تبعید داخلی؛ روایتی از زندگی در کابلِ پس از طالبان
«کابل هنوز سر جای خود است، اما ما ساکنان آن، دیگر همان ساکنانِ سابق نیستیم. همهٔ ما تبعید شدهایم، در خانههایمان، میان مردمان، میان خیابانها و کتابخانهها، میان کافهها و دانشگاهها.»

۱۳ ژوئن ۲۰۲۵ کابل، افغانستان (عکس از مصطفی نوری / Middle East Images از طریق AFP)
پس از ۱۵ اوت ۲۰۲۱، کابل هنوز در ظاهر همان کابل بود؛ خیابانها و کوچهها، بلند منزلها و خانههای قدیمی با دیوارهای ترکخورده، درختان خمیده در حیاط مکتبها، گل سرخ که بر رود کابل سایه میافکند، خیابانهای کارته چهار و شهرنو، کافههای کوچک و بزرگ که زمانی پر از جنب و جوش زندگی و گاهی هم آمیخته با گفتوگو و اندیشه بودند، همه سر جای خود بودند. اما در باطنِ کابل/ روح کابل، چیزی عمیقتر و خاموشتر جریان داشت؛ چیزی که نمیتوانست با نقشه یا گذرنامه سنجیده شود. تبعیدی درونی، تبعیدی که نه از جنس جابهجایی فیزیکی که از جنس فقدان تعلق بود، در جریان هر نگاه، هر صدا، هر قدم حس میشد و در تار و پود شهر رخنه کرده بود؛ تبعیدی که همه را غریب میکرد، حتی میان جمع خودیها، حتی میان خانههای خودشان.
در دانشگاههای کابل، کلاسها هنوز همان باغهای کوچک و دیوارهای قدیمی را داشتند که با سالها خاطره و مقاومت رنگ گرفته بودند. کتابخانهها پر بود از صفحات زرد و کتابهای خاکخورده، هرکدام سنگینی سالها مطالعه را بر دوش داشتند. اما آن شور و نشاط همیشگی دیگر در فضا جریان نداشت؛ صداهای گفتوگو و خندههای دانشجویان که زمانی هر گوشهٔ حیاط و قفسهٔ کتابخانه را پر میکرد، حالا گویی در میان دیوارها محو شده بود. دانشجویان، بهرغم حضورشان، با حس غریبگی قدم برمیداشتند؛ انگار در مکانی بودند که همواره خانهٔ خودشان بوده، اما حالا با آن فاصله گرفتهاند. معلمی درس میدهد و نگاهش آرام اما پر از تردید است، گویی هر کلمهای که ادا میکند باید وزنِ جهان بیرون را هم تحمل کند. این درحالی بود که پیشا سقوط(۱۵ اوت)، وقتی دانشجویان رشتههای گوناگون، با کیفهای رنگارنگ و دفترچههای پر از یادداشت از راهروهای دانشگاه عبور میکردند، هر قدم آنها شور و امید را به کل محوطه منتقل میکرد؛ هر دانشجو، هر گفتوگو، هر بحث کوتاه، هر خنده، قطعهای از آینده را رقم میزد. رقابت سالم میان جوانان، چه دختر و چه پسر، برای ساختن زندگی بهتر و سهمگیری در خدمت به وطن، به نوعی رقص زندگی شباهت داشت؛ رقصی که حتی سکوت کتابخانهها و جدیترین استادان را به جنبش وا میداشت و دیوارهای قدیمی کلاسها شاهد نجواهای امید بودند، نجواهایی که هنوز در گوش شهر طنینانداز بود.
کافههای کارته چهار و شهرنو، فضایی بودند که در آن دانشجویان و روشنفکران به گفتوگو مینشستند، گاهی کتابها را ورق میزدند و گاه حتی در میان دود قلیان یا بوی قهوه تازه، بحثهای فلسفی و سیاسی شکل میگرفت. نمایشگاههای کتاب، مجالس همنشینی، جلسات شعرخوانی و نقد ادبی، همه بخشی از شبکهٔ اجتماعی و فرهنگی جوانان کابل نشین بودند؛ همه بخشی از یک زندگی متحرک، یک نبض شهری که حتی وقتی هوا سرد بود، حرارتش را احساس میکردی.
کابل، با تمام شلوغیها و ترافیک خسته کننده اش، قلبی پر از زندگی و جریان فرهنگی بود؛ شهری که هر کوچه و هر خیابانش پر از حرکت و امید بود، از پل سرخ گرفته تا خیابانهای شلوغ کارته چهار و شهرنو، از صدای فروشندگان تا خندههای دانشآموزان و جوانان.
هر صبح که کوچهها و پس کوچههای کابل از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب پر از رفتوآمد دانشآموزان و کارمندان زن و مرد میشد، شور و شوقی تازه به شهر القا میگردید؛ رقابتی سالم برای آینده، گفتوگوهای علمی و فرهنگی و امیدی به فردایی بهتر که در نگاهها و حرکتهای فرد فرد موج میزد. بازارهای کتاب، کافهها و کتابخانهها، فضاهایی بودند که جوانان با انرژی و انگیزه، استعدادهای خود را نشان میدادند و در میان جمع، حس تعلق به وطن را تجربه میکردند. گاهی صدای خندهٔ دختران دانشجو با ورق خوردن کتابهای قدیمی و گاهی نگاه مشتاق پسرانی که در کنج کافهها خطی از شعر مینوشتند، یا در گوشهای برای حقوق شهروندی کنشگری میکردند، همه نشان از جنبش زندگی و حضور داشت؛ حضوری که اکنون جز خاطرهای پررنگ، در هیچ جمع، در هیچ خیابان، در هیچ دانشگاه و هیچ کافهای جاری نیست.
اما پانزدهم اوت همه چیز را متوقف کرد. سقوط حکومت، حاکمیت طالبان، ترس و تهدید، نه تنها آینده را از دسترس ما بیرون کشید، بلکه روح مملکت را، روح شهر شهر مملکت را و روح کابل را دچار سکون و سنگینی کرد. خیابانها خالی شدند، کافهها سرد و نفسگیر، دانشگاهها بسته، کتابخانهها سکوت مرگبار گرفت. شور و نشاط، رقابت سالم، گفتوگوهای پرشور و لحظههای امیدبخش به خاطره بدل شدند و جای خود را به غریبگی و تبعید داخلی دادند.
تبعید داخلی، وضعیتی که حتی وقتی انسان هنوز در خانه و میان مردم خود حضور دارد، اما حس بیخانمانی و غربت اطراف او را احاطه میکند. وضعیتی که در آن تعلق رنگ می بازد. دیگر نمیتوانی به کسی نگاه کنی و حس تعلق داشته باشی؛ دیگر نمیتوانی در خیابانها قدم بزنی و امنیت روانی گذشته را حس کنی؛ دیگر حتی وقتی در کافهای نشستهای و به خیابان نگاه میکنی، فضای کافه و چای و قهوه نمیتواند حس آشنایی گذشته را زنده کند. در چنین وضعی، انسان به سایهای در وطن خود تبدیل میشود. در شهر میگردد، اما شهر با او گفتوگو نمیکند. هر حرکتش مراقبت میشود، هر نگاهش سنجیده میشود، و هر جملهاش پیش از ادا، وزن امنیتی پیدا میکند. تبعید، دیگر فاصلهای جغرافیایی نیست؛ وضعیتِ زیستن در سکوت و نظارت است.

من در کارته چهار قدم میزنم و به یاد میآورم زمانی را که هر خیابان، هر پیچ و خم، هر درخت و هر فروشگاه بخشی از شبکهی تعلق ما بود. دانشآموزانی که با لباسهای منظم به مکتب میرفتند، جوانانی که با کیفهای رنگارنگ و کتابچههای پر از امید به دانشگاه میرفتند، کارمندانی که صبحها منظم و پر اشتیاق به اداره میرفتند تا سهمی در خدمت رسانی به شهر و کشور داشته باشند، همه زندگی را به جریان میآوردند. اکنون همان خیابانها خالیاند و سکوتی مرگبار بر آنها سایه افکنده است؛ سکوتی که در آن صدای گامهای ما هم طنین ندارد، گویی خودمان هم غریبهایم.
هر کوچه، هر کتابخانه، هر نمایشگاه و هر کافه، اکنون نشانهای از نوستالژی است: یادآور زندگیای که دیگر در دسترس نیست، شور و رقابت سالمی که به خاطره بدل شده و امیدی که همچنان به شکل خاموش و مبهم در ذهن زنده است. این حسِ فقدان، نه تنها فرد را دچار تبعید داخلی میکند، بلکه جمعیت را هم به تبعید فرا میخواند: مردان و زنان، کودکان و بزرگسالان، همه در میان خانهها و کوچهها، میان جامعهٔ خود، احساس غربت، بیگانگی و سرخوردگی میکنند.
برای زنان این سرزمین، این تبعید ملموستر است. از کار و آموزش بازداشته میشوند، از فضاهای عمومی رانده، و از گفتوگو حذف میشوند. در نتیجه، جامعه به ساختاری از غیبت بدل میشود؛ جایی که نیمی از جمعیت حضور دارد، اما صدایی از آنان شنیده نمیشود.
تبعید داخلی جمعی، با عمق روانی بیشتری همراه است. هر نگاه، هر صدا، هر تعامل اجتماعی اکنون رنگ و طعمِ بیگانگی دارد. مردم، حتی میان خودیها، دیگر آشنا نیستند. نظمها، نسبتها و هنجارهای گذشته، رفتارهای روزمره، گفتوگوها و ارتباطها، همه دگرگون شدهاند. و این همان چیزی است که پژوهشگران «بیخانمانیِ وجودی» مینامند: انسان حتی در دلِ سرزمین خود، میان مردم خود، غریبه است، تبعید شده است و بیخانمان است.
با همهٔ این بیخانمانی و بیتعلقی، هنوز هرکس به سهم خودش میکوشد پناهکدهای بنا کند. آموزگاری هست که در صنفهای نیمهخالی، با چند شاگرد خاموش، درس میدهد و وانمود میکند همه چیز عادی است. دختری کتاب و کتابچهای را میان لباسهایش پنهان میکند و شبها در کورس خاموش مینشیند تا از فروپاشی کامل خودش را نجات دهد. استادی از آنسوی صفحهٔ اینترنت، درس میگوید تا برای دخترانِ راندهشده از دانشگاه، روزنهای از معنا باز بماند. و دختری دیگر، روی خاک شعری مینویسد و سحرگاه، پیش از آنکه کسی ببیند، آن را پاک میکند. این کنشهای کوچک و پراکنده، در واقع پناهگاههایی اند برای انسان در میانۀ تبعید داخلی؛ نوعی پایداری آرام در برابر محو شدن، تلاشی خاموش برای زنده ماندنِ معنا. این پناهگاهها سقف و دیوار بزرگ ندارند، ولی جوهرِ تعلق را زنده نگه میدارند.
در میان خاطرات و نوستالژی، تصویر کابل پیش از پانزدهم اوت همچنان در گوشهای ذهن جمعی سوسو میزند: دانشگاه پر از دانشجو و دانشآموز، رقابت سالم جوانان برای آیندهای بهتر، حضور زنان و مردان در ادارهها و کافهها، شور و نشاط و جنبش فرهنگی، نمایشگاههای کتاب و کتابخوانی، مجلسهای همنشینی و گفتوگوهای ادبی و سیاسی، همه بخشی از زندگیای بودند که اکنون به خاطره بدل شدهاند. این خاطرهها نه تنها زنده نگه داشته میشوند، بلکه به ما یادآوری میکنند که تعلق و زندگی فعال، ممکن و ارزشمند است، حتی اگر اکنون در دسترس نباشد.
با همهٔ فقدانها، تبعید داخلی، حس غربت و بیگانگی، هنوز میتواند زمینهای برای بازسازی درونی باشد. انسان میتواند خانهای در درون خود بسازد؛ خانهای که نه دیوار دارد، نه سقف، اما امن و سرشار از تعلق، هویت و امید است. حتی وقتی جهان بیرون از دسترس و غریب است، این خانهٔ درونی میتواند ما را نگه دارد، میتواند مسیر بازگشت، یا مسیر ساختن آیندهای تازه را نشان دهد.
کابل هنوز سر جای خود است، اما ما ساکنان آن، دیگر همان ساکنانِ سابق نیستیم. همهٔ ما تبعید شدهایم، در خانههایمان، میان مردمان، میان خیابانها و کتابخانهها، میان کافهها و دانشگاهها. اما حتی در دل همین تبعید، امکان بازسازی، امکان احیای تعلق و امکان بنایِ خانهای نو وجود دارد. این همان درسِ کابل پسا پانزدهم اوت است: حتی وقتی همه چیز تاراج می شود، باز هم میتوان خانهای ساخت، حتی اگر تنها در درون خود باشد؛ جایی که خاطرات، نوستالژی، امید و تعلق با هم ترکیب شدهاند و انسان را به زندگی بازمیگردانند.
- تحلیلگر کابل: نویسنده و استاد دانشگاه است که به دلیل حفظ امنیت از این نام مستعار استفاده کرده است.





نظرها
نظری وجود ندارد.