ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

می‌خواهند تهران را غزه کنند! گزارشی از تهران

از تریبون زمانه ـ این گزارش را در حالی تمام می‌کنم که در پس‌زمینه صدای انفجار می‌آید. جایی در تهران در آتش می‌سوزد. می‌گویند چند روز که بگذرد عادت می‌کنیم. عادت نمی‌کنیم. دود و افنجار و آتش عادی نیست که عادت کنیم. در تهرانی زندگی می‌کنیم که آرام آرام دارد به ویرانه تبدیل می‌شود و ما وسط تل این ویرانه «هنوز» زنده‌ایم.

اولین ساعت‌های بامداد روز هشتم جنگ است؛ ترس انفجارهای دیروز خواب را از چشم همه گرفته؛ انفجارها شروع شد. م صداها را می‌شمارد و انفجارها را از صدای ضدهوایی تفکیک می‌کند. صدای آسانسور می‌آید؛ همسایه‌ها یکی یکی راهی پشت‌بام می‌شوند؛ و، پ را در آغوش گرفته و ریز ریز گریه می‌کند. م می‌گوید: «اینجا رو هم غزه می‌کنن». دم‌دمای صبح است و صداها قطع شده اما دوستی زنگ زد و گفت مهرآباد پودر شد، بغضش را قورت داد و خداحافظی کرد.

روز هفتم؛ حوالی ساعت پنج صبح، هوا تاریک بود و صدای جنگنده شهر را پر کرده بود، کمتر از چند دقیقه سمفونی انفجارهای سهمگین آغاز شد؛ شهر می‌لرزید و چشم‌ها در جست‌وجوی رد جنگنده‌ها و سقوط بمب‌های اسرائیل و آمریکا بود. صدای گریه در ساختمان پیچیده بود، جایی در فاصله‌ای نزدیک در هم کوبیده می‌شد و با هر صدا ما به هم پناه می‌آوردیم. همسایه‌ای سر از پنجره بیرون کرد و الله اکبر سر داد؛ صدای دیگری از کوچه برآمد و همه (خامنه‌ای، نتانیاهو و مردی که شعار می‌داد) را به باد فحش گرفت. بیش از ۴۰دقیقه تهران تحت شدیدترین حملات بود و این دقایق ترسی در دل مایی که زنده ماندیم کاشت که بی‌شک در هیچ اتاق تراپی‌ای درمان نمی‌شود...

به روز اول جنگ بازمی‌گردم؛ هنوز خواب از سر مردم نپریده بود، مغازه‌ها تازه کرکره بالا می‌دادند، مردم قهوه به دست جلوی کافه‌ ایستاده بودند، کارگران روزمزد به طریق همه‌ی اسفندها دور میدان ایستاده بودند تا شاید کاری به پستشان بخورد و کودکی دست در دست مادرش راهی مهدکودک بود که نفیر انفجار موشک‌ها و بمب‌های اسرائیل و آمریکا خواب را از سر مردم شهر پراند! آری جنگ آغاز شده بود و مصیبت تازه‌ای بر سر مردم آوار شد.

خیابان‌ها طی چنددقیقه به پارکینگی از ماشین‌هایی با سرنشین‌های مستاصل و خشمگین شده بود؛ مردم در پیاده‌رو شانه به شانه راه می‌رفتند، یک چشم به گوشی و یک چشم به آسمان. موبایل‌ها درست کار نمی‌کرد و همین، هراس مردم را بیشتر می‌کرد. مقابل ایستگاه‌های مترو ازدحام جمعیت بی‌سابقه بود؛ دختر جوانی گریه می‌کرد، زنی با اضطراب سیگار می‌کشید؛ چند پسر نوجوان با لباس مدرسه از مترو بیرون می‌آمدند و یکی فریاد زد: «حاجی خونه‌ی قالیباف رو زدن». زن میانسالی مقابل ایستگاه ایستاده و به دیگران اصرار می‌کرد سوار مترو نشوند چراکه ناامن است و اگر مترو هدف حمله بعدی باشد، مردم زیر زمین دفن می‌شوند. مردی خرسند از حمله، می‌گفت: «رضاشاه دوم به قولش عمل کرد!»گروهی دختر مقابل مترو نشسته بودند و یکی‌شان از ترس اشک می‌ریخت! دوستش کنار خیابان سراغ موتوری‌ها می‌رفت تا سوارش کنند؛ صدای مرد سلطنت‌طلب بلند شد که «گریه نکن... داریم آزاد می‌شیم» دختر دیگر به مرد گفت: «خفه‌شو!» از وسط خیابان صدای درگیری دو راننده آمد و شهر در هم پیچید؛ جنگ شروع نشده، طاقت مردم طاق شده بود.

صبح روز دوم جنگ، حدود ساعت ۱۱:۰۰ صدای غریبی در خانه پیچید، گویی طوفان به درها و شیشه‌ها کوبیده می‌شد اما در واقع صدای جنگنده بود که شهر را طوفانی کرده بود. چند ثانیه بعد شهر در هم کوبیده شد؛ صدا آنقدر بلند بود که همسایه‌ها در پارکینگ خانه جمع شدند... اضطراب در صورت‌ها مشهود بود... م گریه می‌کرد، دختر همسایه از ترس آغوش مادرش را چسبیده بود، هر خانواده تلاش می‌کرد با تماس از دیگر نقاط شهر و حال عزیزانش خبر بگیرد، دور دوم حملات شروع شد، اول صدا، بعد انفجار و در نهایت دود بود که آسمان و ریه‌هایمان را پر کرد. مرد همسایه از راه رسید و گفت: «شهر جهنم شده». وسایل مهم را در یک ساک و ۲ کوله جمع کردیم و راهی خیابان شدیم تا در کنار باقی خانواده باشیم... مسیرهای اصلی منتهی به چهارراه قصر را بسته‌اند. صف پمپ بنزین‌ خیابان را بند آورده. مردم بهت‌زده از انفجار با لباس راحتی کنار خیابان ایستاده‌ بودند. از کوچه‌‌های فرعی خیابان بهار وارد شریعتی شدیم؛ از همانجا شیشه‌های شکسته‌ی ساختمانی بلند پیاده‌رو و خیابان را فرش کرده؛ نیروهای امنیتی، پیاده و سواره در خیابان ایستاده‌اند، عده‌ای راه را باز می‌کنند... دود ناشی از انفجار کوچه‌های متنهی به پادگان را پر کرده بود. گویا ساختمانی تخریب شده... وسط کوچه بسته بود، زمین پر از خاک، زن جوانی با کوله و کیف برِ خیابان ایستاده و اشک‌های مادر مسنش را پاک می‌کرد... ترسیدم! بدنم از درون می‌لرزید... مردان مسلح خیابان را تا انقلاب قرق کرده بودند...

 تا غروب شهر آرام بود، وزارت اطلاعات، اطلاعات سپاه و فراجا پیامک تهدید زده‌ بودند. کم‌کم خیابان‌ها از جمعیت طرفداران جمهوری اسلامی پر شد... برای خرید راهی خیابان شدیم؛ هر جا می‌رفتم صدای گوینده‌ی خبر می‌آمد و هر کسی گزارشی از جنگ می‌داد! باز شروع شد. در خیابانی حوالی بهارستان بمب بر سر خیابان می‌بارید؛ چندصد متر آن‌سوتر از جایی که عزاداران خامنه‌ای در خیابان ایستاده بودند... بوی دود و گوگرد شهرها را پر کرده بود؛ خیابان‌ها مسدود شدند، سعی کردم جلوتر بروم اما نمی‌گذاشتند... ساختمان شهرداری ویران شده بود و در آتش می‌سوخت. چندمتر جلوتر، ساختمان دیگری هم هدف بود؛ فقط رد دود را می‌دیدم اما یادم نمی‌آمد کجاست! پسر همسایه که فردای آن روز در شهر چرخ زده بود تعریف می‌کرد: رد دود برای زدن درمانگاه و یک ساختمان مسکونی در مجاورت با‌ بسیج بوده. تا جایی که به یاد دارم ساختمان آن پایگاه سال‌ها متروکه بود و کسی به آن رفت‌وآمد نمی‌کرد.

زمان از دستم در رفته است، تقویمم به وقت جنگ است، روزشماری می‌کنم؛ روز چهارم بود... مادربزرگ آشپزی می‌کرد و زیرلب ذکر می‌گفت! VPNها کار نمی‌کند؛ اینترنشنال را تحریم کردیم، مادربزرگم می‌گفت برای مرگ ما جشن گرفتند؛ خامنه‌ای بهانه است. BBC و VOA نیم‌بند وصل است؛ بین پشت‌بام و خانه در رفت‌وآمدیم تا شاید خبرها را ببینیم. روی پشت‌بام بودیم که باز شروع شد... کوه‌های شرق تهران را کوبیدند. طی چند ثانیه، انفجارها به داخل شهر رسید؛ خانه‌ها را می‌دیدم که هدف قرار می‌گرفتند؛ جایی حوالی افسریه. انگار انفجارها نزدیک می‌شد... عطای ماهواره را به لقایش بخشیدیم و از پشت‌بام فرار کردیم. خبرها را در «بله» چک می‌کنیم. شهرک مسکونی بعثت هدف بوده. یاد دوستم ش افتادم که آنجا ساکن است؛ نه خودش نظامی است نه خانواده‌اش... بازنشسته‌ی بنیاد شهید است و سال‌ها راوی رنج زنانی بود که جنگ ایران و عراق زندگی‌شان را نابود کرده. پیام دادم و احوالپرسی کردم؛ هدف دو بلوک آن‌طرف‌تر بوده ... م هم حوالی افسریه زندگی می‌کند؛ پیام دادم و جویای حال او هم شدم؛ به خامنه‌ای، جمهوری اسلامی، اسرائیل و آمریکا نفرین فرستاد و نوشت: «دارن تهران رو نابود می‌کنن و اینا هم که خوابن».

عصر روز پنجم تهران چند نوبت لرزید، ورزشگاهی را پایین‌تر از میدان خراسان و نرسیده به اتوبان بعثت زدند، هم‌زمان خبر آمد ورزشگاه آزادی را هم زده‌اند. ح برای تحویل بسته رفته بود ترمینال جنوب و س (همسرش) پریشان با او تماس گرفت و تلفن را جواب نداد... این روزها، هر تماس بی‌پاسخ مساوی است با تصور مرگ عزیزی! یک ساعت بعد ح آمد و گفت ورزشگاه بعثت مچاله شده، هر جا را زدند، با خاک یکسان کردند... فردوسی، سپهبد قرنی و کارگر جنوبی را دود و خاک برداشته. س زنگ زد، خانه‌اش حوالی میدان انقلاب است؛ خانه نبوده اما همسایه‌ها خبر دادند ترکش‌ها به خانه‌شان رسیده. چندساعتی از ش بی‌خبر بودم؛ بعد از چند تماس پیام داد حکیمیه را زده‌اند؛ انبار و یکی از ساختمان‌های شرکت آسیب دیده؛ ساختمانی که چند تیم تبلیغات شرکتی در آن ساکن‌اند و در مجاورت یک سوله‌ی تولید غذاهای نیمه‌آماده است.

صبح روز ششم، همکار مادرم تماس گرفت و تعریف کرد حوالی مرزداران را زدند؛ کنار باشگاه ورزشی و حوالی یک دانشگاه غیرانتقاعی. شکرگزار بود که پسرش آن روز باشگاه نرفته! برای بچه‌های میناب گریه کرده بود که شاید بچه‌ی منم هم‌سرنوشت آنها می‌شد بی‌آنکه گناهی داشته باشد؛ هر دو از همکاری خشمگین بودند که روز حمله شیرینی داده بود و حالا راهی روستایشان در مازندران شده است.

این گزارش را در حالی تمام می‌کنم که در پس‌زمینه صدای انفجار می‌آید. جایی در تهران در آتش می‌سوزد. می‌گویند چند روز که بگذرد عادت می‌کنیم. عادت نمی‌کنیم. دود و افنجار و آتش عادی نیست که عادت کنیم. در تهرانی زندگی می‌کنیم که آرام آرام دارد به ویرانه تبدیل می‌شود و ما وسط تل این ویرانه «هنوز» زنده‌ایم.

تاریخ نگارش: ۱۶ اسفند ۱۴۰۴

تاریخ انتشار: ۱۷ اسفند ۱۴۰۴

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.