سیاهکل و ظهور مبارزه مسلحانه علیه شاه: حافظه گزینشی و آینده سیاسی ایران
تیروژ ـ سیاهکل بیش از آنکه بهعنوان یک رویداد نظامی باقی بماند، بهعنوان عرصهای از منازعه بر سر حافظه تاریخی تداوم یافته است. این رویداد چه بهعنوان مبارزهای خطارفته، چه بهعنوان شجاعت انقلابی، یا حتی اگر بهطور کامل به فراموشی سپرده شود، میراثی برجای میگذارد که نشان میدهد چگونه روایتهای رقیب از گذشته ایران همچنان امکانهای سیاسی آینده آن را شکل میدهند.

بیژن جزنی − زمینه: بخشی از تابلوی سیاهکل

نوزده بهمن مصادف است با پنجاهوپنجمین سالگرد قیام سیاهکل. رویدادی که بهطور گسترده بهعنوان نقطه آغاز مبارزه مسلحانه ۱۹ سازمانیافته علیه محمدرضا شاه پهلوی، آخرین پادشاه ایران که حکومتش با انقلاب ۱۳۵۷ پایان یافت، شناخته میشود. یادآوری این رویداد در زمانی اهمیت ویژهای دارد که برخی جریانهای اپوزیسیون سلطنتطلب ایران آشکارا خواستار احیای نهادهایی مانند ساواک (سازمان اطلاعات و امنیت کشور) ــ دستگاه اطلاعاتی و پلیس مخفی شاه ــ هستند. منتقدان سلطنت اغلب با برچسب «چپگرا» طرد شده و به خیانت به آنچه روایتهای سلطنتطلبانه «انقلاب ملی ایران» مینامند، متهم میشوند؛ گاه این اتهامات با شعارهایی نظیر «مرگ بر سه گروه فاسد: ملا، چپی و مجاهد» همراه است. این روندها نشاندهنده کشمکشی مداوم بر سر حافظه تاریخی، مشروعیت سیاسی و روایتهایی است که آینده ایران را شکل میدهند.
حافظه تاریخی پدیدهای طبیعی یا خنثی نیست؛ بلکه پیوسته در بستر منازعات سیاسی زمان حال بازسازی میشود. داستان سیاهکل نشان میدهد چگونه فصلهای کاملی از گذشته سیاسی ایران میتوانند به حاشیه رانده شوند، زیرا نیروهای سیاسی رقیب میکوشند روایت تاریخی ملت را تعریف کنند. سیاهکل زمانی برای بخشهایی از چپ ایران یک نقطه مرجع نمادین مهم بود و الهامبخش آثار متعدد هنری و فرهنگی شد و مباحثی درباره مقاومت و راهبردهای انقلابی شکل داد. با این حال، در گفتمان سیاسی امروز ــ بهویژه در روایتهای سلطنتطلبانه که در پی بازتفسیر تاریخ معاصر ایران هستند ــ این رویداد اغلب به حاشیه رانده شده یا از بستر سیاسی گستردهتر خود جدا میشود. بازخوانی سیاهکل بنابراین به معنای بازگرداندن فصلی حذفشده از تاریخ سیاسی مورد مناقشه ایران و طرح این پرسش است که غیبت آن چه پیامدی برای آینده ایران دارد.
زمینه تاریخی: مقاومت در دوران شاه
در دو دهه پیش از سیاهکل، مقاومت علیه شاه عمدتاً ریشه در کودتای ۱۳۳۲ داشت؛ کودتایی که با حمایت ایالات متحده و بریتانیا، محمد مصدق، نخستوزیر منتخب و دموکراتیک ایران را که صنعت نفت را از کنترل بریتانیا خارج و ملی کرده بود، سرنگون کرد. این کودتا قدرت مطلق شاه را بازگرداند و سلطه خارجی بر منابع و سیاست ایران را تثبیت کرد. این خیانت موجب شکلگیری نارضایتی گستردهای در میان بسیاری از ایرانیان نسبت به سلطنت بهعنوان ابزاری در خدمت امپریالیسم شد؛ نارضایتیای که با تثبیت اقتدارگرایی شاه، فساد (آبراهامیان، ۱۹۸۲) و سرکوب خشن مخالفان از طریق ساواک تشدید شد. سیاستهایی مانند «انقلاب سفید» (۱۳۴۲) وعده نوسازی از طریق اصلاحات ارضی را میداد، اما در عمل اقتصادهای روستایی را مختل کرد، دهقانان را آواره ساخت و ثروت را در دست نخبگان متمرکز کرد.
گروههای مخالف قانونی مانند جبهه ملی و جریانهای اسلامی میانهرو این خشم را از طریق مسیرهای قانون اساسی هدایت میکردند ـ از جمله انتخابات، دادخواستها، نامههای سرگشاده و مطالبه اجرای قانون اساسی ۱۹۰۶ مبنی بر اینکه شاه «سلطنت کند نه حکومت» ـ اما با ممنوعیت فعالیت، آزار و اذیت، زندان و سانسور مواجه شدند؛ امری که ناتوانی آنها را آشکار ساخت. حزب کمونیست توده پس از کودتای ۱۳۳۲ با بازداشتهای گسترده (بازداشت هزاران نفر)، اعدامها (اعدام دهها تن از رهبران) و تبعید عملاً فلج شد. در نتیجه، دانشگاهها به کانون رادیکالیسم ضد امپریالیستی، مارکسیستی و جهانسومی تبدیل شدند و نسل نوظهوری را متقاعد کردند که تنها مبارزه مسلحانه میتواند ظاهر شکستناپذیر رژیم را درهم بشکند. این ترکیب انفجاری از نارضایتیها، اصلاحات مسدودشده و بیاعتبار شدن مسیرهای قانونی، مستقیماً زمینهساز شکلگیری مبارزان سیاهکل شد.
سیاهکل: شکستن بنبست
در اواسط دهه ۱۳۴۰، دانشجویان رادیکال دانشگاه تهران ـ که از راهبردهای تدریجی و ناکارآمد حزب توده و جبهه ملی پس از سرکوب قیام ۱۳۴۲ ناامید شده بودند ـ گروههای کوچک زیرزمینی مطالعه و بحث مارکسیستی تشکیل دادند. این حلقهها تجربههای انقلابی چین، ویتنام، کوبا و الجزایر را با دقت بررسی میکردند و با الهام از آثار مائو، جیاپ، چهگوارا و فانون به این نتیجه رسیدند که تنها جنگ چریکی میتواند سلطه رژیم را درهم بشکند.
یکی از گروههای مهم به رهبری بیژن جزنی شکل گرفت؛ مهندس سابق و فعال باسابقهای که بهدلیل همسویی حزب توده با اتحاد شوروی و انفعال آن پس از کودتای ۱۳۳۲ از این حزب جدا شده بود. جزنی از راهبرد «تبلیغ از طریق عمل» در جنگ چریکی دفاع میکرد ـ اقدامهای مسلحانه نمادین برای درهم شکستن هاله شکستناپذیری شاه ـ و آن را تنها مسیر ممکن میدانست. در سال ۱۳۴۷، ساواک او را همراه با ۱۲ تن از یارانش به اتهام برنامهریزی برای سرقت بانک جهت تأمین مالی عملیاتها دستگیر کرد؛ نوشتههایی که او در زندان بهصورت مخفیانه منتشر کرد، تأثیر عمیقی بر شکلگیری راهبرد نوظهور گذاشت.
اعضای باقیمانده که در خارج از زندان بودند، با انقلابیون جوانی چون امیرپرویز پویان و مسعود احمدزاده ـ نویسنده کتاب «مبارزه مسلحانه؛ هم استراتژی و هم تاکتیک» ـ ادغام شدند و تیمهای شهری و روستایی تشکیل دادند. تا سال ۱۳۴۸، تیم روستایی (گروه جنگل) جنگلهای متراکم گیلان در نزدیکی سیاهکل را انتخاب کرد؛ هم به دلیل پیشینه مقاومت دهقانی جنبش جنگل در دهه ۱۲۹۰ و هم به خاطر جغرافیایی که امکان اختفا و گریز را فراهم میکرد.
این گروه که هنوز در مرحله اکتشافی قرار داشت و بر ایجاد ارتباطات محلی و تدارکات تمرکز میکرد، برای حمله فوری آماده نبود. با این حال، هنگامی که یکی از اعضای تیم، هادی بندهخدا لنگرودی، در اواخر ژانویه ۱۹۷۱ توسط ژاندارمهای سیاهکل دستگیر شد، مبارزان بیم داشتند که او زیر شکنجه اطلاعات شبکه را فاش کند. بنابراین حلقه نهنفره سیاهکل با شتاب حمله به پاسگاه ژاندارمری در ۸ فوریه ۱۹۷۱ را برای آزاد کردن او آغاز کرد. این واحد چریکی موفق شد همرزم خود را آزاد کرده و در جریان عملیات سلاحهایی نیز به دست آورد و سپس به جنگل عقبنشینی کرد. آنان توسط عملیات گسترده نظامی و پلیسی به رهبری برادر شاه تعقیب شدند؛ از ۱۹ بهمن تا ۸ اسفند ۱۳۴۹در جریان این عملیات دو چریک بلافاصله کشته شدند و یازده نفر دستگیر گردیدند. تا ۲۷ اسفند ده چریک در برابر جوخههای اعدام قرار گرفتند و یک نفر نیز پیش از آن زیر شکنجه جان باخت.
بازماندگان گروه جنگل بلافاصله پس از سیاهکل، سازمان چریکهای فدایی خلق ایران را رسمیت بخشیدند و در ۱۸ فروردین ۱۳۵۰ با ترور سپهبد فرسیو ـ قاضیای که همرزمانشان را به اعدام محکوم کرده بود ـ موجودیت خود را بهطور علنی اعلام کردند. بعدها، در۱۳۵۴ ساواک بیژن جزنی و شش تن از یارانش را به همراه دو عضو ارشد سازمان مجاهدین خلق ایران که همگی دوران محکومیت خود را در زندان میگذراندند، اعدام کرد.
حافظه گزینشی، روایتهای مورد مناقشه و آینده ایران
طنین سیاهکل در فضای فکری و سیاسی ایران، یک عملیات چریکی ناموفق را به نمادی بسیجکننده تبدیل کرد؛ نمادی که شکلگیری حلقههای متعدد زیرزمینی کنشگری را تشویق کرد و اقدام یک گروه کوچک مبارز را به جنبشی گستردهتر تبدیل ساخت که بهزودی بخشهایی از اپوزیسیون چپ ایران را تحت تأثیر قرار داد.
در طول دهه ۱۳۵۰، سازمان چریکهای فدایی خلق ایران شبکههای زیرزمینی خود را گسترش داد، عملیاتهای چریکی انجام داد و در رادیکالیزه شدن گفتمان سیاسی ضد سلطنتی نقش داشت. اگرچه این سازمان بزرگترین یا تأثیرگذارترین نیروی ائتلافی که در نهایت در سال ۱۳۵۷ شاه را سرنگون کرد نبود، اما حضور آن نقش مهمی در بازشکلدهی چشمانداز سیاسی ایفا کرد. این سازمان به عادیسازی این ایده کمک کرد که سلطنت میتواند از طریق رویارویی مستقیم به چالش کشیده شود و بدین ترتیب ادعاهای رژیم درباره ثبات و اجتنابناپذیر بودن خود را تضعیف کرد.
انقلاب موجب تکهتکه شدن چپ ایران شد. سازمان چریکهای فدایی خلق بر سر نحوه مواجهه با جمهوری اسلامی به شاخههای مختلفی تقسیم شد. در دهه ۱۳۶۰، همزمان با تثبیت قدرت رژیم، اپوزیسیون سکولار و چپ با اعدامهای گسترده، زندان و تبعید روبهرو شد.
حذف گفتمانی این جریان ادامه یافت؛ محافل اصلاحطلب پس از انقلاب، انقلابیون چپ را بهعنوان «تروریست» بازتعریف کردند ـ چنانکه نشریه مهرنامه در سال ۱۳۸۴ بیژن جزنیِ اعدامشده را «روشنفکر تروریست» نامید؛ برچسبی که امروز نیز توسط برخی جریانهای سلطنتطلب تکرار میشود. این چارچوببندی دوگانه، با نادیده گرفتن شرایط سرکوبگرانهای مانند بسته شدن سیستماتیک مسیرهای اصلاح توسط ساواک که مقاومت مسلحانه را برانگیخت، تاریخ چپ ایران را بیاعتبار میکند. این سرکوب بود، نه رادیکالیسم، که مسیرهای دموکراتیک را نابود کرد و اپوزیسیون قانونی مانند جبهه ملی و حزب توده را درهم شکست.
سیاهکل بهعنوان بخشی فراموششده از حافظه تاریخی، ماهیت واقعی ساواک را آشکار میکند: نه صرفاً یک نهاد اطلاعاتی، بلکه ساختاری متشکل از شکنجهگاهها، بازداشتهای گسترده و اعدامهایی که تمامی گزینههای مسالمتآمیز را از میان برد. این تاریخ فراموششده در تضاد آشکار با بخشی از معترضان خارج از کشور قرار دارد که امروز خواستار بازگشت ساواک بهعنوان «عامل ثبات» هستند و مقاومت چپ را عامل مشکل معرفی میکنند، در حالی که اقتدارگرایی پهلوی را پنهان میسازند.
در میانه اعتراضات جاری، نوستالژی پهلوی به عادیسازی ساواک کمک میکند، در حالی که اصلاحطلبان و سلطنتطلبان در برچسبزدن به «چپ تروریست/فاسد» بهعنوان عامل شکستهای جمهوری اسلامی همصدا میشوند. برای بازماندگان سرکوب، خانوادههای فعالان اعدامشده و سازماندهندگان چپ، این حذف تاریخی دوگانه دستیابی به عدالت را دشوارتر میکند و آینده ایران را بهشدت در معرض بازگشت اقتدارگرایی قرار میدهد.
سیاهکل بیش از آنکه بهعنوان یک رویداد نظامی باقی بماند، بهعنوان عرصهای از منازعه بر سر حافظه تاریخی تداوم یافته است. این رویداد چه بهعنوان مبارزهای خطارفته، چه بهعنوان شجاعت انقلابی، یا حتی اگر بهطور کامل به فراموشی سپرده شود، میراثی برجای میگذارد که نشان میدهد چگونه روایتهای رقیب از گذشته ایران همچنان امکانهای سیاسی آینده آن را شکل میدهند. از این رو، بحث درباره سیاهکل تنها درباره نحوه تفسیر یک قیام شکستخورده نیست، بلکه درباره این است که کدام تاریخها اجازه مییابند چشماندازهای نوظهور قدرت، مقاومت و دموکراسی را شکل دهند.
در ساوند کلاد، اسپاتیفای و کستباکس بشنوید.




نظرها
نظری وجود ندارد.