گیرم پدر تو بود فاضل...
آیا افتخار به گذشتگان موجه است؟
در نزدیکی پایتخت مغولستان، تندیس عظیم چنگیزخان، چهرهای که نماد ویرانگری برای ایرانیان است، در جایگاهی رفیع ایستاده. این تصویر تاملبرانگیز این پرسش را ایجاد میکند: آیا افتخار مردمان یک سرزمین به گذشته پرافتخارشان، کار موجهی است؟ این پرسش برای ایرانیان اهمیت ویژهای دارد، چرا که ما نیز دورههای طولانی از شکوه را در تاریخ باستان خود تجربه کردهایم و بسیاری عمیقاً به این گذشته میبالند. اما آیا ممکن است ما نیز مانند مغولان، به کسانی افتخار کنیم که منادی مرگ و رنج برای دیگر ملتها بودهاند، حتی اگر برای سرزمین خود شکوه به ارمغان آورده باشند؟ محمدعلی میرباقری در این مقاله به ریشهیابی این پرسش بنیادین میپردازد و افتخار به گذشته را از ابعاد اخلاقی و عقلانی به چالش میکشد.

مجسمه سوارکاری چنگیز خان در هوای آفتابی. مغولستان، اولانباتار

در نزدیکی شهر اولانباتور، پایتخت مغولستان، مجسمهای عظیم از چنگیز خان او را سوار بر اسب نشان میدهد. چنگیز خان در ذهن ما ایرانیها نمادی از تهاجم و خونریزی است. شاید اغراق نباشد که بگوییم در تمام تاریخ ثبتشدۀ این سرزمین هجوم هیچ بیگانهای به خاک ایران به اندازۀ هجوم مغولان ویرانگر نبوده است.
بااینحال، این چهره که نام او در ذهن ما تداعیگر خشونت و کشتار است، نزد مغولان چنان جایگاه والایی دارد که بزرگترین تندیس اسبسوار جهان را از او ساختهاند.
دیدن مجسمۀ چنگیز خان این پرسش را در ذهن ایجاد میکند که آیا افتخار مردمان هر جغرافیا به گذشتۀ شکوهمندشان کار موجهی است؟ (در اینجا قصد ندارم وارد این بحث بنیادینتر شوم که آیا اساساً تفاخر، حال نسبت به هر چیزی، امر معقول و موجهی است یا خیر.)
این پرسش از آن جهت برای ما ایرانیان اهمیت دارد که تاریخ باستان ما نیز دورههای طولانی از شکوه را تجربه کرده است و بسیاری از ایرانیان عمیقاً به این گذشتۀ تاریخی میبالند (در اینجا شکوه را بهطور ساده به معنای اقتدار سیاسی-نظامی و رونق اقتصادی در نظر میگیرم. هرچند که میتوان عامل بالندگی فرهنگی را نیز به آن افزود). باید پرسید آیا این امکان وجود ندارد که ما ایرانیان نیز دچار همان حالت مغولان نسبت به گذشتۀ شکوهمند خود شده باشیم؟ یعنی به کسانی افتخار میکنیم که منادیان مرگ و رنج برای مردم دیگر سرزمینها بودهاند، ولو اینکه شکوه را برای سرزمین خود به ارمغان آورده باشند؟
در اینجا احتمالاً کسانی که دلبسته ایران باستان و شکوه کهن این سرزمین هستند از این پرسش خشمگین خواهند شد و با صدای بلند خواهند گفت «هرگز! هرگز! پادشاهان ما هیچ نسبتی با شاه خونریز مغول ندارند!» و از من خواهند خواست که از این قیاس توبه کنم. بگذارید بگویم من هم میپذیرم که هیچکدام از شاهان ایران باستان بهاندازۀ فرمانروای مغول خونریز نبودهاند. اما واقعیت این است که احتمالاً کمتر پادشاهی در طول تاریخ بهاندازۀ سلطان مغول خون ریخته و اینکه پادشاهی کمتر از او خونریز بوده باشد فضیلتی محسوب نمیشود؛ زیرا میتوان بسیار کمتر از چنگیز خان خونریز، ولی همچنان ستمگر بود. پس پرسش اصلی باید این باشد که آیا هیچکدام از لشکرکشیهای شاهان ایران باستان به سرزمینهای دیگر ظالمانه نبوده است؟
تعدی کردن به ملک و سرزمین دیگری فینفسه ظالمانه است، حال هر کس که میخواهد آن را انجام داده باشد؛ میخواهد پادشاه مغول باشد یا سزار رومی یا پادشاهی از پادشاهان ایران باستان. پس دقیقاً همان چیزی که ما بیش از هر چیز دیگر مایۀ افتخار خود نسبت به گذشته میدانیم، یعنی شکوه ایران باستان، تا حد زیادی نشئت گرفته از اعمال ظالمانۀ فتح دیگر کشورها به دست شاهان ایرانی است. این هم که این فتوحات با قتلعام انجام شده باشند یا با نهایت مدارا (چنانکه به فتوحات کوروش بزرگ نسبت داده میشود)، تأثیری در اصل ماجرا ندارد. اگر کسی ما را با ضرب و شتم از خانهمان بیرون کند فعل او ظالمانه است، و اگر کسی بدون خشونت و تنها با جعل سند خانۀ ما را از چنگمان درآورد، فعل او نیز ظالمانه است. لذا باید منصف باشیم؛ فتح دیگر سرزمینها به دست شاهان ایرانی، حتی اگر با خشونت افسارگسیخته همراه نبوده باشد، باز هم عملی ظالمانه بوده است. لذا، نمیشود فتح ایران توسط شاه مغول را ظالمانه دانست اما مثلاً فتح هند به دست نادرشاه را مایۀ مباهات انگاشت (و بعد هم رفت مانند مغولان مجسمهای از او سوار بر اسب در شهر مشهد نصب کرد.) این یعنی داشتن استاندارد دوگانه. ما باید تکلیفمان را با ارزشهایمان روشن کنیم. برای ما یا عدالت، صلح و مفاهیم این چنینی ارزشهای بنیادین هستند، یا کشور، قوم، قبیله و خانواده ارزشهای پایۀ ما را تشکیل میدهند. اگر مثلاً ما بدانیم جایی بین یکی از اعضای خانواده، قبیله یا کشور ما با شخصی از خانواده، قبیله یا کشوری دیگر نزاعی درگرفته اما حق بهوضوح با طرف مقابل است، برای ما طرفداری از حق دارای اولویت است یا طرفداری از کسی که با ما نسبت دارد؟ اگر ما جزو افرادی هستیم که اولویتشان نسبتی است که دیگران با ایشان دارند، آنگاه مجازیم به نادرشاه افتخار کنیم، درحالیکه از چنگیز متنفر هستیم. اما اگر عدالت و صلح ارزشهای پایۀ ما را شکل میدهند، آنگاه تفاوت بنیادینی میان نادرشاه و چنگیز خان وجود ندارد و نمیتوانیم یکی را لعنت و دیگری را رحمت کنیم، ولو اینکه عملکرد چنگیز خان بهواسطۀ اِعمال خشونت بیشتر قابلنکوهشتر باشد.

نادرشاه، تنها یک نمونه از شاهان فاتح ایران است. در تاریخ ایران هرچه به عقب برویم شاهانْ فاتحتر بودهاند و میتوان گفت به همان نسبت دست تعدیشان بر سایر ملل درازتر و درنتیجه–با عرض معذرت از دلبستگان ایران باستان–ظالمتر بودهاند. پس چه جای شیفتگی و دلبستگی به افراد ستمگر است، ولو اینکه برای مردمان خود شکوه را به ارمغان آورده باشند؟ بگذارید صریح بگویم؛ در ادراک اخلاقی امروزین ما هیچ جای مماشاتی با ظلم نیست ولو اینکه فرد ظالم نزدیکترین نسبتها را با ما داشته باشد، چه رسد به اینکه او صدها یا حتی هزاران سال پیشتر از ما زیسته باشد. پس، افتخار به شاهان فاتح و کشورگشای گذشته، چه ایرانی باشند چه رومی چه مغول، به لحاظ اخلاقی ناموجه و نکوهیده است.
تا اینجای این نوشته به اخلاقی بودن افتخار به گذشتگان پرداختهام. در ادامه اما قصد دارم پرسش اصلی این متن را یک گام فراتر برده، بپرسم «آیا اساساً افتخار کردن به گذشتگان تاریخی (اعم از پادشاه و دانشمند و...) امری موجه و معقول است؟» یعنی فرض کنیم ما در سرزمینی زندگی میکنیم که تمامی حاکمان گذشتهاش افراد عادلی بودهاند. در چنین حالت فرضیای، آیا برای مایی که امروز با فاصلۀ زمانی از آنان زندگی میکنیم موجه است که به وجود ایشان افتخار کنیم؟ پرسش بخش نخست این متن، درباب موجه بودن افتخار به شاهان کشورگشا، پرسش از وجاهت اخلاقی بود؛ این پرسش اخیر اما، که اصل افتخار به گذشتگان را به چالش میکشد، پرسش از عقلانیت این عمل است، و از معقول بودن تفاخر به گذشتگان میپرسد. در ادامه به بررسی این پرسش میپردازم.
در تبیین اینکه چرا برخی به گذشتگان تاریخی خود افتخار میکنند، سه تبیین عمده به ذهن میرسد:
اتصال جغرافیایی به گذشتگان،
اتصال ژنتیکی به گذشتگان،
اتصال فرهنگی به گذشتگان.
اتصال جغرافیایی یعنی ما در همان سرزمینی زندگی میکنیم که مثلاً روزگاری کورش بزرگ در آنجا میزیسته است. ازاینجهت ما با کوروش، و نه مثلاً با ژولیوس سزار، در پیوند هستیم. اتصال ژنتیکی یعنی اگر از طریق رابطۀ والد و فرزندی در تاریخ به عقب برگردیم، به کوروش یا در کل به ایرانیان باستان میرسیم، و نه مثلاً به رومیان. اتصال فرهنگی هم به این معناست که ما در بستر فرهنگیای زندگی میکنیم که فرهنگ ایرانی خوانده میشود و این همان فرهنگی است که اجداد باستانی ما نیز در آن زیستهاند.
از نظر من روشن است که هیچکدام از این سه مورد–برفرض که اصلاً چنین اتصالهایی در عالم واقع برقرار باشند–دلیل معقولی برای افتخار به گذشتگان نیستند؛ زیرا هیچ ارتباط منطقیای میان چنین اتصالهایی با افتخار به گذشتگان وجود ندارد. اما جدای از اینکه هیچیک از این انواع اتصال دلیل موجهی برای افتخار به گذشتگان به دست ما نمیدهد، در ادامه سعی میکنم نشان دهم که اصولاً چنین اتصالهایی میان ما و گذشتگان یا اساساً برقرار نیست، یا اینکه وجود چنین اتصالهایی مبهمتر از آن است که بتوانند مبنای عمل قرار گیرد.
بگذارید کار را با بررسی اتصال جغرافیایی آغاز کنیم. در شروع باید پرسید که اتصال جغرافیایی چگونه حاصل میشود؟ شاید بتوان گفت اگر کسی در مرزهای ایران فعلی متولد شود و تمام زندگی خود را نیز در همین محدوده زندگی کند، به لحاظ جغرافیایی به ساکنان باستانی این سرزمین متصل است. اما کار وقتی دشوار خواهد شد که با مواردی مواجه شویم که چنین ویژگی شسته و رفتهای ندارند. کسی را تصور کنید که در ایران فعلی به دنیا میآید، اما بلافاصله پس از تولد برای همیشه از ایران مهاجرت میکند و دیگر به ایران بازنمیگردد. یا اصلاً یک ایرانی را تصور کنید که ولو برای یک روز خاک ایران را ترک کند. آیا اتصال جغرافیایی این افراد با ترک خاک ایران گسسته نمیشود؟ مگر جز این است که اتصال جغرافیایی وابسته به استقرار در همان جغرافیایی است که گذشتگان در آن بودهاند؟ موارد مشکلساز دیگری نیز برای ایدۀ اتصال جغرافیایی قابلتصور است: اگر کسی بهعنوان مسافر وارد ایران شود و به عبارتی میان او و ایرانیان باستان اتصال جغرافیایی برقرار شود، آیا فرد مسافر میتواند به نحو موجهی موقتاً به آن گذشتگان افتخار کند؟ کسی با پدر و مادر غیرایرانی چطور، که خارج از ایران متولد شده، اما اندکی بعد از تولد به ایران میآید و برای همیشه در ایران زندگی میکند؟ یا یک کودک غیرایرانی که در ایران به دنیا میآید و تا آخر عمر هم در همین کشور میماند، اما به حکم غیرایرانی بودن حتی شهروندی ایران را نیز دریافت نمیکند. آیا او مجاز است به گذشتگان سرزمینی افتخار کند که در آن فاقد حقوق شهروندی است؟ تکلیف چنین مواردی چیست؟ اگر کسی اکنون در دورترین نقطۀ شرقی یا غربی قلمرو باستانی ایران به دنیا آمده باشد وضعش چگونه است؟ آیا ساکنان امروزین نواحی غربی آسیای صغیر یا مصر نیز، که زمانی جزو قلمرو ایران بودند، به لحاظ جغرافیایی به ایرانیان باستان متصل محسوب میشوند؟ اصلاً ساکنان مناطقی مانند مصر یا سوریه که در طول تاریخ بارها میان قدرتهای بزرگ دستبهدست شدهاند، به لحاظ جغرافیایی به چه گروهی متصلند؟ به تمامی فاتحان (از ایرانیان و رومیان گرفته تا فرانسویها و بریتانیاییها)، یا به هیچکدام از آنها؟
نکتۀ دیگر این است که بعضی از چهرههای تاریخی که ایرانیان امروز به وجود آنها افتخار میکنند، نهتنها در ایران فعلی به دنیا نیامدهاند، بلکه تنها بخش کوچکی از عمر خود را در ایران امروزی زندگی کردهاند. برای مثال مولانا در افغانستان امروزی متولد شده و پس از مدت نهچندان طولانی توقف در ایران امروزی، راهی ترکیۀ امروزی شده و مابقی عمر را در آنجا سپری کرده است. آیا ما مجاز هستیم به کسی که نه در سرزمین ما متولد شده، نه عمدۀ زندگی خود را در این دیار بوده، و نه حتی در اینجا درگذشته، افتخار کنیم؟
اینها پرسشهایی است که جواب روشنی برایشان وجود ندارد و به نظر میرسد هر جوابی که به آنها داده شود دلبخواهی است و حجیتی با خود به همراه ندارد. بهاینترتیب، به نظر میرسد داشتن اتصال جغرافیایی دلیل موجهی برای تفاخر به گذشتگان نیست. زیرا علاوه بر اینکه مشخص نیست چرا اتصال جغرافیایی میبایست جواز تفاخر به گذشتگان را صادر کند، اساساً روشن نیست که اتصال جغرافیایی چگونه برقرار میشود، و چه کسانی مجاز به افتخار به چه کسانی هستند. با این حساب، مبنا قرار دادن اتصال جغرافیایی برای افتخار به گذشتگان کاری نامعقول و ناموجه است.
مورد بعدی که باید بررسی کنیم، اتصال ژنتیکی است. شاید شما هم آن ویدیوی کوتاه را دیده باشید که در آن گروهی از افراد آزمایش ژنتیک میدهند تا مشخص شود ریشۀ نژادی آنها چیست (اگر این ویدیو را ندیدهاید، سه کلیدواژۀ «تست»، «DNA»، و «نژاد» را در آپارات جستجو کنید). ویدیو با بیان این جمله از جانب یکی از شرکتکنندگان آغاز میشود: «من افتخار میکنم که انگلیسی هستم.» همین شخص بعد از آنکه نتیجۀ آزمایش دیانای او حاضر میشود، میبیند که تنها سی درصد انگلیسی است. حتی او پنج درصد آلمانی است، درحالیکه در جایی از ویدیو میگوید که از آلمانیها خوشش نمیآید. این آزمایش بیانگر این واقعیت است که معلوم نیست دنبالۀ ژنتیکی ما از چه نژادها و سرزمینهایی سر درمیآورد. فراتر از این، ژنتیک حتی نمیتواند توضیح مناسبی برای این باشد که همین حالا چه کسانی ایرانی محسوب میشوند، تا چه رسد به تعیین اینکه با تعقیب رد ژنتیکی ایرانیان در طول تاریخ از کجا سر درمیآوریم. واقعیت چنین نیست که همین حالا شباهت ژنتیکی هر دو ایرانی به هم الزاماً بیشتر از شباهت ژنتیکی یک فرد ایرانی و یک فرد غیرایرانی باشد. برای مثال، احتمالاً شباهت ژنتیکی بلوچهای ایرانی به بلوچهای پاکستانی بسیار بیشتر است تا شباهت آنها با ترکهای ایرانیِ ساکن در شمال غربی کشور. در سایۀ چنین بصیرتی، تصور اینکه چون ما میراثدار ژنهای ایرانیان باستان هستیم پس مجازیم که به آنها افتخار کنیم، تصوری نامعقول مینماید.
اما جدای از این، بیایید فرض کنیم که اصلاً قادریم خط اتصال ژنتیکی هر ایرانی را تا خود شخص کوروش بزرگ پیگیری کنیم؛ به عبارتی، فرض کنید همۀ ما ایرانیان واقعاً از نسل کوروش هستیم. خب، از این چه نتیجهای میشود گرفت؟ آیا این جوازی است برای افتخار به کوروش یا ایران باستان، یا هر چیزی از این قسم؟ ما در زبان فارسی ضربالمثلی داریم که میگوید «گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟» این ضربالمثل گویای این واقعیت است که حتی اگر پدر ما که به لحاظ ژنتیکی شباهت کاملی با ما دارد صاحب فضیلتی باشد، این فضیلت دخلی به ما ندارد و ما برای اینکه بتوانیم صاحب فضیلت باشیم باید خودمان در صدد کسب آن برآییم. لذا، اینکه گذشتگان ما مردمانی شکوهمند یا منحط بودهاند، اساساً ربطی به ما ندارد و افتخار به آنها و دستاوردهایشان کار عبثی است.
دلیل دیگری که ممکن است بهواسطۀ آن برخی از ما ایرانیان خود را مجاز به افتخار به اسلاف تاریخی خویش بدانیم، وجود اتصال فرهنگی میان ما و آنها است. یعنی ممکن است کسی بگوید ما ایرانیان از دیرباز در بستر فرهنگ ایرانی رشد کردهایم و این فرهنگ همان چیزی است که افتخار ما به گذشته از آن مایه میگیرد. این همان فرهنگی است که پاکی و درستی را ترویج میکند و خروجی آن انسانهای نیکآیین و نیکسرشتی میشوند که از دیرباز در این سرزمین زیستهاند.
در پاسخ به چنین گفتهای بیایید فرض کنیم که اگر به هر نقطه از تاریخ ایران نظر بیفکنیم، شاهد فرهنگی سرفراز در آن دوره خواهیم بود، و چنین نیست که تعداد افراد شارلاتان و بدطینت در آن دوره بیشتر از تعداد انسانهای نیکآیین و نیکسرشت باشد. همچنین بیایید فرض کنیم در هر دوره از تاریخ ایران تمام مؤلفههای فرهنگی در اوج خود قرار داشتهاند. حال باید پرسید آیا این شرایط فرضی میتواند نشان دهد که در تمام طول تاریخ ایران فرهنگی کم و بیش واحد در زیر پوست این سرزمین در جریان بوده و به این ترتیب ما، بهواسطۀ اشتراک فرهنگی، به گذشتگان متصل هستیم؟
پاسخ به این پرسش منفی است. اگر مفهوم نسبتاً مبهم فرهنگ را به مجموعهای از آداب، سنن، باورها، ارزشها، هنر، نظامهای حقوقی و سیاسی و اجتماعی و... تعریف کنیم، تقریباً در هیچکدام از این زمینهها نسبتی میان مای امروزی و گذشتگان تاریخی این سرزمین وجود ندارد. امروزه نه ارزشهای دنیای جدید که ما به آنها باور داریم، نه مذهب بیشتر ما، نه هنر ما، نه نظامهای حقوقی و سیاسی و اجتماعی ما، نه حتی زبان ما، و تقریباً هیچ عنصر فرهنگی ما با آنهایی که دو سه هزار سال پیش در این جغرافیا میزیستهاند همسانی ندارد. اتفاقاً شباهت ما در بسیاری از این زمینهها به کسانی که در نقاط دوردست دنیای امروز (از پاراگوئه گرفته تا کره، و از ایسلند گرفته تا نیوزیلند) زندگی میکنند بسیار بیشتر است تا با ساکنین گذشتۀ ایرانزمین. پس ما با آنها پیوند فرهنگی عمیقتری داریم تا با ایرانیان باستان. درنتیجه، اگر بنا باشد به چهرههای برجسته از آن جهت افتخار کنیم که در بستر فرهنگی مشابهی با ما زیستهاند، هر چهرۀ برجستهای از دنیای مدرن (مثلاً اینشتین، مادر ترزا، یا ماندلا) برای سوژۀ افتخار ما قرار گرفتن بهمراتب واجد شرایطتر است تا گذشتگان تاریخی ایران.
مطلب دیگر اینکه وقتی میخواهیم راجع به فرهنگ امروزین خود صحبت کنیم و آن را با گذشتۀ فرهنگی خود قیاس کنیم و بگویم که این دو در پیوند با یکدیگر قرار دارند، دقیقاً از کدام فرهنگ صحبت میکنیم؟ از فرهنگ جوانان کلانشهرنشینی که موسیقی رپ گوش میکنند و تتو میزنند صحبت میکنیم، یا از فرهنگ سنتی اعراب جنوب کشور؟ راجع به فرهنگ کشاورزان روستایی صحبت میکنیم یا دربارۀ فرهنگ مغازهداران پاساژهای تهران؟ به عبارتی، فرهنگ ایران امروز–مانند فرهنگ اکثر نقاط دنیا–آنچنان متکثر است که نمیتوان تعریف تام و درستی از فرهنگ ایرانی به دست داد. بهاینترتیب، وقتی میگوییم فرهنگ امروز ما به فرهنگ ایران باستان متصل است، اساساً معلوم نیست که منظور از «فرهنگ امروز ما» دقیقاً چیست تا ببینیم به فرهنگ ایران باستان متصل هست یا خیر. البته این بدان معنا نیست که هیچ برآیندی از فرهنگ فعلی ایران نمیتوان گرفت، و مثلاً نمیتوان گفت «ایرانیان درمجموع مهماننواز هستند»؛ اما احکامی ازایندست در قیاس با سترگی امر فرهنگ چنان کمشمار و کمرنگ هستند که نمیتوان آنها را به بهعنوان کلیت فرهنگ یک کشور جا زد و بهواسطۀ آن قیاسی میان حال و گذشته برقرار نمود.
تا اینجای این نوشته سعی کردم نشان دهم که اولاً وجود اتصال جغرافیایی، ژنتیکی یا فرهنگی توجیهی برای افتخار به گذشتگان نیست؛ ثانیاً چنین اتصالهایی یا اساساً برقرار نیستند، یا اینکه برقراریشان محل تردید است.
مطلب آخری که میخواهم به آن اشاره کنم این است که متناظر با احساس افتخار، اما در جهت عکس آن، احساس سرافکندگی وجود دارد. ما تقریباً در هر زمینهای که بتوانیم احساس افتخار کنیم، میتوانیم احساس سر افکندی نیز داشته باشیم. اگر دانشجویی نمرۀ خوب بگیرد احساس افتخار میکند، و اگر نمرۀ بد بگیرد سرافکنده میشود. اگر یک تیم ورزشی برندۀ یک مسابقه شود احساس افتخار میکند، و اگر ببازد احساس سرافکندگی میکند. به عبارتی، افتخار و سرافکندگی دو روی یک سکهاند. حال اگر قرار باشد ملتی نسبت به شکوه گذشتۀ خود احساس افتخار کند، آنگاه آن ملت میبایست به همان انداز نسبت به انحطاط گذشتۀ خود نیز احساس سرافکندگی داشته باشد. هرچه نباشد نمیشود که ما فقط میراثدار شکوه گذشته باشیم. اگر میراثداری گذشتگان معنایی داشته باشد، افتخار و سرافکندگی با هم است و جدا کردن این دو از یکدیگر و صرفاً افتخار به گذشتگان کار معقولی نیست.
اگر شکوه را به همان معنای سادۀ اقتدار سیاسی-نظامی و رونق اقتصادی و فرهنگی در نظر بگیریم، نقطۀ مقابل آن که انحطاط باشد میشود دوران ضعف سیاسی-نظامی و کسادی اقتصاد و فرهنگ. حال باید پرسید آیا کشور ما در طول تاریخ تنها دورههای شکوه را تجربه کرده است؟ مطمئناً پاسخ منفی است. این کشور در دورههای مختلف تباهی و انحطاط را از سر گذرانده است. اما در قاموس مفتخران به گذشته، تنها حس افتخار به رسمیت شناخته میشود و هیچ احساس سرافکندگیای نسبت به دورههای تاریک این سرزمین–که چهبسا از دورههای شکوه آن طولانیتر هم بوده اند–ندارند.
علاوه بر این، اگر قرابت زمانی را ملاک قرار دهیم، حتی باید وزن سرافکندگی از گذشتۀ این سرزمین به افتخار نسبت به آن بچربد؛ زیرا همانطور که (اگر بنا بر افتخار و سرافکندگی باشد) ما نسبت به پدرمان بیشتر احساس افتخار و سرافکندگی میکنیم، تا نسبت به جد هفدهم خودمان، در زمینۀ احساسات ملی نیز رواست که احساسات ملیمان بیشتر متناسب با حکومتهای نزدیکتر به عصر خودمان شکل گرفته باشد نه متناسب به دورههای کهن تاریخی. اگر از دوران مناقشه برانگیز معاصر صرفنظر کنیم و تنها صد و اندی سال به عقب بازگردیم، به دوران قاجار میرسیم که تصویر کاملی از تباهی یک سرزمین است. آیا کسانی که با شنیدن نام کوروش سرشان را بالا میگیرند، با شنیدن نام فتحعلی شاه سرها را به زیر میافکنند؟ اگر جد هفدهم ما وزیر مقتدری بوده، اما پدر ما دزد و معتاد باشد، آیا مسخره نخواهد بود که ما، بدون هیچ نظرداشتی به وضعیت پدرمان، تنها دربارۀ جد هفدهممان صحبت کنیم و به او ببالیم؟ البته همانطور که اگر پدر فردی فاضل باشد دخلی به آن فرد ندارد، دزد و معتاد بودن پدر افراد نیز نباید ملاک قضاوت دربارۀ آنان قرار گیرد؛ اما در چهارچوبی که سرافکندگی و افتخار نسبت به عملکرد دیگران به رسمیت شناخته میشود، سرافکندگی از پدرِ دزد و معتاد نسبت به افتخار به جد هفدهمِ وزیر، ارجحیت دارد. عین همین وضعیت دربارۀ احساسات ملی نیز وجود دارد. یعنی اگر فاصلۀ زمانی ما با دورههای انحطاط این سرزمین کوتاهتر است تا فاصلۀ زمانی ما با دورههای شکوه آن، درستتر آن است که نسبت به گذشتۀ خود بیشتر احساس سرافکندگی داشته باشیم تا احساس سرافرازی. با این حساب به نظر میرسد که اگر باب افتخار به گذشته را باز بگذاریم، نقض غرض میشود و ما بیشتر ملتی سرافکنده خواهیم بود تا ملتی سرفراز.
با توجه به دلایلی که در این یادداشت آوردم، بهتر آن است ما ایرانیان بهجای افتخار به کسانی که قرنها پیش در این سرزمین زیستهاند، توجهمان را به مسائل پرشمار امروز خود معطوف کنیم. درک این نکته که وضعیت زندگی گذشتگان ارتباطی به ما ندارد و دستاوردهای آنان برای خودشان بوده، باعث میشود که حواسمان را جمع کار خودمان کنیم و به این امید که از قبل امتیازی در حساب ما ذخیره شده و افتخاری در جیبمان قرار دارد، کار را آسان نگیریم و تلاش کنیم خودمان چیزی کسب کنیم تا مایۀ افتخارمان باشد. همچنین توجه به این نکته که ما انسانهایی هستیم جدای از آنان که قرنها پیش در این سرزمین میزیستهاند، باعث میشود تا با توسل به دوران شکوهمند آنان خود را برتر از دیگر مردمان دنیا نبینیم و با ذهنی پذیراتر با دیگر انسانها مواجه شویم.
درباره نویسنده:
دکتر محمدعلی میرباقری یک پژوهشگر در حوزه فلسفه دین و منطق است. او دکترای فلسفه دین خود را در سال ۱۳۹۶ از دانشگاه تهران اخذ کرده است. میرباقری چندین کتاب تألیف و ترجمه کرده است، از جمله «مسئله قرینه ای شر بی وجه» و «مباحثی در فلسفه دین». او چندین مقاله با همکاری دیگر نویسندگان منتشر کرده که به موضوعاتی مانند علم مطلق الهی، مسئله شر، و تجربه دینی میپردازند. تجربیات کاری او ازجمله شامل دستیار پژوهشی دکتر عباس یزدانی در دانشگاه تهران در سالهای ۱۳۹۸ و ۱۳۹۹ و عضویت در تیم پژوهشی دکتر شفیق ویرانی در دانشگاه تورنتو است.
نظرها
نظری وجود ندارد.