Share
خوزه لوپز و گَری پاتر − رئالیسم انتقادی و پست‌مدرنیسم هر دو به منزله‌ی واکنش‌های فکری (درکل) به دو تحول مهم فلسفی واحد در قرن بیستم ظهور کردند:
فهم پوزیتیویستی از علم طبیعی
و «چرخش زبانی» در تلاش برای فهم پدیدار‌های اجتماعی.
 
پیامدهای تاریخی این دو تحول به هم پیوسته‌اند و نیز تفاوت‌های اساسی در جهت‌گیری پست‌مدرنیسم و رئالیسم انتقادی را نشان می‌دهند.
  
کارل پوپر رسماً و از حیث فنی منتقد «مکتب وین»‌یِ پوزیتیویسم منطقی بود. روایت «فرضیه‌ای ـ قیاسیِ» تبیین علمی که او و کارل همپل ارائه کردند، به نحوی بحث‌انگیز توسط فلاسفه‌ی علم و نیز دانشمندان به فهم غالب از علم در قرن بیستم تبدیل شد. روایت آنان از تبیین علمی جای روایت‌های پوزیتیویست‌های مختلف درباره‌ی تأئید و تحقیق‌پذیری را با روایتی عوض کرد که بر امکان پیش‌بینی و ابطال‌پذیری تأکید می‌کرد. با این همه، روایت آنان از علم گرچه منتقد آن پوزیتیویسمی بود که به طرز انعطاف‌ناپذیری درک می‌شد، در کل، می‌توانست همچنان پوزیتیویستی محسوب شود. روایت آنان در بنیاد فلسفی باز هم اصلی‌تری ــ تجربه‌گرایی ــ با پوزیتیویسم شریک است.هر دو تأکیدی بر تقارنِ تبیین و پیش‌بینی دارند و عملاً با توجه به هر دو نگرشِ پست‌مدرنیسم و رئالیسم انتقادی، روایت پوپر/همپل از علم را می‌توان پوزیتیویستی محسوب کرد.
 
توضیح مترجم:
این نوشتار بخش دوم از مطلبی در معرفی رئالیسم انتقادی است.
در بخش اول گفته شد که پست‌مدرنیسم چیست و پس از آن چه می‌آید و چرا لازم است پس از آن اصلاً چیزی بیاید و رئالیسم انتقادی به عنوان چشم‌اندازی جدید که بهتر می‌تواند با مسائل فلسفی، علمی و علمی ـ اجتماعی این قرن درگیر شود معرفی شد.
این بخش به نقد پوزیتیویسم و چرخش زبانی از دو دیدگاه پست‌مدرنیسم و رئالیسم انتقادی و شباهت‌ها و تفاوت‌های میان این دو می‌پردازد.
بخش سوم این مطلب به نقد پوزیتویسم و تجربه‌گرایی و بخش چهارم آن به امکان طبیعت‌گرایی و بُعد انتقادی رئالیسم انتقادی اختصاص دارد.
 
رئالیسم انتقادی و پست‌مدرنیسم، هر دو، با چنین پوزیتیویسمی مخالف‌اند. هر چند که آن‌ها به دلایل کاملاً متفاوتی با آن مخالف‌اند. روایت پوزیتیویستی درباره‌ی علم پیش از ظهور رئالیسم انتقادی و یا پست‌مدرنیسم مسئله‌ساز بود. به طور ابتدایی می‌توان گفت که روایت پوزیتیویستی از علم بر سرشتِ به تدریج پیش‌رونده‌ی کسبِ شناخت تأکید می‌کند. تمایل آن این است که علم را فرایند اکتشافی نشان دهد که در حال انباشته شدن است و بر عینیت بی‌طرفانه‌ی کار علمی تأکید ورزد. چند جمله‌ی پیشین که در اینجا نوشته شد در واقع ساده‌انگاری بیش از حد ناشیانه‌ی آن چیزهایی است که تحلیل‌های کاملاً پیچیده‌ی سرشت علم بوده است. درجه‌ای از حقیقت در آن‌ها وجود دارد، و ابعاد کاملاً مهمی از حقیقت نیز، ولی ساده‌انگاری بیش از حد می‌تواند بسیار تحریف‌آمیز باشد.
 
ساخت‌گرایی اجتماعی و نسبی‌گرایی
 
ساده‌انگاری بیش از حد فقط این نیست که بگوییم ردّ پوزیتیویسم از جانب پست‌مدرنیسم وابسته به پادگزاره‌ی تصور خامِ علم به عنوان فرایند اکتشاف است؛ بلکه پست‌مدرنیسم علم را، و تولید شناخت را، همچون فرایند ساخت اجتماعی درک می‌کند.
 
سرشت «به طور اجتماعی ساخت‌یافته»ی شناخت علمی به طرزی شگرف در یکی از برجسته‌ترین کتاب‌های قرن بیستم نشان داده شده است ــ "ساختار انقلابات علمی" اثر توماس کون (Thomas S. Kuhn). این کتاب تاریخ واقعی علوم طبیعی را بررسی می‌کند و موجبات اجتماعی ـ تاریخی اندیشه‌ی علمی را قویاً برملا می‌سازد. فعالیت‌های علمی، پذیرش نظریه‌های علمیِ خاص، مشروط به تعیّن جامعه شناختی‌اند. آشکارا ثابت می‌شود که یکپارچگی انتزاعی نحوه‌ی فرضی رفتار علمی از دیدگاه پوزیتیویستی نادرست است.
 
البته، اثر کون هم مقدّم بر آن دو یعنی پست‌مدرنیسم و رئالیسم انتقادی است و هم، همان گونه که هم اکنون نشان خواهیم داد، تفاوت‌های فلسفی اصلی در جهت‌گیری آن‌ها را برجسته می‌سازد. کون بروزات تاریخیِ علاقه‌ی انسانی را، که در تولید شناخت علمی در کار است، نشان داده است. علل و موجبات بسیار انسانی باعث شده است که پژوهش‌ها به نحو خاصی جهت گیرند و شناختِ ادعاشده پذیرفته و یا رد شود. فرایندهای خُردِ ارتقای شغلی و حسادت و فرایندهای کلانِ موجبات اقتصادیِ تأمین بودجه، همگی بر آنچه سرانجام به نحوی علمی مورد قبول واقع می‌شود تأثیر می‌گذارند.
 
نظریه‌ها، سازه‌‌اند. بنابراین نسبی‌گرایی افراطی از حیثِ شناختْ یک تفسیر محتمل از این اثر کون است. یعنی می‌توان تصور کرد که «شناخت» هر آن چیزی است که آدمیان، از اتفاق، آن را به لحاظ اجتماعی به معنای دقیق کلمه تأیید می‌کنند. این مسئله‌ای است که اثر خود کون آن را حل نکرد و نمی توانست حل کند. این نوع نسبی گرایی افراطی را بدترین نوع پست‌مدرنیسم می‌پذیرد و بهترین نوع قویاً با آن کلنجار می‌رود. رئالیسم قاطعانه این نوع نسبی‌گرایی افراطی را رد می‌کند. در رئالیسم انتقادی نیز نسبی‌گرایی و جنبه‌ی ساخت‌گرایانه‌ی اجتماعی‌ای وجود دارد، و ما به زودی به آن خواهیم رسید، ولی رئالیسم انتقادی مؤکداً می‌گوید که می‌توان دلایل عقلانی معتبری برای ترجیح یک نظریه بر دیگری داشت، دلایل عقلانی‌ای که فراتر از محدوده‌ی علاقه‌ی انسانی‌اند و به جای آن به براهینی در این باره مربوط‌اند که چرا یک نظریه روایت بهتری از واقعیت به دست می‌دهد تا دیگری.
 
اثر کون، می‌توان گفت که سرآغاز جهت‌گیری‌ای بوده است که امروزه در جامعه‌شناسی علم دنبال می‌شود، و در کل با پست‌مدرنیسم هم‌راستاست. با این همه، باز هم به نحوی شدیدتر با عامل مؤثر نظری‌ِ قدیمی‌تری در علم اجتماعی ـــ سنت هرمنوتیکی ـــ نیز هم‌راستاست. خود پست‌مدرنیسم را می‌توان نمود معاصری از این سنت دانست، که از آن چیزی نشئت می‌یابد که ما پیش‌تر به عنوان «چرخش زبانی» در نظریه‌پردازی علمیِ اجتماعی به آن اشاره کردیم.
 
بیشتر مباحثات تاریخی در فلسفه‌ی علم اجتماعی پیرامون مسئله‌ی طبیعت‌گرایی دور زده است. مسئله این است که آیا پدیدار‌های اجتماعی را می‌توان یا باید (روی‌هم‌رفته) به همان شیوه‌ی موضوعاتِ شناخت در علم طبیعی بررسی کرد یا نه ـــ یعنی آیا علم اجتماعی باید بکوشد تا علمی باشد یا نه. حوزه‌ی تاریخی بحث بر سر این مسئله به نحوی بسیار تحریف‌شده تعریف شده است. از یک سو، هر دو طرف پوزیتیویسم را اصولاً به عنوان توصیف دقیقی از روش علمی، نظریه‌ی علمی، قانون علمی و … در علم طبیعی پذیرفته‌اند. مسئله آن است که آیا این کار در مورد موضوعات علم اجتماعی هم کاربردپذیر است یا خیر. دانشمندان پوزیتیویست علوم اجتماعی پاسخ مثبت داده‌اند. در آن علوم اجتماعی‌ای که آزمایش کردن ممکن نیست چیزهایی مشابه آزمایش علمی یافت می‌شود. با این همه، سنت تفسیرگرایانه (یا هرمنوتیکی) در علم اجتماعی همواره این موضع را رد کرده است. این سنت بر تفاوت‌های ذاتی میان این دو موضوع یا دو متعلق (ابژۀ) شناخت پافشاری کرده است، این شیوه که «افراد مانند مولکول‌ها نیستند».
 
برای مثال، مهم‌ترین واقعیت درباره‌ی کنش اجتماعی آن است که کنش اجتماعی معنادار است. تضادی مفهومی میان علم طبیعی که بر تبیین علّی(social explanation) و علم اجتماعی که بر فهم(understanding)  متمرکز شده است برقرار می‌شود. برهان تفسیرگرایانه مدعی است که فهم واقعیت اجتماعی به فهم زبان شبیه‌تر است تا به فهم ماشین. از این رو معنای «چرخش زبانی» دوگانه است: یکی این که جامعه‌ی انسانی موضوع تحقیقی است که ویژگی‌هایی مشابه با زبان دارد (یا عین زبان است!)؛ و دیگر آن که نظریه و شناخت «زاده‌ی زبان»اند.
 
چنین ویژگی‌هایی از واقعیت اجتماعی، تحقیق علمیِ آن را (به معنای علمی که با پوزیتیویسم فهمیده می‌شود) غیرممکن می‌سازد. بدین ترتیب پست‌مدرنیسم را که به لحاظ تاریخی، از یک سو، از ویتگنشتاینِ متأخر نشئت می‌گیرد، و از سوی دیگر از پساساختارگرایی، می‌توان به مثابه گونه‌ی معاصر (و افراطی) سنت هرمنوتیکی درک کرد.
 
منشأ رئالیسم انتقادی
 
در مقابل، رئالیسم انتقادی در آغاز از نقدی مستمر و جدی از پوزیتیویسم در علم طبیعی بسط یافت. اگرچه رئالیسم انتقادی کار متفکرانی مانند پوپر یا همپل را به کاریکاتورِ صرف تقلیل نمی‌دهد، ولی نقاط ضعف بنیادی در چنین روایتی از علم طبیعی را نشان می‌دهد. مضمون آن تغییر کل «برهان طبیعت‌گرایی» در علم اجتماعی است. رئالیست‌های انتقادی نیز «طبیعت‌گرا» هستند. بررسی پدیدار‌های اجتماعی «به طور علمی» هم امکان‌پذیر است و هم مطلوب. ولی منظور از آن نه آن چیزی است که پوزیتیویست‌ها یا اصحاب هرمنوتیک ( یا پست‌مدرنیست‌ها) گمان می‌کنند. این نخستین مورد اختلاف بنیادیِ آن با سنت هرمنوتیکی در فلسفه‌ی علم اجتماعی است.
 
دومین مورد اختلاف، در صورت امکان، باز هم مهم‌تر است. رئالیسم انتقادی بیشتر تفاوت‌های مهم میان موضوعات متناظر علم اجتماعی و طبیعی (اگر نه همه‌ی آن‌ها) را می‌پذیرد. همچنین تمام ویژگی‌های خصوصاً انسانی موضوعات شناخت در علم اجتماعی را اساساً درست می‌داند، ویژگی‌هایی که، بر طبق سنت هرمنوتیکی، موجب می‌شود آن‌ها پذیرای تبیین علمی نباشند. رئالیسم انتقادی می‌پذیرد که جامعه‌ی انسانی به زبان شبیه‌تر است تا به ماشینی مکانیکی. می‌پذیرد که شیوه‌ای که نظریه‌سازی را به لحاظ اجتماعی تعیین می‌کند دارای اهمیت زیادی است. اهمیت سرشت نظریه را که «زاده‌ی زبان» است می‌پذیرد. سرشت اجتماعاً ساخت‌یافته‌ی شناخت را می‌پذیرد. خطاپذیری شناختِ انسانی و تعیّن‌های جامعه‌شناختی آن را می‌پذیرد. ولی بحثش آن است که خود همین تفاوت‌ها هستند، تفاوت‌های میان موضوعات شناخت علوم انسانی و طبیعی که گفته می‌شود بررسی علمی اولی را امکان‌ناپذیر می‌سازد، که برعکس عملاً علم اجتماعی را امکان‌پذیر می‌سازد. در حقیقت رئالیسم انتقادی تا آنجا پیش می‌رود که می‌گوید در عمل این همان ویژگی‌های موقعیت انسانی است که نه تنها آن را پذیرای بررسی علمی می‌سازد بلکه عملاً زندگی اجتماعی را به هر جهت امکان‌پذیر می‌سازد.
 
بنابراین، رئالیسم انتقادی هشدار شناخت‌شناسانه‌ای را نسبت به شناخت علمی، در مقابل شکاکیت نسبی‌گرایانه‌ی محکوم به شکست، مطرح می‌سازد. آدمیان تولید شناخت می‌کنند و آدمیان چه بسا خطا کنند. علم مطلق و خالص نیست و چه بسا هم تبیین‌هایش و هم روش‌هایی که برای نیل به آن تبیین‌ها به کار می‌رود شامل عنصر تحریف‌شده‌ای به لحاظ ایدئولوژیکی باشد. موجباتی جامعه‌شناختی در فرایند تولید شناخت چه در علوم طبیعی و چه در علوم اجتماعی وجود دارد. تولید شناخت خود فرایندی اجتماعی است و فرایندی است که زبان عمیقاً در آن ریشه دارد. با این همه، شناخت را نمی‌توان به موجبات جامعه‌شناختی تولید آن تقلیل داد. حقیقت مسلماً نسبی است ولی باز هم حقیقت و خطا، هردو، وجود دارند (همچنان که دروغ!).
 
شناخت در موقعیتی فرهنگی و تاریخی صورت می‌گیرد. پیشرفت بر حسب انباشته شدن شناخت عبارت از پدیداری به لحاظ تاریخی خطی نیست. پسرفت در فلسفه و علم هر دو همواره امکان‌پذیر است و در حقیقت گاه در واقع چیزی است که عملاً روی می‌دهد. ولی پیشرفت نیز همین طور، و شناخت انسانی در واقع گسترش می‌یابد. ما می‌توانیم میان نظریه‌های رقیب بر اساس شایستگی‌های درونی‌شان در مقام تبییناتِ واقعی عقلاً داوری کنیم (و می‌کنیم!). ما هم به لحاظ علمی و هم در زندگی روزمره این کار را می‌کنیم. اگر نمی توانستیم اغلب در حتی عادی‌ترین فعالیت‌هایمان موفق نمی شدیم. علم، دست‌کم از یک لحاظ، صرفاً پالودن و بسط دادن آن چیزی است که ما در کارکرد عملی زندگی روزمره انجام می‌دهیم. به هر حال، علم همین پالایش است.
 
این که فعالیت علم اجتماعی عملاً فنون موفقیت‌آمیزی برای تولید تبیین‌هایی از پدیدارهای اجتماعی که بهتر و عمیق‌تر از بیان و نمایش انسان‌های معمولی از زندگی روزمره‌ی‌شان باشد تولید می‌کند یا نه مبتنی بر کار اساسی خود دانشمندان علم اجتماعی است. هسته‌ی اصلی دیدگاه رئالیسم انتقادی آن است که فهمی آگاهانه از بنیادهای فلسفیِ امکان علم اجتماعی موجب خواهد شد که فعالیت علم اجتماعی ( ونیز علم طبیعی) بهتر و موفقیت آمیزتر صورت گیرد.
 
ادامه دارد
 
منبع:
Jose Lopez and Garry Potter, AFTER POSTMODERNISM: An Introduction to Critical Realism, Athlone press, 2001
 
بخش نخست:

 

Share