ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

جنبش و شرط ژرفایابی آن

در ایران چه می‌گذرد – ۵

محمدرضا نیکفر – در پایان مرحله‌ی نخست گسترش‌یابی جنبش هستیم. اکنون همه چیز تابع ژرفایابی آن است.

وضعیت جنبش تا کنون

جنبش گسترش یافته است. بسیاری از شهرها، حتّا شهرهای کوچک، شاهد تجمع و تظاهرات بوده‌اند. در خارج، ایرانیان دوباره سیاسی شده‌اند و از تراز سال ۱۳۸۸ فراتر رفته‌اند؛ سلسله‌ای ادامه‌یابنده از تظاهرات برگزار کرده‌اند که برخی از آنها، چون تظاهرات برلین، عظیم و پربازتاب بوده‌اند.

چهره‌های مختلفی از میان نام‌آوران در داخل و خارج به جنبش پیوسته‌اند. تأثیر حضور آنان متفاوت است. عده‌ای عزیمتگاه و انگیزه‌ی جنبش را درک کرده‌‌اند و در راستای شعار پایه‌‌ای "زن، زندگی، آزادی" حرکت می‌کنند، عده‌ای دیگر تلاش‌شان را بر تفسیر و تکمیل تحریف‌آمیز آن قرار داده‌اند.

گفتمان جنبش هنوز آنسان باکیفیت و از نظر ژرفا و گستره‌ی نفوذ آنسان نیرومند نیست که شر ابتذال[۱] را پس زند. گاهی به نظر می‌آید که در جهت خودآگاهی و ارتقای کیفیت نه تنها پیش‌روی محسوسی صورت نمی‌گیرد، بلکه پس‌روی‌هایی هم دیده می‌شود. در پهنه‌ی همگانی چیرگی با خبر و هیجان است، و اندیشه تنها به صورت حاشیه‌ای کمرنگ مطرح است. رسانه‌های تصویری فضا را گرفته‌اند و عکس بر متن چیره شده است. کل واقعیت آنی پنداشته می‌شود که به صورت عکس و ویدئو عرضه شود. سوژه‌ی تبیین‌کننده، ظاهراً آن کسانی هستند که در رسانه‌های خارج از کشور با آنان زیر عنوان "تحلیل‌گر" مصاحبه می‌شود. این سوژه‌ها هم از افق حادثه‌های روز چندان فراتر نمی‌روند. در فضا سخن می‌پراکنند، اما نشان‌دهنده‌ی آگاهی جنبش نیستند. آگاهی فاقد مرجعیت است، بیشتر با گفته مشخص می‌شود، تا گوینده. شعار "زن، زندگی، آزادی" همچنان گفته‌ی اصلی است و تا کنون آن حد نیرومند بوده است که خود را از قید تحریف برهاند.

نمودهایی از تشکل‌یابی در محله و دانشگاه دیده می‌شود. رهبری عملی، شبکه‌ای و بی‌تمرکز است، در ترکیبی از رابطه‌ها که قدرت عمل به آن شکل می‌دهد، ایجاد می‌شود، اما بیش از آنکه هدایت کند، خود با کنش و واکنش‌ها و سیر رخدادها هدایت می‌شود. جمع بزرگی از چهره‌هایی که آنان را رهبر بتوان خواند، در زندان هستند. گسترش و نیروگیری تلاش برای آزادی زندانیان سیاسی، گامی مهم در جهت تشخص دادن به رهبری است.

در خارج از کشور هدایت کنش‌های جمعی شکل معناداری یافت. فراخوانی و مدیریت تجمع‌های بزرگ را نه گروه‌ها و شخصیت‌های پرسابقه، بلکه تشکل‌های نوپدید، انجمن‌های دموکراتیک به نسبت جدید با چهره‌هایی که پیشتر مطرح نبوده‌اند، انجام می‌دهند. در جنبش سبز هم شاهد چنین پدیده‌ای بودیم. گرایش دموکراتیک و کثرت‌گرا، گرایش اصلی است. جریان راست افراطی غیرمذهبی، که شعارهایش از مقوله‌‌ی  "جاوید شاه" است، در حاشیه ماند، چه در داخل، چه در خارج.

تمرکز اصلی رژیم در سیاست کنترل و سرکوب بر روی جلوگیری از شکل‌گیری کانون‌های رهبری است. از "رهبری" در خارج بیمی ندارد و به عمد چهره‌ها و گروه‌هایی را در خارج برجسته می‌کند تا بهانه‌‌ی بیشتری برای زدن داخل داشته باشد.

جنبش در نمودهای اصلی‌اش همچنان یک جنبش اعتراضی است: اعتراض به حجاب تحمیلی، اعتراض به سرکوب و قتل معترضان، اعتراض به دستگیری‌ها، اعتراض به نقش "حراست" در دانشگاه‌ها، اعتراض به ایجاد خفقان در اینترنت... بسیاری از شعارهای آن اما براندازنده هستند. شکست تجربه‌ی اصلاح‌، توضیحی ممکن برای این از-هم-دوری است. تباین آنها به این برمی‌گردد که اگر چه پاسخ خاموش‌کننده‌ی هر اعتراضی یک اصلاح تواند بود، اما اصلاح برمی‌خورد هم به مانع ایدئولوژی و هم به مانع ساختار که نظام امتیازوری موجود است. اما اینکه "اصلاح" به عنوان شگردی برای بقا پیش گرفته شود، امری ناممکن نیست.[۲] علایمی از آن دیده می‌شود.

ادغام دوگانه

اصلاح، به صورت شگردی برای بقا، حتماً به این شکل نخواهد بود که دوباره محمد خاتمی بر روی صحنه ظاهر شود و به جناح سنتی اصلاح‌طلب اختیاراتی بسپارند. نظام امتیازوری بود-و-باشی مستقل از افراد دارد و از این نظر اندیشیدنی است که از چه امکان‌هایی برای انطباق خود با محیط برخوردار است. موسی غنی‌نژاد، از ایدئولوگ‌های نظام امتیازوری، تا جایی پیش می‌رود که می‌گوید سیستم می‌تواند با گرایش برانداز هم همزیستی داشته باشد. به گفته‌ی او:

«شعار "جمهوری اسلامی نمی‌خواهیم" که بعضا شنیده می‌شود نباید صاحبان قدرت را نگران کند. نزدیک به نیمی از بریتانیایی‌ها به دلایل گوناگون مخالف نهاد پادشاهی هستند و آن را رسما اعلام می‌کنند؛ اما این تهدیدی برای نظام سیاسی مستقر در انگلستان تلقی نمی‌شود و موجب هیچ تنش سیاسی هم نمی‌شود. در کشور ما هم پذیرفته شده است که بخشی از مردم مخالف نظام سیاسی موجود هستند؛ چراکه از آن‌ها در مقاطعی خاص مانند انتخابات خواسته می‌شود به خاطر مصلحت ایران در زندگی سیاسی مشارکت کنند.»[۳]

روند ادغام کردن اعتراض‌ها در محیطِ زیر کنترلِ سیستم از هم اکنون آغاز شده، به صورت تفکیک میان اعتراض و اغتشاش. هر روز در این باره در رسانه‌های رژیم قلمفرسایی می‌شود. ابایی ندارند که حتا انگیزه‌های معینی برای اعتراض را موجّه بخوانند و از برخی خط قرمزهای حکومتی هم عبور کنند. اولویت برای رژیم حفظ قدرت است. هنوز نمی‌توان با قطعیت گفت، اما نشانه‌هایی حاکی از آن است که از دو گزینه‌ی انقباض و انبساط − یعنی متمرکز کردن قدرت برای دفاع از خود و ضربه زدن، یا به جای آن منبسط کردن خویش برای ادغام بخشی از اعتراض‌ها در محیط زیر کنترل − بیشتر متمایل به گزینه‌ی دوم شده‌اند.

در سطح بین المللی هم به نظر می‌رسد که قدرت‌ها در حال وارد کردن عامل اعتراض‌ها در محاسبات خود در موضع‌گیری در مقابل حکومت جمهوری اسلامی باشند. روسیه و چین هم از طریق گرفتن امتیازهای تجاری و استراتژیک این بازی را پیش می‌برند.

تصور اینکه ادغام اعتراض‌ها به عنوان یک فاکتور در محاسبه‌های استراتژیک پیروزی ویژه‌ای برای جنبش است، ساده‌نگری است. قدرت‌های پیش‌برنده‌ی این محاسبات هم برای خود نظامی از امتیازها دارند که ارزش‌های حقوق بشری تنها ممکن است نقشی تبلیغاتی در آنها ایفا کنند.

ادغام پاره‌‌ای و جنبه‌ای از اعتراض‌‌ها در محاسبات قدرت در داخل و خارج لزوماً در دو جهت مختلف صورت نمی‌گیرد. ممکن است در جایی به توافق بینجامد. ممکن است رژیم تغییری یابد که بگوید مشکلات را حل کرده و از این طرف در غرب به این نتیجه برسند که می‌توانند با رژیم اصلاح‌شده، مشکلات‌شان را حل کنند. این نظام‌های امتیازوری می‌توانند هم در برابر یکدیگر قرار گیرند و هم در جایی به توافق برسند. گرایش اصلی توافق است.

صحبت از اصلاح و پذیرش تغییراتی در سیاست‌های اجرایی رژیم، ناشی از قدرت جنبش است. ولایت مطلقه، حکمرانی مطلق است و پذیرش تغییرهایی تعبیرشدنی است به عنوان شکست رژیم. اما این حد از عقب راندن، چیزی نیست که پاسخ درخور به انگیزه‌های جنبش باشد. جنبش وارد دوره‌ای پیچیده‌تر می‌شود. مرحله‌ی گسترش افقی آغازین به پایان خود می‌رسد، اکنون همه چیز بستگی به ژرفایابی آن دارد.

شاخص ژرفایابی جنبش

پیشتر شکل عمومی یک تئوری تغییر به این صورت پیش گذاشته شد: "این نباشد – آن باشد – پس چنان کنیم که..." اکنون بر روی "این" و "آن" دقت کنیم.

جنبشی شکست می‌خورد که به "آن" نرسد و "این" با همه تلاش‌ها سر جای خود باقی بماند. اما بسیار پیش آمده و باز هم ممکن است پیش آید که "آن"، در عین تفاوت با "این"، بازتولید سویه‌هایی از "این" در یک وضعیت تازه باشد. ما چنین چیزی را در انقلاب ۱۳۵۷ دیدیم. "این"، استبدادی بود حافظ نظمی که آن را با گسستگی و تبعیض مشخص کردیم و گفتیم که مشخصه‌ی جامعه‌ای که شکل داده بود، ناجامعیت بود. "این" در "آن" بازتولید شد و از نظر سانسور و سرکوب دگراندیش تکرار "آن" شد و از "آن" فراتر رفت. اسلامیت، امت اسلامی، ملت مسلمان و نظایر اینها جامعیت‌‌دهنده به ناجامعیت شدند. تبعیض‌هایی برقرار یا تشدید شد میان مرد و زن، مسلمان و غیرمسلمان، شیعی و سنی، معمم و مکلا، خودی و غیر خودی؛ و این همه افزوده شد بر نظم طبقاتی و مرکزگرای از پیش مستقر، و گسستگی و شکاف را تا جایی پیش برد که حفظ وضعیت عادی هم تنها با فشار و سرکوب فوق العاده میسر می‌شد.

بخش‌بندی‌ها و تبعیض‌ها به یک نظام امتیازوری برمی‌گردند، عده‌ای ممتاز می‌شوند و از عده‌ای دیگر مجموعه‌ای از حقوق سلب می‌شود؛ حق‌کُشی چه بسا تا پایمال کردن حق زیستن پیش می‌رود.

نظام امتیازوری مستقر چهار محور اصلی دارد: جنسیتی، مالکیتی، عقیدتی، قومیتی.

  • جنسیتی: نظام سرتاپا پدرسالار است، مبتنی است بر باور به شأن برتر مرد و پستیِ سرشتیِ زن (به جز زن مقدسِ ایفاگر نقشی در صحنه‌ی بازی مردان مقدس). شیخ‌سالاری، ریش‌سفیدسالاری، سنت‌سالاری، بینش طایفه‌ای و اصالت موروثیِ منتقل‌شونده از طریق پدر−پسر، همبسته با این باور هستند.
  • مالکیتی: مالکیت بر امکان‌های غارت، استثمار، پست و مقام، تبلیغ و تولید باور، پایگاه اجتماعی طبقه‌ی حاکم را بر روی محور عمودی نابرابری‌های اجتماعی تعیین می‌کند.
  • عقیدتی: شیعی‌گری به صورت یک الاهیات سیاسی که مبنای آن انطباق دوگانه‌ی سیاسی دوست−دشمن و دوگانه الاهیاتی مؤمن−کافر است.
  • قومیتی: مرکزگرایی شاخص استبداد عصر جدید ایرانی در ترکیب با شیعی‌گری، تبعیض از پیش موجود در ایران را شدت بخشیده است. تبعیض‌های قومی، زبانی و دینی آمیخته می‌شوند با محاسباتی از نظر سودآوری و رده‌بندی نظامی و امنیتی مناطق مختلف در برنامه‌ریزی‌های توسعه، و کشور را تکه‌پاره می‌کنند.

" این نباشد – آن باشد." تغییر این بار انقلابی واقعی است اگر "آن"، این نظام‌ امتیازوری را بازتولید نکند. ژرفا یافتن جنبش، حرکت در جهتی است که مانع این بازتولید شود.

ما همه با هم نیستیم!

البته کسی نمی‌آید که بگوید ما می‌خواهیم نظام تبعیضی را نگه داشته یا نسخه‌ی تازه‌ای از آن عرضه کنیم. معمولاً تقلب این گونه پیش می‌رود که جامعه‌ی ناجامع را زیر یک پوشش ظاهراً جامع ببرند: در انقلاب بهمن این پوشش، "امت مسلمان" بود. اکنون چرخشی ملی‌گرایانه داریم و باز "ملت" قرار است شکاف‌ها را بپوشاند تا زیر آن همان‌ نظام را بازتولید کند. بر این قرار است که انقلاب همگانی، انقلاب جمهور مردم، چنین عنوانی می‌یابد: "انقلاب ملی".

  • می‌گویند: زنانه-مردانه کردن غلط است، همه به ملت تعلق دارند: مرد، میهن، آبادی!
  • می‌گویند: مسئله‌ی ایران طبقاتی نیست؛ همه باید دست به دست هم دهند برای توسعه‌ی اقتصادی.
  • می‌گویند: اصل، ملت ایران است؛ به خاطر آن اختلاف‌های عقیدتی را کنار بگذاریم.
  • و می‌گویند: همه آحاد یک ملت‌اند و صحبت از ترک و کرد و بلوچ اتحاد ملت را بر هم می‌زند.

پاسخ این است که: نه، ما همه با هم نیستیم![۴] برای با هم بودن، بیایید درباره‌ی تبعیض‌ها صحبت کنیم، در مورد نظام امتیازوری در پیش از انقلاب و پس از انقلاب، و اینکه در آینده برای رفع تبعیض‌ها می‌توانیم همسو باشیم یا نه.

پاسخ سیاست همه با هم، سیاست هویت[۵] (identity politics)، در شکلِ هر کس برای خودش و جستن آزادی خویش در گسستگی نیست. آزادی اجتماعی در همبستگی است، همبستگی قربانیان تبعیض و استثمار.

مسئله‌ی آماج، و ادامه‌ی بحث

"این نباشد – آن باشد – پس چنان کنیم که..." گفته شد که کاری کنیم که "آن"، بازتولید "این" نباشد. این نکته توجه ما را متمرکز می‌کند بر بخش ناظر بر نتیجه در تئوری‌ تغییر: پس چنان کنیم که... توجه به این موضوع یعنی توجه به آماج نهایی و گام‌هایی که ما را به هدف نزدیک می‌کنند.

در بخش بعدی این یادداشت‌ها به موضوع آماج نهایی می‌پردازیم.

ادامه دارد

–––––––––––––––––

پانویس‌ها

[۱] درباره‌ی این مفهوم بنگرید به این مقاله: شر ابتذال

[۲] در بخش سوم این یادداشت‌ها به این موضوع پرداخته شده است.

بخش‌های پیشین

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • جوادی

    تئوری های مارکسیستی انقلاب قادر به تبیین انقلاب دو بنی ۵۷ نبستند، به نظرم تئوری رئالیستی انفلاب به خوبی می تواند این انقلاب را تبیین کند.‌ روشن است که چپ گراها و به ویژه مارکسیست ها، نظر مرا نخواهند پذیرفت، اما روحانیون حاکم به این تئوری اعتقاد دارند. آیا وقت آن نرسیده است که روشنفکران ایرانی اهمیت این نظریه را درک کنند؟

  • جوادی

    آیا از دل یک جنبش به طور خودانگیخته رهبرانی ظهور خواهند کرد؟ تحلیل گرها _و نه استراتژیست ها یا کسانی که طرز فکر استراتژیک دارند_ می گویند، الان موقع مطرح کردن ایده رهبری چنبش نیست و رهبران به طور طبیعی و به موقع از دل خود جنبش ظاهر می شوند‌. عده ای دیگر در اپوزیسیون، قبلا تاکید می کردند که مردم باید نام یک رهبر و شعار واحد را در کف خیابان فریاد بزنند . دو ماه می گذرد اما گرچه شعار محوری زن، زندگی،آزادی را فریاد می زنند اما نام یک چهره سیاسی مثلا شاهزاده رضا پهلوی، دکتر کوروش عرفانی، دکتر شعله سعدی، رجوی ها و غیره را صدا نمی زنند. چرا؟ زیرا ایده رهبری فردی مورد قبول این جنبش نیست. این جنبش حتی به شعارهای تفرقه افکنانه حزبی هم بی اعتناست. تقریبا تمام شعارهایش وحدت بخش اند.‌ یکی از باشکوه ترین این شعارها، شعار اگر با هم یکی نشیم، یکی یکی تموم میشیم که از دل این جنبش برآمده و در کف خیابان و در دانشگاهها بارها فریاد زده شد. آخه احزاب ایرانی خارج از کشور تا کی می خواهند بر طبل خود بکوبند و خواسته های معترضان را نادیده بگیرند یا به نفع خود تفسیر کنند. به عنوان مثال بعضی از جمهوری خواهان دوآتشه با شور و شوق ،شعار حاشیه ای مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر،را به نفع خود و بر علیه مشروطه خواهان تعبیر می کردند ولی دیدند که نه این خبرها نیست و این جنبش شعارهای تفرقه افکنانه را پس می زند.‌ عده ای دچار این توهم هستند که اتاق فکر جنبش هستند و به جنبش دانش مبارزاتی عرضه می کنند و به همین خاطر جنبش و رهبران میدانی به خاطر این خدمت بی نظیر باید آنها را به عنوان رهبر بلامنازع جنبش برگزیند. خواهش می کنم از این توهمات بیرون بیایید و کمی واقع گرا باشید. این جنبش خودانگیخته آغاز شد و همچنان با نیروی خودانگیختگی پیش می رود و تا الان به تبعیت کور از هیچ حزب یا شخصی تمایل نشان نداده است و نخواهد داد. بنابراین باید از فکر موج سواری و رهبر شدن جنبش بیرون آمد. اما من اعتقاد ندارم که یک جنبش به طور خودانگیخته به پیروزی برسد و یا اینکه به طور طبیعی از دل جنبش رهبرانی پدید آیند زیرا جمهوری اسلامی از این موضوع آگاهی دارد و منفعل ناظر این وضع نخواهد بود و اجازه ظهور رهبران را نمی دهد.‌ از همان روزهای آغازین این جنبش، جمهوری اسلامی متوجه این موضوع مهم بود و تلاش کرد با دستگیری رهبران بالقوه، امکان تشکیل یک مرکز رهبری در داخل را از بین ببرد و در این مورد موفق عمل کرده است. من معتقدم که در این شرایط ما باید واقع بین باشیم و به راه حل جایگزین برای مساله تشکیل مرکز رهبری یا ستاد رهبری فکر کنیم. این سازمان یا ستاد شخص محور نباید باشد بلکه باید بر اساس ایده رهبری دموکراتیک شکل بگیرد و اکثریت قایل توجهی از مخالفان و نه لزوما همه آنها را نمایندگی کند‌. رایج ترین تعبیر از دموکراسی، حکومت اکثریت است. الیته با حفظ حقوق اقلیت های حزبی. زیرا اکثریت نباید آزادی فعالیت سیاسی اقلیت های حزبی و مهمتر اینکه نباید حقوق بشر را نقض کند.

  • جوادی

    بی شک رهبران جمهوری اسلامی از تئوری های انقلاب تا اندازه ای آگاهی دارند‌ ، همین حکم درباره خیلی از مخالفان جمهوری اسلامی نیز صدق می کند. اما از بین تئوری های گوناگون درباره یک موضوع، معمولا یک تئوری جالب تر و یا معقول تر از بقیه جلوه می کند. به عنوان مثال برای مارکسیست ها تئوری های مارکسیتی اعم از لنینیسم و مائوئیسم مهم تر از بقیه هستند و حتی ممکن است بقیه تئوری ها را قبول نداشته باشند.‌ برای من تمام تئوری های انقلاب جالب و آموزنده اند ولی تئوری های ساختاری که برای تقویت توان تبیینی خود از تئوری رئالیستی استفاده می کنند، دقیق تر و جالب ترند. اما حدس من این است که برای رهبران جمهوری اسلامی تئوری رئالیستی انقلاب از بقیه مهم تر باشد. آیا فکر کردن به این موضوع برای پیشبرد و پیروزی جنبش انقلابی زن،زندگی،آزادی مهم است؟ در یک نبرد آگاهی از استراتژی ها و تاکتیک های طرف مقابل اهمیت حیاتی دارد. به عنوان مثال استالین در جنگ جهانی دوم برای این منظور، کتاب نبرد من هیتلر را عمیق مطالعه می کرد و زیر نکات مهم آن خط می کشید.‌ طبق نظریه رئالیستی انقلاب، سازماندهی، فرمول سیاسی و تحریک نارضایتی مردم از متغیرهای اساسی اند.‌

  • جوادی

    آقای دکتر نیکفر عزیز از شما خواهش می کنم در حد امکان، برخی از روشنفکران را از یادداشت تحت عنوان اگر امروز گفتگو نکنید، فردا باید با هم بجنگید، آگاه کنید تا فردا که این مساله پیش آمد بهانه نیاورند که ما نمی دانستیم و یا اینکه تقصیر فلان گروه یا تقصیر بیگانگان بود.

  • جوادی

    همه ما به خودرائی گرایش داریم، اگر بپذیریم که انکار یک مساله، مساله را حل نمی کند، پس می توان نتیجه گرفت آگاهی از یک مساله، دست کم شرط لازم برای حل آن است. پس به طور خلاصه می توان گفت آگاهی از خودرائی و خودمحوری ،شرط لازم برای فراروی از ِآن است. برایم هنوز روشن نیست که آیا رشد خودآگاهی( آگاهی از خود) مستقیم به خودانتقادی منجر می شود یا نه. به بیان دیگر در اینکه رشد خودآگاهی شرط لازم برای خودانتقادی است ، تردید نیست، اما اینکه شرط کافی هم هست یا نه، برایم روشن نیست.

  • جوادی

    عنوان یادداشت شماره ۲۸ را می توان اینگونه بیان کرد: آیا طبقه کارگر در ایران دارای آگاهی انقلابی است؟

  • جوادی

    اگر الان گفتگو نکنید، فردا باید با هم بجنگید. گروههای مخالف جمهوری اسلامی فقط شکاف عمیق بین جمهوری اسلامی و اکثریت مردم را می بینند ولی برایشان سخت و دردناک است که به فاصله بین خود و مردم بویژه نسلهای جدید فکر کنند.‌ جنبش زن، زندگی، آزادی و شعارهایش به روشنی این فاصله را نشان می دهند. این جنبش بدون کمک اپوزیسیون شکل گرفت و به تعصباتی که سالها گریبان اپوزیسیون را گرفته ،آلوده نیست.‌ تقریبا همه فکر می کردند که بدون پیشتازی و عاملیت اپوزیسیون هیچ جنبش انقلابی در ایران نمی تواند شکل بگیرد اما چنین جنبشی پا گرفت و همه اعم از اپوزیسیون،جمهوری اسلامی و دنیا را غافل گیر کرد.‌ جنبش در مدت بیش از دو ماه دوام آورد و به تبعیت از هیچ حزب یا شخصیتی تمایل نشان نداده است. گروههای مخالف حتی در وضعیت اتقلابی کنونی نتوانسته اند از اختلافات چشم پوشی کنند و حول شعار محوری زن، زندگی،آزادی و گفتمان های حقوق بشری و دموکراتیک مسلط بر این جنبش، با هم گفتگو و همکاری کنند. مردم تعصب این گروهها و هزینه های سنگینی را که از این بابت متحمل شده اند فراموش نمی کنند. اعضای این جنبش را بیشتر کسانی تشکیل می دهند که بعد از انقلاب ۵۷ به دنیا آمده اند و اینها هستند که جانشان را کف دست گرفته و در خط مقدم مبارزه می کنند و بیش از هر گروه دیگر شایسته به دست گرفتن سکان کشور در فردای آزادی ایران هستند. امیدوارم در آینده نزدیک نسلهای جدید فرصت تشکیل احزاب جدید را پیدا کنند و با احزاب قدیمی رقابت کرده و آنها را شکست دهند .خیلی شفاف می گویم خیلی ها در داخل از حرفها و شعارهای توخالی همه احزاب خسته شده اند. آیا این احزاب،یکی از شعارهای حزبی خود را در این جنبش می بینند؟ سالها این احزاب شعارهایی را به جامعه تزریق کردند،.امت اثری از آنها در این جنبش دیده نمی شود. عبارت برای تغییر مغزها که پوسیدند را می توان طوری تعبیرکرد که مغزهای فسیل شده دراپوزیسیون را هم شامل شود.‌ میلیونها نفر در ایران سالها منتظر یک گردهمایی ساده بین گروههای مخالف جمهوری اسلامی بودند و هنوز هم هستند تا با احساس حمایت از طرف یک نیروی ائتلافی قوی، جرات پیدا کرده و به خیابان بیایند. شما سالها فرصت گفتگو و همکاری داشتید، و تا به امروز به خاطر انحصارطلبی و کینه توزی به خواست اکثر مردم بی اعتنا بودید، فکر می کنید مردم با سرنگونی جمهوری اسلامی برای شما فرش قرمز پهن می کنند؟ شما الان چون در کشورهای دموکراتیک زندگی می کنید، نمی توانید علیه هم از خشونت استفاده کنید ولی آیا در فردای سرنگونی جمهوری اسلامی که خلاء قدرت موقت پدید می آید و کشمکش بر سر قدرت شکل جدیدی پیدا می کند، می توانید برای تاسیس مجلس موسسان و تهیه پیش نویس قانون اساسی همکاری کنید؟ اگر الان گفتگو نکنید، فردا باید با هم بجنگید.

  • جوادی

    کارگران در ایران بر خلاف تصور و آرزوی کمونیست های ایرانی، دارای آگاهی اتحادیه ای هستند و نه آگاهی انقلابی . لنین در رساله چه باید کرد می گوید: تاریخ همه کشورها نشان می دهد که طبقه کارگر با تکیه صرف بر نیروهای خودش ،تنها قادر به تحصیل آگاهی اتحادیه ای است یعنی از لزوم متحد شدن در اتحادیه ها برای مبارزه با کارفرمایان و تلاش درجهت تسلط یافتن بر حکومت به منظور تصویب قوانین ضروری برای کارگران آگاهی می یابد. اینکه کارگران خودشان را بدبخت و ستمدیده احساس کنند، خودبه خود به سمت فعالیت انقلابی کشیده نمی شوند، بلکه به فعالیت اتحادیه ای( سندیکایی) و قبول امتیازهای موقت گرایش پیدا می کنند. حتی فعالیت اتحادیه ای نیز نیازمند میزانی از آگاهی طبقاتی است که به نظرم اکثر کارگران ایران فاقد آن هستند و از طرفی نباید از یاد برد که طبقه کارگر ایران از لحاظ اعتقادی تا حدی محافظه کار است.‌ بنابراین انتظاز ظهور یک جنبش انقلابی کارگری در جامعه امروز ایران یک انتظار واهی است. بیش از دو ماه از جنبش انقلابی، زن،زندگی،آزادی می گذزد و اکثر کارگران در پیوستن به این جنبش، دچار تردید هستند.‌ جنبش انقلابی زن،زندگی،آزادی برای پیروزی باید در جستجوی هم پیمانانی باشد. قشر کارگر یکی از این همپیمانان می تواند باشد ولی پیوستن اقشار ناراضی دیگر مانند معلمان و کشاورزان نیز به همان اندازه مهم است و این جنبش باید در جذب ناراضی ها از همه اقشار و گروهها تلاش کند و به آنها اطمینان دهد که این انقلاب اوضاع آنها را بهتر خواهد کرد و حقوقی را که جمهوری اسلامی از آنها سلب کرده، به آنها باز می گرداند.‌ بنا به تئوری مائوئیستی انقلاب، در کشوری که طبقه کارگر وجود ندارد یا توان شرکت در جنبش انقلابی را ندارد، سایر طبقاتی که رابطه آنها با طبقه حاکم رابطه استثماری باشد، می توانند دارای آگاهی طبقاتی و لذا تمایل انقلابی باشند. وقتی چنین طبقه یا ترکیبی از طبقات وجود داشته باشند یک انقلاب می تواند وقوع یابد. من با این نظریه موافقم اما این بدان معنی نیست که به مائوئیسم اعتقاد دارم. به نظرم در ایران به غیراز کارگران، گروههایی زیادی وجود دارند که رابطه آنها با طبقه حاکم رابطه ای استثماری و سرکوب گرانه است. زنان در ایران به شدت تحت سرکوب و ستم هستند، بنابراین دارای آگاهی طبقاتی ( به معنی آگاهی از وضعیت استثمار خویش) است و لذا خیلی از آنها دارای تمایل انقلابی اند.‌ متاسفانه به خاطر سلطه روشنفکران مارکسیست و اسلامی بر فضای روشنفکری ایران، استعداد انقلابی زنان ناشناخته ماند و برای تزریق آگاهی انقلابی به ذهن آنها، تقریبا تلاشی صورت نگرفت. البته فعالان حقوق بشر و زنان در آگاه کردن زنان از حقوق خویش و اهمیت مقاومت مدنی، تلاش کردند و بی تردید همین تلاشها غیر مستقیم در شکل گیری جنبش زن، زندگی،آزادی نقش داشته اند. اگر کسی نظریه فرآیندهای گذار به دموکراسی هانتینگتون در کتاب موج سوم دموکراسی در پایان سده بیستم را بخواند، متوجه خواهد شد که مردم ایران با توجه به تجربه شکست خورده جریان به اصطلاح اصلاح طلبی، برای گذار به دموکراسی راهی جز فروپاشی( انقلاب) ندارند. به نظرم اصلاح یک رژیمی که اصولا اعتقادی به اصلاح ندارد، بی معنی است .‌ اصلاح رژیم جمهوری اسلامی یعنی حذف اصل ولایت فقیه و این یعنی حذف جمهوری اسلامی زیرا جمهوری اسلامی عنوانی عوام فریبانه برای ولایت فقیه است.

  • جوادی

    در مورد یادداشت شماره ۲۴، لازم می دانم یکی دیگر از قضیه های لنینیستی را بیان کنم. دو تا از این قضیه ها در یادداشت یاد شده آمده اند.‌ قضیه های سوم و چهارم درباره شرایط اعضای سازمان رهبری است و قضیه پنجم درباره گسترش جنبش می گوید: در این صورت، افرادی که خواه از طبقه کارگر و خواه از سایر طبقات مجال شرکت در جنبش و فعالیت جدی در آن را دارند بیشتر خواهد بود. روشن است که منظور از قید در این صورت، پذیرش هر چهار قضیه قبل است. بنابراین از نظر لنین تشکیل سازمانی پایدار از رهبران به گسترش جنبش انقلابی منجر خواهد شد. در جنبش انقلابی زن، زندگی،آزادی ، امکان تشکیل سازمانی پایدار از رهبران یا حزب پیشگام وجود ندارد، اما ضرورت تشکیل یک ستاد یا سازمان رهبری موقت را برای پیشبرد و پیروزی جنبش نمی توان انکار کرد.

  • جوادی

    شعار زن،زندگی،آزادی یکی از پویاترین شعارهای تاریخ است، از قدرت انقلابی خارق العاده ای برخوردار است و با تمرکز بر این شعار و همبستگی حول محور زنان، می توان هر حکومت زن ستیز و قرون وسطایی از جمله جمهوری اسلامی را به زیر کشید. پس نباید اهمیت محوری و وحدت بخش این شعار را دست کم گرفت. زن زیبایی زندگی است.

  • جوادی

    آیا جنبش انقلابی زن،زندگی،آزادی برای تداوم و پیروزی به رهبری نیاز دارد؟ لنین می گوید هیچ جنبش انقلابی بدون سازمانی پایدار از رهبران که حافظ تداوم جنبش باشد، نمی تواند پایدار باشد و نیز می گوید هر چه توده ای که به طور خودانگیخته به مبارزه کشیده شده و پایه جنبش را تشکیل داده است و در آن مشارکت دارد گسترده تر باشد، ضرورت وجود سازمانی مبرم تر است و سازمان مزبور باید دائمی باشد. تئوری حزب پیشگام لنین ( لنینیسم) نخستین تئوری مارکسیستی بود که یک حکومت را سرنگون کرد، بنابراین مطالعه آن در حوزه تئوری های انقلاب و بویژه تئوری های مارکسیستی انقلاب اهمیت دارد و قضایایی از آن برای غیرلنینیست ها می تواند آموزنده باشد.‌ خودانیگختگی یکی از موضوعات مهم در تئوری حزب پیشگام لنین است ولی خودانگیختگی خاص جنبش های مارکسیستی نیست و درباره هر جنبش انقلابی موضوعیت دارد. منظور از خودانیگختگی چیست؟ نخستین مکتب درباره نقش حزب در حرکت های انقلابی، مکتب خودانگیختگی است.‌ این مکتب طرفدار ماشینی ترین تعبیرها است. این مکتب معتقد است که حزب در واقع نقشی در قیام ایفا نمی کند و کارگران به واسطه رشد آگاهی طبقاتی نهایتا قیام می کنند و رژیم موجود را از بین می برند.‌ لنین نمی گفت که خودانگیختگی وجود ندارد چرا که کارگران خود را ستمدیده و بدبخت احساس خواهند کرد،ولی این خودانگیختگی نه به فعالیت انقلابی،بلکه به احساس نیاز به پاداش های کوتاه مدت خواهد انجامید. بنابراین از نظر لنین نیروی خودانگیختگی باید توسط یک حزب پیشگام از انقلابیون حرفه ای به سمت فعالیت انقلابی هدایت شود. روشن است احساس ستمدیدگی و بدبخت بودن خاص کارگران نیست و سایر گروههای تحت استثمار و تبعیض نیز چنین احساسی دارند و مستعد قیام اعتراضی و حتی انقلابی هستند.‌ زنان در ایران بیش از هر گروه و قشر دیگر تحت ستم و تبعیض هستند . جنبش انقلابی زن، زندگی،آزادی در ایران نشان داد که جنبش زنان بیشتر از جنبش کارگری از توان انقلابی برخوردار است. خودانگیختگی این جنبش انقلابی بدین معنی است که هیچ حزب یا گروهی در ایجاد این جنبش نقش مستقیم نداشته است اما قابل تصور است که افراد خاصی ممکن است در برانگیختن این جنبش نقش ایفا کرده باشند. این جنبش انقلابی بدون سازمانی پایدار از رهبران ، علی رغم سرکوب شدید ،بیش از دو ماه دوام آورده است و نسبت به مرحله آغازین خود گسترش زیادی پیدا کرده است. بنابراین این قضیه معروف لنینی که هیچ حرکت انقلابی بدون سازمانی پایدار از رهبران که حافظ تداوم جنبش باشد،نمی تواند پایدار بماند در مورد جنبش انقلابی زن، زندگی،آزادی تا این لحظه صادق نبوده است. منظور لنین از سازمانی پایدار از رهبران همان حزب پیشگام از انقلابیون حرفه ای است. اما من معتقدم که شکل تعدیل یافته این قضیه لنین می تواند درست باشد. شکل تعدیل یافته قضیه یادشده را می توان اینگونه بیان کرد که هیچ حرکت انقلابی بدون ستاد رهبری یا هماهنگی که حافظ تداوم جنبش باشد نمی تواند پایدار مانده و یا اینکه دست کم نمی تواند به پیروزی برسد.

  • جوادی

    در نشست ویژه شورای حقوق بشر سازمان ملل، حکومت های اقتدارگرای چپ گرا، مثل کوبا، ونزوئلا،چین، سوریه همگی چشم را بر نقض فاحش حقوق بشر و سرکوب وحشیانه اعتراضات صلح آمیز بستند و یک بار دیگر نشان دادند که در سیاست خارجی این کشورها ، حقوق بشر و اصول اخلاقی محلی از اعراب ندارند.‌ باز هم می بینیم که دو ایدئولوژی کمونیزم و اسلام می توانند از هم حمایت و با هم معامله کنند. البته این بدان معنی نیست که دولت های راست گرا این کارها را نمی کنند، اونها هم معمولا هرجا منافع شان ایجاب کند، می توانند ملاحظات حقوق بشری و اصول اخلاقی را در سیاست خارجی نادیده بگیرند.

  • جوادی

    آیا پیوستن کارگران به خیزش زن،زندگی،آزادی آن را به انقلاب اسید معده تبدیل می کند؟ برنامه ویژه ی قیام انقلابی چهارشنبه سوم آذر آقای دکتر عرفانی را در تلویزیون دیدگاه دیدم. مثل همیشه ایشان به دفاع از اندیشه های خود پرداخته و هیچ انتقادی را نمی پذیرد. من بارها گفتم که یک لیبرال دموکرات هستم،اما چون اعتقاد دارم هر نظریه ای تا اندازه ای درست است ، می توان هر نظریه ای را مورد نقد قرار داد و حتی همین نقد را نیز می توان دوباره مورد نقد قرار داد. اما نقد باید معقول و منصفانه باشد. ایشان می گوید درد آزادی سبب جنبش زن،زندگی،آزادی شده اما برای به زیر کشیدن حکومت کفایت نمی کند و باید کسانی را وارد میدان کرد که درد نان دارند. او می گوید با دو دهم درصد و یا نیم درصد نمی توان کار رژیم را تمام کرد. او بر اساس این دو گزاره به دفاع از تز انقلاب های اسیده معده که به قول خودش ده سال پیش مطرح کرده، می پردازد. ایشان صریحا این مساله که کدام گروه یا قشر محور انقلاب را تشکیل می دهد را مورد بحث قرار نمی دهد ولی از عبارت انقلاب اسیدمعده می توان دریافت که ازدید ایشان پیوستن اونهایی که درد نان دارند به جنبش زن،زندگی،آزادی ،این جنبش تغییر کیفی داده و به انقلاب اسید معده تبدیل می شود.‌ با توجه به زمینه ی جنبش زن ،زندگی،آزادی تردیدی نیست که زنان و مردان آزادیخواه در مرکز این جنبش انقلابی هستند. روشن است که این نیرو به تنهایی نمی تواند انقلاب را به پیش برده و به پیروزی برساند،بنابراین مانند هر انقلابی مساله هم پیمانان در این انقلاب نیز مطرح است.‌ تا الان هم گروههای ناراضی زیادی به این جنبش انقلابی پیوستند اما پیوستن گروههای جدید به این جنبش، به معنی گسترش و ژرف تر شدن جنبش است و ماهیت جنبش را تغییر نمی دهد. به عنوان مثال دگرباشان جنسی جزء اولین گروههایی بودند که به این جنبش پیوستند،آیا این پیوستن را می توان به عنوان تغییر کیفی جنبش زن،زندگی،آزادی تعبیر کرد و واژه انقلاب کوییر را مطرح کرد؟ آیا این همراهی ناشی از درد نان است؟ یا بسیاری از روحانیون اهل سنت کردستان و بلوچستان با این جنبش همراه شدند، آیا می توان این همراهی را ناشی از درد نان دانست یا درد آزادی؟ دو دهه گروههای کثیری از مردم به اصلاح طلبان قلابی رای می دادند،.آیا آنها بیشتر درد نان داشتند یا درد آزادی؟ اکثریت مردم ایران هم درد نان دارند و هم درد آزادی و بسیاری دردهای دیگر. معروفترین شعار جنبش کارگری در ایران، شعار نان،کار ،آزادب است و بر خلاف نظر بعضی از روشنفکران، کارگران هم درد نان دارند و هم درد آزادی. فکر می کنم وقتی مارکس از مساله مهم از خود بیگانگی نیروی کار در جامعه سرمایه داری حرف می زد، از درد آزادی حرف می زد نه از درد نان. کارگران مانند هر قشر و گروه دیگر ناگزیر از موضع گیری نسبت به جنبش انقلابی زن،زندگی،آزادی هستند. آنها سود و زیان خود را محاسبه خواهند کرد و به احتمال زیاد اکثر آنها تصمیم خواهند گرفت که پیوستن به جنبش به نفع آنهاست و پیوستن گسترده آنها کار رژیم را تمام خواهد کرد اما هم جبهه شدن کارگران با سایر آزادیخواهان در انقلاب زن،زندگی،آزادی را یک‌چیز است و انقلاب اسید معده چیز دیگر و عقل سلیم آنها را یکی فرض نمی کند.

  • جوادی

    دیوید بیتام در کتاب دموکراسی و حقوق بشر در فصلی تحت عنوان تعریف و توجیه دموکراسی می گوید: از سال ۱۹۴۵ بدین سو، اصطلاحات دموکراسی و دموکراتیک شدن به مثبت ترین واژه ها در قاموس سیاسی تبدیل شده اند. در نتیجه ،این واژه ها از هر گونه اشارتگری( دلالت گری، تاکید از من است) خاص تهی و با هرگونه ترتیبات سیاسی مورد پسند کاربر آنها، معادل پنداشته شده اند. قبل از قرن بیستم، مخالفان دموکراسی، در حالی که با طرفداران آن در مورد معنی این واژه اتفاق نظر داشتند، هیچ تردیدی در نامطلوب شمردن آن به خود راه نمی دادند. امروزه مخالفان دموکراسی تمایل ندارند که آشکارا غیر دموکراتیک خوانده شوند،لذا می کوشند انتقادات خود بر دموکراسی را در لفافه مخالفت بر سر معنی آن کتمان کنند. ( پایان نقل قول) وقتی این جملات را می خواندم، به این فکر کردم که آیا این حرفها درباره جامعه ایران هم صدق می کند؟ با نگاهی به تاریخ معاصر ایران متوجه می شویم که شیخ فضل الله نوری چون می دانست در نزد افکار عمومی مشروطه به واژه مثبتی تبدیل شده، به جای مخالفت آشکار با مشروطه، نظریه مشروطه مشروعه را مطرح کرد تا مشروطه خواهی را از معنی اصلی خود تهی کند و متاسفانه به خاطر عدم هوشیاری مشروطه خواهان و اندیشمندان بعد از آنها، نظریه مشروطه مشروعه چند دهه بعد،تحت عنوان جمهوری اسلامی و توسط آقای خمینی که شیخ فضل الله نوری را پدر معنوی خود می دانست، به قدرت رسید. آقای خمینی و به طور کلی اسلام گرایان در ایران می دانستند که مخالفت آشکار با دموکراسی در نزد افکار عمومی مقبول نخواهد بود، به همین دلیل آنها بر سازگاری اسلام و دموکراسی تاکید می کردند در حالیکه گروههایی مثل طالبان آشکارا مخالفت شان را با دموکراسی اعلام می کنند. در ایران حتی کسانی که خود را اصول گرا می نامند نیز صداقت و شهامت ندارند که مخالفت شان با دموکراسی را آشکار کنند جه برسد به اصلاح طلبان قلابی. هر دو جناح طرفدار به اصطلاح مردم سالاری دینی هستند. نظریه مردم سالاری دینی تلاشی برای تهی کردن معنی دموکراسی بوده است و نادرستی این نظریه و نابکاری طراحان آن برای اکثریت مردم ایران روشن شده است. به نظرم در تاریخ معاصر، علاوه بر روحانیون، بسیاری از چپ ها هم به خاطر مثبت بودن واژه مشروطه در نزد عموم، جرات مخالفت آشکار با مشروطه را نداشتند و هنوز هم ندارند. مخالفت با مشروطه در لفافه مخالفت با پهلوی پنهان می شود. الان هم با اونکه احتمال بازگشت به سلطنت مطلقه تقریبا صفر است و ایده سلطنت مشروطه طرفدارانی دارد، مخالفان مشروطه همواره ترجیح می دهند به جای استفاده از واژه مشروطه خواه، از واژه سلطنت طلب استفاده کنند. از این بازی ها بیزارم. اگه با نظام مشروطه و یا نظام پارلمانی مخالف هستید، صداقت داشته باشید و آن را صریح اعلام کنید.

  • جوادی

    در یادداشت شماره ۱۸ نوشتم که گفتمان جمهوری خواهی بر خلاف انقلاب ۵۷، نه تنها گفتمان اصلی نیست، بلکه حتی فرعی هم نیست. این حرف بدان معنی نیست که گفتمان رقیب جمهوری خواهی یعنی پادشاهی خواهی غالب است. قبلا نوشته بودم که از یه دختر که به تازگی رشته حقوق را تمام کرد و مانند اکثر هم نسلی های خود طرفدار انقلاب زن ،زندگی، ِآزادی بود، پرسیدم که شما جمهوری می خواهید یا پادشاهی. جواب اش نامتعارف بود، هیچ کدام . همین مثال نشان می دهد که برای نسلهای جدید ، فرم نظام سیاسی آینده ایران مساله نیست و یا دست کم مساله مهمی نیست. در حالیکه مساله فرم حکومت، دهه ها مساله اصلی اپوزیسیون بوده و آن را دو پاره کرده است. البته اپوزیسبون چند پاره است نه دو پاره. به عنوان مثال طیف جمهوری خواه همگن و منسجم نیست و انواع جمهوری خواهی مطرح است . جنبش زن، زندگی آزادی نسبت به این صف بندی ها بی اعتناست و این موضوع یکی از ویژگی های بسیار مثبت این جنبش است. این جنبش حتی نسبت به نوع نظام مطلوب اقتصادی موضع نگرفته است و در بیانیه غیر رسمی اش تنها اقتصاد دستوری را زیر سوال برده است که منظور اقتصاد رانتی و خصولتی است و مشخص نکرده طرفدار اقتصاد آزاد است یا سوسیالیستی و یا مختلط. خودم با سرمایه داری لجام گسیخته سخت مخالفم و طرفدار نوعی اقتصاد مختلط هستم‌.‌

  • جوادی

    چرا در همان روزهای اول خیزش زن، زندگی،آزادی ،جمهوری اسلامی کنشگران سیاسی مشهور را دستگیر کرده است؟ اگر این دستگیری ، به خاطر پیشگیری از تشکیل یک ستاد هماهنگی یا رهبری این خیزش نبود، پس برای چه منظوری بوده است؟ جمهوری اسلامی اهمیت استراتژیک، تشکیل ستاد هماهنگی یا رهبری یک جنبش را می داند و برای جلوگیری از تشکیل آن، سریع اقدام نموده است،آنوقت عده ای تحلیل گر و نه استراتژیست در رسانه های فارسی زبان خارج کشور، از جنبش بی سر و بدون رهبری با لفاظی دفاع می کنند. همین تحلیل گرها ،اگر این جنبش به علت فقدان رهبری شکست بخورد، از قبول مسولیت طفره خواهند رفت و آن را به نحوی دیگر تبیین می کنند. با اطمینان می توان گفت این تحلیل گرها فاقد طرز فکر استراتژیک هستند و اهمیت علم مدیریت استراتژیک را درک نمی کنند.‌ از همان آغاز جنبش زن، زندگی،آزادی ،تاکید کردم که وجود رهبران میدانی برای پیروزی جنبش کفایت نمی کند زیرا پیروزی جنبش مستلزم اقدامات استراتژیک است و این اقدامات ، وظایف ستادی اند، در حالیکه رهبران میدانی قادر به عملیات تاکتیکی هستند.‌ چرا تحلیل گری که از جنبش بدون رهبری،دفاع می کند و ماهیت شبکه ای آن تاکید می کند، توضیح نمی دهد که چگونه چنین جنبشی می تواند ، میلیونها نفر دودل را به خیابان بکشاند و اعتصابات و تظاهرات هم زمان و گسترده را سازماندهی کند؟ امشب پارلمان اروپا درباره ایران جلسه داشت. آنچه برام جالب بود اشتراک نظر چند نماینده از طیف های گوناگون درباره یک موضوع بود. نمایندگان کشورهای اروپا یی از طیف های گوناگون می توانند در یک جا جمع شوند و راجع به انقلاب کنونی ایران بحث کنند، اونوقت گروههای سیاسی ایرانی در خارج از کشور نمی توانند یک کنگره یا کنفرانس تشکیل دهند و درباره انفلابی که در کشورشان در جریان است و نحوه کمک به کسانی که جانشان را در کف دست گرفته و از گلوله نمی ترسند، بحث کنند. آیا این موضوع تراتژیک نیست؟ این آخرین فرصت برای اپوزیسیون خارج از کشور است که تشخیص دهد که حالا که امکان تشکیل یک ستاد هماهنگی در داخل وجود ندارد، با چشم پوشی موقت از اختلافات و تمرکز بر اشتراکات، این وظبفه مهم را بر عهده گیرد. حتی یک ویدئو کنفرانس با حضور چهره های سرشناس و رهبران اپوزیسیون با موضوع کمک به انقلاب ،زن،زندگی،آزادی می تواند روحیه معترضان را بالا برده و روحیه دستگاه سرکوب را تضعیف کند. امیدوارم نوش دارو بعد از مرگ سهراب نباشد.‌

  • جوادی

    آقای دکتر نیکفر عزیز، پیام محبت آمیز تان را همین الان وقتی یادداشت ها را مرور می کردم، دیدم . با آنکه احساسم می گفت که این نظرات را می خوانید، ولی چون بازخورد مشخصی وجود نداشت، نمی توانستم از تردید رها شوم.‌ با این پیامت تان این نگرانی که ممکن است زندانی تک گویی هایم باشم، از بین رفت .بی نهایت ممنونم.

  • جوادی

    گفتمان های غالب در انقلاب ۵۷ و انقلاب زن، زندگی، آزادی انقلاب زن، زندگی، آزادی، واقع گراست و در صدر ساختن آرمانشهر( بهشت اجباری به تعبیر ترانه برای) نیست. به همین خاطر اهداف ملموس و واقعی را پیگیری می کند و بر خلاف انقلاب آرمانشهرگرایانه ۵۷ وعده های سرخرمن مثل آوردن پول نفت سر سفره مردم ، آب و برق مجانی و ارتقاء معنویات نمی دهد. نسلهای بعد از انقلاب به خاطر فلاکتی که انقلاب آرمانشهرگرایانه ۵۷ پدید آورد، از آرمانشهرگرایی فاصله گرفتند، اما روشنفکران پیش از انقلاب نتوانستند این تحول مهم در بینش سیاسی نسلهای جدید را بفهمند و خود رو بروز رسانی کنند و هنوز در فضای روشنفکری پیش از انقلاب ۵۷ و تا اندازه ای فضای جنگ سرد، منجمد شده اند. به عنوان مثال هنوز هم مساله سرمایه داری در نظر بسیاری از روشنفکران چپ، بزرگترین مساله جهان امروز و ایران است و مبارزه با آن در اولویت است. در بسیاری از مقالات چپ چپ گرایانه به سرمایه داری و نئولیبرالیزم حمله می شود و مسبب تمام مشکلات معرفی می شود.‌ گفتمان ضد سرمایه داری و ضد امپریالیستی چه در فرم مارکسیستی و چه در فرم اسلامی ، از گفتمان های اصلی انقلاب ۵۷ بوده است. در انقلاب ۵۷، مساله تبعیض اصولا مطرح نبوده است‌. به خاطر غالب بودن همین گفتمان ضد امپریالیستی در انقلاب ۵۷،وقتی حجاب تحت عنوان شعار یا روسری یا توسری به زنان تحمیل شد، مقاومتی از سوی احزاب به اصطلاح مترقی و انقلابی آن دوره دیده نشد. حتی می توان گفت گفتمان دموکراسی، یکی از گفتمان های فرعی انقلاب ۵۷ بوده است.‌ بنابراین چرا باید تعجب کرد که انقلاب ۵۷ به استقرار دموکراسی منجر نشده است؟ صرف نظر از مبهم بودن مفهوم دموکراسی در فرهنگ سیاسی ایران آن دوره، تاسیس دموکراسی هدف اصلی انقلاب ۵۷ نبوده است. این موضوع را می توان از شعار اصلی انقلاب ۵۷، یعنی شعار استقلال،آزادی،جمهوری اسلامی یا به قول بعضی ها، شعار استقلال،آزادی،جمهوری درک کرد. استقلال در این شعار بر این فرض استوار بود که حکومت پهلوی حکومت وابسته به غرب است و حتی دست نشانده است. در آستانه انقلاب ۵۷ درباره مقوله های آزادی ، جمهوری و جمهوری اسلامی جز کلی گویی، چیز دیگری گفته نمی شد. در بین روشنفکران تنها معدودی مثل دکتر رحیمی درباره ماهیت جمهوری اسلامی، روشنگری کردند اما دیگر دیر شده بور و گوش شنوایی وجود نداشت. یکی از فرق هاس اساسی انقلاب ۵۷ و انقلاب زن،زندگی،آزادی این است که انقلاب ۵۷ ضد سلطنت بود اما انقلاب کنونی، درباره فرم حکومت خنثی است. بنابراین انقلاب کنونی با توجه به تجربه انقلاب جمهوریخواهانه ۵۷ دریافته است که استبداد را انواعی است و جمهوری استبدادی هم ممکن است .‌ بنابراین گفتمان جمهوریخواهی بر خلاف انقلاب ۵۷، در انقلاب زن، زندگی،آزادی نه تنها گفتمان اصلی نیست، بلکه مورد توجه هم نیست. یکی از فرق های مهم این دو انقلاب این است که گفتمان های دموکراسی ، حقوق بشر و به ویژه حقوق زنان از گفتمان های غالب در انقلاب زن، زندگی آزادی هستند ،در حالیکه این گفتمانها در انقلاب ۵۷ یا مطرح نبودند یا فرعی بودند. به همین دلیل من با هر عنوان دیگر برای انقلاب زن،زندگی،آزادی مخالفم و آن را تلاشی برای مصادره انقلاب و به حاشیه راندن مساله محوری تبعیض علیه زنان می دانم. تاریخ معاصر ایران و تجربه دو انقلاب به بهای گزافی به ما آموخته است که تنها از مسیر مبارزه با تبعیض علیه زنان و اتحاد حول این محور می توانیم به آزادی و دموکراسی در ایران برسیم. انواع دیگر تبعیض مهم اند ولی مناقشه برانگیزند و نمی توانند به اندازه موضوع تبعیض علیه زنان، باعث همبستگی شده و در گذار به دموکراسی موثر باشند. بنابراین همچنان همبستگی حول محور زنان، رمز پیشبرد و نهایتا پیروزی انقلاب است.

  • جوادی

    مساله محوری در انقلاب زن، زندگی،آزادی چیست؟ هر جنبش یا انقلاب نامی دارد و این نام یا عنوان بی معنی و بی جهت انتخاب نشده است. هیچکس نمی تواند انکار کند که اسلام یکی از دو ایدئولوژی اصلی انقلاب۵۷ بوده است. ایدئولوژی دیگر مارکسیسم و خوانشهای گوناگون آن بوده است. گرچه عده ای باگرایش های لیبرال و سوسیال دموکرات هم در این انقلاب مشارکت داشته اند ولی لیبرالیسم و سوسیال دموکراسی گفتمان های فرعی انقلاب ۵۷ بودند. آیا یک لیبرال یا سوسیال دموکراتی که در انقلاب ۵۷ مشارکت داشته اند، می توانند به این حرف اعتراض کنند؟ درست است در یک جامعه گروهها و گرایشهای گوناگونی وجود دارند یعنی جامعه همگن نیست، اما این بدان معنی نیست که وزن همه گرایش ها وگروهها یکسان است.‌ در انقلاب ۵۷ گروههای گوناگون و متضادی مشارکت داشته اند، از راست افراطی مذهبی تا چپ افراطی سکولار. آیا وزن همه این گروهها یکسان بوده است؟ آیا نمی توان از گروههای اصلی و فرعی یک انقلاب حرف زد؟ همه ا گروههای شرکت کننده در انقلاب ۵۷ مدعی جمهوری و آزادی بودند ولی هیچ کدام از این گروهها، منظورشان ازاین واژه ها را به نحو روشن ییان نکردند.‌ یکی جمهوری اسلامی می خواست، دیگری می گفت جمهوری دموکراتیک اسلامی بهتر است و عده ای هم خواهان جمهوری شورایی و تعداد کمی خواهان جمهوری بودند. برای حل مساله تعیین نوع نظام دوراه حل بیشتر وجود ندارد.‌ راه حل اقتدارگرایانه یا پدرسالارانه و راه حل دموکراتیک.‌ رهبر انقلاب راه حل پدرسالارانه را برگزید و گفت جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر.‌ من اعتقاد ندارم که اسلامیون بر موج انقلاب ۵۷ سوار شدند، بلکه برعکس اعتقاد دارم که آنها با وام گیری از ادبیات مارکسیستی، نیروی اصلی انقلاب بودند.‌ سابقه مخالفت خمینی و اسلامیون با شاه به سالهای ۴۱ و ۴۲ و حتی قبل تر بر می گردد.‌ اینکه ارتجاع یک‌نیروی ضد انقلابی است ریشه در تعریف مارکسیستی انقلاب اجتماعی به عنوان یک تحول ساختاری و لزوما تکاملی دارد. بنابراین از دید مارکسیسم هر انقلابی در جهت ترقی است. به همین خاطر از دید مارکسیست ها، انقلاب ارتجاعی متناقض است و مارکسیست ها ارتجاع را اساسا نیروی ضد انقلابی می دانند. خوب اگر ارتجاع نیروی ضد انقلابی است، پس همکاری چپ ها با این نیرو چگونه قابل توجیه است؟ این همکاری اینگونه توجیه می شود که به علت سانسور در حکومت شاه، ما امکان شناخت مرتجع بودن روحانیون را نداشتیم. البته اینها توضیح نمی دهند که اگر نقش سانسور تا این اندازه گسترده بوده است، پس چگونه مارکسیست و انقلابی شدند؟ آیا تشخیص مرتجع بودن خمینی از تشخیص مستبد بودن شاه و درک نظرات مارکس سخت تر بوده است؟ من معتقد نیستم که ابتدا چمهوری اسلامی تشکیل شد و سپس اسلام انقلابی شد، بلکه برعکس نخست اسلام انقلابی شد و جمهوری اسلامی محصول آن بوده است. آقای روزبه ایراد گرفتند که جنبش کنونی ایران را نمی توان با جنبشی در امریکا مقایسه کرد، چونکه در ایران کنونی با انباشت مطالبات روبرو هستیم. اگر این استدلال را بپذیریم، پس به همین دلیل انقلاب کنونی را نباید با انقلاب ۵۷ مقایسه کرد .‌در آغاز این یادداشت، این گزاره روشن را طرح کردم که هر انقلابی نامی دارد که بی معنی و بی جهت نیست. به عنوان مثال در انقلاب ۱۹۱۷ روسیه ، گروههای زیادی شرکت داشته اند، از جمله منشویک ها، اما چرا اون انقلاب را انقلاب بلشویکی نامیدند؟ کسی تردید ندارد که در یک انقلاب کارگری، کارگران محوریت دارند و در انقلاب دهقانی، دهقانان.‌ پس چرا قبول این حرف که در انقلاب زن، زندگی، آزادی زنان محوریت دارند باید برای برخی ها دشوار باشد؟ من قبول دارم که در جامعه ایران با انواع تبعیض ها روبرو هستیم، مثل بدنی که دچار بیماری های گوناگون است، آیا همه بیماری ها به یک اندازه اهمیت دارند؟ فرض کنیم به جای قتل مهسا امینی، یک دست فروش و یا کارگر به قتل می رسید و جنبشی تحت عنوان نان، کار،آزادی پا می گرفت. آیا در این جنبش، مساله ستم بر زنان محوریت داشت یا مساله ستم بر کارگران؟ شعار نان ،کار ،آزادی به روشنی چپ گرایانه است و این حرف را فقط چپ ها نمی گویند، بلکه راست گراها هم این حرف را قبول دارند. ممکن است گروههای زیادی از جمله اقلیت های جنسیتی از جنبش فرضی نان، کار،آزادی دفاع کنند اما نمی توان گفت در این جنبش ،مساله تبعیض علیه اقلیت های جنسیتی همان جایگاه مساله تبعیض طبقاتی را دارد. نمی توان گفت جنبش زن، زندگی،آزادی همان مسایل و اهدافی را پیگیری می کند که مثلا جنبش نان، کار،آزادی پیگیری می کند.‌ جنبش ها از لحاظ زمینه و اهداف با هم متفاوت اند.‌ شعار های زیادی در این حنبش مطرح شده و باز هم می شوند. اما شعار محوری همان شعار زن، زندگی، آزادی است که هدف اصلی آن آزادی و رفع تبعیض علیه زنان است و تحقق این هدف مستلزم گذار از پدرسالاری به دموکراسی است. بی جهت نییت که شعار مرگ بر دیکتاتور مهمترین شعار پس از شعار زن، زندگی،آزادی است.‌ شعار راست گرایانه مرد ،میهن،آبادی نیز در این جنبش مطرح شده ولی آیا به اندازه شعار زن، زندگی،آزادی اهمیت دارد؟ آیا یک شعار بسیار فرعی و حاشیه ای نیست؟ قبلا در یادداشتی تاکید کردم که گرچه تفسیرآزاد است ولی همه تفسیرها به یک اندازه درست نیستند. اگر غیر از این باشد، پس جمهوری اسلامی هم حق دارد بگوید که ما هم زن، زندگی،آزادی را قبول داریم و تفسیر آنها را هم باید پذیرفت.‌ از انقلاب زن، زندگی،آزادی نباید انتظار درمان همه درها را داشت.‌ این انقلاب در صدد ساختن بهشت اجباری نیست.‌ این انقلاب در حسرت زندگی معمولی است که انقلاب آرمانشهرگرایانه ۵۷، از ما دریغ کرده است. این انقلاب واقع گرا است و در صدد تاسیس آرمانشهر نیست. آرمانشهرگرایان نمی توانند این انقلاب را مصادره کنند زیرا خصلت واقع گرایی آن قوی است. این موضوع را می توان از بیانه غیر رسمی این انقلاب یعنی ترانه برای شروین حاجی پور دریافت.‌ از مسایل و اهداف ملموس و واقعی حرف می زتد و وعده های سرخرمن نمی دهد.‌

  • تقی روزبه

    آقای جوادی مواضع خود را به شکل نسبتا مبسوط مطرح کرده اند ولی خب، دارند از منظریک رویکردمعینی به خیزش موجود می نگرند و آن را تعبیر و تفسیرمی کنند. عیبی ندارد اما فقط یک سوی واقعیت و حقیقت را برجسته می کنند. اما نگاهی به شرایط موجود ایران نشان می دهد: االف- ایران را نمی توان با آمریکا مقایسه کرد. وقتی از شرایط ایران صحبت می کنیم اولین گزاره مرتبط با آن انباشت بحران ها و انباشت مطالبات بخش های گوناگون است. و تقلیل آن به خواست یک بخش، آن هم فقط ببعیض جنسی نادرست است و نمی تواند توضیح دهنده یک رستاخیزفراگیر، آنگونه که مشاهده می کنیم باشد. بدون توجه به آن هم خطر شکست انقلاب وجوددارد. گرچه سوای این قیاس، مبارزه علیه نژادپرستی در آمریکا دیگر وجه حقوقی خود را از دست داده و در جهانی که سرمایه داری جهانی شده وهمه حوزه ها را تحت کنترل گرفته و همه تبعیضات را مفصل بندی کرده است این نوع نگاه به آن و یا مبارزه با آن کارسازنیست و اگرهم باشد سترون و چالش برانگیز خواهد بود که ورودبه آن خارج از این بحث است ب- شعارزن زندگی آزادی بهمان اندازه کلی یا مشخص است که شعاراستقلال آزادی جمهوری در انقلاب بهمن کلی یا مشخص بود و دیدیم که چگونه توسط روحانیت مصادره شد و به جمهوری اسلامی مسخ شده تقلیل یافت و .... ج- یک متن هوفی نفسه وجودخارجی ندارد بلکه این متن توسط زندگان و شرایط زندگی آن ها بسته به جایگاه اجتماعی آن‌ها تعبیر و تفسیر می شود. ما در این جا حتا اگر دیگرمطالبات پایه ای سایربخش ها هم مطرح نشوند سه شعارداریم و تقلیل آن به یک شعار فقط زن بی معناست. شاید خارج از این بحث مشخص باشد ولی این شعارها سه گانه به این دلیل فراگیر و مقبول می شود که عنصرفراگیر زندگی و آزادی در آن هست. خود زندگی هم در برابرانقلاب ضایع شده بهمن و برون داد ضدانقلابی و ارتجاعی آن است که در سرشت اصلی خود ضدزندگی و تمدن بشری و بازگشت مشروعه وفضل اله نوری و اتنقام از مشروطیت و مدرنیته بود و لاجرم انباشت بحران ها و خطر ویرانی کشورو جامعه و آینده. بهمین دلیل بازپس گیری زندگی خمیرمایه اصلی این جنبش هست. د- این موج اخیرخیزش یا انقلاب در ادامه موج های قبلی ۹۶ و ۹۸ اتفاق افتاده که در آن ها وجه معیشت و اقتصادی مطرح بودند و دیدیم که در آبان ها چگونه در هم ادغام شدند. و معلوم هم نیست که حتما این موج بزرگ نهائی هم باشد و گفتمان های دیگر یا تکمیلی درکارنباشد. چنان که قبلا هم اشاره کردم درموردریشه‌های تبعیض زن و معنای زندگی و معنای آزادی رویکردهای اجتماعی متفاوتی وجود دارد. امروزه بویژه درایران این تبعیض ه جنبه های اقتصادی و اجتماعی هم دارد و در ذات خودش چندوجهی است و زندگی هم بیانگرهمین وجوه گوناگون آن است. درمورد الگوی چین و ... و اعمال هژمونی به یک طبقه و یک بخش به بخش های دیگر ، آن نگاه مونیستی و تمامیت خواه به انقلاب و نیروهای محرکه آن و قراردادن دیگران در زیر چتریک بخش تحت عناوین گوناگون و فرعی و درجه دوتلقی کردن از قضا از عوامل اساسی تمامیت خواهی و یا شکست آن مدل ها بودند که موردنقدقرارگرفته اند. برای کارگران و یا اقوام و ملیت های دیگرهم بهمان دلیلی که مساله زن برای زنان و جامعه مهم است برای دیگربخش ها هم مساله اخص آن ها که دایما برای آن ها مبارزه می کنند می تواند حیاتی باشد. آیا قابل قبول و عقلانی است که مساله محیط زیست را درجه دوم بکنیم؟ و به مردم بگوئیم فعلا تا اطلاع ثانوید محکوم هستید که سم تنفس کنید. آب نداشته باشید؟ و.... اساسا تقلیل زندگی در شرایطی که همه وجوه دستخوش بحران عظیم است و فی المثل خط فقر سه برابردرآمدحداقل کارگران و بخش مهمی از دیگراقشارمزدبگیراست، به یک وجه نادرست است و قادربه تبییین علل حرکت و خیزش عمومی هم نیست. حتی تقلیل قیام ژینا صرفا به یک وجه نیز نادرست است و قادر به تبیین نقض ویژه او در تلاقی تبعیض ه و انجاربوجودآمده نیست. در حقیقت انقلاب ایران تک موضوعی نیست بلکه چندموضوعی و بطورهمزمان علیه تبعیض های گوناگون موجود است و که بطورعینی خود را نشان میدهند: اساسی تری اشان سکولاریسم، فمنیسم، جامعه متکثر و چند ملیتی، اکولوژی و هم چنین برابری ـنفی ستم طبقاتی است. این ها را خودجامعه درخیزش های خود که سالهاست ادامه دارد ابراز می کند و مسائل نیستند که کسی بخواهد برفراز‌آنها ارزش گذارکند. اگر دموکراسی یعنی نگاه به خودجمهورمردم و جامعه همه این ها ملحوظ است و هرلحظه در اعتراضات مردم خود را نشان می دهد. اساسا مقولات انتزاعی وقتی از واقعیت زندگی و رشد و تغییرمنفک شوند، به مقولاتی کلیشه ای و بی جان تبدیل می شوند که می خواهند برخودجامعه و انسان حکم برانند. و انسان های واقعی و متعین و بسیارمتفاوت را یکدست کنند. معنای دموکرسی و جمهوریت و غیره با بلوغ بشر و به هم ریختن جهان قدیم و امکانات و دست آوردهای امروز بشر جان تازه می گیرد و بازخوانی می شود و رادیکال تر می شود. معنای دموکراسی ثابت و راکد نیست. جنبش زنان و فمینیسم ترقی خواهانه همین طور از سطح مقولات حقوقی به عرصه های گوناگون مناسبات اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و متقاطع مردسالاری جهان امروزو تبعیض های فراوان آن گذر می کند و مناسبات درهم تنیده آن با سایرتبعیض ها را هدف می گیرد. واقعیت این است که روح فلسفی حاکم برعصرکنونی و بشرکنونی برپیوند وبرسمیت شناختن حقوق متقابل متفاوت ها حول اشتراکات بدون حذف تفاوت ها استواراست. این لحظه های جدیدتاریخی است که شکل و محتوای دموکراسی با پیشترفت امکانات بشرامروز و کنشگری هرفرد ارتباط تنگاتنک برقرارمی کند و در عمق و شکل از آن ها متاثر می شود. و بهمین دلیل فلسفه وحدت گرا و یکسان ساز عهد کهن گرچه دفعتا حذف و زایل نمی شود، اما در مقابل روح جهان جدید ناگزیر به عقب نشینی می شود و ما با چنین فرایندی سروکار داریم. بطورخلاصه: ما بابرافکندن و تغییریک نظام سروکار داریم که فراتر از مساله یک بخش مختصات اساسی نظام جایگزین را به شکل اجتناب ناپذیر مطر می کند. نظام جایگزین هم تا آنجا که به نیروهای ترقی خواه و اکثریت بزرگی از جامعه بر می گردد و با ارجاع به خودجنبش و مطالبات مردم می توان از‌آن دفاع کرد، عبارت است از یک دولت اجتماعی و دموکرات (به معنی مشارکت فعال جامعه در سطوح گوناگون و نه صرفا حاکمیت نهادها و برگزیدگان)، سکولار، فمینست، کثیرالمله ( متکثر یا چندملیتی و مرکب از اقوام و جوامع گوناگون، در اینجا نام مهم نیست مهم همانا وجودمتکثرجوامع در ایران است)، آزادی و برابری ( رفع ستم و استثمارطبقاتی)، دولت اکولوژیک... به نظرم این ها از انتراع استخراج نشده اند بلکه تماما در مبارزات جاری و پیوسته مردم از خیابان و محیط کار و آموزگاران و غیره حتی در ترانه اعتراضی شروین که فراوان بازخوانی می شود مطرح هستند.

  • جوادی

    هدف اصلی انقلاب زن، زندگی،آزادی چیست؟ مهمترین خطری که انقلاب زن، زندگی،آزادی را تهدید می کند این است که مساله اصلی تبعیض علیه زنان، تحت الشعاع اشکال دیگر تبعیض به ویژه تبعیض مرکز_ حاشیه قرار گیرد.‌ با یک مثال این نکته را شرح می دهم. جنبش جان سیاهان مهم است در واکنش به قتل جرج فلوید توسط یک پلیس سفید پوست پدید آمد.‌ روشن است غیر از تبعیض نژادی اشکال دیگر تبعیض هم در ایالات متحده وجود دارند. آیا جنبش جان سیاهان مهم است که ضد تبعیض نژادی است، بایستی مدعی مبارزه علیه تمام اشکال تبعیض می شد؟ همین مساله درباره جنبش زن، زندگی، آزادی قابل طرح است. جنبش زن، زندگی،آزادی همانطور که از نامش بر می آید در وهله اول جنبشی زنانه است و در واکنش به قتل مهسا امینی توسط گشت ارشاد و به جرم بدحجابی پا گرفت. آیا در مساله حجاب، قومیت زنان اهمیت دارد؟ روشن است جمهوری اسلامی حجاب را بر همه زنان تحمیل کرده است . حجاب اجباری آشکارترین سیاست تبعیض علیه زنان است. البته تبعیض علیه زنان فقط به قانون حجاب اجباری محدود نمی شود و در قوانین مدنی و جزایی موارد بسیاری از تبعیض علیه زنان را می توان پیدا کرد. مثلا تبعیض در ارث ، سرپرستی فرزندان و طلاق‌. به نظرم تبعیض علیه زنان، شدیدترین و گسترده ترین نوع تبعیض در جامعه ایران است. معنی این حرف این نیست که انواع دیگر تبعیض در ایران وجود ندارند و یا مهم نیستند. هر نوع تبعیضی نشانه بی عدالتی است و باید در رفع آن اقدام کرد. برای رفع تبعیض علیه زنان از راه مدنی در ایران دهه ها تلاش شد اما نتوانست حتی قانون حجاب اجباری را لغو کند، زیرا سیاست تبعیض علیه زنان نه تنها سیاست ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بوده، بلکه یک سیاست امنیتی نیز بوده است و جمهوری اسلامی درست یا نادرست، بقایش را با این سیاست گره زد و در نهایت این سیاست به پاشنه آشیل جمهوری اسلامی تبدیل شد. مائو کشف کرد که استثمارشده ترین افراد یک جامعه بیشترین قابلیت را برای انقلاب دارند و مائو به جای طبقه کارگر که در آن زمان چندان رشد نکرده و خیلی کوچک بود، دریافت که طبقه دهقانان از توان بالای انقلابی برخوردار است و بر خلاف نظر مارکس، ایده انقلاب دهقانی را به جای انقلاب کارگری طرح کرد.‌ در جامعه ایران، زنان بیشتر از هر گروهی مورد ستم و استثمار هستند، بنابراین بیشترین قابلیت را برای انقلاب دارا می باشند. بنابراین همانطور که انقلاب ۱۹۴۹ چین را به درستی می توان انقلاب دهقانی نامید، انقلاب زن، زندگی،آزادی را به حق می توان انقلاب زنانه نامید و گرچه مساله هم پیمانان در هر انقلابی مطرح است، اما نه این موضوع و نه موضوع دیگر نباید محوریت زنان و مساله اصلی ستم بر زنان را تحت الشعاع قرار داده و کم رنگ کند.‌ مساله تبعیض مرکز_ حاشیه و یا انواع دیگر تبعیض می توانند در کنار مساله تبعیض علیه زنان در این جنبش مطرح شوند اما تنها به عنوان مساله فرعی. عناوین دیگر برای انقلاب زن، زندگی، آزادی تلاشی برای به انحراف کشاندن مساله ستم بر زنان است و با زمینه و هدف اصلی این انقلاب که آزادی زنان است در تضاد است . به همین خاطر با نامیدن انقلاب زن، زندگی، آزادی با عناوین انقلاب ژینا و انقلاب ملی مخالفم.‌ روشن است کسانی که عنوان انقلاب ژینا را به کار می برند، می خواهند کرد بودن ژینا و به تبع مساله تبعیض مضاعف را برجسته کنند و این موضوع نمونه ای از تلاشها برای انحراف این انقلاب است. عنوان دیگر عنوان انقلاب ملی است که برعکس عنوان قبلی عمل می کند. این عنوان به جای تاکید بر هویت قومی، بر هویت ملی تاکید می کند.‌ به نظرم عناوین انقلاب ژینا و انقلاب ملی در تقابل اند و این تقابل همان تقابل مرکزگرایی و فدرالیسم هست که قبلا در یک یادداشت با همین عنوان مطرح کردم.‌ برای پرهیز از این کشمکش بیهوده، پیشنهاد من این است که بهترین عنوان برای انقلاب زن ، زندگی، آزادی همین عنوان است .‌

  • جوادی

    ما روشنفکران مثل روزا لوگزامبورگ اون اندازه شرف و شجاعت نداشتیم که در خط مقدم مبارزه کنیم و احتمالا کشته شویم،دست کم تلاش کنیم که خون دلاوران و از خود گذشتگان پایمال نشود. آنها برای بدست آوردن آزادی جان شان را از دست دادند، در حالیکه عده ای از الان در فکر بدست آوردن قدرت هستند. در راه آزادی حتی کودکان این سرزمین پرپر شدند و هر که در آینده از آزادی در ایران بهره مند شود برای همیشه مدیون جانفشانی دلاوران این مرز و بوم است.‌

  • جوادی

    باز هم تاکید می کنم که انسجام بخشی از اپوزیسیون می تواند در پیروزی جنبش زن، زندگی، آزادی نقش ایفا کند.‌ خواهش می کنم با چشم پوشی موقت از اختلافات و با تمرکز بر اشتراکات گرد هم آیید.‌ میلیونها ناراضی با دیدن انسجام اپوزیسیون، جرات پیدا کرده و وارد صحنه مبارزه می شوند.‌ دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی را فقط با همبستگی احزاب مخالف ، اعتراضات میلیونی و اعتصابات گسترده می توان از کار انداخت.

  • جوادی

    آیا روشنفکران ایرانی نظریه های دموکراسی و حقوق بشر را خوب می شناسند؟ وقتی کتابهایی درباره دموکراسی و حقوق بشر را می خوانم، به این حقیقت پی می برم که تقریبا چیزی درباره نظریه های دموکراسی و حقوق بشر نمی دانم. همین حقیقت را زمانی که کتابی تحت عنوان پلورالیسم می خواندم، نیز دریافتم. معادل دموکراسی در فارسی مردم سالاری است و برداشت رایج از مردم سالاری حکومت مردم بر مردم است. اما این عبارت معادل دیگری برای دموکراسی است و به هیچ وجه تعریف مردم سالاری نیست زیرا خود واژه مردم سالاری مترداف حکومت مردم است و عبارت بر مردم در حکومت مردم بر مردم زائد است زیرا هر حکومتی، حکومت بر مردم است.‌اگر از مردم عادی پرسیده شود که دموکراسی چیست و آنها ندانند و یا جواب دهند که دموکراس یعنی حکومت مردم بر مردم،ایرادی به مردم عادی نیست ولی اگر این پرسش از یک روشنفکر پرسیده شود و او چنین جوابی دهد، شایسته سرزنش است.‌ متاسفانه بسیاری از روشنفکران ایرانی وقتی درباره دموکراسی حرف می زنند، نمی توانند برای مخاطبان خود روشن کنند منظور از دموکراسی چیست.‌ ویکو اندیشمند ایتالیایی معتقد بود هیچ چیز را نمی توان جدا از زمینه یا بستر تاریخی آن شناخت. به نظرم درستی این گزاره درباره موضوعات و مسایل قدیمی مانند دموکراسی و آزادی روشن است و نیاز به استدلال ندارد. روشنفکران ایرانی اغلب برای تاریخ و بویژه تاریخ اندیشه های سیاسی اهمیت در خور قائل نشده اند.به عنوان مثال جمهوری خواه ایرانی تمایل دارد از جمهوری به نحو انتزاعی و ایده آلیستی حرف بزند اما تمایل ندارد حتی از واژه تاریخ جمهوری ها یاد کند. درست است برای تخصص در اکثر علوم نیاز چندانی به دانستن تاریخ آن علم نیست ولی این حکم درباره مفاهیم و اندیشه های اجتماعی و سیاسی صدق نمی کند.‌ اندیشه های سیاسی را بدون زمینه های تاریخی نمی توان به خوبی درک کرد.‌ بنایراین اهمیت تاریخ اندیشه های سیاسی و یا حتی تاریخ فلسفه بسی بیشتر از تاریخ ریاضیات یا فیزیک است. برای ریاضی دان شدن نیازی به مطالعه تاریخ ریاضیات نیست، اما برای فیلسوف شدن و یا تخصص در علم سیاست، نیاز جدی به مطالعه تاریخ فلسفه و تاریخ اندیشه های سیاسی است.‌ موضوعاتی مانند دموکراسی، حقوق بشر و آزادی بر خلاف تصور ایرانیان، موضوعات ساده نیستند و نه تنها برای عموم، بلکه برای اکثر روشنفکران ایرانی نیز خوب شناخته شده نیستند.‌ اریک فروم در کتاب گریز از آزادی، در عنوان یکی از فصلها ،این پرسش را مطرح می کند که آیا آزادی مساله ای روانی است؟ آیزایا برلین درباره آزادی مثبت و منفی می نویسد. روشنفکران ایرانی چقدر با این موضوعات آشنایی دارند؟ به خاطر همین درست نشناختن موضوعاتی مانند آزادی است، که مخالفان آزادی، آزادی را به بی بندو باری تعبیر کرده و می کنند.‌ همین امروز نیز عده ای از محافظه کاران در مخالفت با شعار زن، زندگی، آزادی و تهییج طرفداران خود، ادعا می کنند آزادی ، آزادی برهنگی است.‌ اگر اکثر روشنفکران ما از نظریه دموکراسی یا دست کم مفهوم آزادی آگاهی دقیقی داشتند، آیا امثال سروش می توانند نظریه دموکراسی دینی را به خورد مردم بدهند و یا اینکه ایده جمهوری اسلامی می توانست در عمل تحقق یابد و بر ایران حاکم شود؟ الان دیگه نمی توان بهانه آورد که در دوره شاه سانسور بود و ما نمی توانستیم نظریه ولایت فقیه و ارتجاع را بشناسیم.‌ من گرچه خودم را لیبرال دموکرات می دانم ولی واقعا چندان درباره لیبرالیسم و دموکراسی نمی دانم و از این بابت احساس خجالت می کنم.

  • جوادی

    در سودای رهبری برای آگاهی از اخبار جهان و ایران معمولا شبکه ایران اینترنشنال را نگاه می کنم و برای آگاهی از نظرات برخی از روشنفکرانط علاوه بر این سایت، گهگاهی شبکه های ایران فردا و دیدگاه را نیز نگاه می کنم.‌ دیشب آقای دکتر عرفانی در سخنرانی شان، به تقسیم بندی گرامشی از روشنفکران اشاره کرد. او روشنفکر ارگانیک را روشنفکرکارمند نامید و دسته ی دیگر را روشنفکر ایدئولوژیک نامید و نوع سومی را که خودش کشف کرد، کارگر_ روشنفکر نامید. پیشنهاد من به ایشان این است که بهتر است درباره نظریه گرامشی درباره روشنفکران دوباره مطالعه کنند.‌ گرامشی از روشنفکران ارگانیک و کلاسیک نام برده و نه از روشنفکر ایدئولوژیک. در ضمن روشنفکر ارگانیک از دید گرامشی بر روشنفکر کلاسیک که برتری دارد و اهل مبارزه است. آقای دکتر عرفانی بارها از سلطنت پهلوی ، از غرب و سرمایه داری و .. انتقاد کرده است اما یکبار ندیدم ایشان از خودش یا از مجاهدین انتقاد کند. ایشان سنگ فرهنگ باستانی ایرانی را بر سینه می زند اما در عین حال از جمهوری ایرانی دم می زند. پرسش این است که آیا ایشان متوجه نیستند که ایده پادشاهی ایده ای متعلق به فرهنگ ایران باستان است و ایده جمهوری ایده ای غربی است. ایشان مذاهب ابراهیمی و فرهنگ غربی را رد می کند و بر بازگشت به خویشتن اصیل ایرانی تاکید می کند. به نظر می رسد ایشان توجه ندارد که ایده بازگشت به خویشتن در هر دو نسخه ایرانی و اسلامی در تاریخ معاصر ایران آزمایش شده و شکست خورده اند. تاکید می کنم ایده جمهوری ایرانی به همان اندازه بی معنی است که جمهوری اسلامی بی معنی بوده و آقای خمینی ناچار شد آن را در معنی حکومت ولایت فقیه به کار برد و البته برای عوام فریبی به آن ظاهر دموکراتیک نیز دادند.‌ آقای دکتر عرفانی بارها شعار زندگی انسانی، جمهوری ایرانی را تفسیر کردند ولی هنوز یکبار هم نتوانستند جمهوری ایرانی را به شکل نهادگرایانه تعریف کنند و فرق آن را با اشکال رایج جمهوری نشان دهند. ایشان بارها گفته که جمهوری ایرانی، یک جمهوری بر اساس ارزشهای ایرانی است. آیا این تعریف، معقول است؟ آیا حق نداریم بپرسیم منظور از ارزشهای ایرانی چیست؟ من نمی دانم چرا برخی از روشنفکران ایرانی اصرار دارند که جمهوری را از نو ابداع کنند. ما این اشتباه بزرگ را در ۵۸ انجام دادیم، آیا بس نیست؟ به نظرم واژگانی مثل جمهوری ایرانی را نمی توان به طور مفهومی تعریف کرد زیرا بی معنی هستند.‌ احتمال خیلی ضعیفی وجود دارد که آقای دکتر عرفانی انتقاد پذیر باشد. تردیدی ندارم که او شخص بسیار جاه طلبی است و همچنان سودای رهبری را در سر دارد. اعتقادی به دموکراسی کثرت گرا ندارد.‌ ایشان قبلا با شور خاصی به نقل از سن تزو گفته بود که در آشوب فرصت هست.‌ من در پاسخ گفتم که در آشوب تهدید هم هست. ایشان پیش بینی می کرد جنبش انقلابی که در ایران ظاهر خواهد شد، یک جنبش کاریزمایی و کارگری است. به همین خاطر از ایده رهبری فردی( رهبری کاریزمایی) و دیکتاتوری صالح دفاع می کرد و دموکراسی خواهی را به سخره می گرفت.‌ اما جنبش خودجوش و زنانه_ دموکراتیک زن، زندگی، آزادی همه را غافل گیر کرد.‌ حالا به جای اینکه جنبش انقلابی جاری دنباله رو اپوزیسیون باشد، اپوزیسیون دنباله رو جنبش است و البته برخی در اپوزیسیون تلاش می کنند به بهانه عرضه دانش مبارزاتی به جنبش، به زعم خود به جنبش خدمت کنند تا نظر مساعد رهبران میدانی را جلب کنند و رهبران میدانی در فرصت مناسب، ایشان را به پاس خدمات ارزنده به جنبش، به عنوان رهبر انتخاب کنند. ایشان به این موضوع توجه ندارد که رهبران میدانی بخشی از مردم هستند و در دموکراسی یک رای بیشتر ندارند.‌ البته به احتمال زیاد ایشان فکر می کند که نوع نظام سیاسی آینده ایران را نه یک فرایند دموکراتیک، بلکه رهبران میدانی تعیین می کنند.‌حتی بنا به فرض رهبران میدانی چنین قدرتی داشته باشند، از کجا معلومه که تقاضایی برای دانش مبارزاتی وجود دارد؟ جنبش به طور خودانگیخته و در واکنش به قتل مهسا امینی پدید آمد و تا کنون به دنباله روی از هیچ حزب یا شخصی تمایل نشان نداده است.

  • جوادی

    برای نهادینه کردن دموکزاسی محتاج تعریفی نهادگرایانه از دموکراسی مثلا دموکراسی به عنوان نظامی که در آن محدودیت دوره زمامداری و تفکیک قوا وجود دارد، هستیم.‌ من با دیوید بیتام موافقم که در کتاب دموکراسی و حقوق بشر به لحاظ منطقی دو خطا برای تعریف نهادگرایانه دموکراسی مطرح می کند ولی این دو خطا در بحث های نظری محض اهمیت دارند و برای تاسیس دموکراسی تعریف مفهومی یا انتزاعی کفایت نمی کند. تعریف نهادگرایانه شبیه تعریف عملیاتی در علوم تجربی و روانشناسی رفتارگرا است. متاسفانه روشنفکران ایرانی، اغلب به تعاریف مفهومی اصطلاحات سیاسی بسنده می کنند و به نهادگرایی بی اعتنا هستند. به نظرم این مساله شکلی از مساله کلی گویی است که آقای دکتر نیکفر در یکی از مقاله های اخیر به آن اشاره کرده است.

  • جوادی

    رهبری دموکراتیک ضد پدر سالاری است و آن را می توان اینگونه تعبیر کرد که هیچ فرد برتری وجود ندارد که صلاحیت تصمیم گیری در مورد خیر فردی یا جمعی ما را داشته باشد، مگر آنکه ما به طور خاص و در محدوده های کاملا تعریف شده اختیار چنین کاری را به او داده باشیم.‌ ( برگرفته از کتاب دموکراسی و حقوق بشر با اندکی تغییر) وقتی با عبارت بالا برخورد کردم، یاد سخنرانی خمینی در سال ۵۷ در بهشت زهرا افتادم که می گفت : من دولت تعیین می کنم، من توی دهن این دولت می زنم، من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می کنم، من بواسطه اینکه ملت مرا قبول دارد.. آیا کسی در آن فضا ی هیجانی به این فکر کرده بود که این حرفها پدرسالارانه و بنابراین غیر دموکراتیک است؟ چه خوشمان بیاید چه نیاید خمینی یک رهبر کاریزما بوده است . از آنجا که رابطه میان رهبر کاریزمایی و پیروانش رابطه ای عاطفی است، رهبر به تهییج بعد غیر عقلانی ذهن پیروان می پردازد و روشن است این کار را آقای خمینی به کرات و بویژه به خوبی در همان سخنرانی معروف در بهشت زهرا انجام داد.‌ به نظر وبر، اقتدار سنتی مبنای وضعیت متعادل است اما دو نیروی مخل ممکن است این وضع متعادل را به هم بزنند: یکی نیروی عقلانیت و دیگری نیروی کاریزما. نیروی عقلانیت نخست موجب تغییر در محیط اجتماعی و سپس دگرگونی در جهان بینی مردم می گردد، اما کاریزما برعکس در وهله اول زندگی درونی فرد را دگرگون می کند.‌ اقتدار جمهوری اسلامی را نیروی کاریزما بر هم نزده، بلکه نیروی عقلانیت نسل های جدید این کار را انجام داده است .‌ متاسفانه به آثاری از ماکس وبر دسترسی ندارم که بتوانم درباره نیروی عقلانیت بیشتر توضیح دهم. چون جنبش زن، زندگی، آزادی جنبش کاریزمایی نیست، پس نباید دنبال کشف یک رهبر کاریزما بود.‌ اما نمی توان منکر ضرورت رهبری شد، بنابراین گزینه ای به غیر از رهبری دموکراتیک وجود ندارد که لزوما باید کثرت گرا هم باشد .

  • جوادی

    آقای دکتر نیکفر عزیز ، صدها یادداشت را گاهی با چشمان اشکبار و با کورسویی از امید در این سایت نوشتم که شما این یادداشت ها را می خوانید و اگر آنها را معقول و ارزشمند ارزیابی کردید، به گوش برخی دیگر از روشنفکران می رسانید و اینجوری می توانم فضای روشنفکری را تحت تاثیر قرار دهم. زمانی که روسیه به اوکراین حمله کرد، وجدانم قبول نمی کرد که ساکت باشم و الان وجدانم بیشتر در عذاب است وقتی می بینم هر روز جوانان و کودکان میهنم این جوری پرپر می شوند. اگر در خارج بودم با تمام توان تلاش می کردم تا اپوزیسیون یا بخشی از آن را منسجم کنم که در شرایط فوق العاده حساس کنونی که امکان تشکیل یک ستاد رهبری یا هماهنگی در داخل وجود ندارد، این کار را که از نظر استراتژیک برای گذار از جمهوری اسلامی، حیاتی است،انجام دهند. آگاهی از تنگ نظری، فراروی از آن است. این اندیشه زمانی به ذهنم خطور کرد که اندیشه ای از هگل مرا به شگفتی و اندیشیدن واداشت. هگل معتقد بود که اختیار آگاهی از جبر است. پوپر در کتاب اسطوره چارجوب بر اساس اندیشه های ولف( زبان شناس) می گوید که ما در زندان چارچوب ها به سر می بریم. به نظرم هر چارچوب و به تبع هر مرام حزبی، تنگ نظرانه است و نمی تواند خیلی از حقایق و مسایل را ببیند.‌ نفس آگاهی از این تنگ نظری، فراروی نسبی از آن را ممکن می کند.‌ الان زمان حساسی است که روشنفکران و احزاب باید با آگاهی از تنگ نظری هر چارچوب حزبی، تا حدی از آن فراتر روند تا بتوانند نظرات مخالفانشان را بشنوند و با چشم پوشی موقت از اختلافات برای گذار به دموکراسی و کثرت گرا یی همکاری کنند.‌ تشکیل یک ستاد رهبری متکثر هم به معترضان قوت قلب می دهد و مردم بیشتری را جذب جنبش می کند و هم روحیه دستگاه سرکوب را تضعیف و در نهایت آن را فلج می کند.‌ باز هم می گویم اگر تلاش ما به هر نحوی موجب شود که کشته های این جنبش کمتر شود، اخلاقا وظیفه داریم آن را انجام دهیم. −−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−− محمدرضا نیکفر: سلام آقای جوادی گرامی، بسیار ممنونم از توجه شما. با علاقه و توجه کامنت‌ها را می‌خوانم. تأکید شما بر فراوری درست است که بنابر تأکیدهای خودتان طبعا باید با بینش انتقادی همراه باشد. تندرست باشید

  • جوادی

    در مقاله آمده است: جامعه ایران فاقد جامعیت است. یعنی تبعیض ها و شکاف ها و ناهمزمانی همزمان ها در حدی هستند که جامعه را فاقد خصلت انتگراسیون یعنی آن پیوستگی بسامان می کنند که همه بتوانند چونان شهروندان دارای حقوق پایه ای برابر در سامانه های اجتماعی و سیاسی مشارکت داشته باشند.‌ آقای دکتر نیکفر درباره چرایی و چگونگی ناجامعیت توضیح نداده است. خوب بود که توضیح هر چند مختصری درباره چرایی و چگونگی ناجامعیت داده می شد. ایشان می گوید انقلاب ۵۷ را همین مشکل ناجامعیت برانگیخت ولی می توان پرسید آیا انقلاب مشروطه را هم مشکل ناجامعیت برانگیخت؟ مشکل ناجامعیت یک مفهوم ساختاری است. امرورع تئوری های ساختاری انقلاب برای تقویت توان تبیینی خود، به نظریه واقع گرایانه متوسل شده اند زیرا این نظریه بر نقش حکومت و سازمان اجبار آن تاکید می کند و انقلاب را اصولا پدیده ای سیاسی به شمار می آورد.‌ اگر گروههای مخالف سازمان یافته و و به قول موسکا دارای فرمول سیاسی باشند و دست به تحریک نارضایتی مردم بزنند ، با وضعیت انقلابی روبرو خواهیم شد.‌ فرمول سیاسی را به نظرم غیر از ایدئولوژی می توان داشتن طرح آلترناتیو نیز تعبیر کرد. متاسفانه در این دو مورد اپوزیسیون خوب عمل نکرده است.‌ درست است به تعداد گروههای مخالف جمهوری اسلامی طرح آلترناتیو هست ولی سازندگان این طرح ها درباره موضوع مهم مقبولیت این طرح ها نزد مردم، تحقیق نکرده اند. در جنبش انقلابی زن، زندگی، آزادی ما نشانه ای از این طرح های آلترناتیو نمی بینیم. همه می گویند این جنبش به دنبال تحقق دموکراسی و حقوق بشر و به ویژه حقوق زنان است اما باید روشن شود منظور از دموکراسی چیست.‌ به این مساله قبلا فکر کردم و تلاش کردم به نحوی آن را حل کنم.‌ حکومت دموکراتیک مدرن دو ویژگی بارز دارد: محدودیت دوره زمامداری و تفکیک قوا. در چندین یادداشت بر اهمیت موضع گیری نسبت به نظریه تفکیک قوا تاکید کردم . از منظر تفکیک قوا ، رژیم های سیاسی به سه نوع تقسیم می شوند که عبارتند از رژیم های پارلمانی، ریاستی و نیمه ریاستی.‌ متاسفانه گوش شنوایی برای شنیدن این نظرات وجود ندارد. روشنفکر چپ گرا دنبال دموکراسی شورایی یا دموکراسی رادیکال و این قبیل چیزهاست ، احتمالا نظریه تفکیک قوا را بک نظریه بورژوایی می داند و بنابراین انواع تفکیک قوا و تقسیم بندی رژیم های سیاسی از منظر تفکیک قوا را هم قبول ندارد.‌ اغلب روشنفکران راست گرا نیز به خاطر تعصب نسبت به فرم حکومت، موضع خود را درباره مدل تفکیک قوای مورد نظر خود بیان نمی کنند. آقای دکتر نیکفر در همین مقاله از جمهوری خواهی دموکراتیک استفاده کرده است. خیلی صریح بگویم معنی این واژه برای من مبهم است. آیا منظور از جمهوری خواهی دموکراتیک ، دموکراسی نمایندگی است ؟ این ابهام ها را نباید دست کم گرفت، این ابهام ها پدر این مملکت را درآوردند. همین ابهام در مفاهیمی چون استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی بود که فلاکت کنونی را برای ایران به بار آورد. چند درصد مردم و روشنفکرانی که در همه پرسی سال ۵۸ شرکت کردند و به جمهوری اسلامی آری گفتند، معنئ آن را می فهمیدند؟ آقای دکتر نیکفر در یکی از مقاله های اخیرش، کلی گویی را نقد می کند ولی به نظر می رسد خودش نیز گاهی به کلی گویی دست می زند.‌ به نظرم استفاده از واژگانی مثل جمهوری خواهی دموکراتیک، کلی گویی است.

  • جوادی

    بد نیست برای روشن شدن موضوع، از تفسیر نامعقول مثالی زده شود. یادم هست که درچند انتخابات ریاست جمهوری وقتی نامزد به اصطلاح اصلاح طلب با اختلاف زباد از نامزد اصول گرا ، برنده می شد، بلافاصله رهبر جمهوری اسلامی در یک سخنرانی تلویزیونی می گفت این رای( منظورش رای نامزد پیروز) رای به نظام است. خوب روشن است که رای نامزد شکست خورده هم پیشاپیش رای به نظام بوده است. اما می توان به سادگی از لحن و زمینه فهمید که رای به نظام یعنی رای به اصول گرایی و محافظه کاری و نه رای به اصلاح طلبی. آیا چنین تفسیری از نتیجه انتخابات را می توان معقول دانست؟

  • جوادی

    با آقای دکتر نیکفر موافقم که می گوید: عده ای عزیمت گاه و انگیزه ی جنبش را درک کرده اند و در راستای شعار پایه ای زن، زندگی،آزادی حرکت می کنند ، عده ای دیگر تلاش شان را برای تغییر و تکمیل تحریف آمیز آن قرار می دهند. به نظرم کسانی به تکمیل شعار زن، زندگی،آزادی دست می زنند که ادعا می کنند این شعار ناقص است و مثلا همه ناراضیان جمهوری اسلامی را در بر نمی گیرد.‌ در پاسخ به این ادعا می توان گفت که کدام شعار می تواند همه ناراضیان را راضی کند؟ مخالفان جمهوری اسلامی یک گروه را تشکیل نمی دهند و بنابراین هر شعاری می تواند برخی از گروهها را راضی نماید و به مذاق برخی دیگر خوش نیاید ،درست مثل یک غذا و یا موزیک و اصولا خیلی چیزهای دیگر. در ضمن از جنبش زن، زندگی، آزادی نباید انتظار درمان تمام درها و رفع تمام تبعیض ها را داشت. این انتظار مثل این است بیماری نزد پزشکی رود و چندین درد در اندام های مختلف را مطرح کند و انتظار درمان یکجا و همزمان آنها را داشته باشد. جنبش زن، زندگی، آزادی به طور مشخص در اعتراض به جنایت گشت ارشاد علیه مهسا امینی شکل گرفت. اما چون این جنایت و ستم بر زنان موردی نبوده و سیستماتیک است، بنابراین این اعتراض ،اعتراض به یک سبستم حقوقی است و چون در ایران قوانین نه بازتاب اراده مردم ، بلکه بازتاب اراده حاکمان هستند و راه اصلاح قوانین هم بسته است، بنابراین هر اعتراضی به سرعت می تواند به اعتراض سیاسی و انقلابی تبدیل شود و کل نظام را هدف قرار دهد. در چند روز اول جنبش، بخشی از هیات حاکمه هشدار می داد که حجاب بهانه است و هدف کل نظامه. معترضان هم در تایید این حرف، شعار دادند این آخرین پیامه هدف کل نظامه. بارها گفته ام که جنبش زن، زندگی، آزادی به احتمال زیاد تنها جنبش انقلابی در تاریخ است که بیانیه آن را نه نخبگان و روشنفکران بلکه مردم عادی نوشتند و در ترانه جاودانه برای شروین حاجی پور گلچین شده است. شعار مرد ،میهن ،آزادی در این بیانیه، از طرف چپ گرایان یک شعار محافظه کارانه تلقی می شود که به زعم آنها شعار رادیکال زن، زندگی، آزادی را تضعیف می کند. در شعار مرد، میهن ، آبادی واژه مرد را نمی توان نشانگر مرد سالاری دانست. اگر اینطور باشد، پس واژه زن در شعار زن، زندگی آزادی را باید نشانه زن سالاری دانست که به روشنی چنین نیست. شعار مرد، میهن آبادی را هر گونه که تفسیر کنیم، وزن این شعار در برابر وزن شعار زن، زندگی، آزادی تقریبا هیچ است و بنابراین شعار بی آزاری است و به نظرم می تواند تا حدی در جذب برخی محافظه کاران مذهبی که دل خوشی از جمهوری اسلامی ندارند، به جنبش مفید باشد.‌

  • جوادی

    آیا هر تفسیری از شعار زن، زندگی، آزادی درست است؟ با سپاس از آقای روزبه به خاطر نقد جالب شان از مقاله و نیز نقدی که درباره نظر من نوشته اند. اکثر گزاره های ایشان را تایید می کنم. در دفاع از نظر خود لازم می دانم درباره کثرت گرایی نکاتی را نقل کنم. در کتاب پلورالیسم اثر گرگور مک لنان، در فصل سوم آمده است: کثرت گرایی در اساسی ترین معنای خود، به برتری نظری چندگانگی بر تک بودن و اولویت تنوع به همسانی است. اما در مقدمه کتاب می گوید : این مساله چشمگیر و بارز مطرح است که خط مرز کجاست؟ کثرت گرایی از ضرورت وجود تنوع در سیاست و روش شناسی دفاع می کند، اما براستی آیا نمی توان نقطه ای را یافت که در آن تنوع سالم به ناسازگاری غیرسالم تبدیل شود؟ آیا کثرت گرایی بدان معنی است که همه چیز رواست؟ ( عبارت همه چیز رواست اشاره ای به کتاب ضد روش نوشته پل فایرابند است) اگر غیر از این است، در آن صورت دقیقا چه ضابطه ای برای متوقف کردن تکثیر بالقوه پایان ناپذیر ایده ها، فرهنگ ها و گروههای سیاسی موجه وجود دارد؟ خود مک لنان تاکید می کند که کثرت گرایی مانند همه ایسم ها که اشاره های ضمنی سیاسی مهمی را در بر دارند، به نحو بارز و کلافه کننده ای یک اصطلاح چند لحنی و مجادله آمیز است. در جایی دیگر از این کتاب از زبان کاترین مک کینان( فمنیست) می گوید: تلاش هایی که برای تلفیق مارکسیسم و فمینیسم صورت گرفته و تحت عنوان فمنیسم سوسیالیستی معروف است، متوجه تمامیت مستقل هر یک از نظریه ها نیست و ژرفای تناقضی را که بین این دو وجود دارد، درک نمی کند. از این گفته چنین مستفاد می شود که نظریه های دارای انسجام، هر کدام به مسیر خاص خودشان می روند، یعنی شکل انحصاری و یکدستی دارند. این بدان معنا نیست که برای مثال مارکسیسم ارزش سرسپاری ندارد یا بی بهره از منابع تحلیلی و سیاسی مستدل است، بلکه صرفا بدان معنی است که اگر یک فمینیست باشید اهداف و منابع مارکسیسم نمی تواند اهداف و منابع شما باشد.‌ در حقیقت اینکه فمینیست باشید، چنین حکم می کند که به طور مشخص به این دیدگاه پای بند باشید که شناخت بهره کشی جنسی، کلید فهم جهان و در نتیجه کلید تغییر آن است و در عین حال شما به ناچار ملزم می شوید که برای سایر نظریه های منسجم و قابل قبولط موقعیت و مرتبه پایین تری قائل شوید.‌( پایان نقل قول) برداشت رایج از فمینیست، کسی است که خواهان برابری حقوقی زن و مرد است. اما من معتقد نیستم که بهره کشی جنسی کلید فهم جهان و در نتیجه کلید تغییر جهان است، بنابراین بر اساس دیدگاه مک کینان، امثال من فمینیست نیستند.‌ به نظرم درباره اصطلاحات مجادله آمیز و مبهم مانند فمینیسم، کثرت گرایی، آزادی، دموکراسی، گوینده یا نویسنده باید تا حدی توضیح دهد منظور ش از این واژگان چیست؟ من تاکید کردم که انقلاب زن، زندگی، آزادی انقلاب سوسیالیستی نیست. این بدان معنی نیست که سوسیالیست ها یا کارگران نمی توانند به این جنبش ملحق شوند و یا اینکه نمی توانند شعار زن، زندگی، آزادی را تفسیر کنند، اما گرچه تفسبرهای متعددی قابل تصور است، اما همه تفسیرها را نمی توان معقول ارزیابی کرد. به بیان دیگر من با عرضه آزاد تفسیرها مخالف نیستم اما نمی توان همه تفسیرها را به یک اندازه درست دانست. اگر کسی ادعا کند که شعار نان، کار ،آزادی یک شعار سوسیالیستی است، من که لیبرال هستم نمی توانم به بهانه کثرت گرایی بگویم نه این شعار یک شعار لیبرالی است. همین حکم درباره شعار زن، زندگی، آزادی صادق است. این شعار در چه بستری به شعار محوری یک جنبش انقلابی تبدیل شد؟ این شعار در بستر یا زمینه قتل مهسا امینی به جرم بدحجابی ، به چنین جایگاهی دست یافت. بنابراین منطقی نیست مستقل از این زمینه و بر اساس دیدگاه ایدئولوژیک به تفسیر این شعار پرداخت. گشت ارشاد در همه جا هست و هدف از تاسبس آن کنترل زنان و به تبع آن کنترل و سرکوب کل جامعه است. دراین سیستم کنترل، قومیت زن اهمیتی ندارد. اما ممکن است عده ای با انگیزه سیاسی اصرار بورزند که کرد بودن مهسا در شدت خشونتی که بر او اعمال شد برای بازجویان اهمیت داشت و از اینجا می خواهند مساله عمومی ستم بر زنان را به حاشیه برده و مساله تبعیض مضاعف را برجسته کنند. آیا باید این تفسیرها را به سادگی و بی چون و چرا پذیرفت؟

  • تقی روزبه

    احتمال این‌ که رژیم در مسیرانبساط و جلب معترضان حرکت کند، احتمالی ضعیف است و بیشتر یک شق و تصورانتزاعی تا واقعی و شواهد و نشانه ها زمینه های عینی و لازم برای آن دیده نمی شود. گرچه گرایشی در صفوف رژیم هست که فکر می کند اول باید «فتته» را خواباند و آنگاه فرصت خواهد بود که از موضع باصطلاح قدرت دست به یک سری اصلاحات نیم بندبرند که بیشتر خواب و خیال است تا یک امکان واقعی. درحقیقت وضعیت کنونی برآمده از یک روندتاریخی و تجربه شده چندین دهه ای است و از قضا آگاهی پیشگامان ا نقلاب و نسل های جدید برآمده از همان شکست پارادایم اسلام سیاسی است و آنها خوب به ماهیت رژیم و ظرفیت اصلاح پذیری اش و دشمنی اش با زندگی واقفند. در حقیقت پارادایم اسلام سیاسی به آخرین سنگروجودی خویش رانده شده و ما از یکسو با معادله باخت استراتژیک نظام در تمامی مولفه های کلان اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و مشروعیت ولاجرم رژیمی با بحران بازتولیدقدرت مواجه هستیم و ازسوی دیگربا برتری شکننده و در حال زوال تاکتیکی آن. این که هنوز به موقعیت انقلابی نرسیده ایم، چون نتوانستن بالائی صورت نگرفته است را نیز باید درمتن فرایندی دید که بیانگرافول «توانستن» است. مثل تحمیل بی حجابی و مهم‌تر از آن این که خوداین انقلاب از مراحل پرچالش و سخت و شکننده اولیه عبورمی کند و با اعلام تداوم وگسترش حضورخیابانی و ایجادیک نوع قدرت موازی اولیه و البته نه چندان نیرومند تاب بیاورد (رشدبالنده) بیانگرهمین پروسه ناتوانی رژیم است. گرچه هنوز به نقطه اوج و تکوین خود و تغییررادیکال تدافع به تعرض و بالعکس آن برای رژیم نرسیده است. ضمن آن که انرژی عظیم نهفته در این رخدادانقلابی هنوز هم ابعادش روشن نیست اما میدانیم که هم‌چنان در حال انبساط خود و جمع آوری نیروو منزوی کردن رژیم است. نکته دیگر، گرچه نمی توان انکارکرد که شعارزن زندگی و‌آزادی تاکنون توانسته با ایجادهمبستگی و جلب و همسوئی در مبارزه علیه حاکمیت مبتنی برنظام تبعیض ها تاثیرمهم و حتی جهش‌گونه درعروج جنبش داشته باشد. اما این به معنی فقدان وجود گفتمان های متفاوت و حتی در سطوحی متضاد در آن در مورد محتوا و قرائت از همین شعار، چه در مورددرک از رهائی زن و چه معنای زندگی و چه آزادی، در جامعه ای متکثر و دارای رویکردهای اجتماعی مختلف نباشد. بنابراین با فرض این که توسط جنبش و طبقات و بخش های مختلف آن پذیرفته شده است، درمسیرپیشروی بطوراجتناب ناپذیر بتدریج نسبت این گفتمان ها شفاف تر خواهند شد. این که کسی ادعا کند ربطی به سوسیالیسم و عدالت اجتماعی و یا نان و معیشت و.. ندارد در حقیقت دارد یک قرائت و یا بازخوانی خاصی از آن را با اتلاق آن به کلیت این شعار، مورددفاع قرار می دهد و خواسته و ناخواسته کلیت آن را مصادره به مطلوب می کند. چنان که معلمان وکارگران و در میان دانشجویان... نیز در ذیل حمایت از‌ آن، آن را با خواست های عدالت اجتماعی و برابری و و غیره بازخوانی می کنند. درحقیقت مفهوم زندگی که حاکمیت آن را به تباهی کامل کشانده است و تصاحب آ‌ن درونمایه جنبش را تشکیل می دهد یک مفهوم چندوجهی یا چندبعدی است مرکب از یال های اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی . به یک تعبیرتضادکار و سرمایه با جهانی شدن سرمایه و رخنه آن به تمامی حوزه های زندگی و کالاسازی آن، که سالهاست در شعارهای معلمان و کارگران و غیره هم بازتاب یافته و می یابد، در برگیرنده یک مجموعه ای از مطالبات است. می توانیم برای مفهوم زندگی با ارجاع آن به ترانه شروین حاجی پور که مجموعه ای از خواست ها از محیط زیست تا فقر و تا رقص و بوسیدن و مهاجران و رابطه با حیوانات (پیروز)...... در کنارهم قرارداده است و به ترانه جنبش تبدیل شده وتوسط انقلابیون و شرکت کنندگان در جنبش پیوسته بازخوانی می شود را ملاک قرارداد که بیانگروجودمجموعه ای از مطالبات درهمه عرصه های مهم زندگی است. و اساسا شعارزندگی که درمزکزسه شعارفوق قراردارد محصول انباشت بحران‌های همه جانبه توسط حاکمیت کنونی است خلاصه آن که فرایندتفکیک گفتمان ها بطوراجتناب ناپذیر درجریان است و این البته به معنی آن نیست که طیف های مختلف اجتماعی نتوانند و یا لازم نباشد که در برابراستبدادحاکم یا هدف عقب راندن و سرنگونی آن به نوعی همسوئی ها عملی و ایجاد صف گسترده ضداستبدادی حول نفی رژیم و برخی هماهنگی ها مبادرت نکنند. بلکه به معنی نفی همه با هم است که فاجعه انقلاب بهمن را رقم زد با این انگاره موهوم که دیو چو بیرون رود فرشته در آید.

  • فرهاد - فرهادیان

    مسئله ی قدرت بالائی ها حفظ قدرت سرکوب نیست مسئله اینست که نمی توانند حکومت کنند زیرا جامعه دارای یک اقتصاد رو به رشد و یک سیستم پویا نیست برعکس یک حکومت از هم پاشیده ایست که رشوه فساد و جنایت و دزدی و منفی بودن بهره وری مثل خوره حکومت را خورده و انگار موریانه این تنه ی خشک را از درون تهی کرده است این حکومت حتی در مقابل معترضین دچار بن بست و ناتوان از مانور است این مردم این حکومت را نمی خواهنتد و این حکومت قادر به پاسخ مطالبات مردم نیست یعنی قادر به اعمال نظم خودش نیست و از هم فروپاشیده است . اما جنبش در داخل هیچ توجهی به دلالهای خارجی ندارد هر چه دلشان می خواهد و هر رهبری که می خواهند برای خودشان درست کنند جنبش با همه ی دولتهای دموکراتیک پیامهای همدیگر را خیلی خوب درک می کنند و احتیاجی به سیاهی لشکرهای ایرانی های خارج نشین که هیچ کاری جز تعیین پادشاه و شیر نر و شمشیر ذالفقار ندارند کاری ندارد . جنبش دارای اهداف معین و ساختاری معین است که تا امروز همچنان پرقدرت راهش را علیرغم موانع بسیار زیاد ادامه داده و جمعیتهای هدفش را به میدان آورده و رژیم را ایزوله کرده تا جائی که پا به فرار گذاشته اند و همچنان پرقدرت پیش می رود ساختمان شورائی اش رو به تزاید است تا حدی که در حال عبور از مرحله ی قاعده به رتبه های بالاتر است . خرد جمعی جنبش و پیش بینی هائی که ناشی از تجربیات 88 , 96 و 98 است را پیش رو گذاشته و همچنان خیابانها را به تسلط خود درآورده است ما 60 درصد راه را رفته ایم و از هفته ی آینده برنامه ی تدارک قیام را ارائه خواهیم داد تا جنبش در هر فرصتی قادر به اجرای برنامه با توجه به موقعیت و مکان مناسب هر گروه اجتماعی اقدام نماید . ما خیلی بیشتر از آن چیزی از برنامه ها جلو هستیم که قابل تصور نبود .

  • جوادی

    منظور از انقلاب جمهور مردم چیست؟ حتی واژه انقلاب همگانی هم مبهم است زیرا هیچ گاه همه مردم انقلاب نمی کنند و همیشه بخشی از مردم علیه گروه حاکم انقلاب می کند و بخش بزرگی عملا در انقلاب شرکت نمی کند و تماشاگر است گرچه ممکن است برخی از اینها موافق انقلاب باشند ولی موافقت با انقلاب یک‌چیز است و مشارکت در آن چیز دیگر.‌ انقلاب زن، زندگی، آزادی، به روشنی انقلاب سوسیالیستی نیست زیرا شعار های سوسیالیستی مانند نان، کار،آزادی جزء شعارهای محوری و حتی فرعی آن نیست. مهمترین شعار بعد از شعار زن، زندگی، آزادی شعار مرگ بر دیکتاتور است که به روشنی دال بر دموکراسی خواهی جنبش است. تقریبا یک یا یک و نیم سال قبل روشنفکری مقاله ای تحت عنوان چشم پوشی موقت از دموکراسی برای نجات ایران نوشت، که با تاکید بر مشکلات اقتصادی و فقر، دموکراسی خواهی را خواسته ای غیر واقع بینانه و لوکس معرفی می کرد و در ضمن بارها از ایده رهبری فردی و دیکتاتوری صالح دفاع کرد. در پاسخ به این مقاله چندین یادداشت نوشتم و بر دموکراسی خواهی تاکید کردم و از تز رهبری فردی انتقاد کردم. شعار محوری مرگ بر دیکتاتور نشان داده که حق با کی بوده است. انقلاب زن، زندگی، آزادی انقلاب ملی( ملت گرایانه) نیست. کدام شعار به ملت گرایی این انقلاب اشاره می کند؟ شعارهایی از قبیل از زاهدان تا تهران جانم فدای ایران بیانگر همبستگی اقوام و تاکید بر یکپارچگی ایران و بنابراین نفی تجزیه طلبی است. این شعارها را نمی توان به نفع مرکز گرایی تعبیر کرد زیرا چیزی درباره روش اداره کشور نمی گوید. خوشبختانه این انقلاب بر خلاف انقلاب ۵۷ و بر خلاف اپوزیسبون نسبت به فرم حکومت یعنی نسبت به مساله جمهوری یا سلطنت بی اعتناست و این موضوع باعث تقویت همبستگی است.‌ شعار دموکراتیک مرگ بر دیکتاتور به روشنی از شعار مرگ بر شاه پیشرفته تر و ژرف تر است. این انقلاب دنبال بهشت اجباری نیست. دنبال آب و برق و گاز مجانی نیست. واقع گرا ست و در حسرت زندگی معمولی است. دو ایدئولوژی اسلام و مارکسبسم وعده بهشت اجباری می دهند. بنابراین این جنبش این دو ایدئولوژی را قبول ندارد.‌ پیشنهاد من این است که بهترین عنوان برای انقلاب جاری، همان انقلاب زن، زندگی، آزادی است.‌ آقای دکتر نیکفر به جای تبعیض مرکز_ حاشیه از تبعیض قومیتی نام برده است که من چنین تبعیضی را قبول ندارم. هیچ ملت گرای ایرانی، قومیت خودش را برتر از اقوام دیگر ایران نمی داند.‌ همه کشورهای چند قومیتی حتی دموکراتیک هم با مساله ناسیونالیزم قومی روبرو هستند و ایران استثنا نیست. نمی توان به مفهوم ملت حمله کرد ولی مفهوم قومیت را عزیز دانست. ملت گرایی و قوم گرایی هر دو انواعی از گروه گرایی هستند و بنابراین خودشان را بر پایه غیریت یا تمایز خودی و غیر خودی تعریف می کنند.‌ بر این اساس من هم مرکزگرایی را رد می کنم و هم فدرالیسم قومی را. تاکید باید بر دموکراسی، انسان گرایی و حقوق بشر باشد.