Share

جمال میرصادقی را بیشتر از کتاب‌هایی که از او خوانده بودم نمی‌شناختم. چند تا از داستان‌‌هایش را خوانده بودم و کتاب «اصول داستان‌نویسی» را خیلی دوست داشتم. کتاب «واژه‌نامه هنر داستان‌نویسی» از میمنت میرصادقی، همسرش را هم خیلی وقت بود که توی کتابخانه‌ام گذاشته بودم.

جمال میرصادقی، نویسنده‌ای ساده و صمیمی و جدی

جمال میرصادقی، نویسنده‌ای ساده و صمیمی و جدی

چند سالی بود که کارم گفت‌وگو با نویسنده‌ها و مترجم‌ها شده بود. خبرنگاری سیاسی را که با آن وارد مطبوعات شده بودم درست بعد از یک‌سال کنار گذاشتم. حوزه مورد علاقه‌ام ادبیات بود و ترجیح می‌دادم دنیایم میان آدم‌هایی بگذرد که کتاب‌هایشان را خوانده بودم تا در فضای های و هوی و هیجانات سیاسی. به این سخن کوندرا بسیار اعتقاد داشته و دارم که سیاست مثل کف روی آب است و زود از یاد می‌رود. آنچه تکان‌دهنده است و اثرش باقی می‌ماند موج‌های آرام و سنگینی‌ست که از اعماق آب به‌وجود می‌آید و فرهنگ هم درست مثل‌‌ همان است.

قبل از آن هم پیش آمده بود با بعضی ازنویسنده‌هایی که همیشه تحسینشان می‌کردم از نزدیک آشنا بشوم، اینطوری که بشود برایم از نوشتن بگویند و اتاق کارشان را ببینم اما نه زیاد یا اینکه بتوانم در این مورد با آن‌ها حرف بزنم و از آن بنویسم.

 

NILOOFDOHMIR04

جمال میرصادقی، نویسنده نام‌آشنا ۱۹ اردیبهشت ۱۳۱۲ در تهران به دنیا آمده. از او رمان‌ها و مجموعه‌داستان‌ها و آثار پژوهشی در زمینه زیباشناسی داستان منتشر شده است. «درازنای شب» از مهم‌ترین آثار اوست. طبیعت‌گرایی، گذشته‌گرایی، تقابل فقر و غنا، انتقاد از جهل، اعتیاد و فحشاء از مهم‌ترین درونمایه‌های آثار اوست.

برایم جالب بود بدانم که چرا اغلب شخصیت‌های داستان‌های جمال میرصادقی کودک یا نوجوان هستند یا چرا بیشتر وقت‌ها پایان داستان‌هایش تلخ و سیاه است؟

به نظرم میرصادقی از نویسنده‌هایی بود که زیاد با جمع‌ها و محافل کنار نمی‌آمد و برای همین هم از آن محبوبیت‌ها که برای حضور در همه جا نصیب خیلی‌ها می‌شود، بهره‌ای نداشت. یادم بود که یک‌بار در مراسم تجلیل از خودش گفته بود آنقدر به من فحش دادند تا باعث معروفیتم شدند.

از میدان تجریش تا خیابان دربند را پیاده رفتم. دیر نشده بود. وقت داشتم. دلم برای تجریش تنگ شده بود. بچه که بودم تنها محل خریدمان همان‌جا بود که نزدیک‌ترین جا به خانه‌مان محسوب می‌شد. اما من همیشه از این میدان می‌ترسیدم. وحشتم از گداهایی بود که با دست و پای بریده وسط خیابان نشسته بودند و من را می‌ترساندند. یک‌بار هم وسط خیابان گم شدم. درست وقتی که گدایی داشت با پای قطع‌شده‌اش کشان کشان روی زمین به ما نزدیک می‌شد. رویم را برگرداندم که او را نبینم، وقتی برگشتم او نزدیکم بود و مادرم نبود. گمش کرده بودم. لحظه‌ای که دیدم مادرم کنارم نیست، هنوز هم پررنگ و شفاف توی خاطرم هست. دلم هری ریخت پایین، جوری که الان موقع نوشتن هم خوب به یاد می‌آورم که توی آن سن چه ترسی سراپایم را گرفته بود و اولین واکنشم بعد از وحشت و هول شدن، گریه بود. فکر نمی‌کنم همه آن ماجرا بیشتر از یکی دو دقیقه طول کشیده باشد چون مادرم زود برگشت و من را پیدا کرد.

جمال میرصادقی: من عاشق نوشتن بودم و داستان هم محبوبم. ولم نمی‌کرد و دائم به طرفم می‌آمد. به نظرم این یک رابطه دو طرفه است. اگر بی‌توجهی کنی، داستان هم قهر می‌کند.

بزرگ‌تر که شدم هم گداهای میدان تجریش کم شده بود، هم من دیگر از آن‌ها نمی‌ترسیدم. از آن موقع تا همین امروز بهترین خاطره‌ام از میدان تجریش روزهایی‌ست که با خاله کوچکم برای خرید به این میدان می‌رفتیم. قرار ناگفته‌ای بینمان بود که هر بار آنجا با هم پیراشکی بخوریم. فقط یک‌بار یادمان رفت. سوار اتوبوس شدیم و تا نزدیک خانه رفتیم که یکهو خاله‌ام یادش آمد پیراشکی برای من نخریده است. همه راه را برگشت تا یک وقت من دلخور نشوم. پیراشکی‌هایی که او با آن محبت و عشق برایم می‌خرید مزه خاصی داشت. بعد از آن شاید ده‌بار، صدبار پیراشکی خوردم اما هیچکدام آن مزه را نداشتند. باید بار‌ها مغازه پیراشکی خریدنم را عوض می‌کردم تا بالاخره بفهمم قرار نیست آن مزه هرگز تکرار شود.

خیابان دربند را خیلی خوب می‌شناختم. سال‌ها از ابتدای خیابان تا تقریباً آخر‌هایش را پیاده می‌رفتم به هوای دیدن دوستی قدیمی که هنوز هست. خانه‌شان ته خیابان دربند بود و من وقتی درسم را‌‌ رها کردم و رفتم که یک چیز دیگر بخوانم، دانشگاهم به خانه‌مان دور‌تر شد اما به دوستم نزدیک‌تر شدم. حالا دانشگاهی که من می‌رفتم درست اول خیابان دربند بود و من تا وقتی گیر می‌آوردم پیاده راه می‌افتادم می‌رفتم خانه آن‌ها. کاری نداشتم که او آن روز و ساعت خانه هست یا نه؟ می‌رفتم. اگر خودش بود که دیگر آنقدر حرف می‌زدیم که بیشتر وقت‌ها کلاس بعدی را از دست می‌دادم. گاهی هم توی خانه بود اما وقت نداشت، داشت نقاشی می‌کرد یا طرحی می‌زد. من هم می‌نشستم یک گوشه به کتاب خواندن. توی اتاق دنجش، گوشه سالن پذیرایی خانه‌شان دنیایی داشتیم برای خودمان. همیشه هم شهرام ناظری گوش می‌دادیم. آتش در نیستان را ده‌بار از اول تا آخر می‌خواند و ما سیر نمی‌شدیم. بعضی وقت‌ها که می‌خواستیم راز‌هایمان را به همدیگر بگوییم صدای پخش را تا آخر بالا می‌بردیم.

هرچند وقت یک‌بار با هم می‌رفتیم ظهیرالدوله یا توی کوچه پس‌کوچه‌های دربند راه می‌رفتیم، او عکاسی می‌کرد و من یک گوشه می‌نشستم به کتاب خواندن. روی جدول خیابان راه می‌رفتیم و بی‌اعتناء به متلک‌های مسافران ماشین‌های در حال گذر بلند بلند می‌خندیدیم.

بعد‌ها که او ازدواج کرد و من هم دیگر توی آن دانشگاه کاری نداشتم، جای قرار‌هایمان هم عوض شد. خانه او، خانه من، کافه فرانسه توی خیابان انقلاب یا هر جایی که مال خودمان دو تا باشد و هیچکس قاتی لحظات کنار هم بودنمان نشود.

وقتی توی کوچه پیچیدم و آدرس را با پلاک سر کوچه چک کردم، یادم آمدم که بار‌ها از جلوی این کوچه و این خانه‌ها توی روزهای دانشجویی رد شده بودم، بی‌آنکه بدانم نویسنده داستان‌های مورد علاقه‌ام ته همین کوچه توی‌‌ همان خانه‌ای که بالای درش چراغی روشن است زندگی می‌کند. این را وقتی مطمئن شدم که نویسنده گفت سی سال است که توی همین خانه زندگی می‌کند. توی کوچه که رسیدم، نزدیک خانه بودم که یک نفر صدایم کرد. به اسم نه، فقط گفت خانم!

برگشتم دیدم پسر جوانی‌ست. سر و وضع مرتبی داشت. یک چیزهایی مثل دفتر و کتاب هم در دستش بود. جلوتر رفتم. فکر کردم مزاحم است. خواستم برگردم بروم. شروع کرد به حرف زدن. آرام صحبت می‌کرد. معلوم بود می‌خواست کسی صدایش را نشنود. گفتم: «لطفاً مزاحم نشوید.»

گفت: «خانم من دانشجوی عمرانم. وضع مالی خوبی ندارم. ممکن است به من کمکی بکنید؟»

بی‌جواب پشتم را به او کردم و به سمت خانه نویسنده رفتم.

خیلی قدیمی بود. با در کوچک آهنی. بالای در چراغی روشن بود. این چراغ هم کهنگی در فلزی را بیشتر نشان می‌داد. حدس می‌زدم توی خانه هم بهتر نباشد. حتی انتظار خانه‌ای دلگیر و کهنه را داشتم. اما آنچه توی یک ساعت بعد دیدم خانه تقریباً بزرگی بود که علیرغم کهنگی، با نقاشی‌های روی دیوار و کتاب‌هایی که بخش عمده‌ای از خانه را پر کرده بود به جای دنج و گرمی تبدیل شده بود. جوری که بعد از آن یک ساعت اگر دیروقت نبود دلم می‌خواست باز هم میان آن‌همه کتاب بنشینم و به صحبت‌های مرد داستان‌نویس گوش بدهم.

جمال میرصادقی: کسانی که می‌گویند نمی‌توانم بنویسم باید زندگی‌ام تأمین باشد هیچوقت نویسنده نمی‌شوند. من در بدترین شرایط همیشه نوشته‌ام.

از در که وارد می‌شدی، یک هال کوچک بود و کنارش یک سالن پذیرایی. نویسنده اول من را به‌‌ همان سالن راهنمایی کرد. دورتادورش مبل‌های ساد‌ه‌ای چیده شده بود و روی دیوار با تابلوهای نقاشی از نقاشان نام‌آشنا پرشده بود. یکیشان پرتره بزرگی از خود نویسنده بود. موقعی که توی سالن نشسته بودیم، گفت که کلاس‌های داستان‌نویسی‌اش را هم همین جا برگزار می‌کند، توی همین اتاق. شاید برای همین هم مبل‌ها را دورتادور چیده بودند.

برایش در مورد کتاب‌هایی که از او خوانده بودم گفتم و اینکه کتاب همسرش «واژه‌نامه هنر داستان‌نویسی» به نظرم چیزی بود که بدون وجود آن توی ادبیات ما جای خالی‌اش روشن و واضح حس می‌شد. نویسنده گفت آن کتاب را همسرم نوشته که این روز‌ها بیمار است و الان هم آنجا دارد استراحت می‌کند. به اتاق گوشه هال اشاره کرد که یک‌بار هم میان صحبت‌هایمان از آن صدای سرفه کسی را شنیده بودم. عذرخواهی کرد که همسرش چون بیمار است، نمی‌تواند در جمعمان حضور یابد. کنار سالنی که ما نشسته بودیم یک هال کوچک و ساده بود که موقع ورود به خانه از آنجا رد شده بودیم. گوشه هال اتاقی بود که گفتم صدای سرفه از آنجا آمده بود و کنارش هم به نظر می‌آمد آشپزخانه بود.

چند دقیقه‌ای در‌‌ همان سالن نشستیم به حرف زدن تا عکاس رسید، بعد سه‌تایی رفتیم که اتاق کار نویسنده را ببینیم. چند تا پله را که بالا می‌رفتی، کتابخانه آغاز می‌شد. از‌‌  همان ابتدا.

پله‌های پایین‌تر قفسه‌های بلندتری داشتند و هرچه بالا می‌رفتی، قفسه‌ها کوتاه می‌شد. اینجوری از راه‌پله نه چندان پهن آن خانه قدیمی که بالا می‌رفتی، دیگر هیبت کتابخانه در آن راه اندک تاریک نمی‌ترساندت. الان دیگر یادم نیست دیوار‌ها به چه رنگ بود و پله‌ها موکت داشت یا نه اما خوب یادم هست که وقتی پله‌ها تمام شد به یک نشیمن کوچک رسیدیم که باز هم دور تا دورش پر از کتاب بود و یک راحتی سبزرنگ، شاید هم سورمه‌ای. می‌گویم راحتی، چون اسم این‌جور مبل‌هایی که دسته چوبی ندارند و اغلب زیاد بلند نیستند و جان می‌دهند برای لم دادن جلوی تلویزیون را «راحتی» گذاشته‌اند.

 همین حالا که موقع نوشتن دارم آن هال کوچک را مجسم می‌کنم یقین دارم مبل خیلی راحتی بود. معلوم بود اصلاً برای همین آن را آنجا گذاشته‌اند تا بشود رویش لم داد و با خیال راحت کتاب خواند، تا خود صبح.

هرچند نویسنده اهل شب‌بیداری نبود. می‌گفت قبلاً روزی هشت ساعت کار می‌کردم از ۸ تا ۱۲ صبح و بعد از ۲ ظهر تا ۶ عصر اما حالا ذهنم بیشتر از یکی دو ساعت طاقت ندارد.

تازه این مربوط به روزهای بعد از بازنشستگی او بود. قبل از آن جور دیگری می‌نوشته است.

وقتی پرسیدم چه ساعت‌هایی از شبانه‌روز می‌نویسید؟

گفت: «این بستگی به این دارد که آدم در چه وضعیتی باشد. یک موقعی دانشکده می‌رفتم. آموزگار بودم. شب‌ها با دوستان باشگاه مهرگان می‌رفتیم شطرنج بازی می‌کردیم، فرصت برای نوشتن کمتر بود. برای همین وقتی به خانه می‌رفتم تا ساعت ۲ و ۳ نصفه‌شب می‌نوشتم. بعد از این مرحله به سازمان امور استخدامی کشور رفتم. هفت و نیم صبح سرویس در میدان تجریش می‌ایستاد. شش و نیم بیدار می‌شدم تا چهار و پنج بعداز ظهر که سر کار بودم خیلی خسته می‌شدم و دو ماهی دست به قلم نبردم. کارم را هم نمی‌توانستم ر‌هایش کنم، برای به‌دست آوردن آن امتحان داده بودم اما بعد پشیمان شدم. چون نوشتن برای من مثل یک محبوب بود. من عاشق نوشتن بودم و داستان هم محبوبم. ولم نمی‌کرد و دائم به طرفم می‌آمد. به نظرم این یک رابطه دو طرفه است. اگر بی‌توجهی کنی، داستان هم قهر می‌کند. بعد تصمیم گرفتم یک وقتی را برای داستان نوشتن اختصاص بدهم. هر روز که می‌آمدم خانه تا شش و نیم، هفت عصر می‌خوابیدم و بعد تا ساعت یازده، دوازده شب می‌نوشتم. اوائل اینجور کار کردن برایم بد‌ترین شکنجه بود اما مدتی که گذشت، دیگر عادت کردم. بعد از آن یک رئیس خیلی بامعرفت پیدا کردم که به کارم توجه داشت. اما همکارانم از من به رؤسا شکایت کرده بودند تا خبر به دبیرکل سازمان رسید. دبیرکل کارهای من را دیده بود و می‌دانست که حتی تست‌های امتحانی را ادبی می‌نویسم. خلاصه یک‌روز در حال کتاب خواندن بودم که دبیرکل وارد اتاقم شد. آن روز داشتم یک کتاب از یک نویسنده مجار می‌خواندم. داستان یک مبارز بود که شکنجه شده و بعد از کشورش بیرون آمده بود اما موقع ویزا گرفتن پشیمان می‌شود و دوباره برای مبارزه به مجارستان برمی‌گردد.

دبیرکل آمد و دید دارم کتاب می‌خوانم. من گفتم: کتاب خیلی جالبی‌ست و ماجرا را برایش گفتم.

به طنز گفت: «چی جالب است؟»

یک مبلی توی اتاق داشتیم که فنر‌هایش بیرون زده بود و ما آن را گذاشته بودیم تا ارباب رجوع ننشیند، اما دبیرکل روی‌‌ همان مبل نشست و گفت: «کتاب را بده من هم بخوانم.»

بعد پرسید: «شنیده‌ام اینجا کتاب می‌خوانی.»

گفتم: «به جای چای و وراجی و غیبت و تخمه شکستن کتاب می‌خوانم.»

گفت: «چرا خودت رمان نمی‌نویسی؟»

خلاصه بعد از آن من راحت‌تر توی اداره کتاب می‌خواندم. بعد‌ها که بازنشسته شدم و روزگارم مال خودم شد به این نتیجه رسیدم که بهترین موقع برای نوشتن صبح‌هاست. چون ذهن خسته نیست و فارغ از همه مسائل است. الان شش و نیم صبح بیدار می‌شوم، صبحانه چای و سیب و ماست می‌خورم و یکی دو ساعت می‌نویسم. یک موقعی هشت ساعت کار می‌کردم. از هشت صبح تا ۱۲ بعد از ۲ ظهر تا ۶ عصر، اما الان ذهنم بیشتر از یکی دو ساعت طاقت ندارد.»

این بود که فهمیدم اهل شب بیدار ماندن نیست. وقتی داشت از ساعت‌های کاری‌اش می‌گفت که دیگر بیشتر از دو ساعت در روز نمی‌تواند بنویسد از پیری گفت که سبب کم‌کاری‌اش شده است. آن موقع هفتاد و چهارساله بود. از آوار زندگی بیرونی هم گفت.

پرسیدم: «آوار زندگی بیرونی؟»

گفت: «همین که کتاب می‌نویسی اما نمی‌توانی چاپش کنی. در عوض آثار مبتذل زود مجوز می‌گیرد و پرفروش هم می‌شود. این‌ها تأثیر بد روحی می‌گذارد. ترمز کندکننده است. الان من گاهی دو – سه سال برای یک رمان دویست صفحه‌ای زحمت می‌کشم آن‌وقت پولی که می‌دهند کفاف دو- سه ماه را هم نمی‌دهد. در ایران نویسنده‌های جدی معدودی هستند که می‌توانند از درآمد کتاب‌هایشان ارتزاق کنند مثل فصیح و دولت‌آبادی و احمد محمود.»

گفتم: «با این اوصاف دیگر حال خوشی برای نوشتن نمی‌ماند.»

گفت:«نباید دنبال حال نوشتن باشی، باید در خودت این حال را ایجاد کنی. به زور پشت میز بنشینی و بنویسی، چون هیچوقت آرامش کامل به وجود نمی‌آید. همیشه مسائلی هست که آدم را میخکوب کند. کسانی که می‌گویند نمی‌توانم بنویسم باید زندگی‌ام تأمین باشد هیچوقت نویسنده نمی‌شوند. من در بد‌ترین شرایط همیشه نوشته‌ام.»

گفتم: «آهان این‌‌ همان چیزی‌ست که خیلی‌ها دنبالش هستند. جایی برای نوشتن. یک گوشه دنج یا اتاق کار اختصاصی. مثل شما که به نظر می‌رسد توی همین اتاق می‌نویسید.»

این را وقتی پرسیدم که نشسته بودیم توی اتاق کارش، در اتاق به‌‌ همان هال کوچک که وصفش کردم باز می‌شد. اینجا هم دو تا دیوار را کتابخانه پوشانده بود. پایین دیوار تخت یک‌نفره‌ای بود، به نظرم برای اینکه شب‌ها همان‌جا بخوابد و صبح یکراست از همان‌جا پشت میز کارش بنشیند. این را بعد خودش هم تأیید کرد. بالای تخت تابلوی پرتره خودش بود. دیوار روبروی تخت میز کاری لکنتی بود و دیوار با پرده پوشانده شده بود که بعد فهمیدم پشت پرده پنجره‌ای‌ست که رو به کوه باز می‌شود اما او برای آنکه موقع نوشتن تمرکزش را از دست ندهد پرده را همیشه می‌گذارد کشیده بماند.

کنار میز کهنه هم وسایل نوشتن بود. کاغذ و قلم و هرچه لازم داشت برای داستان نوشتن. میز و اتاق و وسایلش هم مثل خانه کهنه بود و با صفا. نویسنده می‌گفت: «این خانه من است که مثل خودم پیر شده است. آمده‌اند یک دستکاری بکنند ده میلیون خواسته‌اند.»

نمی‌دانم حالا که چند سال از آن زمان می‌گذرد جمال میرصادقی بالاخره کسی را آورد که خانه‌اش را دستکاری کند یا نه؟ اصلاً نمی‌دانم هنوز توی‌‌ همان خانه زندگی می‌کند یا به جای دیگری اثاث کشیده است؟ مثلاً یک خانه کوچک‌تر اما نو. ولی آن خانه و آن یک ساعت هنوز خوب جلوی چشم من است و صفای حضور آدمی اهل فرهنگ توی آن را همچنان به یاد دارم. به روشنی.

داشت از اینکه چطور و در چه شرایطی نوشته است و ۲۷ تا کتابی که تا آن روز چاپ کرده بود برایم می‌گفت:

Share