ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

مرگ دیکتاتور: شادی از امکانِ متولد شدن یک جایگزین

حسین نوش‌آذر ـ شادی یک گروه اجتماعی، نه شادی از مرگ که فریاد رهایی از دوره‌ای از رنج است، و «غم» گروهی دیگر، نه صرفاً سوگواری برای یک انسان که وحشت از فروپاشی جهان معنایی خویش. این تضاد عاطفی، اگر در بستر «فرهنگ تحکم» به نبرد برای تحمیل یک روایت تبدیل شود، زخم‌های کهنه را تازه‌تر کرده و گفت‌وگو را به قطبی‌سازی خاموش بدل می‌کند؛ اما اگر به رسمیت شناخته شود که هر دو احساس، ریشه‌ای اصیل در تجربه‌های متفاوت از تاریخ دارند، ممکن است آغازی برای التیام باشد نه دامن زدن به جدال.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

پس از قتل علی خامنه‌ای در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریه ۲۰۲۶) در جریان حملات هماهنگ آمریکا و اسرائیل موجی از شادی و جشن در بخش‌های قابل توجهی از جامعه ایران، به‌ویژه در شهرهایی مانند تهران، کرج، اصفهان، کرمانشاه، ممسنی و دهگلان شکل گرفت؛ مردم به خیابان‌ها ریختند، رقص و هلهله به راه افتاد، بوق خودروها به‌طور گسترده زده شد، و آتش‌بازی صورت گرفت و شعارهایی مانند «مرگ بر خامنه‌ای»، «جاوید شاه» و «آزادی مبارک» سر داده شد. این واکنش‌ها در میان ایرانیان خارج از کشور مانند لندن، واشنگتن، تورنتو، استکهلم و پاریس و برخی کشورهای دیگر هم دیده شد.

با این حال در جامعه دوقطبی ایران واکنش‌ها یکسان نبود. در حالی که مخالفان حکومت با شادی و پایکوبی به خیابان‌ها آمدند، هواداران سنتی نظام در شهرهایی مانند تهران و اصفهان تجمعات عزاداری گسترده برگزار کردند، پرچم ایران (با نشان زشت و همچنان نامأنوس جمهوری اسلامی) را برافراشتند و شعار «مرگ بر آمریکا» سر دادند. برخی شهروندان نیز طبعا از آینده نامعلوم، هرج‌ومرج احتمالی یا انتقام‌جویی رژیم احساس نگرانی می‌کردند. این تضاد عمیق بین جشن و عزا، نشان‌دهنده شکاف‌های طولانی‌مدت در جامعه ایران پس از ۳۶ سال حکومت خامنه‌ای است. آیا مخالفان خامنه‌ای حق شادی دارند؟ آیا موافقان او حق دارند با توجه به بزرگ‌ترین کشتار تاریخ معاصر ایران در دی ۱۴۰۴، در اواخر دوران حکمرانی خامنه‌‌ای، برای او عزاداری کنند؟ آیا باید از شکل‌گیری فرهنگ تحمیل و تحکم در شادی و عزا نگران بود؟

شادی یا اندوه از مرگ دیکتاتور

ما تنها ملتی نیستیم که از دیکتاتوری رنج می‌بریم و دستخوش احساسات متناقضیم:

مرگ فرانسیسکو فرانکو در سال ۱۹۷۵، اسپانیا را به دو بخش عاطفی عمیقاً تقسیم‌شده تبدیل کرد چنانکه شادی یا اندوه از مرگ دیکتاتور، هر یک روایت متفاوتی از تاریخ را بازتاب می‌داد. برای مخالفان و قربانیان دیکتاتوری، این لحظه پایانی بر ۳۶ سال سرکوب، سانسور و حذف سیستماتیک بود؛ آنان با شادی و آسودگی خیال، پایان دوران استبداد را جشن گرفتند و مرگ او را آغاز فرصتی برای دمکراسی و آزادی می‌دیدند. در مقابل، طرفداران وفادار فرانکو که او را «پدر ملت» و حافظ ثبات و سنت‌های اسپانیا در برابر کمونیسم می‌دانستند، با اندوهی عمیق و نگرانی از آینده، سوگوار شدند و مرگ او را فقدانی جبران‌ناپذیر برای کشورشان تلقی می‌کردند. این تضاد عاطفی نه فقط واکنشی به مرگ یک انسان، که بازتاب دو قرائت کاملاً متضاد از تاریخ معاصر اسپانیا و میراث جنگ داخلی بود.

فرانکو ۳۶ سال و خامنه‌ای ۳۷ سال [ ۳۶ سال و حدود ۹ ماه] حکومت کردند. علی‌رغم این شباهت دوران ما بسیار پیچیده‌تر است. در ایران همچنان نهاد ولایت‌فقیه پابرجاست و ما نمی‌‌دانیم که قرار است از زیر عمامه چه کسی بر ما حکومت کند.

مرگ ناپلئون بناپارت در تبعیدگاه جزیره سنت هلن (۱۸۲۱)، اروپا را به صحنه‌ای از واکنش‌هایی کاملاً متضاد تبدیل کرد: برای سلطنت‌طلب‌ها و ائتلاف محافظه‌کار کشورهای پیروز (اتریش، روسیه، پروس و بریتانیا)، این رویداد پایان قطعی «غولی» بود که نظم کهن اروپا را در هم کوبیده بود و آنان با آسودگی خیال، مرگ او را تضمینی برای بازگشت ثبات و تداوم نظام سلطنتی می‌دانستند. در مقابل، برای کهنه‌سربازان ارتش بزرگ فرانسه و بخش وسیعی از توده‌های مردمی که در او نه یک دیکتاتور جنگ‌طلب، که فرزند انقلاب و نماد افتخار و عظمت فرانسه را می‌دیدند، این فقدان، اندوهی عمیق و حسرتی جاودان بر جای گذاشت؛ اندوهی که چنان در حافظه جمعی فرانسه ریشه دواند که چند دهه بعد، برادرزاده‌اش (ناپلئون سوم) توانست با تکیه بر همین میراث عاطفی، امپراتوری را احیا کند.

شادی از مرگ یک شخصیت سیاسی شادی از «رهایی» از دوره‌ای تاریخی و ساختار قدرتی است که آن شخصیت نماد و عامل آن تلقی می‌شود. این شادی در واقع به «پایان» اشاره دارد: پایان یک نظام معنایی، پایان دوران سرکوب یا سیاست‌هایی که برای گروهی فاجعه‌بار بوده، و پایان ترس از آینده‌ای که آن شخصیت آن را تضمین می‌کرده است.

مرگ ژولیوس سزار در روم باستان جمهوری‌خواهان را به شادی و توده‌های وفادار را به خشم و عزا نشاند؛ و در انگلستان، مرگ الیزابت اول (۱۶۰۳) با آنکه در ظاهر با اندوهی ملی همراه بود، در پشت صحنه، گروه‌های کاتولیک و پروتستان هرکدام با امید یا ترس از آینده، به استقبال عصر جدید می‌رفتند.

اما آیا مرگ خامنه‌ای با این نمونه‌ها قابل مقایسه است؟ به هیچ‌وجه و با این‌حال از شکل‌گیری احساسات متناقض در یک جامعه دوقطبی از یک مقوله است، هرچند که در دوران معاصر شبکه‌های اجتماعی دو قطبی‌ها را تقویت می کنند.

حق شادی، حق اندوه

«حق شادی» در واکنش به مرگ یک شخصیت سیاسی، ابتدا باید به‌عنوان یک حق طبیعی و روان‌شناختی به رسمیت شناخته شود. انسان‌ها بر اساس تجربه‌های زیسته خود، جهان را قضاوت می‌کنند. اگر فردی یا گروهی، یک شخصیت سیاسی را مستقیماً مسئول «خسارت‌های بزرگ»، خشونت، مرگ عزیزان، یا عقب‌ماندگی کشور خود بدانند، مرگ او از نظر روانی به معنای پایان یک دوره رنج و ترس تلقی می‌شود. در این چارچوب، احساس شادی یا آسودگی یک واکنش عاطفی خودجوش و «واقعی» است. هیچ دادگاه اخلاقی بیرونی نمی‌تواند به کسی دستور دهد که در برابر رویدادی که او آن را «عدالت تاریخی» یا «پایان ظلم» می‌داند، چه احساسی داشته باشد. از این منظر، «حق» داشتن چنین احساسی، یعنی اصالت و مشروعیت تجربه درونی آن فرد.

از منظر حقوق شهروندی و آزادی وجدان نیز این حق قابل دفاع است. در جامعه‌ای که مدعی هرگونه استاندارد مدرن از آزادی است، افراد باید در انتخاب احساسات و جهان‌بینی خود مختار باشند. از این نظر «حق شادی» در این بستر، به رسمیت شناختن این حقیقت است که جامعه از تکه‌های به‌هم‌چسبیده اما متفاوتی تشکیل شده و این تفاوت در تجربه رنج و شادی، گاه تا عمیق‌ترین لایه‌های وجودی انسان نفوذ می‌کند.

شادی از مرگ یک شخصیت سیاسی، در ژرف‌ترین معنای خود، هرگز صرفاً شادی از «مرگ» یک انسان به‌عنوان موجودی زیستی نیست، بلکه شادی از «رهایی» از دوره‌ای تاریخی و ساختار قدرتی است که آن شخصیت نماد و عامل آن تلقی می‌شود. این شادی در واقع به «پایان» اشاره دارد: پایان یک نظام معنایی، پایان دوران سرکوب یا سیاست‌هایی که برای گروهی فاجعه‌بار بوده، و پایان ترس از آینده‌ای که آن شخصیت آن را تضمین می‌کرده است. مردمی که شادی می‌کنند، در حقیقت نه به نعش، که به طلوع امکان یک «دیگری» شادمان‌اند. از این رو، این شادی، شادیِ «نبودنِ» آن چیزی است که بر زندگی‌شان سنگینی می‌کرده، و به همین دلیل، حتی اگر تلخ و بحث‌برانگیز باشد، در اصیل‌ترین لایه‌های امید انسان به تغییر ریشه دارد.

از یک طرف دیگر حق غمگین بودن برای مرگ یک شخصیت سیاسی نیز ریشه در همان اصالت تجربه دارد که حق شادی. اگر آن شخصیت برای گروهی، نماد «ثبات»، «امنیت»، «هویت» یا «مسیر درست تاریخی» بوده باشد، مرگ او نه فقدان یک انسان، که فروپاشی یک جهان معنایی و آغاز دوره‌ای از «بی‌کسی» و «ترس از آینده» است. کسی که دهه‌ها به رهبری به عنوان تکیه‌گاه فکری و عاطفی خود نگریسته، مرگ او را چونان زلزله‌ای در هویت جمعی خود تجربه می‌کند. این غم نیز همان قدر واقعی و محترم است که شادی گروه مقابل؛ زیرا هر دو گروه، با دو روایت متفاوت از تاریخ و دو تجربه زیسته متضاد، به یک رویداد واحد واکنش نشان می‌دهند. نادیده گرفتن این غم یا تحقیر آن، به همان اندازه بی‌اخلاقی‌ست که نفی حق شادی؛ زیرا هر دو کوششی برای انکار تکثر عاطفی و تاریخی یک ملت است.

فرهنگ تحکم و تحمیل

من به‌عنوان یک نویسنده و روزنامه‌نگار از مرگ خامنه‌ای به‌عنوان پایان یک دوره و آغاز دوره دیگر شادم. دست او به خون جوانان زیبا و رعنای کشورم آلوده است. او هزاران میلیارد دلار از سرمایه ایران را که می‌بایست برای رفاه اجتماعی و توسعه پایدار هزینه شود به باد داد. در دوران حکمرانی او فساد سیستماتیک در ایران شکل گرفت و در اواخر حاکمیتش در عمل یک کارتل شبه‌نظامی از قاچاقچیان اداره امور را در دست گرفتند. وابستگی ایران به چین و روسیه کمترین دستاوردی برای ما نداشت. در دوران او بود که کودکان ایرانی از تحصیل بازماندند و کرامت انسانی سالمندان ما نقض شد. او به جای گسترش نفوذ فرهنگی ایران در قفقاز و آسیای میانه، چشم به پایتخت‌های عربی دوخته بود که حاصلی جز خسران و مرگ در پی نداشت. او یک حاکم بی‌کفایت بود که در پایان عمر، به گمان من به مرگی خودخواسته تن داد و جمعی از اعضای خانواده و یاران نزدیکش را هم با خود به گور برد. او یک شخصیت مرگ‌کام بود. دلایل آن بحث جداگانه‌ای می‌طلبد.

با این‌حال من معتقدم که یک جامعه دوقطبی نیازمند «مدارای تراژیک» است؛ یعنی پذیرش این حقیقت تلخ که جامعه هم‌زمان در دو دنیای موازی زندگی می‌کند. من نمی‌توانم مانع شوم که سوگواران در مراسم‌های خود بگریند و آنان نیز نمی‌توانند مانع شادی من در جمع خودم شوند. این «هم‌زیستیِ احساسات متضاد» بدون تلاش برای حذف فیزیکی یا نمادین یکدیگر، شکننده‌ترین و در عین حال والاترین شکلی است که می‌توان از یک جامعه پس از پایان یک دوره طولانی انشقاق انتظار داشت.

«فرهنگ تحکم و تحمیل» زمانی شکل می‌گیرد که یک گروه، احساس یا روایت خود از تاریخ را نه به‌عنوان یک دیدگاه در میان دیدگاه‌های دیگر، که به‌عنوان «حقیقت مطلق» و واکنش صحیح و تنها امکان مجاز به یک رویداد تحمیل می‌کند. در مرگ یک شخصیت سیاسی قطبی‌ساز، این فرهنگ خود را در دو سوی ماجرا نشان می‌دهد: از یک سو تلاش برای الزام همه به سوگواری و تکفیر شادی‌کنندگان و از سوی دیگر تلاش برای الزام همه به شادی و به سخره گرفتن سوگواران. این فرهنگ، نه تنها تنوع زیسته انسانی را نادیده می‌گیرد، که با نفی دیگری، زمینه‌ساز خشونت نمادین و انباشت خشم فروخورده می‌شود. خطر این فرهنگ در آن است که گفت‌وگو را ناممکن می‌کند و جامعه را به دو اردوگاه خاموش و خشمگین تبدیل می‌سازد که در آن، به جای تلاش برای درک تجربه متفاوت دیگری، هر گروه صرفاً در پی محکوم کردن و حذف طرف مقابل است. آنچه مهم است، چگونگی مدیریت این احساسات متضاد در فضای عمومی است.

فرهنگ تحکم و تحمیل یعنی تلاش برای نادیده گرفتن تنوع عاطفی و اعلام یک احساس به‌عنوان «احساس رسمی» و «صحیح» و سرکوب بقیه.  بنابراین در یک کلام: هر گروهی با توجه به منشأ احساسات خود، «حق» دارد آن احساس را داشته باشد. اما هیچ‌کدام حق ندارد آن را به دیگری تحمیل کنند یا برای ابراز آن، کرامت انسانی طرف مقابل را خدشه‌دار کند.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.