Share

شاهنامه فردوسی
اما رستم، پس از آن که در خوان نخست رخش شیر را از پاى درآورد دوباره به خواب رفت.  آنگاه هنگامى که خورشید از تیغ کوه سر زد زین بر پشت رخش نهاد و پس از ستایش یزدان به راه افتاد.  راه اما راه سختى بود و بیابان پدیدار گشت:

پى رخش و گویا زبان سوار / ز گرما و از تشنگى شد فگار

پیاده شد از اسب و ژوبین بدست / همى رفت شیدا به کردار مست

همى جست بر چاره بردن رهى / سوى آسمان کرد روى آنگهى

چنین گفت که اى داور دادگر / همه رنج و سختى تو آرى بسر

گر ایدونک خشنودى از رنج من / بدان گیتى آگنده شد گنج من

بپویم همى تا مگر کردگار / دهد شاه کاوس را زینهار

هم ایرانیان را ز چنگال دیو / رهانم به فرمان گیهان خدیو

اما مددى نمى رسید و رستم تشنه و گرسنه پیش مى رفت.  از اسب پیاده شده بود تا رخش را نیازارد.  دیگر به جایى رسید که از پاى افتاد و بر زمین نشست.  در این حال یک غرم که همان میش وحشى باشد در برابر او پدیدار شد.  میش فربه بود و نشان مى داد که خوب چریده است.  رستم اندیشید که اگر میشى به این فربه گى در این بایبان باشد بى شک آب و آبادانى نیز نزدیک است.  پس به سختى از روى زمین برخاست و به دنبال میش راه افتاد.  میش رفت تا به چشمه ى آبى رسید:

 

[podcast]http://www.zamahang.com/podcast/2010/20130707_Shahnameh_110_Parsipur.mp3[/podcast]

Share