Share

چرا گروه‌های سیاسی که در طلیعه انقلاب با روح‌الله خمینی هم‌پیمان شدند، به مسائل و  سرنوشت حقوقی زنان در ساختار جدید سیاسی توجه نکردند؟ بعد از ۵۰ سال که از شکل‌گیری انقلاب اسلامی می‌گذرد، طرفداران روح‌الله خمینی در حوزه حقوق زنان، چه کارنامه‌ای از خود بر جای گذاشته‌اند؟ آیا «پدیده خمینیسم» به عنوان یک تفکر و یک مشی که بر حقوق زنان در ایران به‌طور جدی تأثیرگذار بوده، رو به زوال است یا هنوز به شکل‌های دیگری به حیات خود ادامه می‌دهد؟

دو دختر روستایی در سال ۱۳۴۲

دو دختر روستایی در سال ۱۳۴۲

این پرسش‌ها را در ادامه مجموعه گفت‌و‌گوهایی پیرامون پدیده خمینیسم در ایران، با شهلا شفیق، جامعه‌شناس، پژوهشگر و فعال حقوق زنان در میان گذاشته‌ایم.

بابک مینا: می‌دانیم که خمینی در سال ۴۲ مخالف حق رأی زنان بود. به نظر شما چرا او پس از انقلاب این موضوع را پیش نکشید؟

شهلا شفیق: به این سئوال می‌شود یک پاسخ ساده داد و آن اینکه در سال ۵۷ به نفع اسلام‌گرایان نبود که خمینی این موضوع را پیش بکشد و بر عکس، لازم بود از حق و حقوق زنان صحبت شود. خمینی در این مورد سنگ تمام گذاشت و در مصاحبه‌هایش تا آنجا پیش رفت که بگوید حرف‌هایی که درباره مخالفت شرع با حقوق زن‌ها زده‌اند شایعات طرفداران شاه است و اگر قانون اسلام به عمل دربیاید زنان به همه حقوق‌شان می‌رسند. خمینی از این گفتارها بهره فراوان برد که کمترینش پیراستن تصویر خودش بود و آراستن آن به فضایل حق‌طلبی و مساوات‌خواهی و جلب احساسات مثبت ایرانی‌ها و جهانیان.

 به نظر شما چرا خمینی حرفش را عوض کرد؟ چه عواملی سبب این تغییر موضع شد؟

شهلا شفیق، جامعه‌شناس و نویسنده

شهلا شفیق، جامعه‌شناس و نویسنده

تأمل در این پرسش‌ها ما را به مشاهده‌ای مهم دعوت می‌کند: در سال ۴۲ خمینی در گفتارش با  زنان سخن نمی‌گوید. درباره آنها با مردها حرف می‌زند. زنان موضوع  گفتار اویند، نه مخاطب آن. حال آنکه در سال ۵۷ خمینی زنان را مستقیماً مورد خطاب قرار می‌دهد و از مبارزات آنها  تجلیل می‌کند. و این‌همه، به سبب واقعیتی که در صحنه جامعه پیش چشم همگان است، یعنی حضور فعال زنان در صحنه انقلاب. خمینی که سودای رهبری انقلاب را در سر دارد از اهمیت این حضور غافل نیست و  به کمک یارانش که برخی در دانشگاه‌های اروپا و آمریکا درس خوانده‌اند  گفتار تازه‌اش را شکل می‌دهد و از حقوق زنان سخن می‌راند، بی‌آن‌که فراموش کند شرط رعایت اسلام را بر آن بیفزاید. پس حضور فعال زنان در انقلاب است که به گفتار خمینی در این زمان جهت می‌دهد. اما این حضور مگر خود نشانه تغییرات اجتماعی فرهنگی غیر قابل انکاری که در طول قرن بیستم در جامعه ایرانی رخ داده نیست؟ پاسخ مثبت است و این‌همه خمینی و اسلام‌گرایان را فرا می‌خواند تا از حضور زن‌ها برای ساختن نظام دلخواه خود بهره بگیرند. به این ترتیب حضور زن‌ها بیرون از خانه، در فعالیت‌های اجتماعی پذیرفته می‌شود به شرط رعایت قوانین شرع؛ و حاصل  بالا گرفتن تناقضات و تضاد‌هایی است که جلوه‌های مسخره و در همان حال دردناکش را هر روزه شاهدیم.

تا چه حد گروه‌های سیاسی و اجتماعی مواضع خمینی در مورد مخالفت با حق رأی زنان را جدی گرفتند؟ اگر جدی نگرفتند فکر می‌کنید دلایل آن چه بوده است؟

شهلا شفیق: «فراموش نکنیم که زن بودن مصونیتی در برابر نفوذ فرهنگ پدرسالار نیست، فراموش نکنیم که غالب زنان فعال سیاسی هم در غفلت از خطر اسلام‌گرایی شریک بودند، و از یاد نبریم که زنان اسلام‌گرا برای حمایت از خمینی از هیچ تلاشی دریغ نکردند و برخی از اینان نه بی‌سواد بلکه تحصیل‌کرده و دانشگاه رفته بودند.»

نه در سال ۴۲ و نه در سال ۵۷  گروه‌های مخالف دیکتاتوری شاه به گفتار خمینی توجهی جدی نکردند. اگر توجهی وجود می‌داشت طبعاً می‌بایست با نقدی مواجه می‌بودیم که چنین نبود. در آن زمان، نهضت آزادی که مذهبی‌های جدا شده از جبهه ملی به هدایت مهندس بازرگان، طالقانی و یداله سحابی بنیاد کرده بودند، طرف خمینی و باقی علمایی را گرفت که در مخالفت با انقلاب سفید شاه، دادن حق رأی به زنان را رواج فساد خوانده بودند. جریانات غیر مذهبی هم به نقد این گفتار برنخاستند، چرا که توجه آنان در این زمینه متوجه بی‌معنا بودن اعطای حق رأی به زنان در شرایط دیکتاتوری بود که طبعاً اساس رأی دادن را بی‌اعتبار می‌کرد. این نکته‌ درست سبب غفلت آنها از مقابله با گفتار واپس‌گرای خمینی و یارانش می‌شد. این کنش البته خود حاصل آن نوع نگاهی‌ست که با تمرکز بر تضاد اصلی ( در آن زمان تضاد با حکومت شاه و قدرت‌های غربی حامی وی) از پرداختن به آنچه جوانب فرعی تلقی می‌شود باز می‌ماند. در آن زمان، از یکسو، گسترش اسلام سیاسی به وجوه گوناگون و در گرایش‌های متفاوت (از خمینی تا  بازرگان) موضوعی فرعی تلقی می‌شد و از سوی دیگر مسئله آزادی زنان هم جزو موضوعات مربوط به تضاد اصلی تلقی نمی‌شد. بر عکس، از آنجا که رژیم شاه  خو د را سردمدار احقاق حقوق زنان می‌شمرد، نزد بسیاری از مخالفان غیر مذهبی شاه هم صحبت از حق و حقوق زنان بیشتر سوءظن برمی‌انگیخت تا حسن ظن.  اینان در سال ۵۷ هم  غالباً از گفتار خمینی استقبال مثبتی کردند، بی‌آن‌که به معنای شرطی که او برای احقاق حقوق زنان قرار می‌داد و آن را به رعایت شئون اسلامی منوط می‌کرد بیاندیشند. و این البته نشانه بی‌التفاتی به آزادی زنان بود. در اعتراضات گسترده زنان به حجاب اجباری که در فردای قدرت گرفتن اسلام‌گرایان شکل گرفت همین بی‌التفاتی را شاهد بودیم.

خمینی: «زن اگر وارد دستگاهى شد، اوضاع را به هم مى‏زند»

خمینی: «زن اگر وارد دستگاهى شد، اوضاع را به هم مى‏زند»

 سرزنش باید متوجه که باشد؟ خمینی و رژیم او یا مردان ایرانی و فرهنگ ایرانی؟

من ترجیح می دهم در حرف زدن از جوامع و ملت‌ها و آدم‌ها از یک کاسه کردن پرهیز کنم و طبعاً بر این گمان نیستم که همه مردان ایرانی در زمینه حقوق زنان و از جمله حق رأی آنها نظر یکسانی داشته‌اند. از دوره مشروطه که مسئله حقوق زنان در اجتماع مطرح شد مردان پیشرو و آزادیخواه در این‌باره نظری موافق داشتند و ما  بیان این حسن نظر را در ادبیات مشروطه و پس از آن به‌روشنی می‌بینیم؛ و البته به سبب ساختارهای استبدادی حاکم و ریشه‌داری فرهنگ پدرسالار این مردان در اقلیت بوده‌اند. محافظه‌کاران و تاریک‌اندیشان و مخالفان آزادی و برابری هم از همان دوران مشروطه بر ضد حقوق زنان صف‌آرایی کردند و شرایط استبدادی به نیروهای واپس‌گرا یاری فراوان رساند. چرا که استبداد، حتی اگر به نام پیشرفت و ترقی صورت گیرد، یار جهل و عقب‌ماندگی است.

شهلا شفیق: «تا آن زمان که مؤلفه‌های رشد اسلام سیاسی تغییر اساسی نکند و تا آن زمان که دیدگاه‌های پوپولیستی جهان‌سوم‌گرا در پی پیدا کردن راه حل‌های اصیل برای جوامع اسلامی، خواه‌ناخواه با جریانات استبدادی درون این کشورها و نیز با گرایش‌های مسلط قدرت‌های جهانی همسو باشند، الگوی راه سومی خمینی، البته با حک و اصلاح، باز‌تولید خواهد شد.»

مقوله آزادی زنان موضوعی است که این نکته را به‌خوبی نشان می‌دهد. فرودستی زنان چنانکه اشاره کردم ریشه‌های عمیقی در فرهنگ  پدر‌سالار دارد که طی قرن‌ها ریشه دوانده و در بافتار جامعه، در همه سطوح، رسوخ و نفوذ کرده و به رفتارهای اجتماعی و فرهنگی در خانواده و مدرسه و محل‌های کار و غیره شکل داده است. تغییر این مناسبات تلاشی همه‌جانبه می‌طلبد که جز در شرایط دمکراتیک و با بسیج افکار عمومی و آموزش و مشارکت شهروندان میسر نیست. این آموزش و مشارکت لازم است تا بحران‌های اجتماعی و فرهنگی و روانی که طبیعتاً بر اثر به هم ریختن مناسبات سنتی پیش می‌آیند بتوانند در جهت آزادی و برابری کانالیزه بشوند و نیروهای محافظه‌کار و واپس‌گرا به عقب رانده شوند. استبداد که خود بر مناسباتی پدر‌سالار استوار است نمی‌تواند به  چنین روندی پا دهد. چنین است که اصلاحات شاهان پهلوی هم که خود را پدر ملت می‌دانستند و استبداد را به بهانه خیر و صلاح مملکت توجیه می‌کردند علیرغم ایجاد تغییراتی غیر قابل انکار در بهبود موقعیت حقوقی و اجتماعی زنان، نتوانست تعمیق یابد. بدینسان،  نشد که بحران‌های ناشی از گذر از سنت‌ها راه حل‌های دمکرا‌تیک بیابد. در چنین شرایطی نیروهای محافظه‌کار و واپس‌گرا با ابزار‌سازی از مذهب توانستند جا باز کنند. بی‌گمان چشم‌اندازهایی که آنها ارائه می‌دادند و مخالفت‌شان با آزادی زنان به بهانه مبارزه با بی‌بند و باری، به اضطراب‌های آشکار و پنهان مردانی که در سنت پدر‌سالار بالیده بودند پاسخ می‌داد. اما  فراموش نکنیم که زن بودن مصونیتی در برابر نفوذ فرهنگ پدرسالار نیست، فراموش نکنیم که  غالب زنان فعال سیاسی هم در غفلت از خطر اسلام‌گرایی شریک بودند، و از یاد نبریم که زنان اسلام‌گرا برای حمایت از خمینی از هیچ تلاشی دریغ نکردند و برخی از اینان نه بی‌سواد بلکه تحصیل‌کرده و دانشگاه رفته بودند. اینان کادرهای سازنده رژیمی شدند که  زن‌ستیزی از پایه های اصلی آن است. مردان هم در این رژیم در همان حال که صاحب حقوق و امتیازات برتر هستند از حقوق شهروندی بهره‌ای ندارند. حاصل  این شرایط تنها دامن زدن به تضادها و گسترش خشونت و تبعیض است.

در مجموع فکر می‌کنید اکنون بعد از ۵۰ سال، پدیده «خمینیسم» درباره مسئله زنان چه کارنامه‌ای از خود به جای گذاشته است؟ و آیا این تفکر در ایران رو به زوال است و یا به شکل‌های دیگری در حال ادامه حیات است؟

اگر از پدیده «خمینیسم» برنامه‌ای را در نظر داشته باشیم که بعد از پیروزی اسلام‌گرایان در انقلاب ۵۷ و تحقق نظریه ولایت فقیه پیاده شد، کارنامه این مشی، بیانگر شکستی آشکار در عملی کردن وعده‌هایش است. این وعده‌ها مبنی بر اعاده حقوق و شأن و حیثییت زنان بود که به دیده اسلام‌گرایان،  تحت رژیم شاه، به سبب سلطه ارزش‌های استعماری غربی پایمال شده بود. فراتر از این، گفتار خمینی در آستانه انقلاب،  ادعای ارائه یک راه سوم برای رهایی زنان را داشت که بنا بود بدیلی اصیل باشد در تقابل با الگوی غرب و شرق (اشاره به الگوی شوروی و کشورهای کمونیستی آن زمان). این الگو به ایجاد  مناسباتی بر پایه انصاف اسلامی نظر داشت و هنوز هم دارد و بر خلاف مدل برابری جنسیتی  و آزادی زنان که ارزش‌های «غرب‌زده» نام می‌گیرد به زن و مرد، هر یک نسبت به جایگاه و نقش خود وظایف و حقوقی می‌دهد که همچون مکمل هم خانواده اصیل اسلامی را پایه‌ریزی کنند و استحکام آن را تضمین نمایند. به عمل در آوردن این الگو اما، چنان‌که شاهد آن بوده و هستیم، نه به جلوگیری از طلاق انجامید و نه به وعده‌های  سعادت و اعاده ‌شأن و حیثیت زنان و مردان جامه عمل پوشاند. بر عکس به خشونت دامن زد و تبعیض‌های جنسی را به بهانه حفظ ارزش‌های اسلامی تثبیت کرد. این واقعیت، در سال‌های دهه ۱۳۷۰ (۹۰ میلادی) برخی از زنان اسلام‌گرای مؤثر را به انتقاد کشاند و جریانی در طلب تفاسیر حق‌طلبانه از اسلام شکل گرفت که برخی کارشناسان علوم اجتماعی و محققان از آن نظریه فمینیسم اسلامی را ساختند که بنا بود ( و هست) که راه‌گشا باشد. امروز بعد از دو دهه شاهد بن بست آن هستیم. اما دیدگاه‌های انتقادی نتوانسته‌اند تعمیق یابند و بر عکس به نام  پذیرش عقیده مخالف و حمایت از تنوع گرایش‌های جنبش زنان، مباحثه هم به بن‌بست می‌رسد. از سوی دیگر مد روز بودن این‌گونه مقوله‌سازی‌ها سبب شده که امکانات وسیعی در محافل دانشگاهی در غرب برای ترویج آن داده شود. همه این عوامل دست به دست هم می‌دهد و باز‌تولید جهان‌بینی اسلام سیاسی را علی‌رغم شکست‌های فاحش آن ممکن می‌کند.  خلاصه اینکه، تا آن زمان که مؤلفه‌های رشد اسلام سیاسی، یعنی سلطه فرهنگ استبداد، غفلت و ناتوانی نقش‌آفرینان سکولار در ارائه نقد اسلام‌گرایی و بدیلی برای آن، و گرایش مثبت قدرت‌های جهانی به اسلام‌گرایی به مثابه راه حل کشورهای به اصطلاح اسلامی، تغییر اساسی نکند و تا آن زمان که دیدگاه‌های پوپولیستی جهان‌سوم‌گرا در پی پیدا کردن راه حل‌های اصیل برای جوامع اسلامی، خواه‌ناخواه با  جریانات استبدادی درون این کشورها و نیز با گرایش‌های مسلط قدرت‌های جهانی همسو باشند، الگوی راه سومی خمینی، البته  با حک و اصلاح، باز‌تولید خواهد شد.

Share