ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

بیستمین سالگردمان را با ما جشن بگیرید و به رسانه خودتان هدیه تولد دهید!
بیستمین سالگردمان را با ما جشن بگیرید و به رسانه خودتان هدیه تولد دهید!
USD EUR / All

تحولات ونزوئلا

«اینجا چیزی برای من نیست»

ترجمه: میترا داوودی

آمارها خشک و گویا هستند: از هر چهار ونزوئلایی، یک نفر وطن خود را ترک کرده است. اما پشت این ارقام، داستان واقعی چیست؟ روایت تلخ فروریزی یک کشور ثروتمند نفتی، نه در آتش جنگ، بلکه در باتلاق سیاست‌های شکست‌خورده، تحریم‌های فلج‌کننده و رویایی دروغین که جامع‌ای را از هم گسست و میلیون‌ها نفر را آواره کرد. اینجا داستان ونزوئلا است، سرزمینی که روزی «عربستان سعودی آمریکای لاتین» خوانده می‌شد و امروز صحنه یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های مهاجرت در تاریخ معاصر است. داستانی که از میانه‌های ماراکایبو تا مرزهای آمریکا کشیده می‌شود و قلب آن در کتاب خاطرات یک روزنامه‌نگار به نام «سرزمین مادری» می‌تپد.

دونالد ترامپ،‌ رئیس‌جمهوری آمریکا، شنبه ۱۳ دی‌ اعلام کرد که «حمله‌ای بزرگ و موفقیت‌آمیز» به خاک ونزوئلا انجام شده و نیکلاس مادورو و همسرش دستگیر و از کشورش خارج شده‌اند. شبکه آمریکایی سی‌بی‌اس هم گزارش داد که نیروهای ویژه آمریکایی موسوم به «دِلتا فورس» رئیس جمهور ونزوئلا را دستگیر کرده‌اند. پایان یک دوران و آغاز دورانی دیگر؟
مقاله «اینجا چیزی برای من نیست» اثر ریچل نولان، که در نیویورک ریویو منتشر شده، روایت عمیق و انسانی از بحران مهاجرت ابعادی ونزوئلا را ارائه می‌دهد. نویسنده با تمرکز بر کتاب خاطرات پائولا رامون با عنوان «سرزمین مادری»، فرآیند فروپاشی اقتصادی و اجتماعی این کشور را از دریچه تجربه یک خانواده طبقه متوسط به تصویر می‌کشد. مقاله به تحلیل ریشه‌های تاریخی این بحران می‌پردازد، از جمله وابستگی شدید اقتصاد به نفت، سوءمدیریت حکومتی، تحریم‌های بین‌المللی و آثار ویرانگر ابرتورم، و نشان می‌دهد که چگونه این عوامل ترکیبی باعث شدند تا یک‌چهارم جمعیت کشور مجبور به ترک وطن شوند. نولان تأکید می‌کند که این مهاجرت، صرفاً یک «انتخاب اقتصادی» نبود، بلکه پاسخی به فروپاشی کامل معیشت و زیست روزمره بود.
نولان در این مقاله، با نثری روان و مستند، پیچیدگی بحران ونزوئلا را فراتر از روایت‌های ساده‌شده سیاسی بررسی می‌کند. او همزمان به تحلیل نقش دولت‌های چاوز و مادورو، اثرات تحریم‌های آمریکا و نیز ساختارهای تاریخی فساد و اقتصاد تک‌محصولی می‌پردازد. مقاله با بازگویی داستان خانواده رامون و پرستارشان «لوز»، ابعاد انسانی فاجعه را برجسته می‌سازد و نشان می‌دهد که چگونه حتی طبقه متوسط تحصیل‌کرده نیز در برابر گرسنگی، کمبود دارو و از دست دادن کرامت انسانی، ناگزیر به کوچ شدند. این نوشته پرسش مهمی را مطرح می‌کند: تا چه زمانی سیاست‌های داخلی و بین‌المللی باید ادامه یابد تا جامعۀ ونزوئلا بتواند بار دیگر امیدی به زندگی در سرزمین مادری خود داشته باشد.
این پرسش درباره ایران هم صادق است. می خوانید:

از هر چهار ونزوئلایی یک نفر کشور خود را ترک کرده است. این رقم تا هفت سال پیش، تنها یک نفر از هر ده نفر بود – کسانی که مهاجرت کردند، گریختند یا مجبور به ترک وطن شدند. برای اکثر آمریکای شمالی، این موضوع به ندرت جلب توجه کرد، مگر به عنوان تأییدی دور از دسترس بر اینکه «سوسیالیسم کار نمی‌کند» یا اینکه هوگو چاوز، رئیس‌جمهوری پیشین ونزوئلا، دیکتاتوری چپ‌گرا بوده که کشور را به ورطه نابودی کشانده است. در سال ۲۰۲۳، شمار مهاجران ونزوئلایی که از مرز آمریکا-مکزیک گذر کردند، از اتباع هر کشور دیگری جز مکزیک و گواتمالا بیشتر بود. آمار رسمی در سال ۲۰۲۴ از ۲۶۱ هزار ونزوئلایی خبر داد، اما این فقط شامل کسانی است که دستگیر شدند. مهاجرت یک دهم جمعیت، «مهاجرت انبوه» است. مهاجرت یک چهارم جمعیت، «خروج دسته‌جمعی» است؛ آماری نزدیک به هشت میلیون نفر.

تعداد آوارگان ونزوئلایی حتی از کشورهایی چون سوریه و اوکراین که درگیر جنگ و کشتار جمعی هستند، بیشتر شده است. ونزوئلا در صلح است. اما صلحی همراه با تورم افسارگسیخته؛ صلحی که در آن مردم دسترسی به پول نقد، غذا یا دارو ندارند. زمانی که کشاورزان حتی قادر به خرید آرد ذرت برای خانواده‌هایشان نبودند، همه دارایی‌های خود را فروختند، باقی را بخشیدند و وقتی همه زندگیشان در یک کوله‌پشتی جا شد، رفتند. پس از آن معلمان همین راه را رفتند. سپس وکلا و پزشکان، کارآفرینان، مخالفان چاوز و حتی سرسخت‌ترین هواداران او. پائولا رامون، روزنامه‌نگار ونزوئلایی، نیز یکی از همین افراد بود که همراه با دو برادرش ترک وطن کرد، اما مادرش ماند.

رامون در خاطرات خود با عنوان «سرزمین مادری»، داستان فروپاشی ونزوئلا را آن‌گونه که بسیاری از خانواده‌ها تجربه کردند، روایت می‌کند. کسانی که رفته‌اند، با شور و تلاش بسیار سعی کرده‌اند حداقل معاش و کرامت را برای بازماندگان فراهم کنند: از انتقال‌های پولی پی در پی تا ارسال بسته‌های غذایی از طریق کشتی‌های کانتینری از میامی؛ گویی تصویری اغراق‌شده و کارتونی از دغدغه‌های معمول مراقبت از والدین سالخورده از راه دور. جنبش سیاسی مردمی موسوم به «انقلاب بولیواری» که از دهه ۱۹۹۰ وعده برداشتن موانع طبقاتی را می‌داد، اکنون در پی بحران اخیر، سلسله مراتب اجتماعی ونزوئلا را دستخوش تحولی عظیم کرده است. خانواده‌ای کارگری با پسری در شیلی که برایشان پول می‌فرستد، ناگهان شرایط بهتری از یک خانواده متوسط با همه اعضای حاضر در ونزوئلا یافته است.

خانواده متوسط‌حال پائولا رامون در ماراکایبو – شهر نفت‌خیز و آفتاب‌گرفته‌ای که دومین شهر بزرگ ونزوئلاست – بر سر مسئله چاویسم دچار اختلاف و شکاف شدند. مادرش در فقر بزرگ شده بود، اما با تلاش خود را به طبقه متوسط رسانده بود؛ با تسلط بر سخنرانی، راهی به دانشگاه دولتی ماراکایبو باز کرده و به تدریس مشغول شده بود. او ابتدا حامی پرشور چاوز بود، اما پس از سقوط آزاد اقتصاد در سال ۲۰۱۴، با همان شدت از او روی گرداند. (پدر رامون اهل اسپانیا بود؛ در جنگ داخلی اسپانیا در کنار جمهوری‌خواهان جنگیده، داوطلبانه برای مقابله با نازی‌ها به جبهه غربی اعزام شده و پیش از مهاجرت به کاراکاس، به اردوگاه کار اجباری ماوتهاوزن فرستاده شده بود. او یک سال پس از نخستین تلاش نافرجام چاوز برای کودتا در سال ۱۹۹۲ درگذشت.) خود رامون نیز که ابتدا حامی ملایم چاوز بود، دچار سرخوردگی شد. اما برخی از عموزاده‌ها و خواهر و برادرهایش همچنان به باور خود پایبند ماندند.

رامون زودتر از بسیاری از هموطنانش، در سال ۲۰۱۰ کشور را ترک کرد. او که تحصیل‌کرده روزنامه‌نگاری بود، به عنوان خبرنگار سیاست، گردهمایی‌ها و فعالیت‌های چاویست‌ها را پوشش می‌داد – «احساسات مردم آن‌قدر شدید بود که به گریه می‌افتادند» – تا اینکه با یک روزنامه‌نگار برزیلی ازدواج کرد. بعداً وقتی همسرش به چین منتقل شد، به او پیوست. (پس از چندین نقل‌مکان دیگر، او اکنون خبرنگار خبرگزاری فرانسه در لس‌آنجلس است.) دو برادر رامون نیز چند سال بعد، وقتی کشور به‌طور کامل در حال فروپاشی بود، ونزوئلا را ترک کردند. برادر بزرگ‌تر پس از اداره یک مغازه خواربارفروشی کوچک، کار در بانک و سپس نانوایی، نهایتاً همه چیز را رها کرد و در شیلی به عنوان پیش‌خدمت مشغول به کار شد. برادر کوچک‌تر که تا آخرین لحظه چاویستای سرسخت باقی مانده بود، تلاش کرد بماند، اما دریافت که به عنوان افسر پلیس، ماهیانه معادل ۳.۴۰ دلار درآمد دارد — در حالی که پلیس‌ها مسئول سرکوب تظاهرات مخالفان بودند. او پیش از بستن کوله‌پشتی‌اش در سال ۲۰۱۷ به خواهرش گفت: «اینجا چیزی برای من نمانده است.»

دلیل اصلی وقایع و اینکه چه کسی مسئول است، چه در داخل و چه در خارج از کشور، به شدت محل مناقشه است. اگر رادیوی گفت‌وگوی آمریکا را روشن کنید، پاسخ روشن به نظر می‌رسد: سوسیالیسم جهنمی است که چاوز و جانشین دست‌چین‌شده‌اش، نیکولاس مادورو، ونزوئلا را به ورشکستگی کشاندند. به سوسیالیست‌ها رأی دهید، حتی توان خرید دستمال توالت را هم از دست خواهید داد. شبح «کاستروچاویسم» حتی به دونالد ترامپ در فلوریدا کمک کرد – در سال ۲۰۲۰، کمپین انتخاباتی ترامپ تبلیغی را در این ایالت پخش کرد که به دروغ ادعا می‌کرد مادورو از جو بایدن حمایت کرده است. اما اگر تلویزیون دولتی ونزوئلا را روشن کنید، داستان کاملاً متفاوت است: امپراتوری خصومت‌جوی خارجی مانع شکوفایی ونزوئلا شده است؛ مردم ونزوئلا نمی‌توانند کالاهای اساسی بخرند، زیرا آمریکا جنگی اقتصادی علیه آنها به راه انداخته است. پس کدام روایت درست است؟

پاسخ – با این فرض که تعهد اصلی چاوز نه ایدئولوژی خشک سوسیالیستی، بلکه بازتوزیع ثروت بود – ترکیبی از هر دو عامل است، به همراه بی‌ثباتی ذاتی اقتصادی‌ای که تماماً بر استخراج نفت استوار است. کاوشگران در سال ۱۹۱۴ نخستین چاه نفت ونزوئلا را حفر کردند و مشخص شد این کشور بزرگ‌ترین ذخایر اثبات‌شده نفت جهان را دارد — در دومین کشف بزرگ، در شهری به نام کابیماس، نفت به مدت نه روز از آسمان بارید. پول نفت، بلوارهای طولانی در کاراکاس ساخت و ثروتمندان برای خرید آخرین مدهای پاریس به این شهر سفر می‌کردند. در دهه ۱۹۷۰، به‌ویژه پس از ملی شدن صنعت نفت در سال ۱۹۷۶، ونزوئلا یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان بود. هیچ دولت‌ونیزی هرگز تلاش جدی برای تنوع‌بخشی به اقتصاد نکرد. چرا باید چنین می‌کرد، وقتی کشور را «ونزوئلای سعودی» می‌نامیدند و در پترودلار غرق شده بود؟ مردم برای خرید لوازم الکترونیکی، مبلمان و هرچه می‌خواستند به میامی پرواز می‌کردند. ونزوئلایی‌ها آن‌قدر ثروتمند بودند که عبارت رایج دهه ۱۹۷۰ برای مسافران خارجی این بود: «ارزونه، دو تا بده!» (¡Tá barato, dame dos!).

در کتابی بی‌طرف درباره آخرین فروپاشی ونزوئلا که بحران‌های پیشین را نیز روایت می‌کند با عنوان «وضعیت هیچ‌گاه آنقدر بد نیست که بدتر نشود»، ویلیام نیومن – خبرنگار سابق نیویورک‌تایمز – می‌نویسد که تمرکز بی‌وقفه بر نفت «تمایل ذاتی به سوی دولتی بسیار متمرکز با قوه مجریه قدرتمند را تشدید کرد». ونزوئلا با اینکه سنت‌هایی از گشایش‌های دموکراتیک دارد (مانند دوره کوتاه ریاست‌جمهوری رومولو گایگوس در سال ۱۹۴۸، که یکی از مشهورترین رمان‌نویسان آمریکای لاتین زمان خود بود)، اما میراثی طولانی از حکومت‌های دیکتاتوری نیز دارد. نیومن از خوان پابلو پرز آلفونسو – نخستین وزیر نفت ونزوئلا در دوره دموکراسی که در تأسیس اوپک نیز نقش داشت – نقل می‌کند که در دهه ۱۹۷۰ هشدار داد ثروت نفتی کشور موجب نابودی آن خواهد شد و نفت را «مدفوع شیطان» نامید.

تری کارل، دانشمند علوم سیاسی، در کتاب کلاسیک خود «پارادوکس فراوانی» (۱۹۹۷) نشان می‌دهد کشورهایی که ذخایر عظیم نفت کشف می‌کنند – مانند ونزوئلا، نیجریه، ایران، الجزایر و اندونزی – ابتدا توهم رونق را تجربه می‌کنند، سپس به دولت‌های نفتی بی‌ثباتی تبدیل می‌شوند که تحت سلطه فزاینده کسانی قرار می‌گیرند که از نفت ثروت اندوخته‌اند. در ونزوئلا، مزایای نفتی سریع و چشمگیر بود، و مهم‌تر آنکه ثروتمندان سهم بسیار بیشتری نسبت به فقرا دریافت می‌کردند. اتحادیه‌های کارگری قراردادهایی با شرکت‌های دولتی منعقد کردند که بر اساس آن موافقت می‌شد بیش از نیاز واقعی، کارگر استخدام شود؛ کسب‌وکارهای خصوصی وام‌های کم‌بهره، قراردادهای دولتی و معافیت‌های مالیاتی دریافت کردند. فقرا مسکن گرفتند، سالمندان مستمری و همه بنزین تقریباً رایگان. نیومن می‌نویسد: «هرچند دولت‌های همه کشورها برخی یا همه این مزایا و امتیازات را به گروه‌های مورد علاقه خود می‌دهند، ونزوئلایی‌ها آنها را ویژگی‌های ذاتی و ضروری شهروندی می‌دانستند – فارغ از اینکه قیمت نفت در سطح بالا باشد یا پایین». ثروتمندان و قدرتمندان سهم بیشتری نیز به جیب می‌زدند – فساد در این کشور افسانه‌ای است. او می‌نویسد: «در نگاه شهروندانش، دولت ونزوئلا چیزی بیش از یک دستگاه خودپرداز غول‌پیکر نبود».

رامون می‌نویسد که «ونزوئلایی‌ها به یک واقعیت دروغین باور پیدا کرده بودند: اینکه کشف نفت آنها را برای همیشه ثروتمند کرده است… به عنوان یک کشور در لاتاری برنده شده بودند و دولت مسئول مدیریت این جایزه بود». خانواده رامون نیز مانند بسیاری دیگر، بر موج نفت سوار شد و به طبقه متوسط رسید. مادرش با اراده شخصی و کمک‌های دولتی مدرک دانشگاهی گرفت و وام مسکن برای خانه‌ای در ماراکایبو دریافت کرد. هنگامی که به آرتریت شدید و سندرم شوگرن (یک بیماری خودایمنی) مبتلا شد و به بیماری مزمن تبدیل گشت، دولت مستمری معادل حقوق کامل معلمی به او پرداخت تا در خانه بماند. حتی پیش از چرخش سوسیالیستی کشور، ونزوئلا – به جز کوبا – یکی از سخاوتمندانه‌ترین سیاست‌های رفاه اجتماعی در منطقه را داشت.

خانواده رامون همچنین از سقوط‌های اقتصاد نفتی آسیب دید؛ شغل‌ها از دست رفت و مستمری‌ها کاهش یافت. تورم برای نخستین بار در اواخر دهه ۱۹۷۰ اوج گرفت و در سال ۱۹۷۹ به ۲۰ درصد رسید. بدهی خارجی باد کرد. در سال ۱۹۸۳ – روزی که به «جمعه سیاه» معروف شد – دولت ارزش پول ملی را کاهش داد و برای مهار تورم، کنترل ارز اعمال کرد. اقتصاد پس از این سقوط تا حدی بهبود یافت، اما حتی تمام پول نفت دنیا نیز نمی‌توانست طبقه متوسط و فقرای ونزوئلا را در برابر پر شدن جیب‌های ثروتمندان از طریق فساد آشکار، بی‌تفاوت نگه دارد.

پول می‌آمد و می‌رفت، اما فقرا همچنان فقیر بودند. اقتصاد چکه‌ای عملاً چکه نمی‌کرد. بسیج‌های مردمی پیش از این موفق بودند: مجموعه‌ای از قیام‌ها توسط چپ‌گرایان و سازمان‌دهندگان دانشجویی در سال ۱۹۵۸ دیکتاتور مارکوس پرز خیمنز را سرنگون کرد. اما حتی زیر حکومت دموکراتیک، نژادپرستی و تبعیض طبقاتی مداوم، منبع سرخوردگی و خشم بود. دوستی که در ونزوئلا بزرگ شده، به یاد می‌آورد که در تمام دوران کودکی، خانواده روشن‌پوست مادرش مدام از تصمیم او برای ازدواج با مردی جذاب، بذله‌گو و تیره‌پوست از ماراکایبو انتقاد می‌کردند (بدون اینکه درباره ظاهر خود او – که بیشتر به پدرش رفته بود – چیزی گفته باشند).

از دهه ۱۹۹۰ به بعد، در موجی معروف به «جزر و مد صورتی»، دولت‌های چپ‌گرای بسیاری در آمریکای لاتین بر سر کار آمدند که با وعده برنامه‌های اجتماعی بهتر برای فقرا – تأمین‌شده از محل درآمدهای بالای حاصل از صادرات مواد خام – حمایت می‌شدند. چاوز از جناح چپ وارد صحنه شد. او در سال ۱۹۹۲ دست به یک کودتای نظامی زد؛ تلاشی آشکارا نامتعارف برای سرنگونی یک دولت دموکراتیک که سیاست‌های ریاضتی اعمال می‌کرد – او یک تانک فرستاد تا درِ کاخ ریاست‌جمهوری را بشکند، در حالی که کمتر از ۱۰ درصد ارتش از او پشتیبانی می‌کرد – و دستگیر شد. در آن زمان او رهبر یک جنبش مردمی نبود، بلکه یک افسر ارتش تیره‌پوست تقریباً ناشناس با لباس نظامی و کلاه قرمز بود که یک سلول مخفی کوچک در ارتش را رهبری می‌کرد. اما دستگیری او به صورت زنده از تلویزیون پخش شد و مردم از خونسردی و آرامشش شگفت‌زده شدند. او گفت: «ابتدا می‌خواهم به مردم ونزوئلا صبح‌بخیر بگویم»، گویی در حال ایراد یک سخنرانی مختصر بود و نه اینکه به اتهام رهبری یک کودتا دستگیر شده باشد. «متأسفانه، در حال حاضر اهدافی که در پایتخت برای خودمان تعیین کرده بودیم محقق نشده است». در حال حاضر. «فرصت‌های جدید دوباره پدیدار خواهند شد».

برخی از ونزوئلایی‌ها از این کودتا وحشت‌زده شدند. دیگران از آن استقبال کردند و آن را تلاشی برای مقابله با نابرابری شدید و فساد فراگیر دیدند. ریشه‌های فروتنانه چاوز و تبار مختلط آفریقایی و بومی او که به وضوح در چهره‌اش نمایان بود، برای هیچ‌کس پنهان نبود. چاوز در تلویزیون زنده از حامیانش به خاطر شجاعتشان تشکر کرد، به آن‌ها گفت سلاح‌هایشان را زمین بگذارند و گفت الهام‌بخشش سیمون بولیوار، قهرمان استقلال ونزوئلا در قرن نوزدهم، بوده است.

پس از آزادی از زندان، چاوز تصور می‌کرد برای رسیدن به قدرت باید به اقدام نظامی متوسل شود. اما او در اشتباه بود. در سال ۱۹۹۸، او در یک انتخابات آزاد با کسب ۵۶.۲ درصد آرا پیروز شد. مدتی بعد، گابریل گارسیا مارکز در پروازی از هاوانا به کاراکاس در کنار چاوز بود و رامون اشاره می‌کند که او مقاله‌ای با عنوان «معمای دو چاوز» نوشت. مارکز نوشت که احساس کرده با دو مرد متفاوت وقت گذرانده است: «یکی که فرصتی یافته بود تا کشورش را نجات دهد، و دیگری، یک شعبده‌باز که ممکن است در تاریخ صرفاً به عنوان یک دیکتاتور دیگر ثبت شود».

در آمریکا، چاوز اغلب صرفاً به عنوان یک دیکتاتور شناخته می‌شود. اما ارزش دارد به یاد آوریم که پیام او — محکوم کردن فساد و دعوت به توزیع عادلانه‌تر ثروت، استقلال اقتصادی و حقوق اجتماعی برای همه ونزوئلایی‌ها فارغ از نژاد — دست‌کم در ابتدا از محبوبیت گسترده‌ای برخوردار بود. او بر موجی از حمایت دموکراتیک به قدرت رسید. همچنین چاوز را صرفاً یک سوسیالیست می‌دانند، حال آنکه او در ابتدا به عنوان یک سوسیال‌دموکرات شروع کرد و تنها پس از شش سال در قدرت، به سیاست‌هایی صریحاً سوسیالیستی روی آورد.

چاوز به سرعت کشور را به شدت دوقطبی کرد. یا بخشی از «ال پوئبلو» (مردم) بودید یا دشمن – غاصبان، ثروتمندان، الیگارش‌هایی که ونزوئلا را عقب نگه داشته بودند و امتیازاتشان را در خطر بود. او از همه‌پرسی‌ها برای منحل کردن قوه مقننه و قضائیه استفاده کرد و حضور ارتش در دولت را تقویت نمود. او یک مجمع مؤسسان جدید تشکیل داد که به خود حق عزل هر مقام دولتی فاسد را می‌داد و در سال ۱۹۹۹ قانون اساسی جدیدی را پیش برد که دوره ریاست‌جمهوری را به شش سال افزایش داد و اجازه یک دوره دوم را نیز می‌داد. این آغاز لغزش از دموکراسی بود، اگرچه چاوز بار دیگر در سال ۲۰۰۰ به طور قانونی انتخاب شد. او شرکت نفت دولتی را تصاحب کرد و سودهای آن را به برنامه‌های سوادآموزی و مبارزه با گرسنگی اختصاص داد و در سال ۲۰۰۵ برای نخستین بار اعلام کرد که ونزوئلا به سمت «سوسیالیسم قرن بیست‌ویکم» در حرکت است. او سال بعد دوباره انتخاب شد، در انتخابی آزاد و منصفانه، اما مخالفت‌ها در حال افزایش بود، به ویژه پس از تعطیلی یک شبکه خبری مستقل که همراه با رابطه نزدیکش با فیدل کاسترو، بسیاری از ونزوئلایی‌ها را نگران کرده بود. در سال ۲۰۰۹ او همه‌پرسی‌ای برای حذف کامل محدودیت دوره‌های ریاست‌جمهوری برگزار کرد.

محبوبیت چاوز و موفقیت‌های مکرر انتخاباتی‌اش تا حدی مرهون برنامه‌های اجتماعی‌ای بود که با بودجه سخاوتمندانه شرکت نفت دولتی تأمین می‌شد. از زمان نخستین انتخاب چاوز در سال ۱۹۹۹ تا مرگش در سال ۲۰۱۳، ونزوئلا رونق نفتی بسیار بزرگ‌تری نسبت به دهه ۱۹۷۰ را تجربه کرد. تا ژوئن ۲۰۱۴، قیمت نفت نزدیک به صد دلار در هر بشکه بود. سپس رکود فرا رسید. تا حدی به دلیل افزایش تولید نفت شیل در آمریکا، قیمت تا ژانویه ۲۰۱۵ به کمتر از نصف کاهش یافت و در آن زمان آشکار شد که دولت تمام پول کشور را خرج کرده و چیزی باقی نمانده است. فساد، کنترل‌های قیمتی ارز و یک سیستم واردات آشفته نیز دخیل بودند، اما توضیح اساسی آنچه رخ داد، همانطور که نیومن می‌نویسد، این است که «قانونی وجود داشت که دولت را ملزم به پس‌انداز پول در صندوق روزهای سخت می‌کرد. چاوز آن را لغو کرد و پول پس‌اندازشده را خرج کرد».

چاوز که پیشتر به سرطان مبتلا شده بود، در سال ۲۰۱۲ آخرین انتخابات خود را پیروز شد. او نیکولاس مادورو، یک وفادار بی‌چارگی و راننده سابق اتوبوس، را به عنوان جانشین خود نامزد کرد و پس از مرگش، مادورو به طور موقت ریاست‌جمهوری را بر عهده گرفت — هرچند از نظر قانونی باید رئیس مجلس ملی جایگزین او می‌شد. مادورو در مواجهه با بحران، به گفته ناظران، مانند کسی رفتار کرد که یخ زده است. بی‌لیاقت و بدبین، نمی‌دانست چه کند و بنابراین کاری نکرد، جز سرکوب هرچه خشن‌تر مخالفانش. پس از مجموعه‌ای از انتخابات که ادعای آزادی و بی‌طرفی در آنها روزبه‌روز غیرقابل‌باورتر می‌شد، مادورو همچنان رئیس‌جمهور باقی ماند. آشکارترین انتخابات تقلبی او در ژوئیه گذشته و در برابر یک نامزد محبوب مخالف رخ داد.

از سال ۲۰۰۵، ظاهراً در واکنش به عدم همکاری چاوز در جنگ علیه مواد مخدر، آمریکا تحریم‌های گسترده‌ای علیه ونزوئلا وضع کرد، از جمله مسدود کردن دسترسی به سیستم مالی آمریکا و صادرات نفت ونزوئلا. در سال ۲۰۱۷، رئیس‌جمهور دونالد ترامپ تحریم‌ها را با هدف صریح تغییر رژیم تشدید کرد. (ونزوئلا در سال ۲۰۱۹ روابط دیپلماتیک خود با آمریکا را قطع کرد پس از آنکه آمریکا یک رهبر مخالف را به جای مادورو به عنوان برنده انتخابات به رسمیت شناخت.) هر کس که هنوز به اثربخشی تحریم‌های اقتصادی — ابزار محبوب کنونی سیاست خارجی آمریکا (با جریمه‌هایی که بر یک‌سوم کشورهای جهان تأثیر می‌گذارد) — باور دارد، بهتر است گزارش‌های جف استین و فدریکا کوکو را بخواند و کتاب جدیدی با عنوان «تحریم‌ها چگونه کار می‌کنند» اثر نرگس باجوقی، ولی نصر، جواد صالحی‌اصفهانی و علی واعظ را مطالعه کند.

نوشته‌های آنان درباره انگیزه‌های معکوس ایجادشده توسط تحریم‌های اقتصادی، شباهت‌های آشکاری بین واکنش ایران و ونزوئلا به انزوای اقتصادی نشان می‌دهد: فرهنگی فراگیر از سرزنش امپریالیسم آمریکا برای مشکلات داخلی و نظامی‌سازی زندگی روزمره ناشی از آن. در هیچ یک از این دو کشور، تحریم‌ها به تغییر رژیم منجر نشده است — درست مانند کوبا، جایی که شصت سال تحریم چیزی جز فقیر کردن مردم به بار نیاورده است.

آیا تحریم‌ها مهاجرت را تسریع کردند و باعث فروپاشی کامل ونزوئلا در حدود سال ۲۰۱۹ شدند؟ یا همانطور که برخی محققان موسسه بروکینگز استدلال کرده‌اند، علت اصلی سوءمدیریت اقتصادی، ابرتورم و آنچه اقتصاددانان «فروپاشی استانداردهای زندگی» می‌نامند – یعنی ناتوانی در خرید یک کیسه لوبیای سیاه بدون یک کیسه کاغذی پر از پول – بوده است؟ در حالی که هر دو عامل محدودیت‌های خارجی و بی‌ثباتی داخلی به بحران دامن زدند، این ایده که تحریم‌ها سهم عمده‌ای در مشکل نداشته‌اند، غیرقابل دفاع است. حتی دفتر مسئولیت‌پذیری دولت آمریکا – نهادی شبیه به بازوی حسابرسی داخلی دولت – دریافت که تحریم‌های اعمال‌شده بر شرکت نفت دولتی ونزوئلا «احتمالاً به کاهش شدیدتر اقتصاد ونزوئلا کمک کرده است».

یکی از راه‌های کاهش جریان مهاجران ونزوئلایی به مرز آمریکا، لغو تحریم‌ها است. برای چندین سال، دموکرات‌ها از ایالت‌های مرزی خواسته‌اند که دولت آمریکا تحریم‌ها علیه کوبا و ونزوئلا را کاهش دهد. آن‌ها می‌دانند که این کار بلافاصله به کاهش عبور افراد از مرز می‌انجامد — هدف کوتاه‌بینانه آمریکا در تمام این ماجرا. جو بایدن، رئیس‌جمهور سابق، از ترس اینکه نرم به نظر برسد در برابر یک رقیب ژئوپلیتیک، تردید داشت. او ابتدا تحریم‌های تشدیدشده را حفظ کرد و سپس آنها را کاهش داد، ظاهراً برای تسهیل برگزاری انتخابات آزاد، اما احتمالاً به دلیل دیگری: تا زمانی که نفت روسیه تحریم شده، آمریکا بیش از همیشه به نفت ونزوئلا نیاز دارد.

به شکل متناقضی، در برخی جنبه‌ها برای دولت ترامپ که به کنوانسیون‌های دیپلماتیک اهمیت چندانی نمی‌داد، کاهش تحریم‌ها علیه ونزوئلا از نظر سیاسی امکان‌پذیرتر بود. ترامپ در دوره اول ریاست‌جمهوری‌اش رژیم مادورو را به شدت محکوم کرد، اما پس از آغاز دوره دوم، گشایش کوتاهی رخ داد زمانی که به نظر می‌رسید ترامپ و دیکتاتور ونزوئلایی آماده توافق هستند: آمریکا محدودیت‌های صادرات نفت را بردارد اگر ونزوئلا پروازهای اخراج را بپذیرد. (افراد اخراج‌شده را نمی‌توان به کشورهایی که پذیرش آنان را رد می‌کنند فرستاد، واقعیتی که ناگهان اهمیت بیشتری یافته زیرا دولت جدید وضعیت حفاظت موقت را برای صدها هزار ونزوئلایی در آمریکا لغو کرده است.) این تنش‌زدایی دوام نیاورد و آمریکا بار دیگر اولویت را به استفاده از سلاح اقتصادی داد. در فوریه، ترامپ مجوز شرکت شورون برای استخراج در کشور را لغو کرد، مجوزی که صادرات نفت خام به آمریکا را ممکن ساخته و به اقتصاد ونزوئلا کمک کرده بود. ماه بعد، در میان تهدیدهای تحریم‌های بیشتر و پس از آنکه ترامپ ۲۳۸ ونزوئلایی را تحت قانون دشمنان خارجی به السالوادور منتقل کرد، ونزوئلا با پذیرش پروازهای اخراج موافقت کرد، اقدامی که مادورو اعلام کرد برای «ادامه نجات و آزاد کردن مهاجران از زندان‌های ایالات متحده» است. این مانع ترامپ نشد که اندکی بعد تعرفه ۲۵ درصدی بر هر کشوری که نفت ونزوئلا وارد می‌کند اعلام کند، یا به تلاش برای اخراج ونزوئلایی‌ها تحت این قانون، احتمالاً به السالوادور، ادامه دهد. در ۱۹ آوریل، دیوان عالی دستور اضطراری صادر کرد که اخراج ونزوئلایی‌های بازداشت‌شده در یک مرکز در تگزاس را متوقف کند؛ چند روز بعد، یک پهپاد رویترز مردانی را در آنجا مشاهده کرد که با بدن‌هایشان کلمه «SOS» را تشکیل داده بودند.

چه باید تغییر کند تا ونزوئلایی‌ها بتوانند در وطن خود بمانند؟ صندوق بین‌المللی پول برآورد کرده که بین سال‌های ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۹، دو‌سوم فعالیت‌های اقتصادی ونزوئلا از کار افتاد. این به معنای کاهش ۶۵ درصدی تولید ناخالص داخلی است. برای مقایسه، در دوران رکود بزرگ، تولید ناخالص داخلی آمریکا تنها ۲۷ درصد افت کرد. دولت مادورو برای چندین سال انتشار بیشتر داده‌های اقتصادی را متوقف کرد، تا اینکه در سال ۲۰۱۸ فاش کرد تورم به ۱۳۰,۰۰۰ درصد رسیده است. فروشگاه‌ها چندین بار در روز قیمت‌ها را افزایش می‌دادند. رامون به مادرش اصرار می‌کرد که پول حواله‌شده را فوراً خرج کند، چون تا فردا ارزشش را از دست می‌داد. اما مادرش که به پس‌انداز عادت داشت، همیشه بخشی را در حساب نگه می‌داشت — رفتاری که رامون را به شدت عصبانی می‌کرد. مردم ابتدا خوردن گوشت را کنار گذاشتند، سپس به سه وعده عدس در روز روی آوردند و بعد تنها به یک وعده عدس قناعت کردند. دوستی که در آن زمان خبرنگار در کاراکاس بود، مجبور بود مرتب از کشور خارج شود تا چمدان‌هایی پر از پول نقد بیاورد و هزینه‌های اولیه زندگی را بپردازد.

خشونت شکل‌های مختلفی دارد – یا با اسلحه (سریع) یا از طریق تخریب محیط زیست و گرسنگی (آهسته). در هر دو حالت، تأثیر آن- مهاجرت انبوه – اجتناب‌ناپذیر است. واقعیتی فراتر از تمایز حقوقی میان «مهاجر اقتصادی» به ظاهر داوطلب و «پناهجوی» فراری وجود دارد. بستگان رامون، مانند بسیاری از ونزوئلایی‌ها، به معنای دقیق کلمه از سوی دولت مورد آزار مستقیم قرار نگرفته بودند. مگر نه اینکه برادرش یک افسر پلیس چاویستا بود؟ اما آن‌ها خانه خود را نیز نه به شیوه‌ای که بتوان آن را واقعاً «داوطلبانه» خواند ترک کردند — آن هم وقتی تورم افسارگسیخته به این معنا بود که حقوق یک شغل تمام‌وقت هرگز برای خرید غذا کافی نیست.

شمال‌آمریکایی‌ها گاهی دچار این توهم می‌شوند که همه – به ویژه لاتین‌آمریکایی‌ها – آرزوی آمدن به اینجا را دارند. نیومن صراحتاً با این ایده مخالفت می‌کند و می‌نویسد:

«هیچ‌کس نمی‌خواست ونزوئلا را ترک کند. مردم اینجا بودند – خانواده‌ات، والدینت، دوستانت. این همان زندگی‌ای بود که می‌شناختی. نوعی نور در ونزوئلا وجود داشت که در هیچ جای دیگر یافت نمی‌شد: نور کهربایی غروب کاراکاس، که از میان برگ‌های سبز تیره درختان انبه فیلتر می‌شد و در مقابل کوه همیشه‌سبز آویلا – که همچون نگهبانی میان شهر و دریا ایستاده بود – می‌درخشید؛ نور سفید خیره‌کننده ساحل کارائیب که چشمانت را به هم می‌زد و جهان را از رنگ می‌شست.»

نیومن می‌نویسد هنگامی که در ماراکایبو – شهری که بیش از هر نقطه دیگر ونزوئلا از قطعی برق و غارت آسیب دیده بود – با مردم مصاحبه می‌کرد، در واقع «پاره‌پاره شدن خانواده‌ها» را ثبت می‌کرد. او می‌گوید مردانی بودند، «همیشه مردان مسن‌تر»، که وقتی از فرزندان مجبور به ترک وطن صحبت می‌کردند، گریه می‌کردند.

مانند بیشتر داستان‌های مهاجرت، روایت رامون نیز داستانی از جدایی خانواده است. تمرکز معمولاً بر کسانی است که می‌روند، اما خانواده‌ای که هیچ‌کس در آن باقی نماند، استثنایی نادر است. برخی افراد یا بیش از حد سرسخت، یا بیش از حد بیمار، یا بیش از حد ناتوان از حرکت هستند که مهاجرت کنند. مادر رامون ابتدا به شدت به خانه‌اش در ماراکایبو وابسته بود، و سپس با عمیق‌تر شدن بحران، بیماری مزمن رو به وخامت او را در جای خود ثابت نگه داشت. فرزندانش محاسبه کردند که اگر او را به برزیل یا شیلی نزد یکی از آن‌ها منتقل کنند، قادر به پرداخت هزینه‌های بیمه درمانی او نخواهند بود. بنابراین، در ابتدا تأمین نیازهایش از راه دور تنها گزینه موجود به نظر می‌رسید.

قوی‌ترین بخش‌های کتاب «سرزمین مادری»، توصیف‌های دقیق رامون از چگونگی مدیریت این رقص روزانه -و روزبه‌روز دشوارتر - مالی و لجستیکی است. او مجبور بود تقریباً همه چیز را برای مادرش بفرستد. در بازدیدهایش می‌نویسد: «تنها چیزهایی که به طور مرتب در قفسه‌های سوپرمارکت‌ها دیده می‌شد، کالاهای غیرضروری و تصادفی مانند لیوان پلاستیکی یا واکس کفش بود». آپارتمانش در برزیل پر از یادداشت‌های چسبان با شماره حساب‌های بانکی مختلف بود تا از راه‌های گوناگون برای مادرش پول بفرستد.

سپس مادرش توانایی حرکت را از دست داد و به یک ویلچر وابسته شد که تهیه آن تقریباً غیرممکن بود. او به کمک در خانه نیاز داشت، و پس از چرخه‌ای از پرستاران مختلف، سرانجام زنی به نام لوز از منطقه لا گواخیرا – در مرز با کلمبیا – را یافتند.

دوست داشتم بسیار بیشتر در مورد لوز بدانم؛ او که از قوم وایو است و به جامعه‌ای بومی تعلق دارد که مدت‌هاست از تبعیض شدید و سطوح بالای سوءتغذیه رنج برده است. اگر خانواده رامون با وجود دسترسی به منابع در تنگنا بودند، لوز چگونه و با چه چیزی زندگی می‌کرد؟ مادر رامون غذایش را در اتاق خواب قفل می‌کرد و برای تهیه حتی یک قهوه، لوز مجبور بود تحت نظارت او کمد را باز کند و مواد را به آشپزخانه ببرد. اما رامون جزئیات کمی ارائه می‌دهد، جز اینکه خانه لوز فاقد برق و آب لوله‌کشی بود. او تصویری را به اشتراک می‌گذارد که تکان‌دهنده است:

لوز ریزنقش بود، اما بازوهایش چنان قوی بودند که رگ‌ها برجسته می‌شدند. آن‌ها یک چتر روی پشت ویلچر نصب کرده بودند تا از تابش خورشید سفید و سوزان شهر – شهری که مادرم مصمم بود در آن زندگی کند – در امان بمانند. فقط پنج سال پیش، او در ماراکایبو با یک خودروی سدان چرم‌دوز جابه‌جا می‌شد. حالا، با عینک آفتابی بزرگ و کلاه پانامایی که من برایش خریده بودم، مادرم توسط لوزِ همیشه خاموش در خیابان‌های تقریباً خالی، بر روی سازه‌ای فلزی هل داده می‌شد. گویی صحنه‌ای از یک نقاشی دیستوپیایی استعماری بود.

حتی با وجود پول کافی در حساب بانکی برای پرداخت دستمزد لوز، تورم سرکش به این معنا بود که هیچ‌کس نمی‌توانست به راحتی به پول نقد دسترسی پیدا کند. لوز مجبور بود به مدت چهل‌وهشت روز متوالی هر روز به دستگاه خودپرداز مراجعه کند تا تنها کرایه اتوبوس یک ماه کار خود را برداشت کند. سرانجام، لوز تصمیم گرفت به خواهرش در کلمبیا بپیوندد، جایی که به عنوان خدمتکار خانگی کار پیدا کرد و دستمزدی در ارزی پایدارتر دریافت می‌کرد. مادر رامون در این باره گفت: «خسته است، و حق هم دارد.»

در سال ۲۰۱۸، مادر رامون درگذشت. رویدادِ انتظارشده به شکل یک کابوس از راه رسید: یک تماس تلفنی، گوشی که به زمین افتاد، و فریادهای همزمان عمه و پرستار. رامون برای مراسم خاکسپاری به خانه بازگشت. اعضای محلی خانواده بر سر تصاحب تلفن همراه و آی‌پد مادرش با هم دعوا کردند و خانه را برای یافتن غذای باقی‌مانده غارت کردند. دختر داغدار سعی کرد خشم خود را فرو بنشاند -بدون موفقیت – با این آگاهی که آنان مجبور به ایفای نقش «کرکس» شده بودند، زیرا چیزی برای خود نداشتند.

رامون درباره مرگ مادرش می‌نویسد: «بند نافی که مرا به او و به کف سرامیکی خانه‌مان پیوند می‌داد، ناگهان پاره شد.» غیرممکن است که از فریاد سوگوارانه رامون، از «نامه خداحافظی‌اش با والدین و کشورش» تکان نخوریم. او چهار ماه پس از مراسم ختم، در سال ۲۰۱۹، برای یک بازدید نهایی به خانه مادرش رفت. ماراکایبو درگیر کمبود غذا و قطعی مکرر برق بود:

این اولین بار بود که بدون حضور او وارد آن فضا می‌شدم. نه غذایی بود، نه قهوه‌ای، نه «سلام عزیزم»ی. خانه مادرم فقط یک خانه خالی در کشوری بود که به آرامی خالی می‌شد.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.