Share

چه کتاب‌هایی می‌خوانیم و کتاب چه تأثیری در زندگی ما گذاشته است؟ در روزگاری که شمارگان کتاب در ایران به ۳۵۰ نسخه کاهش یافته، این پرسش به جا به نظر می‌رسد.

با آداب کتابخوانی و کتابخانه شخصی مهدی جامی، نویسنده و روزنامه‌نگار آشنا می‌شویم:

مهدی جامی، نویسنده و روزنامه‌نگار

این روزها چه کتابی را می‌خوانید؟

من دیگر کمتر کتابی را از اول تا آخر می خوانم! بیشتر مراجعه می کنم یعنی یا بازخوانی می کنم یا به بخشهایی از یک کتاب که نیاز دارم مراجعه می کنم. و طبعا ممکن است به چند کتاب همزمان مراجعه کنم. روزهایی که درگیری نوشتاری و ویرایشی بیشتری دارم مراجعات ام بیشتر است و روزهایی دیگر کمتر. اما دوست دارم آخر شب چیزی بخوانم که به کارهایم و مراجعات ضروری آن مربوط نباشد. مدتی هزار و یکشب می خواندم. آرام آرام و بی شتاب. در ماه اخیر کتاب داستانهای علیرضا میراسدالله را می خوانم. خدابازی. شبی یک قصه. قبل از خواب.

برای اولین بار کی صاحب یک کتابخانه شخصی شدید؟ چند جلد کتاب داشت و در آن زمان کدام کتاب‌ها را بیشتر دوست می‌داشتید؟

اوایل کتاب باز بودم اساسی! البته دوره ای که نوجوان بودم بیشتر مجله می خواندم که پدرم می خرید و بعدها خودم می خریدم. کتابخانه به آن صورت نداشتیم و بیشتر کتاب کرایه می کردیم و همه چی می خواندیم عمدتا قصه و رمان از ایرانی و خارجی. از جک لندن تا ویکتور هوگو. از ر. اعتمادی تا عزیز نسین. هم پدربزرگ مادری ام که دوره ای در چاپخانه گوتنبرگ کار می کرد و کله سیاسی بود و هم پدرم که اهل مذهب و مدرسه بود اهل مطالعه بودند و کتابهایی که مورد علاقه شان بود در خانه ما و خانه نزدیکان دست به دست می چرخید. ولی من کتابهایی را که مادرم می خواند و داستانهای مردم پسند آن روزها بود بیشتر دوست داشتم! مثل خیلی های دیگر از نسل خودم، با شریعتی بود که دایره خواندنی هایم وسعت یافت و کتابخوان و عشق کتاب شدم. و مثل همه در دوره انقلاب کتابخانه دار شدم. دفترچه های کوچکی داشتم که نام کتابهای مورد علاقه ام را می نوشتم و تا جایی که توان مالی ام اجازه می داد آنها را می یافتم و می خریدم یا نشان می کردم که بعدا بخرم! در دوره جنگ علاقه اصلی من جستجوی کتابفروشی ها بود و حتی انبارهای کتاب. در کتابها جنگ نبود. یادم می آید یک دوره شرح نسخه های خطی دانشگاه تهران را از انبار دانشگاه خریدم. یا هر از گاهی یاد بنیاد فرهنگ می کردم و به بهانه سوالی و دیداری به آنجا می رفتم و بعد در فروشگاه بنیاد در آ.اس.پ پلاس می شدم و هر بار چند جلدی از کتابهای ارزشمند آنجا را می خریدم. از کتابفروشی ساکو تا اسلامیه و کتابفروشی های باب همایون و بوذرجمهری تا دانشگاه همه را در می نوردیدم! از روی تغییر ویترین کتابفروشی ها از داخل اتوبوس که از مقابل شان رد می شدم می فهمیدم عنوان تازه ای آمده است! طوری کتاب می خریدم که انگار صاحبخانه ام و یکجانشین. ولی چندبار ناچار شده ام کتابها را رد کنم و بارم را سبک. اولین بار که ناچار شدم کتابهایم را چوب حراج بزنم وقتی بود که باید می رفتم سربازی. باید خانه اجاره ای را پس می دادیم و در اتاقی که پدر و مادر همسرم به ما می دادند جایی برای کتاب نبود. هیچوقت فراموش نمی کنم ذوق آن کتابخری را که آمد و ارزیابی کرد و چند تا از کتابها را در همان مجلس اول با خودش برد. یکی از آنها رستم التواریخ بود که آن زمان جزو کتب نایاب محسوب می شد. هر چه داشتم مربوط بود به ادبیات و تاریخ و نسخ خطی و درگیری های ذهنی آن سالها بین مذهب و لامذهب و طبعا سیاست! همه را هم دوست داشتم. یکی کاغذ خوبی داشت یکی چاپ عالی داشت و یکی شیرین بود و دیگری با خاطره ای و دستخطی از دوستی و نازنینی همراه بود. امروز همه شان خاطره شده اند. بعضی هم خاک و خمیر. خاصه آنها که باید پنهان شان می کردم. آخرین بار در چاهی خشک در زیاران هر چه خاطره بود دفن کردم!

الان کتابخانه شما چند جلد کتاب دارد؟ کدام کتاب را بیشتر دوست دارید؟

درست نمی دانم. نمی شمارم. باید چند صدتایی باشد. اما اگر همه کتابهایی را که جمع کرده ام و پراکنده شده در چند دوره داخل ایران و بعد در خارج ایران -که از شهری به شهری کوچ بسته ام- یکجا می بود الان “کتابخانه خصوصی جامی تاسیس ۱۳۵۷” برقرار و آماده پذیرایی اهل کتاب می بود! به کسانی مثل مجتبی مینوی و اومبرتو اکو یا بزرگان قدیم که یک جا زندگی می کردند و کتابخانه ای بزرگ گرد می آوردند یا استاد علو ی مقدم و استاد مهدوی دامغانی که کتابخانه بزرگی داشتند غبطه می خورم که زندگی ام نامستقرتر از آن بوده که کتاب جمع شود. هیچ وقت در هیچ دوره ای کتابها را نشمرده ام گرچه همیشه سعی کرده ام مرتب شان کنم یا برگه شان نویسی کنم ولی موفقیتی نداشته ام! می دانم نه همه کتابهایی که می خواهم در دسترس من است و نه امکان خرید آنها را دارم. کتابخانه ام نشانه هایی بازمانده از کتابخانه های پراکنده شده است. از هر دوره مقداری کتاب را حفظ کرده ام. همه این کتابها را و آن کتابها که نتوانستم نگه شان دارم دوست دارم. خیلی وقتها هم نگران کتابهایی هستم که جایی جا گذاشته ام! اما با دیجیتالی شدن کتاب دیگر داشتن کتابخانه از آن ضرورت پیشین افتاده است. به هر کتابی خواستی به صورت دیجیتال می توانی دست پیدا کنی. گرچه هیچ نسخه دیجیتالی جای کتاب کاغذی را برای من نمی گیرد. در این باره مقالتی نوشته ام. ولی کسانی را که کتابخانه مرتبی دارند تحسین می کنم.

معمولاً کتابخوان‌ها به یک یا چند عنوان کتاب علاقه ویژه دارند تا آن حد که آن کتاب‌ها، به اصطلاح کتاب بالینی‌شان است. کتابی که همیشه دم دست دارند. کتاب بالینی شما کدام کتاب است؟

کتاب بالینی اگر به معنای کتابی باشد که شما می خوانید و به خواب می روید برای من قصه بوده -گرچه رمان خوان نیستم- یا کتابی که ذهن ام را مشغول می داشته و تا دم خواب باید خواندنش را ادامه می داده ام. اما اگر منظور کتابی باشد که ذهن ام را مشغول داشته در خواب و در بیداری، فکر کنم سرجمع اش به ۴۹یا ۵۰ کتاب برسد. در این باره هم نقلی نوشته ام و اینجا تفصیل نمی دهم. به نظرم اینها کتابهایی است که نسلی از ما خوانده اند و جهان را از آن منظر شناخته اند. اما از کتابهایی که به آن دلبسته ام بعد از قرآن و حافظ نمونه وار باید به تاریخ بیهقی و هزار و یکشب اشاره کنم. از میان تحقیقات افسون شهرزاد ستاری و از میان متون مرجع دایره المعارف بزرگ اسلامی که خود نیز چند سالی افتخار  پژوهش و تالیف در آن را  داشته ام و عالی ترین دستاورد نسل اخیر و استادان این نسل است. از میان کارهای ترجمه شده فراسوی نیک و بد نیچه، بار هستی کوندرا، نظریه ادبی ایگلتون، دینهای ایرانی نیبرگ و نوشته های میرچا الیاده را می توانم نام ببرم. اینها کارهایی است که مترجمان اش حق بزرگی بر گردن من دارند و دید تازه ای به من و ما بخشیده اند.

چه چیزی در این کتابها برای شما قابل توجه است؟

هوشمندی فوق العاده. صداقت و جسارت. تحقیق عمیق. انصاف و خردمندی. اسیر نادانی خود نبودن و به نادانی خود واقف بودن. قدرت بازسازی تاریخ. و رمزهای زندگی و سنت و تحول را در لابلای قصه و کلام نشان دادن و همزمان پنهان کردن! و البته فارسی خوب و شیرین و حاکی از آشنایی با سنت ادبی یا اصولا سنت ساز!

چه کتابی در زندگی شما اثر ویژه‌ای داشته؟

بعید است که کتابی واحد اثر ویژه ای بر تمام زندگی آدم داشته باشد. هر کتابی به کتابی دیگر راهنما می شود. پس کتابها در جمع خود چنین اثری دارند. حتی اگر یک اثر هم در دوره ای اثرگذار بوده باز به خاطر آن بوده که کتابها و نویسندگان دیگر به آن کتاب ارجاع داده اند. اما می توانم بگویم در دوره جوانی همه آثار دکتر شریعتی. بعد نوشته های محمدرضا حکیمی. آنگاه برخی از آثار دکتر سروش که اذهان عمومی را تکان داد. آثار ادبی و تاریخی و تحلیلی دکتر زرین کوب. شفیعی کدکنی. مینوی. خانلری. شمیسا. پورنامداریان. یاحقی. باستانی پاریزی. آشوری. شایگان. رضا داوری. علی اشرف صادقی. مهرداد بهار. احمد تفضلی. ایرج افشار و حلقه دوستان و استادانش (که در مقاله مهر ایران آنان را یک به یک نام برده ام). و یونگ و فروم و الیاده و آثار ایرانشناسان فرنگی که مورد احترام استادان من بوده اند. امروز می توانم بگویم هر کتابی رد پایی از خود در ذهن من به جا گذاشته است. مثل آدمهایی که در زندگی ات حضور داشته اند. دوست بوده اند برادر بوده اند همکار بوده اند معشوق بوده اند استاد بوده اند شاگرد بوده اند و و و. هر کتابی مزه ای دارد و در زمان خاصی به سوالی که داشته ای جواب داده و از آن آموخته ای. ناچار اثر داشته در زندگی ات و شیوه کار تو.

به نظر شما چرا باید کتاب خواند، آن هم در عصر اینترنت و رسانه‌های اجتماعی؟

به نظرم نباید خواند! اول باید ذهن مساله داشته باشد. ذهن بی سوال نه در عصر اینترنت و نه ماقبل آن چیزی نمی خواند. بخواند هم چون سوالی ندارد چیزی یاد نمی گیرد. اما وقتی ذهنی مساله داشت دنبال جواب است. و چطور می تواند کتاب نخواند؟ اینترنت هم پایه اش بر کتاب است. اما فارغ از فرم اگر نگاه کنیم مهم این است که بتوانیم ذهن مساله دار خود را آرام کنیم. چه گوگل کمک کند یا کتاب فرقی ندارد. و کسی که دنبال جواب می گردد طبعا نوع خاصی از مدارک را نمی تواند کنار بگذارد. برعکس هر نوع مدرکی را حتی اگر سکه و کوزه و تابلو نقاشی و ساختمان و کاشی و اثر زیرخاکی باشد هم مطالعه می کند. کتاب که جای خود دارد. و بالاتر از آن هم مسائلی است که زحمت نمی دهم!

آیا پیش آمده کتابی را دور بیندازید؟

خیلی کم. فکر کنم در ایران هرگز پیش نیامد. دورانی بود که کتاب عزیز بود و کم بود و ناشران با دقت کار می کردند و مخاطبان معینی داشتند و ما هم با وسواس کتاب می خریدیم و سنت و توصیه استادان هم کمک می کرد. در خارج از ایران دو سه کتاب را بیرون انداختم. یعنی انداختم به سطل زباله. دلیل؟ آنقدر بد نوشته شده بود و تقلبی بود و بد چاپ شده بود و بی سلیقه بود که فکر کردم دور و بر من نباید باشد. کتاب محترم است. کسی که احترام کتاب نداشت حرمت ندارد. اما اگر این روزها به ایران برگردم و مختار باشم شمار زیادی از کتابها را از کتابفروشی ها جمع آوری می کنم. هر چیزی که از قبیل کتابسازی باشد که متاسفانه در عصر دولت آخرالزمان به امری شایع تبدیل شد و از بزرگترین جنایتها در عالم کتاب و به اهل کتاب خاصه نوکتابخوان ها ست. حرمت کتاب ایجاب می کند تنها برای کتابهایی ارزش قائل باشیم که نویسنده برای کار خود و مخاطب خود ارزش قائل بوده است. کتاب نشانه خلوت است. و خلوت غار و زهدان اندیشه و فکر نو است. کتابی که در آن خلوتی دیده نشود کتابی که اسباب  شهوت شهرت و اسم در کردن و عنوان الکی به خود بستن و خودفروشی باشد، کتاب نیست.

البته این را هم بیفزایم که دیده ام مردم کتاب دور می اندازند! موسسات. رسانه ها. کتابخانه ها. می گویند جا نداریم. همیشه روزنامه های دوره اصلاحات را به یاد می آورم که چون جمع شد در بی بی سی دور انداختند. شاید هم کسی آمد و برد جایی نگه دارد. دست کم بخشی از آنها را. ولی یکبار هم آمدم دیدم دو قفسه کتاب که در بخش داشتیم و عمده آنها را خودم خریده بودم برای برنامه ها نیست! جستیم و جستیم تا عاقبت آنها را ریخته روی هم در اتاقکی کوچک در زیرزمین یافتیم. گویا می بردند خمیر کنند. چند تایی را نجات دادم. شاید یک دو نفر دیگر هم یک چندتای دیگر را نجات داده باشند.  بعد کل کتابخانه بخش جهانی در بوش هاوس معروف بر باد رفت. می گفتند دیجیتال می شویم. جا نبود و بودجه نبود که کسی از آنها مراقبت کند. کاش کتابفروشی هایی بودند که می آمدند کهنه کتاب ها را از موسسات جمع می کردند مثل قدیم که می آمدند ظرفهای کهنه و لباسهای کهنه را جمع می کردند و می بردند به دست نیازمندی می رساندند. خمیر کردن کتاب بدترین سرنوشت کتاب است.


از این مجموعه:

کتا‌بخوان هستید و مایلید کتابخانه شخصی خود را در این مجموعه معرفی کنید؟

پس لطفا تماس بگیرید با culture (at) radiozamaneh.com

Share