Share

یانیس ریتسوس (۱۹۰۹-۱۹۹۰) شاعر بزرگ یونان و از اعضای جبهه رهایی بخش ملی درزمان اشغال یونان توسط  نازی ها، در جریان جنگ داخلی۱۹۴۶-۴۹ به همراه میکیس تئودوراکیس در کنار جبهه چپ ایستاد. مجموعه «همسایگی های جهان » در حکم ثبت تاریخی آن ایام در ادبیات یونان است. اگر زمان متفاوتی بود، شاید برای خوانش شعر نیاز بود روی تک تک اجزایش مکث کرد؛ اما خواننده ایرانی امروز به شکلی بیواسطه خود را در فضای این شعر می یابد: لحظه های خشم، مبارزه، امید و سوگ همرزمانش.

مجسمه نیم‌تنه یانیس ریتسوس در Monemvasia

هوا سرد بود، می دانی، زمستان در راه بود.

ما عجله داشتیم مدارک را جمع کنیم،

باید فهرست شهیدان مان را کامل می کردیم،

باید راهی برای سازمان دهی خود می یافتیم،

باید ترانه های مان را می سرودیم.

فرصت داشت از دست می رفت؛

چطور می شد به این همه رسید؟

از کدام یک باید شروع می کردیم؟

*

شب ها کرکره ی دکان ها

روی ویترین های دلمرده پایین کشیده می شوند

همچون تورهای آهنی

که در اعماق اساطیر پایین کشیده شوند –

شب ها

جیپ‌های انگلیسی عبور و مروررا زیر نظر می‌گیرند

عبور و مرور زیاد ماشین های بزرگ، تنگِ هم و خاموش را.

بعد چراغِ بارها روشن می شود

سربازان انگلیسی آبجو می خورند

جلوِ درها می ایستند؛

در میدانچه های نورانی،

و از آنجا به پیاده رو می روند و می شاشند.

انگار اینجا شهر و کوچه شان باشد.

کدام خانه شان؟

*

آه، این باد سر بازایستادن ندارد،

می وزد، می وزد، می وزد.

قلب ها و پرچم ها را تکان می دهد

تنبوشه های خواب را پس می زند.

بازتاب صدای چکشی اش در شب –

به تابوت عظیمی میخ می کوبد

گهواره ای می سازد باد

باد ضربه می زند

پشت ضربه ای دیگر

*

تا کی می توانی در نور درگاه خانه ات این پا و آن پا کنی؟

تا کی می توانی خاموش بمانی؟

به من بگو چاقویت را تا کجا می توانی پرتاب کنی؟

تو می خواهی با ماله ات جای گلوله را سرهم بندی کنی

و آنان هم ماله ات را می گیرند و هم دستت را.

تو می کوشی یک مشت پر از دانه های گندم در مزرعه بپاشی،

آنان هم مزرعه ات را می گیرند و هم دانه هایت را.

تو می کوشی در آفتاب لبخند بزنی،

آنان هم آفتاب را ازتو می گیرند و هم چهره ات را.

جایی مانده که لنگر بیاندازی؟

آنان می دزدند لبخندت را،

حتی اشگ هایت را می دزدند.

جایی مانده که عشق بتواند خانه کند؟

*

سر نیزه ای جلوی نان برق می زند،

سر نیزه ای در دل مادری تن بچه اش را سوراخ می کند

بگذار، بگذار با دست های مان به هم بپیوندیم

بگذار این باد اشگ های مان را خشک کند.

فرزندان مان زیر کوه ها آرمیده اند-

بگذار برای فرزندان مان بگرییم،

بگذار آنان صدای ترک خوردن بذرها را بشنوند-

آنان به زمین افتادند

چرا که نمی خواستند نان از سفره شان رخت بربندد

چرا که نمی خواستند ریشه های لبخند در قلب ما بخشکد

این باد خون شان را حفظ می کند و صدای شان را.

بگذار.

*

این باد مهیب است

سهمگین است این باد

و نشیط است، نشیط، نشیط.

ویران می کند دیوارهای بین مردم را

دیوارهای مرگ را

دیوارهای بین ذهن و قلب را

دیوارهای بین تو و من را

و ما را به سوی جهانی دیگر می گشاید

از پنجره ی آفتاب.

گوش کن چگونه این باد نجوا می کند

در همسایگان به خون غلتیده ات.

۱۹۴۹-۵۱

Share