«چهار روایت از یک عصیان»ِ نیلوفر بیضایی: مبارزه زنان ایرانی در برابر سرکوب
حسین نوشآذر ـ «چهار روایت از یک عصیان» به نویسندگی و کارگردانی نیلوفر بیضایی، روایت مبارزه و مقاومت چهار زن ایرانی در برابر سرکوبهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی در جریان جنبش «زن، زندگی، آزادی» است. این اثر با به تصویر کشیدن تجربههای واقعی و دردناک این زنان، بر اهمیت ایستادگی برای آزادی، هویت و حق انتخاب تأکید میکند و امید به آیندهای آزاد را در دلهای ما زنده نگه میدارد.

تئاتر «چهار روایت از یک عصیان»ِ نیلوفر بیضایی: مبارزه زنان ایرانی در برابر سرکوب
نمایش «چهار روایت از یک عصیان» به نویسندگی و کارگردانی نیلوفر بیضایی، روایتگر زندگی و تجربیات واقعی چهار زن ایرانی است که هر یک به شکلی در جنبش «زن، زندگی، آزادی» درگیر بودهاند و به دلیل فشارها و سرکوبهای ناشی از فعالیتهایشان ناچار به ترک ایران و زندگی در تبعید شدهاند. این نمایشنامه از چهار مونولوگ تشکیل شده که هر کدام داستان شخصی کوثر افتخاری، شبنم فرشادجو، رها آجودانی و هانا کامکار را بازگو میکند. بازیگران در این اثر نقش بازی نمیکنند، بلکه خود واقعیشان را به نمایش میگذارند و از تجربیات شخصیشان سخن میگویند. موسیقی، حرکات نمایشی و فضاسازی صحنهای، ابزارهایی هستند که برای انتقال احساسات و حالوهوای این زنان در طول جنبش و تبعیدشان به کار گرفته شدهاند.
اپیزود اول: روایت کوثر افتخاری
کوثر افتخاری، زنی ۲۵ ساله، بازیگر و دانشجوی سابق در ایران، داستان زندگیاش را از کودکی در شهر کوچک ممقان آغاز میکند. زندگی او در کودکی و نوجوانی با سنتهای سختگیرانه و اجبار به ازدواج زودهنگام که زندگی را برای دختران محدود میکرد، درآمیخته است.

او از سرکوبهای خانوادگی و اجتماعی، از جمله اجبار به پوشیدن چادر در کودکی میگوید و اینکه چگونه با تلاش و مبارزه برای تحصیل به دانشگاه الزهرا در تهران راه یافت. در تهران، او با گشت ارشاد مواجه شد و تجربه بازداشت و خشونت را از سر گذراند. در جریان جنبش «زن، زندگی، آزادی»، کوثر به دلیل حضور فعال در اعتراضات مورد اصابت گلوله پینتبال قرار گرفت و یکی از چشمانش را از دست داد. این حادثه او را به افسردگی و انزوا کشاند، اما تئاتر به او کمک کرد تا خود را بازیابد. با این حال، فشارهای امنیتی او را مجبور به ترک ایران کرد. او اکنون در آلمان زندگی میکند و از صحنه تئاتر برای روایت داستان خود و دیگر قربانیان سرکوب استفاده میکند، با این باور که مبارزه برای آزادی ادامه دارد.
اپیزود دوم: روایت شبنم فرشادجو
شبنم فرشادجو، بازیگر شناختهشده تئاتر و سینما در ایران، که اکنون در کانادا زندگی میکند، از زندگی دوگانهاش در جمهوری اسلامی میگوید.

او تجربههایش از محدودیتهای حرفهای بهعنوان یک زن بازیگر، از جمله اجبار به رعایت حجاب اسلامی و سانسور در صداوسیما، را شرح میدهد. شبنم از امیدهای کاذبی که به بهبود اوضاع داشت و از تبدیل شدنش به ویترین تبلیغاتی نظام سخن میگوید. با شروع جنبش "زن، زندگی، آزادی" و پس از قتل مهسا امینی، او تصمیم گرفت با انتشار ویدیویی بدون حجاب، همبستگی خود را با جنبش اعلام کند. این اقدام منجر به ممنوعالکار شدن و بسته شدن راه بازگشتش به ایران شد. او از بهای سنگینی که برای ایستادگیاش پرداخته و از تفاوت موضعگیریاش با برخی سلبریتیهای مرد که سکوت کردند، سخن میگوید. شبنم اکنون در کانادا زندگی جدیدی را آغاز کرده و از کلمه "سلبریتی" بیزار است.
اپیزود سوم: روایت رها آجودانی
رها آجودانی، زنی ترنس ۲۰ ساله و فعال حقوق بشر، از تجربههای دردناک خود بهعنوان فردی با هویت جنسیتی متفاوت میگوید. او از کودکی با تضاد بین بدن مردانه و احساسات زنانهاش درگیر بود و به دلیل ظاهر و رفتار متفاوتش در مدرسه مورد تمسخر و آزار قرار گرفت.

رها تجربههای تلخی از تعرض جنسی در کودکی و اخراج از مدرسه را بازگو میکند. او با پیوستن به گروه تئاتر سامان ارسطو، فضایی امن برای ابراز هویتش یافت و به فعالیتهای مدنی و کمپینهایی مانند «چهارشنبههای سفید» پیوست. در جریان جنبش «زن، زندگی، آزادی»، رها به دلیل فعالیتهایش بازداشت شد و تحت فشارهای شدید امنیتی و آزار قرار گرفت. او حتی در دام یک قرار عاشقانه جعلی افتاد که به بازداشتش توسط وزارت اطلاعات منجر شد. پس از آزادی موقت و صدور حکم زندان، رها از راههای غیرقانونی ایران را ترک کرد و اکنون در آلمان به فعالیتهای حقوق بشری خود ادامه میدهد، با این باور که برای اثبات هویتش به تأیید کسی نیاز ندارد.
اپیزود چهارم: روایت هانا کامکار
هانا کامکار، بازیگر تئاتر، خواننده و نوازنده دف از گروه کامکارها، از کودکیاش در دوران جنگ و تأثیر موسیقی و هنر در زندگیاش میگوید. او آرزوی خوانندگی داشت، اما محدودیتهای اعمالشده بر زنان در ایران، از جمله ممنوعیت تکخوانی، او را از این آرزو محروم کرد.

هانا تجربههای تلخی از سرکوبهای اجتماعی، مانند حمله ماموران کمیته به خانه خانوادگی و خشونت گشت ارشاد در ساحل، را بازگو میکند. در حرفهاش نیز با موانع بسیاری مواجه شد، از جمله تعطیلی نمایشها و ممنوعالکار شدن به دلیل تکخوانی. با شروع جنبش "زن، زندگی، آزادی"، هانا با برداشتن روسری و انتشار آوازهایش به ژینا امینی ادای احترام کرد، اما این اقدامات منجر به احضار، فشار و ممنوعالکار شدنش شد. او در نهایت ایران را ترک کرد و اکنون در آلمان، با اجرای تئاتر، داستان خود را روایت میکند و خداحافظی موقتش با ایران را با آهنگ «گل یخ» از فیلم «اشکها و لبخندها» به پایان میبرد، با امید به بازگشت به ایران آزاد.
در مرز بین تئاتر مستند و تئاتر اجرا
«چهار روایت از یک عصیان» اثری است که به طور آگاهانه در مرز بین تئاتر مستند (Documentary Theatre) و تئاتر اجرا (Performance Art) حرکت میکند. انتخاب فرم مونولوگهای به هم پیوسته، بر پایهی «حقیقتگویی» و «بیان مستقیم» بنا شده است. به یک معنا، زیبایی نه در ساختارهای پیچیدهی دراماتیک، که در قدرت خام و بیپردهی روایت شخصی نهفته است. استفاده از خودِ افراد واقعی به جای بازیگر، مفهوم سنتی «بازی کردن یک نقش» را از بین میبرد و به جای آن، «حضور» و «بودن» را قرار میدهد که این خود یک عمل زیباییشناختیِ اعتراضی است. صحنهپردازی، موسیقی و حرکات نمایشی نه برای تزئین، بلکه به عنوان امتداد فیزیکی و عاطفی این روایتها عمل میکنند و فضایی چندحسی خلق میکنند که مخاطب را مستقیماً درگیر تجربهی هیجانیِ راویان میکند. این اثر، با رد زیباییشناسی آراسته و ساختگی حکومتی، به سمت یک زیباییشناسی اصیل، زخمخورده و انسانی گرایش دارد که در آن، صداقت، نهایت زیبایی است.
این اثر را میتوان از زمره «تئاتر بیوگرافیکال» یا «تئاتر اعترافی» و با تأکید بر «تئاتر سیاسی-اجتماعی» در نظر گرفت. ژانر اصلی آن، «تئاتر مستند» است که در آن واقعیت تاریخی و شهادت شخصی، مادهی خام دراماتیک اثر هستند. این انتخاب ژانری، کاملاً در خدمت محتوا و هدف نمایشنامه قرار دارد: بازگرداندن امر واقعی به صحنه برای به چالش کشیدن روایت رسمی. هر مونولوگ، زیرژانر خاصی از مقاومت را نمایندگی میکند (مقاومت در برابر سنتهای محلی، مقاومت درون سیستم هنری حکومتی، مقاومت برای هویت جنسیتی، و مقاومت از طریق هنر و موسیقی) اما همگی در ژانر کلی «نمایشنامهی عصیان» یکپارچه میشوند. این اثر با کنار هم گذاشتن این چهار روایت، به شکلی پلیفونیک (چندصدایی)، یک تکصدا (عصیان علیه ستم) را میسازد و ژانر تئاتر را به مثابه یک فضای امن برای بازگویی حقیقت و نیز یک سلاح برای مبارزهی نمادین به کار میگیرد.
در این نمایش، کارگردان با بهرهگیری از عناصر صحنهای مانند نور، صدا، فضاسازی، و ریتم، حس صمیمیت و واقعیت را تقویت میکند، در حالی که اثر از تبدیل شدن به یک سخنرانی یا گزارش ساده فاصله میگیرد و کیفیت دراماتیک و هنری خود را حفظ میکند. بیضایی در گفتوگو با نگارنده میگوید:
در این نمایش به لحاظ روایی، مرزهای میان صحنه و تماشاگر و به عبارتی «دیوار چهارم» در غالب اوقات برداشته شده است. اما یک نکته آن را از سخنرانی یا گزارش یا قالب مصاحبههایی که برخی از روایان تا به حال انجام دادهاند، مجزا میکند: ایجاد لحظات درونی و استفاده از تصویرسازی و گاه جزئیات بهظاهر پیشپاافتادهای است که از ورای آنها به درون این آدمها نزدیکتر میشویم و در حین اینکه روایتهای مستند آنها را میشنویم، میتوانیم با روایت آنها ارتباطی فراتر از خواندن یک گزارش صرف برقرار کنیم. آنچه در هر چهار راوی مشترک است، تجربهی قبلی آنها در زمینهی بازیگری است که در مورد برخی قدمت بیشتری دارد. در نتیجه، آنها در حین اینکه خودشان را بازی نمیکنند، از این تجربه برای تصویرسازی و بازسازی موقعیتها و وقایع بهره میجویند و البته ما در اینکه علاوه بر این تجربیات، برای کمک به فضاسازی از موسیقی، آواز، حرکت، بازسازی تصویری و بازی با نور و رنگ نیز بهره جستهایم. ضمن اینکه من متن روایت هر بازیگر را بعد از جمعآوری شواهد و اسناد و طرح پرسشهایی که من را به این لحظات و جزئیات نزدیک میکند، بر اساس شخصیت و قالب روایی خود او نوشتهام. برای همین، هر روایت ویژگیهایی دارد که فرم اجرایی خاص خود را میطلبد.
به جستجوی عدالت
از منظر عدالت انتقالی، نمایشنامهای مانند «چهار روایت از یک عصیان» نقش حیاتی در فرآیندهای «حقیقتیابی» و «حفظ حافظه» ایفا میکند، زیرا با ثبت و بازگویی روایتهای قربانیان و بازماندگان از نهادهای سرکوبگر، در مقابل انکار و تحریف رسمی میایستد و فضایی امن برای به رسمیت شناخته شدن رنج آنان فراهم میآورد. اینگونه آثار با آشکارسازی ابعاد انسانی و عاطفی خشونتهای سیستماتیک، نه تنها به بازپروری اجتماعی قربانیان و ایجاد همدلی کمک میکنند، بلکه با شهادتدهی جمعی، پایهای برای مسئولیتشناسی و تحقق عدالت و پیشگیری از تکثیر خشونت در آینده میسازند.
این نمایش تنها یک بازگویی روایت نیست، بلکه برای راویانش به یک مراسم آیینی برای گذار از تروما تبدیل شده است. اجرای مونولوگها، که خود بازگوکنندهی شدیدترین آسیبهاست، در یک فضای امن و در مقابل تماشاگری همدل، عملی است برای پس گرفتن عاملیت و تبدیل شدن از قربانی منفعل به راوی فعال و کنشگر. این فرآیند، که ریشه در کهنالگوی تئاتر به عنوان یک آیین جمعی دارد، برای بازیابی سلامت روانی افراد و ایجاد پیوند عاطفی با جامعهی مهاجر و حامیان جهانی حیاتی است.
در این نمایش، کارگردان با توجه به اینکه راویان، خودِ قربانیان واقعی هستند که تروماهای شخصی را روی صحنه بازآفرینی میکنند، تمهیداتی اندیشیده تا فضایی امن برای اجراکنندگان و تماشاگران خلق شود و این فرآیند بهگونهای مدیریت شده که اجرای مجدد این رنجها نه به بازتولید آسیب، بلکه به آیینی درمانگر و توانمندساز برای راویان و تجربهای کاتارسیس جمعی برای مخاطب تبدیل شود. بیضایی میگوید:
اولین قدم این بود که از همان آغاز به هر چهار نفر گفتم که مرزها و گسترهی روایتها را خودشان تعیین میکنند و هر بخش از روایت را که مایل نباشند در موردش صحبت کنند، اصلاً وارد متن نکردم. در تمرینها متوجه مقاومت درونی برخی از آنها در لحظاتی از روایتشان بودم. برای مثال، میدیدم علیرغم اینکه حفظ کردن متنی که شرح حال خودشان است، آسان به نظر میرسد، در عمل اینطور نیست و حفظ کردن یک نمایشنامهی حتی پیچیده شاید برایشان آسانتر میبود. بسیاری از لحظاتی که بازگو میشوند، دقیقاً همان تجربههای تلخی هستند که ذهن انسان تلاش میکند برای حفظ بقا پس بزند. نکتهی دیگر اینکه مدت زیادی از وقایعی که پشت سر گذاشتهاند نمیگذرد و هر چهار بازیگر تازه به سرزمینهای میزبان مهاجرت کردهاند و هنوز درگیر بسیاری از عواقب آن هستند. در تمرینها بارها شاهد اشک ریختنهای برخی از راویان هنگام شرح روایتشان بودهام. اما آن اشکهایی که در اتاق تمرین ریخته میشوند، در سالن اجرا به همان نیروی قوی حسی بدل میشوند که نقطه قوت روایت را میسازد. البته در اینجا تلاش کردم بازیگران را سوی استفاده از تکنیکهایی در بازیگری نزدیک کنم که از طریق آنها بتوانند لحظه را بازسازی کنند بدون اینکه از حافظهی شخصی خود در مورد همان واقعه استفاده کنند. فضای امن اتاق تمرین همان جاییست که بازیگر در آن تمام حسهای خود را از خشم گرفته تا سوگواری و شادی میتواند بیرون بریزد و در نهایت از چکیدهی آنها برای بازی خود استفاده کند. فراموش نکنیم که تئاتر به نحوی یک تراپی هم هست؛ چرا که از طریق بیان خلاقانه مانند ایفای نقش و بداههپردازی، افراد را قادر میسازد تا بر تعارضات درونی خود غلبه کنند، احساسات را درک کنند، مهارتهای اجتماعی خود را توسعه دهند و استراتژیهای جدید حل مسئله را امتحان کنند. در محیط امن یک گروه تئاتر، شرکتکنندگان میتوانند با تجربه نقشها و موقعیتهای مختلف، دیدگاههای خود را تغییر دهند، همدلی را تقویت کنند و احساسات سرکوبشده خود را بیان کنند که منجر به رشد شخصی و تسکین میشود.
نظرها
نظری وجود ندارد.