Share

 یکم- نفی عصمت و علم غیب از پیامبر

قرآن چهره‌ای کاملاً انسانی/ بشری از پیامبر به تصویر می‌کشد. آن‌ها غذا می‌خوردند و در بازار‌ها راه می‌رفتند (فرقان، ۲۰) و بشر بودن خود را به رخ می‌کشیدند. (ابراهیم، ۱۱) آدمیان گمان می‌کردند که دریافت‌کننده وحی یا کسی که تجربه دینی را از سر می‌گذراند، نباید از جنس خودشان (انسان) باشد (اسراء، ۹۴- یونس، ۲- ابراهیم، ۱۰)، اما پیامبر می‌گفت من نیز چون شما انسانم (اسراء، ۹۳)، ما دقیقاً «مثل» شماییم، یعنی انسانیم. (ابراهیم، ۱۱) پیامبر به زبان قوم (مطابق فرهنگ زمانه و در سطح عقول آن‌ها) با مردم سخن می‌گفت. (ابراهیم، ۴) تنها تفاوت آن‌ها با دیگران این بود که می‌گفتند به ما وحی می‌شود. (فصلت، ۶- کهف، ۱۱۰) همین و بس.

 

 

اهل تسنن وقوع خطا و گناهان کوچک- که تنفرانگیز و سبک‌سرانه نباشد- از پیامبر را امری طبیعی به شمار می‌آورند. مدعای آنان این است که پیامبر در دریافت وحی و ابلاغ آن مرتکب خطا نمی‌شود، اما شیعیان سراسر زندگی انبیا را مصون از خطا و گناه قلمداد می‌کنند. به همین دلیل مفسران شیعی آیات قرآن درباره پیامبران را تأویل می‌کنند تا پیشفرض نامدلل برون‌متنیشان کاذب در نیاید. قرآن پیامبر را پیش از بعثت، «ضال» شمرده است. (ضحی، ۷۰) این تعبیر درباره موسی هم به کار رفته است. یا می‌گوید: و ان کنت من قبله لمن الغافلین: و بی‌گمان پیش از آن از بی‌خبران بودی. (یوسف، ۳)

به آیات زیر بنگرید که با نظریه نامدلل عصمت شیعیان تعارض دارد:

تا خدا گناه تو را آنچه پیش از این بوده و آنچه از این پس باشد برای تو بیامرزد و نعمت خود را بر تو تمام کند و تو را به صراط مستقیم راه نماید. (فتح، ۲)
واز خداوند آمرزش بخواه که خداوند آمرزگار مهربان است. (نسأ، ۱۰۶)
پس شکیبایی پیشه کن، که وعده الهی حق است و برای گناهت آمرزش بخواه و شامگاهان و بامدادان سپاسگزارانه پروردگارت را تسبیح گوی. (غافر، ۵۵)
بدان که فی‌الحقیقه خدایی جز خداوند نیست، و برای گناهت، و نیز برای مردان و زنان مومن آمرزش بخواه. (محمد، ۱۹)
نزدیک بود تو را از آن‌چه بر تو وحی کرده بودیم منحرف سازند تا چیز دیگری جز آن را به دروغ به ما نسبت کنی، آنگاه با تو دوستی کنند و اگر نه آن بود که پایداریت داده بودیم. نزدیک بود که اندکی به آنان میل کنی. آنگاه تو را دو چندان در آخرت عذاب می‌کردیم و برای خود یاوری نمی‌یافتی. (اسراء، ۷۵-۷۳)
مبادا که برخی از چیزهایی را که بر تو وحی کرده‌ایم واگذاری. (هود، ۱۲)
اگر فضل و رحمت خدا شامل حال تو نبود، گروهی از کافران قصد آن داشتند که تو را گمراه کنند، ولی آنان جز خود را گمراه نکنند و هیچ زیانی به تو نرسانند. (نساء، ۱۱۳)
می‌انشان بر وفق آنچه خدا نازل کرده است حکم کن و از خواهش‌هایشان پیروی مکن و از ایشان بپرهیز که مبادا بفریبندت تا از بعضی از چیزهایی که خدا بر تو نازل کرده است سر باز زنی. (مائده، ۴۹)
خدایت عفو کند. چرا به آنان اذن ماندن دادی؟ می‌بایست آن‌ها که راست می‌گفتند آشکار شوند و تو دروغگویان را هم ب‌شناسی. (توبه، ۴۳)
روی را ترش کرد و سر برگردانید. چون آن نابینا به نزدش آمد و تو چه دانی، شاید او پاکیزه شود. یا پند گیرد و پند تو سودمندش افتد. اما آن توانگر است. تو روی خود بدو می‌کنی. و اگر هم پاک نگردد چیزی برعهده تو نیست. و اما آنکه دوان دوان به نزد تو می‌آید، و می‌ترسد، تو از او به دیگری می‌‌پردازی. (عبس، ۱۰-۱)
‌ای پیامبر از خدا بترس و از کافران و منافقان اطاعت مکن. زیرا خدا دانا و حکیم است. از هرچه از پروردگارت به تو وحی می‌شود اطاعت کن زیرا خدا بدانچه می‌کنید آگاه است. (احزاب، ۱-۲)
اگر بر ما سخنانی می‌بست، دست راستش را می‌گرفتیم، سپس شاهرگش را قطع می‌کردیم، و هیچ‌یک از شما مدافع او نبود. (حاقه، ۴۷-۴۴)

پیامبری که قرآن معرفی می‌کند، نه معصوم (مصون از خطا و گناه) است، نه واجد علم غیب. قرآن به صراحت علم غیب را از پیامبر نفی می‌کند. پیامبر گرامی اسلام نیز هیچ‌گاه با ذکر اوصافی چون عصمت و علم غیب خود را ناانسان قلمداد نکرده است.

 

دوم- ائمه بر‌تر از انبیا

تصویری که شیعیان از امامان خود برساخته‌اند و اوصافی که بدان‌ها نسبت داده/ می‌دهند، اگر بر‌تر از پیامبر نباشد، همتراز آن است.

علامه حلی می‌گوید: «خداوند پس از وفات پیامبر رسالت را با امامت تداوم بخشید و اولیای معصوم را به جانشینی پیامبر منصوب کرد تا مردم از اشتباه و خطا مصون مانند و مطیع دستورهای آنان باشند. خداوند روی زمین را از لطف و رحمت خود خالی نمی‌گذارد.» [۱]

 

تک تک افراد و کل امت امکان خطا، گمراهی، ارتداد و کفر دارند. تنها کسی که می‌تواند آدمیان را به سوی صدق (درستی) و حقیقت برد امام معصوم است. [۲] اگر معصوم نباشد و بتواندخطا کند، در آن صورت بر مردم واجب خواهد شد تا او را نهی از منکر کنند. به گفته شیخ طوسی عصمت ائمه نه قابل درک با حواس است و نه دلیل و نشانه‌ای دارد.

 

شیخ مفید در اوایل المقالات نوشته است که از منظر عقلی مانعی وجود ندارد که ائمه را نبی بخوانیم، برای این‌که همه فضایل و کمالاتی که در انبیا وجود دارد، در وجود ائمه هم متحقق است. [۳] شیعیان احادیث زیادی برساخته‌اند تا ائمه را حداقل همسطح پیامبر نشان دهند. براساس این روایات، تنها تفاوت پیامبر و امام این است که پیامبر آورنده وحی (جبرئیل) را می‌دید، اما امام فقط صدای جبرئیل را می‌شنود و او را نمی‌بیند. ضمن آنکه مطابق برخی روایاتی که شیعیان برساخته‌اند، علی‌بن ابیطالب جبرئیل را هم دیده است. روایات برساخته شده دیگری علم امام را بر‌تر از علم همه انبیا قلمداد می‌کنند. برای این‌که حضرت محمد وارث تمامی علوم پیامبران پیشین است و کل آن علوم و معارف خود را به حضرت علی منتقل کرده است. [۴] امام حجت خدا بر زمین است.

شیخ طوسی می‌گوید: «انکار امامت کفر است، همچنان که انکار نبوت کفر است، زیرا جهل نسبت به یکی از آن‌ها اهمیتی همسان دیگری دارد؛ چرا که خاستگاه امامت‌‌ همان خاستگاه نبوت است. امامت با‌‌ همان هدف و مقصودی واجب است که نبوت واجب شده است. همچنان که نبوت لطفی از جانب خداست، امامت نیز چنین است. در‌‌ همان لحظه سرنوشت‌ساز «یوم دار» که پیامبر خویشاوندان خود را گرد آورد و آنان را به اسلام فراخواند و نبوت از‌‌ همان لحظه نشئت یافت، امامت نیز از‌‌ همان لحظه نشئت یافته است. از آن هنگام دعوت به اسلام به دو زبان نبوت و امامت و در خط واحدی استمرار پیدا کرد و امامت نیز از این جهت بر نبوت امتیاز دارد که پس از پایان دوره نبوت، با ادای رسالت تداوم یافت، نبوت لطف خاص خداست و امامت لطف عام او.» [۵]

 

اهل تسنن این مدعیات را درباره پیامبر هم قبول ندارد، چه رسد به امامان. به عنوان مثال قاضی عبدالجبار معتزلی در نقد مدعای شیعیان می‌نویسد: «پیامبر به همه‌ی احکام وقوف نداشت بلکه هر زمان به وی وحی نازل می‌شد. او به باطن امور آگاه نبود. این نکته نیز به اثبات رسیده است که پیامبر براساس ظاهر حکم می‌کرد، تنها خدا عالم به باطن امور است، حال آنکه پیامبر آن‌گونه که می‌شنید حکم می‌کرد، اگر در موردی حکمی برای کسی صادر و سپس خلاف آن ثابت می‌شد، پیروی از حکم سابق بر آن کس جایز نبود… نمونه‌های دیگری که در این باب از پیامبر روایت شده است موید همین حقیقت است. همچنین این نکته به اثبات رسیده است که پیامبر و علی کسانی را بر کار می‌گماردند که گرفتار لغزش و خطا می‌شدند. توا‌تر اخبار در این مورد، پذیرش آن را الزام می‌کند. اگر این کار جایز بوده و به فساد نینجامد پس چگونه امام می‌تواند عالم نباشد و در آنچه که تصدی آن را به عهده می‌گیرد اجتهاد نکند؟ زیرا اگر اجتهاد در واگذاری مناصب همه درست نبوده و امکان اشتباه در آن وجود داشته باشد، بنابراین در آنچه که خود امام مستقیماً عهده‌دار آن است نیز امکان اشتباه وجود دارد. او می‌تواند در مسئولیت‌هایی که برعهده‌اش قرار دارد اجتهاد کند، با اینکه امکان اشتباه نیز وجود دارد. اگر عقل مانع یکی از این‌ها باشد، مانع دیگری نیز خواهد بود.» [۶]

 

معتزله عدالت را یکی از شرایط امام می‌دانند. آنان خلفای اموی را پادشاه می‌خواندند، نه امام. قاضی عبدالجبار درباره معاویه می‌گوید: «او از دین به دور بود و در راه سلطه‌گری و پادشاهی گام می‌سپرد. این خصوصیات از احوال وی چنان آشکار بود که از هرگونه سخنی بیش از این، بی‌نیاز می‌کند.» [۷]

آنان حکومت معاویه و جانشینانش را نامشروع به شمار می‌آوردند. قاضی عبدالجبار کمترین دلیل عدم صلاحیت معاویه برای خلافت را «ارتکاب فسق در ابعاد مختلف» ذکر می‌کند. آنان پیش از ابن خلدون گفته‌اند که معاویه خلافت را به سلطنت تبدیل کرد. جاحظ درباره ابوسفیان و معاویه می‌گوید: «با خواری اسلام را پذیرفت. بی‌گمان اگر عباس او را از یورش مسلمانان باز نمی‌داشت، کشته می‌شد. پس از وی معاویه اسلام آورد، بی‌آنکه در پذیرش آن اخلاصی داشته باشد. بعد‌ها با علی جنگید، حسن را مسموم کرد و بسربن أرطأت را برای کشتن دو پسر عبدالله بن عباس، به یمن اعزام داشت؛ حال آنکه آن دو کودک بودند و هنوز به سن بلوغ نرسیده بودند.» [۸]

 

ابوعلی جبائی بیعت امام حسن با معاویه را باطل می‌داند و می‌گوید آن بیعت به دلیل سیطره شامیان و بیم امام از کشته شدن صورت گرفت. می‌گویند هنگامی که مسلم بن عقبه والی مدینه برای گرفتن بیعت برای یزید به آن شهر رفت، در مسجد پیامبر با این عنوان از مردم بیعت گرفت که همه آنان بردگان امیرالمومنین یزیدبن معاویه‌اند.

 

برمبنای اندیشه معتزله، پیامبر گرامی اسلام هم مرتکب «خطا» شده بود. خطایی که به حکومت اموی و خانه‌نشینی و شهادت خاندانش منجر شد. چگونه؟ تقی الدین مقریزی، از نخستین مورخان، در کتاب کوچک النزاع و التخاصم فیما بین بنی‌امیه و بنی‌هاشم به این موضوع پرداخته است. پرسش او این بود که چگونه دشمنان پیامبر گرامی اسلام- یعنی بنی‌امیه- چشم به حکومت دوختند و آن را به دست آوردند؟ با توجه به این‌که شرایط خلافت در علی بن ابیطالب جمع بود و بنی امیه به طور کلی فاقد آن شرایط بودند. او می‌گوید که سال‌ها در این مورد تأمل کرده و به این نتیجه رسیده که «پایان امور همیشه تابع آغازگاههای آن است و پائین دست امور همیشه از بالادست آب می‌خورد». او به جای مسائل ایدئولوژیک به موازنه قوا می‌پردازد که چگونه شکل گرفت و تقویت شد. وی نام عاملان پیامبر را در مکه، طائف، نجران، کنده، یمن، عمان، بحرین، تیماء، خیبر و فدک ذکر کرده که همگی از بنی امیه و هم پیمانان آن‌ها بودند.
بعد می‌گوید: «اگر پیامبر خدا این پایه را گذاشت و بنی‌امیه را با حاکم ساختن آن‌ها بر سرزمین‌های فتح شده، بر مردم برتری داد، چگونه شود که اینان امیدوار نشوند و آرزوی حکومت در دل آن‌ها ریشه نداوند و محکمتر نشود.» [۹]

 

مقریزی بر این نکته انگشت می‌نهد که پیامبر عاملان خود را از میان بنی‌هاشم برنگزید، بلکه ابوسفیان را عامل خود در نجران قرار داد، عتاب بن اسید اموی را عامل خود بر مکه قرار داد، و به همین نحو در دیگر مناطق عمل کرد. بعد بر این واقعیت این نکته را می‌افزاید که ابوبکر هم همین سنت را ادامه داد: «وی نیز، در سپردن اعمال به عاملان، به راه پیامبر رفت و وقتی به خلافت رسید و ارتداد عرب را دید یازده پرچم را به دست فرماندهان یازده سپاه داد.» [۱۰]

 

پنج‌تن از آن‌ها از بنی‌امیه بودند (خالدبن ولید، عکرمه بن ابی جهل، مهاجربن امیه از بنی مخزوم و خالدبن سعید بن عاص و عمربن عاص از بنی‌امیه). این‌ها به شدت تمامی جنبش‌های ارتدادی را سرکوب کردند و قبایل مرتد شده را به زور دوباره مسلمان نمودند. پس از آن ابوبکر به فکر فتح شام و عراق افتاد. بازهم بنی‌امیه (خالدبن ولید، یزیدبن ابوسفیان، معاویه و…) در رأس سپاه قرار داشتند. عمر هم همین مشی را ادامه داد.

مقریزی نتیجه می‌گیرد: «بنگرید که در میان عاملان پیامبر و عاملان ابوبکر و عمر هیچ کس از بنی‌هاشم نبود. این چنین اموری دندان بنی امیه را گرد کرده و درب را به روی آن‌ها گشود و جام امید آن‌ها را به حکومت لبریز کرد.» [۱۱]

 

نصب عاملان اموی از سوی پیامبر گرامی اسلام «خطا» بود. شیعیان این امر را چگونه توجیه می‌کنند؟ مگر امکان دارد پیامبر «بداند/ آگاه باشد» که امویان آن جنایات را در حق خاندانش مرتکب خواهند شد و بازهم آنان را بزرگ کند. علم غیبی در کار نبود و پیامبر با دانش محدود بشری امویان را انتخاب کرد. می‌توان براساس شرطی‌های خلاف واقع (counter factual) پرسید: اگر پیامبر ابوسفیان و دیگر امویان را نمی‌بخشید و عامل خود در مناطق مختلف قرار نمی‌داد و بدین‌ترتیب موازنه قوا را تماماً به سود آنان نمی‌ساخت، اسلام چه تاریخ و هویت دیگری پیدا می‌کرد؟ اگر پیامبر در روزهای آخر دست علی بن ابیطالب را می‌گرفت و به صراحت به مردم می‌گفت او جانشین و امام پس از من است، اسلام چه تاریخی برمی‌ساخت؟ پیامبر «نمی‌دانست» که امویان چه بر سر خاندانش خواهند آورد. از نظر معتزله، این حکم به طریق اولی درباره امام صادق است. نه به او وحی می‌شود، نه واجد علم غیب است، و نه مصون از خطا (معصوم). آنان به موارد بسیاری در نهج البلاغه استناد می‌کنند که امام فرمانداری را در جایی نصب کرده و سپس به اشتباه خود اعتراف می‌کند. علی بن ابیطالب از کسانی که از شام آمده بودند می‌خواهد تا او را از اخبار معاویه آگاه کنند. اگر او دارای علم لدنی بود، چنین نمی‌کرد. [۱۲]

 

معتزله عقل‌گرایان سنت اسلامی بودند. عقل از نظر آنان اصالت داشت. خداوند عقل را به آدمیان داده بود تا براساس آن بفه‌مند و زندگی کنند. پس پیامبران در این وسط چه نقشی داشتند؟ «آنان برای «تقریر» آنچه خداوند در عقل ما سرشته است و «تفصیل» آنچه نزد عقل معین است، مبعوث شده‌اند.» [۱۳] رویکرد آنان را موارد تعارض عقل و وحی (قرآن)، تأویل وحی در پرتو عقل بود. چون عقل مقدم بر وحی و تنزیل است. عقل نزد آنان مستقل از نقل بود. نقل را عقل می‌فهمید و تفسیر می‌کرد. شیعه این رویکرد را معکوس کرد.
شیخ مفید گفت که عقل محتاج نقل است: «اتفقت الامامیه علی ان العقل یحتاج فی علمه و نتایجه الی السمع و انه غیر منفک عن سمع ینبه الغافل علی کیفیه الاستدلال و انه لابد فی اول التکلیف و ابتدائه فی العالم من رسول: جماعت امامیه بر این امر اتفاق نظر دارند که عقل در علم و نتایج خود نیازمند نقل بوده و هرگز از نوعی نقل که غافل را بر کیفیت استدلال آگاه سازد منفک نیست. به همین جهت از آغاز پیدایش تکلیف در جهان وجود یک پیغمبر لازم و ضروری است.» [۱۴]

 

ائمه که معصوم و دارای علم خدادادی‌اند، نیازهای آدمیان را مرتفع می‌سازند. آیت‌الله مصباح یزدی درباره‌ «راز نیاز به معصوم» گفته است: «تبیین احکام و قوانین اسلام و تفسیر مجملات و متشابهات قرآن کریم بعد از پیامبر اکرم به عهده‌ی کسانى گذاشته شده که داراى علم خدادادى و ملکه‌ی عصمت بوده‏اند و به جز مقام نبوّت و رسالت از سایر مقامات و مزایاى پیامبر اکرم، از جمله مقام ولایت و حکومت بهره‏مند بوده‏اند… [امامان] میراث آن حضرت را براى نسل‏هاى آینده حفظ و تبیین کردند.» [۱۵]

 

در میان شیعیان نظریه‌ دیگری هم درباره ائمه وجود داشته که آنان را معصوم و واجد علم خدادادی نمی‌دانستند، بلکه فقط و فقط آن بزرگوران را «علمای ابرار» به شمار می‌آوردند. [۱۶] مدعای عصمت و علم غیب را نمی‌توان با دلایل عقلی موجه کرد. برعکس، با عقل پیشینی و عقل پسینی می‌توان نشان داد که بشر موجودی جایزالخطاست. اگر موجودی جایزالخطا نباشد، بشر/ انسان/ آدمی نیست. پیامبر و ائمه هم خود را بشر می‌خواندند. آن مدعای غیر عقلی را فقط می‌توان با روایات مستند کرد.

 

روایت‌هایی که در مورد «عصمت»، «علم خدادی» و «حجت» بودن ائمه وجود دارد را «شیعیان غالی» بعد‌ها برساخته‌اند. اگر ادعا شود که این‌گونه احادیث صد در صد صحیح‌اند، دو مسئله بروز خواهد کرد. اولاً: چگونه امکان دارد ادعایی که قرآن درباره پیامبر گرامی اسلام نکرده و خود پیامبر هم درباره خود مدعی نشده، ائمه درباره خود مدعی شوند و بگویند: ما معصوم هستیم، ما واجد علم خدادادی هستیم، ما حجت خدا برروی زمین هستیم. یعنی ائمه خود را بالا‌تر از پیامبر معرفی کنند؟ ثانیاً: هیچکس «حجت سرخود» نیست. اگر کسی خودش از خودش تعریف کند، هیچ کس آن را نمی‌پذیرد. به تعبیر فنی‌تر، نه از صدق اخلاقی می‌توان صدق معرفت‌شناختی را استنتاج کرد و نه از صدق معرفت‌شناختی می‌توان صدق اخلاقی را استنتاج کرد. [۱۷] مدعای عصمت/ علم لدنی/ حجت بودن نیازمند شواهد و قراین مستقل از گوینده است. ثالثاً: فرد هر چه بزرگ‌تر باشد، کمتر درباره بزرگی خودش ادعا می‌کند. چطور ممکن است انسان‌های شریفی چون ائمه که در ادعیه آن طور خود را کوچک و گناهکار قلمداد می‌کردند، وقتی به پیروان خود می‌رسیدند چنان مدعیات خردناپسندی را مطرح سازند؟

 

سوم- دلیل غایب کردن امام زمان

شیعیان پس از درگذشت امام یازدهم به چهارده فرقه منشعب شدند. در آن زمان نزاع سختی میان برادر امام و مادرش بر سر ارث و میراث در گرفت. دو گروه از چهارده فرقه پیروان امام یازدهم، در آن نزاع ایده امام دوازدهم را برساختند. یک گروه مدعی شد که پنج سال قبل از درگذشت امام یازدهم، مهدی موعود به دنیا آمده و مخفی شده، گروه دوم مدعی شد که یکی از کنیزان امام یازدهم حامله است و فرزندش بعد به دنیا خواهد آمد. پس این دو گروه در وجود فرزند (مهدی موعود) اشتراک داشتند.

 

آنان وقتی به گذشته می‌نگریستند، می‌دیدند که در طی ۲۵۰ سال ۱۱ امام آمده و شیعیان علی بن ابیطالب به فرقه‌های گوناگون منشعب شده‌اند. فقط یک گروه ۱۱ امامی بود. حال امام یازدهم درگذشته و فرزندی از خود به جای نگذاشته بود. اگر برادر او امام می‌شد، نزاع‌ها و فرقه‌سازی‌ها در طول تاریخ باز هم ادامه می‌یافت. اگر هم شیعیان فرقه فرقه نمی‌شدند، در طول یکهزار سال بعدی ۴۵ تا ۵۰ امام دیگر از راه می‌رسید و احتمالاً در سال ۱۳۹۰ شاهد امام شصتم بودیم. آنان فرصت را مناسب دیدند تا این داستان را جمع کنند. به همین دلیل اول باید تکلیف برادر امام یازدهم را روشن می‌ساختند که مدعی جانشینی امام بود. راه حل ساده بود. او را «کذاب» ساختند: «جعفر کذاب». امام که نمی‌تواند دروغگو باشد. گفتند امام فرزندی داشته که مخفی/غایب شده است. رابطی میان امام غایب و شیعیان درست کردند. برای امام غایب روایت برساختند که فرموده است سهم امام را به رابط دنیوی بدهید. این داستان تا چهار رابط دنیوی ادامه یافت.

 

پرسش‌ها و شبهات زیادی ایجاد شد. ابتدا وعده می‌دادند که امام غائب به سرعت خواهد آمد. مثلاً ظرف شش ماه. بعد دائماً آن را افزایش دادند. این مسئله راباید به نوعی حل می‌کردند. داستان جدید برساختند. گفتند: دوران ما دوران غیبت صغری بود. از این به بعد دوران غیبت کبری آغاز می‌گردد. دیگر نایب خاصی وجود نخواهد داشت. هیچ کس حتی خود امام دوازدهم هم نمی‌داند که کی ظهور خواهد کرد. هرکس هم مدعی دیدار با امام غایب شود، دروغگو و شارلاتان است.

 

فقیهان نظریه جدیدی به نام امام زمان برساختند. گفتند که مهدی موعود فرمان داده است که از این به بعد سهم امام را به فقیهان بپردازید. بعد هم احادیثی به نام امام زمان برساختند که فقیهان جانشینان امام زمان در امر دین هستند. در مرحله بعد هم با روایات تازه‌تری خود را جانشین امام زمان در امر دولت/ حکومت/ زمامداری سیاسی قلمداد کردند. با سپردن این امور به فقیهان، کارکرد ایده امام زمان (امام دوازدهم) پایان یافت. آن ایده برساخته شده بود تا خمس کل درآمد شیعیان به فقیهان پرداخت شود. آن ایده را برساختند تا حکومت را به فقیهان بسپارند. از این به بعد، فقیهان خود را تنها راه اتصال به امام زمان معرفی کردند. برای این‌که انحصار ارتباط شرط لازم انحصار دریافت پول (ثروت) و قدرت بود.

 

ایده بسیار ستبر امامت شیعیان کارکردهای فراوانی داشت. می‌گفتند زمین هیچ‌گاه نمی‌تواند از حجت خداوند (امام معصوم) خالی باشد. یک بار دیگر به آرایی که در بالا درباره دلایل نیاز به وجود امام معصوم نقل شد، بنگرید. امامی می‌توانست/ می‌تواند آن همه وظایف را انجام دهد که حاضر باشد. امام غایب نمی‌تواند آن کار‌ها را انجام دهد. به همین دلیل فقیهان همه آن امور را به خود واگذار کردند. امام زمان از زمانی که برساخته شد تاکنون، فقط و فقط سه کار انجام داده است:

یک- واگذاری تفسیر دین و حفاظت از آن به فقیهان.

 

دوم- حکم به پرداخت خمس کل درآمد‌ها به فقیهان.

سوم- نهادینه سازی تبعیض از طریق «حق ویژه» فقیهان قرار دادن دولت/ حکومت/ زمامداری سیاسی. اما خود هیچ کاری در طول عمرش انجام نداده/ نمی‌دهد.

آیا امامی که امامت نمی‌کند، ایده‌ای پارادوکسیکال نیست؟ امام غایب مانند پیامبر غایب است. اگر پیامبر غایب مدعایی سازگار است، امام غایب هم مدعایی سازگار است. شاید کسی بخواهد صدق مدعای فقیهان را از امام زمان بپرسد. اما هیچ راهی وجود ندارد. آن موجود مقدس در غیبت کبراست و فقیهان تنها راه ارتباط با اویند.

چهارم- سرباز زدن از وظایف امامت

از امام زمان بگذریم و به یازده امام قطعی باز گردیم. امر حکومت و کسب خمس را فراموش سازید. آیا ائمه وظایف دینی‌ای که نظریه امامت شیعی مدعی است، را انجام دادند. تفسیر دین با آنان بود. کدام کتاب تفسیر قرآن را امامان شیعیان نوشته‌اند؟ مهم‌ترین تفسیرهای قرآن (کشاف زمخشری، تفسیر کبیر امام فخر رازی، و…) را اشاعره و معتزلیان سنی مذهب غیر مدعی عصمت و علم لدنی پدید آورده‌اند. به عرفان بنگرید. کدامیک از ائمه اثری مانند فصوص‌الحکم و فتوحات مکیه ابن عربی یا مثنوی مولوی پدید آورده است؟ کدامیک از ائمه کتابی اخلاقی مانند احیاء علوم‌الدین امام محمد غزالی پدید آورده است؟ کدامیک از ائمه کتابی فلسفی در حد کتاب‌های فارابی، ابن‌سینا، سهروردی، ملاصدرا و… نوشته است؟ همین مدعا در علم کلام هم صادق است.

 

اما فقه: فقه شیعی که اساس آن روایات ائمه معصوم و واجد علم لدنی است، با فقه اهل تسنن که آن را فقیهان غیر مدعی عصمت و علم لدنی پدید آورده‌اند، چقدر تفاوت دارد؟ شاهد چند درصد اشتراک و چند درصد تفاوت هستیم؟ آن درصد اندک تفاوت، چه برتری‌ای بر فقه اهل تسنن دارد؟ فقهی که بنیادش نابرابری/ تبعیض (می‌ان: مسلمان و غیر مسلمان، آزاد و برده، زنان و مردان، فقیهان و غیر فقیهان) و مجازات‌های خشن و معارض با حقوق بشر (سنگسار، قطع معکوس دست و پا، تازیانه، و…) است، چه امتیازی به ائمه می‌بخشد. اتفاقاً «اسلام فقاهتی» اینک بیش از همه مورد نقد و طرد نواندیشان دینی است. نواندیشان دینی، تقریباً کل فقه غیر عبادی را نقد و رد کرده‌اند.

 

پنجم- جانشین امام زمان و دست اندختن امام زمان

نظریه ولایت فقیه را گروهی از فقیهان برساختند و دولت/ حکومت/ زمامداری سیاسی را «حق ویژه» خود ساختند. مطابق این نظریه، ولی فقیه نایب امام زمان است. آیت‌الله خمینی مرجع مسلم تقلید بود. حتی دشمنانش در فقاهت او شک و تردیدی نداشتند/ ندارند. جدای از تدریس فقه و اصول و کتاب‌های فقهی؛ فلسفه و عرفان هم تدریس می‌کرد و دارای آثار فلسفی/ کلامی/ عرفانی در حوزه اسلام است. ممکن است روایت/ قرائت آیت‌الله خمینی از اسلام ناپذیرفتنی باشد، اما در عین حال، در اسلام‌شناسی او شک و تردیدی وجود ندارد.

آیت‌الله خمینی جانشین امام زمان بود. مدعای جانشینی او بیش از مدعای جانشینی آیت‌الله خامنه‌ای پذیرفتنی بود/ هست. آیت‌الله خمینی مدعی ارتباط با امام زمان نبود. خود را در این امور- ارتباط با موجودات رازآلود- «کور باطن» معرفی می‌کرد. مدعی ارتباط با امام زمان را هم «شیاد» می‌نامید.

آیت‌الله توسلی (در آخرین نطق خود در مجمع تشخیص مصلحت نظام که با درگذشتش نیمه‌تمام ماند) و هاشمی رفسنجانی رویداد واحدی را گزارش کرده‌اند. می‌گویند: سه تن (دو مرد و یک زن) مدعی ارتباط با امام زمان از آیت الله خمینی تقاضای وقت می‌کنند تا پیام امام زمان را به او برسانند. هاشمی رفسنجانی موضوع را با او طرح می‌کند. آیت‌الله خمینی ملاقات را نپذیرفته و می‌گوید: «من این چیز‌ها را قبول ندارم و نسبت به این چیز‌ها خیلی کور باطن هستم.» در اثر اصرار، ملاقات صورت گرفته و آیت الله خمینی به آن‌ها می‌گوید: «شما با امام زمان در ارتباط هستید.» پاسخ آن‌ها مثبت است.

آیت‌الله خمینی می‌گوید: «من سه سؤال دارم که شما جوابش را از آقا امام زمان بپرسید و جوابش را بیاورید، تا بعد با هم صحبت کنیم. یک- از آن حضرت ربط حادث و قدیم را سؤال کنید، چون رابطه حادث و قدیم برای من لاینحل مانده است. دو- من به یک چیزی [عکس منسوب به پیامبر گرامی اسلام] خیلی علاقه‌مند هستم، آن چیز چه می‌باشد؟ سه- کتابی از من گم شده است، آن کتاب [دیوان غزلیات] در کجاست؟»

 

آنان می‌روند و بازمی‌گردند و آیت‌الله خمینی به آن‌ها می‌گوید: «ای شیاد‌ها! دست از این کار‌هایتان بردارید.» [۱۸]

 

آیت‌الله موسوی اردبیلی نیز همین داستان را به شرح زیر بازگو کرده است: «در برابر ادعاهای عجیب و غریب افراد دیگر هم می‌گفت من کور باطنم؛ اصلاٌ در صحبت‌های امام سخن از «خواب دیدن» یا اینکه «به من الهام شده» از طرف خدا، اثری نبود و من چنین چیزهایی را اصلاً در حضرت امام ندیدم… کلاً امام به ادعاهای ملاقات با امام زمان و کرامات اعتنایی نداشت، یک وقت پسر دکتر صبوری اردوبادی و داماد او آمدند که ما با امام زمان رابطه داریم و پیامی از حضرت (ع) برای آقای خمینی داریم و تو برای ما وقت بگیر! من گفتم که با امام این‌جور رابطه‌ای ندارم و آن‌ها به بعضی از آقایان دیگر متوسل شدند و بالاخره رفته بودند پیش امام و گفتند ما با امام زمان خیلی مربوطیم و هروقت بخواهیم حضرت می‌آیند و هرچه بخواهیم به ما می‌دهند. این را خود امام از آن‌ها بعداً نقل می‌کرد. گفتند وقتی این را به من گفتند به آن‌ها گفتم این دفعه که امام زمان را دیدید بپرسید دفتر شعر من گم شده و هرچه گشتم نتوانستم پیدا کنم، بپرسید که کجاست؟ ارتباط حادث به قدیم را هم درست نفهمیدم که حادث با قدیم چه رابطه‌ای دارند، این را هم بپرسید.» [۱۹]

 

جانشین امام زمان گرفتار یک مسئله نظری و یک مشکل عملی است. اولاً: راه حلی برای مسئله‌ فلسفی ربط حادث به قدیم نیافته است. ثانیاً: دیوان غزلیات خود را گم کرده و در جست‌و‌جوی آن است. امام زمان اگر به یاری جانشین خود در روی زمین نشتابد و مسئله‌ی نظری وی را حل و مشکل عملی او را رفع نکند، به چه کسی می‌خواهد کمک کند؟ اما امام زمان نه آن مسئله را حل و نه آن مشکل را رفع کرد. چرا؟

۱-۵- انتظار آیت‌الله خمینی از امام زمان که حلال مشکلات فلسفی باشد، انتظار قابل توجهی است. آیا او امام را کسی به شمار می‌آورد که حلال مسائل فلسفی است؟ آیا پیامبر اسلام حلال مسائل فلسفی بود؟ پرسش‌های مسلمین از پیامبر و پاسخ‌های ایشان در قرآن آمده است. جز مسئله روح، کدام پرسش فلسفی از ایشان پرسیده شده و آن بزرگوار بدان پاسخ گفته است؟ در ضمن باید تأکید کنیم که مسئله ربط حادث به قدیم یکی از مهم‌ترین مسائل فلسفه‌های متافیزیکی است. اگر فیلسوفی این مسئله را برای خود حل نکرده باشد، در نظام هستی شناسی‌اش رخنه‌های رفوناپذیر خواهد افتاد.

 

۲-۵- آیا انتظار غیب‌دانی از امام زمان انتظار درستی است؟ گفتیم که قرآن علم غیب را منحصر به خداوند کرده و آن را به صراحت از پیامبران نفی کرده است. این امری جا افتاده برای اصحاب پیامبر بود. به همین دلیل هیچ یک از آن‌ها گمشده خود را از پیامبر طلب نمی‌کرد تا جای آن را بدو نشان دهد. آیا آیت‌الله خمینی تا این حد با اسلام بیگانه بود یا قصد دیگری داشت؟

 

۳-۵- درخواست سوم او هم قابل توجه است. می‌گوید به چیزی علاقمند هستم. امام زمان بگوید من به چه چیزی علاقمند هستم؟ یعنی امام زمان باید آگاه به باطن افراد هم باشد.

 

او می‌دانست که امام زمان را فقیهان برساخته‌اند تا کاری انجام دهد. او نیز کار خود (واگذاری قدرت و ثروت به فقیهان) را در‌‌‌ همان ابتدا انجام داد و غیب شد. می‌گوید اگر امام زمانی وجود دارد باید به این پرسش‌ها پاسخ دهد. اگر نمی‌دهد، پس نیست و مدعای ارتباط با او شیادی است. اگر مدعای ارتباط با امام زمان شیادی، شارلاتانی و رمالی قلمداد شود، مدعای جانشینی امام زمان هم باید شیادی/شارلاتانی/رمالی به شمار رود.

 

ممکن است خواننده این قرائت/ روایت/ خوانش از رویارویی آیت‌الله خمینی با مدعای ارتباط با امام زمان را بسیار رادیکال به شمار آورد و بگوید از این مقدمات نمی‌توان نتیجه گرفت که آیت‌الله خمینی منکر وجود امام زمان بود. درست است، اما کار ما تفسیر متن (سخنان) و روایتی خاص از آن است. در عین حال، اساسی‌ترین برساخته آیت‌الله خمینی- یعنی نظریه «ولایت مطلقه فقیه» – نیز موید تفسیر نوشتار کنونی است. نظریه ولایت مطلقه فقیه را آیت‌الله خمینی در اواخر عمر خود برساخت. در این نظریه دیگر هیچ سخنی از امام زمان و جانشینی او نیست. در نامه ۱۶/۲/ ۱۳۶۶، ولی فقیه به جای جانشینی امام زمان، به ولایت مطلقه رسول‌الله دست می‌یابد، شارع می‌شود که مجاز به تعطیل کردن کلیه احکام اولیه اسلام- اعم از عبادی و غیر عبادی- است.

 

«اگر اختیارات حکومت در چارچوب احکام فرعیه‌ی الهیه است، باید غرض حکومت الهیه و ولایت مطلقه‌ی مفوضّه به نبی اسلام ـ صلی‌الله علیه و آله ـ یک پدیده بی‌معنا و محتوا باشد… باید عرض کنم حکومت که شعبه‌ای از ولایت مطلقه رسول‌الله ـ صلی‌الله علیه و آله ـ است، یکی از احکام اولیه‌ی اسلام است و مقدم بر تمام احکام فرعیه حتی نماز و روزه و حج است… حاکم [ولی فقیه] می‌تواند هر امری را چه عبادی و یا غیر عبادی که جریان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن، مادامی که چنین است جلوگیری کند.» [۲۰]

با این پیش زمینه‌ها، دست انداختن امام زمان از طریق درخواست حل مسائل فلسفی، پیدا کردن گم شده‌ها و کشف باطن افراد از او، قابل فهم می‌شود. گفته‌اند که او هیچ‌گاه به جمکران هم نرفته بود. آیت‌الهف موسوی اردبیلی هم در مصاحبه‌ای که بخشی از آن در بالا آمد، گفته است که در سال‌های جوانی با عده‌ای از طلاب پنج شنبه‌ها و جمعه‌ها، فقط به قصد «تفریح»، «کباب درست کردن و خوردن» و «پیاده روی» به جمکران می‌رفته‌اند، «نه امام زمان».

 

ششم- نتیجه

ایده امام دوازدهم فقط و فقط در خدمت «منافع» صنف فقیهان است. این برساخته به ثروت/ قدرت منتهی می‌شود. یعنی با این ایده اختیار و اموال مردم به چنگ فقیهان می‌افتد. دولت/ حکومت/ زمامداری سیاسی و یک پنجم کل درآمد سالانه «حق ویژه» فقیهان می‌شود. مردم ما ۳۲ سال است که تحت ستم «نظام سلطانی فقیه سالار» قرار دارند. این نظام سرکوبگر باعث افزایش درد و رنج مردم شده/ می‌شود. ایده امام زمان بنیاد این نظام تبعیض آفرین است.

 

کاهش درد و رنج آدمیان وظیفه اخلاقی روشنفکران است. بسیاری از نواندیشان/ روشنفکران دینی به وجود امام دوازدهم باور ندارند، اما باور خود را بیان نمی‌کنند. آیا نقد آن مدعای بلادلیل و پیامدهای نظری و عملی آن، از نظر الهیاتی مهم نیست؟ آیا نقد آن مدعای فاقد دلیل منافع آور موجب کاهش درد و رنج مردم نمی‌شود؟ آیا بحث و گفت‌و‌گو پیرامون این نظریه به اندازه موضوعاتی که هیچ اثری در زندگی واقعی مردم ندارد، دارای اهمیت نیست؟ آیا این مدعا تصویری عقلانی از دین ارائه می‌کند؟ امر دین مهم‌تر از آن است که به فقیهان سپرده شود تا از آن ابزاری برای سلطه‌ی بر منابع کمیاب ثروت/قدرت/معرفت/منزلت اجتماعی برسازند.

 

پی‌نوشت‌ها:

 

۱- جمال‌الدین ابومنصور بن مطهر حلی، منهاج الکرامه فی معرفه‌الامه، تحقیق محمد رشاد سالم، مکتبه دارالعروبه، قاهره، جلد ۱، ص ۷۹- ۷۸.

 

۲- شریف مرتضی، الشافی فی الامه، تحقیق السید عبدالزهراء الحسنی الخطیب، موسسه الصادق للطباعه والنشر، طهران، جلد ۱، ص ۳۰۳.

 

۳- آیت‌الله جوادی آملی به صراحت از نزول وحی بر امام حسین قبل از تولد سخن می‌گوید:

«وقتی محمدبن حنفیه انسان کاملی چون امام حسین را وصف می‌کند افزون بر بیان سه خصوصیت: اعلمنا علماً، اثقلنا حلماً و اقربنا من رسول الله رحماً (ا- از همه‌ی ما عالم‌تر است ۲- در فضیلتهای عقل عملی از همه‌ی ما حلیم‌تر و بردبار‌تر است ۳- از همه‌ی ما به رسول‌الله نزدیک‌تر است) دو وصف دیگر را نیز بیان می‌دارد که بر‌تر از زمان است: نخست اینکه، او پیش از آنکه آفریده شود فقیه بود: کان فقی‌ها قبل ان یخلق، یعنی اسرار و علوم الهی را به همراه خود آورده و آن‌ها را از کسی نیاموخت، بلکه به مکتب نرفته، با غمزه، مسأله‌آموز صد‌ها مدرس شد. دوم اینکه، پیش از آنکه به زبان بیاید وحی را قرائت کرد: و قرأ الوحی قبل ان ینطق، یعنی پیش از اینکه وحی به مقام لفظ تنزل کند و در کسوت کلمات و حروف در آید معلوم آن حضرت بود و یا پیش از آنکه آن حضرت به سن تکلم بالغ شود، همانند عیسی آشنای به وحی بود، بدون آنکه نیازمن مکتب و آموختن از راه سمع و بصر باشد.» (جوادی آملی، تنسیم، جلد ۳، ص ۱۱۷)

۴- آیت‌الله جوادی آملی در تفسیر خود همین مدعا را مطرح ساخته است. می‌گوید پیامبر گرامی اسلام فرموده‌اند:

 

«همه‌ی پیامبران زیر پرچم من هستند: آدم و من دونه تحت لوائی یوم القیامه. با این بیان، سبقت امیر مومنان بر پیامبران پیشین را نیز می‌توان ثابت کرد، زیرا طبق آیه‌ی شریفه‌ی مباهله، آن حضرت نفس و جان رسول اکرم است، چنان که از انضمام این دو نکته به روایتی که درباره‌ی عظمت صدیقه‌ی طاهره نقل شده، جایگاه رفیع آن حضرت در میان پیامبران و اولیای الهی روشن خواهد شد. آن حدیث شریف این است که اگر امیر مومنان نمی‌بود، برای همسری حضرت فاطمه کفوی نبود و غیر از امام علی‌بن ابیطالب هیچ کس شایستگی آن را نداشت که حضرت زهرا به عنوان همسر از او اطاعت کند: «لو ان الله تبارک و تعالی خلق امیر المومنین لفاطمه ما کان ل‌ها کفو علی ظهر الارض من آدم و من دونه.» بر این اساس، بعید نمی‌نماید که اگر سایر انبیا خواهان لحوق به مقام عترت باشند که مهیمن بر مقام آنهاست، دستیابی آنان به لحوق این مقام- مدتی طول بکشد، یا مراحلی بگذرد… اولین فیض صادر یا ظاهر از حق‌تعالی، نور این خاندان بود و دیگران در مراحل پائین‌تر و در پرتو و در شعاع آن نور اول‌اند و سرانجام ممکن است در آخرت به آنان ملحق شوند.» (آیت‌الله جوادی آملی، تسنیم، تفسیر قرآن کریم، جلد هفتم، مرکز نشر اسرا، ۱۳۸۶، صص۱۳۸- ۱۳۴)

 

۵- ابو جعفربن الحسن طوسی، تلخیص الشافی، تحیق السیدحسین بحرالعلوم، طبعه النجف، جلد ۴، صص ۱۳۲- ۱۳۱.

 

۶- قاضی عبدالجبار، المغنی، جلد ۲۰، تحقیق عبدالحلیم محمود و سلیمان دنیا، الدار المصریه للتألیف و الترجمه، ق ۱، ص ۱۰۷.

 

۷- قاضی عبدالجبار، المغنی، جلد ۲۰، ق ۲، ص ۱۴۷.

 

۸- عمروبن بحرالجاحظ، رسائل جاحظ، تحقیق حسن سدوبی، المطبعه الرحمانیه، قاهره، ۱۹۳۳، «رساله فضل هاشم علی عبد شمس»، صص ۷۸- ۷۷.

 

۹- تقی‌الدین علی المقریزی، النزاع و التخاصم فیمابین امیه و بنی هاشم، چاپ لیدن، ۱۸۸۸، ص ۳۴.

 

۱۰- تقی‌الدین علی المقریزی، النزاع و التخاصم فیمابین امیه و بنی هاشم، ص ۳۹.

 

۱۱- تقی‌الدین علی المقریزی، النزاع و التخاصم فیمابین امیه و بنی هاشم، ص ۴۱.

 

۱۲- قاضی عبدالجبار درباره‌ی نظریه‌ی علم امام شیعیان می‌نویسد:

 

«آنچه بر شگفتی تو می‌افزاید این عقیده‌ی شیعه است که پیامبر و امیرالمومنین علی‌بن ابیطالب و کسانی از فرزندان او که شیعیان به امامت آن‌ها قائلند، زبان‌های فارسی، رومی، هندی، قطبی، ترکی، دیلمی و زبان‌های دیگر را می‌دانند و با زبان‌ها سخن می‌گویند و کسی از اهل این زبان‌ها به اندازه‌ی پیامبر و ائمه آن‌ها را نمی‌شناسند، و نیز گفته‌اند: باید به دلیل عقل این‌ها را بدانند، و اگر نمی‌دانستند این یک نقیصه برای آنان بود؛ که اینان حجت‌های خدایند بر مردم. اینان همه‌ی کتاب‌ها را نوشته‌اند و با قلم همه‌ی زبان‌ها را با خطی که مبهم‌تر از آن به تصور در نیاید نگاشته‌اند و به همه‌ی زبان‌ها سخن گفته‌اند. آن‌ها بر این باورند که رسول خدا و همه‌ی کسانی که ادعای امامت برایشان می‌کنند، تمام رفتارهای درست را بنا می‌کنند. به این قول شیعه درباره‌ی امامان بنگرید: «آنان از ناملایماتی که به آن‌ها می‌رسد و کارشان را تباه می‌کند و دشمنانشان را سرور می‌سازد، آگاهند و از روی عمد و آگاهی به سوی ناملایمات می‌شتابند.» (قاضی عبدالجبار، تثبیت دلائل النبوه، تحقیق عبدالکریم عثمان، بیروت، ۱۹۶۶، جلد ۲، صص ۵۳۷- ۵۳۶)

 

۱۳- قاضی عبدالجبار، شرح الاصول الخمسه، تحقیق عبدالکریم عثمان، مکتبه وهبه، قاهره، ۱۹۶۵، ص ۵۶۵.

 

۱۴- شیخ مفید، اوائل المقالات، تصحیح فاضل چرندابی، چاپ تبریز، ص ۱۲-۱۱.

 

۱۵- رجوع شود به لینک:

http: //www. mesbahyazdi. org/farsi/writen/articales/articales۰۶. htm

۱۶- رجوع شود به کتاب راه نجات از شر غلاه قلمداران.

 

۱۷- قاضی عبدالجبار در این خصوص می‌گوید:

 

«آن‌کس که مدعی است امام حجت در روزگار است [شیعه]، می‌داند که استدلال به وجود این» حجت «جز از سوی شخص این حجت صورت نمی‌گیرد؛ زیرا تمایز او از دیگران به وسیله‌ی خود وی بر ما معلوم می‌گردد. ما نسبت به اشیا و امور از سوی او آگاهی پیدا نمی‌کنیم مگر اینکه» حجت «خود بر ما بیاموزد؛ یعنی آنچه را که مایه‌ی تمایز او از دیگران است، بر ما معلوم گرداند. پس چون حجت تنها از سوی او بیان می‌شود و آگاهی به وجود نص در مورد حجت بودن او، تنها به وسیله‌ی خود وی دانسته می‌شود. اگر کسی مدعی شود که ما از طریق مشاهده، او را به عنوان» حجت «می‌شناسیم، در این صورت باید همه‌ی عقلا در زمان واحد یا زمان‌های نزدیک به هم، بتوانند حجت را ببینند، و این چیزی است که واقعیت آن را نفی می‌کند. به ویژه واقعیت پنهان بودن و غیبت امام شیعه در این هنگام با چنین ادعایی سازگاری ندارد.» (قاضی عبدالجبار، المغنی، جلد ۱۵، ص ۳۸۴)

 

۱۸- رجوع شود به لینک‌های:

 

http: //www. hawzah. net/Hawzah/Magazines/MagArt. aspx؟ MagazineNumberID=۶۶۷۵&id=۷۸۹۶۹

 

http: //www. aftabnews. ir/vdcbgzbrhgb۸z. html

 

۱۹- رجوع شود به لینک: http: //www. jamaran. ir/fa/NewsContent-id_۱۷۷۵۴. aspx

 

۲۰- صحیفه‌ی امام، جلد ۲۰، صص ۱۷۱- ۱۷۰.

Share