پروپاگاندا یا ساختار؟ کدام عامل تعیینکننده است؟
پروپاگاندا چگونه بر افکار عمومی اثر میگذارد؟ شهناز شیردلیان در این نوشته با تکیه بر نظریههای علوم اجتماعی نشان میدهد که پیامهای بیرونی نه در خلأ، بلکه بر بستر نابرابری، بحران مشروعیت و انسداد سیاسی اثرگذار میشوند. در چنین شرایطی، گرایش به روایتهای بیرونی یا حتی گزینههای رادیکال، بیش از آنکه نتیجه فریب باشد، بازتابی از تجربه زیسته و بنبستهای داخلی جامعه است.

پروپاگاندا، منبع: shutterstock
در تحلیل تحولات سیاسی و اجتماعی، یکی از مناقشههای مهم، نسبت میان «پروپاگاندا» و «شرایط ساختاری جامعه» است. گاه چنین تصور میشود که تبلیغات سیاسی، بهویژه از سوی بازیگران خارجی، میتواند بهتنهایی افکار عمومی را شکل دهد و جهتگیریهای کلان یک جامعه را تغییر دهد. اما بخش قابل توجهی از ادبیات علوم اجتماعی و سیاسی، این دیدگاه را سادهانگارانه میداند. بر اساس این رویکرد، پروپاگاندا نه بهعنوان علت مستقل، بلکه بهعنوان عاملی ثانویه عمل میکند که بر بسترهای از پیش موجود، سوار میشود. به بیان دیگر، این شرایط داخلی، اعم از اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، هستند که تعیین میکنند پیامهای تبلیغاتی تا چه اندازه شنیده، پذیرفته و درونی شوند.
در این چارچوب، بررسی وضعیت ایران نشان میدهد که شکافهای عمیق ساختاری، بیش از هر عامل بیرونی، زمینهساز شکلگیری نگرشهای خاص در میان بخشی از جامعه شدهاند؛ نگرشهایی که گاه به استقبال از مداخله خارجی یا گرایش به نیروهای اپوزیسیون تعبیر میشود. این نوشتار میکوشد نشان دهد که چگونه بسترهای داخلی، نقش تعیینکنندهای در میزان اثرگذاری پروپاگاندا ایفا میکنند.
بسترهای داخلی در ایران: زمینهساز اثرگذاری پیامهای بیرونی
در علوم اجتماعی، پروپاگاندا بیش از آنکه علت بنیادین تحولات باشد، بهعنوان عاملی تقویتکننده عمل میکند. در این چارچوب، نظریه ساختار فرصت سیاسی که توسط پژوهشگرانی چون سیدنی تارو، داگ مک آدام و چارلز تیلی مطرح شده، توضیح میدهد که کنش جمعی و تغییرات سیاسی زمانی رخ میدهند که شرایط ساختاری مساعد باشد؛ شرایطی مانند شکاف در میان نخبگان حاکم، کاهش مشروعیت سیاسی و افزایش نارضایتی عمومی. به بیان دیگر، در غیاب چنین زمینههایی، حتی گستردهترین و شدیدترین تلاشهای تبلیغاتی نیز معمولا تأثیر محدودی خواهند داشت. این نکته در حوزه ارتباطات نیز تأیید میشود؛ در چارچوب نظری «مدل تبلیغات» ارائهشده توسط چامسکی و هرمن، رسانهها نه بهعنوان بازتابدهنده صرف واقعیت، بلکه بهعنوان نهادهایی عمل میکنند که تحت تأثیر ساختارهای قدرت، واقعیت را گزینش، برجستهسازی و چارچوببندی میکنند. بدین معنی که رسانهها واقعیت را شکل میدهند، نه اینکه از صفر بسازند. با این حال، اثرگذاری نهایی این پیامها نه در سطح تولید، بلکه در سطح «دریافت» تعیین میشود. به بیان دیگر، آنچه اهمیت تعیینکننده دارد، شرایط اجتماعی، تاریخی و تجربی مخاطبان است که نحوه تفسیر و پذیرش پیام را شکل میدهد. در همین راستا، پیر بوردیو تأکید میکند نحوه ادراک و ارزیابی پیامها تحت تأثیر هابیتوس افراد است که در بستر ساختارهای اجتماعی شکل گرفته است؛ بنابراین تأثیرگذاری پروپاگاندا حاصل تعامل میان ویژگیهای پیام و زمینه اجتماعی-تاریخی مخاطب است. بر اساس نظریه چارچوببندی رابرت انتمن، رسانهها با انتخاب و برجستهسازی برخی ابعاد واقعیت، به تعریف مسئله، تبیین علّی، ارزیابی و ارائه راهحل میپردازند. از این منظر، اثرگذاری پیامهای رسانهای نه صرفا به محتوای آنها، بلکه به نحوه چارچوببندی و سازماندهی معنا وابسته است. در این چارچوب، پیامهایی که بتوانند تجربههای پراکنده مخاطبان را در قالب روایتی منسجم تفسیر کنند، از ظرفیت بیشتری برای اقناع برخوردارند، بهویژه در شرایطی که عدم قطعیت یا نارضایتی اجتماعی وجود دارد.
بنابراین، با توجه به این چارچوب نظری، میبایست به بسترهای داخلی جامعه گیرنده پیام نیز توجه داشت که زمینهساز اثرگذاری پیامهای بیرونی است. در این میان، نابرابری و احساس محرومیت نسبی نقش مهمی ایفا میکنند. نظریه «محرومیت نسبی» که توسط تد رابرت گر مطرح شده، نشان میدهد شکاف میان انتظارات و واقعیتهای زندگی میتواند احساس بیعدالتی را تقویت کرده و به نارضایتی گسترده یا حتی رفتارهای رادیکال منجر شود. افزون بر این، بحران مشروعیت سیاسی نیز بهعنوان عاملی تعیینکننده مطرح میشود. ماکس وبر مشروعیت را یکی از ارکان اصلی پایداری نظامهای سیاسی میداند و بر این اساس، کاهش اعتماد عمومی به نهادهای حکومتی و تضعیف سازوکارهای پاسخگویی میتواند شکاف میان دولت و جامعه را عمیقتر کند. در چنین شرایطی، پیامهای بیرونی، حتی اگر جهتدار باشند، با مخاطبان بیشتری مواجه میشوند، زیرا بخشی از جامعه دیگر روایت رسمی را معتبر نمیداند. از سوی دیگر، انسداد سیاسی و ناکامی اصلاحات نیز بر این روند دامن میزند. مطالعات جنبشهای اجتماعی نشان دادهاند که وجود کانالهای مؤثر برای بیان مطالبات میتواند از شدت تنشهای اجتماعی بکاهد، در حالی که بسته بودن این مسیرها و ناکامی تلاشهای اصلاحی به افزایش ناامیدی میانجامد. هانا آرنت نیز در تحلیل شرایط مشابه اشاره میکند که احساس بیقدرتی و بیاثری، افراد را به پذیرش راهحلهای رادیکال یا غیرمتعارف سوق میدهد. در چنین شرایطی کنشگران در چارچوب رویکرد انتخاب عقلانی، به ارزیابی مجدد گزینهها پرداخته و به سناریوهای بیرونی توجه نشان میدهند و به دلیل تکرار ناکامی در دستیابی به تغییر، و احساس «درماندگی آموختهشده» انگیزه کنشگری داخلی کاهش یافته و تمایل به عوامل بیرونی میتواند افزایش یابد.
بر این اساس، در تحلیل تأثیر پروپاگاندای خارجی بر افکار عمومی در ایران، باید میان دو سطح تمایز قائل شد: از یکسو، ساختارهای قدرت خارجی که پیام را تولید و جهتدهی میکنند، و از سوی دیگر، شرایط اجتماعی داخلی که تعیین میکند این پیامها تا چه اندازه پذیرفته، بازتفسیر یا رد شوند. در نتیجه، پروپاگانداهای خارج از ایران را نمیتوان عاملی مستقل و تعیینکننده تلقی کرد، بلکه باید آن را عاملی دانست که تنها در صورت همپوشانی با تجربه زیسته و زمینههای اجتماعی مخاطبان، قادر به اثرگذاری معنادار خواهد بود.
برای مثال، در تحلیل شرایط ساختاری ایران میتوان گفت که اعتراضات اقتصادی سالهای اخیر، از جمله رخدادهای ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸، ناشی از فشارهای معیشتی فزاینده و ترکیبی از تورم مزمن، کاهش قدرت خرید و افزایش شکاف طبقاتی بوده که احساس محرومیت نسبی را در بخشهایی از جامعه تقویت کرده است. در چنین شرایطی، رسانههای بیرونی توانستند این نارضایتیها را در قالب روایتهایی منسجم درباره بحران ساختاری چارچوببندی کرده و بر ادراک بخشی از افکار عمومی تأثیرگذار باشند.
علاوه بر این، در تحولات پس از ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ و سرکوب شدید معترضان، کاهش اعتماد به روایتهای رسمی و تضعیف مرجعیت رسانههای داخلی، باعث شد منابع جایگزین، نقش بیشتری در شکلدهی به تفسیرهای اجتماعی ایفا کنند؛ امری که با مفهوم مشروعیت در اندیشه ماکس وبر قابل توضیح است.
تجربههای مکرر از ناکامی اصلاحات سیاسی نیز در چارچوب رویکرد انتخاب عقلانی موجب شد برخی فعالان سیاسی و حقوق بشر، کمک به مردم ایران از سوی کشورهای دیگر را تحت قانون «مسئولیت حمایت» مطرح کنند؛ هدف این اقدامات کاهش هزینههای مردم در مسیر مبارزه با استبداد داخلی بود. همچنین، سالها اعتراضات مردمی فاقد نتیجه دلخواه، باعث شکلگیری احساس «درماندگی آموختهشده» شد، به طوری که بخشی از مردم خود را ناتوان از گذر از نظام حاکم میدیدند و از هموطنان خارج از کشور و سازمانهای بینالمللی درخواست کمک کردند. در این زمینه، تبلیغات «کمک در راه است» که از سوی اسرائیل و آمریکا در اعتراضات ۱۴۰۴ مطرح شد، در چنین بستری فرود آمد که تأثیرگذار شد.
در چنین شرایطی، سازوکار اثرگذاری پروپاگاندا روشنتر میشود. این نوع پیامها زمانی بیشترین تأثیر را دارند که چند شرط بهطور همزمان فراهم باشد: نخست، همخوانی با تجربه زیسته مردم؛ بهگونهای که پیامها با واقعیتهای روزمره مانند فشار اقتصادی یا احساس تبعیض همراستا باشند. دوم، وجود خلأ امید و معنا؛ زیرا در شرایطی که چشمانداز آینده مبهم است، افراد به روایتهایی گرایش پیدا میکنند که وعده تغییر یا رهایی میدهند، موضوعی که در نظریه «چارچوببندی» توضیح داده شده است. سوم، کاهش اعتماد به منابع رسمی اطلاعات؛ چراکه در چنین وضعیتی، منابع جایگزین، حتی اگر دارای سوگیری باشند، میتوانند نفوذ بیشتری پیدا کنند و نقش پررنگتری در شکلدهی به افکار عمومی ایفا کنند.
در نهایت، در پیوند با این عوامل، میتوان گرایش بخشی از جامعه به گزینههای بیرونی را بهعنوان واکنشی به بنبستهای داخلی تبیین کرد. در چنین شرایطی، برخی افراد ممکن است از سناریوهایی مانند فشار یا حتی مداخله خارجی استقبال کنند یا به چهرههای اپوزیسیون، گرایش نشان دهند. زیرا هنگامی که افراد تغییر از درون را پرهزینه و کماحتمال میدانند، بر اساس رویکرد انتخاب عقلانی، به گزینههای جایگزین، حتی اگر پرریسک باشند، میاندیشند؛ این رویکرد همچنانکه که بر عاملیت گنشگران تاکید دارد، نشان می دهد که مخاطبان صرفا دریافتکنندگان منفعل پیام نیستند، بلکه روایتهای مختلف را بر اساس منافع ادراکشده و کارآمدی تبیینی آنها، ارزیابی میکنند. همچنین تداوم ناکامی در تحقق تغییر و تجربههای مکرر شکست، میتواند از تمایل به کنش داخلی بکاهد و توجه را به گزینههای بیرونی معطوف سازد. افزون بر این، در شرایط بحران و بیثباتی، گرایش به روایتهای سادهسازیشده و نجاتبخش افزایش مییابد؛ روایتهایی که با ارائه تبیینی از مسئله و وعده تغییر سریع و مؤثر مشکلات، میتوانند جذابیت بیشتری برای مخاطبان پیدا کنند. این مجموعه عوامل در کنار یکدیگر نشان میدهند که پروپاگاندا نه بهتنهایی، بلکه در تعامل با زمینههای ساختاری و اجتماعی، میتواند بر نگرشها و رفتارهای سیاسی تأثیر بگذارد.
نتیجهگیری
تحلیل نظری و تجربی نشان میدهد که پروپاگاندا، بهتنهایی، توانایی محدودی در شکلدهی عمیق به افکار عمومی دارد. آنچه به پیامهای تبلیغاتی قدرت میبخشد، وجود بسترهای مساعد در درون جامعه است. در مورد ایران، عواملی چون نابرابری اقتصادی، بحران مشروعیت و انسداد سیاسی، زمینهای فراهم کردهاند که در آن، روایتهای بیرونی میتوانند نفوذ بیشتری پیدا کنند.
از این رو، گرایش برخی افراد به گزینههای رادیکال یا خارجی، بیش از آنکه نتیجه فریب تبلیغاتی باشد، بازتابی از شرایط ساختاری و ناامیدی انباشته است. در نهایت، هر تحلیلی که بخواهد نقش پروپاگاندا را بهدرستی ارزیابی کند، ناگزیر است این واقعیت بنیادین را بپذیرد: قدرت واقعی پروپاگاندا، نه در خود آن، بلکه در زمینی است که بر آن فرود میآید. بدین معنی که پروپاگاندا علت مستقل و تعیینکننده نیست، بلکه کارآمدی آن، تابع شرایط اجتماعی است.



نظرها
نظری وجود ندارد.