فاشیسم چیست؟ و چگونه میتوان با آن مبارزه کرد؟
لئون تروتسکی
در دورانی که «فاشیسم» هم به دشنام روزمره و هم به طرحواره پنهان در پس وضعی تاریخی بدل شده، بازگشت به متنهایی که این پدیده را در حالِ آمدن دیده و تحلیل کردهاند، یک ضرورت نظری است. نوشتههای تروتسکی درباره فاشیسم—که در دهه ۱۹۳۰ و در آستانه فاجعه اروپا شکل گرفت—فاشیسم را نه صرفاً یک «استبداد خشن» یا انحراف اخلاقی، بلکه بهمثابه شکل خاصی از بسیج تودهای در دل بحران اجتماعی میفهمد: لحظهای که امید به آینده فرو میریزد، سیاست جمعی زمینگیر میشود، و وعدههای «نظم»، «وحدت»، و «عظمت ازدسترفته» جایگزین تضادهای واقعی جامعه میگردد. این جزوه از دل شکست نوشته شده است—شکست نیروهای مترقی در ساختن جبههای متحد—و به همین دلیل، همزمان نقد راست افراطی است و نقد ناتوانی لیبرالیسم و فرقهگرایی چپ. ترجمه حمیدرضا یوسفی از جزوه تروتسکی نیز دقیقاً با همین هدف صورت گرفته: برای فهم منطق اقتدارگرایی تودهای که امروز ایران در برگرفته و گشودن امکان گفتوگویی جدیتر درباره اینکه فاشیسم چگونه میآید—و چگونه میتوان، پیش از آنکه دیر شود، در برابرش ایستاد.

تمبر منقش به چهره هیتلر و موسیلینی
مقدمه مترجم
این کتابچه در اوایل دههی ۱۹۳۰ میلادی نوشته شده است؛ در لحظهای که اروپا بر لبهی فاجعهای ایستاده بود که هنوز نام کاملش را نمیدانست. فاشیسم در ایتالیا مستقر شده بود، نازیسم در آلمان بهسرعت در حال قدرتگیری بود، و بسیاری از نیروهای سیاسی -از لیبرالها تا سوسیالدموکراتها- یا خطر را دستکم میگرفتند یا آن را به «افراطگری موقت» فرو میکاستند. نوشتههای لئون تروتسکی دربارهی فاشیسم، که در این مجموعه گرد آمدهاند، تلاشیاند برای فهم این پدیده نه بهمثابه یک انحراف اخلاقی یا یک توطئهی صرف، بلکه بهعنوان شکلی خاص از بسیج سیاسی در دل بحرانهای عمیق اجتماعی و تاریخی. تروتسکی فاشیسم را نه صرفاً یک دیکتاتوری خشن، بلکه جنبشی تودهای میفهمد؛ جنبشی که عمدتاً بر خردهبورژوازیِ فروپاشیده، لایههای اجتماعی ناپایدار و آسیبپذیر، و تودههایی متکی است که میان ترس از سقوط اجتماعی و نفرت از نظم موجود سرگرداناند. از نظر او، فاشیسم زمانی به نیرویی تعیینکننده بدل میشود که هم سرمایهداری در بحران است و هم نیروهای رهاییبخش -بهویژه جنبش کارگری- از ارائهی افقی باورپذیر برای آینده ناتوان ماندهاند. در چنین شرایطی، فاشیسم وعدهی «نظم»، «وحدت ملی» و «بازگشت به عظمت ازدسترفته» را جایگزین سیاست، تضاد، و مبارزهی اجتماعی میکند.
با این حال، هدف از ترجمهی این کتابچه نه بازسازی یک بحث صرفاً تاریخی است و نه تلاش برای تطبیق مکانیکیِ تجربهی اروپا در دههی ۱۹۳۰ با شرایط امروز. ایرانِ امروز نه آلمان وایمار است و نه ایتالیای موسولینی؛ و هیچ جریان سیاسی معاصری را نمیتوان بیواسطه و بیدقت با فاشیسم کلاسیک همسان دانست. چنین قیاسهایی، اگر شتابزده و شعاری باشند، بیش از آنکه به روشنگری منتهی شوند، تحلیل را تهی میکنند. اهمیت نوشتههای تروتسکی برای خوانندهی امروزِ ایران اما در جای دیگری است: در منطقی که او برای فهم برآمدن گرایشهای اقتدارگرا ارائه میدهد. در نشاندادن پیوند میان بحرانهای اجتماعی، فروپاشی امید به تغییر رهاییبخش، نوستالژی اقتدار، و دشمنسازی سیاسی؛ و مهمتر در تأکید بر این نکته که اقتدارگرایی تودهای، اغلب نه از دل «قدرت بیشازحد دولت»، بلکه از دل ضعف جامعه، شکست سیاست جمعی، و بیافقی آینده زاده میشود؛ در واقع فاشیسم در تحلیل تروتسکی نه محصول قدرت بورژوازی، بلکه نشانهی ضعف آن و حاصل بنبست تاریخی جامعهای است که در آن نظم کهنه فرو میریزد، اما نظم نو هنوز نتوانسته قدرت را به دست گیرد.
از این منظر، این کتابچه میتواند به فهم و نقد گرایشهایی کمک کند که در فضای سیاسی امروز ایران -بهویژه در میان برخی جریانهای راستگرا و نوستالژیک- قابل مشاهدهاند: گرایش به رهبرکاریزماتیک، تحقیر کنش جمعی و تشکلیافته، سادهسازی خشن تضادهای اجتماعی به «ملت» و «دشمنان ملت»، و میل به دولتی نیرومند بدون جامعهای نیرومند. مسئله در اینجا اطلاق یک نام نیست، بلکه درک یک منطق سیاسی است. تروتسکی این نوشتهها را نه از موضع آرامِ یک ناظر بیرونی، بلکه از دل یک شکست تاریخی مینویسد: شکست چپ اروپا در متوقفکردن فاشیسم. به همین دلیل، نقد او تنها متوجه نیروهای راست افراطی نیست، بلکه همزمان متوجه لیبرالیسمِ ناتوان و چپِ فرقهگرا و ناتوان از ایجاد جبههی متحد نیز است. این وجه از آثار او -یعنی پیوند نقد فاشیسم با نقد ناتوانی نیروهای مترقی- شاید برای خوانندهی امروز بیش از هر چیز دیگر آموزنده باشد.
ترجمهی حاضر با این پیشفرض انجام شده است که متون کلاسیک، اگر قرار است زنده بمانند، باید خوانده شوند، نه پرستیده؛ و اگر قرار است به کار آیند، باید در نسبت با شرایط تاریخی و سیاسی-اجتماعی مشخص مورد بازاندیشی قرار گیرند. این کتابچه نه نسخهای آماده برای عمل سیاسی امروز، بلکه ابزاری نظری برای اندیشیدن انتقادی دربارهی اقتدار، بحران، و شکست سیاست رهاییبخش است. امید آن است که این ترجمه بتواند بهجای افزودن بر هیاهوی برچسبها، به دقت مفهومی، حساسیت تاریخی، و گفتوگویی جدیتر دربارهی آیندهی سیاست در ایران یاری رساند.
مقدمه ۱۹۶۹ جورج لاوان وایسمن
لیبرالها -و حتی بسیاری از کسانی که خود را مارکسیست میدانند- امروز در بهکاربردن واژهی «فاشیست» بهشدت دچار سهلانگاریاند. این واژه اغلب همچون دشنام یا ناسزای سیاسی بهسوی چهرههای راستگرايی پرتاب میشود که از آنها بیزارند، یا بهطور کلی علیه نیروهای ارتجاعی. از پایان جنگ جهانی دوم به اینسو، برچسب «فاشیست» به طیفی از چهرهها و جنبشها زده شده است: جرالد ال.کی. اسمیت، سناتور جوزف مککارتی، سناتور ایستلند، بری گلدواتر، گروه «مینوتمنها»، انجمن جان بیرچ، ریچارد نیکسون، رونالد ریگان و جورج والاس. حال پرسش این است: آیا همهی اینها فاشیست بودهاند، یا فقط برخی از آنها؟ و اگر فقط برخی، چگونه میتوان تشخیص داد کدام یک فاشیستاند و کدام یک نیستند؟
کاربرد بدونِ تمایز این اصطلاح، در واقع بازتاب ابهام در معنای آن است. وقتی از یک لیبرال خواسته میشود فاشیسم را تعریف کند، معمولاً به تعابیری از این دست متوسل میشود: دیکتاتوری، روانپریشی تودهای، یهودستیزی، قدرت تبلیغات بیپروا، تأثیر هیپنوتیزمگونهی یک خطیبِ نابغهی دیوانه بر تودهها، و نظایر آن. این دریافتِ امپرسیونیستی و آشفته از سوی لیبرالها چندان شگفتآور نیست. اما برتری مارکسیسم دقیقاً در توانایی آن برای تحلیل و تمایزگذاری میان پدیدههای اجتماعی و سیاسی نهفته است. با اینهمه، اینکه بسیاری از کسانی که خود را مارکسیست مینامند نیز قادر نیستند فاشیسم را دقیقتر از لیبرالها تعریف کنند، کاملاً تقصیر خودشان نیست. آگاه باشند یا نه، بخش بزرگی از میراث فکری آنان از جنبشهای سوسیالدموکرات (سوسیالیسم اصلاحطلبانه) و استالینیستی سرچشمه میگیرد؛ جنبشهایی که در دههی ۱۹۳۰، یعنی زمانی که فاشیسم یکی پس از دیگری به پیروزی دست مییافت، بر چپ سلطه داشتند. این جنبشها نهتنها اجازه دادند نازیسم بدون شلیک حتی یک گلوله در آلمان به قدرت برسد، بلکه در فهم ماهیت و پویشهای فاشیسم و شیوهی مقابله با آن نیز بهطرزی فاجعهبار شکست خوردند. پس از پیروزیهای فاشیسم، چیزهای بسیاری برای پنهانکردن داشتند و از همین رو از ارائهی تحلیلی مارکسیستی که دستکم میتوانست نسلهای بعدی را آموزش دهد، خودداری کردند.
اما یک تحلیل مارکسیستی از فاشیسم وجود دارد. این تحلیل را لئون تروتسکی نه بهعنوان کالبدشکافیِ پس از مرگ، بلکه در جریانِ برآمدن فاشیسم ارائه کرد. این یکی از بزرگترین سهمهای تروتسکی در مارکسیسم بود. او این کار را پس از پیروزی موسولینی در ایتالیا در سال ۱۹۲۲ آغاز کرد و آن را در سالهای منتهی به پیروزی هیتلر در آلمان، در ۱۹۳۳، به اوج رساند. تروتسکی در تلاشهایش برای بیدارکردن حزب کمونیست آلمان و انترناسیونال کمونیستی (کمینترن) نسبت به خطری مرگبار، و برای بسیج یک جبههی متحد علیه نازیسم، دست به نقدی جزءبهجزء از سیاستهای احزاب سوسیالدموکرات و استالینیست زد. حاصل این نقد، مجموعهای است از تقریباً همهی مواضع نادرست، ناکارآمد و خودویرانگری که سازمانهای کارگری میتوانند در قبال فاشیسم اتخاذ کنند؛ چراکه مواضع احزاب آلمانی از یکسو از فرصتطلبی، انفعال و خیانت در جناح راست (سوسیالدموکراتها) آغاز میشد و از سوی دیگر به کنارهگیریِ اولتراچپگرایانه و خیانتآمیز (استالینیستها) میرسید.
جنبش کمونیستی هنوز در تبِ اولتراچپگرایی خود (موسوم به «دورهی سوم») غرق بود که جنبش نازی شتابان اوج گرفت. از نظر استالینیستها، هر حزب سرمایهداری بهطور خودکار «فاشیست» بهشمار میآمد. حتی فاجعهبارتر از این سردرگمسازیِ کارگران، حکم مشهور استالین بود که بر اساس آن، فاشیسم و سوسیالدموکراسی نه متضاد، بلکه «دوقلو» معرفی میشدند. بر این اساس، سوسیالیستها «سوسیالفاشیست» نامیده شدند و بهعنوان دشمن اصلی تلقی گردیدند. بدیهی است که در چنین چارچوبی، هیچ جبههی متحدی با سازمانهای «سوسیالفاشیست» ممکن نبود، و کسانی که -مانند تروتسکی- خواستار چنین جبهههایی بودند نیز خود بهعنوان سوسیالفاشیست برچسب میخوردند و با آنها همانگونه رفتار میشد. اینکه خط استالینیستی تا چه حد از واقعیت گسسته بود، را میتوان با ترجمهی آن به شرایط ایالاتمتحده نشان داد. در انتخابات ۱۹۳۲، استالینیستهای آمریکایی فرانکلین روزولت را نامزد فاشیست و نورمن توماس را نامزد سوسیالفاشیست میخواندند. آنچه در زمینهی سیاست آمریکا مضحک به نظر میرسید، در آلمان و اتریش به تراژدی بدل شد. (بهتازگی [۱۹۶۹]، اصطلاح «سوسیالفاشیسم» در مقالات اعضای چپ نو ظاهر شده بود. آیا کسانی که از این اصطلاح استفاده میکنند بر این باورند که آن را خودشان ابداع کردهاند؟ یا اگر از پیشینهی آن آگاهاند، نسبت به دلالتهای آن بیاعتنا هستند؟)
پس از به قدرت رسیدن نازیها، استالینیستها با افتخار ادعا میکردند که خط آنها صد در صد درست بوده است؛ اینکه هیتلر تنها چند ماه دوام خواهد آورد و سپس آلمان شورویشدهای ظهور خواهد کرد. مدت زمان این معجزه از سه، به شش، و سپس به نه ماه کشیده شد و در نهایت این ادعاهای بیمبنای پرطمطراق به سکوت کامل رسید. وسعت شکست متحملشده توسط طبقهی کارگر، ویژگی خاص فاشیسم که آن را از دیگر رژیمهای ارتجاعی یا دیکتاتوریها متمایز میکرد، برای همگان آشکار شد، و تهدید علیه اتحاد جماهیر شوروی یا امپریالیسم آلمان مسلحشده دوباره، جدی و واقعی گردید. این تحولات در سال ۱۹۳۵ موجب تغییر خط مسکو شد و احزاب کمونیست در سراسر جهان پس از آن بهطرز شدیدی به سمت راست حرکت کردند، حتی فراتر از مواضع سوسیالدموکراتها. این موضع آنها در برابر گسترش خطر فاشیستی در فرانسه و اسپانیا بود.
شکست نظامی فاشیسم آلمان و ایتالیا در جنگ جهانی دوم، اغلب مردم را متقاعد کرد که فاشیسم برای همیشه نابود شده و چنان بیاعتبار گردیده که هرگز نمیتواند پیروانی بیابد. اما وقایع پس از آن، بهویژه ظهور گروهها و گرایشهای جدید فاشیستی در تقریباً هر کشور سرمایهداری، این خیال خام را بر باد داد. این توهم که جنگ جهانی دوم برای امنکردن جهان از فاشیسم رخ داده است، همان سرنوشت توهم پیشین را یافته بود که جنگ جهانی اول برای امنکردن جهان با هدف تحقق دموکراسی انجام شده بود. بذر فاشیسم در سرمایهداری ذاتی است؛ بحرانها میتوانند آن را به مقیاس اپیدمی برسانند، مگر آنکه اقدامات شدید مقابلهای بهکار گرفته شود. از آنجا که کسی که هشدار میبیند، خود را آماده میکند، این مجموعهی جدید -گزیدهای کوچک از نوشتههای تروتسکی دربارهی فاشیسم- با هدف ابزاری عملی در زرادخانهی ضدفاشیسم ارائه میشود.
***
فاشیسم چیست؟
گزیدههایی از نامهای به یک رفیق انگلیسی، ۱۵ نوامبر ۱۹۳۱؛
منتشرشده در The Militant، ۱۶ ژانویه ۱۹۳۲
فاشیسم چیست؟ این نام در ایتالیا شکل گرفت. آیا همهی شکلهای دیکتاتوریهای ضدانقلاب، فاشیستی بودهاند یا خیر؟ (یعنی پیش از ظهور فاشیسم در ایتالیا) دیکتاتوری پیشین اسپانیا به رهبری پریمو دِ ریورا، ۱۹۲۳-۱۹۳۰، توسط کمینترن بهعنوان یک دیکتاتوری فاشیستی معرفی شده است. آیا این درست است یا نه؟ ما معتقدیم که نادرست است. جنبش فاشیستی در ایتالیا، جنبشی خودجوش از تودههای وسیع بود، با رهبرانی جدید که از صفوف پایین برخاستند. این جنبش از نظر خاستگاه، جنبشی عوامپسند بود و توسط قدرتهای بزرگ سرمایهداری هدایت و تأمین مالی میشد. این جنبش از خردهبورژوازی، پرولتاریا حاشیهنشین، و حتی تا حدی از خودِ تودههای پرولتاریا برخاست؛ موسولینی، که پیشتر سوسیالیست بود، انسانی «خودساخته» است که از دل این جنبش سربرآورد.
پریمو دِ ریورا یک اشرافزاده بود. او در مقامهای عالی نظامی و بوروکراتیک خدمت میکرد و فرماندار کل کاتالونیا بود. ریورا با کمک نیروهای دولتی و نظامی توانست دیکتاتوری خود را مستقر کند. دیکتاتوریهای اسپانیا و ایتالیا دو شکل کاملاً متفاوت از دیکتاتوریاند و لازم است بین آنها تمایز قائل شد. موسولینی در آشتی دادن بسیاری از نهادهای قدیمی نظامی با میلیشای فاشیستی با دشواریهای بسیاری مواجه بود؛ اما چنین مشکلی برای پریمو دِ ریورا وجود نداشت. جنبش در آلمان تا حد زیادی مشابه جنبش ایتالیا است. این یک جنبش تودهای است و رهبران آن برای بسیج مردم از شعارها و هیجانات تحریکآمیز سوسیالیستی بهره میبرند؛ این روش برای شکلگیری جنبش تودهای ضروری است.
پایهی واقعی فاشیسم، خردهبورژوازی است. در ایتالیا، این پایه بسیار گسترده است: خردهبورژوازی شهرها و شهرکها و دهقانان. در آلمان نیز، پایهی گستردهای برای فاشیسم وجود دارد. میتوان گفت، و تا حدی درست است، که طبقهی متوسط جدید، کارمندان دولت، مدیران خصوصی و نظایر آن میتوانند چنین پایهای را تشکیل دهند. اما این یک مسئلهی تازه است که نیاز به تحلیل دارد. برای آنکه بتوان در مورد فاشیسم دست به پیشبینی زد، لازم است تعریفی از این پدیده ارائه شود. فاشیسم چیست؟ پایهها، شکل و ویژگیهای آن کداماند؟ توسعهی آن چگونه رخ خواهد داد؟ ضروری است که این مسئله بهطرز علمی و مارکسیستی مورد بررسی واقع شود.
چگونه موسولینی پیروز شد؟
گزیدهای از «گام بعدی چیست؟ پرسشی حیاتی برای پرولتاریا آلمان»، ۱۹۳۲
در لحظهای که منابع «معمول» پلیس و ارتش دیکتاتوری بورژوایی، همراه با پوشش پارلمانی آن، دیگر برای نگه داشتن جامعه در وضعیت تعادل کافی نیستند، نوبت روی کار آمدن رژیم فاشیستی فرا میرسد. از طریق دستگاه فاشیستی، تودههای خردهبورژوازی دیوانه و گروههای لومپنپرولتاریای بیطبقه و دلسرد را به حرکت درمیآورد؛ همهی انسانهایی که سرمایهی مالی آنها را به ورطهی ناامیدی و جنون کشانده است. بورژوازی از فاشیسم میخواهد که کار را کامل انجام دهد؛ وقتی سرمایهداری به روشهای جنگ داخلی متوسل شده است، بر آن است که برای چند سال آرامش برقرار شود، و دستگاه فاشیستی، با استفاده از خردهبورژوازی بهعنوان تیرکوب (سرنیزهای برای شکستن موانع)، با پشت سر گذاشتن همهی موانع در مسیر خود، کار را بهطور کامل انجام میدهد. پس از پیروزی فاشیسم، سرمایهی مالی بهطور مستقیم و فوری تمام ارگانها و نهادهای حاکمیت، قدرت اجرایی، اداری و آموزشی دولت را در دست میگیرد، مانند یک گیرهی فولادی: کل دستگاه دولتی همراه با ارتش، شهرداریها، دانشگاهها، مدارس، مطبوعات، اتحادیهها و تعاونیها. وقتی یک دولت، فاشیست میشود، این به معنای آن نیست که صرفاً شکلها و روشهای حکومت طبق الگوهای موسولینی تغییر یافتهاند – این تغییرات در این حوزه در نهایت نقش کماهمیتی دارند – بلکه بیش از همه به این معناست که سازمانهای کارگری نابود میشوند، پرولتاریا به وضعیتی بیشکل تنزل مییابد، و سامانهای از مدیریت و کنترل ایجاد میشود که عمیقاً در تودهها نفوذ کرده و مانع شکلگیری مستقل پرولتاریا میشود. در همینجا دقیقاً نکتهی اصلی فاشیسم نهفته است.
فاشیسم ایتالیا محصول مستقیم خیانت اصلاحطلبان به قیام پرولتاریای ایتالیا بود. از زمانی که جنگ جهانی اول به پایان رسید، جنبش انقلابی در ایتالیا روند صعودی داشت و در سپتامبر ۱۹۲۰ منجر به تصرف کارخانهها و صنایع توسط کارگران شد. دیکتاتوری پرولتاریا یک واقعیت عینی بود؛ تنها چیزی که کم بود، سازماندهی آن و استخراج همهی نتایج لازم از آن بود. سوسیالدموکراسی دچار ترس شد و عقبنشینی کرد. پس از تلاشهای شجاعانه و قهرمانانهی پرولتاریا، این طبقه با خلأ مواجه شد. تضعیف جنبش انقلابی مهمترین عامل رشد فاشیسم گردید. در سپتامبر، پیشروی انقلابی متوقف شد؛ و نوامبر شاهد نخستین تظاهرات بزرگ فاشیستها بود (تصرف بولونیا).[i]
درست است که پرولتاریا، حتی پس از فاجعهی سپتامبر، هنوز توانایی مقاومت و نبردهای دفاعی را داشت، اما سوسیالدموکراسی تنها یک هدف داشت: کارگران را با پذیرش یک امتیاز پس از دیگری از میدان نبرد خارج کند. سوسیالدموکراسی امیدوار بود که رفتار مطیعانهی کارگران بتواند «افکار عمومی» بورژوازی علیه فاشیستها را بازگرداند. علاوه بر این، اصلاحطلبان شدیداً بر کمک شاه ویکتور امانوئل حساب باز کرده بودند. تا آخرین لحظه، آنها با تمام توان کارگران را از رویارویی با گروههای موسولینی بازمیداشتند، اما این تلاشها نتیجهای نداشت. تاج و تخت همراه با طبقهی ممتاز بورژوازی به سمت فاشیسم گرایید. سوسیالدموکراتها در آخرین لحظه، وقتی دریافتند که اطاعت نمیتواند فاشیسم را متوقف کند، فراخوانی برای اعتصاب عمومی صادر کردند، اما این اعلامیه با شکست مواجه شد. اصلاحطلبان به قدری در ترس از انفجار، باروت را مهار کرده بودند که وقتی نهایتاً با دستی لرزان فتیلهای روشن کردند، باروت شعلهور نشد.
دو سال پس از آغاز، فاشیسم به قدرت رسید. تثبیت آن تا حد زیادی مدیون شرایط اقتصادی مساعدی بود که پس از رکود ۱۹۲۱-۱۹۲۲به وجود آمده بود. فاشیستها با استفاده از نیروهای خردهبورژوازی، پرولتاریای عقبنشسته را سرکوب کردند، اما این کار یکشبه انجام نشد. حتی پس از به قدرت رسیدن، موسولینی با احتیاط عمل میکرد، زیرا هنوز الگوهای آمادهای در دست نداشت. در دو سال نخست، حتی قانون اساسی تغییر نکرد و دولت فاشیستی در قالب یک ائتلاف ظاهر شد. در این میان، گروههای فاشیستی با چوب، چاقو و اسلحه به فعالیت پرداختند. تنها به این ترتیب بود که دولت فاشیستی بهتدریج شکل گرفت و در نهایت همهی سازمانهای مستقل تودهای را به طور کامل خفه کرد. موسولینی این موفقیت را به بهای بروکراتیزهکردن خودِ حزب فاشیست به دست آورد. پس از بهرهگیری از نیروهای خردهبورژوازی، فاشیسم آنها را در چنگال دولت بورژوایی خفه کرد. موسولینی چارهای نداشت، زیرا دلسردی تودههایی که او متحد کرده بود، آنها را به سوی خطر فوری سوق میداد. فاشیسم، هنگامی که بروکراتیک شد، بهشدت به دیگر شکلهای دیکتاتوری نظامی و پلیسی نزدیک میشود و دیگر حمایت اجتماعی پیشین خود را ندارد. ذخیرهی اصلی فاشیسم -خردهبورژوازی- تخلیه شده است و تنها اینرسی تاریخی است که به دولت فاشیستی امکان میدهد پرولتاریا را در وضعیتی پراکنده و ناتوان نگه دارد.
سوسیالدموکراسی آلمان، در سیاست خود نسبت به هیتلر، نتوانسته هیچ نکتهی تازهای ارائه دهد؛ آنچه انجام میدهد، تنها تکرار سنگینتر همان کاری است که اصلاحطلبان ایتالیا در زمان خود با شور و هیجان بیشتری انجام داده بودند. اصلاحطلبان ایتالیایی فاشیسم را یک روانپریشی پس از جنگ میدانستند؛ سوسیالدموکراسی آلمان آن را یک روانپریشی ناشی از «ورسا» یا بحران تعبیر میکند. در هر دو مورد، اصلاحطلبان چشم بر ویژگی ارگانیک فاشیسم، یعنی جنبشی تودهای که از فروپاشی سرمایهداری برخاسته است، بستهاند.[ii] اصلاحطلبان ایتالیایی که از بسیج انقلابی کارگران هراس داشتند، تمام امید خود را به «دولت» بسته بودند و شعارشان چنین بود: «کمک کن! ویکتور امانوئل، فشار بیاور!» سوسیالدموکراسی آلمان چنین پشتیبان دمکراتیکی، یعنی پادشاهی وفادار به قانون اساسی نداشت. بنابراین آنها مجبور بودند به یک رئیسجمهور قناعت کنند: «کمک کن! هیندنبورگ، فشار بیاور.»[iii]
هنگامی که توراتی[iv] در حال نبرد با موسولینی بود، یعنی وقتی در برابر او عقب مینشست، شعار درخشان خود را مطرح کرد: «باید مردانگی داشت تا ترسو بود.» اصلاحطلبان آلمان در شعارهای خود چنین جسارت و شهامتی ندارند. آنها میگویند: «شجاعت در برابر عدم محبوبیت» (Mut zur Unpopularität) – که در واقع همان معنا را دارد: نباید از عدم محبوبیتی که بهخاطر تعلل ترسناک خود در برابر دشمن ایجاد شده، هراس داشت. علل مشابه، معلولهایِ مشابه به بار میآورند. اگر پیشروی وقایع به رهبری حزب سوسیالدموکرات وابسته بود، مسیر هیتلر تضمینشده بود. با این حال، باید اذعان کرد که حزب کمونیست آلمان نیز از تجربه ایتالیا چیز زیادی نیاموخته است.
حزب کمونیست ایتالیا تقریباً همزمان با ظهور فاشیسم شکل گرفت. اما همان شرایط رکود و بازگشت جنبش انقلابی که فاشیستها را به قدرت رساند، مانع از رشد و توسعهی حزب کمونیست نیز شد. حزب کمونیست خود را ملزم به تحلیل کامل خطر فاشیسم نکرد؛ با توهمات انقلابی خود را آرام میکرد؛ سیاست جبهه متحد را بهطور غیرقابل مصالحهای رد میکرد؛ بهطور خلاصه، گرفتار تمام بیماریهای کودکانهی اولیه بود. جای شگفتی نیست! حزب تنها دو سال سن داشت. در نگاه آن، فاشیسم تنها «ارتجاع سرمایهداری» به نظر میرسید. ویژگیهای خاص فاشیسم که ناشی از بسیج خردهبورژوازی علیه پرولتاریا بود، برای حزب کمونیست قابل تشخیص نبود. رفقای ایتالیایی به من اطلاع دادند که به استثنای گرامشی، حزب کمونیست حتی اجازهی در نظر گرفتن امکان به قدرت رسیدن فاشیستها را نمیداد. پس از شکست انقلاب پرولتاریایی و تثبیت سرمایهداری و پیروزی ضدانقلاب، چه نوع شورش ضدانقلابی دیگری ممکن بود؟ چگونه بورژوازی میتوانست علیه خود قیام کند. این جوهرهی گرایش سیاسی حزب کمونیست ایتالیا بود. علاوه بر این، نباید فراموش کرد که فاشیسم ایتالیا در آن زمان پدیدهای نوظهور و در حال شکلگیری بود؛ حتی برای حزبی با تجربهتر نیز تشخیص ویژگیهای خاص آن کار سادهای نبود.[v]
رهبران حزب کمونیست آلمان امروز تقریباً همان موضعی را تکرار میکنند که کمونیستهای ایتالیا از آن آغاز کردند: فاشیسم چیزی جز ارتجاع سرمایهداری نیست؛ از دید پرولتاریا، تفاوت میان انواع مختلف ارتجاع سرمایهداری بیمعناست. این رادیکالیسم سطحی کمتر قابل بخشش است، زیرا حزب آلمان بسیار قدیمیتر از حزب ایتالیا در همان دوره بود؛ علاوه بر این، مارکسیسم اکنون با تجربهی تراژیک ایتالیا غنیتر شده است. اصرار بر اینکه فاشیسم همین حالا حضور دارد، یا انکار امکان به قدرت رسیدنش، از نظر سیاسی به یک معناست. با نادیده گرفتن ماهیت خاص فاشیسم، اراده برای مبارزه با آن بهطور اجتنابناپذیری فلج میشود. بار اصلی تقصیر، البته، بر دوش رهبری کمینترن است. رفقای ایتالیایی بیش از همه موظف بودند که با هشدار دادن، صدای خود را بلند کنند. اما استالین، همراه با مانویلسکی، آنها را وادار کرد تا مهمترین درسهای نابودی خود را نادیده بگیرند.[vi] ما پیشتر مشاهده کردهایم که ارکولی با چه شتاب و دقتی به موضع «فاشیسم اجتماعی» -یعنی انتظار منفعلانه برای پیروزی فاشیستها در آلمان- منتقل شد.[vii]
خطر فاشیستی در آلمان پدیدار میشود
[از: «چرخش در کمینترن و وضعیت آلمان»، ۱۹۳۰]
نشریهی رسمی کمینترن اکنون نتایج انتخابات [سپتامبر ۱۹۳۰] آلمان را بهعنوان پیروزی عظیم کمونیسم تفسیر میکند و شعار «آلمان شوروی» را در دستور کار قرار میدهد. خوشبینیهای بروکراتیک تمایلی ندارند تا دربارهی معنای نسبت نیروها که آمار انتخابات نشان میدهد تأمل کنند. آنها افزایش آرای حزب کمونیست را مستقل از وظایف انقلابی و موانعی که وضعیت موجود ایجاد کرده، بررسی میکنند. حزب کمونیست در این انتخابات حدود ۴،۶۰۰،۰۰۰ رأی دریافت کرد، در حالی که در ۱۹۲۸، ۳،۳۰۰،۰۰۰ رأی داشت. از دیدگاه سازوکار پارلمانی «معمول»، افزایش ۱،۳۰۰،۰۰۰ رأی قابل توجه است، حتی با در نظر گرفتن رشد کل شمار رأیدهندگان. اما این افزایش در برابر جهش فاشیسم از ۸۰۰،۰۰۰ به ۶،۴۰۰،۰۰۰ رأی کاملاً کمرنگ میشود. نکتهای بسیار مهم در ارزیابی انتخابات این است که سوسیالدموکراسی، با وجود زیانهای قابل توجه، کادرهای اصلی خود را حفظ کرده و هنوز تعداد آرای کارگرانش [۸،۶۰۰،۰۰۰] بسیار بیشتر از حزب کمونیست است. در عین حال، اگر بپرسیم: «چه ترکیبی از شرایط داخلی و بینالمللی میتواند کارگران را با سرعت بیشتری به کمونیسم سوق دهد؟» نمیتوانیم نمونهای مساعدتر از وضعیت آلمان در آن زمان پیدا کنیم: طناب دار «یانگ»، بحران اقتصادی، فروپاشی قواعد، بحران پارلمانتاریسم، و افشای حیرتانگیز عملکرد سوسیالدموکراسی در قدرت. با توجه به این شرایط تاریخی مشخص، اهمیت اجتماعی حزب کمونیست آلمان در زندگی اجتماعی این کشور، با وجود افزایش ۱،۳۰۰،۰۰۰ رأی، نسبتاً کوچک باقی میماند.[viii]
ضعف موقعیت کمونیسم، که بهطور جداییناپذیری با سیاست و رژیم کمینترن پیوند دارد، زمانی آشکارتر میشود که وزن اجتماعی فعلی حزب کمونیست را با وظایف مشخص و غیرقابلتعویقی که شرایط تاریخی حاضر بر آن تحمیل میکند مقایسه کنیم. درست است که خود حزب کمونیست چنین افزایشی را انتظار نداشت. اما این نشان میدهد که تحت ضربات اشتباهات و شکستها، رهبری احزاب کمونیست نسبت به اهداف و چشماندازهای بزرگ ناآشنا شده است. اگر دیروز امکانات خود را دستکم گرفته بود، امروز نیز دشواریها را دستکم میگیرد. به این ترتیب، یک خطر، اثر خطر دیگر را تقویت میکند. در همین حال، نخستین ویژگی یک حزب واقعاً انقلابی، توانایی دیدن واقعیت و مواجهه با آن است.
برای آنکه بحران اجتماعی بتواند انقلاب پرولتاریایی را به بار آورد، لازم است که علاوه بر دیگر شرایط، خردهبورژوازی بهطور قاطع به سمت پرولتاریا متمایل شود. این امر به پرولتاریا فرصت میدهد تا خود را بهعنوان رهبر ملت مطرح کند. اما آخرین انتخابات نشان داد -و در همین نکته اهمیت نشانهای آن نهفته است- که چنین تغییری در جهت عکس رخ داده است. در نتیجهی بحران، خردهبورژوازی نه به سوی انقلاب پرولتاریایی، بلکه به سمت شدیدترین واکنش امپریالیستی حرکت کرد و بخشهای قابل توجهی از پرولتاریا را نیز با خود همراه ساخت. رشد عظیم ناسیونالسوسیالیسم ناشی از دو عامل است: بحران اجتماعی عمیقی که تودههای خردهبورژوازی را از تعادل خارج کرده و نبود حزبی انقلابی که از نظر مردم بهعنوان رهبر انقلاب شناخته شود. اگر حزب کمونیست نمایندهی امید انقلابی باشد، فاشیسم بهعنوان یک جنبش تودهای، نمایندهی ناامیدی ضدانقلابی است. وقتی امید انقلابی کل تودهی پرولتاریا را فرا میگیرد، ناگزیر بخشهای قابل توجه و در حال رشد خردهبورژوازی را نیز پشت سر خود به مسیر انقلاب میکشاند. اما در این حوزه، انتخابات تصویر معکوس را نشان داد: ناامیدی ضدانقلابی تودهی خردهبورژوازی آنچنان گسترده بود که بسیاری از بخشهای پرولتاریا را نیز با خود همراه ساخت.
فاشیسم در آلمان به یک خطر واقعی تبدیل شده است؛ بهعنوان بیان تیز و روشن وضعیت ناتوان رژیم بورژوایی، نقش محافظهکارانهی سوسیالدموکراسی در این رژیم و ناتوانی انباشتهی حزب کمونیست برای سرنگونی آن. کسی که این را انکار کند، یا نابینا است یا مغرور. این خطر بهویژه در ارتباط با پرسش سرعت توسعه، که تنها به ما وابسته نیست، حاد میشود. منحنی سیاسی نمایانشده در انتخابات نشان میدهد که روند پیشرفت بحران ملی میتواند بسیار سریع باشد. به عبارت دیگر، روند وقایع در آیندهای نزدیک ممکن است در آلمان، در سطحی تاریخی جدید، تضاد تراژیک قدیم را دوباره از نو زنده کند: از یک سو بلوغ شرایط انقلابی و از سوی دیگر ضعف و ناتوانی استراتژیک حزب انقلابی. این موضوع باید صریح، آشکار و، مهمتر از همه، بهموقع بیان شود.
از مسکو، سیگنال آغاز سیاستی مبتنی بر پرستیژ بروکراتیک صادر شده است که اشتباهات دیروز را میپوشاند و با فریادهای دروغین دربارهی «پیروزی جدید خط حزب»، زمینهی اشتباهات فردا را فراهم میآورد. با بزرگنمایی افراطی پیروزی حزب و دستکم گرفتن چشمگیر دشواریها، و حتی تفسیر موفقیت فاشیسم بهعنوان عاملی مثبت برای انقلاب پرولتاریایی، پرودا با این حال بهطور مختصر میگوید: «پیروزیهای حزب نباید ما را گیج کند.» سیاست خیانتآمیز رهبری استالینیستی حتی در اینجا نیز به خود وفادار است. تحلیل وضعیت در روحیهای از چپگرایی رادیکال و غیرانتقادی ارائه میشود. بدین ترتیب، حزب آگاهانه به مسیر ماجراجویی کشیده میشود. همزمان، استالین با اتکا به عبارت آیینی «گیج»ی، پیشاپیش برای خود عذر و توجیه آماده میکند. دقیقاً همین سیاست کوتاهنظر و بیوجدان است که میتواند انقلاب آلمان را نابود کند.[ix]
آیا میتوان قدرت مقاومت محافظهکارانهی کارگران سوسیالدموکرات را پیشاپیش سنجید؟ خیر، این کار ممکن نیست. نگاه به وقایع سال گذشته نشان میدهد که این مقاومت بزرگ به نظر میرسد، اما واقعیت آن است که بیش از هر عامل دیگری، سیاست نادرست حزب کمونیست -که اوج تعمیم آن در نظریهی مضحک «فاشیسم اجتماعی» دیده میشود- به اتحاد سوسیالدموکراسی کمک کرده است. برای ارزیابی واقعی مقاومت صفوف سوسیالدموکراتها، ابزار دیگری لازم است: تاکتیک صحیح کمونیستی. با این شرط -و این شرط کوچکی نیست- میتوان درجهی وحدت داخلی سوسیالدموکراسی را در زمان نسبتاً کوتاهی آشکار کرد. این وضعیت دربارهی فاشیسم نیز صادق است: فاشیسم، جدا از دیگر شرایط، در لرزشهای استراتژی زینوویف–استالین شکل گرفت. قدرت تهاجمی آن چقدر است؟ ثباتش چگونه است؟ آیا به اوج خود رسیده، همانطور که خوشبینان رسمی [مسئولان کمینترن و حزب کمونیست] ادعا میکنند، یا هنوز در نخستین پلهی نردبان است؟ این را نمیتوان بهطور مکانیکی پیشبینی کرد؛ تنها عمل میتواند پاسخ دهد. درست در مورد فاشیسم، که مانند تیغی در دست دشمن طبقه است، سیاست نادرست کمینترن ممکن است در مدت کوتاهی پیامدهای مرگباری به بار آورد، در حالی که سیاست صحیح -هرچند نه فوری- میتواند موقعیتهای فاشیسم را تضعیف کند.
اگر حزب کمونیست، با وجود شرایط استثنائاً مساعد، نتوانسته است ساختار سوسیالدموکراسی را با فرمول «فاشیسم اجتماعی» بهطور جدی متزلزل کند، اکنون فاشیسم واقعی همین ساختار را تهدید میکند؛ نه با فرمولهای پرحرف و بهاصطلاح رادیکالی، بلکه با فرمولهای شیمیایی مواد منفجره. هرچقدر درست باشد که سوسیالدموکراسی با کل سیاست خود زمینهی شکوفایی فاشیسم را فراهم کرده، به همان اندازه درست است که فاشیسم عمدتاً همان سوسیالدموکراسی را به شکل مرگباری تهدید میکند؛ سوسیالدموکراسیای که شکوه و عظمتش جدانشدنی با شکلها و روشهای پارلمانی-دموکراتیک-صلحطلبانهی حکومت است. سیاست جبههی متحد کارگران علیه فاشیسم از این وضعیت برمیخیزد و امکانات عظیمی برای حزب کمونیست فراهم میآورد. با این حال، شرط موفقیت، رد نظریه و عمل «فاشیسم اجتماعی» است، زیرا آسیب آن در شرایط کنونی بهعنوان معیاری مثبت عمل میکند. بحران اجتماعی ناگزیر شکافهای عمیقی در سوسیالدموکراسی ایجاد خواهد کرد و رادیکال شدن تودهها نیز بر سوسیالدموکراتها اثر خواهد گذاشت. ما ناگزیر باید با سازمانها و جناحهای مختلف سوسیالدموکرات علیه فاشیسم توافق کنیم و در حضور تودهها، شرایط مشخصی را به رهبران تحمیل کنیم. باید از شعار رسمی و تهی «جبههی متحد» بازگردیم و سیاست جبههی متحد را همانطور که لنین فرموله کرد و بلشویکها در سال ۱۹۱۷ به کار گرفتند، احیا کنیم.
حکایتهای ازوپ
گزیدهای از «گام بعدی چیست؟ پرسشی حیاتی برای پرولتاریا آلمان»، ۱۹۳۲
روزی یکی از فروشندگان دام تعدادی گاو نر را به کشتارگاه برد و قصاب با چاقوی تیزش نزدیک شد.
یکی از گاوها گفت: «بیایید صف ببندیم و این جلاد را با شاخهایمان بلند کنیم.»
گاوهایی که آموزش سیاسی خود را در مؤسسهی مانویلسکی [کمینترن] دیده بودند، پاسخ دادند: «لطفاً بفرمایید، قصاب چه فرقی با فروشندهای دارد که ما را با چوبش به اینجا آورد؟»
آن یکی ادامه داد: «بعداً میتوانیم سراغ فروشنده هم برویم.»
گاوها، که به اصول خود پایبند بودند، با قاطعیت گفتند: «هیچ کاری نمیکنیم. تو از چپ تلاش میکنی دشمنان ما را پنهان کنی؛ خودت یک قصاب اجتماعی هستی.»
و اینگونه، آنها از صف بستن خودداری کردند.
پلیس و ارتش آلمان
گزیدهای از «گام بعدی چیست؟ پرسشی حیاتی برای پرولتاریا آلمان»، ۱۹۳۲
در شرایط خطر واقعی، سوسیالدموکراسی به جای «جبههی آهنین» روی پلیس پروسی حساب میکند. اما این حساب، بدون توجه به واقعیت است. اینکه پلیس در ابتدا از میان کارگران سوسیالدموکرات جذب شده بود، معنای واقعی ندارد. حتی در این مورد نیز، آگاهی تحت تأثیر محیط شکل میگیرد. کارگری که در خدمت دولت سرمایهداری پلیس میشود، دیگر کارگر نیست، بلکه یک پلیس بورژوایی است. در سالهای اخیر، این پلیسها بیشتر با کارگران انقلابی مبارزه کردهاند تا با دانشجویان نازی، و چنین آموزشی اثرات خود را بر جای میگذارد. و مهمتر از همه: هر پلیسی میداند که با وجود تغییر حکومتها، ساختار پلیس همچنان باقی میماند.[x]
در شمارهی سال نو، ارگان نظری سوسیالدموکراسی، «دار فرای وورت» (چه روزنامهی بیارزشی) مقالهای منتشر کرده است که در آن سیاست «تحمل» به بالاترین معنا تشریح میشود. گویا هیتلر هرگز نمیتواند در برابر پلیس و رایشسور [ارتش آلمان] به قدرت برسد. طبق قانون اساسی، رایشسور تحت فرمان رئیسجمهورِ جمهوری است. بنابراین، تا زمانی که رئیسجمهوری وفادار به قانون اساسی در رأس حکومت باشد، فاشیسم خطرناک نیست. رژیم برونینگ باید تا انتخابات ریاستجمهوری حمایت شود تا سپس رئیسجمهوری قانونی از طریق ائتلاف با بورژوازی پارلمانی انتخاب گردد و راه هیتلر به قدرت برای هفت سال دیگر مسدود شود.[xi]
سیاستمداران اصلاحطلب، این مفتخورهای زیرک، دسیسهچینان و جاهطلبان حیلهگر و ماهر در کارکرد ماشینهای پارلمانی و وزارتی، به محض آنکه جریان وقایع آنها را از حوزهی عادیشان خارج میکند و با موقعیتهای سرنوشتساز روبهرو میشوند، خود را بهوضوح -و بدون تعارف- بهعنوان نیروهایی ناتوان نشان میدهند. اتکا به رئیسجمهور در واقع همان اتکا به «حکومت» است. در آستانهی رویارویی قریبالوقوع میان پرولتاریا و خردهبورژوازی فاشیست -دو اردوگاهی که با هم اکثریت قریب به اتفاق ملت آلمان را تشکیل میدهند- این مارکسیستهای روزنامهی «فوروارِرتس» با فریاد به نگهبان شب پناه میبرند: «کمک کن! دولت، وارد عمل شو.»
بورژوازی، خردهبورژوازی و پرولتاریا
گزیدهای از «تنها راه برای آلمان»؛ نوشته سپتامبر ۱۹۳۲، منتشرشده در آمریکا، آوریل ۱۹۳۳
هر تحلیل جدی از وضعیت سیاسی باید نقطهی آغاز خود را بر پایهی روابط متقابل میان سه طبقه قرار دهد: بورژوازی، خردهبورژوازی (شامل دهقانان) و پرولتاریا. بورژوازی بزرگ و اقتصادی قدرتمند، در خود، اقلیتی ناچیز از ملت را تشکیل میدهد. برای تحمیل سلطهی خود، لازم است رابطهی مشخصی با خردهبورژوازی برقرار کند و از طریق واسطهگری آن، با پرولتاریا نیز ارتباط داشته باشد. برای درک دیالکتیک روابط میان این سه طبقه، باید سه مرحلهی تاریخی را متمایز کنیم: در آغازِ توسعهی سرمایهداری، زمانی که بورژوازی برای حل وظایف خود به روشهای انقلابی نیاز داشت؛ در دورهی شکوفایی و بلوغ رژیم سرمایهداری، زمانی که بورژوازی سلطهی خود را با شکلهای منظم، صلحآمیز، محافظهکارانه و دموکراتیک تقویت کرد؛ و سرانجام، در دوران افول سرمایهداری، زمانی که بورژوازی مجبور به استفاده از روشهای جنگ داخلی علیه پرولتاریا برای حفظ حق بهرهکشی خود است. برنامههای سیاسی مشخصهی این سه مرحله -ژاکوبینیسم [جناح چپ خردهبورژوازی در انقلاب کبیر فرانسه؛ در انقلابیترین مرحله، به رهبری روبسپیر]، دموکراسی اصلاحطلبانه (شامل سوسیالدموکراسی) و فاشیسم- اساساً برنامههای جریانهای خردهبورژوازی هستند. این واقعیت، بیش از هر چیز، اهمیت عظیم -بلکه سرنوشتساز- خودتعینی تودههای خردهبورژوازی را برای سرنوشت کل جامعهی بورژوایی نشان میدهد. با این حال، رابطهی بورژوازی با پایهی اجتماعی اصلی خود، یعنی خردهبورژوازی، هرگز مبتنی بر اعتماد متقابل و همکاری صلحآمیز نبوده است. خردهبورژوازی، بهعنوان طبقهای استثمارشده و محروم، غالباً بورژوازی را با حسادت و حتی دشمنی مینگرد. از سوی دیگر، بورژوازی، در حالی که از حمایت خردهبورژوازی بهره میبرد، به آن بیاعتماد است، چراکه بهدرستی نگران گرایش آن به شکستن موانعی است که از بالا بر آن تحمیل شده است.
هنگامی که ژاکوبنها مسیر توسعهی بورژوازی را هموار و پاک میکردند، در هر گام با بورژوازی درگیر جدالهای شدید بودند. آنها با مبارزهی سرسختانه علیه بورژوازی، در واقع به تحقق اهداف آن خدمت میکردند. پس از اینکه نقش محدود تاریخی خود را به اوج رساندند، ژاکوبنها سقوط کردند، چراکه سلطهی سرمایه از پیش تعیین شده بود. در طول یک سلسله مراحل، بورژوازی قدرت خود را در قالب دموکراسی پارلمانی مستقر کرد، و حتی در آن زمان نیز نه بهصورت صلحآمیز و نه داوطلبانه. بورژوازی از رأیگیری عمومی بهشدت میترسید. با این حال، در نهایت با ترکیبی از اقدامات خشونتآمیز و اعطای امتیازات، محرومیتها و اصلاحات، موفق شد نه تنها خردهبورژوازی بلکه تا حد قابل توجهی پرولتاریا را نیز در چارچوب دموکراسی رسمی تحت سلطهی خود درآورد؛ این کار را از طریق شکلگیری خردهبورژوازی جدید -یعنی اشرافیت کارگری- انجام داد. در اوت ۱۹۱۴، بورژوازی امپریالیست توانست با بهرهگیری از ابزار دموکراسی پارلمانی میلیونها کارگر و دهقان را به جنگ بکشاند.[xii]
اما درست با آغاز جنگ، افول متمایز سرمایهداری و بهویژه شکل دموکراتیک سلطهی آن آغاز میشود. دیگر موضوع، اصلاحات و کمکهای جدید نیست، بلکه حذف و لغو اصلاحات قدیمی است. بدین ترتیب، بورژوازی نه تنها با نهادهای دموکراسی پرولتری (اتحادیههای کارگری و احزاب سیاسی) درگیر میشود، بلکه با دموکراسی پارلمانی که سازمانهای کارگری در چارچوب آن شکل گرفتهاند نیز به مقابله برمیخیزد. از این رو، مبارزه علیه «مارکسیسم» از یک سو و علیه پارلمانتاریسم دموکراتیک از سوی دیگر آغاز میشود.
با این همه، همانگونه که در گذشته سران بورژوازی لیبرال نتوانستند تنها با اتکای به نیروی خودِ فئودالیسم، سلطنت و کلیسا را کنار بزنند، امروز نیز بزرگان سرمایهی مالی بهتنهایی قادر به رویارویی با پرولتاریا نیستند. آنها به حمایت خردهبورژوازی نیازمندند. برای جلب این حمایت، خردهبورژوازی باید برانگیخته شود، به حرکت واداشته، بسیج و مسلح شود. اما این روش خود سرشار از خطر است: بورژوازی در حالی که از فاشیسم بهره میگیرد، همزمان از آن میترسد. در مه ۱۹۲۶، پیلسودسکی ناچار شد برای نجات جامعهی بورژوایی، کودتایی را علیه احزاب سنتی بورژوازی لهستان رهبری کند. ماجرا حتی به جایی رسید که وارْسکی، رهبر رسمی حزب کمونیست لهستان -کسی که مسیرش نه از رزا لوکزامبورگ به لنین، بلکه از او به استالین ختم شده بود- این کودتا را راه «دیکتاتوری دموکراتیک انقلابی» خواند و کارگران را به پشتیبانی از پیلسودسکی فراخواند.[xiii]
در نشست کمیسیون لهستانِ کمیتهی اجرایی کمینترن در ۲ ژوئیه ۱۹۲۶، نویسندهی این سطور دربارهی رویدادهای لهستان چنین گفت:
در مجموع، کودتای پیلسودسکی نمونهای از شیوهی خردهبورژواییِ «پلبی» (plebeian) برای حل مسائل حاد جامعهی بورژوایی در مرحلهی فروپاشی و زوال آن بود؛ شیوهای که در آن میتوان شباهتی بیواسطه با فاشیسم ایتالیا دید.
این دو جریان بیتردید ویژگیهای مشترکی دارند: هر دو نیروهای ضربتی خود را پیش از هر چیز از میان خردهبورژوازی جذب میکنند؛ پیلسودسکی و موسولینی هر دو به شیوههای فراپارلمانی متوسل شدند، با خشونت آشکار و با ابزارهای جنگ داخلی عمل کردند؛ و هدفِشان نه ویرانکردن، بلکه حفظ جامعهی بورژوایی بود. آنها پس از بسیج خردهبورژوازی و تصرف قدرت، بیپرده در کنار بورژوازی بزرگ قرار گرفتند. در اینجا، ناخواسته تعمیمی تاریخی به ذهن میآید که ارزیابی مارکس از ژاکوبنیسم را به یاد میآورد: ژاکوبنیسم بهمثابه شیوهای پِلبی برای تسویهحساب با دشمنان فئودالی بورژوازی... اما این به دورهی صعود بورژوازی تعلق داشت. امروز، در مرحلهی افول جامعهی بورژوایی، باید گفت بورژوازی بار دیگر به روش «پِلبی» متوسل میشود، اما اینبار برای حل وظایفی که دیگر هیچ خصلت مترقی ندارند و سراسر ارتجاعیاند. از این منظر، فاشیسم چیزی جز کاریکاتوری از ژاکوبنیسم نیست.
بورژوازی دیگر قادر نیست با همان ابزارها و شیوههای دولت پارلمانیای که خود بنا کرده، سلطهاش را حفظ کند؛ دستکم در لحظههای بحرانی ناچار است برای دفاع از خود به فاشیسم متوسل شود. با این حال، بورژوازی هرگز دلبستهی شیوهی «پِلبی» حل مسائلش نبوده است. همانگونه که در گذشته با ژاکوبنیسم -که با خون خود راه رشد جامعهی بورژوایی را هموار کرد- دشمنی داشت. فاشیستها بهمراتب به بورژوازیِ رو به افول نزدیکترند تا ژاکوبنها به بورژوازیِ در حال صعود. با وجود این، حتی بورژوازیِ محتاط و حسابگر نیز به شیوۀ فاشیستی حل مسائلش با رضایت نمینگرد، زیرا تکانههایی که هرچند در خدمت حفظ جامعهی بورژوایی پدید میآیند، همزمان خطرهایی جدی برای آن در بر دارند. از همینجاست که تضاد میان فاشیسم و احزاب بورژوایی سر برمیآورد.
بورژوازی بزرگ فاشیسم را درست به همان اندازه میپسندد که انسانی دچار دنداندرد، کشیدن دندان را. محافل سرد و حسابگر جامعهی بورژوایی با دلواپسی کار «دندانپزشک» پیلسودسکی را زیر نظر داشتند، اما سرانجام -همراه با تهدید، بدهبستان و انواع چانهزنیها- با این اجتنابناپذیری کنار آمدند. به این ترتیب، بتِ دیروز خردهبورژوازی به ژاندارم سرمایه بدل شد.
در برابر این کوشش برای تعیین جایگاه تاریخی فاشیسم بهمثابه مُسکن سیاسیِ سوسیالدموکراسی، نظریهی «فاشیسم اجتماعی» عَلَم شد. در آغاز، این نظریه میتوانست همچون حماقتی پرهیاهو و متظاهرانه، اما بیخطر به نظر برسد؛ اما تحولات بعدی نشان داد که این نظریهی استالینیستی چه اندازه اثری مخرب و ویرانگر بر کل سیر تحول کمینترن بر جای گذاشته است.
آیا از نقش تاریخی ژاکوبنیسم، دموکراسی و فاشیسم چنین نتیجه میگیریم که خردهبورژوازی محکوم است تا همیشه ابزاری در دست سرمایه باقی بماند؟ اگر اینگونه بود، دیکتاتوری پرولتاریا در بسیاری از کشورها -جایی که خردهبورژوازی اکثریت ملت را تشکیل میدهد- غیرممکن میشد و حتی در کشورهایی که خردهبورژوازی بخش مهمی از جمعیت را در بر میگیرد، تحقق آن بهشدت دشوار میگردید. خوشبختانه چنین نیست. تجربهی کمون پاریس [نخستین «دیکتاتوری پرولتاریا»، ۱۸ مارس ۱۸۷۱]، هرچند محدود به یک شهر بود، و سپس تجربهی انقلاب اکتبر [انقلاب روسیه ۱۹۱۷] در مقیاسی بسیار گستردهتر و در دورهای طولانیتر، نشان داد که اتحاد خردهبورژوازی و بورژوازی بزرگ، اتحاد گسستناپذیری نیست. از آنجا که خردهبورژوازی توان سیاست مستقل ندارد (و به همین دلیل است که «دیکتاتوری دموکراتیک خردهبورژوایی» امکانپذیر نیست)، در نهایت تنها دو راه پیش روی آن باقی میماند: پیوستن به بورژوازی یا به پرولتاریا.
در دورهی صعود، رشد و شکوفایی سرمایهداری، خردهبورژوازی -با وجود فورانهای تند نارضایتی- عموماً بهطور مطیع در چارچوب سرمایهداری حرکت میکرد و کار دیگری از دستش ساخته نبود. اما در شرایط فروپاشی سرمایهداری و بنبست اقتصادی، خردهبورژوازی میکوشد، جستوجو میکند و تلاش میورزد خود را از زنجیرهای اربابان و حاکمان قدیمی جامعه رها سازد. این طبقه کاملاً توانایی دارد سرنوشت خود را با سرنوشت پرولتاریا پیوند دهد. تنها شرط لازم برای این کار آن است که خردهبورژوازی به توانایی پرولتاریا برای رهبری جامعه به سوی مسیری تازه ایمان بیاورد. پرولتاریا میتواند چنین ایمانی را تنها از طریق قدرت خود، قاطعیت در عمل، یورش هوشمندانه به دشمن و موفقیت در اجرای سیاست انقلابیاش ایجاد کند.
اما وای اگر حزب انقلابی نتواند در تراز موقعیت تاریخی خود عمل کند. مبارزهی روزمرهی پرولتاریا بیثباتی جامعهی بورژوایی را تشدید میکند و اعتصابها و ناآرامیهای سیاسی، وضعیت اقتصادی کشور را وخیمتر میسازد. خردهبورژوازی میتواند بهطور موقت با محرومیتهای فزاینده کنار بیاید، به شرط آنکه از راه تجربه به این باور برسد که پرولتاریا قادر است آن را به سوی مسیری تازه هدایت کند. اما اگر حزب انقلابی، با وجود تشدید مداوم مبارزهی طبقاتی، بارها ناتوانی خود را در متحد ساختن طبقهی کارگر نشان دهد، دچار تزلزل، سردرگمی و تناقض شود، خردهبورژوازی صبر خود را از دست میدهد و کارگران انقلابی را مسئول بدبختیهای خود میپندارد. همهی احزاب بورژوایی، از جمله سوسیالدموکراسی، افکار آن را دقیقاً در همین جهت هدایت میکنند. وقتی بحران اجتماعی به حد تحملناپذیری میرسد، حزبی خاص وارد صحنه میشود که هدف مستقیمش برانگیختن خردهبورژوازی تا مرز خشم و تب، و هدایت نفرت و یأس آن علیه پرولتاریاست. در آلمان، این وظیفهی تاریخی بر عهدهی ناسیونالسوسیالیسم (نازیسم) است؛ جریانی تودهای که ایدئولوژی آن از تمامی بخارهای متعفن جامعهی بورژواییِ در حال فروپاشی ساخته شده است.
فروپاشی دموکراسی بورژوایی
از «فرانسه به کجا میرود؟»، ۱۹۳۴
پس از جنگ، سلسلهای از انقلابهای درخشان و پیروزمندانه در روسیه، آلمان، اتریش-مجارستان و بعدها در اسپانیا رخ داد. اما تنها در روسیه بود که پرولتاریا قدرت کامل را به دست گرفت، ابزار تولید و داراییهای استثمارگران را مصادره کرد و توانست یک دولت کارگری ایجاد و حفظ کند. در سایر نقاط، پرولتاریا با وجود پیروزی، بهدلیل اشتباهات رهبریاش نیمهراه متوقف شد. نتیجه آن شد که قدرت از دستش لغزید، از چپ به راست منتقل شد و طعمهی فاشیسم گردید. در برخی کشورهای دیگر، قدرت به دست دیکتاتوریهای نظامی افتاد. هیچکجا پارلمانها قادر به حل تضادهای طبقاتی و تضمین توسعهی صلحآمیز امور نبودند؛ اختلافات با سلاح حل شد.
مردم فرانسه مدتی طولانی فکر میکردند که فاشیسم هیچ ارتباطی با آنها ندارد. آنها جمهوریای داشتند که در آن تمامی مسائل از طریق رأی عمومی و ارادهی ملت حل میشد. اما در ۶ فوریهی ۱۹۳۴، چند هزار فاشیست و سلطنتطلب مسلح به اسلحه، چماق و تیغ، حکومت ارتجاعی دومرگ را بر کشور تحمیل کردند؛ که تحت حمایت آن، گروههای فاشیستی به رشد و مسلح شدن ادامه میدهند. فردا چه خواهد شد؟[xiv]
البته در فرانسه، همانطور که در برخی دیگر از کشورهای اروپایی مانند انگلیس، بلژیک، هلند، سوئیس و کشورهای اسکاندیناوی، هنوز پارلمانها، انتخابات و آزادیهای دموکراتیک یا دستکم باقیماندهای از آنها وجود دارد. با این حال، در همهی این کشورها همان قوانین تاریخی، یعنی قوانین افول سرمایهداری، حاکم است. اگر ابزار تولید در دست شمار اندکی از سرمایهداران باقی بماند، جامعه چارهای جز حرکت از بحران به بحران، از نیاز به فلاکت، و از بد به بدتر ندارد. در کشورهای مختلف، زوال و فروپاشی سرمایهداری به شکلهای گوناگون و با ریتمهای متفاوت بروز میکند، اما ویژگیهای اساسی این روند در همهجا یکسان است: بورژوازی جامعهی خود را به ورشکستگی کامل میکشاند و نه نان میتواند فراهم کند و نه امنیت و صلح. به همین دلیل، دیگر قادر به تحمل نظم دموکراتیک نیست و مجبور است با خشونت فیزیکی، کارگران و دهقانان را سرکوب کند. با این حال، نارضایتی کارگران و دهقانان تنها با پلیس پایان نمییابد. افزون بر این، اغلب ارتش نیز نمیتواند علیه مردم به میدان بیاید؛ زیرا ابتدا در هم میپاشد و سپس بخش بزرگی از سربازان به مردم میپیوندند. از این رو، سرمایهی مالی مجبور است گروههای مسلح ویژهای ایجاد کند که آموزش دیدهاند تا با کارگران مبارزه کنند، همانگونه که برخی نژادهای سگ برای شکار تعلیم میبینند. کارکرد تاریخی فاشیسم در چنین شرایطی، سرکوب طبقهی کارگر، نابودی سازمانهای آن و خفه کردن آزادیهای سیاسی است، زمانی که سرمایهداران دیگر قادر به حکومت و سلطه با ابزار دموکراتیک نیستند.
فاشیستها عمدتاً خردهبورژوازی را بهعنوان نیروی انسانی خود جذب میکنند. این طبقه کاملاً توسط سرمایهی بزرگ نابود شده و در نظام اجتماعی موجود هیچ راه نجاتی ندارد، اما راه دیگری هم نمیشناسد. نارضایتی، خشم و یأس آن توسط فاشیستها از سرمایهی بزرگ منحرف و علیه کارگران هدایت میشود. میتوان گفت فاشیسم یعنی قرار دادن خردهبورژوازی در خدمت سختترین دشمنانش. بدین ترتیب، سرمایهی بزرگ طبقهی متوسط را ویران میکند و سپس با کمک عوامفریبانِ فاشیست اجیرشده، خردهبورژوازی ناامید را علیه کارگران تحریک میکند. رژیم بورژوایی تنها از راه چنین خشونتهایی قابل حفظ است. تا کی؟ تا زمانی که انقلاب پرولتاریا آن را سرنگون کند.
آیا خردهبورژوازی از انقلاب میترسد؟
از «فرانسه به کجا میرود؟»، ۱۹۳۴
احمقهای پارلمانی که خود را خبرگانِ مردم میدانند، دوست دارند تکرار کنند:
نباید خردهبورژوازی را با انقلاب بترسانیم؛ آنها از افراط خوششان نمیآید.
این گزاره بهطور کلی کاملاً نادرست است. طبیعی است که خرده مالک تا وقتی کسبوکارش رونق دارد و امید دارد فردا بهتر شود، نظم را ترجیح دهد. اما وقتی این امید از دست برود، بهسرعت خشمگین میشود و آماده است خود را به شدیدترین اقدامات بسپارد. وگرنه چگونه ممکن بود دولت دموکراتیک سرنگون شود و فاشیسم در ایتالیا و آلمان به قدرت برسد؟ خردهبورژوازی ناامید در فاشیسم بیش از هر چیز، نیرویی مبارز علیه سرمایهی بزرگ میبیند و باور دارد که بر خلاف احزاب کارگری که تنها حرف میزنند و عمل نمیکنند، فاشیسم با زور عدالت بیشتری برقرار خواهد کرد. دهقان و صنعتگر به شیوهی خود واقعگرا هستند و میدانند که نمیتوان از استفاده از زور چشمپوشی کرد.
این ادعا که خردهبورژوازی کنونی بهخاطر ترس از «اقدامات افراطی» به احزاب کارگری گرایش پیدا نمیکند، سهبار غلط است. برعکس، خردهبورژوازی پایین -یعنی تودههای بزرگ- احزاب کارگری را صرفاً ماشینهای پارلمانی میبیند و به قدرت، توانایی مبارزه و آمادگی آنها برای رساندن مبارزه به سرانجام، اعتقادی ندارد. اگر چنین باشد، آیا جایگزین کردن نمایندگان دموکراتیک سرمایهداری با همتایان پارلمانی آنها در جناح چپ ارزشی دارد؟ این دقیقاً همان منطقی است که مالک نیمهاستثمارشده، ویران و ناراضی دارد. بدون درک روانشناسی دهقانان، صنعتگران، کارمندان و خردهکارمندان -روانشناسیای که ناشی از بحران اجتماعی است- تدوین یک سیاست صحیح ممکن نیست. خردهبورژوازی از نظر اقتصادی وابسته و از نظر سیاسی پراکنده است و به همین دلیل قادر به پیشبرد سیاستی مستقل نیست و نیازمند «رهبری» است که به آن اعتماد و اطمینان بدهد. این رهبری، چه فردی و چه جمعی، یعنی یک شخصیت یا حزب، میتواند توسط یکی از طبقات اصلی -یا بورژوازی بزرگ یا پرولتاریا- به آن داده شود. فاشیسم تودههای پراکنده را سازماندهی و مسلح میکند، از «گرد و خاک انسانی» گروههای رزمی میسازد و به خردهبورژوازی این توهم را میدهد که نیروی مستقلی است. آنها شروع به خیالپردازی میکنند که واقعاً بر دولت فرمان خواهند راند؛ و تعجبآور نیست که این توهمات و امیدها سر خردهبورژوازی را میچرخاند.
اما خردهبورژوازی میتواند رهبر خود را در پرولتاریا نیز بیابد. این موضوع در روسیه و تا حدی در اسپانیا اثبات شد. در ایتالیا، آلمان و اتریش، خردهبورژوازی به این سمت گرایش داشت، اما احزاب پرولتاریا نتوانستند به وظیفهی تاریخی خود عمل کنند. برای جلب خردهبورژوازی به سوی خود، پرولتاریا باید اعتماد آن را جلب کند و برای این کار، ابتدا باید به توانایی خود اعتماد داشته باشد. پرولتاریا باید برنامهی عملی روشنی داشته باشد و آماده باشد تا با تمام ابزارها و امکانات موجود برای تصاحب قدرت مبارزه کند. حزب انقلابی، که پرولتاریا را برای مبارزهای قاطع و بیرحم آماده میکند، به دهقانان و خردهبورژوازی شهری میگوید:
ما برای قدرت میجنگیم. این برنامهی ماست. آمادهایم با شما دربارهی تغییرات این برنامه گفتوگو کنیم. خشونت را تنها علیه سرمایهی بزرگ و نوچههایش به کار خواهیم گرفت، اما با شما کارگران و زحمتکشان میخواهیم بر اساس برنامهای مشخص اتحاد کنیم.
دهقانان چنین زبانی را خواهند فهمید، مشروط بر اینکه به توان پرولتاریا برای بهدست گرفتن قدرت ایمان داشته باشند. اما برای رسیدن به این مرحله، لازم است جبههی متحد از هرگونه دوپهلو بودن، تردید و سخنان پوچ پاک شود. باید وضعیت را بهدرستی درک کرد و خود را کاملاً در مسیر انقلابی قرار داد.
میلیشیا یا شبهنظامی کارگری و مخالفان آن
از «فرانسه به کجا میرود؟»، ۱۹۳۴
برای مبارزه، لازم است ابزارها و امکانات آن -سازمانها، مطبوعات، اجتماعات و غیره- حفظ و تقویت شوند. فاشیسم [در فرانسه] این ابزارها را بهطور مستقیم و فوری تهدید میکند. هنوز برای تصرف مستقیم قدرت ضعیف است، اما به اندازهای قوی است که بتواند سازمانهای کارگری را مرحلهبهمرحله سرکوب کند، گروههای خود را در حملاتش آزموده و سخت سازد و در صفوف کارگران دلهره و بیاعتمادی نسبت به تواناییهایشان ایجاد کند. فاشیسم در میان کسانی که «مبارزه فیزیکی» را نامشروع یا بیثمر میدانند و از دومرگ میخواهند گاردهای فاشیستی را خلع سلاح کند، یارانی ناخواسته مییابد. هیچ چیزی برای پرولتاریا، بهویژه در شرایط کنونی، به اندازهی «زهر شیرین امیدهای واهی» خطرناک نیست. هیچ چیز به اندازهی «صلحطلبی سست و نرم» در سازمانهای کارگری گستاخی فاشیستها را افزایش نمیدهد و هیچ چیز اعتماد خردهبورژوازی به کارگران را به اندازهی تعلل، انفعال و فقدان ارادهی مبارزه از بین نمیبرد.
روزنامهی لو پوپولر [ارگان حزب سوسیالیست] و بهویژه اومانیته [روزنامهی حزب کمونیست] هر روز مینویسند:
«جبههی متحد سدی در برابر فاشیسم است»؛
«جبههی متحد اجازه نخواهد داد...»؛
«فاشیستها جرأت نخواهند کرد»، و غیره.
اینها تنها شعار هستند. باید صریح به کارگران، سوسیالیستها و کمونیستها گفت: فریب شعارهای سطحی و غیرمسئولانهی روزنامهنگاران و سخنوران را نخورید. مسئله سر جان ما و آیندهی سوسیالیسم است. این به معنای انکار اهمیت جبههی متحد نیست. ما آن را زمانی خواستار شدیم که رهبران هر دو حزب با آن مخالفت میکردند. جبههی متحد امکانات زیادی ایجاد میکند، اما خود بهتنهایی هیچ تصمیمی نمیگیرد. تنها مبارزهی تودههاست که سرنوشت را رقم میزند. جبههی متحد ارزش واقعی خود را زمانی نشان میدهد که در صورت حملهی گروههای فاشیستی به لو پوپولر یا اومانیته، یگانهای کمونیست و سوسیالیست بتوانند یکدیگر را حمایت کنند. اما برای این کار لازم است یگانهای مبارز پرولتری موجود باشند، آموزش دیده، تعلیم یافته و مسلح باشند. و اگر چنین سازمان دفاعی -یعنی میلیشیا یا شبهنظامی کارگری- وجود نداشته باشد، لو پوپولر یا اومانیته هرچقدر هم مقاله دربارهی قدرت جبههی متحد منتشر کنند، در برابر اولین حملهی آمادهی فاشیستها بیدفاع خواهند بود. ما قصد داریم یک مطالعهی انتقادی از «استدلالها» و «نظریههای» مخالفان میلیشیا ارائه کنیم، کسانی که در دو حزب کارگری بسیار متعدد و تأثیرگذار هستند. اغلب به ما گفته میشود: «ما به دفاع جمعی نیاز داریم، نه میلیشیا.»
اما این «دفاع جمعی» بدون سازمانهای رزمی، بدون کادرهای متخصص و بدون سلاح چه معنایی دارد؟ واگذاری دفاع در برابر فاشیسم به تودههای غیرسازمانیافته و ناآماده، نقشی بسیار پایینتر از نقش پونتیوس پیلاطوس ایفا کردن است. انکار نقش میلیشیا به معنای انکار نقش پیشتاز است. پس چرا اصلاً حزب؟ بدون حمایت تودهها، میلیشیا هیچ است. اما بدون یگانهای رزمی سازمانیافته، حتی شجاعترین تودهها نیز به تدریج توسط گروههای فاشیستی سرکوب خواهند شد. بنابراین مقابله میان میلیشیا و دفاع جمعی بیمعنی است؛ میلیشیا خود، ابزار دفاع جمعی است. برخی از مخالفان -که البته کمترین جدیت و صداقت را دارند- میگویند: «فراخوان به سازماندهی میلیشیا، نوعی تحریک به حساب میآید.»
این سخن نه یک استدلال، بلکه توهین است. اگر ضرورت دفاع از سازمانهای کارگری از وضعیت کلی جامعه ناشی میشود، پس چگونه میتوان از ضرورت ایجاد میلیشیا سخن نگفت؟ شاید منظورشان این باشد که تشکیل میلیشیا «حملههای فاشیستی و سرکوب حکومتی» را تحریک میکند. در این صورت، این استدلال کاملاً ارتجاعی است. لیبرالیسم همواره به کارگران گفته است که مبارزه طبقاتی آنها «واکنش» برمیانگیزد. اصلاحطلبان این اتهام را علیه مارکسیستها تکرار کردند و منشویکها علیه بلشویکها. در نهایت، این اتهامات به این اندیشه عمیق تقلیل مییافت که اگر مظلومان مقاومت نکنند، ستمگران مجبور نخواهند بود آنها را سرکوب کنند. این فلسفه، فلسفه تولستوی و گاندی است، اما هرگز فلسفه مارکس و لنین نیست. اگر روزنامه اومانیته بخواهد از این پس آموزه «عدم مقاومت در برابر شر با خشونت» را گسترش دهد، نمادش نباید چکش و داس، نشان انقلاب اکتبر باشد، بلکه باید بز متقیای باشد که شیرش را به گاندی میدهد. «اما مسلح کردن کارگران تنها در یک وضعیت انقلابی مناسب است، وضعیتی که هنوز وجود ندارد.» این استدلال به معنای آن است که کارگران باید اجازه دهند تا ذبح شوند، تا وقتی که شرایط برای انقلاب فراهم شود. کسانی که دیروز از «دوره سوم» صحبت میکردند، نمیخواهند واقعیتهایی را که جلوی چشمانشان رخ میدهد ببینند. مسئله اسلحه خود به خود مطرح شده است، زیرا وضعیت «صلحآمیز»، «عادی» و «دموکراتیک» جای خود را به شرایطی توفانی، بحرانی و ناپایدار داده است که میتواند به وضعیتی انقلابی، و نیز ضدانقلابی، تبدیل شود.[xv]
این جایگزین اساساً بستگی دارد به اینکه آیا کارگران پیشرو اجازه میدهند بیممانعت مورد حمله قرار گرفته و کمکم شکست بخورند، یا اینکه به هر ضربه دو ضربه پاسخ دهند، شجاعت مظلومان را برانگیزند و آنها را حول پرچم خود متحد کنند. یک وضعیت انقلابی از آسمان فرو نمیافتد؛ این وضعیت با مشارکت فعال طبقه انقلابی و حزب آن شکل میگیرد. استالینیستهای فرانسوی اکنون مدعیاند که میلیشیا نتوانست مانع شکست پرولتاریا آلمان شود. دیروز، آنها هرگونه شکست در آلمان را انکار میکردند و ادعا داشتند سیاست استالینیستهای آلمان از ابتدا تا انتها درست بوده است. امروز، اما تمام شرارت را در میلیشیا کارگران آلمان (Rote Front) [جنگجویان جبهه سرخ: میلیشیایی تحت سلطه کمونیستها که پس از ناآرامیهای اول مه ۱۹۲۹ توسط دولت سوسیالدموکرات ممنوع شد] میبینند. به این ترتیب، از یک خطا به خطای کاملاً مخالف و نه کمتر فاجعهآمیز میافتند. خود میلیشیا مسئله را حل نمیکند؛ سیاست صحیح لازم است. در همین حال، سیاست استالینیسم در آلمان -شامل شعار «فاشیسم اجتماعی دشمن اصلی است»، شکاف در اتحادیههای کارگری، لاسزدن با ملیگرایی و گرایش به اقدامات ضربتی- بهطرز مهلکی پیشتاز پرولتاریا را منزوی و به شکست کشاند. با یک استراتژی کاملاً بیفایده، هیچ میلیشیایی نمیتوانست وضعیت را نجات دهد.
بیمعنی است اگر بگوییم خودِ سازماندهی میلیشیا بهطور ذاتی به ماجراجویی میانجامد، دشمن را تحریک میکند یا مبارزه سیاسی را جایگزین مبارزه فیزیکی میسازد. در همه این اظهارات چیزی جز ترس سیاسی دیده نمیشود. میلیشیا، بهمثابه سازمان مستحکم پیشتاز، در واقع مطمئنترین دفاع در برابر ماجراجوییها، تروریسم فردی و انفجارهای خودبهخودی خونین است. میلیشیا همزمان تنها راه واقعی برای کاهش حداقل جنگ داخلی است که فاشیسم بر پرولتاریا تحمیل میکند. بگذارید کارگران، با وجود نبودن «وضعیت انقلابی»، گهگاه «میهنپرستان شعارزده و ناپخته» را به سبک خود اصلاح کنند؛ در این صورت جذب گروههای تازه فاشیستی بهطرز غیرقابل مقایسهای دشوار خواهد شد. اما استراتژیستها، گرفتار منطق خود، علیه ما استدلالهایی حتی حیرتانگیزتر مطرح میکنند. عیناً نقل قول میکنیم: «اگر به شلیکهای فاشیستها با شلیکهای مشابه پاسخ دهیم،» روزنامه اومانیته در ۲۳ اکتبر [۱۹۳۴] مینویسد، «چشمانداز این حقیقت را از دست میدهیم که فاشیسم محصول رژیم سرمایهداری است و در مبارزه علیه فاشیسم، با کل سیستم روبهرو هستیم.»
جمعبندی چنین سردرگمیها و خطاهای فاحش در چند خط، کاری دشوار است. نمیتوان در برابر فاشیستها از خود دفاع کرد، زیرا آنها «محصول رژیم سرمایهداری» هستند. این یعنی ما باید از کل مبارزه صرفنظر کنیم، چراکه همه نابسامانیهای اجتماعی معاصر «محصول نظام سرمایهداری»اند. وقتی فاشیستها یک انقلابی را میکشند یا ساختمان یک روزنامه پرولتری را به آتش میکشند، کارگران باید فلسفی آه بکشند: «افسوس! قتل و آتشسوزی محصول نظام سرمایهداری است» و با وجدان آسوده به خانه برگردند. تسلیم سرنوشتگرایانه جای نظریه مبارزاتی مارکس را میگیرد و تنها به سود دشمن طبقه تمام میشود. نابودی خردهبورژوازی البته محصول سرمایهداری است؛ رشد گروههای فاشیستی نیز بهنوبه خود محصول همین نابودی است. اما از سوی دیگر، افزایش فلاکت و شورش پرولتاریا هم محصول سرمایهداری است و میلیشیا نیز محصول تشدید مبارزه طبقاتی. پس چرا برای «مارکسیست»های اومانیته، گروههای فاشیستی محصول مشروع سرمایهداریاند، اما میلیشیا کارگران محصول نامشروع-تروتسکیستها؟ این تناقض هیچ راهحلی ندارد. به ما گفته میشود: «باید با کل سیستم برخورد کنیم.» اما چگونه؟ از بالای سر انسانها؟ فاشیستها در کشورهای مختلف با هفتتیرهای خود آغاز کردند و با نابودی کل «سیستم» سازمانهای کارگری به پایان رساندند. پس چگونه میتوان حمله مسلحانه دشمن را مهار کرد، جز با دفاع مسلحانه منظم، تا خود به نوبه خود بتوانیم به حمله برویم؟
روزنامه اومانیته اکنون تنها بهطور لفظی از دفاع سخن میگوید و آن را صرفاً به شکل «دفاع جمعی» میپذیرد. میلیشیا مضر خوانده میشود، چون بهگفته آنها «واحدهای رزمی را از تودهها جدا میکند.» اما پس چرا در میان فاشیستها واحدهای مسلح مستقل وجود دارد که از تودههای ارتجاعی جدا نیستند و برعکس، با حملات منظم خود، شجاعت و جسارت آن تودهها را برمیانگیزند؟ آیا کیفیت رزمی تودهی پرولتاریا از خردهبورژوازی بیطبقه کمتر است؟ گرفتار در این بنبست، اومانیته سرانجام به تردید میافتد: به نظر میرسد که دفاع جمعی نیازمند ایجاد «گروههای ویژه دفاعی» است. به جای میلیشیا که رد شده، این گروهها یا واحدهای ویژه پیشنهاد میشوند. در نگاه نخست، گویی تنها تفاوت در نام است. اما نام پیشنهادی اومانیته در حقیقت هیچ معنایی ندارد. میتوان از «دفاع جمعی» سخن گفت، اما نمیتوان از «گروههای دفاعی» صحبت کرد، زیرا هدف این گروهها دفاع از خودشان نیست، بلکه دفاع از سازمانهای کارگری است. اما مسئله، البته، صرفاً نام نیست. طبق نظر اومانیته، «گروههای دفاعی» باید از استفاده از سلاح چشمپوشی کنند تا گرفتار «کودتاگری» نشوند. این «خردمندان» طبقه کارگر را مانند کودکی میدانند که نباید اجازه داشت تیغی در دست بگیرد. در حالی که تیغ، بهعلاوه، انحصاراً در دست Camelots du Roi [مونارشیستهای فرانسوی حول روزنامه چارلز مورس، اکسیون فرانسز، که بهشدت ضددموکراتیک بود] است؛ همان کسانی که محصول مشروع سرمایهداریاند و با کمک همین تیغها، «سیستم» دموکراسی را برانداختهاند.
در هر حال، «گروههای دفاعی» چگونه قرار است در برابر هفتتیرهای فاشیستها از خود دفاع کنند؟ پاسخ ایدهئولوژیک است، یعنی میتوانند خود را پنهان کنند. وقتی آنها آنچه لازم دارند در دست ندارند، مجبورند «دفاع» را با پاهای خود جستوجو کنند، و در این میان فاشیستها سازمانهای کارگری را بیممانعت غارت خواهند کرد. اما اگر پرولتاریا شکست فجیعی بخورد، دستکم در گناه «کودتاگری» مقصر نخواهد بود. این حرفهای فریبنده که تحت پرچم «بلشویسم» رژه میروند، تنها تنفر و انزجار برمیانگیزند. در «دوره سوم» خاطرهانگیز -زمانی که استراتژیستهای اومانیته گرفتار هذیانهای خیابانی بودند، هر روز خیابانها را «فتح» میکردند و هرکس با افراطهای آنها موافق نبود را «فاشیست اجتماعی» میخواندند- ما پیشبینی کرده بودیم: «به محض اینکه خودشان درد و هزینهی کارهایشان را تجربه کنند، تبدیل به بدترین فرصتطلبان خواهند شد.» این پیشبینی اکنون بهطور کامل محقق شده است. در حالی که درون حزب سوسیالیست، حرکت به نفع میلیشیا در حال رشد و تقویت است، رهبران بهاصطلاح حزب کمونیست میدوند تا اشتیاق کارگران پیشرو برای سازماندهی خود در ستونهای رزمی را سرکوب کنند. آیا میتوان کاری دلسردکنندهتر یا رسواتر از این تصور کرد؟ گاهی در صفوف حزب سوسیالیست این اعتراض شنیده میشود: «میلیشیا باید شکل بگیرد، اما نیازی به جار زدن آن نیست.»
میتوان به آن رفقایی که تلاش میکنند جنبه عملی کار را از چشمها و گوشهای کنجکاو پنهان نگه دارند، تبریک گفت. اما بسیار سادهلوحانه خواهد بود اگر فکر کنیم میتوان میلیشیا را پنهانی و در چهاردیواری ایجاد کرد. ما به دهها هزار و سپس صدها هزار مبارز نیاز داریم. این افراد تنها زمانی خواهند آمد که میلیونها مرد و زن کارگر، و پشت سر آنها دهقانان، ضرورت میلیشیا را درک کرده و پیرامون داوطلبان فضایی از همدلی و حمایت فعال ایجاد کنند. مراقبت پنهانی و محافظهکارانه باید محدود به جنبه فنی کار باشد. کارزار سیاسی باید علنی و در نشستها، کارخانهها، خیابانها و میدانهای عمومی پیش رود. کادرهای بنیادی میلیشیا باید کارگران کارخانه باشند که براساس محل کار خود گروهبندی شدهاند، یکدیگر را میشناسند و میتوانند واحدهای رزمی خود را در برابر تحریکات عوامل دشمن بسیار آسانتر و مطمئنتر از برجستهترین بوروکراتها حفظ کنند. ستادهای پنهانی بدون بسیج علنی تودهها، در لحظه خطر، بیقدرت و درمانده خواهند ماند. هر سازمان کارگری باید در این کار غوطهور شود. در این مسئله، هیچ خط مرزیای میان احزاب کارگری و اتحادیهها نمیتواند وجود داشته باشد؛ آنها باید دست در دست هم تودهها را بسیج کنند. موفقیت میلیشیا مردمی در آن صورت کاملاً تضمین شده خواهد بود. «اما کارگران از کجا اسلحه خواهند آورد؟» -این اعتراضِ «واقعگرایان» خردمند، یعنی همان بورژواهای ترسو- «دشمن تفنگ، توپ، تانک، گاز و هواپیما دارد، در حالی که کارگران تنها چند صد تپانچه و چاقوی جیبی در اختیار دارند.»
در این اعتراض، همه چیز برای ترساندنِ کارگران روی هم انباشته شده است. از یک سو، «خردمندان» ما اسلحه فاشیستها را با تسلیحات دولت یکی میدانند. از سوی دیگر، به دولت روی میآورند و خواستار خلع سلاح فاشیستها میشوند. منطق شگفتآور! در واقع، موضع آنها در هر دو مورد غلط است. در فرانسه، فاشیستها هنوز از کنترل دولت فاصله زیادی دارند. در ۶ فوریه، آنها درگیر نبرد مسلحانه با پلیس دولتی شدند. بنابراین وقتی بحث بر سر مبارزه مسلحانه فوری با فاشیستهاست، صحبت از توپ و تانک غلط است. فاشیستها البته پولدارتر از ما هستند و راحتتر میتوانند اسلحه تهیه کنند. اما کارگران پرشمارتر، مصممتر و فداکارترند، وقتی از رهبری انقلابی قوی و آگاهانه برخوردار باشند. علاوه بر منابع دیگر، کارگران میتوانند با خلع سلاح سیستماتیک فاشیستها، خود را به هزینه آنها مسلح کنند. این امروز به یکی از جدیترین شکلهای مبارزه با فاشیسم بدل شده است. هرگاه زرادخانههای کارگران با خلع سلاح فاشیستها پُر شود، بانکها و تراستها ناچار خواهند شد در تأمین مالی نگهبانان خونریز خود محتاطتر عمل کنند. حتی ممکن است -و فقط در چنین شرایطی- مقامات هراسان واقعاً دست به جلوگیری از مسلحسازی فاشیستها بزنند، مبادا انبارهای تازهای از اسلحه در اختیار کارگران قرار گیرد. ما از دیرباز میدانیم که تنها سیاست و تاکتیک انقلابی است که، بهعنوان پیامد جانبی، حکومت را وادار به «اصلاحات» یا دادن امتیاز میکند.
اما چگونه فاشیستها را خلع سلاح کنیم؟ طبیعی است که این کار با چاپ مقالات روزنامهای ممکن نیست. باید واحدهای رزمی ایجاد شوند و یک سرویس اطلاعاتی تشکیل شود. وقتی مردم ببینند که ما این کار را جدی گرفتهایم، هزاران خبرچین و یاریدهنده داوطلبانه از همه سو خواهند آمد. این کار نیازمند ارادهای برای اقدام پرولتری است. اما اسلحه فاشیستها، البته، تنها منبع نیست. در فرانسه بیش از یک میلیون کارگر سازمانیافته وجود دارد. بهطور کلی، این تعداد کوچک است، اما کاملاً کافی است تا شروعی در سازماندهی میلیشیا کارگری ایجاد شود. اگر احزاب و اتحادیهها تنها یکدهم اعضای خود را مسلح کنند، این خود نیرویی ۱۰۰ هزار نفره خواهد بود. هیچ تردیدی نیست که تعداد داوطلبانی که فردای فراخوان «جبهه متحد» برای میلیشیا کارگری پیشگام خواهند شد، بسیار بیش از این عدد خواهد بود. کمکهای احزاب و اتحادیهها، جمعآوریها و حق اشتراکهای داوطلبانه، ظرف یکی دو ماه امکان تأمین اسلحه برای ۱۰۰ تا ۲۰۰ هزار مبارز طبقه کارگر را فراهم خواهد کرد. اراذل و اوباش فاشیست فوراً دم خود را جمع خواهند کرد و کل چشمانداز توسعه بهطرز غیرقابل مقایسهای مساعدتر خواهد شد.
استناد به کمبود اسلحه یا دیگر «شرایط عینی» برای توجیه اینکه چرا تاکنون هیچ تلاشی برای ایجاد میلیشیا صورت نگرفته، چیزی جز فریب خود و دیگران نیست. مانع اصلی -و میتوان گفت تنها مانع- در خصلت محافظهکارانه و منفعل رهبران سازمانهای کارگری ریشه دارد. این رهبرانِ شکگرا به نیروی پرولتاریا ایمان ندارند و بهجای گشودن راهی انقلابی برای انرژیهای جوشانِ از پایین، چشم امید به انواع معجزات از بالا دوختهاند. کارگران سوسیالیست باید رهبران خود را وادار کنند بیدرنگ به سوی ایجاد میلیشیا کارگری گام بردارند، یا آنکه جای خود را به نیروهایی جوانتر، تازهنفستر و جسورتر بسپارند. اعتصاب بدون تبلیغ و تهییج سیاسی قابل تصور نیست؛ همانطور که بدون صفآراییهایی که هرجا ممکن است با اقناع پیش میروند و هرجا ناگزیر باشند به زور متوسل میشوند، ناممکن است. اعتصاب ابتداییترین شکل مبارزه طبقاتی است؛ شکلی که همواره، با نسبتهایی متفاوت، روشهای «ایدئولوژیک» را با شیوههای فیزیکی درهم میآمیزد. مبارزه با فاشیسم نیز در بنیاد خود مبارزهای سیاسی است و درست به همین دلیل به میلیشیا نیاز دارد، همانگونه که اعتصاب به صفآرایی نیازمند است. در واقع، صفآرایی هسته و جنین میلیشیای کارگری است. کسی که به کنار گذاشتن مبارزه «فیزیکی» میاندیشد، ناچار باید از هرگونه مبارزهای دست بکشد؛ چراکه روح بدون بدن نمیتواند زنده بماند.
به تعبیر درخشان نظریهپرداز بزرگ نظامی، کلاوزِویتس، جنگ ادامه سیاست است با ابزارهایی دیگر؛ تعریفی که بهتمامی در مورد جنگ داخلی نیز صدق میکند. از اینرو، نمیتوان سیاست و جنگ را در برابر یکدیگر نشاند، زیرا هنگامی که مبارزه سیاسی به حکم ضرورتی درونی به نبردی آشکار و مسلحانه بدل میشود، دیگر مهار آن به اراده ممکن نیست. وظیفه یک حزب انقلابی آن است که این دگرگونی ناگزیر را بهموقع پیشبینی کند و با تمام توان برای آن لحظه آماده شود، همانگونه که طبقات حاکم نیز خود را آماده میکنند. واحدهای میلیشیا برای دفاع در برابر فاشیسم، نخستین گام در راه مسلحکردن پرولتاریاست، نه آخرین آن. شعار ما روشن است: «پرولتاریا و دهقانان انقلابی را مسلح کنید.»
میلیشیای کارگری، در نهایت، باید همه زحمتکشان را در برگیرد. تحقق کامل این برنامه تنها در چارچوب یک دولت کارگری امکانپذیر است؛ دولتی که در آن همه ابزارهای تولید -و در نتیجه همه ابزارهای تخریب، یعنی سلاحها و کارخانههای تولید آنها- به دست کارگران سپرده میشود. اما نمیتوان با دستهای خالی به دولت کارگری رسید. تنها ناتوانان سیاسیای چون رونودلاند که از گذار مسالمتآمیز و متکی به قانوناساسی به سوسیالیسم سخن میگویند. راه قانوناساسی با سنگرهایی بسته شده است که گروههای فاشیستی آنها را در اختیار دارند، و این تنها یک سنگر نیست. بورژوازی برای جلوگیری از بهقدرترسیدن پرولتاریا، بیدرنگ به دهها کودتا -با اتکا به پلیس و ارتش- متوسل خواهد شد.[xvi]
دولت سوسیالیستیِ کارگری تنها از دلِ یک انقلاب پیروزمند برمیخیزد. هر انقلاب در بسترِ تحولهای اقتصادی و سیاسی شکل میگیرد، اما سرنوشت آن همواره در رویاروییهای علنی و مسلحانه میان طبقات متخاصم رقم میخورد. پیروزی انقلابی فقط از خلال دورهای طولانی از تبلیغ سیاسی، آموزش پیگیر و سازماندهی تودهها امکانپذیر است. با اینهمه، خودِ نبرد مسلحانه نیز باید از مدتها پیش تدارک دیده شود. کارگران پیشرو باید آگاه باشند که ناگزیرند وارد پیکارِ مرگوزندگی شوند و آن را به پیروزی برسانند. آنان باید بهسوی سلاح دست دراز کنند، بهعنوان تضمین رهایی خویش.
چشمانداز در ایالاتمتحده
از «برخی پرسشها درباره مسائل آمریکا»، انترناسیونال چهارم، اکتبر ۱۹۴۰
عقبماندگی طبقه کارگر ایالاتمتحده تنها مفهومی نسبی است. از بسیاری جهاتِ مهم، این طبقه از نظر فنی و از حیث سطح زندگی، پیشرفتهترین طبقه کارگر جهان است. کارگران آمریکایی بهغایت مبارزهجو هستند؛ همانگونه که در جریان اعتصابها دیدهایم. آنان شورشیترین اعتصابها را در جهان تجربه کردهاند. آنچه کارگر آمریکایی فاقد آن است، روحیه تعمیمدادن و تحلیل جایگاه طبقاتی خود در کلیت جامعه است. این فقدانِ اندیشه اجتماعی ریشه در سراسر تاریخ این کشور دارد.
درباره فاشیسم
در همه کشورهایی که فاشیسم در آنها به پیروزی رسید، پیش از رشد و پیروزی فاشیسم، موجی از رادیکالیسم تودهای وجود داشت: رادیکالیسمِ کارگران و دهقانان و کشاورزان فقیر، و نیز خردهبورژوازی. در ایتالیا، پس از جنگ و پیش از ۱۹۲۲، موجی انقلابی با ابعادی عظیم پدید آمد؛ دولت فلج شده بود، پلیس عملاً وجود نداشت و اتحادیههای کارگری میتوانستند هر کاری بخواهند انجام دهند؛ اما حزبی که قادر به تصرف قدرت باشد وجود نداشت. فاشیسم بهمثابه واکنشی به این وضعیت سر برآورد. در آلمان نیز وضع به همینگونه بود. در ۱۹۱۸ با یک وضعیت انقلابی روبهرو بودیم؛ بورژوازی حتی درخواست مشارکت در قدرت را هم مطرح نمیکرد. سوسیالدموکراتها انقلاب را فلج کردند. سپس کارگران در سالهای ۱۹۲۲–۱۹۲۳–۱۹۲۴ بار دیگر کوشیدند؛ این دوره، زمان ورشکستگی حزب کمونیست بود؛ که پیشتر به تفصیل دربارهاش بحث کردهایم. پس از آن، در سالهای ۱۹۲۹–۱۹۳۰–۱۹۳۱، کارگران آلمان موج انقلابی تازهای را آغاز کردند. قدرت عظیمی هم در حزب کمونیست و هم در اتحادیههای کارگری وجود داشت، اما سپس سیاست معروف «فاشیسم اجتماعی» (از سوی جنبش استالینیستی) به میدان آمد؛ سیاستی که برای فلجکردن طبقه کارگر ابداع شده بود. تنها پس از این سه موج عظیم بود که فاشیسم به یک جنبش بزرگ بدل شد. هیچ استثنایی بر این قاعده وجود ندارد: فاشیسم فقط زمانی پدید میآید که طبقه کارگر ناتوانی کامل خود را در بهدستگرفتن سرنوشت جامعه نشان داده باشد.
در ایالاتمتحده نیز همین روند تکرار خواهد شد. هماکنون عناصر فاشیستی وجود دارند و طبعاً از نمونههای ایتالیا و آلمان درس گرفتهاند؛ ازاینرو با آهنگی سریعتر عمل خواهند کرد. اما شما در عین حال تجربه کشورهای دیگر را نیز پیشِ رو دارید. موج تاریخی بعدی در ایالاتمتحده، موج رادیکالیسم تودهها خواهد بود، نه فاشیسم. بیتردید جنگ میتواند برای مدتی روند رادیکالشدن را کند کند، اما سپس به آن شتاب و دامنهای بهمراتب نیرومندتر خواهد بخشید. نباید دیکتاتوریِ جنگی -یعنی دیکتاتوریِ ماشین نظامی، ستاد فرماندهی و سرمایه مالی- را با دیکتاتوری فاشیستی یکی گرفت. برای دومی، پیش از هر چیز، احساس نومیدیِ عمیق در میان تودههای گسترده مردم لازم است. هنگامی که احزاب انقلابی به آنها خیانت میکنند و پیشتاز کارگری ناتوانی خود را در رهبری مردم بهسوی پیروزی نشان میدهد، آنگاه است که دهقانان، کاسبکاران خرد، بیکاران، سربازان و دیگر لایهها میتوانند به پشتیبانی از یک جنبش فاشیستی کشانده شوند؛ و فقط در همین صورت. دیکتاتوری نظامی نهادی صرفاً بوروکراتیک است که با ماشین نظامی تقویت میشود و بر سردرگمی تودهها و تمکین آنها استوار است. اما پس از مدتی، احساسات مردم میتواند تغییر کند و آنان علیه همان دیکتاتوری به شورش برخیزند.
حزب انقلابی بسازید!
در هر بحثی درباره مسائل سیاسی، این پرسش مطرح میشود:
آیا ما موفق خواهیم شد برای لحظهای که بحران فرا میرسد، حزبی نیرومند ایجاد کنیم؟ آیا ممکن نیست فاشیسم از ما پیشی بگیرد؟ آیا مرحلهای فاشیستی در روند تحول، اجتنابناپذیر نیست؟
موفقیتهای فاشیسم بهسادگی باعث از دست رفتن چشمانداز میشود و شرایط واقعیای را که تقویت و پیروزی فاشیسم را ممکن ساخت، به فراموشی میسپارد. حال آنکه درک روشن این شرایط، بهویژه برای کارگران ایالاتمتحده، اهمیتی ویژه دارد. میتوان آن را بهمنزله یک قانون تاریخی صورتبندی کرد: فاشیسم تنها در کشورهایی توانست به قدرت برسد که احزاب محافظهکار کارگری، پرولتاریا را از بهرهگیری از وضعیت انقلابی و تصرف قدرت بازداشتند. در آلمان، دو وضعیت انقلابی تعیینکننده وجود داشت: ۱۹۱۸–۱۹۱۹ و ۱۹۲۳–۱۹۲۴. حتی در سال ۱۹۲۹ نیز، مبارزهای مستقیم برای کسب قدرت از سوی پرولتاریا همچنان ممکن بود. در هر سه مورد، سوسیالدموکراسی و کمینترن [استالینیستها] بهنحوی جنایتکارانه و ویرانگر، روند تصرف قدرت را مختل کردند و بدینسان جامعه را به بنبست کشاندند. تنها در چنین شرایط و وضعیتی بود که خیزش توفانی فاشیسم و دستیابی آن به قدرت امکانپذیر شد.
تا آنجا که پرولتاریا در مرحلهای معین ناتوان از تصرف قدرت باشد، امپریالیسم خود به تنظیم زندگی اقتصادی با شیوههای ویژه خود دست میزند؛ و حزب فاشیستیای که به قدرت دولتی بدل میشود، سازوکار سیاسی این تنظیم است. نیروهای مولد نهتنها با مالکیت خصوصی، بلکه با مرزهای دولتهای ملی نیز در تضادی آشتیناپذیر قرار دارند. امپریالیسم خود بیان مستقیم این تضاد است. سرمایهداری امپریالیستی میکوشد این تضاد را از طریق گسترش مرزها، تصرف سرزمینهای جدید و مانند آن حلوفصل کند. دولت توتالیتر، که همه جنبههای زندگی اقتصادی، سیاسی و فرهنگی را تحت انقیاد سرمایه مالی درمیآورد، ابزار ایجاد دولتی فراملی، یک امپراتوری امپریالیستی، سلطه بر قارهها و در نهایت سلطه بر سراسر جهان است.
ما همه این ویژگیها را -هر یک بهتنهایی و نیز در کلیت آنها- تا آنجا که آشکار شده یا به پیشزمینه آمدهاند، تحلیل کردهایم. هم تحلیل نظری و هم تجربه تاریخیِ غنی ربع قرن گذشته با نیرویی یکسان نشان دادهاند که فاشیسم هر بار حلقه نهاییِ چرخهای سیاسی معین است که از این عناصر تشکیل میشود: عمیقترین بحران جامعه سرمایهداری؛ رشد رادیکالیزه شدن طبقه کارگر؛ افزایش همدلی با طبقه کارگر و میل به تغییر در میان خردهبورژوازی شهری و روستایی؛ سردرگمی شدید بورژوازی بزرگ؛ مانورهای بزدلانه و خائنانه آن برای گریز از اوج انقلابی؛ فرسودگی پرولتاریا؛ افزایش سردرگمی و بیتفاوتی؛ تشدید بحران اجتماعی؛ ناامیدی خردهبورژوازی و عطش آن برای تغییر؛ روانرنجوری جمعی خردهبورژوازی، آمادگیاش برای باور به معجزهها و توسل به اقدامات خشونتآمیز؛ و رشد خصومت نسبت به پرولتاریایی که انتظاراتش را برآورده نکرده است. اینها پیششرطهای شکلگیری شتابان یک حزب فاشیستی و پیروزی آناند.
بدیهی است که رادیکالیزهشدن طبقه کارگر در ایالاتمتحده تاکنون تقریباً فقط از مراحل آغازین خود گذشته و آن هم عمدتاً در حوزه جنبش اتحادیهای (CIO). دوره پیش از جنگ و سپس خودِ جنگ میتواند این روند رادیکالیزهشدن را بهطور موقت قطع کند، بهویژه اگر شمار قابلتوجهی از کارگران در صنایع جنگی جذب شوند. اما این وقفه نمیتواند پایدار باشد. مرحله دوم رادیکالیزهشدن با ویژگیهایی بسیار برجستهتر ظاهر خواهد شد. مسئله تشکیل یک حزب مستقل کارگری در دستور روز قرار خواهد گرفت. مطالبات انتقالی ما محبوبیتی گسترده به دست خواهند آورد. در مقابل، گرایشهای فاشیستی و ارتجاعی به حاشیه رانده شده، موضعی تدافعی اتخاذ خواهند کرد و در انتظار لحظهای مساعدتر خواهند ماند. این نزدیکترین چشمانداز است. هیچ کاری بهتمامی بیارزشتر از این نیست که درباره اینکه آیا موفق خواهیم شد حزبی انقلابی و نیرومندِ رهبریکننده بسازیم یا نه، دست به حدسوگمان بزنیم. پیشِ رو چشماندازی مساعد قرار دارد که همه توجیهات لازم را برای کنشگری انقلابی فراهم میکند. باید از فرصتهایی که گشوده میشوند بهره گرفت و حزب انقلابی را بنا نهاد.
منبع: Marxist.org
تروتسکی، لئون. فاشیسم: چیستی و چگونگی مبارزه با آن. اولین گردآوری توسط انتشارات پایونیر، اوت ۱۹۴۴؛ تجدید چاپ ۱۹۶۴؛ نسخه بازبینیشده، آوریل ۱۹۶۹. متن برای انتشار در اینترنت توسط زودیاک، مدیر پیشین آرشیو اینترنتی مارکس-انگلس، رونویسی شد.
پانویس :
[i] کارزار خشونت فاشیستها در بولونیا، ۲۱ نوامبر ۱۹۲۰ آغاز شد. وقتی اعضای شوراهای سوسیالدموکرات که در انتخابات شهرداری پیروز شده بودند، برای معرفی شهردار جدید از ساختمان شهرداری خارج شدند، با تیراندازی مواجه شده که طی آن ۱۰ نفر کشته و ۱۰۰ نفر زخمی شدند. فاشیستها سپس با انجام «کارزارهای تنبیهی» به روستاهای اطراف، که پایگاه «لیگهای سرخ» بود، یورش بردند. «گردانهای عملیاتی» بلکشرتها با خودروهای تأمینشده توسط زمینداران بزرگ، روستاها را در حملاتی برقآسا تصرف کرده، دهقانان و رهبران کارگری چپ را کتک زده و در برخی موارد میکشتند، مراکز رادیکال را تخریب میکردند و مردم را در وحشت فرو میبردند. با اعتماد به نفس ناشی از این موفقیتهای آسان، فاشیستها سپس حملات گستردهای را در شهرهای بزرگ آغاز کردند.
[ii] پیمان ورسای پس از جنگ جهانی اول بر آلمان تحمیل شد؛ متنفرانهترین بخش آن، پرداخت بیپایان غرامت به متفقین پیروز بهعنوان «بازپرداخت» برای خسارات و تلفات جنگ بود. «بحران» اشارهشده در پاراگراف فوق، رکود اقتصادیای بود که پس از سقوط بورس والاستریت در ۱۹۲۹ سراسر جهان سرمایهداری را در برگرفت.
[iii] فیلدمارشال پاول فون هیندنبورگ (۱۸۴۷–۱۹۳۴)، ژنرال یونکر که در جنگ جهانی اول شهرت یافت و بعدها رئیسجمهور جمهوری وایمار شد. در ۱۹۳۲، سوسیالدموکراتها او را بهعنوان «شر کمتر» برای مقابله با نازیها دوباره انتخاب کردند. هیندنبورگ هیتلر را در ژانویه ۱۹۳۳ صدراعظم کرد.
[iv] فیلیپو توراتی (۱۸۵۷–۱۹۳۷)، نظریهپرداز پیشرو اصلاحطلب حزب سوسیالیست ایتالیا.
[v] آنتونیو گرامشی (۱۸۹۱–۱۹۳۷): یکی از بنیانگذاران حزب کمونیست ایتالیا، که در ۱۹۲۶ توسط موسولینی زندانی شد و یازده سال بعد در زندان درگذشت. او از زندان نامهای به نام کمیتهی سیاسی حزب ایتالیا ارسال کرد و از کارزار استالین علیه «اپوزیسیون چپ» اعتراض نمود. تالیاتی، نمایندهی ایتالیا در کمینترن در مسکو، این نامه را سانسور کرد. در دوران استالین، حافظهی گرامشی عمداً پاک شد، اما در دورهی پسااستالینی، حزب کمونیست ایتالیا او را دوباره کشف و رسماً به عنوان قهرمان و شهید ارج نهاد. از آن زمان، آثار نظری او، بهویژه دفترچههای زندانش، توجه بینالمللی گستردهای یافته است.
[vi] دیمیتری مانویلسکی (۱۸۸۳–۱۹۵۲): رئیس کمینترن از ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۴؛ برکناری او نشانهی تغییر از چپگرایی رادیکال به فرصتطلبی دورهی جبههی مردمی بود. بعدها در صحنهی دیپلماتیک بهعنوان نماینده در سازمان ملل حضور یافت.
[vii] ارکولی، نام قلمی کمینترن پالمیرو تالیاتی (۱۸۹۳–۱۹۶۴) است. پس از زندانی شدن گرامشی، ریاست حزب کمونیست ایتالیا را بر عهده گرفت. او تمام تغییرات موضعی کمینترن را پشت سر گذاشت، اما پس از مرگ استالین، حکومت استالین و برخی ویژگیهای باقیمانده آن در اتحاد جماهیر شوروی و جنبش کمونیستی بینالمللی را نقد کرد.
[viii] «طناب دار یانگ» اشاره به «طرح یانگ» دارد، که پس از اوون دی. یانگ، تاجر بزرگ آمریکایی و نمایندهی کل غرامتهای آلمان در دههی ۱۹۲۰ مطرح شد. تابستان ۱۹۲۹، او رئیس کنفرانسی بود که طرحش را تصویب کرد؛ این طرح جایگزین طرح ناکام داوز شد تا پرداخت غرامت آلمان طبق پیمان ورسای «تسهیل» شود.
[ix] این پاراگراف در نسخه جزوهای که برای دیجیتالی کردن این متن استفاده شده، وجود ندارد. با این حال، در نسخههای دیگر آمده است.
[x] «جبههی آهنین»: ائتلافی میان چند اتحادیهی بزرگ کارگری و گروههای «جمهوریخواه» بورژوایی که در میان تودهها اعتبار یا پایگاه زیادی نداشتند. این جبهه توسط سوسیالدموکراتها اواخر ۱۹۳۱ ایجاد شد. گروههای رزمی به نام «مشت آهنین» درون اتحادیهها شکل گرفت و سازمانهای ورزشی کارگری نیز وارد جبهه شدند. با این حال، در اولین رژهها و تجمعات آن، هزاران کارگر مشتهای خود را بالا بردند، شعار «آزادی» دادند و قسم خوردند از دموکراسی دفاع کنند. تودههای حزب سوسیالدموکرات و اتحادیهها واقعاً باور داشتند که این سازمان برای جلوگیری از صعود هیتلر به کار خواهد رفت، اما چنین نشد.
[xi] هاینریش برونینگ، صدراعظم آلمان ۱۹۳۰–۱۹۳۲. حکومت پارلمانی منظم در مارس ۱۹۳۰ پایان یافت و سلسلهای از رژیمهای بناپارتیستی روی کار آمد -برونینگ، فون پاپن، فون شلایشر- یعنی صدراعظمهایی که نه بر اساس روندهای معمول پارلمانی، بلکه با «فرمانهای اضطراری» حکومت میکردند. این شخصیتهایِ بناپارتیست خود را ناجیان سیاسی معرفی کردند که کشور را از بحران نجات میدهند و بنابراین بالاتر از طبقه و حزب بودند. آنها به سیستم قدیمی احزاب دموکراتیک بورژوایی وابسته نبودند و قدرت خود را از پلیس، ارتش و بوروکراسی دولت میگرفتند. با وانمود کردن به نجات ملت از خطرات چپ (سوسیالیستها و کمونیستها) و راست (فاشیستها)، بیشترین ضربه را به چپ زدند، زیرا منافع اصلی آنها نجات سرمایهداری بود.
[xii] ۴ اوت ۱۹۱۴: فروپاشی دومین بینالملل. نمایندگان حزب سوسیالدموکرات آلمان در رایشستاگ به بودجهی جنگی دولتهای امپریالیستی رأی مثبت دادند؛ در همان روز، نمایندگان حزب سوسیالیست فرانسه در مجلس ملی نیز همین کار را انجام دادند.
[xiii] یوزف پیلسودسکی (۱۸۷۶–۱۹۳۵): در آغاز سوسیالیستی با گرایشهای ملیگرایانه بود؛ در ۱۹۲۰ نیروهای ضدشوروی را در لهستان رهبری کرد؛ و در ۱۹۲۶ با کودتا دیکتاتوری فاشیستی برقرار ساخت. وارْسکی: از رفقای رزا لوکزامبورگ بود و در اختلافات او با بلشویکها همموضع بود. در دورهی «چرخش چپ» کمینترن (دورهی سوم)، از رهبری حزب کمونیست لهستان کنار گذاشته شد، اما اخراج نشد. در جریان پاکسازیهای بزرگ ۱۹۳۶–۱۹۳۸ در شوروی ناپدید شد. رزا لوکزامبورگ (۱۸۷۰–۱۹۱۹): نظریهپرداز و رهبر بزرگ انقلابی. ابتدا در جنبش سوسیالیستی لهستان فعال بود و سپس به رهبران جناح چپ حزب سوسیالدموکرات آلمان پیوست. او و کارل لیبکنشت بهسبب مخالفت با جنگ جهانی اول زندانی شدند و پس از آزادی، رهبری اتحادیهی اسپارتاکوس را بر عهده گرفتند؛ هر دو در انقلاب ناکام ۱۹۱۹ دستگیر و ترور شدند.
[xiv] گاستون دومرگ: نخستوزیر بناپارتیست فرانسه، جانشین ادوارد دالادیه. حکومت دالادیه چند روز پس از ناآرامیهای فاشیستی ۶ فوریه ۱۹۳۴ سقوط کرد.
[xv] «دوره سوم»: براساس طرح استالینیستی، این مرحله «آخرین دوره سرمایهداری» بود؛ دورهای که فروپاشی قریبالوقوع آن و جایگزینی آن با شوراها پیشبینی میشد. این دوره به دلیل تاکتیکهای ماجراجویانه و اولتراچپ کمونیستها، به ویژه مفهوم «فاشیسم اجتماعی»، شناخته میشود.
[xvi] پییر رونودل (۱۸۷۱–۱۹۳۵): پیش از جنگ جهانی اول، از رهبران سوسیالیست، دست راست ژان ژورس و سردبیر روزنامه اومانیته بود. در دوران جنگ، به سوسیالمیهنپرستی راستگرایانه گرایش یافت. در دهه ۱۹۳۰، همراه با مارسل دئا، رهبری گرایش تجدیدنظرطلب «نئوسوسیالیست» را بر عهده داشت. این گرایش در کنگره ژوئیه ۱۹۳۳ شکست خورد و از حزب سوسیالیست جدا شد. پس از شورشهای فاشیستی ۶ فوریه ۱۹۳۴، بیشتر «نئوها» به حزب رادیکال -حزب اصلی سرمایهداری فرانسه- پیوستند.



نظرها
نظری وجود ندارد.