دربارهی وضعیت و اختلافها در میان «اپوزیسیون»
محمدرضا نیکفر − معیار قضاوت در مورد هر گروهی این است که چه نگاهی دارد به مسئلههای بنیادی استثمار، تبعیض، خشونت و حفظ محیط زیست.

مشهد، ۲۱ آذر ۱۴۰۴ : نرگس محمدی و سپیده قلیان در مراسم هفتم خسرو علیکردی. خشونت و توهینهای کسانی که "جاوید شاه" میگفتند، به بحث در درون «اپوزیسیون" دامن زد.
این یادداشت میخواهد یادآور شود که نیروی خواهان آزادی و عدالت در جهان امروز و وضعیت کنونی ایران در برابر چه مشکلهایی قرار گرفته است. بهتر است بر روی پاسخ خود به این مشکلها متمرکز شویم و گمان مبریم که این یا آن گروه در "اپوزیسیون" مانع پیشرفت کارهاست.
البته لازم است آییننامهای داشت برای شیوهی برخورد با گروههای مختلف. نکتهی مبنایی در چنین آییننامهای تقریری این گونه میتواند داشته باشد: معیار قضاوت در مورد هر گروهی این است که چه نگاهی دارد به مسئلههای بنیادی استثمار، تبعیض، خشونت و حفظ محیط زیست.
باید در برابر هر گروهی ایستاد که بخواهد با فشار تحریمی بر کشور و بمباران آن به قدرت برسد.
اما درگیری با چنین گروهی طبعاً در حاشیهی درگیری با سیاست رژیمی قرار دارد که در میان عدهای از مردم آرزوی رهایی از راه دخالت خارجی را برانگیخته است.
۱
ما گرفتار انبوهی مسئله هستیم. مسئلههای منطقهای و جهانی و دورانی هم در میان ما بازتاب مییابند. به هر سو که بنگریم، مشکل و بنبست و درگیری میبینیم.
از این نظر در جهان یگانه نیستیم. همسایگان منطقهای ایران هم کمابیش گرفتار و سردرگم هستند. در دنیای غرب و جاهای دیگر هم با سردرگمی و اختلاف مواجه میشویم. ترکیب و شدت گرفتاریها و نزاعها در کشورها و منطقههای مختلف فرق میکنند، اما جایی نیست که متأثر از مسئلههای عمدهی جهانی نباشد.
سرمایهداری وارد مرحلهی تازهای شده که شاخص آن دیگر نه فقط استثمار نیروی کار در شکلی مشخص، بلکه به صورتی آشکارتر و گستردهتر از پیش، استثمار دانش و مهارت انباشته، و چنگاندازی کلانسرمایهدارانه بر منابع مادی به وساطت چنگاندازی بر دستاوردهای تاریخی دانشی و مهارتیِ کل بشریت است.
ما وارد مرحلهای از "امپریالیسم نوین" شدهایم که از دورهی استعماری متمایز است اما توسط همان ضرورتهای سیستمی هدایت میشود: صدور سرمایه، جستوجو برای بازارهای جدید، و مبارزهی خشونتآمیز برای کنترل مواد خام. سازوکارهای نظام سلطه بر جهان دگرگون شده و بسی پیچیدهتر و کارآتر شدهاند. جایی که زمانی فرمانداران استعماری نوع تجارت را تحمیل میکردند، امروزه مکانیسمهای بدهی، رژیمهای مالکیت فکری، و پلتفرمهای الگوریتمی، یک «نظم مبتنی بر قواعد» را اجرا میکنند که خروجی آنها به صورتی قطعی به نفع اقتصادهای کانونی در شمال جهانی است. تقسیم جهان دیگر یک دوگانهی ساده شرق و غرب، یا شمال و جنوب نیست، بلکه چشماندازی گسسته است که با امپریالیسم مالی، استعمار دیجیتال، مبادله نابرابر اکولوژیک، و رقابت چندقطبی خشونتآمیز تعریف میشود.
در همه جا به این مشکلها برمیخوریم:
الف) نابرابری و بیعدالتی به صورتِ
- شکاف طبقاتی و گونههای مختلف و درهمپیچیدهای از تبعیض
- دگرگونی در اشتغال، سازماندهی محیط کار و شکلهای بهرهکشی
- تکهپارگی طبقه کارگر، آب رفتنِ طبقهی میانی
- فراگیر شدن حس حسرت و ناکامی، به ویژه در میان جوانان.
ب) تغییرهای اقلیمی و بحران محیطزیست، از جمله به صورتِ
- کمبود آب، آلودگی، تخریب تنوع زیستی
- تضاد میان سیاست پیجوی رشد اقتصادی کوتاهمدت و حفاظت بلندمدت از محیطزیست
- در سطح جهانی شکاف میان کشورهای صنعتی که مسئول اصلی وضعیت کنونیاند، و کشورهای فقیر یا به اصطلاح "در حال توسعه" که آسیبپذیرترند.
پ) بحران حکمرانی که همه جا پرنمود شده است، از جمله به صورتِ
- تلاش بیشتر بهرهکشان برای سلطه بر اهرم دولت و قاعدهزدایی به منظور دستیابی به سود بیشتر و همهنگام درگیری میان خود بر سر سهم شیر
- پدید آمدن شکلهای جدیدی از رانتخواری
- کاهش اعتماد عمومی به نهادهای سیاسی
- رشد اقتدارگرایی، پوپولیسم و سیاستهای هویتی
- استفاده از محمل "نظم و امنیت" برای محدود کردن آزادیها.
ت) درگیریهای هویتی و معضل از جاکندگی، از جمله به صورتِ
- مهاجرتهای گسترده به علتِ جنگ، فقر و دگرگونی اقلیم، پررنگ شدن وظیفهی مرزبانی دولتها و تقسیم جمعیت جهان به مطلوب و نامطلوب
- افت رواداری و تشدید تعارض میان چندفرهنگیگرایی و ملیگرایی
- درگیری بر سر دین، قومیت و سبک زندگی.
ث) مشکلات فناوری و ابهام درباره آیندهی انسان، از جمله به دلیلِ
- رواج استفاده از هوش مصنوعی و نظارت دیجیتال، همپای آن از بینرفتن دستهای از شغلها
- اختلاف سیاسی دربارهی حریم خصوصی، کنترل دولتی و اخلاق فناوری.
۲
بحرانها چندگانهاند (ژئوپُلیتیک، اقتصادی، زیستمحیطی، سیاسی و هویتی و فرهنگی) و همزمان.
تحولها در عرصهی فناوری، ارتباطات و دادهپردازی شتاب گرفتهاند، شتابی بسی فراتر از امکان ادراک آنها و سازگار شدن با آنها.
بحران ادراک و معنا و ارزش فراگیر شده است. امید و خوشبینی به پیشرفت رنگ باخته است.
مشکلها جهانیاند. سهم کشورها و منطقههای مختلف و امکانهای حل یا تعدیل آنها به صورتی نابرابر تقسیم شده است.
۳
ایران در این وضعیت زیر سلطهی ولایت فقیه قرار دارد. اما گمان مبریم که اگر یک جریان مطلوب ما هم قدرت را در دست داشت، به راحتی از پس حل مشکلهای موجود برمیآمد.
رژیم ولایی خود دارای درکی از وضعیت جهان و دوران است و برپایه آن برنامهای پیش گرفته که اساس آن اقتدارگرایی است: تحکیم سلطه از راه یکپارچهسازی سرکوبگرانهی جامعه با اتکا به دین، تقویت دستگاه نظامی و امنیتی، پیشبرد برنامهی هستهای و گسترش نفوذ منطقهای. طرحهای توسعه در این چارچوب شکست خوردهاند، نظام دچار فساد سیستمی شده، فقر و تبعیض و بیعدالتی تشدید شده و سرانجامِ ادعای استقلال، آن شده که دلار در کشور به ارزش مطلق تبدیل شود، آن هم نه فقط در بازار.
همهی مشکلها از منشور ولایی رد شده و بر دامنه و شدتشان افزوده میشود. مشکلها دست به دست هم دادهاند و کلاف سردرگمی ایجاد کردهاند.
بحران، از نوع قفلشدگی سیستمی است. در جامعه هم این حس وجود دارد که چیزی پیش نمیرود. ضمن تداوم اعتراضهایی که عمدتاً اعتراض به فقر و محرومیت هستند، مردم در حالت کرختی و انتظارند. در همین حال احتمال شورش وجود دارد و رژیم برای مقابله با آن تدارک دیده است.
۴
قفلشدگی و انتظار توصیف حال و هوای گروههای مخالف نیز هست. چه در میان گروههای مخالف و چه در میان جناحهای حاکم، وضعیتی که در آن هیچ چیزی پیش نمیرود، به پرخاش علیه یکدیگر راه میبرد.
پرخاشگری علیه این و آن، این حس را برمیانگیزد که داریم کاری میکنیم، اما عملاً کاری نمیکنیم که چیزی را در راستایی مطلوب تغییر دهد.
۵
بر نیروی خواهان آزادی و عدالت است که از تنگنظری و مشغولیات بیحاصل بپرهیزد، کل صحنه را ببیند، به تاریخ آن توجه کند و چشمانداز محتمل را در نظر داشته باشد.
تحولی در پیش است که دقیقاً نمیدانیم از کجا شروع خواهد شد. اما یک چیز مسلم است: گذاری صورت خواهد گرفت که:
- با قطعیت نمیتوان جهت و پیامد آن را تعیین کرد،
- آن را نمیتوان "مدیریت" کرد.
با این وصف، کاری که میتوان کرد گرفتنِ گوشهای از کار است، تلاش در جهت تقویت جامعه است برای آنکه بتواند از خود دفاع کند.
۶
"اپوزیسیون" مفهومی فریبنده است. گروهها و جریانهایی را زیر یک سقف میبرد که همسنخ نیستند. معیار گذاشتن مخالفت با رژیم برای تعریف "اپوزیسیون" سادهسازی است. در وضعیتی که قاموس ما پارلمانتاریستی نیست، بهتر است "اپوزیسیون" را نیرویی دانیم که بتواند مردم را به خیابان بکشاند و برای مدتی و در شکلی تأثیرگذار در خیابان نگه دارد. (در این باره بنگرید به این مقاله: سنجش مفهوم "اپوزیسیون") ما "اپوزیسیون" در این معنا نداریم. کوشش کنیم چنین چیزی بشویم، اما این شدن با ائتلافهای تشریفاتی و گندهنمایی خود میسر نمیشود. این شدن شاید میسر شود، با پیگیری اصول خود، نه وانهادن آنها به بهانهی تشکیل ائتلاف بزرگ.
اگر آزادیخواهی و عدالتجویی خود را جدی بگیریم، اصول خود را مخالفت با تبعیض، بهرهکشی و خشونت میگذاریم و بر مبنای آگاهی بر وضعیت اقلیم و آنچه انسان با کره زمین به ویژه در عصر جدید کرده است، حفظ محیط زیست را هم به آنها میافزاییم. این اصول مبنای قاعدهی تنظیمکنندهی عمل و انتخاب سیاسی ما هم باید باشند وگرنه در اجرا دچار تناقض میشویم. قاعدهی تنظیمگر چنین است: کاری نکنیم، انتخابی نکنیم و وارد ائتلافهایی نشویم که مضمون و جهت آنها با آن اصول در تضاد باشند. برپایهی اصل همخوانی هدف و وسیله هم میتوانیم این حکم را موجه سازیم.
وضعیت قرن وحشتناک بیستم بهانههای مختلفی به دست نیروهای مردمدوست میداد تا از اصل همخوانی هدف و وسیله سرپیچند. ما اکنون آن تجربهها را داریم و شاید دریافته باشیم که اگر بکوشیم با زور انسان و جامعهای دیگر بسازیم، اگر شکست نخوریم، خود در زمرهی زورمندان درمیآییم و در نهایت فرقی نمیکند که چه انگیزههایی داشتهایم. مشکل ناسازگی زورمندی و پایبندی به اصول را تنها با جامعهگرایی پیگیر میتوان حل کرد، چیزی که در قرن بیستم میسر نشد.
۷
نیروهای سیاسی نامدار حاضر در صحنهی سیاسی امروز ایران، همه پایی در تجربههای گذشته و سنت سیاسی در ایران دارند. از میان آنها اسلامگرایان حاکم، سلطنتطلبان و مجاهدین کمترین استعداد را برای یادگیری از تجربهها از خود نشان دادهاند.
اگر بخواهیم کتابخانهای فراهم کنیم حاوی نوشتههای انتقادی دربارهی تجربههای گذشته و کارکرد خود از زاویهی تلاش برای برقراری دموکراسی در ایران، بیشترین سهم به نیروهای چپ میرسد و کمترین سهم، تا حدی نزدیک به هیچ، به بقیه. وضع مجاهدین و ولایتمداران و سلطنتطلبان از نظر خودشیفتگی شبیه به یکدیگر است. ستایش از چپ در صحن این کتابخانه تنها به معنای توجه به استعدادی است که این جریان در بررسی از تاریخ خود نشان میدهد. اما استعداد به معنای بسندگی فعلیت و دستاورد نیست.
وضع سلطنتطلبان رقتانگیز است. گفتههای انتقادی از برخی مقامات سابق، آن گونه که در مجموعهی "تاریخ شفاهی هاروارد" ثبت شدهاند، اندکاند و به ندرت پی گرفته شدهاند. آنچه شاهد آنیم، کندذهنی و کورذهنی فزاینده در میان این جریان است. انتقادی که بیشتر سلطنتطلبان شاخص به گذشته دارند در این حد است: تنها عیبی که اعلیحضرت داشت این بود که در سرکوب مخالفان کوتاهی کرد، به ویژه در آن دو سال آخر.
فرهنگ مجاهدین خلق هم با اندیشهی انتقادی نمیخواند. آنان همهی مختصات یک جریان تمامیتخواه را دارند، به لحاظ ساختار درونی و کیش قدرتمحور. فقدان اصول در مناسبات خارجی هم از ویژگیهای بارز مجاهدین شده است.
۸
نمیتوان موضوع ائتلاف و همکاری را به یک سطح صفر در آینده برگرداند، آنجایی که همه میگویند رأیگیری عمومی میشود بر سر انتخاب نظام آینده؛ بنابر این در مورد گذشته حرف نزنیم و این توافق را مبنا بگذاریم. در واقعیت چنین مبدأ مطلقی وجود ندارد، این تجربهای است که به روشنی از انقلاب ۱۳۵۷ و ماههای آغازین ۱۳۵۸ داریم. هر گونه قرارداد بندگی پیشاپیش باطل است، یعنی روا نیست کسی بنده شود و بندگیاش موجه شود با استناد به رضایت خاطر او در بستن یک قرارداد. (رک. روسو، قرارداد اجتماعی، کتاب اول) هر گونه همهپرسی که مضمون آن تبدیل مردم به صغیر و رعیت، و برکشیدن هستهی مرکزی قدرت به جایگاهی تغییرناپذیر از طریق انتخابهای دورهای و مصون از کنترل باشد، پیشاپیش باطل است.
در جایی که جنبش مشروطه با یک خط پررنگ ضد سلطنتی نتوانست اختیارات سلطان را محدود و مشروط کند، از جنبش سلطنتخواهی امروز نمیتوان انتظار داشت به دموکراسی برسد. تاریخ سلطنت، تاریخ جنایت و غارتگری است. همهی دستاوردهای اصلی فرهنگی و تمدنی دیار ما نه به دلیل "۲۵۰۰ سال شاهنشاهی"، بلکه علیرغم آن خلق شدهاند. هیچ دلیلی نداریم که سلطنت در آینده چیز دیگری تواند شد. با نظر به همین دستگاه مدعی موجود در مریلند و واشنگتن و فرماندهان تاجبخش آن در اسرائیل میتوان پی برد که چه عاقبتی در صورت قدرتگیری دارد.
۹
در ایران پرسش محوریِ جریانِ عاقبتاندیش آزادیخواه برای رابطهگیری با دیگران این است: این نیرو یا آن نیرو چه استعدادی برای پس زدن استبداد یا بازتولید آن دارد؟
زرنگبازیای به این صورت که حریف اصلی را پس میزنیم و بعد کار آن یکی دیگر را میسازیم، نه ذکاوت بلکه بلاهت سیاسی است.
برآورد از وضعیت از نظر تداوم استبداد در شکلهایی دیگر، بستگی به آن دارد که چه درسهایی از تجربههای خود به ویژه از دورهی انقلاب به این سو گرفته باشیم.
۱۰
در میان "اپوزیسیون" و شبکههای اجتماعی و رسانههای زندهنگهدارندهی آن، مدام موضوع سلطنت و سلطنتطلبی مطرح میشود. منطق رسانه و فضای عمومی، و نیاز به پبیشبرد جنگ روانی به ویژه از سوی اسرائیل ایجاب میکند که جریانی چون پهلویخواهی مدام مطرح باشد. این فضای جنگ روانی، هم فضای زیست سلطنتطلبی است و هم این جریان را به فنا میکشد. در سالهای اخیر گرایش به رادیکال شدن و قطبی کردن تشدید شده است.
فرماندهان شاخص جریان سلطنتطلب نیروی نیابتی اسرائیل هستند و در خدمت پیشبرد جنگ روانی از سوی دولت نتانیاهو قرار گرفتهاند. امیدشان به تشدید تحریمها و گسترش فقر و فلاکت در جامعه است و حملهی گسترده اسرائیل و آمریکا. دشمن مردماند. بر روی فلاکت و استیصال و حملهی خارجی حساب باز کردهاند. تصور میکنند مردم به جان میآیند و پذیرای شاهی میشوند که به دنبال حملهی گستردهی خارجی با اسکورت اسرائیلی-آمریکایی به یک کاخ سلطنتی برمیگردد.
۱۱
وجود افراد پرشماری که اکنون تصوری رؤیایی از دوران سلطنت دارند، نشانگر سنت قوی استبداد است. هنوز مردمی هستند که توکل میکنند. ایدهی خودفرمانی در میان ما ریشهدار نشده است.
اما هوادار امروز سلطنت، فردا ممکن است برای کسانی دیگر "زنده باد" بگوید. استیصال، جلوی فکر سنجیده و درسگیری از گذشته را میگیرد.
برای نشستن بر تخت مرکزی قدرت رقابت سختی صورت خواهد گرفت و با نظر به قدرت و ارادهی طبقهی کنونی حاکم با اطمینانی بالا میتوان گفت که رضا پهلوی نمیتواند هماورد اقتدارجویان دیگر باشد. یک چشمانداز تیرهی محتمل برای ایران −که ممکن است با جنگ نیز همراه باشد− فصل تازهای از استبداد است، استبدادی نه به شکل ولایت فقیه یا پادشاهی، بلکه نوعی اقتدارگرایی رقابتی، چیزی که نظام ولایی استعداد تبدیل شدن به آن را دارد.
ما وارد دورهی دست به دست شدن قدرت میشویم. رقیبان با وجود شدت درگیریهایشان مؤتلف هم هستند و میکوشند اصل نظم امتیازوری به هم نخورد.
۱۲
تنها اینکه در جامعه یک گرایش قوی به استبداد، گرایشی ریشهدار در فرهنگ و توسعهنایافتگی نهادی، زمینهساز سلطنتطلبی میشود، نباید در بررسی این جریان باعث نگرانی شود. تاخت زدن حق و آزادی با امنیت و گمانِ دستیابی به رفاه، در همه جا رویهای جاری است و در سالهای اخیر در قالب اقتدارگرایی نو و فاشیسمی که خود را دیگر آشکارا مخالف دموکراسی معرفی نمیکند (مشهور شده زیر عنوان "فاشیسم دموکراتیک") تقویت شده است.
بیزاری از سلطنت و نقد استبدادخواهی نباید مانع اندیشیدن بر این امر شود که جذابیت پادشاهی در چیست. تصویری از یک ایران رنگین مرفه و مقتدر و دارای احترام جهانی در برابر تصویر خاکستری ماتمزدهی روضهخوانان قرار گرفته است. در حالت وجود یک ترامای جمعی این تصویر جذاب است. همبسته با چنین تصویری یا در ردیف آن، درکی از توسعه است که بخشی از جمهوریخواهان، متخصصان و جوانان را هم مجذوب خود میکند. بنابر این درک −که ساده است و توانا برای عوامفریبی− ایران باید همچون دورهی شاه، در حیطهی قدرت آمریکا ادغام شود؛ اگر چنین شود سرمایهگذاران راهی ایران خواهند شد، تجارت رونق خواهد گرفت، کیفها پر از دلار خواهند شد و همهی مرزها به روی گذرنامهی ایرانی باز خواهند بود. کسی که به این فکر بگرود، دیگر دربارهی استبداد و سابقهی سلطنت سختگیر نخواهد بود.
۱۳
یک سویهی مهم درگیری بر سر راه رشد، اختلاف در مورد شیوهی ادغام در نظم موجود جهانی است. انقلاب ایران نشاندهندهی بنبست راه رشد وابسته بود. همچنان باید روشنگری کرد که تکرار آن برنامه، تنها بازسازی نظام امتیازوریای است که همبسته با آن استبداد و تبعیض است. مسلماً آتچنان که دیدیم، عدهای از آن نظام بهره خواهند گرفت؛ آنان عدهای دیگر را کارگزار خود خواهند کرد و مزدشان را خواهند داد، اما تودهی مردم همچنان دچار فقر و محرومیت خواهند بود.
مسائل ایران و وضعیت منطقه و جهان بسی پیچیدهتر از دورهی آستانهی انقلاب است. مشکلهای ایران هیچ راه حل معجزهآسایی ندارند. وعدهی حل سریع مشکلات عوامفریبی است. توسعهی دموکراتیک جهت اصلی را نشان میدهد. مدام باید تأکید کرد عزیمتگاه توسعهی دموکراتیک مطلقاً نمیتواند جنگ و دخالت خارجی باشد. خودفرمانی مردم و خودفرمانی کشور لازم و ملزوم یکدیگرند.
۱۴
بر نیروهای سوسیالیست و آزادیخواه است که تصویری از آیندهی مطلوب در برابر مردم قرار دهند. برنامه برای اینکه مؤثر شود، لازم است تخیل اجتماعی را برانگیزد. تحلیل و نقد، هر قدر هم که بابنیاد و قوی باشد، به خودی خود تخیلبرانگیز نیست.
اما مشکل این است که پیچدگی وضعیت موجود در جهان، منطقهی خاورمیانه و ایران، اجازه نمیدهد راه حلی پیش نهاد که هم بابنیاد، هم دموکراتیک، و هم سرراستانه عملی باشد.
برخی سویههای ایدهای که مدتی پیش از سوی شانتال موف و ارنستو لاکلائو زیر عنوان "پوپولیسم چپ" مطرح شد، قابل توجهاند، اما اصل ایده راه حل ما نیست. خود تجربهی فداییان در دورهی انقلاب، مجاهدین در دوسال اول پس از انقلاب، و همچنین کومله در کردستان نشاندهندهی مشکل طرح "پوپولیسم چپ" به لحاظ رهبری، یافتن پایگاه تودهای، تنظیم برنامه و تنظیم رابطه با دیگران است. این طرح بر گمان امکان قرار گرفتن در یک موضع فراگیر و جمعکننده (انتگراتیو) استوار است که دیگر در ایران به جهت پیچیدگی ساختاری و شکافها در سنت و فرهنگ و خاطرهی جمعی، میسر نمیشود. تحول، دست کم در دور کنونیِ آن، مدیریتپذیر نیست.
برجسته کردن مشکلها تنها به خاطر دعوت به واقعگرایی است. ندیدن آنها یا باعث میشود ما یا رؤیای خود را رؤیای همگان بپنداریم، یا به این پندار بگرویم که از طریق این یا آن اتحاد و ائتلاف میتوان گام به گام مشکلها را از میان برداشت، و به این ترتیب چیرگی بر آنها را مدیریت کرد.
مسیر اقدامی که بخواهد هم متعهد به ارزشهای بنیادی آزادی و عدالت باشد و هم عملی و مؤثر، میان این دو رویه قرار دارد.
۱۵
اندیشه بر راه رشد دموکراتیک، هم باعث میشود که مشکلها را ببینیم، هم مجهز به یک برنامهی راهگشا شویم، و هم با اتکا به آن ماهیت و توان نیروهای دیگر را بهتر تشخیص دهیم.
توسعهی دموکراتیک یک فرآیند پیوسته و غیرخطی است، نه هدفی که در یک گام بتوان به آن رسید. این توسعه نیازمند تعامل دائمی نهادهای قوی، فرهنگ سیاسی پشتیبان و مشارکت فعال شهروندی است. رفع تبعیض با برچیدن نظام امتیازوری موجود، و توانیابی جامعه برای مقاومت در برابر یک نظام امتیازوری جدید، پیشدرآمد آن است.
برای تنظیم خطوط این برنامه و ارائهی یک چشمانداز برانگیزاننده، نیاز به همفکری و تلاش جمعی داریم. تمرکز بر این کارستان، بهترین مسیر برای اجتناب از خردهکاری است. در پیوند با آن میتوان به یک کانون رهبری شکل داد و آن را به جامعه معرفی کرد.
۱۶
تحول را، به شرحی که گذشت، نمیتوان به تمامی مدیریت کرد. دست کم این است که این کار در این مقطع از دست نیروهای به راستی مردمدوست برپایهی تعهد به آزادی و عدالت و هنجار و آرمان خودفرمانی جامعه برنمیآید. اما برخورد با نیروهای مختلف را میتوان مدیریت کرد. میتوان پروتوکلی داشت برای شیوهی رفتار در قبال هر نیرو و هر حادثه که پیشاپیش بتوان وقوع آن را پیشبینی کرد. گروههای سوسیالیست و دموکرات میتوانند در مورد چنین آییننامهای به توافق برسند. موضعگیریهای جمعی آنها در قبال پیشامدها باعث تقویت همدلی میانشان و ترسیم خطوط بینش و منششان در پهنهی همگانی میشود.
۱۷
و نکتهای در پایان:
وضعیت پیچیده است. باید در پیشبینی رخدادها این آموزش را از نظریهی سیستمی جدید در نظر داشت: انجام یک کارکرد ضرورتاً بر عهدهی یک عامل خاص نمیافتد. ممکن است عاملهای دیگری وجود داشته باشند که از پسِ انجام همان کارکرد برآیند. به آنها عاملهای همارز میگویند.
به نظر میرسد چرخ سیستم اجتماعی در ایران، آن هم در محیط خاورمیانهایش، نتوانست بدون سلطنت بچرخد. سنت و وضعیت، وجود کارکرد "سلطنت" را الزامی ساخت. این الزام را زمانی پهلویها برآوردند، سپس ولایت به انجام رسانندهی کارکرد سلطنت شد. اکنون مسئله این است که این کارکرد را چگونه میتوانیم منتفی سازیم. در عین حال باید دریابیم چه نیرو یا نیروهایی همارز سلطانهای تا کنون آزموده هستند.
«دیدهای خواهم که باشد شهشناس – تا شناسد شاه را در هر لباس»
−−−−−−
منبع اصلی: بهپیش



نظرها
ایراندوست
هژمونی امروز دنیا با تکنیک جدید هوش مصنوعی ما را در یک انقلاب چهارم در تاریخ بشری قرار داده که حتا روشنفکر غربی هم افق و آینده این تحول در عرصه سیاست، اقتصاد و اجتماع را نمیتواند ببیند و پیشبینی کند ، چه رسد به " من " جهان سومی گذشته که در حال سقوط به جهان پنجم هستم و بجز حرافی ، خود بزرگنمایی و اوهام پردازی ، در مسائل پیشپا افتاده سیاسی غرقم و هیچ جایگاهی در میان تصمیمگیران بزرگ ندارم . یک سلطنت مشروط، میتواند ضامن اقتدار و انسجام ملی ایران باشد ،مشکل اینست که خاندان پهلوی را خصوصا بعد از موضع گیری در جنگ ۱۲ روزه ،لایق و شایسته این پست نمیتوان دانست.
شهروند
مشکل در این است که نیروهای خواهان دموکراسی درک واحدی از دموکراسی ندارند و پس ذهنشان اراده معطوف به قدرت هم چنان حاکم است و از طرفی اعتماد به یکدیگر ندارند و در گروهای کوچکی محفل های خودمانی برای دلخوشی خودشان بنا کرده اند. نیروهای دموکراسی خواه(بخوان مدعی دموکراسی)بدون چهره هستند از اینکه فرد مشخصی را به عنوان سخنگو و یا هر عنوان دیگری معرفی کنند میترسند چون به هیچ کس اعتماد نمی کنند.دریک کلام اپوزیسیون بدون چهره راه به جایی نمی برد.
جوادی
ایرانیان هنوز مساله استبداد رو به درستی نمی شناسند، پس چگونه می توان به تحقق دموکراسی در ایران امید داشت؟ فقط سلطنت طلبان، اسلام گرایان و مجاهدین نیستند که از دادن تعریفی از مساله استبداد خودداری می کنند، بلکه چپ ها نیز همین ایراد بزرگ رو دارند و از این لحاظ فرقی با سایر گروههای سیاسی ندارند. آیا پرسش استبداد چیست پرسش کم اهمیت یا پیش پاافتاده ای است که اندیشمندان و روشنفکران ایرانی از پاسخ دادن به آن طفره رفته اند؟ تقریبا تمام نوشته های روشنفکران ایرانی پر از ابهام و کلی گویی است. حتی می توان گفت اندیشه ایرانی مبتلا به کلی گویی است و از کلی گویی به عنوان یک مرض یاد کرد. از استبداد، دموکراسی ، برابری و آزادی حرف می زنند بدون آنکه ابتدا تعریفی از این مفاهیم به دست دهند و بر اساس تعریف به مصادیق آنها اشاره ای کنند. بزرگ ترین مساله ی جامعه ایران مساله استبداد است اما روشنفکران تا چه اندازه این مساله را مورد بررسی قرار دادند؟ تا زمانی که تعریفی از استبداد به دست ندادیم منطقی و منصفانه نیست که به دیگران برچسب طرفداری از استبداد بزنیم و خودمون را دموکرات بنامیم. استبداد تمرکز قدرت در دست یک شخص یا یک حزب است. فرقی ندارد این شخص عنوان اش رهبر، سلطان یا پیشوا یا هر چیز دیگر باشد. همچنین فرقی ندارد مرام ابن شخص چه چیزی باشد. چپ باشد یا راست باشد فرقی ندارد. همین حرفها در مورد نظام تک حزبی هم صادق است. نظام تک حزبی به روشنی دیکتاتوری است. از تمام روشنفکران ایرانی به ویژه چپ ها خواهش می کنم دست از کلی گویی بکشند و به نحو روشن و دقیق درباره مفاهیم سیاسی مهمی چون دموکراسی و برابری حرف بزنند. از برابری به طور مطلق حرف زدن کلی گویی بی حاصل است. باید از برابری چه چیز حرف زد. همانطور که وقتی از ِِآزادی حرف می زنیم باید مشخص کنیم آزادی از چه و آزادی برای چه.
جوادی
یکی دیگر از اشتباهات بزرگ اندیشمندان و روشنفکران ایرانی به کار بردن واژه مردم به نحو مطلق یعنی در معنی همه شهروندان یا همه اعضای جامعه است. من چنین استعمالی را تمامیت خواهانه و یا دست کم یگانه انگارانه به معنی ضد تکثر گرایانه می دانم. این نوع استعمال واژه مردم فقط مختص دیکتاتوری حاکم نیست بلکه کسانی که خود رو مخالف استبداد معرفی می کنند واژه مردم را به نحو مطلق به کار می برند. هر حکومتی یا حکومت اکثریت هست یا حکومت اقلیت. حکومت کنندگان و طرفداران شان نیز بخشی از مردم هستند و اندیشه ایرانی گویا این حقیقت را نمی تواند ببیند. هیچ فعل یا خواستی را نمی توان به همه مردم نسبت داد زیرا هیچ کس نمایندگی تام ندارد. اگر کثرت گرایی رو قبول داریم و اگر مخالفان را به رسمیت می شناسیم باید به جای واژه مردم از بخشی از مردم یا از اکثریت و اقلیت مردم استفاده کنیم. به کار بردن واژه مردم انکار تفاوتها و تکثر است.
جوادی
در پایان یادداشت آمده است: به نظر می رسد چرخ سیستم اجتماعی در ایران، آن هم در محیط خاورمیانه ایش نتوانست بدون وجود سلطنت بچرخد. سنت و وضعیت ،وجود کارکرد سلطنت را الزامی ساخت... آیا بهتر نیست به جای واژه سلطنت، واژه استبداد را جایگزین کرد؟ در برابر صغارت ولایت قرار دارد نه سلطنت. سلطنت نوعی از ولایت است نه برعکس. معادل گرفتن سلطنت و استبداد اندیشه ی بنیادی انقلاب ۵۷ بود و دیدیم که به بازتولید استبداد انجامید زیرا امکان استبداد تحت عنوان جمهوری خواهی را نادیده گرفت. آقای دکتر نیکفر عزیز به نظر می رسد شما چپ ها نیز چندان از تجربه درس نمی گیرید. مهمترین درسی که از انقلاب ۵۷ می باید گرفت این است که استبداد به سلطنت منحصر نیست و امکان استبداد تحت عناوین جمهوریخواهی و برابری خواهی نیز وجود دارد و حتی بدتر از استبداد سلطنتی است. این درسی است که هرگز شما به آن اشاره نکردند. تاریخ قرن بیستم به روشنی گواه این ادعا است که سوسیالیست ها در هر جا قدرت گرفتند به استبداد متوسل شدند نه دموکراسی. بنابراین اگر آقای دکتر نیکفر به تاریخ سلطنت توجه ویژه ای دارند ما هم به تاریخ سلطنت توجه می کنیم و هم تاریخ جمهوری ها و هم تاریخ سوسیالیزم. آقای دکتر نیکفر عزیز تاریخ سوسیالیزم به ما می گوید سوسیالیزم قابل تحقق نیست و همیشه به سرمایه داری دولتی منجر می شود. اما چپ ها نمی توانند این حقیقت تلخ اما بارها تایبدشده رو بپذیرند. کار چپ ها فقط نقد سرمایه داری نیست اینکار از عهده همه بر می آید. فاشیست ها هم می توانند اینکار رو به شیوه خودشان انجام دهند. چپ ها باید تحقق پذیری سوسیالیزم رو اثبات کنند ، اما حتی یک مثال هم برای تحقق پذیری سوسیالیزم وجود ندارد و برعکس تمام تجربه ها حکایت از تحقق ناپذیری سوسیالیزم دارند. اگر به جای شوروی، سرمایه داری آمریکا سقوط می کرد , ,چپ ها همین یک مورد را شکست قطعی وتاریخی سرمایه داری تلقی می کردند. اما شکست شوروی را به عنوان شکست تاریخی سوسیالیزم در نظر نمی گیرند و آن را نامربوط به آرمان های سوسیالیزم تعبیر می کنند. کار مشابه را مجاهدین خلق و طرفداران نظریه اسلام راستین انجام می دهند. از نظر اونها شکست جمهوری اسلامی در ایران شکست اسلام راستین نیست زیرا اسلام به ذات خود ندارد عیبی. سوسیالیست ها هم اعتقاد دارند سوسیالیزم به ذات خود ندارد عیبی. من خطر آرمانشهر گرایی از هر نوع اش حتی نوع سوسیالیستی اش را کمتر از خطر سلطنت طلبی نمی دونم. تجربه به ما می گوید آرمانشهرگرایی در عمل همیشه به جای رسیدن به اتوپیا به دستوپیا منجر می شود.
جوادی
در بخش مهمی از یادداشت آمده است: بیزاری از سلطنت و نقد استبدادخواهی نباید مانع اندیشیدن بر این امر شود که جذابیت پادشاهی در چیست. تصویری از یک ایران رنگین مرفه و مقتدر و دارای احترام جهانی در برابر تصویر خاکستری ماتمزده روضه خوانان قرار گرفته است و در چند سطر بعدی آمده است که بر نیروهای سوسیالیست و آزادی خواه است که تصویری از آینده مطلوب در برابر مردم قرار دهند. برنامه برای اینکه موثر شود باید تخیل اجتماعی را برانگیزد. تحلیل و نقد هر چند بابنیاد و قوی باشد به خودی خود تخیل برانگیز نیست. من موافقم که بیزاری از سلطنت نباید مانع اندیشیدن درباره جذابیت پادشاهی شود. می توان اضافه کرد که گرایش و شیفتگی به جمهوری هم نباید مانع اندیشیدن به عدم جذابیت آن در میان بخش بزرگی از مردم شود. من معتقد نیستم که در برابر تصویری که پادشاهی خواهان به دست می دهند، فقط تصویرخاکستری ماتم زده روضه خوانان قرار دارد. همه گروه های سیاسی تصویری از آینده مطلوب یا جامعه مطلوب عرضه می کنند. در برابر تصویری غیر آرمانشهرگرایانه که پادشاهی خواهان عرضه می کنند، مخالفان پادشاهی همان تصاویر آرمانشهر گرایانه انقلاب ۵۷ را تکرار می کنند. آیا مجاهدین خلق تا الان تصویری از آینده مطلوب عرضه نکرده است؟ آیا چپ ها تا الان تصویری از آینده مطلوب عرضه نکرده اند؟ مگر مانیفست برنامه ای برای جهان بهتر از طرف بخشی از چپ ها مطرح نشده است؟ روشنفکران ی که در فضای روشنفکری دوران پهلوی دوم گیر کرده اند نمی توانند خودشان را بروزرسانی کنند و بفهمند که تصاویر آرمانشهرگرایانه انقلاب ۵۷ اعم از اسلامی و مارکسیستی یا التقاطی به خاطر نتایج فاجعه بار این انقلاب برای نسل های بعدی جذابیتی ندارند. اکثریت مردم ایران بر خلاف انقلاب ۵۷ به دنبال تاسیس مدینه فاضله اسلامی یا سوسیالیستی نیستند. این یک حقیقت تلخ است که پذیرش آن برای اسلام گرایان و چپ ها بسیار سخت است. فقط یک تصویر واقع گرا از آینده ایران وجود دارد که می تواند در برابر تصویری که پادشاهی خواهان غیر مشروطه عرضه می کنند هماوردی کند و آن تصویر جمهوری پارلمانی است نه تصاویر ناکجاآبادی( آرمانشهرگونه ). اگر بازگشت به پهلوی در نظر چپ ها ارتجاعی است، تاسیس جمهوری پارلمانی هم واقع بینانه است و هم مترقی . پس چپ ها می توانند از ایده جمهوری پارلمانی دفاع کنند. اکثریت مردم نه تنها مخالف جمهوری اسلامی شدند بلکه از انقلاب ۵۷ و آرمانشهرگرایی اش نیز زده شده اند. آیا دفاع از انقلاب ۵۷ و عرضه تکراری تصاویر آرماشهرگرایانه آن در وضعیت کنونی جذابیت دارد؟
جوادی
دیده ای خواهم که باشد شه شناس تا شناسد شاه را در هر لباس. فکر نمی کنم کمونیست ها قادر به شناختن شاه یا دیکتاتور در لباس های ساده ای که استالین ، ماءو ، کاسترو و امثال او می پوشیدند باشند. دیکتاتورها همیشه لباس های فاخر نمی پوشند.
جوادی
مساله جمهوری یا پادشاهی، باز هم اپوزیسیون یکگام عقب تر از معترضان در خیابان هست و باز هم دعوای قدیمی بر سر مساله جمهوری یا پادشاهی در میان اپوزیسیون بالا گرفته و حتی بیشتر وقتها کار به دشنام و توهین می کشد. این مساله و نزاع بر سر آن می تواند به جنبش اعتراضی کنونی مثل جنبش های گذشته ضربه بزند و آن را تضعیف کند و در نهایت به شکست بکشاند. کشورهای غربی نیز با این مساله روبرو بوده اند و بعضی شان این مساله را از راه انقلاب حل کردند مثل فرانسه و بعضی شان مثل ایتالیا از راه همه پرسی. انقلاب ۵۷ اگر به یک نظام دموکراتیک تحت عنوان جمهوری منجر میشد مساله جمهوری یا پادشاهی تقریبا برای همیشه حل می شد. اما انقلاب ۵۷ نه تنها به تاسیس دموکراسی منجر نشد، بلکه اوضاع را نیز بدتر کرد و به همین خاطر مساله جمهوری یا پادشاهی در وجدان عمومی حل نشده باقی مانده است و از طرف دیگر مخالفان جمهوری اسلامی را به جان هم انداخته که این مساله به نفع جمهوری اسلامی بوده و باعث دوام آن شده است و اگر این مساله مورد بررسی دقیق و پیگیر قرار نگیرد و راه حلی برای آن اندیشیده نشود ، وضع موجود از درون تغییر نخواهد کردو انتظار تغییر با کمک دخالت خارجی در این شرایط انتظاری طبیعی خواهد بود. آقای دکتر نیکفر می گوید باید در برابر گروهی که می خواهد با بمباران و دخالت خارجی به قدرت برسد ایستاد، این درست است اما از طرفی دیگر با حل مساله جمهوری یا پادشاهی از راه همه پرسی نیز مخالف هست. پس این مساله را از چه راهی باید حل کرد ؟ وقتی راه مسالمت آمیز را برای حل یک مساله مهم اجتماعی و سیاسی قبول نداشته باشیم، طبعا باید به دنبال راه قهرآمیز باشیم و این با ادعای دموکرات بودن در تضاد است. ممکن است درون خانواده ای گرایش سیاسی یکی جمهوری خواهی باشد و دیگری پادشاهی خواهی، آیا این دو عضو خانواده باید از هم نفرت داشته باشند و این اختلاف نظر سیاسی را با خشونت حل کنند؟ امثال آقای دکتر نیکفر از پاسخ دادن به این مسائل طفره خواهند رفت. خیلی تلاش کردم مساله جمهوری یا پادشاهی را در کانون توجه روشنفکران قرار دهم اما کسی همراهی نکرد. اپوزیسیون جمهوریخواه نیز به خاطر مساله انواع جمهوری دچار تفرقه است. همه این مسائل با رجوع به همه پرسی قابل حل اند اما متاسفانه بعضی ها علی رغم ادعای دموکرات بودن با حل این مسایل از راه همه پرسی مخالف اند. اگر عقیده داریم اکثریت مردم ایران غیر صغیرند و می توانند راجع به سرنوشت شان تصمیم بگیرند پس می توانند در یک همه پرسی گزینه مناسب را انتخاب کنند. به نظرم کسی که به دموکراسی پارلمانی اعتقاد داشته باشد برایش پادشاهی یا جمهوری بودن حکومت فرع قضیه است و اصل حکومت پارلمانی است که می تواند هم به شکل پادشاهی مشروطه باشد و هم به شکل جمهوری پارلمانی. بنابراین کسانی که مساله جمهوری یا پادشاهی رو یک مساله اصلی و مساله مرگ و زندگی می دانند کسانی هستند که به دموکراسی پارلمانی یا دموکراسی نمایندگی اعتقادی ندارند. بنابراین یا به استبداد اعتقاد دارند یا به دموکراسی رادیکال که تا کنون تحقق نیافته است و می توان نشان داد که تحقق ناپذیر است و هر بار تلاش برای برپایی آن بنا به گواهی تاریخ به تمامیت خواهی منجر شده است . طرفداران دموکراسی رادیکال علی رغم مخالفت ایدئولوژیکی با پارلمانتاریسم می توانند برای بهتر شدن اوضاع و حتی از لحاظ تاکتیکی می توانند از ایده جمهوری پارلمانی پشتیبانی کنند زیرا در درون یک نظام پارلمانی بهتر می توانند اهداف سیاسی شان را دنبال کنند. به نظر می رسد همه مخالفان جمهوری اسلامی با تاسیس نظام پارلمانی جایگاه شان بهتر خواهد شد. ما دنبال تاسیس نظام بی عیب نیستیم. چنین نظمی هرگز در تاریخ دیده نشد و نخواهد شد زیرا اساسا تحقق ناپذیر است. مردم از افراد تشکیل شده اند و زمانی که افراد بی عیب نیستند جمع آنها هم بی عیب نیست و نظمی کا بوسیله انسانهای ناقص تاسیس شود همیشه دارای نقص خواهد بود.
لونا
این نظر اقای نیکفر که «چرخ سیستم اجتماعی در ایران، آن هم در محیط خاورمیانهایش، نتوانست بدون سلطنت بچرخد. سنت و وضعیت، وجود کارکرد "سلطنت" را الزامی ساخت. این الزام را زمانی پهلویها برآوردند، سپس ولایت به انجام رسانندهی کارکرد سلطنت شد». واقعیتی است که کمتر کسی به آن توجه می کند و شاید یکی از دلایلی که که حتی در کشورهای با رژیم جمهوری در منطقه ، این رژیم ها تبدیل به داشتن رییس جمهور دائمی و نسلی می شود همین الزام است که بیش از هر چیز برای پاسخ به تامین ادغام به اقتصاد کشور های غربی مرتبط و پیچ و مهره های ماشین اقتصاد آن کشور ها شکل می گیرد(دسته بندی می شوند در بلوک آن کشور ها)، همراه با عملکرد نهاد های فرهنگی مرتبط. در چنین حالتی چطور می توان سیستم جمهوری را با این نیاز منطق کرد، که اگر این انطباق صورت نگیرد از نظر بین الللی با نیروی بازدارنده قوی وبرو می شویم.