چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

هستی‌شناسی آشوب در جنگ علیه ایران

در میانهٔ جنگ، نه‌فقط نظم سیاسی که خودِ معنا و امکان کنش جمعی دچار فروپاشی می‌شود. علی ذکایی در این یادداشت با طرح «هستی‌شناسی آشوب» نشان می‌دهد چگونه جنگ، در غیاب یک هژمونی پایدار، به بازتولید اشکال پراکندهٔ سلطه و سرکوب می‌انجامد و هم‌زمان، نیروهای اجتماعی را به نیهیلیسم و انفعال سوق می‌دهد. نویسنده در برابر این وضعیت، بر ضرورت بازآفرینی ارزش‌ها و سازماندهی از پایین به‌عنوان راهی برای گریز از رژیم‌های جنگی تأکید می‌کند.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

یک:

غبار و دود ناشی از بمب‌افکن‌ها‌ و ادوات جنگی تمامی شهر‌ها را تسخیر کرده است؛ انفجار‌های مهیب راه هرگونه صدایی از میان جامعه را بسته و کلمه در گلو خفه مانده است. اکنون، پس از گذر  چند هفته و گسترش یافتن جنگ تا سرحدات زیست-مایه حیات جامعه خوشحالی نسبی مردم در روز‌های بدل به اضطراب و استیصال شده است و به یک معنا ترس بر جامعه حکم‌می‌راند،  بن‌بست عجیبی است. حکومت به صورت کامل به دست شبکه‌های نظامیان اداره می‌شود و حکمرانی پلیسی گذشته را در زمان جنگ شدت بخشیده است و از طرف دیگر، روند جنگ نیز جامعه‌ی تضعیف شده ایران را بیش از پیش تکه‌تکه کرده است. از خوشحالی مردم برای ترور حکومتی‌های جمهوری اسلامی بگذریم، این جنگ پایه‌های حکومت کردن بر مردم را گسترش داده است و شاید بتوان گفت در این بستر مبارزات از پایین به همان ساختمان ویران شده و شهر پشت غبار بدل بی‌شباهات نباشد. راه گریز در جای دیگری است؛ ما نیاز به خروج جمعی داریم، حرکت به سوی تشکیل شوراهایی خودگردان که قسمی هستی اجتماعی نوین را تولید کند، هرچند شاید در اقلیت باشند، اما این همان صدایی‌ست که زمزمه‌ی اندکش نیز امر اضطراری اکنون ماست. قطعا این گریز مدنظر باید خارج از روابط قدرت ناسیونالیستی و اردوگاهی کنونی باشد و به‌قطع برای ضدیت با سیاست‌های کنترلی ترامپ-نتانیاهو بر خطوط سرزمینی، به زیر یک حکومت نظامی-پلیسی نباید افتاد. از این‌رو باید سیاست چندگانه را برگزید. همان‌گونه که در فرایند‌های قیام‌های انقلاب ۵۷ گروه‌هایی نه تنها اعلام استقلال از فرایند تشکیل حکومت کردند، بلکه به‌جای تاکید بر ملی‌گرایی و تشکیل یک دولت پسا-استعماری بنیادگرا بر تشکیل شورا‌های کارگری، کمیته‌های خودگردان منطقه‌ای تاکید گذاشتند. این گروه‌ها درعین‌حال که موضعی ضد-امپریالستی اتخاذ کردند اما علیه تشکیل دولت مرکزی نیز مقاومت کردند و در نهایت به واسطه گفتمان ضد-استعماری و اتفاقا سرمایه‌دارانه‌ی حکومت مرکزی سرکوب شدند. 

بدن جمعی ما در این بین چیزی تکه‌پاره شده، به مانند توده‌ای بی‌شکل اما زخم خورده است که نیهیلیسم موجود در جامعه‌ی‌ ایرانیان از فرط فقیر‌سازی گسترده، حکومت پلیسی و کشتار به هم‌دلی با جنگی رسیده است که نقش آن بازآرایی دولت-سرمایه و ماشین‌های حکم‌رانی در بستر آشوب هستی‌شناختی کنونی است؛ این جنگ و ماشین‌های حکم‌رانی از سر ناتوانی در تولید یک نظم نوین متعین، به دنبال ایجاد نظم‌های چندگانه و مرکززدوده در بستر آشوب است؛ نقش‌آفرینان متعین یک نظم کهنه‌ که هر یک پیشاپیش درون یک نظم بازنمایی شده‌اند، از بین رفته‌اند، اکنون تئاتری در جریان است که مرکزیتی در آن وجود ندارد، و هر نقش و یک قطب قدرت به سرعت می‌تواند مرکزیتی جدید را تولید کند و نقشی نوین را ایفا کند. یک آشوب محض که فیگوری مانند ترامپ رویای آن را دارد بازگیر اصلی آن باشد و جمهوری اسلامی با یک نیهیلیسم آخرالزمانی همراه با یک حکم‌رانی انتحاری به تداوم این جنگ بی‌پایان مدد می‌رساند، جنگی که به‌خوبی می‌داند به لحاظ فناوری پیشاپیش در ضعف قرار دارد، اما با استفاده از فرسایشی کردن جنگ می‌تواند جریان‌های مبادله‌ای، به‌خصوص با بحرانی کردن مبادلات نفتی و گازی، نظم مبتنی بر انرژی را بحرانی کند. تئاتری که پایانش مشخص نیست. اما به‌طرز وهم‌آلودگی، قطب‌های تکین «انبوه خلق» در این تئاتر حضور کم‌رنگی دارند. این همان نقشی است که نماینده‌ی گریز از ماشین‌های حکم‌رانی و نظم مبتنی بر رژیم‌های جنگی است. 

در این‌جا قطعا، آمریکا توانایی کامل تولید نظم دلخواهش را ندارد، تا این جا‌ی جنگ این مساله به‌وضوح قابل مشاهده است. اما شاید این ناتوانی از طرفی و اشکال حکم‌رانی جمهوری اسلامی در طرف دیگر آشوب کنونی را بازتولید و خود را درون آن بازآرایی کنند. از این‌رو ناتوانی آمریکا آن‌گونه که کمپیست‌ها از آن خرسند هستند، لزوما کاهش شر نیست؛ بلکه بازتولید و بازتوزیع سلطه در اشکال کثیری‌ست که نظم کنونی در آن زاده شده است و هدفش سرکوب تام‌وتمام بالقوگی‌هایی‌ست که مبارزات طبقاتی علیه دولت-سرمایه وجود دارند. چنانچه نگری و هارت در کتاب «امپراتوری» می‌گویند، پس از افول هژمونی یک‌جانبه‌ی آمریکا، جهان چندگانه پیشاپیش متزلزل و فاقد هژمونی است. شاید بتوان این تزلزل را بر پایه‌ی هستی‌شناسی آشوب بازتعریف کرد. جایی‌ست که سلطه و حکم‌رانی در روابط پویا و دورنماندگار بازتولید می‌شود. 

هنگامی حکومت پلیسی با حکم‌رانی چهره‌ها و شاخه‌های نظامی قدرت را به دست گرفته است و چنان‌چه در سال‌های اخیر پیدا بوده است، رژیم جنگی‌اش را به حکم‌رانی داخلی‌اش ترجمه کرده است و عینیتی را بر اساس سرکوب اجتماع تولید کرده است، مبارزات بدل به هاله‌ای درونی از نیهیلیسم می‌شود و به‌جای آن‌که در حال حاضر ما شاهد جنبشی هم‌زمان ضد-جنگ و دموکراسی‌خواه باشیم و بتوانیم بدن‌های جمعی و تاثرات اجتماعی فعال را در تشکل‌ها و نهاد‌ها بیان کنیم، شاهد ظهور جنگ‌طلب‌هایی برای رهایی از دیکتاتوری و جناحی هستیم که به انواع نام‌ها می‌خواهد نظم حکومتی را نگه دارد، نام‌هایی آشنا از بنیادگرایان، محور مقاومت، کمپیسم و شاید چپ‌های نزدیک به آن‌ها. راه سوم که همانا گریز از این قطعه‌وارگی سرکوب‌کننده است در این میان گم شده است و اکنون غبار حاصل از جنگ قطب‌نمای این خطوط گریز را ویران کرده است.

به‌طور کلی هنگامی که فعل‌وانفعلات اجتماعی سرکوب شده‌اند و بسیاری از مسیر‌ها از طریق کنترل، زندان و کشتار بسته شده‌اند، «حال مایه‌ی» انفعال گسترش پیدا می‌کند و به‌جای قسمی بدن‌مشترک-تکین که بر روی مبارزات از پایین سرمایه‌گذاری کند، بر روی قسمی کین‌خواهی بدون خواست آفرینش جامعه‌ی نوین سرمایه‌گذاری می‌کند. خواست بمب‌باران توسط مردم ایران از همین امر ناشی می‌شود. در واقع این خواست انفعالی، از درون سال‌ها مبارزه، شکست و نافرجامی مقاومت‌هایی روایت دارد که همه‌گی به خشن‌ترین شکل سرکوب شدند. از این‌رو برای حرکت در چنین موقعیتی ، لزوم دارد با نیهیلیسم موجود در جامعه مبارزه کنیم و به همین علت نیاز به بازآفرینی ارزش‌ها داریم. قطعا این ارزش‌ها، نه مبتنی بر اخلاقیات از پیش متعین، بلکه اتخاذ خطوطی از مبارزه برای بازسازماندهی علیه رژیم‌های مرکززدوده است که به صورت پراکنده، اما تمامیت‌خواهانه، همراه با جنگ و اتخاذ روش‌های اقتصادی سرکوب‌گرایانه نظیر جنگ تعرفه‌ها، زندگی ما را تصرف کرده‌اند.

جنگ کنونی بی‌شباهت به همین نیهیلیسم موجود در جامعه ایرانیان نیست. برخلاف دیدگاهی که اپوزیسیون راست‌گرای ایران از نقش آمریکا و اسرائیل دارد و این جنگ آشوب‌ناک را با یک سناریوی خوش‌بینانه‌ی از پیش تعیین شده بزک کرده است؛ این جنگ در همان بستر هستی‌شناختی آشوب است. تزلزل قطب‌های قدرت‌هایی که در نظم پیشین جهانی رهبری جهان را برعهده داشتند، این آشوب را بازتوزیع می‌کند. از این‌رو شاید بتوان گفت استراتژی ترامپ در نیهیلیسمی عجیب گرفتار است و آن را تنها با ‌داعیه‌های اقتدار نظامی حل‌وفصل می‌کند.  او چند بار گفته است این جنگ چند هفته طول می‌کشد، اما با گسترش آن به یک نزاع منطقه‌ای، ترامپ می‌گوید ارتشی را در اختیار دارد که تا پایان جهان می‌تواند به جنگ ادامه دهد. به‌خوبی می‌دانیم این سخن در عمل تداوم بازتولید سلطه بدون هژمونی است و این بازتولید ناگزیر است به علت ناتوانی در تولید نظم نوین، مراکز قدرت خود را از طریق سازماندهی درون آشوب حفظ کند. به همین علت جنگ بدل به ابزار اصلی برای تداوم اشکال گوناگون حکم‌رانی و بلوک‌بندی آن‌ها در سطح جهانی شده است. این مساله در چند قطبی بودن جهان و مرکززدوده بودن سلطه، می‌تواند نقشی عمیق در فراگیر شدن جنگ‌های بی‌پایان باشد. تا اینجا که چنین بوده است.

دو: 

چنا‌ن‌که در وضعیت کنونی شاهد هستیم؛ گسترش آشوب ذاتا نمی‌تواند نیرو‌های ارتجاعی را ویران کند؛ همان‌گونه که شدت‌های اجتماعی در تونالیته‌های جنبش‌های اجتماعی نمی‌توانند لزوما به آزادی دست پیدا کنند. بلکه سیاست-هویت راست‌گرا می‌تواند آن‌ها را قطعه‌واره کند و از نو در ترکیب‌بندی‌های طبقاتی و کردار‌های نوین حکم‌رانی ادغام کند. از این‌رو شدت‌های اجتماعی و مبارزات طبقاتی با‌این‌حال که مقدم بر رژیم‌های قدرت و ماشین‌های حکم‌رانی هستند، اما نیاز به سازماندهی دارند و به‌قطع همراه با این سازماندهی باید علیه ناسیونالیسم‌های نوین که ارتباط چندانی با ناسیونالیسم‌های گذشته ندارند به مبارزه پرداخت. در حال‌حاضر، در ایران دو نوع ناسیونالیسم وجود دارد که هر دو بر تداوم وضعیت استثنایی در قاموس دولت-سرمایه و رژیم‌های جنگی تاکید دارند. یکی ناسیونالیسم جهش یافته از درون بنیادگرایی اسلامی و دیگری قسمی ناسیونالیسم حامی قدرت‌های امپریالیستی که از پیش با گفتمان هویت باستانی ایرانی مهر استبداد را بر مسیر خود حک کرده‌اند.

اولی قسمی ناسیونالیسم تاثیر گرفته از گفتمان محور مقاومت(کمپیسم) است که تمامی قلمرو سیاست را به امنیتی‌گرایی تقلیل می‌دهند، طبقات و مبارزات طبقاتی را به طور کلی حذف کرده است و جمعیت نام‌گذاری شده تحت عنوان ملت را با تمامیتی بدون شکاف در حکومت و تمامی اشکال نظامی‌گری‌اش تعریف و بارگذاری می‌کند. از این‌رو تمامی مبارزات و جنبش‌ها برایش چیزی نیستند جز تداوم جنگ خارجی در جغرافیای داخلی کشور؛ شکلی از توطئه‌گرایی که مردم را قربانی می‌کند.

دومین ناسیونالیسم، همان نیرو‌هایی هستند که شبح فاشیسم را با بازتعریف ایدئولوژی ایران‌گرایانه که شکلی از بنیادگرایی باستانی است بر فراز این جامعه حاکم کرده‌اند. جدا از شانس به دست آوردن حکومت توسط این گروه از فاشیست‌های سلطنت‌طلب، این گفتمان و نیرو‌ها به صورت مولکولی در این جامعه ریشه دوانده‌اند، و این جنبش فاشیستی همچون ابرازی سرکوب‌گر به بدن‌های جمعی جامعه‌ی ایرانیان چسبیده است. ناسیونالیسم موجود در جناح سلطنت‌طلب بیشتر شکلی از هویت‌گرایی نیهیلیستی دارد که به پذیرش تام‌وتمام سلطه‌ی غرب بر ایران تمایل دارد و هیچ نقدی بر اظهارات اخیر دونالد ترامپ مبنی بر احتمال کنترل تنگه هرمز و جزایر نفتی نداشته‌اند. این ناسیونالیسم پیشاپیش در رژیم‌های قدرت نهادینه شده است و نماینده‌ی ساختاری آن رژیم اسرائیل و پروژه نفوذ این رژیم در منطقه است. به همین علت ما شاهد گفتمانی جنگ‌طلبانه هستیم که می‌خواهد با ایجاد وضعیت استثنایی دائمی از طریق بحران‌های ژئوپلتیکی قدرت را تسخیر کند، لحظه‌ای که پیشاپیش جامعه سرکوب شده و از نهاد‌سازی‌ها و تشکل‌یابی‌های خودگردان جلوگیری شده است. بنابراین اپوزیسیون راست‌گرای ایران به‌هیچ‌وجه مایل نیست جامعه از طریق قیام و صیانت از خیزش‌های اجتماعی از طریق قهرورزی تداوم یابد. آنان جنگ می‌خواهند، زیرا که از طریق جنگ راحت‌تر می‌توانند از طریق بحرانی‌سازی فضاهای اجتماعی، تاسیس قدرت برساخته یا ماشین حکم‌رانی خود را به سرانجام برسانند.

از این‌رو تناقضی در این قسم از ناسیونالیسم نفهته است و آن دفاع از حمله‌ی آمریکا و اسرائیل است. به همین دلیل است که سلطنت‌طلب‌ها به مبارزه با میراث استعمارستیزی و مبارزات ضدامپریالیستی در ایران می‌پردازند تا جایی که کودتای آمریکایی-بریتانیایی علیه دولت محمد مصدق را نفی می‌کنند. ضروری‌ست که در این بزنگاه تاریخی دست به بازآفرینی ارزش‌ها بزنیم و نگاهی دوباره به این میراث ضداستعماری بیندازیم، با لحاظ کردن این امر که ماشین‌های حکم‌رانی اکنون تفاوتی اساسی با اشکال استعماری گذشته دارد، اما این تفاوت به‌هیچ‌وجه از شدت قلمرو‌گذاری و اشغال‌های سرزمینی گذشته ندارد، بلکه با شتاب تکنولوژیکی و فناوری، درحال حاضر شاهد گسترش حکم‌رانی و انباشت سرمایه از طریق استخراج و اشغال سرزمینی هستیم. به همین علت جریان سلطنت‌طلبی، توسط اشغال‌گرایی‌های سرزمینی توسط اسرائیل و گسترش پایگاه‌های نظامی و شرکت‌های آمریکایی و فرا-ملیتی و چند ملیتی رمزگذاری شده است.

بااین‌حال، به‌خوبی می‌دانیم که شبکه‌های قدرت و ماشین حکم‌رانی جمهوری اسلامی قسمی از گفتمان خود را بر اساس استعمار‌ستیزی بنا کردند و شاید بتوان گفت راه‌برد «عمق استراتژیک» و بدل شدن نیرو‌های نظامی به شرکت‌های اقتصادی همه‌گی یک وابستگی قدیمی به این گفتمان دارند. در دهه‌ی ۱۹۷۰ گفتمان ضدامپریالیستی ‌و ضد-استعماری در بنیان‌های خود توانسته بود «قدرت برسازنده» را علیه سازوکار حکومتی وابسته به امپریالیسم به جریان بیندازد. از این‌رو قسمی ناسیونالیسم از پایین علیه حکومت تجلی پیدا کرده بود. مبارزات ضد-استعماری به سرعت در انقلاب ۵۷ بالقوه‌گی رهایی‌بخش خود را با چرخشی به سمت یک حکومت پلیسی فعلیت بخشید و در نهایت با ترکیب‌بندی جدید قدرت در سطح جهانی، بدل به حاکمیتی شد که چرخه‌های انباشت با شبکه‌های نظامی در سطح داخلی و برون‌مرزی تحقق بخشید. از این‌رو ناسیونالیسم ضد-استعماری بدل به یک ناسیونالیسم برساخته و ترکیب‌بندی شده با بنیادگرایی رسید. 

ناسیونالیست‌های سلطنت‌طلب بااین‌حال که عناصر مشترکی با حکم‌رانی کنونی دارند و این عناصر را قطعا باید در تاکید آن‌ها بر اقتدار حاکمیت و تقدس از مالکیت جست‌وجو کرد؛ گره‌گاهی که چندگانگی‌های نظم طبقاتی مبتتی بر ستم و استثمار پدیدار می‌شوند و در جغرافیای شاهد این هستیم که مرز‌های درونی از طریق مرکز‌گرایی و حاشیه‌سازی تولید و بازتولید می‌شود و اشکال کثیر و پویایی به خود می‌گیرند. از این‌رو جنگ کنونی، حتی اگر تغییر حکومت را در آن محتمل بدانیم که خود جای تردید دارد، با‌این‌حال میتوان شاهد بود که چگونه ماشین‌های حکم‌رانی خود را در یک نطم جدید بازتولید می‌کنند و با وجود نظامی‌گری آمریکا و اسرائیل می‌توانیم شاهد استراتژی‌های اشغال برای  استخراج منابع و غیره باشیم؛ چنان‌چه در رویکرد نظامی آمریکا به «جزیره خارک» بوده‌ایم این امر معین است. اما این استخراج و غارت محدود به منابع طبیعی نمی‌ماند و قلمرو‌های اجتماعی و زیست‌مایه‌های جمعی را هدف قرار می‌دهد. 

بنابراین، با چرخشی تاریخی رو‌به‌رو هستیم، در یک طرف نفی تمامی ارزش‌های ضد-استعماری انقلاب ۵۷ و پیش از آن را داریم که به‌هیچ انگاشته می‌شود و در ادامه تایید تام‌و‌تمام ارتش‌ها، شرکت‌ها و قدرت‌های غربی را داریم، تا جایی که می‌توان جنبش سلطنت‌طلب‌ها تنها جنبش مردمی در حمایت از ارتش نسل‌کش اسرائیل دانست. از این‌رو این چرخش بی‌ربط به نیهیلیسم جاری نیست که در اول متن ازش نام برده شد. برخوردی نیهیلیستی در مواجه با انقلاب که آن انقلاب را بی معنا و بیهوده می‌پندارد و از درون همین انگاره به تایید استبداد پادشاهی و سلطه‌ی غرب دل‌ می‌بندد. از این‌رو ما نیاز داریم میراث ضد-استعماری پیش از انقلاب را بازشناسی کنیم و با تبارشناسی آن به تغییرات نظام سلطه در جهان بپردازیم؛ البته به یاد داشته باشیم که باید از میراث ضد-استعماری زهر دردآلود ناسیونالیسم را بیرون کشیم، زیرا که دیده‌ایم هنگامی که جنبش ضد-استعماری در نظامی پلیسی بازنمایی می‌شود، چگونه خود نظامی از سلطه‌ها را تولید و تکثیر می‌کند؛ و همراه با اقتدار و انضباط‌‌گرایی افراطی یک حکم‌رانی غارت‌گر و نولیبرال وابسته به استخراج و شبکه‌های نظامی را حفظ و پرورش می‌دهد. ضروررت دارد از درون مبارزات گذشته، یک بدن تکین را تولید کنیم که هیچ نسبتی با آن گذشته ندارد، بلکه حتی شاید ضد آن باشد، باید به آن میراث خیانت کرد و شاید این تنها مسیر بازآفرینی مبارزات از درون گذشته و آفرینش قلمرو‌های نوین در بستر آشوب باشد.   

سه:  

جنبش‌های ضدجنگ، همانند دوران جنگ خلیج فارس و تغییر رژیم در عراق، به خودی خود کافی نیستند؛ آن‌ها نمی‌توانند نقش یک «قدرت موسس» در برابر ماشین‌های حکمرانی ایفا کنند. محورهای اخلاقیاتی «نه به جنگ» هیچ‌گاه قادر نیستند دستگاه‌های قدرت را متوقف کنند یا مقاومت واقعی بر پایه تولید امر مشترک ایجاد کنند. غایات اخلاقی که تنها بر «نه به این و نه به آن» بنا می‌شوند، توان برقراری خطوط گریز از رژیم‌های قدرت را ندارند. برای شکل دادن امکان‌های جمعی و محدودیت‌های ضروری جهت شناسایی نیروهای سیاسی-اجتماعی، باید حتی این غایات اخلاقیاتی  را ویران کنیم تا میدانی از امکان‌ها و محدودیت‌ها پدید آید.

جنگ جمعیت‌ها را به سازوکارهای همگن‌سازی وارد می‌کند؛ تکینگی‌ها به نظم تثبیت‌شده توسط حاکم بازنمایی می‌شوند و مبارزات «انبوه خلق فقرا» بدل به بدن‌های مطلوب ماشین‌های حکم‌رانی می‌گردد. در نتیجه، مبارزات طبقاتی و رژیم‌های جنگی در تلاقی با هم، در مبهم‌ترین وضعیت خود قرار دارند. پذیرش فناوری‌های جنگی به مثابه پایان مبارزات پارتیزانی، گرچه تا حدی واقع‌گرایانه است، اما به فرو رفتن در آخرالزمان‌گرایی می‌انجامد که امروز بازارش پررونق است. لازم است این نگاه وارونه شود و بردار دانش آخرالزمانی به سمت تولید امکان‌های نوین حرکت کند.

در جهان چندقطبی کنونی، با گسترش رژیم‌های جنگی، ضرورت دارد زیست-سیاست مقاومت، سازماندهی تکینگی‌ها و تولید فعل‌وانفعلات اجتماعی تقویت شود. مبارزات از پایین و ایجاد نهادهای پادقدرت، می‌تواند خطوط گریز از قدرت‌های مسلط ایجاد کند و ضدیت با جنگ را از محدودیت اخلاقیات رها سازد. تولید سوبژکتیویته ضدجنگ و ضداخلاقیات سرایت‌بخش، امکان ترکیب مبارزات طبقاتی با جنبش‌های ضدجنگ را فراهم می‌کند.

در ایران و منطقه، مبارزات کارگری و اجتماعی که در سال‌های اخیر سرکوب شده‌اند، نمونه‌ای از شکنندگی جریان‌های تولیدی و بازتولیدی در برابر رژیم‌های جنگی است. تنها سازماندهی بدن‌ها از پایین و سرایت مبارزات محلی می‌تواند نظم‌های امنیتی و سلسله‌مراتبی را به عقب براند و قلمروهای جدیدی خلق کند. مطالعه و تولید دانش در جریان مبارزات، ما را از نگاه آخرالزمانی آزاد می‌کند، مشروط بر آنکه نهادهایی شکل گیرند که رابطه میان دولت-سرمایه و جریان‌های تولیدی و بازتولیدی را بحرانی کنند.

بنابراین ضرورت دارد در فرایند مبارزات، قسمی بدیل را برای دگرگون روابط در نظر بگیریم، به‌عنوان مثال نگری و هارت در بخش اول کتاب «اسمبلی»  ایده‌ای را درباب همین تغییر روابط در جریان مبارزات مطرح می‌کنند؛ آن‌ها با در نظر گرفتن دگرگونی در ترکیب‌بندی «کار» و کثرت تکینگی‌های «انبوه خلق» رابطه‌ی فیگور رهبر با انبوه خلق را وارونه می‌کنند. از این‌رو استراتژی‌ها از پایین عملی می‌شود و فیگور رهبر در سطح تاکتیکی همیاری می‌کند. 

به همین علت مبارزات علیه رژیم جنگی، تنها با تاکید گذشتن بر ارزش‌های لیبرالی ضد-جنگ کارساز نیست؛ زیرا که در وضعیت کنونی رژیم جنگی نه وقفه‌ای در حکمرانی حکومت‌ها، بلکه از اساس برای سازماندهی آن‌ها در سطح جهانی است. در اینجا نیز ارزش‌گذاری اخلاقیاتی و متعال بر صلح نیز نه می‌تواند علیه جنگ مبارزه کند، نه حتی توان درک منطق پویایی‌های زیست- قدرت کنونی را دارد. به همین دلیل، قسمی استراتژی رهبری و تبلور آن از درون جریان‌های تولیدی و بازتولیدی تنها بدیلی‌ست که پیش روی ما قرار دارد. 

به همین صورت، می‌توانیم با مشارکت و تقویت مبارزات، جنبش‌های نه به جنگ را به جنبش علیه رژیم‌های جنگی بدل کنیم. مبارزات علیه رژیم‌های جنگی ناگریز مبارزه علیه ماشین‌های حکمرانی است. رابطه‌ی رژیم‌های جنگی و منافع سرمایه در وضعیت کنونی مبهم‌تر شده است و بحران انرژی ناشی از جنگ علیه ایران این ارتباط را مبهم‌تر کرده است؛ با این‌حال چنان‌چه گفته شد رژیم‌های جنگی در سطح بازسازماندهی زیست-قدرت در سطح جهانی عمل می‌کنند؛ از این‌رو کثرتی از عوامل درون این بازسازندهی دخیل هستند. در این کثرت و قطب‌های قدرت، شاید بتوان یکی از قطب‌ها را از طریق مبارزات بازشناسی کرد که تحت استیلای حاکمیت و مالکیت سرمایه قرار گرفته‌اند. به همین دلیل کثرتی از مبارزات موازی وجود دارد که هر یک حامل قسمی تکینگی در سطح محلی هستند؛ خطر اصلی این است که این مبارزات می‌توانند توسط ماشین‌های حکم‌رانی تکینگی‌های خود را در قالب‌های ناسیونالیسم‌های معاصر یا قطعه‌وارگی هویتی از دست می‌دهند. از این‌رو در اشکال حکم‌رانی ادغام می‌شود. این یکی از بحران‌هایی که گریبان‌گیر مبارزات در ایران و منطقه شده است و امکان ترجمه آن‌ها به یکدیگر و در بستر امر مشترک را سلب کرده است. البته بازگشت ناسیونالیسم‌های معاصر را می‌توان با ابزار مفهومی بررسی کرد که «بازملی‌سازی مجدد» خوانده می‌شود؛ سندرو متزادرا و برت نیلسون آن را قسمی «شمولیت تفاضلی» نام‌گذاری می‌کنند؛ بنابراین این شکل از تابعیت می‌تواند قلمرو‌هایی را نشانه‌گذاری کند که آن‌ها تابع خشونت‌ها، تبعیض و قلرو‌مندی‌های حاکمیتی هستند. به همین صورت نیز بازقلمرو‌گذاری ملی‌گرایانه می‌تواند سبب ترکیب‌بندی جدید کار در سطوح گوناگون شود و در عین‌حال که حکم‌رانی کنترلی-انضباطی را گسترش می‌دهد، پویایی‌های چرخه های مبادلانه را دنبال کند. از این‌رو ناسیونالیسم‌های ایرانی چه در شکل بنیاد‌گرایی اسلامی و چه دز سطح سکولار نه بازگشت به گذشته، بلکه قلمرو‌گذاری نوین در سطح حاکمیتی هستند.  

از این‌رو به‌جای تاکید گذاشتن بر بلوک‌بندی‌های متحد، باید بر اشکالی از پویایی مبارزاتی تاکید گذاشت که بر روی روابط و تعاملات گشوده هستند؛ چنان‌چه اسپینوزا می‌گوید روابط نه لزوما بر اساس عقلانیت متعالی بلکه بر اساس تاثیرپذیری و تاثیر‌گذاری ساخته می‌شود؛ از این‌رو سیاست سازماندهی علیه رژیم‌های جنگی باید بستری را برای سازماندهی تاثیرات و تاثرات هماهنگ سازد. 

Michael Hardt and Antonio Negri. Empire. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2000.

Michael Hardt and Antonio Negri. Assembly. New York: Oxford University Press, 2017.

Sandro Mezzadra. The Rest and the West: Capital and Power in a Multipolar World. Durham: Duke University Press, 2024.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.