Share

 

شاهنامه

زال و رستم و مازندران

گفتیم که کیکاوس اسیر دست دیوان مازندران بود و کور شده بود.  او توانست گردى از میان گردان را به سوى زال گسیل دارد.  تا ماجرا را به او بگوید.  زال به مجرد آن که گزارش گرد را شنید پیراهن بر تن بدرید، اما سکوت را پیشه خود کرد تا احوال پادشاه نگون بخت برسر زبان ها نیفتد.  سپس رو به سوى رستم کرد و گفت که باید در یارى رساندن به کیکاوس شتاب کند:

به رستم چنین گفت دستان سام / که شمشیر کوته شد اندر نیام

نشاید کزین پس چمیم و چریم / وگر خویشتن تاج را پروریم

که شاه جهان در دم اژدهاست / بر ایرانیان بر چه مایه بلاست

همى رخش را کرد بایدت زین / بخواهى به تیغ جهان بخش کین

همانا که از بهر این روزگار / ترا پرورانید پروردگار

نشاید بدین کار اهرمنى / که آسایش آرى، وگر دم زنى

برت را به ببر بیان سخت کن / سر از خواب و اندیشه پردخت کن

هرآنکس که چشمش سنان تو دید / به تن در روانش کجا آرمید

 

[podcast]http://www.zamahang.com/podcast/2010/20130630_Shahnameh_109_ShahrnushParsipour.mp3[/podcast]

Share