پی جمهوری اسلامی دوید.
 
فقر امکان‌سنجی است که کشتی انقلاب ایران را به گل نشانده است و غالب ایرانیان را یکی پس از دیگری به پیاده شدن از آن وا می‌دارد. انبوه حق سکوت‌های حاکمیت به لطف دلارهای نفتی است که ‌نمی‌گذارد این ناپایداری عمیق و مزمن این ساختار بیمار و بدخیم را از هم بپاشاند و سایه‌ی این دلارهای نفتی و ارزهای دیگر دینی است که به فاجعه‌ی نخبه کشی، آلترناتیو کشی و جوان کشی فله ای در ایران امروز امکان می‌دهد.
 
اصلاح طلبی آری، اما تن دادن به یوغ برادربزرگ تر و نهادینه کردن اسطوره‌ی سترون آن، هرگز.
اصلاح طلبی آری اما بی پرنسیپی و کاسه لیسی هرگز.
 
حاکمیت با تبعیض‌هایی آشکار، نه تنها بخش بسیاری از ایرانیان (غیر شیعه) را از دخالت موثر در سرنوشت خویش باز داشته است، که با باژگونه کردن مفاهیم و انگاره‌های قانونی، فقهی و مذهبی هم چون "ولایت مطلقه‌ی فقیه"، "حفظ نظام از اوجب واجبات است" و "امر به معروف و نهی منکر"، ایران را به زندانی بزرگ – حتا برای شیعیان – تبدیل کرده است. زندان بان اعظم گام به گام به پیش آمده است و با تمهیدات بسیار شبه قانونی و غیرقانونی، قانون را به سایه‌ی برادر بزرگ تر (شخص رهبری) و اسطوره‌ی برادر بزرگ تر (نهاد رهبری) کشانده و از هم پاشانده است. مقاومت در برابر این روند بدخیم به لحاظ راهبردی، مقاومت در برابر زوال قانون و باز گشت به جنگ و وضعیت پیش از گفت‌و‌گو نیز هست؛ اما اگر حاکمیتی ‌نمی‌تواند و ‌نمی‌خواهد مناسبات گفت‌و‌گو و پایداری خود را به رسمیت بشناسد و محافظت کند، ما ‌نمی‌توانیم و نباید کاسه‌ی داغ تر از آش باشیم و بی مسئولیتی خود را در پاسداشت پرنسیب گفت‌و‌گو به فراموشی بسپاریم و با عناوین پر طمطراقی چون اصلاح طلبی و مصالحه آن را بزک کنیم.
 
اصلاح طلبی آری، اما تن دادن به یوغ برادربزرگ تر و نهادینه کردن اسطوره‌ی سترون آن، هرگز.
 
اصلاح طلبی آری اما بی پرنسیپی و کاسه لیسی هرگز.
 
وقتی اطراف یک گفت‌و‌گو از ادامه‌ی گفت‌و‌گو طفره می‌روند و حداقل‌های یک گفت‌و‌گوی سالم و شفاف را به چالش می‌کشند، در عمل جنگ آغاز شده است؛ مسئولیت ما در قامت جریان‌های اصلاح طلب، مداراپیشه و ضد جنگ، نه در شانه خالی کردن از این رویارویی تحمیلی، که در مدیریت انسانی، غیرخشونت آمیز و صلح طلبانه‌ی آن برای در آمدن به جهان گفت‌و‌گو است. اگر ‌نمی‌توانیم از عهده‌ی جنگی که مخالفان گفت‌و‌گو به ما تحمیل کرده‌اند، مسئولانه و سرفراز برآییم، به خاطر آن است که شجاعت لازم برای اصرار غیرخشونت آمیز بر حقوق خود در یک گفت‌و‌گو را از دست داده‌ایم.
 
پازل ایران آینده و جورچین این رنگین کمان انسانی و معرفتی در فرایند گفت‌و‌گو حل و فصل می‌شود. در فرایند گفت‌و‌گو است که مناسبات تبادلات مدنی و بده بستان‌های سیاسی رشد می‌کند و جریان‌ها و گروها آنقدر صیقل می‌خورند که می‌توانند کنار یکدیگر بنشینند. برای برون رفت از بن بستی که در آن گرفتار آمده‌ایم، راهی به جز گفت‌و‌گو ‌نمی‌ماند؛ اما نباید فراموش کرد که هیچ حاکمیتی – آن هم از جنس جمهوری اسلامی که دستش به خون شهربندان خود آلوده است – با سلام و صلوات و خواهش و التماس سر میز مذاکره حاضر ‌نمی‌شود.
 
برادر بزرگ تر را باید پای میز مذاکره نشاند.
 
امکان گفت‌و‌گو در ذیل قانون اساسی، به امکان یک بده بستان واقعی بین حاکمیت و مخالفان آن مربوط است. اگر امکان یک بده بستان واقعی وجود داشته باشد، بی هیچ شرمندگی باید با شجاعت به گفت‌و‌گو نشست، وگر نه، باید شجاعانه جنگید تا زمینه‌ی یک گفت‌و‌گوی واقعی فراهم آید.
 
تا سایه‌ی بلند قانون، گفت‌و‌گو همیشه ادامه‌ی یک جنگ است.
 
 
پایان
 

 

بخش‌های پیشین
Share