Share

شکوفه تقی – رقابت و میل غلبه بر رقیب، یکی از عوامل ظهور درنده‌خویی در انسان است. در قصه‌ها و تاریخ می‌توان دید زن یا مرد با رقیب جنسی، عاطفی، یا رقیب قدرت خود، به شرط احساس خطر، می‌تواند به سبع‌ترین شکل رفتار کند.

این میل که با تنازع برای بقا مربوط است، در ترس مفرط انسان و احساس ضعف او ریشه دارد. از این‌رو هر چقدر احساس ترس بزرگ‌تر باشد، ددمنشی هم می‌تواند بزرگتر باشد. اما آدمی برای مشروعیت دادن به این درنده‌خویی، همواره دنبال عواملی می‌گردد تا به آن لباس تقدس و خیرخواهی بپوشاند.

 

برای اثبات ارتباط بین میل رقابت و فعال شدن خصلت درنده‌خویی در انسان، مثال‌های عدیده‌ای در همه‌ی زمینه‌ها وجود دارد. در این مقاله مثال‌هایی از تاریخ ساسانیان آورده می‌شود، تا نشان داده شود کسی که در رأس قدرت نشسته، یا می‌خواهد بنشیند، چگونه با درنده‌خویی با رقیبان سیاسی خود برخورد می‌کند. و برای توجیه آن از دین و عاملان دین مدد می‌گیرد.

 

علت انتخاب ساسانیان نحوه‌ی شکل‌گیری و تأسیس حکومت به وسیله‌ی اردشیر بابکان است، که به استناد منابع تاریخی، پادشاهی صاحب فره ایزدی قلمداد شده و دین زرتشتی را دین رسمی ایرانیان کرده است. همچنین ادعا کرده که حکومت ملوک‌الطوایف اشکانیان بت‌پرست یا بی‌دین بوده. او در ایرانشهر بنیان یکتاپرستی را گذاشته است. اما اردشیر کسی‌ست که اردوان آخرین شاه اشکانی را کشته، فرزندانش را زندانی، اسیر، و تبعید کرده و با دختر اردوان ازدواج کرده است. سپس دختر باردار را به‌دست وزیر یا موبدان‌موبد سپرده، تا طعمه‌‌ی مرگ شود. علاوه بر آن رقیبان سیاسی خود را دیو نامیده. با کمک روحانیونی که همدست او بودند، دست به قلع و قمع رقیبان و مخالفان ‌زده تا اینکه سرانجام بر قله‌ی قدرت نشسته است.

 

در این مقاله برای نشان دادن ارتباط بین ترس از رقیب سیاسی دینی و اعمال خشونت شدید و تقدیس جنایت به نام دین، سه مثال از تاریخ ساسانیان آورده می‌شود؛ یکی از اردشیر بابکان و برخوردش با اردوان و اشکانیان و مردمی که دین اردشیر را نمی‌پذیرفتند. دیگر در رابطه با برخوردی که بهرام اول به هنگام رسیدن به قدرت با مانی و طرفدارانش کرد. سوم رفتاری که خسرو انوشیروان برای رسیدن به قدرت و تثبیت خود با مزدک و مزدکیان کرد. شواهد مثال از کارنامه‌ی ارشیر بابکان و نامه‌ی تنسر آورده شده. در سایر موارد به فارسنامه و تاریخ طبری مراجعه شده است.

 

دکتر شکوفه تقی، نویسنده، شاعر و مردم‌شناس

تنسر روحانی و وزیر قدرتمند معروف اردشیر پاپکان، بوده است، که در به قدرت رسیدن اردشیر نقش مؤثری داشته است.[۱] گفته می‌شود او کسی بوده، که از ابتدا مژده‌ی ظهور اردشیر را می‌داده است. تا اینکه اردشیر به تخت سلطنت تکیه می‌زند و در قدرت سیاسی مذهبی ابقاء می‌شود.[۲] در زمانی که اردشیر به قدرت کامل رسیده و داعیه‌ی درستکاری و ظاهرالصلاحی او همه جا را پر کرده، شکایت از مظالمی که در حق مردم روا داشته، همه جا را پر می‌کند. این با چهره‌ی مذهبی و صاحب فرهی که می‌کوشد از خود به مردم نشان دهد فرق دارد. از آن جمله شاه طبرستان به اردشیر نامه می‌نویسد. آنچه از مردم شنیده و سؤال و درد مردم است را برای اردشیر مطرح می‌کند. اردشیر به تنسر دستور می‌دهد برای او پاسخ بنویسد. پاسخ مزبور امروزه به صورت کتابی کوچک به نام نامه‌ی تنسر در اختیار ماست. این کتاب که به‌وسیله‌‌ی ابن‌المقفع به عربی و سپس در قرن هفتم هجری به فارسی ،ترجمه شده است، از مستندات تاریخی است، که اشاره به نحوه‌ی مجازات رقیبان و مخالفان سیاسی و مذهبی، به منظور برقراری حکومت مطلقه‌ی دیکتاتوری دارد. تنسر به عنوان خط‌دهنده و نظریه‌پرداز حکومت، ضمن اشاره به مواردی که نتیجه در خونریزی بسیار داده، بی آنکه شدت خونریزی را انکار کند، در توجیه «اسراف اردشیر در ریختن خون مردم» می‌گوید:

 

"و نمودی که «زبان‌های مردم بر خون‌ریختن شهنشاه دراز شد.» جواب آنست که بسیار پادشاهان باشند، که اندک قتل ایشان اسراف بود. اگر ده تن بکشند. و بسیار باشند که هزار هزار را بکشند، هم زیادت باید کشت."[۳]

 

"دیگر آنچه یاد کردی که «شهنشاه آتش‌ها از آتشکده‌ها برگرفت و بکشت و نیست کرد. و چنین دلیری هرگز در دین، کسی نکرد.» بداند که این حال بدین صعبی نیست. ترا بخلاف راستی معلوم است. چنانست، که بعد از دارا، ملوک‌الطوایف هر یک برای خویش آتشگاه ساخته. و آن همه بدعت بود، که بی فرمان شاهان قدیم نهادند. شاهنشاه باطل گردانید."[۴]

 

در واقع نشان داده می‌شود در زمان اردشیر، نه تنها هر دینی غیر از دین زرتشت باطل به حساب می‌آمده، که هر برداشتی از دین زرتشت هم اگر خلاف برداشت اردشیر و تنسر از دین بوده، باطل بوده است. از این‌رو باید همه‌ی آتش‌هایی که غیر دولتی بودند، خاموش و آتشکده‌ها ویران می‌شدند. به گفته‌ی تنسر برای ارعاب مردم مجازات‌های بسیاری باب شده بود. از آن جمله: «بر درگاه شهنشاه پیلان بپای کردند و گاوان و درازگوش و درخت بفرمود زدن.« و می‌گوید همه را اردشیر به فرمان دین کرده است، تا اگر کسی در دین «تأویلی نامشروع» کند به مکافات عملش برسد.

 

اگر تفسیر تنسر از متن نبود امروزه درک مطلب بسیار دشوار می‌شد. اما با خواندن مطلب تنسر می‌توان دریافت که «درخت بفرمود زدن» همان دار زدن است. در مجازات «پیل بپای کردن» می‌گوید: «پیل آنست که راهزن و مبتدع را در پای پیل می‌فرمود انداخت. گاو دیگی بود، بر صورت گاو ساخته. ارزیر درو می‌گداختند، آدمی درو می‌افکندند و درازگوشی بود از آهن به سه پایه، بعضی را از پا بیآویخته، آنجا می‌داشتند، تا هلاک شود، درخت چهار میخ را بر راست کرده بودند. این عقوبات جز جادو و راهزن را نکردی».[۵]

 در نامه‌ی تنسر می‌توان دید که یکی از مصادیق دیو، کسی است که «در دین تأویل‌های نامشروع نهد»

 

تنسر می‌گوید این مجازاتی بوده، که در حق جادوگران و دزدان اعمال می‌کرده‌اند. اما با خواندن تاریخ ساسانیان، می‌توان دید، که پادشاه بر هر که می‌خواسته‌ تهمت دزدی و جادوگری می‌زده و او را به همین ترتیب مجازات می‌کرده است. در واقع این شاه بوده که مخالفان و رقیبان خود را به هر نامی که می‌خواسته، می‌خوانده و مجازات می‌کرده است.

 

به طور مثال در تاریخ ساسانیان می‌خوانیم انوشیروان فرستاده بود که ماهبوذ را به نزدش بیاورند. او از فرماندهان بزرگ ارتش خسرو بود، که به کار لشکری اشتغال داشت. ماهبوذ به فرستاده گفته بود که پس از انجام کار بیدرنگ به حضور پادشاه خواهد شتافت. انوشیروان این جواب را بهانه کرد و دستور داد به روی سه پایه بنشیند، در همانجا هم س از چندین روز اعدام شد. این مطلب نشان می‌دهد مجازات مذکور نه تنها مخصوص جادوگران یا دزدان نبوده، که هر مجازاتی که در زمان اردشیر گذاشته شده، تا زمان انوشیروان ادامه داشته است. اتهام دیو و جادو، به هرکسی که مقابل شاه، قانون یا دین او قرار می‌گرفته، زده می‌شده است.

 

در نامه‌ی تنسر می‌توان دید که یکی از مصادیق دیو، کسی است که «در دین تاویل‌های نامشروع نهد». از این رو به نظر او این «گمراهی‌ها و خیره سری‌ها» را تنها می‌توان با «شکافتن و داغ نهادن» درمان کرد.

 

تنسر در نامه‌اش به شاه طبرستان کار اردشیر را به کار طبیبی تشبیه می‌کند که ناچار از داغ زدن بر زخم و دادن دواهای تلخ به منظور بهبود فرد است. هرچند که فغان و گریه‌ی طفل دل مادر را بسوزاند.

 

در نظام سیاسی و اجتماعی ساسانی داغ و درفشی که استفاده می‌کردند، حتی زنده سوزاندن مردمی که مخالف شاه بودند، چنین توجیه می‌شده که قصد دیودرمانی فرد بوده است.

 

وقتی تنسر می‌خواهد جرایم مردمی که در زمان اردشیر خونشان ریخته شده و مجازات‌های سنگین شده‌اند را بشمارد می‌گوید: »همچو دیو که از بند بگشایند، کارها فروگذاشتند، به شهرها بدزدی و فتنه و عیاری و شغل‌های بد پراگنده شده، تا بدان رسید که بندگان بر خداوندگاران دلیر شده‌‌اند و زنان بر شوهران فرمانفرمای».

 

در همان جا می‌آید که در روزگار گذشته رسم بود که »زننده را زنند و خسته را خسته کنند و غاصب و سارق را مثله کنند و زانی.» رسمی که اردشیر بر آن می‌افزاید بریدن بینی زانی است. اما می‌گوید عضو دیگر او را ناقص نکنند. در ادامه توجیه می‌شود که فرد می‌بایست بعد از آن، هم قادر به ادامه‌ی کار کردن باشد، هم با حضور در مجامع عام، شرمنده و خجالت ‌زده شود.

 

از کارهای دیگری که اردشیر می‌کند ،گذاشتن یا محکم کردن طبقات در جامعه است. اینکه هرکس فقط باید با هم‌طبقه‌ی خود وصلت کند. تنسر می‌گوید طبقات و رعایت مراتب هر طبقه مثل ارکان یک ساختمان است. بدون آن ارکان، خانه ویران می‌شود. منظور از خانه از نظر او خانه و خانواده است. چرا که می‌گوید از رعایت نکردن این اصول اعقاب ناخلف درست می‌شود. آنها وقار و عظمت پدرانشان را پیش عامه از بین می‌برند.

 

تنسر سپس در تأیید کاری که اردشیر کرده، می‌گوید هیچ پادشاهی مانند او به استحکام طبقات و نظام طبقاتی کمک نکرده. و به آن اهمیت نداده است. همان جا میگوید: «میان اهل درجات و عامه تمییزی ظاهر و عام بادید آورد، به مرکب و لباس و سرای و بستان و زن و خدمتگار.»

 

بعد اشاره دارد که چگونه حتی میان ارباب درجات هم به لباس و نحوه‌ی تغذیه و اشربه و مساکن تفاوت گذاشت. قانون وضع کرد که اگر کسی بعد از او این مراتب و درجات را بهم بریزد و یا مرتبه نویی ایجاد کند، باید خونش ریخته، اموالش غارت شود. بازماندگانش یا خودش، در صورت زنده ماندن، جلای وطن کنند.

 

اردشیر در سال ٢۴١ میلادی بدرود زندگی می‌گوید. پسرش شاپور اول به جای او به تخت می‌نشیند.[۶] شاپور در سال ٢۴٢ تاجگذاری می‌کند. با استناد به ابن‌الندیم در روز تاجگذاری او یکشنبه اول نیسان مطابق با مارس ٢۴٢ میلادی، مانی[۷] اولین خطبه‌ی خود را ایراد می‌کند.[۸] مانی کتاب شاپورگان خود را به نام همین پادشاه کرده است. منابع مانوی و اشعاری که از مانی به جا مانده، گواه اند که شاپور رابطه‌ی بسیار خوبی با مانی داشته است.

 

به شهادت تاریخ و آثار به جا مانده از مانویان، دعوت مانی، در آغاز چنان پیشرفتی داشته، که تمام بابل و سرزمین ایران را فرا گرفته بوده است. دربار شاپور هم با او در همراهی کامل بوده است. در کتاب کفلایه، وقتی مانی شرح حال خود را می‌نویسد، از روابطش با شاپور خبر می‌دهد. با استناد به همان کتاب او سال‌ها در رکاب شاه بوده و با اجازه‌ی او دین خود را تبلیغ کرده. و به هند و روم سفر کرده است.

 

در سال ٢٧٢ میلادی شاپور فوت می‌کند.[۹] پسرش هرمزد اول به سلطنت می‌رسد. او نیز یک سال بیشتر زندگی نمی‌کند. پس از او برادر هرمزد، ورهرام اول، به سلطنت می‌رسد. در زمان او اختلاف روحانیون زرتشتی با مانی بالا می‌گیرد. تا جایی که بزرگترین دشمن او، موبدان موبد، که قاضی‌القضات هم بوده، او را به خروج از دین زرتشتی محکوم می‌کند. گزارش شیوه‌ی کشتن مانی یادآور بردار کردن حلاج است. به این ترتیب که نخست مانی را مصلوب می‌کنند. سپس زنده زنده پوست می‌کنند. بعد سرش را می‌برند و پوست او را از کاه پر می‌کنند. بر یکی از دروازه‌های گندی‌شاپور خوزستان می‌آویزند. این واقعه در سال ٢٧۶ میلادی یعنی همان سال‌های اولیه‌ی پادشاهی ورهرام یا بهرام، اتفاق می‌افتد. این دروازه است که به نام «باب مانی» موسوم می‌شود.

 

خسرو انوشیروان جوان رقیبان سیاسی خود را به فجیع‌ترین شکل قلع و قمع کرد.

در فارسنامه می‌آید وقتی بهرام به جای پدر نشست، چون در دین بسیار متعصب بود. حیله‌های بسیاری اندیشید تا «مانی زندیق» را بدست آورد. برای اینکه به خواستش برسد، زر و زور و تزویر به کار گرفت، تا پیروان او را شناخت. با موبدان‌موبد ساخت. تا مجلس مناظره‌ای برای محکوم کردن مانی تشکیل بدهد. چنین گفت که اگر در آن مناظره، مانی اقرار به بطلان دینش کند و توبه از باورهایش، او را حبس ابد کنند. اما اگر توبه نکرد، او را چنان بکشند، تا عبرت همه‌ی مردم دنیا بشود. اما مانی در آن مجلس توبه نکرد: «و آنگاه بهرام بفرمود، تا پوست او بیرون کردند، و بکاه بیاگندند و اول کسی که پوست او پر کاه کردند مانی زندیق بود. از این جهت هر کی سر ملحدان و زندیقان باشد، پوست او پر کاه کنند»[۱۰]

 

مانند ورهرام اول، که با کمک موبدان موبد زرتشتی، در ظاهر به نام حفظ دین، اما در باطن برای کسب قدرت و بسط آن، به جنگ مانی رفت و به قلع و قمع مانویان پرداخت، انوشیروان نیز به جنگ مزدک و پیروان او رفت. به این ترتیب که در زمان پدرش قباد یا کواذ، مردم از وجود طبقات و شرایط مذهبی که بر جامعه حاکم بود، به آزار آمده، بر علیه سلطه‌ی روحانیت زرتشتی که قدرت سیاسی و مذهبی را در قبضه‌ی خود داشت طغیان کردند.

 

مزدک با پیامِ برداشتن فواصل میان مردم، و تقسیم نعمات اجتماعی، که در انحصار گروهی خاص بود، به صحنه‌ آمد. و قباد را با خود همراه کرد. پادشاه که خود از مداخله‌ی بیش از حد اشراف و روحانیت در کار سلطنت احساس ضعف کرده بود، با قدرت بخشیدن به مزدک، ‌کوشید خود را از یک طرف به مردم نزدیک کند، از طرف دیگر رقیبی در برابر قدرت معاندی بتراشد که مانع به قدرت کامل رسیدن او بود می‌شد.

 

خسرو انوشیروان جوان، برای سوار شدن بر اریکه‌ی قدرت و حفظ مقام ولایت‌عهدی، نخست رقیبان سیاسی خود را به فجیع‌ترین شکل قلع و قمع کرد. سپس به دستیاری روحانیون، مزدک را کشت. یک به یک مزدکیان را نابود کرد. سپس به تحکیم طبقات پرداخت.[۱۱] اموالی که به گفته‌ی او مزدکیان از اشراف گرفته بودند و بین مردم تقسیم کرده بودند، و زنانشان را به آنان باز ‌گرداند.

 

در ارتباط با قیام مزدک طبری و بسیاری از تاریخ نویسان از جمله مسعودی، مفصل نوشته‌اند. و نظام‌الملک در تایید همان مطالب می‌گوید که مزدک موبدان‌موبد بوده، می‌خواسته «کیش گبرگی» را زیان برساند. و «راهی نو در جهان گسترد». در ادامه همه‌ی تاکید، بر کیش نو آوردن، و «زندقه» در زمان انوشیروان است. او اشاره به آن دارد که انوشیروان از اینکه مزدک در پدرش و مردم نفوذ بسیار داشته، در رنج بوده است. پس نیرنگی فراهم می‌کند تا به آن وسیله مزدک و همه‌ی طرفدارانش را نابود کند. تا خودش قدرت را بی معارض بدست بگیرد. برای رسیدن به مقصود، یک میهمانی بزرگ ترتیب می‌دهد و خود را میزبان مزدک و طرفدارانش نشان می‌دهد. دوازده هزار نفر از مزدکیان را به جشنی می‌خواند. روز قبل از جشن دستور می‌دهد تا دوازده هزار چاله بکنند. و آماده بگذارند. روز موعود همه را بیست تا بیست تا به پشت قصر می‌فرستد. روستائیان که از روز قبل در حیاط قصر برای کندن چاله‌ها جمع شده بودند، آنها را می‌گیرند، با سر در گودال فرو می‌کنند و پایشان را بیرون بگذارند.

 

به گفته‌ی سیاست‌نامه وقتی هر دوازده هزار را در خاک می‌کنند، انوشیروان به پدرش و مزدک خبر می‌دهد که همه را خلعت پوشانده‌اند. و منتظر ایستاده‌اند. از مزدک و پدرش می‌خواهد به آنها که گوش به فرمانند نگاه کند. بعد مزدک را می‌گیرد و او را از پای در خاک می‌کند. به مردمی که از روستاها برای کندن چاه جمع کرده بود، می‌گوید بروند به مزدک بی احترامی کنند. ریش و سبیل او را بکنند. آنقدر به شکنجه‌ی او ادامه می‌دهند تا می‌میرد.

 

به این ترتیب انوشیروان از محبوبیت و قدرتی که مزدک داشته و او در مقابلش احساس حقارت و ضعف می‌کرده انتقام می‌گیرد. همچنین از مردم در ابتدای به قدرت رسیدن خود نسق می‌کشد. تا بدانند با چه کسی طرف هستند. و پایشان را از گلیمشان فراتر نبرند. سپس برای جلب طرفداری اشراف و بزرگان به آنها خلعت و مقام می‌بخشد، تا او را در نشستن بر تخت سلطنت حمایت کنند.[۱۲]

 

واقعه قلع و قمع مزدکیان که در عموم تواریخ مربوط به آن اشاره شده است بین سال های ۵٢٨ و ۵٢٩ میلادی صورت گرفته است. کریستنسن می‌گوید یکی از دلایل بزرگ نفرت انوشیروان از مزدک، انتخاب پسر دیگر کواذ، کاوس،

 

برای ولیعهدی بوده و انوشیروان موقعیت خود را در خطر می‌دیده است.[۱۳]

 

در رفتار اردشیر، موسس سلسله‌ی ساسانیان، با رقبای خود، می‌توان دید ترس از دست دادن قدرت، چه سبعیتی را می‌تواند در یک حاکم و یاران او ایجاد کند. در عین حال می‌توان دید هر چقدر این حاکم میدان عملش بیشتر باشد، سبعیتی هم که اعمال می‌کند در رابطه با ترسش و غلبه بر ضعفی که در خود احساس می‌کند بزرگ‌تر است. برای اینکه این احساس وحشت شدید را از خود و دیگران پنهان کند، و آن را از انتقاد دور نگه دارد و به وسیله‌ی آن برای خود آبرو و اعتبار هم بخرد، به سبعیت خود لباس خیرخواهی و تقدس می‌پوشاند. میل جنایت و حذف بی رحمانه‌ی رقیب را ترویج دین، اشاعه‌ی حکم خدا و دفاع از حریم الهی، یا هر اسم عامه پسند دیگری می‌گذارد. در همان حال با شیطانی قلمداد کردن رقیب، مجال هر خشونتی را نسبت به دشمن یا رقیب به هوادارن خود می‌دهد. علاوه بر آن برای اعمال آن خشونت، پاداش دنیایی و اخروی نیز وضع می‌کند.

 

در نامه‌ی تنسر به وضوح می‌توان خواند، تنسر منکر خونریزی در دوران اردشیر نیست. اما آن را برای حفظ دین و برقراری حکومت دین لازم می‌داند. باور دارد اردشیر از آن بیشتر هم خون می‌ریخت، روا بود.

 

در دوران قباد انوشیروان جوان، که خود را در آستانه‌ی حذف شدن می‌بیند، برای رسیدن به قدرت، با خشونت دست به خونریزی، برای حذف رقیبان سیاسی خود می‌زند. برای از میان بردن آنها خشن‌ترین و حتی ناجوانمردانه‌ترین روش‌ها را بکار می‌گیرد؛ به این بهانه که مزدک از دین خارج شده است. طبقات جامعه به هم ریخته و منافع اشراف به خطر افتاده است.

 

انوشیروان هم مانند اردشیر، برای اجرای نقشه‌های سبع و قدرت‌پرستانه‌ی خود، از روحانیون و روستائیان کمک می‌گیرد. یک دسته را در جایگاه برنامه‌ریز و هدایت کننده‌ی اهداف خود قرار می‌دهد. دسته‌ی دیگر را عمله‌ی فکری خود می‌کند. شاهزادگان و قدرتمدارن را هم با پول، خلعت و زن می‌خرد. و دهانشان را بسته نگاه می‌دارد.

 

منابع:

ایران در زمان ساسانیان، آرتور کریستینسن، ترجمه رشید یاسمی، تهران ١٣٧٠.
سیرالملوک یا سیاست‌نامه، خواجه نظام‌الملک، به تصحیح هیوبرت دارک، تهران ١٣٧٨.
فارسنامه، ابن بلخی، تصحیح رونالد نیکلسون، کمبریج ١٩٢١.
نامه‌ی تنسر، متن فارسی تصحیح مجتبی مینوی، تهران ١٣١١.
تاریخ طبری، محمد جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج. ٢، تهران ١٣۶۶.
شاهنامه فردوسی، ابوالقاسم فردوسی، پادشاهی اردشیر بابکان، تصحیح عثمانوف، ج. ٧، مسکو ١٩۶٨.

پانویس‌ها:

 

١) اردشیر که در حدود سال ٢١٢ میلادی بر اردوان آخرین پادشاه اشکانی خروج کرد. برای برقراری حکومتش چهارده سال زدوخورد کرد. تا بالاخره توانست در سال ٢٢۶ میلادی بر تخت ایران بنشیند. و ایرانشهر را به صورت «یک خدایی» «یک پادشاهی» در آورد.

٢) بنا به روایات متعدد پهلوی، عربی و فارسی، او از زادگان ملوک‌الطوایف بوده، که شاهی را از پدرش به ارث برده. اما آن را واگذاشته، تا همه‌ی زندگیش را وقف به قدرت رسیدن اردشیر کند. دینکرد، چاپ پشوتن سنجانا، ج ٩، صص ۴۵٠-۴۵۶ ترجمه صص. ۵۶٩-۵٧٨.

٣) نامه‌ی تنسر ١۶.

۴) نامه‌ی تنسر ٢٢.

۵) نامه‌ی تنسر ٢٣.

۶) با استناد به کارنامه‌ی اردشیر بابکان، اردشیر که دستور قتل همسر باردارش، دختر اردوان پنجم، را به تنسر داده بود، سال‌ها بعد که در حسرت داشتن فرزندی است از وزیرش می‌شنود که مادر و فررند زنده هستند.

٧)مانی از نجبای ایران بوده که بنابر روایات موجود مادرش از خاندان شاهان اشکانی بوده که هنگام تولد مانی سلطنت ایران را داشتند. تولد او در سال ٢١۵-٢١۶میلادی بوده است.

٨) نقش برجسته‌ای در نقش رجب، شاپور را سوار بر اسب نشان می‌دهد، که بزرگان دولت شاهنشاهی به دنبال او هستند.

٩) در بسیاری منابع هم می‌آید که مانی در زمان شاپور به دلیل آنکه نتوانست پسر شاپور را درمان کند و او مرد. مورد بی مهری شاپور قرار گرفت. از این رو ناچار از ترک وطن شد. به هند رفت و بعد از مرگ شاپور دوباره بازگشت.

 

۱۰) فارسنامه‌ی ابن بلخی ۶۴.

١١ ) قصه‌ای است در این باره نقل می‌شود؛ انوشیروان در جنگی نیاز به پول، برای تامین مخارج لشکر داشت. یک کفشگر راضی به پرداخت آن شد. به شرطی که فرزندش بتواند باسواد بشود. انوشیروان با همه‌ی احتیاجی که به آن پول بود از دریافت کمک صرفنظر کرد.

١٢) خواجه نظام الملک، سیاست نامه ٢٧۵-٢٧٨.

١٣) ایران در زمان ساسانیان، کریستینسن، ترجمه یاسمی، نهضت مزدکیه، ۴٨٠-۴٨٣

شرح بلاهایی که بر سر مزدک و یارانش آمده را طبری و مورخین عرب و فردوسی هر کدام جدا جدا و مفصل نوشته‌اند.

در همین زمینه:

::مقالات دکتر شکوفه تقی در دفتر «خاک»، زمانه::

 

Share