Share

تاریخ روابط سیاسی ایران و آمریکا و منحنی پر افت و خیز آن در یک یادداشت نمی‌گنجد. از امروز می‌گوییم که سیاست آمریکا مناسبات قهرآمیز مردم ایران با نهاد سپاه پاسداران را با صدور بیانیه‌ای که سپاه پاسداران را در لیست تروریست‌ها جا داده، ترمیم کرده و زخم‌های مردم از سپاه را مرحم نهاده است؛ تا جایی که جمعی جانب سپاه را گرفته‌اند: در نهایت بیزاری!

سپاه قدرتی است که با انقلاب آمد، با جنگ فربه و طلبکار شد و ادعا کرد مالکیت بر کشور از آن اوست. پس از آتش‌بس با عراق و با روی کار آمدن اکبر هاشمی رفسنجانی به عنوان رئیس جمهوری، او به مصلحت خود تشخیص داد سپاه حق دارد در ساز و کار اقتصادی کشور وارد بشود. علی خامنه‌ای هم در جای دومین ولی فقیه به مصلحت خود دید و تشخیص داد فقط یک سپاه مقتدر، غیر پاسخگو و مدیون به او می‌تواند او را که از هر سو اجتهاد و مرجعیت‌اش زیر سوال می‌رفت/می‌رود، در حفظ قدرت مطلقه یاری دهد.

دیدار سپاهیان با رهبر جمهوری اسلامی

مردم ایران به بهانه‌های گوناگون در تمام حوزه‌های زندگی فردی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی از سپاه زخم خورده‌اند. همه جا در کارهای سودآور سهم ۵۱ درصدی بدون واریز سرمایه، سهم سپاه بوده و سهم ۴۹ در صدی سهم سرمایه‌داری که اگر تن به این معامله نمی‌داده، متلاشی می‌شده است. از طرفی همین معامله برای شریک ۴۹ درصدی همواره سودآور بوده و قدرت روابط و اطلاعات سپاه با حضور یک عضو وابسته به سپاه در هیئت مدیره شرکت که چندان هم آفتابی نمی‌شده، سود شریک ۴۹ درصدی را تضمین کرده است.

این سوای امپراطوری اقتصادی سپاه است که واردات و صادرات در انحصارش است و بی آن که دیناری بابت گمرکات و مالیات بپردازد، از طریق اسکله‌های جداگانه، بدون آن که نهادهای نظارت کننده وجود یا اجازه و جرات داشته باشند تا فعالیت‌هایش را قانونمند کنند، ثروت اندوزی را ادامه می‌دهد و به احتمال، بخشی از درآمد هنگفت را در منطقه هزینه می‌کند تا قدرت خود را زیر پوشش جمهوری اسلامی ایران تثبیت کند.

در فعالیت‌هایی که در ذات خود ویرانگر و انحرافی است مانند توزیع مواد مخدر، حتما سپاه دخالت دارد. این مواد از افغانستان از طریق ارومیه ارسال می‌شود به اروپا. اما به علتی که به نظر می‌رسد نامعلوم است، مقداری از آن در ارومیه ریزش دارد و بعد می‌رسد به دست عوامل توزیع کلان یعنی قاچاقچی‌ها و سپس می‌رسد به دست شبکه‌های توزیع خرد که فرودست‌ها و کودکان آنها قربانی‌اش می‌شوند.

این ساز و کار دشوار بدون تکیه بر قدرت یگانه‌ سپاه و حمایت‌های سپاه چگونه ممکن بود اجرایی بشود؟

البته پیشروی سپاه در همه امور همواره مستند به یک اصل از قانون اساسی بوده. مفسر این اصل (شورای نگهبان) اصل را به گونه‌ای تفسیر کرده که سرداران مغرور بازگشته از جنگ هشت ساله با عراق راضی بشوند. آنها به کمتر از یک تفسیرکه چپاول و دراز دستی‌های سپاه را شکل قانونی می‌بخشد، رضایت نمی‌داده‌اند. همین تفسیر را اعضای شورای نگهبان در اختیار گذاشتند و تمام قانون‌شکنی‌های سپاه را مشروعیت بخشیدند. تحقیق و تفحص مجلس هم نسبت به عملکرد آنها دیگر موضوعیت نداشته و ندارد.

بر اساس اصل یک‌صد و پنجاهم قانون اساسی، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در نخستین روزهای پیروزی این انقلاب تشکیل شد، برای ادامه نقش خود در نگهبانی از انقلاب و دستاوردهای آن پابرجا می‌ماند: «حدود وظایف و قلمرو مسئولیت این سپاه در رابطه با وظایف و مسئولیت نیروهای مسلح دیگر با تاکید بر همکاری و هماهنگی برادرانه میان آنها به وسیله قانون تعیین می‌شود.»

بنابراین سپاه مدعی حفظ دستاوردهای انقلابی است. پرسش این بوده و هست که دستاوردها را سوای سرداران سپاه، کدام نهاد و شخص با کدام معیار و متر تعریف می‌کنند؟ آیا این که وکیلان دادگستری، روزنامه‌نویس‌ها، وبلاگ‌نویس‌ها، فعالان حقوق بشر و سایر فعالان مدنی حسب خواست سپاه یا به دست سپاه ربوده و بازداشت می‌شوند و سپس زیر شکنجه در مرحله تحقیقات، در حالی که وکیل مدافع حق حضور ندارد، اقرار به جاسوسی و محاربه می‌کنند، همان است که از نگاه اصل ۱۵۰ قانون اساسی، دستاورد انقلاب شناخته می‌شود و سپاه حافظ و نگهبان آن است؟

مهرانگیز کار

این که قوه قضاییه در پرونده‌های مخالفان، منتقدان، وکیلان مدافع، فعالان حقوق بشری و مدنی و حقوق زن و همچنین در رسیدگی به پرونده‌های مهم فساد مالی تابع خواسته‌های سپاه پاسداران است، با وظایف مندرج در همان اصل همخوان است؟

زخم سپاه همه جوره جسم، روح و کرامت انسانی ایرانیان را جریحه‌دار کرده است. مردم با حکومتی سر می‌کنند که مغزش سپاه است و قدرت نامحدود برای بیداد دارد و پوسته‌اش مجلس‌ها و دولت‌هایی که آمده‌اند، چندی احساس قدرت کرده‌اند، حرف‌های گنده گنده زده‌اند و رفته‌اند.

ولی فقیه هم روی تختی نشسته که سپاه نگاهبان آن است.

حال سوال این است که دولت آمریکا با قرار دادن سپاه در لیست تروریست‌ها به کدام نتیجه می‌خواهد برسد:

– تضعیف حکومت ایران برای مجبور شدن به قبول مذاکره؟

– تغییر نظام سیاسی ایران؟

– تضعیف سپاه پاسداران و احیانا جلب و جذب سپاه برای اتحاد با آمریکا و متحدان آمریکا در منطقه؟

– کمک‌رسانی به مردم ایران تا عامل مهم خشونت‌ورزی نسبت به شهروندان در رفتار خود تجدید نظر کند؟

هرچه بنگریم به زوایای این اقدام، نتایج احتمالی و مورد نظر آمریکا را شدنی نمی‌یابیم. دست‌کم در کوتاه مدت دولت آمریکا سپاه پاسداران را به شدت تقویت کرده و اگر سیل، جمعیت بزرگی از ایرانیان را همزمان با تصمیم اخیر آمریکا از هستی ساقط نکرده بود، سپاه از حمایت‌های مردمی بیشتری که نتیجه‌ای بر این سیاست نسنجیده بود، بهره‌مند می‌شد.

ستمدیدگان سیل اما در آستانه‌ قهر و اعتراض به حکومت به مرز جنون رسیده‌اند و تا حال فضا مناسب نبوده تا حکومت بتواند حمایت مردمی را تبدیل کند به سلاحی تبلیغاتی با هدف بیدادگری بیشتر نسبت به شهروندان.

سپاه که پس از تصمیم اخیر دولت آمریکا سوژه‌ای شده تا مردم یا از روی اعتقاد یا از روی تظاهر جانب آن را نگاه ‌دارند، خواب یک چنین رویای شیرینی را نمی‌دید. به خواب نمی‌دید که به قول برخی مدیران متملق حکومت، آمریکا باعث خیر شود و رابطه‌ سپاه را با مردم که از سال ۱۳۸۸ و جنبش سبز به شدت زخمی شده بود، التیام بخشد.

فعلا اما این اتفاق افتاده است.

نمی‌شود گفت در دراز مدت به نفع سپاه و حکومت است، اما می‌شود گفت سیاست آمریکا مردم را بیش از پیش سرگشته کرده است. انبوهی دارند جانب سپاه را می‌گیرند یا از روی ترس یا از روی خشم نسبت به سیاست‌های آمریکا که ترس از جنگ را تداعی می‌کند.

انبوهی که زخم‌هایشان بیش از آن عمیق است که سپاه را حمایت کنند و می‌دانند به احتمال زیاد سرکوب تشدید می‌شود، سکوت می‌کنند.

آنان خوب می‌دانند هر گونه افشاگری بر خلاف سپاه و ابراز نارضایتی، منجر به اتهام هم‌سویی با آمریکا می‌شود.

در چنین شرایط سرگشته‌ای که جناح‌های سیاسی نیز به صورتی کاملا طبیعی با یکدیگر همسو و هم‌پیمان می‌شوند، کدام رفتار حکومتی تغییر می‌کند و کدام تغییر رژیم مفید به حال مردم خواهد بود؟ با کدام فرصت و فراغت مدنی‌ای برای سازماندهی؟

سرگشتگی بزرگ‌ترین عامل تضعیف روحیه‌ ملتی است که نمی‌داند کدام یک از نیروهای داخلی و خارجی که مدعی خیر او هستند راست می‌گویند.

نمی‌داند اپوزیسیون‌های ادعایی چگونه ممکن است به دادش برسند. با کدام نیرو؟ به کدام سو؟

نیروی خارجی‌ای که به هوای تضعیف حکومت بیدادگر، به عمد یا به سهو به آن قدرتی معنوی برای تداوم بیدادگری می‌بخشد، ترس به دل مردم می‌اندازد که مبادا از این که هستند درمانده‌تر بشوند.

نیروهای سیاسی و نظامی داخلی دار و ندارشان را برده‌اند، اما دلشان خوش است که هنوز روی جغرافیای جهان، تکه زمین پر ماجرایی هست که نسبت به آن احساس مالکیت دارند و امیدی درونشان زنده مانده که هر گاه با چنگ و دندان آن را حفظ کنند، شاید روزی روزگاری اختیارات مالکانه نسبت به ملک را بازیابند.

وقتی بنیامین نتانیاهو از پرزیدنت دونالد ترامپ تشکر می‌کند که به توصیه او عمل کرده و جمهوری اسلامی ایران را به لیست ترور افزوده، سرگشتگی مردم به اوج خود می‌رسد. با این اقدام از کدام درد ایرانیان کاسته‌اند؟ بر دردها افزوده‌اند. بر دردهای خودشان هم در دراز مدت افزوده‌اند. اقدامی تحریک آمیز و خطرناک کرده‌اند.

حالا اوضاع منطقه به شدت آسیب‌پذیر شده. خطای یک تک تیرانداز می‌تواند منطقه را بشوراند. این به سود “منافع ملی” آمریکاست؟ مگر نه این است که به قول آمریکایی‌ها «امنیت خلیج» در حوزه منافع ملی آنهاست؟

این‌ها که گفته می‌شود به این مفهوم نیست که سپاه از ترور و تروریسم بیزار است و همیشه بیزار بوده است، بلکه نگرانی از این است که اقدام نسنجیده آمریکا، موقعیت را در منطقه خطرناک کرده و نفع مردم ایران را به صورت خاص در بر ندارد. مردم از احتمال ورود ایران به یک جنگ می‌ترسند. می‌دانند که ممکن است دسته‌جات حکومتی جنگ طلب ایران، تصمیم اخیر آمریکا را مایه‌ دست کنند و پای ایران را به جنگی باز کنند که برای ایران و منطقه بدترین رویداد قابل پیش‌بینی است.

حمایت جمعی از ایرانیان داخل و خارج کشور از سپاه پاسداران، اعلام بیزاری از وقوع چنین رویدادی است.


  • از همین نویسنده

مهرانگیز کار: هنوز باور نمی‌کنم که این همه ظلم را پذیرفته باشیم

Share