Share

کار اکثر مخالفان جمهوری اسلامی منحصر به گفتار و نوشتار است. پرسش یا مسئله این است: در مبارزه سیاسی اصل و فرع کدام است؟ مبارزه در درجه اول باید معطوف به خارجی دخالتگر باشد یا استبداد داخلی؟ در مبارزه سیاسی، تقدم با امپریالیسم است یا استبداد؟

پاسخ‌های راست و چپ

الف- دست راستی ها: این پرسش برای افراد و گروه‌های سیاسی ایرانی که خود را “راست”، “لیبرال” و مدافع سرمایه داری قلمداد می‌کنند، موضوعیت ندارد. آنان “امپریالیسم” را برساخته مارکسیست- لنینیست‌ها به شمار می‌آورند. می‌گویند مارکسیست- لنینیست‌ها که دشمن سرمایه داری و لیبرال دموکراسی‌اند، برای نابودی جهان غرب و آمریکا، نظریه “امپریالیسم” را اختراع کرده‌اند. جهان غرب به رهبری دولت آمریکا نقش مفیدی در گسترش لیبرال دموکراسی در جهان داشته است، اما “چپ‌های کمونیست” برای دفاع از رژیم‌های توتالیتر کمونیستی (اتحاد جماهیر شوروی، اروپای شرقی سابق، چین، کوبا، کره شمالی، و…) و “چپ‌های مذهبی” برای دفاع از استبداد دینی جمهوری اسلامی می‌کوشند تا چهره‌ای امپریالیستی از آمریکا ترسیم کنند. غرب به رهبری آمریکا، امپریالیست نیست، مظهر لیبرال‌دموکراسی است و باید در مبارزه با استبداد داخلی کاملاً با آنها “همسو” بود و از کلیه کمک‌های مالی و غیر مالی آنها در این راه استفاده کرد. البته همه “لیبرال‌ها” یا “راست‌ها” یک گونه نمی‌اندیشند. به نظر برخی از راست‌ها، اصلاً امپریالیسم همان جمهوری اسلامی است که به دنبال فتح کل خاورمیانه است.

ب- چپ‌های مارکسیست و مسلمان: “چپ‌ها” یک طیف وسیع با دیدگاه‌های متفاوت و متعارض را تشکیل می‌دهند. گروهی همچنان مارکسیست-لنینینست هستند. گروهی همچنان از استالین هم دفاع می‌کنند. بسیاری از آنان همچنان دل در گرو انقلابی چون انقلاب روسیه دارند. اما گروه‌های وسیع‌تری “سوسیالیسم” در معنایی مرزبندی‌کننده با تجربه‌های تا کنونی را پذیرفته و گروه‌هایی نیز از “سوسیال دموکراسی” دفاع می‌کنند.

برای برخی از چپ‌های ارتدوکس مبارزه با امپریالیسم همچنان بر هر امر دیگری تقدم دارد. اما تعداد این نوع چپ‌ها نباید زیاد باشد.

گروهی از چپ‌ها، در مبارزه میان امپریالیسم و استبداد داخلی، تقدم را به استبداد داخلی می‌دهند.

برخی از چپ‌ها، دیگر نه تنها از امپریالیسم سخن نمی‌گویند، بلکه نقد تجاوزات نظامی دولت‌های غربی به کشورهای خاورمیانه را هم مصداق آمریکا ستیزی و غرب ستیزی به شمار می‌آورند.

گروه دیگری از چپ‌ها، برای مبارزه با استبداد داخلی، بهره گیری از کمک‌های دولت‌های امپریالیستی را مجاز به شمار می‌آورند. در واقع، برخی از آن‌ها در مبارزه آمریکا با جمهوری اسلامی، در کنار آمریکا قرار می‌گیرند. به عنوان مثال، گرو‌های کرد سوریه پس از دهه‌ها ادعای چپ و کمونیست بودن، اینک به عنوان پیاده نظام پنتاگون و سازمان “سی آی ای” عمل می‌کنند.

پ- درون کاوی به جای برون افکنی: مسئله اصلی ایران و ایرانیان استبداد داخلی است. باید این مسئله را حل کرد. یعنی از رژیم دیکتاتوری به نظام دموکراتیک ملتزم به آزادی و حقوق بشر گذار کرد.

رژیم استبدادی نه از آسمان نازل شده و نه از خارج تحمیل شده است، بلکه از دل تاریخ و جامعه برون آمده است. در واقع متغیر ثابت، رژیم استبدادی بوده است. اگر به ایران و کل خاورمیانه بنگریم، با رژیم‌های استبدادی سرکوبگر فاسد مواجه بوده و هستیم. این عامل ثابت قبل از استعمار و امپریالیسم هم وجود داشته است. در عصر جدید، استعمارگران و دولت‌های خارجی هم از این حکومت‌ها به سود منافع خود استفاده کرده‌اند. با این همه، دستور کار سیاسی ما، گذار غیر خشونت آمیز از جمهوری اسلامی به نظام دموکراتیک ملتزم به آزادی و حقوق بشر و عدالت است.

ت- منافع ملی: تا حدی که من می‌فهمم، سخن گفتن از مبارزه با امپریالیسم یا استکبار جهانی موضوعیت چندانی ندارد. یک ایران دموکرات، آزاد، کثرت گرا، برابری خواه، حقوق بشری و توسعه یافته وقتی امکان ظهور دارد که ایران با همه کشورها دارای روابطی دوستانه باشد. در شرایط تخاصم، اساساً امکان حیات را از مردم ایران خواهند گرفت. وقتی با همه روابط دوستانه داشته باشیم، تازه فرصت و امکانی برای توسعه اقتصادی و سیاسی و…فراهم می‌شود. در آن صورت، اگر همه مردم وظیفه شناس – نه زیرکار دررو- باشند، احتمالاً می‌توان ایران را به کشوری پیشرفته تبدیل کرد. در این چارچوب مبارزه با امپریالیسم و استکبار جهانی ناموجه است، چه رسد به این که بر همه اشکال مبارزه تقدم و اولویت داشته باشد.

ث ضرورت جامع‌اندیشی با معیارهای واحد: عدالت بنیاد و اساس نظریه سیاسی مقبول است. هر نیرویی باید نظریه‌ای درباره عدالت و برابری داشته باشد. آن نظریه باید در سه سطح عدالت داخلی، عدالت منطقه‌ای و عدالت جهانی سازگار باشد و روابط این سه را با یکدیگر روشن سازد.

انواع نظریه‌های عدالت و برابری در میان چپ‌ها و راست‌ها وجود دارد. آن چه را نئولیبرالیسم عدالت قلمداد می‌کند، چپ‌ها نابرابری به شمار می‌آورند. آن چه را مارکسیست-لنینینست‌ها عدالت قلمداد می‌کنند، راست‌ها دیکتاتوری و فقر همگانی به شمار می‌آورند. اما یک نیروی سیاسی نمی‌تواند ادعا کند من فقط و فقط درباره عدالت و حقوق بشر در کشور خودم سخن می‌گویم و به هیچ جای دیگری کاری ندارم. هیچ کشوری در خلأ زندگی نمی‌کند و مسائل منطقه‌ای و جهانی بر سرنوشت مردم آن کشور خاص تأثیر شگرفی دارند. عدالت به مثابه عدم تبعیض‌های قومی و مذهبی و جنسی و طبقاتی پایه عدالت است.

تبیین نقش دولت‌ها به عنوان بازیگران در تحلیل

تحلیل واقعیت تابع آرزوها و منافع نباید باشد. هدف علم و فلسفه تقرب به حقیقت است. عالمان و فیلسوفان و تحلیل گران خطا هم می‌کنند، اما هدف تقرب به حقیقت است، نه جایگزین‌سازی ایدئولوژی به جای حقیقت (صدق به عنوان انطباق با واقع).

قدرت، موضوع علم سیاست و جامعه‌شناسی سیاسی است. تحلیل‌گر از تولید، تمرکز و توزیع قدرت سخن می‌گوید. موازنه قوا و نقش تک‌تک بازیگران مهم است. بدین ترتیب، نمی‌توان و نباید نقش هیچ بازیگری را پیشاپیش از تحلیل و تبیین حذف کرد.

دولت‌ها همچنان مهمترین بازیگران سیاسی در سطح جهانی و منطقه‌ای و داخلی هستند. تحلیل مسائل داخلی، منطقه‌ای و جهانی باید براساس نقش واقعی این دولت‌ها صورت گیرد. هر اندازه که دولتی دارای قدرت بیشتری باشد، بازیگر مهمتر و موثرتری است. به عنوان نمونه به موارد زیر بنگرید:

الف- آمریکا: آمریکا قدرت اول جهان است. یک تکان کوچک در اقتصاد آمریکا به تنهایی – مانند اندکی افزایش در نرخ بهره – اقتصاد کشورهای نوظهور را متأثر می‌سازد و ارزش پول ملی آنان که بدهی خارجی بالایی دارند، سریع سقوط می‌کند. اما وقتی دولت آمریکا کشوری را مورد تحریم‌های فلج کننده قرار می‌دهد، تمامی شاخص‌های مهم اقتصاد آن کشور سقوط می‌کنند.

هیچ کشوری در جهان دارای قدرت نظامی و اقتصادی آمریکا نیست. آمریکا بزرگترین تولید کننده علم در جهان است. رهبران آمریکا – چه دموکرات و چه جمهوری خواه – آمریکا را کشوری “استثنایی” به شمار می‌آورند که ارزش‌های والای خود را باید در سطح جهانی گسترش دهد. قدرت اقتصادی و نظامی و علمی و رسانه‌ای آمریکا پشت این هدف قرار داشته و دارد.

عنصر ثابت خاورمیانه، رژیم‌های استبدادی سرکوبگر فاسد بوده است. اما آمریکا با حمله نظامی به کشورهای غیر دوست و غیر متحد، یعنی افغانستان و عراق و لیبی و سوریه و یمن، آنان را به وضعیتی انداخت که دیگر کشورهای استبدادی منطقه گرفتارش نیستند. ساختن طالبان و القاعده در افغانستان توسط آمریکا و متحدانش (عربستان سعودی، امارات متحده و پاکستان) قبل از انقلاب اسلامی ایران آغاز شد (رجوع شود به مقاله‌های “آمریکا و عربستان سعودی چگونه سازمان‌های تروریستی طالبان و القاعده را ساختند؟  “، “القاعده ای/ داعشی کردن عراق و گسترش استفاده از ماشین چمن زنی آمریکا “، “شطرنج خاورمیانه و سوریه؛ نقش ایران و دیگران و “تجزیه منطقه از طریق تشکیل “کردستان بزرگ”؛ طرح آگاهانه یا پیامد ناخواسته اعمال آمریکا؟  “).

ب- اسرائیل: پس از آمریکا، در خاورمیانه اسرائیل قدرتمندترین بازیگر منطقه است. مطابق قانون مصوب کنگره آمریکا، دولت این کشور موظف است که برتری استراتژیک نظامی اسرائیل بر کل دولت‌های منطقه را تأمین کند. اسرائیل دارای ۳۰۰- ۲۰۰ بمب اتمی است و هیچ گونه نظارتی از سوی آژانس بین المللی انرژی هسته‌ای بر آن وجود ندارد. این کشور عضو ان. پی. تی هم نیست. اسرائیل قوی‌ترین و مدرن‌ترین نیروی هوایی و دریایی و دفاعی منطقه را داراست. این دولت در گذشته به کشورهای عراق، سوریه، تونس، و…تجاوز نظامی کرده و بلندی‌های جولان سوریه را به اشغال خود درآورده است. صدها ترور در دیگر کشورها انجام داده است.

به گزارش رسمی دولت اسرائیل، این کشور در چند سال گذشته حداقل ۲۰۰ حمله نظامی به سوریه داشته است. در طی جنگ داخلی سوریه، از گروه‌های اسلام گرای نزدیک به القاعده حمایت نظامی و مالی به کمک آورده است.

روزنامه جروزالم پست اسرائیل در ۵ سپتامبر ۲۰۱۸ گزارش داد که مقامات نظامی اسرائیل به آن روزنامه اعتراف کردند که به ۷ گروه تروریستی در سوریه اسلحه و پول زیادی داد‌اند. یکی‌ از این گروه‌ها که مقامات اسرائیل از آن نام برده‌اند گروه فرسان الجولان، یک بخش از “ارتش آزاد سوریه”- وابسته به ترکیه – است که در نزدیکی‌ بلندی‌های جولان در جنوب غرب سوریه می‌جنگید، و تنها گروه تروریستی بود که توافق با روسیه برای تخلیه آن ناحیه را قبول نکرد، و بعد توسط ارتش سوریه به سختی شکست خورد. پس از انتشار گزارش و انعکاس گسترده آن، ارتش اسرائیل، با استناد به امنیت ملی، به جروزالم پست دستور داد که این گزارش را حذف کند. ولی قبل از بسیاری آن را گپی کرد بودند و متن کامل آن در وبسایت Antiwar.com آمریکا هم منتشر شد.

نابودی ارتش‌های کشورهای منطقه و خود آن کشورها، به سود اسرائیل بوده و هست. به همین دلیل اسرائیل همیشه دولت آمریکا را به حمله نظامی به کشورهای منطقه – عراق، لیبی، سوریه، ایران، و…-تحریک کرده و می‌کند. استفان والت و جان مرشایمر در کتاب لابی اسرائیل و سیاست خارجی آمریکا در سال ۲۰۰۷ همه شواهد و قرائن این مدعا را ارائه کرده‌اند. پیتر بینارت – که یک یهودی است- نیز در این مقاله توضیح داده است که چرا دولت ترامپ بیت المقدس را به عنوان پایتخت اسرائیل انتخاب کرد.

پ- ترکیه: دیگر هیچ کس در سودای نئوعثمانی گری رجب طیب اردوغان شک و تردیدی ندارد. ارتش ترکیه ده‌ها کیلومتر در خاک عراق پیش روی کرده است و علی رغم درخواست‌های مکرر دولت عراق، حاضر به خروج نیروهای خود از آن کشور نیست.

ترکیه ۴ الی ۵ هزار کیلومتر مربع از خاک سوریه را رسماً با ارتش خود اشغال کرده و استان ادلب هم – به غیر از ۳۰ الی ۴۰ هزار تروریست نزدیک به القاعده- تحت کنترل نیروهای وابسته به ترکیه (ارتش آزاد ترکیه) قرار دارد. با توجه به نگاه ترکیه به مرزهایش با سوریه و خطری که از سوی کردها احساس می‌کند، معلوم نیست نیروهایش را هرگز از سوریه خارج سازد. تسلط بر ادلب هم بخشی از نئوعثمانی گری ترکیه است.

اردوغان در داخل هم قدرت خود را افزایش داده و به بهانه کودتا، ۱۵۰ هزار نفر را اخراج کرده و بیش از ۵۰ هزار نفر را زندانی کرده است. بازداشت‌ها به بهانه کودتا همچنان ادامه دارد.

ت- رقابت منطقه‌ای ایران و عربستان سعودی: ایران و عربستان سعودی هم ادعای رهبری جهان اسلام را داشته و دارند. با توجه به اکثریت شیعی ایران و فعال شدن شکاف شیعه و سنی، ادعای ایران به جایی نخواهد رسید. از نظر نظامی هم ایران فاقد نیروی هوایی، نیروی دریایی و حتی نیروی زمینی مدرن قابل رقابت با کشورهای منطقه است. بودجه نظامی ایران قابل رقابت با بودجه نظامی کشورهای کوچک حوزه خلیج فارس نیست، چه رسد به بودجه نظامی عربستان سعودی و اسرائیل و ترکیه و امارات متحده. به عنوان نمونه، در مقاله “سردار: خواهش می‌کنم اسرائیل را نابود نکن! “، قدرت نظامی ایران و اسرائیل را مقایسه کرده ام.

شعارهای نابخردانه “مرگ بر آمریکا”، “مرگ بر اسرائیل”، اشغال سفارت آمریکا، نفی هولوکاست، و…؛ ایران را در وضعیت بدی قرار داده است. همه دولت‌های آمریکا به دنبال تغییر رژیم جهموری اسلامی بوده اند. دولت ترامپ بیش از دولت‌های گذشت سیاست “تغییر رژیم” در ایران را دنبال کرده و می‌کند (رجوع شود به دو مقاله “حرکت اعتراضی دی‌ماه ۹۶ و تحریر محل نزاع” و “حرکت اعتراضی ۹۶: سرنگونی رژیم یا گذار به دموکراسی؟  ” ).

مغالطه دستور کار سیاسی و تحلیل سیاسی

این مغالطه‌ای بیش نیست که آرمان، آرزو و مواضع سیاسی را جایگزین تحلیل و تببین سیاسی سازیم. نمی‌توان گفت چون موضع سیاسی یا آرمان ما این است، پس واقعیت را هم از پشت این عینک ببین و مطابق این پیش فرض‌ها و پیش انگاشت‌ها شواهد و قرائن مخالف را حذف کن.

وقتی به ایران و شطرنج خاورمیانه نگاه می‌کنیم، محل نزاع مبارزه با امپریالیسم و اسرائیل نیست، محل نزاع تبیین درست واقعیت متناسب با موازنه قوا و نقشی است که دولت‌ها و گروه‌ها براساس قدرتشان بازی کرده‌اند.

اکبر گنجی

مطالب دیگر از همین نویسنده

در این جا سخن بر سر این است که آیا جمهوری اسلامی رژیمی توتالیتر و فاشیستی است؟ آیا قدرت آن را دارد که بر خاورمیانه مسلط شود؟ آن هم در شرایطی که روسیه برای آنها تصمیم می‌گیرد در کجای سوریه باشند یا نباشند؟ آن هم در شرایطی که آمریکا و اسرائیل و کشورهای عرب منطقه خواهان خروج کل نیروهای ایرانی از سوریه بوده و هستند.

“پوتینیسم” و “ترامپیسم” و “پان ترکیسم” در تحلیل واقعیت خاورمیانه، به شواهد و قرائن کاری ندارند. می‌گویند کارهای پوتین خوب است و باید از آن حمایت به عمل آورد. اشغال گری‌های نظامی ترکیه خوب است و باید از آن حمایت به عمل آورد. ترامپ خوب است و باید پیرو او شد. اما اینها، بد یا خوب، چه ربطی به تحلیل واقع دارند؟ در تحلیل ایران و خاورمیانه و جهان، سخن گفتن از تقدم مبارزه با امپریالیسم یا استبداد داخلی ناموجه است.

باید به دقت به قدرت تک تک دولت‌های حاضر در منطقه نگریست و واقعیت را براساس موازنه قوا تحلیل و تبیین کرد. متهم کردن تحلیل گرانی که از نقش آمریکا و اسرائیل و دیگران در رویدادهای منطقه سخن می‌گویند، آن هم به اتهام تقدم بخشیدن به مبارزه با امپریالیسم به جای استبداد داخلی، مغالطه‌ای بیش نیست.


در همین زمینه

دولت ترامپ در ایران به دنبال تغییر رژیم است یا تغییر رفتار رژیم؟

 

Share