۰۵ شهریور ۱۳۹۸

• داستان زمانه

پیمان یاریان: کتاب‌سوزان

از رمان «کتاب‌سوزان»
پیمان یاریان
Share

پیمان یاریان، نویسنده

مصدق با هیاهویی عجیب از خواب پرید. او سال­‌ها است که در احمدآباد در تنهایی و غم طاقت­‌فرسایی خوابیده است. کفن سفید را کاملاٌ دور خود پیچید و گفت: «لای قبر را چه کسی کنار زده است؟» او بیرون که  آمد گفت: «لای در را چه کسی باز گذاشته است؟» او از حیاط خانه‌­ی قدیمی خود بیرون که آمد گفت: «ایران را چه کسی غارت کرده است؟» زیرا تا چشم کار می‌­کرد بیابان بود و بیابان. دستانش را سایه‌­ی چشمان پیر و خسته­‌اش کرد و گفت: «دیگر اثری از باغ و باغبات نیست.»

مصدق به راه افتاد. رفت تا معنای آن هیاهوی ناشناخته را بیابد. میدان ژاله به حرکت در آمد. زنی سالمند که با عصایی از چوب بلوط، آرام راه می‌­رفت، ایستاد و گفت: «ژاله بیدار شدی؟» میدان ژاله گفت: «آره الان بیدار شدم. شما؟». «من هستم مرضیه.» میدان ژاله به خواندن افتاد: «امشب شب مهتابه، حبیبم رو می‌­خوام. حبیبم اگر خواب طبیبم رو می­‌خوام. گویی فلانی آمده، آن یار جانی آمده. مست است و هوشیارش کنید. خواب است و بیدارش کنید…»، «چیه مرضیه‌­ی خوش صدا؟» مرضیه که قلوپ قلوپ اشک می­‌ریخت گفت: «ژاله نگو و نخوان دلم خون است.» میدان ژاله از تیرهایی که خورده بود هنوز داشت درد می‌­کشید با صدایی شبیه به ناله پرسید: «چرا مرضیه؟ من چهل ساله خواب هستم.» مرضیه گفت: «دیگر کسی شاد باش و دیر زی نیست. همه­‌جا مرگ و نیستی و نفرت و کین و دشمنی است. جوانان بی­کار و بیمار و معتاد و دردآلود و بی­‌آینده‌­اند.» میدان ژاله درد خود را فراموش کرد و گفت: «آنانی که با مشت گره‌کرده بر شاه جهیدند، امروز در زیر خاک و یا با خروارها درد، دست به گریبانند. دیگر در این سرزمین نه حبیبی هست و نه طبیبی. نه مستی هست و نه هوشیاری. خواب است و بگذار بخوابد چون اگر بیدار شود دق می‌­کند.» و هزاران هزار نفر در طول این سال­‌ها دق مرگ شده بودند.


با صدای نویسنده بشنوید:


 رضا در مصاحبه با سی­ان­ان گفت: «امروز بر ایرانیان فشار زیادی تحمیل شده است. و دلیل آن را تنها از ناحیه‌­ی تحریم‌­ها نمی‌­توان بررسی کرد، بلکه در فشاری که خود رژیم از بدو پیدایش خود، تاکنون بر جان و مال و نوع زندگی و نوع رفتار، خلاصه دگرگونی­‌ای به وجود آورده که اکنون مردم تاب و توان خود را از دست داده­‌اند.» شاه در طول این سال­‌ها اصلاً نخوابیده است. او بیدار است. حسن صباح هم بیدار است. کوروش هم بیدار است. داریوش هم بیدار است. کاوه آهنگر گوشه­‌ای نشسته است و دارد چکش خود را صیقل می‌­دهد. صادق هدایت پرسید: «این بار برای کدام دیوانه‌بازی داری خودت را آماده می‌­کنی؟» کاوه آهنگر دژم و گرفته و با پوزخندی زهرآگین بر لب گفت: «اگر در گذشته قارقار کلاغی در دل دشت و کوه می­‌شنیدی، زیبایی دلپسندی داشت و شومی آن را نادیده می­‌گرفتی. آن وقت­‌ها قار قاری ساده بود و بس. امروز قارقارهایی که شبانه‌­روز می‌­شنویم، مرگ و نیستی و نابودی به دنبال دارد. این قارقار کجا و آن کجا؟» هدایت گفت: «خرافات و جهل و بی‌­سوادی و آویزان به دودول این امام و آن پیغمبر و آن منجی کج­‌اندیش سرزمین آریایی را سوزاند.» یزدگرد سوم با انبوهی از طلا و جواهرات بیرون آمد و گفت: «به کوه چک‌چک در یزد بروید. تنها کاری که پس از حمله­‌ی اسکندر توان انجامش را داشتم، نجات آتش چندین و چند هزار ساله بود.» و سیمرغ همراه با فروغ و سیمین و احمد کسروی در کوه چک‌چک و در کنار آتش چند هزار ساله پناه گرفته‌­اند. مغ جوان و زیرکی که در آنجا بود و کلاه سفیدی برسر داشت گفت: «شنیده­‌ام پیر الموت هم می­‌خواهد به اینجا بیاید.» حسن صباح در راه اصفهان است. برای این که کسی او را شناسایی نکند لباس مندرس پوشیده است. ولی همین که طرز پوشیدن لباس روستایی‌­های اطراف قلعه الموت را دید، متوجه شد که لباس‌­هایش آنقدر تابلوست که هر کسی می‌­تواند او را به راحتی شناسایی کند. پیکاسو در اتوبوسی بود که داشت به سمت کوه الموت می­‌رفت. به محض دیدن حسن صباح گفت: «عجب چهره­‌ای دارید. من اجازه دارم پرتره شما را بکشم؟» حسن صباح اما اشاره خیلی آرام، با همان چشم­‌هایی که هیچ‌­کس جرأت خیره شدن به آن را نداشت گفت: «به جایی خلوت برویم.» پیکاسو پرسید: «شما جای خاصی را سراغ دارید؟» حسن صباح با تکان دادن سر جواب او را داد. از اتوبوس که پیاده شدند پیکاسو دست به کار شد. بوم و رنگ را آماده کرد و حسن صباح را روبه‌­روی خود بر تخته سنگی نشاند و از او خواست که به افق خیره شود. حسن صباح خندید. پیکاسو پرسید: «حرف من خنده­‌دار بود؟» پیر الموت گفت: «دشمن را در افق نباید جست. دشمن همیشه در دو قدمی است. در بین دوستان، فامیل و یا هر کسی که نمی‌­توانی تصورش را بکنی.»

جلد رمان «کتاب‌سوزان»

پیکاسو تابلویی از حسن صباح با انبوهی از دشمنان دوست‌نما کشید و آن را برای موزه‌­ی ون­‌گوگ در آمستردام فرستاد. مردم برای دیدن آن تابلو صف بستند. رامبراند گفت: «آفرین کوتوله­‌ی بدقواره. چیز خوبی کشیده‌­ای.» ارنست همینگوی از قطار پاریس_آمستردام پیاده شد و یک‌­راست رفت تابلو حسن صباح را در موزه ون­گوگ ببیند. «آه عجب چهره­‌ی مردانه و خشنی؟!»، مادام توسو گفت: «از این مرد به ظاهر خشن لطفاٌ مجسمه­‌ای بسازید. پول­ساز است.» و سپس رو کرد به همینگوی و پرسید: «تو باید به تهران بروی. آمده‌­ای اینجا چه کار؟» همینگوی مدادش را پشت گوش گذاشت و گفت: «حوصله‌­ی چرندیات رهبر فرزانه را ندارم. من را در قرن بیست برای شنیدن حرف­های گاندی به هند دعوت کردند. اما نرفتم. حالا بروم شاهد سوختن کتاب‌­هایم باشم.»

 کتاب­‌ها را در هر سوی میدان آزادی می‌­شود پیدا کرد. احمد محمود خسته از رنج سفر گوش‌ه­ای نشست و به مردمی خسته­‌تر از خود خیره شد. داستایوسکی دست روی شانه­‌اش گذاشت و پرسید: «شراب خوب دارم.» احمد محمود نیم‌خندی بر لبانش نشست و گفت: «شراب پوتین اگر باشد من نمی‌­نوشم.» هر دو خندیدند. دکارت از آن سوی میدان تاخت و آمد کنارشان نشست و گفت: «به من هم پیکی بدهید لطفاٌ.» شب که شد همه زیر کله‌­ی تاس پر نور لنین کتاب تروتسکی را ورق می­‌زدند. استالین با خشم و نفرت کنار چرچیل نشست و گفت: «آخ شماها نگذاشتید حق این تروتسکی بی­‌وجدان را کف دستش بگذارم.» چرچیل کلاهش را از سر برداشت. استالین گفت: «پس این تو بودی که با برداشتن کلاه از سر به همچین جانورهایی میدان دادی؟»


از همین نویسنده:

Share

دسته بندی‌ها: شنیدنی‌ها, فرهنگ, هنر و ادبیات

کلید‌واژه ها: , ,

توجه: کامنت‌های توهین‌آمیز منتشر نمی‌شوند. کامنت‌های حاوی لینک به عنوان "اسپم" شناخته می‌شوند.