درگذشت معصومه متحدین؛ مادر دادخواهی که حاضر نشد قاتلان فرزندانش را نفرین کند
معصومه حکیمی، مشهور به «مادر متحدین»، مادری دادخواه بود که در زندان شکنجه شد، عزیزانش را یکییکی در دو حکومت از دست داد و حتی از داشتن یک مزار برای فرزندش محروم ماند. این روایت زندگی زنی است که با همهی این رنجها، کینه را انتخاب نکرد و گفت: «هیچکس را نفرین نمیکنم، حتی آنهایی که بچههایم را تیر زدند.»

معصومه متحدین، مادر دادخواه که ۱۵ دی ۱۴۰۴ درگذشت
معصومه حکیمی، مشهور به مادر متحدین، یکی دیگر از مادران دادخواه ایران، ۱۵ دی ۱۴۰۴ در تهران درگذشت؛ زنی که در زندان شکنجه شد، زنی که دو پسر و عروس حاملهاش را در زندانهای جمهوری اسلامی از دست داد، زنی که تا پایان عمر محل دفن پسرش را پیدا نکرد و زنی که حاضر نشد قاتلان فرزندانش را نفرین کند.
معصومه متحدین را بیشتر با نام دختر و دامادش، محبوبه متحدین و حسن آلادپوش، میشناسند؛ دو عضو سازمان مجاهدین خلق که در سال ۱۳۵۵ در درگیری خیابانی با ساواک کشته شدند و دکتر علی شریعتی کتاب «حسن و محبوبه» را به یاد آنها نوشت. او دو پسر دیگر به نامهای سعید و مسعود و میترا، عروس حاملهاش، را هم در زندانهای جمهوری اسلامی از دست داد.

مادر متحدین ماهها بود دخترش محبوبه و دامادش حسن آلادپوش را نمیدید تا اینکه ۱۱ شهریور ۱۳۵۵ شنید که حسن آلادپوش، در درگیری مسلحانه کشته شده است. او دیدار آخر با دختر و دامادش را قبل از زندگی مخفیانه اینطور تعریف میکرد:
ماه رمضان ۱۳۵۴ حسن و محبوبه آمدند و گفتند ما دیگر خانه شما نمیآییم. اینجوری بهتر است. گفتم باشد. خداحافظی کردند و رفتند. فقط گاهی تلفن میزدند. محبوبه ۱۹ بهمن ۱۳۵۵ رفت پیش خدا. ولی همه جا با من هست.
مادر متحدین برای خیلیها تعریف کرده است که چطور تا چند روز از شدت ناراحتی مرگ دخترش، در خانه هیچ کاری انجام نمیداده است. اما یک روز صبح «قرآن را برداشتم. گفتم خدایا! تو میدانی محبوبه کجاست. با من حرف بزن. قرآن را باز کردم، سوره مریم آمد، آیه ۵۷: و او را به جایگاه بلندی ارتقا دادیم.» او اینطور با مرگ دخترش کنار آمد. «بعد فامیل و دوستان و آشنایان میآمدند برای تسلیت به من. گفتند چرا گریه نمیکنی؟ گفتم چون محبوبه میخواست برود خانه خودش. رفت. گریه ندارد.»

اعدام دو پسر در دهه ۶۰
سعید و مسعود متحدین، دو پسر دیگر معصومه متحدین، از اعضای سازمان مجاهدین خلق بودند که در دهه شصت، همراه همسر مسعود، میترا چوپانزاده، که گفته میشود حامله بود، اعدام شدند.
سعید از سال ۱۳۵۲، زمانی که ۱۶ سال داشت و مسعود، مدتی بعد از کشته شدن حسن آلادپوش، در سال ۱۳۵۵ تا آذر ۱۳۵۷، در زندان بودند. وقتی سعید، با بالاگرفتن درگیری بین سازمان مجاهدین و حکومت مستقر بعد از انقلاب، با وجود داشتن حکم ۱۵ ساله زندان، در مرداد ۱۳۶۰ اعدام شد، مادرش در مشهد بود:
برگشتم تهران که بچهام را خاک کنم. اول رفتم پزشکی قانونی. گفتند اینجا نیست. رفتم بهشت زهرا، من را فرستادند دفتر بهشت زهرا. گفتند برو قطعه ۴۱. خیلی شلوغ بود. تا اسمش را دیدم، میخواستم خاک را پس بزنم تا صورتش را ببینم. اما به من گفتند نکن، کار درستی نیست.
قطعه ۴۱ بهشت زهرا که تابستان ۱۴۰۴ تخریب و به پارکینگ تبدیل شد، محل دفن تعدادی از اعضای سازمان مجاهدین خلق و تعدادی از نظامیان شرکت کننده در کودتای نوژه بود، که سال ۱۳۵۹ و ۱۳۶۰ اعدام شدند.

معصومه متحدین هیچگاه نتوانست محل دقیق قبر فرزندش را بداند، هیچ سنگ قبری نتوانست برای مزار او بگذارد و هیچگاه نتوانست بدون نگرانی سر مزار او برود.
بعد از وارد شدن سازمان مجاهدین به فاز مسلحانه برای مبارزه با جمهوری اسلامی ایران، مسعود و میترا، پسر و عروسش مخفی شدند.
دی ماه ۱۳۶۰ بود که میترا را گرفتند. بعد مسعود را هم گرفتند. من را هم گرفتند، اما بعد از سه ماه آزادم کردند. من زندان بودم که میترا را ۷ اسفند ۱۳۶۰ اعدام کردند. میترا حامله بود. بعد از شهادت میترا، مسعود دو سال و هفت ماه در زندان قزلحصار بود تا شهید شد. تا قبل از این که دوباره در بهمن ۱۳۶۲ دستگیر شوم، یک روز برای ملاقات مسعود میرفتم و یک روز برای ملاقات دختر بزرگم، با بچهها و همسرش.

۹ ماه انفرادی، بازجویی و شکنجه
گرچه معصومه از هیچ فرصتی برای به یادآوردن فرزندانش نمیگذشت و کمترین ترسی برای یادآوری این که آنها توسط جمهوری اسلامی ایران اعدام شدهاند، نداشت، اما کمتر از شکنجههایی که در دومین بار دستگیریاش تجربه کرد، تعریف میکرد. او از بهمن ۱۳۶۲، به مدت ۹ ماه در انفرادی بود و بهشدت شکنجه شد. عصبهای کف پایش بهدلیل شدت ضربات شلاق، به شکلی آسیب دید که تا آخر عمر ناچار بود جورابهای کلفت پایش کند. او درباره تجربه بازجویی و شکنجه میگفت:
یک روز مرا بردند برای بازجویی. گفت اینها را بنویس. بعد بردند برای شلاق زدن. عصر من را برگرداندند داخل سلول. من تا صبح با حسن و محبوبه و سعید و بقیه بودم.
معصومه، تنها با یاد عزیزانش که از دست داده بود، زندگی نمیکرد. کشتهشدگانش آنقدر به او نزدیک بودند که او با آنها نفس میکشید. کسانی که او را از نزدیک میشناسند باور میکنند که او در سلول انفرادی، حتی دست نوازش دختر، داماد و پسر کشتهشدهاش را حس کرده باشد.
سردردهای شدید ناشی از ضربه کابل به سرش نیز بخشی از یادگارهای زندان برای معصومه متحدین بود. وقتی او از زندان آزاد شد، همسرش، کاظم متحدین، به دلیل شدت گرفتن بیماری آلزایمر، دیگر او را نمیشناخت و نهایتا دو سال بعد، در تابستان ۱۳۶۷ و در سن ۶۷ سالگی از دنیا رفت.
بعد از مرگ شوهرش در سال ۱۳۶۷، کار و فعالیتهای اقتصادی، بخشی از روش او برای تابآوری بود.
از کشف حجاب تا ترور رزمآرا
معصومه متحدین، زنی بدون سواد کلاسیک بود که علیه ساختارهای سرکوب در خانواده، جامعه و حکومت مبارزه کرد.
او خودش را اینطور معرفی میکرد: «من، معصومه حکیمی، مادرم بتول، پدرم علی. ۱۴ فروردین ۱۳۱۲ به دنیا آمدم.»
در بیشتر از ۹ دهه زندگی، حوادث زیادی را به خاطر میآورد. کشف حجاب اجباری در دوران رضا شاه (بین سالهای ۱۳۱۴ تا ۱۳۲۰) اولین خاطره او از این تجربههای جمعی است.
بیحجابی بود. مادر چادر سرش میکرد. بالای در ورودی حیاط مان شیشه بود. یک کارگر داشتیم که قد بلندی داشت. من را روی شانهاش میگذاشت تا از بالای در، کوچه را نگاه کنم و ببینم آژان هست یا نه.
او جنگ جهانی دوم (۱۳۱۸ تا ۱۳۲۴) را هم اینطور به خاطر میآورد: «۶ ساله بودم که جنگ جهانی دوم شروع شد. در مشهد هواپیماها خیلی پایین میآمدند.» او سپس تعریف میکند که با برادر بزرگش به پشت بام میرفتند تا هواپیماهایی را که از بالای سر خانهشان رد میشدند تماشا کنند.
خانم متحدین که عاشق درس خواندن بود به خاطر تصمیم پدرش، از تحصیل محروم و خانهنشین شد. چند سال بعد او را به زور شوهر دادند:
درست ۱۴ سالگی، من را عقد کردند. من، داماد را تا آن زمان ندیده بودم. همه، پدر و مادرم، همه او را دیده بودند. اما من ندیده بودم تا سر عقد. یازده ماه در عقد بودم و بعد به خانه همسرم رفتم.
او زمانی که ۱۶ سال داشت، اولین فرزندش را به دنیا آورد. فرزند دومش، محبوبه را حامله بود که همسرش تصمیم به مهاجرت به تهران گرفت و مدتی بعد از به دنیا آمدن فرزندشان، معصومه و دو دختر نوزاد و خردسال، از مشهد به تهران رفتند.
من روز ۱۵ اسفند ۱۳۲۹، شب چهارشنبه وارد تهران شدم. فردای آن روز رزمآرا (نخست وزیر وقت) را کشتند. بعد مصدق آمد سر کار. با پادشاه سر جریاناتی حرفش شد. شاه قوام را آورد روی کار. مردم تظاهرات کردند. چند بار تظاهرات تکرار شد تا روز ۳۰ تیر که چند نفر کشته شدند و شاه قبول کرد که مصدق نخست وزیر باشد. صبح ۳۰ تیر متحدین رفت محل کارش، مجلس سنا، که در میدان بهارستان بود، همان جایی که زد و خوردها بود. تا شب که برگردد خانه، من نگران بودم.

عاشق یادگیری و تحصیل
او مدتی بعد، زمانی که زن جوان ۱۹ سالهای بود، تصمیم گرفت مجددا درس بخواند:
رفتم اکابر که درس را شروع کنم. همه مرد بودند و من با چادر، خجالت کشیدم بروم داخل اتاق. دوباره رفتم، باز برگشتم. با خودم گفتم میروم خیاطی یاد میگیرم.
۶ ماه آموزش خیاطی دید و مدتی بعد، در خانهاش، کارگاه خیاطی باز کرد. او تا آن جا پیش رفت که همراه با یکی از همشاگردیهای سابقش، مشغول تدریس خیاطی شدند. حامله شدن فرزند سوم، (۱۳۳۳) فعالیت خیاطی او را متوقف کرد.
همسرش، کاظم متحدین، از دوستان و همفکران قدیمی استاد محمد تقی شریعتی، بنیانگذار کانون نشر حقایق اسلامی بود. رابطه با استاد شریعتی و پسرش، دکتر علی شریعتی، بخش مهمی از تجربه سیاسی معصومه حکیمی در دهه ۴۰ و ۵۰ شمسی بود. یکی از اولین خاطرات پر رنگ او از رفت و آمد شریعتی و همفکرانش به دستگیری استاد شریعتی و تعداد دیگری از اعضای کانون نشر حقایق اسلامی در تابستان ۱۳۳۶ باز میگردد:
سعید (فرزند چهارمم) ۵ ماهه بود (آذر ۱۳۳۶) که استاد شریعتی و همراهنش از زندان آزاد شدند و آمدند منزل ما. من با این که خیلی حال مساعدی نداشتم، از آنها پذیرایی میکردم. خانه ما با اینکه خیلی کوچک بود، هر شب از استادهای دانشگاه، دانشجویان و آقایان دیگر، از جمله مهندس مهدی بازرگان و دکتر یدالله سحابی پر بود.
علی شریعتی که از نزدیک با خانواده متحدین آشنا بود، بعد از انتشار خبر کشته شدن محبوبه متحدین و حسن آلادپوش داستان «حسن و محبوبه» را نوشت. این داستان الهامبخش بسیاری از جوانان مذهبی و انقلابی در زمان خودش شد. هرچند احتمالا در آن دوران کمتر کسی از تغییر ایدئولوژی این دو به مارکسیسم خبر داشت.

از آرایشگری تا مسافربری
اوایل دهه ۴۰ شمسی بود که معصومه یک بار دیگر به فعالیت اقتصادی روی آورد:
رفتم آرایشگری یاد گرفتم. روی در خانه خودمان تابلو زدم و یک اتاق را آرایشگاه قرار دادم و دو یا سه سال آرایشگاه داشتم.
حاملگی فرزند آخر و شرایط سیاسی که با مخفی و کشته شدن دختر و دامادش و دستگیری پسرانش همراه بود، کار آرایشگاه را هم ناتمام گذاشت. اما تلاش برای یادگیری و آموختن، بخشی از روش مبارزه و مقاومت او بود. به عنوان مثال سعید، که در آن زمان نوجوان بود، در سال ۱۳۵۳ از زندان فرار کرده بود و معصومه مدتی بود که هیچ خبری از او نداشت. خودش تعریف میکند که هر ساعت برای او مثل یک سال میگذشت. میرفت کلاس عربی، اما دیگر نرفت. به جایش رفت کلاس خیاطی برای این که در خانه نباشد.
یا زمانی که در سال ۱۳۶۳ و بعد از ۹ ماه انفرادی و شکنجه به زندان قزلحصار منتقل و همبند دختر بزرگش شد، از هر فرصتی، حتی به قیمت به خطر انداختن جان خود، برای یاد گرفتن استفاده میکرد:
دختری آنجا بود که میخواست به من ترکی یاد بدهد. چون محکوم به اعدام بود دخترم گفت با او حرف نزن. برای شما خوب نیست. دختری که مادرش معلم قرآن بود و اعدامش کرده بودند، قرآن را خیلی خوب بلد بود. با او شروع کردم به خواندن قرآن.
او ۷۰ سالش بود که شروع به یادگرفتن زبان انگلیسی کرد و حروف و عددها را تشخیص میداد.
او بعد از مرگ همسرش در سال ۱۳۶۷، خانهاش در مشهد را به پانسیون دانشجویی تبدیل کرد.
۱۷ سال پانسیون داشتم. خانهام در مشهد را برای دانشجوها آماده کردم. یک سال بعد هم شروع کردم به مسافربری. من نه دفتر کار دارم نه کسی که کارهایم را انجام دهد. وقتی میخواهم به کشوری مسافر ببرم، با یک آژانس کار میکنم. ولی در ایران، مکان، ماشین، هواپیما، همه را خودم برای مسافرها تهیه میکنم. کار زیاد میکنم. برای این که بچههای خوبم را از دست دادهام.
دیدار با قطبزاده و امام موسیصدر
از نیمه دهه ۴۰، با انسداد شرایط سیاسی در ایران، گروههای چریکی چپ، از جمله سازمان مجاهدین خلق شکل گرفتند. دومین دختر معصومه، محبوبه، از اواخر دوره دبیرستان عضو این سازمان شده بود و به گفته مادرش، گاهی برای او هم درباره اهداف و باورهایش حرف میزد. البته اتفاقی نبوده است که دخترش به فقر، بیعدالتی و تبعیض طبقاتی توجه میکرد. معصومه وقتی در هشتاد و چند سالگی، قلم بر میدارد و به سختی کلمه پیدا میکند تا خاطراتش را با املایی غلط بنویسد، نام کارگرها یا خدمتکارهایی را که در کودکی یا جوانی در خانهاش کار میکردند به یاد دارد و در دفترچهاش از آنها یاد میکند.
حقطلبی و ایستادن در برابر ناحق هم بخشی از زندگی روزمره معصومه بود و موضوعی نبود که از چشم فرزندانش دور بماند. تلاش مکرر برای داشتن فعالیت درآمدزای شخصی، تنها به روحیه ناآرام او و حسرت نداشتن فرصت آموزش رسمی مربوط نبود. او، در برابر نظامی که تلاش میکرد او را به عنوان یک زن، محروم و سرکوب کند، مقاومت میکرد. به این ترتیب، چندان عجیب نیست که دخترش، که به عنوان چریک مبارز، آموزش دیده بود، اطمینان داشت که مادرش از پس دریافت یک نامه رمزآلود برای تخلیه خانهای اجارهای که در جنوب شهر داشت، بر خواهد آمد. در خاطرات معصومه، بارها دختر و پسرانش به او ماموریتهایی میدادند تا پیامهای مخفی را بینشان رد و بدل کند.
اما شاید بارزترین بخش مبارزه او بهعنوان یک فعال سیاسی، زمانی است که به عنوان یک سفر تفریحی ـ درمانی، مدتی بعد از کشته شدن دخترش، در سال ۱۳۵۶، به اروپا، شمال آفریقا ـ مصر ـ خاورمیانه و لبنان سفر میکند. در این سفر همراه با دختر بزرگش، با صادق قطبزاده، از افراد نزدیک به آیتالله خمینی که بعدها توسط حکومت اسلامی خمینی اعدام شد، خانواده دکتر علی شریعتی که به تازگی مرده بود، و امام موسی صدر، از شخصیتهای پرنفوذ اسلامی که بعد از انقلاب ۵۷ در سفر به لیبی ربوده شد، دیدار کرد. او برای انقلابیون خارج از کشور نامههایی به همراه داشت که حاوی گزارش از وضعیت زندانیان سیاسی در ایران بود.
البته از فعالیتهای سیاسی او اطلاعات زیادی در دست نیست. فاطمه فکور یحیایی، مادر حسن رحیم پور ازغندی، از نظریهپردازان اصولگرای ایران، در مصاحبهای با خبرگزاری تسنیم، به تظاهراتی در ۱۷ دی ۱۳۵۶ در مشهد اشاره میکند و میگوید:
طیف مبارزین مذهبی راهپیمایی را هدایت میکردند. البته چند تن از مجاهدین خلق، به ویژه از طریق خانم معصومه متحدین هم بودند که میکوشیدند به تظاهرات جهت خاص خود را بدهند که اجازه ندادیم.
(تسنیم، بهمن ۱۳۹۶)
خانم متحدین به عنوان خانواده شهید و زندانیان سیاسی در نخستین تظاهراتهایی که به انقلاب منجر شد شرکت داشت.
معصومه در خاطرههایش به این تظاهرات اشارهای نکرده، اما از سخنرانیهایی که در زمستان ۱۳۵۷ و به مناسبت سالگرد کشته شدن محبوبه انجام میداده، حرف زده است:
۱۹ بهمن ۱۳۵۷، سالگرد کشته شدن محبوبه، از من خواستند بروم اصفهان. بعد در دانشگاه اصفهان، جمعیت عظیمی بود، صحبت کردم. آنجا بودیم که به ما خبر دادند انقلاب شده است.

«هیچکس را نفرین نمیکنم. حتی آنهایی که بچههایم را تیر زدند»
او در زمان انقلاب بهمن ۱۳۵۷، زمانی که ۴۵ ساله بود، تا حد زیادی دیدگاههای سیاسی و فکری خود را شکل داده بود. هنوز موج اعدامها دامن کسانی را که خودی و انقلابی محسوب میشدند، نگرفته بود و بسیاری از فعالان سیاسی از اعدامهای پشت بام مدرسه رفاه، که اغلب وابستگان حکومت سابق را در بر میگرفت، استقبال میکردند.
یک روز صبح یکی از مادرها به من زنگ زد و گفت بیا مدرسه رفاه، میخواهند چند تا از ساواک را اعدام کنند. گفتم من از همه این کارها بدم میآید. اگر راست میگویند، درستشان کنند.
آذر ۱۳۵۹، سعید، پسرش با حکم ۱۵ سال حبس در زندان بود و اختلافات سازمان مجاهدین خلق و حکومت بالاتر گرفته بود. معصومه متحدین در جمعی که به دعوت دوستداران کانون ابلاغ اندیشههای شریعتی در منزل شریعتی گرد آمده بودند، همراه با افراد دیگری، سخنرانی کرد. او در صحبتهایش، نوع نگاهش به سیستم قضایی جمهوری اسلامی و زندانی سیاسی را روشن کرد:
... انقلاب این بود، که برای یک اسلحه کوچک بچه مرا ۱۵ سال زندان دادند، آن وقت یارو جنایت کرده، ۱۰ روز زندان دادند؟ تازه بچه من بیاید بیرون، هر کسی را بگیرند بچه من است. هر دختری بچه من است. هر مادری خواهر من است. هر برادری پسر من است.
(کدامین راه سوم، گزارش مراسم در منزل دکتر علی شریعتی، آذر ۱۳۵۹)
او هر جا لازم بود از «بیسواد» بودن خود برای نمایش فردی ناآگاه و ساده استفاده میکرد. اما هر زمان که نیاز بود، هوشیارانه و با شجاعت حقش را مطالبه میکرد.
بهعنوان مثال سال ۱۳۵۴ و زمانی که سعید متحدین بعد از فرارش از زندان، مجددا دستگیر شده بود، معصومه از تلاشهایش برای ملاقات با او گفته است:
یک روز رییس ساواک، نصیری، داشت میرفت از پلهها بالا. من پشت پالتویش را گرفته بودم و فریاد میکشیدم هفت ماهه پسرم را ندیدم. بقیه پدر و مادرها پشت درختها رفته بودند.
چند روز بعد او موفق به ملاقات با پسرش شد. در سال ۱۳۵۸ هم که مجددا سعید در حکومت جمهوری اسلامی دستگیر شده بود چنین روی داده بود:
یک دفعه کچویی (رییس وقت زندان اوین) تلفن زد که بیایید. من و (کاظم) متحدین رفتیم. گفت هر کسی را در سلولش میگذارم، او را از ما بر میگرداند. گفتم شما چرا برنمیگردید؟
اما نه حق طلبیاش و نه رنجهایی که کشیده بود، باعث نشده بود تا سینهاش را با کینه انباشته کند:
وقتی من را آوردند اتاقی که من را آزاد کنند، چشمهایم بسته بود. سه نفر آمدند. گفتند مادر ما را ببخش. یکیشان گفت: ما را نفرین میکنی؟ گفتم من هیچکس را نفرین نمیکنم. حتی آنهایی که بچههای من را تیر زدند. همانها را هم دعا میکنم. گفت در دعایت چه میگویی؟ گفتم میگویم خدا هدایتتان کند. خدا عقلتان بدهد. خدا سلامتیتان بدهد.






نظرها
نظری وجود ندارد.