ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

دریغا ایران

آتشِ جنگ و تیمارداشتِ وطن

فخرالدین عظیمی ـ وطن چیست و کجاست؟ چرا و چگونه به آن می‌اندیشیم؟ چرا بر دورافتادگان و رنجیدگان نیز داستان اندوه و شادیِ سرزمین زادگاهی، اثری بس ژرف‌تر از رخدادهای سرزمین‌های دیگر دارد؟

درآمد

با آغاز تاخت‌‌وتاز اسرائیل و امریکا به ایران در ۹ اسفند ۱۴۰۴، بار دوم است که سرزمین ما آماج درازدستیِ ویرانگر آن دو کشور شده است. این رخداد سهمگین دل ما را شکسته و جان ما را آزرده است. این‌که چرا کارِ سرزمین ما به اینجا کشید، چه پیش می‌آید، و فرجام کشور چه خواهد بود، بسیاری را به خود واداشته است. اما چیزی که کمتر به آن می‌پردازیم چرایی و چندوچون احساس کوبندۀ دردمندی و سوگواریِ کرخت‌کننده و ژرفی است که در اثر این واقعه گریبان‌گیر ما شده است. بسیاری دستخوش بهت، سرگشتگی و ناباوری بوده‌اند یا دست‌به‌گریبان با بغضی گلوگیر و آهی جگرتاب که پژواک فریادی خاموش است. کمتر واژه‌ای برای بیان ژرفای احساس خود یافته‌ایم. این احساس ریشه در دلبستگی به وطن، حس ملی، و نوعی درگیری یا دچاربودنی عاطفی دارد.

وطن و دلدادگی

وطن چیست و کجاست؟ چرا و چگونه به آن می‌اندیشیم؟ چرا بر دورافتادگان و رنجیدگان نیز داستان اندوه و شادیِ سرزمین زادگاهی، اثری بس ژرف‌تر از رخدادهای سرزمین‌های دیگر دارد؟ احساسات وطن دوستانه همانندی‌هایی با خویشاوندی دارد، ولی پیوندهایی از این‌گونه را با اراده و ایمان نیز می‌آمیزد. وطن پالیز آشنایی‌ها و رستنگاه تعلق است. سرای پدری و آشیانۀ آشنای همۀ سرگشتگانی است که تاب تنهایی، بی‌کسی و بی‌ریشگی ندارند؛ جز در آغوش مادر میهن جان‌پناه دلپذیری نمی‌یابند. سایه‌روشن‌های آشنای خاطرات و یاد وطن آرام‌بخش سرگشتگی و پادزهر رنجوری بوده است. بی‌سبب نیست که در روزگار گذشته بیماران دورافتاده در غربت را جرعه‌ای از آبِ زادبوم خود می‌نوشاندند تا جانی گیرند و بر رنجوری چیره شوند.

 وطن‌دوستی، در چشم باورمندان آن، تبلور پیوندهایی است که عواطف و اعتقادات را درهم می‌آمیزد. باوری درونی شده و ایمانی خودانگیخته است که از گذشت روزگار زنگار نمی‌پذیرد. نوعی دلبستگی است که گوهری ورجاوند دارد؛ همسایۀ تقدس و تقدیس است. گوهر وطن‌دوستی با دلدادگیِ عاشقانه و راز و رمز آن ناهمانند نیست؛ مانند آن تن به تبیین عقلی نمی‌دهد؛ سرزنش و اندرزی برنمی‌تابد؛ پهنۀ بروز و بالش آن کشتزار ارادت است نه مرغزار مصلحت. همه از قابلیت‌هایِ روحیِ عاشقانه بهره‌ای بسنده ندارند. خو می‌گیرند، وابسته می‌شوند، ولی از ژرفای جان دلباخته یا دچار نمی‌شوند. عشق کمتر کسی را ایمن می‌گذارد ولی جان‌های شیفته و شکننده را آسان‌تر می‌رباید.

وطن را دوستدارانش باهمستانی می‌نگرند استوار بر باورها و احساسات درهم‌تنیده‌‌ای که ریشه در ژرفای جان دارد؛ جایی است که بسیاری در راه آن از جان‌فشانی دریغ نمی‌کنند. چه چیز از جان ارجمندتر است؟ چه ایثاری بزرگ‌تر از جان‌فشانی است؟ وطن و دلبستگی به آن ریشه در خاک دارد اما امری آسمانی است؛ سرشتی قدسی دارد؛ فراتر از تنگنای سیاست و اقتصاد، منافع متعارف، یا خواست‌های خودخواهانه است. باور به خودِ جمعی است و به پیوندهای خود. باور به این است که ایرانیِ بلوچ و کرد و خراسانی و تبریزی، که من هیچ‌گاه آن‌ها را ندیده‌ام، پاره‌ای از تن من‌اند. احساسات من با آن‌ها یکی است؛ درد ما مشترک است؛ ریشه در رنج‌ها، بیم‌ها، امیدها، و بیش از هر چیز نوعی خویشاوندی دارد. آرزو‌های ما با هم ناسازگار نیست. آیندۀ ما به هم گره خورده است.

تیمارداشتِ ایران

 ایران، وطن یا زیستگاه امیدهای ایرانیان، و انگیزۀ دلبستگی و شور جمعی بوده است، و آبشخور هر آنچه در زیست ملی دلپذیر دانسته شده و ایرانیان را در جایگاه یک ملتِ سرفراز نشانده است. آب‌وخاک و هنر و ادب و معماری و موسیقی و باورها و مناسک و زیبایی‌ها و هر چیزی که در دل ما شوری برمی‌انگیزد، با سرفرازی این ملت و هستیِ این وطن گره خورده است. ممکن است کسانی خود را فراتر از دلبستگی‌های وطن دوستانه بدانند و به افق‌هایی گسترده‌تر دل بندند؛ به رسم رایج، ناسیونالیسم را با آزادگی و انسان‌دوستی ناسازگار شمارند، بی‌آنکه بدانند ناسیونالیسم همه‌جا یکسان نیست؛ آن را باید در زمینه‌ای تاریخی نگریست. ناسیونالیسمِ رهایی‌جویانه از استعمار و دستمایۀ بقای یک ملت را باید از دستاویزهای امپراتوری‌های ستمگر بازشناخت. ناسیونالیسمِ راستگرایِ مهاجرستیز پیوندی با ناسیونالیسمِ آزادی‌خواهانه و استعمارستیزانه، یا ناسیونالیسمی که دربندِ حاکمیت و آزادی و سرفرازیِ مدنی مردم خود است، پیوندی ندارد.

حتی کسانی که خود را فراتر از دلبستگی‌های ملی می‌شمارند نمی‌توانند به‌آسانی خود را از تب‌وتاب رخدادهای وطن و داستان غم‌ها و شادی‌های مردم سرزمین زادگاهی برکنار نگاه دارند. این‌که ناکامی یا آسیب‌دیدگی وطن، دل‌های ما را به درد می‌آورد یا از نیک‌روزی آن خشنود می‌شویم، نشانۀ وطن‌دوستی است و نموداری از ناسیونالیسم در معنای تحلیلی آن. این احساس بستر تخیل ملّی و انگیزۀ بسیاری از واکنش‌های جمعی ماست. سبب می‌شود هنگامی‌که وطن دچار سختی و آشفتگی و گسست، یا آماج تازش باشد برآشوبیم؛ خود را دردمند یابیم.

بسیار دیده‌ایم که کسانی ایران‌دوستی را با گرایش‌های ترقی‌خواهانه و چه‌بسا انسان‌دوستیِ جهان‌وطنانه ناسازگار دانسته‌اند و غمخواری و تیمارداریِ ملت و وطن خود را ارجمند نشمرده‌اند. دیده‌ایم که کسانی هرگونه وطن‌دوستی را نکوهیده‌اند و حتی بر فردوسی تاخته‌اند. اینان درنیافتند که هنگامی می‌توان از انسان‌دوستی و موهبت‌های جهان شهری، یا وطنی بشری، سخن گفت که از وطن و ملتی بسامان و استوار و بختیار برخوردار باشیم. احساسات جهان‌شهری تجملی است که به کار کسانی که وطنی ندارند که به آن بنازند، یا وطن خود را دستخوش اشغال یا گرفتار آشوب و گسست و نابسامانی می‌بینند، نمی‌آید. به هر فلسطینی بنگرید این را به زبان حال به شما می‌فهماند.

حتی کسانی که خود را فراتر از دلبستگی‌های ملی می‌شمارند نمی‌توانند به‌آسانی خود را از تب‌وتاب رخدادهای وطن و داستان غم‌ها و شادی‌های مردم سرزمین زادگاهی برکنار نگاه دارند. این‌که ناکامی یا آسیب‌دیدگی وطن، دل‌های ما را به درد می‌آورد یا از نیک‌روزی آن خشنود می‌شویم، نشانۀ وطن‌دوستی است و نموداری از ناسیونالیسم در معنای تحلیلی آن. این احساس بستر تخیل ملّی و انگیزۀ بسیاری از واکنش‌های جمعی ماست. سبب می‌شود هنگامی‌که وطن دچار سختی و آشفتگی و گسست، یا آماج تازش باشد برآشوبیم؛ خود را دردمند یابیم. وقتی وطن آماج تاخت‌وتاز و ویرانگری باشد، هیچ‌کسی که دلی در سینه داشته باشد و شوری در سر، آرام نمی‌ماند. چیزی بیش از تصور ویرانی یا آسیب وطن ما را نمی‌هراساند. چگونه می‌توان با این رخداد تلخ کنار آمد که خاک سرزمین ما بار دیگر خون‌آلود شده است؛ پدران و مادرانی داغدار و خاکسترنشین شده‌اند و جوانانی سرمه در چشم خاک. چگونه باور کنیم که وطن ما، که با سوگ خون‌های ریخته در زمستان دست به گریبان بود، بار دیگر، و در آستانۀ بهار، آماج تازش ویرانگر شد و بار دیگر زبان حال ما این‌ سخن فردوسی که:

همه مرز ایران پر از دشمن است
به هر دوده‌ای ماتم و شیون است

ایران، فراسویِ آب‌وخاک، اندیشه و احساسی است که ریشه در تاریخی دیرین، انباشت یادها و یادگارها و حافظه‌ای جمعی دارد. کشتزار آن آگاهیِ مردمی است که این اندیشه و احساسِ بازمانده از نیاکان را با جان و جهان خود درآمیخته‌اند. ملت ایران، پدیدۀ ناسیونالیسم، و «ملت ـ دولت» پیامد دگرگونی‌های روزگار مدرن و گسترش فرهنگ ملی است، ولی ایران پیشینه و ریشه‌های ژرفی در خودآگاهی تاریخی دارد.[*] خاک خجستۀ یادها، فرهنگی دیرین، و باورها و عواطفی اصیل آن را بارور کرده است. به اسطوره‌پردازی و تمهید تصنعیِ هویت و پایه‌های تاریخ خود نیازمند نبوده است. ایران رستنگاه تمدنی بوده است که روزگاری از هند تا مرزهای اروپا و از فراسوی فرات تا آمودریا گسترده بود. ایران آبشخور یکی از غنی‌ترین و پربارترین ادبیات جهان بوده است. ایران گهوارۀ برداشت‌هایی ژرف از آدمیت، نوع‌دوستی، همدردی و بسیاری هنجارهای ستودنی اخلاق، مروّت و مدنیت بوده است. موسیقی و هنرها و ذخایر فکری و دستاوردهای معنوی آن چشم‌ها را خیره کرده است. نیازی به ابداع پیشینه‌ای کاذب و ساختگی نداشته است.

استواریِ ایران

ایران طوفان‌ها پشت سر نهاده است. کشوری با این پیشینه شاید بلرزد، ولی می‌پاید. ایران خود را به ترفندها و ملت‌سازی‌های ساختگی نیازمند ندیده است. کاخ رستگاری خود را بر ویرانۀ رؤیاها و کاشانۀ دیگران بنا نکرده است. نودولتان و نورسیدگان صحنۀ تاریخ را ولو فلاخنی در کف و درمی در چنته داشته باشند به چیزی نگرفته است. هستیِ آن پیامد تاریخی کهن بوده است نه زد و بندهای استعمار گران بنده‌پرور. بر خود تکیه داشته است نه بر پشتیبانیِ امپراتوری‌های آزمند. زیر سایۀ آنان نبالیده و چشم به عطا و عنایت و سرپرستیِ آنان ندوخته است. در تاریخ دیرین این سرزمین خاندان‌‌ها و حکومت‌ها آمده‌اند و رفته‌اند ولی ایران بر جامانده است. باید بماند. در درازنای تاریخ، برخی بیابان‌‌نشینانی که بر این سرزمین تاختند، یا دودمان‌هایی که بر آن فرمان راندند، به تاراج هویت ایران و ریشه‌کنیِ ایرانیت کمر بستند، ولی نپاییدند و چه‌بسا خود مغلوب ایران شدند. بسیاری برای فرا چنگ آورد این خاک خون‌ها ریختند اما خود سرانجام خاک شدند. ایران زیستگاه مردم آن و بستر و گهوارۀ فرهنگ و مدنیتِ ایرانی بوده است. آن را به فرمانروایانش نباید فروکاست.

هویت سرزمین ما نه‌تنها با دودمان و قبیله‌ای پیوند نیافته است به کیش ویژه‌ای نیز فرو کاستنی نبوده است. اسکندر و عربان و مغول و تاتاران و غُزان و ازبکان و بسیاری تازشگران و راهزنان را دیده و دفع کرده است. بر یغما گران بسیاری چیره شده، آنان را فرهنگ و فرهیختگی آموخته است. تازشگران امروزین را نیز ناکام خواهد کرد. چرا؟ چون ایران بنیادهایی استوار و پشتوانه‌هایی پابرجا دارد: فرهنگی بارور و حافظه‌ای جمعی که در دل تاریخ و در جان مردم آن ریشه دوانده است. ایران کشوری است که پیشگام جنبش‌های نافرمانی مدنی، حق‌جویی و آزادیخواهی در آسیا بوده است. در آزادیخواهی و آرمان‌گرایی و اندیشه‌ورزیِ سیاسی هماورد میان خاورزمینیان کم داشته است. ایران کشوری است که تن به استعمار اروپاییان نداد. امپراتوری بریتانیا را به‌زانو درآورد. الهام‌بخش جنبش‌های استعمارستیز شد. ایرانیان بسیار بیش از ملت‌های دیگر هواخواه آزادی و پایداری در برابر فرمانروایان زورگو بوده‌اند؛ کمتر به خواری و دریوزگی سیاسی تن درداده‌اند.

سرکردگان خیره‌سر جهان کنونی همان‌گونه که تاریخ این کشور را نمی‌توانند دگرگون کنند جغرافیای طبیعی، اخلاقی و احساسی آن را نیز نمی‌توانند بر هم زنند. دستاوردهای جمعیِ ما فراتر از فرومایگی‌های بداندیشانۀ زورگویان و رهزنان مسلح است. راهزنان فرومی‌مانند. برای همدستان رؤیا‌فروش آنان نیز پاداشی جز رسوایی نمی‌ماند. یغماگران ناچیز امیدها ناکام می‌مانند. پشیزِ زراندود دل نادانان را می‌رباید ولی گوهر شناسان را نمی‌فریبد. باید به خود آییم: شهروندان ایرانی سرفراز و خودسامان که بسی بیش از صدسال است که راه آزادی می‌پوید، به ره‌توشۀ خود بسنده می‌کند و چشم به لطف و پشتیبانی هیچ‌کسی نمی‌دوزد؛ خود را از کسی فروتر نمی‌شمارد؛ در پیگیریِ آرمان‌ها و هدف‌ها به خود تکیه می‌‌کند.

درنگ و پرسش ‌

اما غرور سبکسرانه و خیال‌پردازانه نیز به کار ما نمی‌آید. وطن‌دوستی نه دل سپردن به حماسه‌های خودفریبانۀ فتح است، نه چشم بستن بر فروماندگی‌ها و ناهنجاری‌ها. وطن‌دوستیِ بخردانه با بالیدن‌های کاذب و فخرفروشی‌های سطحی میانه‌ای ندارد. یکی از سنجه‌های اصلی آن شرم از کاستی‌ها و از فروماندگی، آسیب‌پذیری، و ناکامی‌های وطن و شهروندان آن است. نشانۀ وطن‌دوستی دلسوزی غمگسارانه، رفتار سرفرازانه و وقار دلیرانه است؛ برکشیدن و گرامی‌داشت فرهنگ ملی و بهره‌وریِ شایسته از آن است. این کار چیزی است بس فراتر از به ‌رخ کشیدن آشنایی با سطحی‌ترین نمودارهای آداب و آیین‌های ایرانی. پیوندی با آرایه‌های ساختگی و نمایش‌های «آریایی»، و ناسزاگویی به هم‌کیشان و همسایگان ندارد.

خشنودی از خواری و نیستیِ ستمگران ناهنجار نیست؛ در سرزمین ما نیز پیشینه دارد، ولی از درنگ و تأمل در این زمینه نباید روی گرداند. رفتن رضاشاه و محمدرضا شاه بسیاری را به دست‌افشانی واداشت، اما شادمانی‌ها گذرا بود. پشیمانی رهگشای پریشانی است. در آستانۀ و در پیِ حملۀ اسرائیل و امریکا به ایران نیز خیال دگرگونی و رهایی کسانی را برانگیخت و به وجد آورد. برخی در سایۀ تبلیغات و تلقینات بی‌امان به رفتارهایی حیرت‌انگیز دست یازیدند. بی‌گمان آنانی که کمتر روان‌های خود را با فرهنگ و ادب ایران و جهان آشنا کرده بودند آسان‌تر به آوازه‌گری‌ها دل‌ سپردند. اما این رفتار بر کسانی که بخت و فرصتی برای افروزش دل‌وجان خود یافته‌اند، و چیزی دربارۀ فرهنگ و تاریخ خود و دیگران آموخته‌اند، گران آمد. برخی این سبک‌سری‌ها را نموداری از انحطاط اخلاقی شمردند؛ پرسیدند چگونه کسانی می‌توانند به نام رهایی ایران به پیشباز حملۀ نظامی به آن روند، بر مرگ هم‌وطنان خود پای کوبند، ثناگوی میز غضبان مهاجم شوند؟

بیگانگی و گسست از واقعیت ویژۀ ما نیست. در آستانۀ جنگ جهانی اول بسیاری اروپائیان به پیشباز آن شتافتند و با آغاز آن جشن گرفتند و پای‌کوبی‌ها کردند. جنگ را زدایندۀ تباهی و رهاوردهای آن را خجسته و دلپذیر شمردند. پای‌کوبی در این موارد نمودار سبک‌سری‌هایی گذرا بود اما یادآور گسست‌های روانی ـ فرهنگی و تباهی اخلاقی نیز بود. حملۀ دو کشوری که سلاح‌های هسته‌ای و تواناترین نیروهای نظامی جهان را در اختیاردارند، به ایران رخدادی سهمگین است. اما برخی از کارگزاران تبلیغ یا سوداگران سفسطه، در آستانه و پس از آغاز جنگ، چنان از آن سخن گفتند که گویی امری بهنجار یا طبیعی، نموداری از رهایی‌بخشی و بشردوستی، یا جلوه‌ای از رویاروییِ خیر و شر است. گمان کردند حکومت فرسودۀ ایران لرزان‌تر از آن است که به شعله‌ای نپژمرد و با تکانی فرونیفتد. باید بی‌هیچ درنگی سرنوشت ایران را به دست ترامپ و نتانیاهو سپرد تا با پیشینه و آزمودگی‌هایی که در پهنۀ گسترش «آزادی» دارند برای سروسامان دادن به ایران چاره‌ای بجویند. این کار جهان را می‌رهاند بی‌آنکه آسیبی به ایران و ایرانیان زند. تنها از این راه می‌توان آزادی و «عظمت» را به ایران بازگرداند.

برخی از کنشگران رسانه‌ای، با برشمردن بربریت گسترده‌ای که ایران را گرفتار آن می‌شمردند، رسالت تمدنیِ ترامپ و نتانیاهو را روا و زندگی‌بخش دانستند. با تصویری که در برخی رسانه‌ها ترسیم شد، چگونه جنگ و هجوم می‌توانست گامی بجا و بشردوستانه نباشد؟ برخی حکومت ایران را دستگاهی «انتحاری» شمردند و همراه با ترامپ خواهان تسلیم مصلحت‌نگرانه و بی کم‌وکاست آن شدند. کسانی پیامدهای گلستان و ترکمانچای را به رخ کشیدند و خواستند دست از زیاده‌خواهی برداشته شود. کسی نپرسید چگونه ملتی مانند ایران می‌تواند به تسلیم بیندیشد و از یاد ببرد که هنوز از زخم شکست‌هایی که به گلستان و ترکمانچای انجامید رها نشده است؟

کسانی انقلابیان ۱۳۵۷ را نکوهش کرده‌اند که شورشگری و اصلاح‌گریزی پیشه کردند، همه‌چیز را سیاه دیدند، خیر و شر را در رویارویی مطلق نگریستند. اینان خود به همان راه رفته‌اند. خواهان گسست بی کم‌وکاست از گذشته و زیرورو کردن همه‌چیز بوده‌اند، بی‌آنکه راه خردورزانه‌ای برای رسیدن به سامان دلخواه خود در پیش نهند. انقلابیان ۵۷ به نیروی مردم تکیه داشتند؛ بخش‌های گسترده‌ای از دستگاه کشورداری را با خود همراه کردند؛ دم از برادری و عدالت اجتماعی زدند؛ با قدرت‌های استعماری در ستیز بودند. بسیاری از «انقلابیان» کنونی بیش از هر چیز چشم به پیشگامی و پشتیبانی اسرائیل و امریکا دوختند؛ برخی از آنان برای آغاز حمله به کشور خود زمینه‌سازی و لحظه‌شماری کردند و با آغاز آن سر از پا نشناخته به دست‌افشانی پرداختند.

در این میان بسیاری پرسیدند روح سرفرازیِ ملی و حس وطن‌‌دوستی چه شد؟ چگونه می‌توان از ویرانیِ کشور، مرگ هموطنان، و آسیب دیدن غرور ملی، که از گزیرناپذیرترین رهاوردهای هجوم بیگانه است، نیندیشید؟ در کشوری که دستخوش موجی از بیزاری و برآشفتگی از استعمار و رهاوردها، دسیسه‌ها و دخالت‌های قدرتمندان بیگانه بوده و خاطرۀ شکست‌های روزگار قاجار و مصیبت‌‌های جنگ جهانی اول و کودتاها و دخالت‌های انگلستان و امریکا در لحظات سرنوشت سازی از زندگی ملی، همچنان بر حافظۀ جمعی سنگینی می‌کند، چگونه می‌توان دل به شبیخون بیگانه بست؟ چگونه می‌توان به مانندگان ترامپ و نتانیاهو چشم دوخت که پیشاهنگ رهایی شوند و با بمب‌های سنگر شکنِ خود سنگر آزادی را برای هم‌وطنان ما استوار کنند؟

 رهاورد هجوم

آنچه سرزمین ما به آن گرفتار آمده دست‌کم در سیصد سال اخیر، از روزگار پایان صفویان تاکنون، و شاید از حملۀ مغول به این‌سو، مانند نداشته یا بسیار کم داشته است، و هستی، سرمایه‌ها، میراث فرهنگی و پشتوانه‌های مادی و ساختاری کشور ما را با تهدید و خطری گسترده دست‌به‌گریبان کرده است. ترامپ و نتانیاهو بارها از «نابودی ایران» دم زدند. ترامپ سخن از بمباران بی‌امان و ویرانیِ بی‌پروا راند. در ماه نخست جنگ بیش از بیست هزار بمب بر کشور ما بارید؛ هزاران تن جان باختند؛ انبوهی بی‌خانمان و آواره شدند.

 ترامپ به روشنی نمی‌دانست در ایران در پیِ چیست ولی به هماهنگی با نتانیاهو دل بست. سیاست خارجیِ امریکا در خاورمیانه از دیرباز با مصالح اسرائیل درآمیخته و چندان پروایِ منافع ملی امریکا را نداشته است. هدف اسرائیل، که امریکا را نیز به دنبال خود کشاند، این بود که همۀ ساختارهای کشورداری در ایران را نابود کند. هدف، از میان بردن، یا ناکارآمدیِ تمامیت ساختار دولت در ایران بوده است. مراد از دولت در اینجا برداشت رایج از آن در ایران، که مترادف هیات وزیران یا کابینه است، نیست. منظور از دولت سازمان سیاسی جامعه و نهادها و ساختارهای سیاسیِ کشورداری است که اِعمال حاکمیت، حفظ امنیت و سامان اجتماعی، برقراری قانون، و امور رفاهی و دفاعی کشور را بر عهده دارد، و حکومت، کارگزار و بخش اجرایی و اداری آن است.

همۀ آنچه دولت، در معنای دستگاه گستردۀ کشورداری، برای پابرجایی، استواری و کارآییِ خود به آن‌ها نیازمند است آماج یورش‌های بی‌امان و ویرانگر بوده است. اسرائیل، با همکاری امریکا، کوشیده است در سراسر ایران ساختارهایی را که اقتدار دولت و کارآیی حکومت به آن‌ها وابسته است، از میان بردارد. تلاش کرده است نهادهای صنعتی، اقتصادی، آموزشی و علمی (ازجمله برخی دانشگاه‌ها و حتی انستیتو پاستور)، بیمارستان‌ها، بنگاه‌های داروسازی، کارخانه‌ها، فرودگاه‌ها، بندرگاه‌ها، هواپیماها، پل‌ها، جاده‌ها، راه‌آهن، بنیۀ نظامی و دفاعی، توان اِعمال اقتدار و برقراری امنیت، و هر چه را از سرمایه‌های کشور بتواند، نابود کند؛ ایران را زمین‌گیر سازد و به‌زانو درآورد. جنگجویان تهدید به از میان بردن فزایندۀ زیرساخت‌ها و نیروگاه‌ها کردند و پیگیر این هدف بودند که با ضربه زدن به اقتصاد و تولید و صنعت، توانایی‌های بازماندۀ دولت را، در ادارۀ امور روزمرۀ زندگی و ایفای نقش در تأمین نیازها و معیشت مردم، نابود کنند. این پرسش به میان نیامد که پیامدهای این کار ـ در کشوری که زندگی مردم، و دسترسی به برق و گاز و آب و نان، یکسره وابسته به کارکرد دولت و کارآییِ زیرساخت‌هاست ـ کسی را ایمن خواهد گذاشت؟ جز نیستی، نابسامانی، تیره‌روزی و درماندگیِ گستردۀ مردم چه به بار خواهد آمد؟

تازشگران می‌خواستند حتی برقراری امنیت متعارف هم ناممکن شود. از این‌که بدون دستگاه‌های برقراریِ نظم و قانون نه آدم‌کشی و تبهکاری‌های دیگر را می‌توان ‌مهار کرد و نه ‌پیگیری، پروایی به خود راه ندادند. اندیشناک این‌که ایران دستخوش یکی از سترگ‌ترین و سهمگین‌ترین چالش‌های تاریخ خود شود، یا آشوب مرزهای ایران را در نوردد، نیز نبودند. رهیافت آنان در عمل زمینه‌ساز چیزی جز دولتی فروشکسته و درمانده نبوده است. هدف نتانیاهو این بوده که با لبنان همان کند که با غزه کرد و در ایران نیز وضعی را دامن زند که پیامد آن کشوری تهی‌دست، ناتوان و آسیب‌پذیر باشد؛ کشوری که دهه‌ها واپس نشیند و نتواند به این زودی‌ها قد برافرازد. امید اصلی این بود که حکومتی دست‌نشانده بر سر کار آید؛ اگر این‌گونه نشد، دولتی درمانده بسنده خواهد بود. چشم‌انداز آشوب و جنگ داخلی و چندپارگی ایران درنگی را دامن نزده و فرجام ناخوشایندی دانسته نشده است.

گره خوردگی دولت و ملت در روزگار ما، که از ویژگی‌های ناسیونالیسم است، اغلب سبب می‌شود تلاش در به‌زانو درآوردن دولت، ملت را نیز در مرداب آشفتگی و سردرگمی فروغلتاند و با چالش‌های هراس‌انگیز و تنگناهای فزاینده دست‌به‌گریبان سازد. گمان نتانیاهو این بود که پس ازآنچه بر عراق و سوریه رفت، اگر در آرزوی خود در ایران نیز کامیاب ‌شود، راه بلندپروازی‌های روزافزون و پیشبرد هدف‌های اسرائیل بیش‌ازپیش هموار می‌شود. اسرائیل قوی‌ترین دولت خاورمیانه و در عمل جانشین و کارگزار امریکا در منطقه خواهد شد. عربان خلیج‌فارس فرمان‌پذیرتر و وابسته‌تر می‌شوند.

آزرم سیاسی؟

در تاریخ ما، دست‌‌کم از مشروطه به این‌سو، هیچ تلاشگر سیاسیِ آزرم‌اندیشی به یاوری بی‌پردۀ سران کشورهای دیگر دل نبسته بود، از حملۀ آنان به وطن خود هواداری نکرده بود، و امید بستن آشکار به پیروزی آنان را بهنجار نشمرده بود. در آوردگاه سیاست ایران برخورداری از سایۀ نوازش و پشتیبانی دولت‌های بیگانه هیچ‌گاه مایۀ فخر و سربلندی نبوده است. رضاشاه هم نقش انگلیسیان را در کودتایی که زمینۀ روی کار آمدن او را فراهم آورد انکار کرد و کوشید، در دورۀ زمامداری، خود و کشور را از وابستگی برهاند. محمدرضا شاه کودتایی را که زمینه‌ساز خودکامگی او شد «قیام ملی» نامید. اما مدعیان آرزومند دیگر، رها از سنجه‌های هنجارین سرفرازی، انبان آز و دریوزگی به گردن آویختند؛ پافشارانه خواهان حمله به ایران شدند؛ این کار را «دخالت بشردوستانه» نامیدند. حافظۀ تاریخیِ ملت‌ها چنین رفتارهایی را فراموش نمی‌کند.

کسانی که چاووش‌خوان جنگ شدند بر پایۀ چه پندارها و با چه پشتوانه‌ای گمان کردند می‌توان آسیب‌های به بار آمده را به آسانی جبران کرد و درفش دلاوری و سرفرازی ملی را افراشته نگاه داشت؟ چگونه می‌توان، در پیِ جنگ، مانع از آن شد که جامعۀ مدنی شکننده‌تر نشود، خشونتِ فزاینده ناگزیر جلوه نکند یا سرکوب، دستاویزهایی مشروعیت‌بخش نیابد؟ چگونه می‌توان تیرگی افق‌های امید و خوش‌بینی را زدود یا نگذاشت شرارهای خودباوری فرو پژمرد؟ ویرانی‌های به بار آمده در داروندار ملی، در آثار تاریخیِ گوناگون و بازمانده از روزگار ِسلجوقی، صفوی و قاجاری، و آنچه بر سرِ ذخایر، هوا و زیست‌بوم شکنندۀ ایران آمده، چگونه جبران می‌شود؟ چه بر سر خارک آن «دّر یتیم خلیج‌فارس» آمده است؟ از زیبایی‌های جزیره‌ای که یادگارهای گذشتۀ دیرین را با رهاوردهای شگفت‌انگیز طبیعت درآمیخته بود، و آماج بمب‌های بی‌امان رهایی‌بخشان تمدن‌گستر شد، چه مانده است؟

در آستانه و با آغاز جنگ، کدام‌یک از هواداران آن، از ویرانی، مرگ و درماندگیِ معیشتیِ مردم، از چشم‌انداز دولت فرومانده، از آشوب و استبداد، از خشونت پیگیر، از تنگدستیِ فزایندۀ فرودستان و فروپاشیِ بازمانده‌های زیستی آبرومندانه، بیمی به دل راه داد؟ آیا اندیشناکی در این زمینه‌ها بر پندارهای ساده‌دلانه سایه افکند؟ آیا کسانی که اندک آگاهی از جهان امروز داشتند نمی‌دانستند نتانیاهو در پیِ چیست و چیزی جز ایرانی فروشکسته و فرمان‌پذیر یا دست‌نشانده نمی‌خواهد؟ آیا تیره‌روزی‌های به بار آمده در عراق و افغانستان و سوریه و لیبی برای عبرت‌آموزی بسنده نبوده است؟ چه بر سر افغانستانیانی آمد که به همکاری با امریکا امید بستند؟

تمدن؟

ترامپ هماوردان خود در ایران را «حیوان» نامید و تهدید به نابودی «تمدن» در ایران کرد. از این‌که این تهدیدها با قوانین آمریکا ناسازگار است، یا کسانی بیمناک از چشم‌انداز به‌کارگیری جنگ‌افزارهای هسته‌ای شده‌اند، نیندیشید. هیچ انسانی انسان‌های دیگر را حیوان نمی‌نامد؛ کسانی نیز که دریافت و بهره‌ای از تمدن دارند دیگران را به تمدن‌زدایی تهدید نمی‌کنند. بنا بود پایبندی به هنجارهای انسانی و قانونی از نمودارهای آغازین تمدن باشد اما در این روزگار چنین چشمداشت‌هایی بیجاست. آنچه «تمدن» وانمود شده پاسداران برگماشته کم نداشته است. نتانیاهو از کسانی است که تمدن‌ستایی و دستاوردهای خود در این زمینه را بارها به رخ کشیده است. چه گواهی از سرنوشت غزه گویاتر؟ شماری از راست‌گرایان اروپایی نیز اسرائیل را نماد تمدن غربی و دلبستگی به آزادی در بیابان بربریت خاورمیانه دانسته‌اند. این نقشی است که پیشاهنگان صهیونیسم خود را باورمند و پایبند آن می‌نمایاندند.

 تئودور هرتسل، پیشگام صهیونیسم سیاسی، در توجیه سکنی‌گزینی در فلسطین گفته بود یهودیان دیوار مرزیِ اروپا را در برابر آسیا خواهند گستراند و پاسگاه دیده‌بانی تمدن علیه بربریت را بر پا خواهند کرد. زیو ژابوتینسکی، یکی از رهبران صهیونیسم که به موسولینی نزدیک بود و از آموزگاران فکریِ مانندگان نتانیاهو شد، از دیوار آهنینی سخن گفت که اسرائیل را چون دژی استوار از همسایگان عرب و مسلمان خود جدا و ایمن نگاه می‌دارد و به آنان می‌فهماند که با زبانی جز زور نمی‌توان با آنان سخن گفت. زور را نتانیاهو نیز تنها زبانی دانسته که در خاورمیانه کارآمد است. دستاوردهای او در این زمینه، و در تمدن‌گستری، بر کسی پوشیده نیست. یاوران غربی او نیز دیگر چندان نمی‌کوشند حقوق بین‌الملل و حقوق بشر را دستاویز کنند. به یادآوریم که فردریش مرتس، صدراعظم راستگرای آلمان، حملۀ اسرائیل به ایران در ژوئن ۲۰۲۵ (خرداد ـ تیر ۱۴۰۴) را نظافت‌کاری به نیابت غرب و گامی فداکارانه در پیشبرد هدف‌های غربیان دانست و ستود. او بی‌گمان سخن دل اغلب رهبران اروپا را بر زبان آورد. از یکی دو مورد که بگذریم، کمتر کسی از زمامداران غربی، که همیشه به حقوق بین‌الملل دست می‌آویزند، در محکومیت تجاوز به ایران، یا اشاره به قانونی نبودن جنگ، شتابی نشان داد.

در جنگی که دامنگیر ایران شد نه حقیقت از غبار دروغ و گرد فریب جان به در برد نه سرفرازی، غرور و امید ایمن ماند. چگونه می‌توان مرگ، زخمناکی و دردمندیِ هم‌وطنان را از یاد برد یا رنجوری آنانی را که از ترس و دلهره به جان آمدند، و ضربه‌های روحی را که به انبوهی از مردم، به‌ویژه کودکان و سالخوردگان، واردشد، نادیده گرفت. شبح نیستی، مستمندی، بی‌خانمانی، درهم پیچیدن دفتر زندگی‌ها، فرو پژمردن‌ها، و آفت‌‌های به بار آمدۀ دیگر چیزی نیست که از دور درک شود یا بتوان ژرفای آن‌ها را به گزارش‌ها یا نمایش‌های متعارف رسانه‌ای فروکاست. پیامد این رنج‌ها دیرنده خواهد بود. در زیست انسان، خواری و رنج تأثیری بس ژرف‌تر از شادی دارند همان‌گونه که یادگارهایِ روحیِ شکست بسی دیرپاتر از شادمانی‌های پیروزی است.

بررسی نشیب و فراز زیست ملت‌ها یادآور این است که ملتی که بنیادی داشته باشد و خود را سزاوارِ سربلندی بداند جز به توانایی، و به حاکمیت خود بر پهنۀ زیست و سرنوشت خویش، نمی‌اندیشد؛ به تاخت‌وتاز بیگانه امید نمی‌بندند، و مهاجمی را منجی نمی‌پندارد. ملت‌های آگاه می‌دانند که تهاجم به هیچ سرزمینی نیک‌خواهانه و نیک‌فرجام نبوده و جز به رنج و خوارداشت مردم آن نینجامیده است. حکومت‌هایی که به یاریِ بیگانه بر سرکار آمده‌اند وابسته و دست‌نشانده و نامشروع دانسته شده‌اند. این‌ حکومت‌ها اغلب کوشیده‌اند خود را خودسامان و فرجام‌اندیش وانمود کنند ولی کامیاب نبوده‌اند. دست‌نشاندگی به سرفرازی نینجامیده و زخمی درمان‌ناپذیر بر ‌جا نهاده است. این را از تاریخ آموخته‌ایم و نیز آموخته‌ایم که خوش‌بینی دربارۀ پیامدهای تازش و تجاوز نه دوراندیشانه بوده است نه یادآور بلوغ.

درسی از تاریخ

در تاریخ مدرن نام ویدکُن کوئیزلینگ، نظامی و سیاستگر نروژی، یادآور و مترادف خیانت به میهن خود شده است. او در جنگ جهانیِ دوم، در پیِ همدستی با مهاجمان آلمان نازی به نروژ، نخست‌وزیر شد و در پایان جنگ به جرم خیانت به جوخۀ آتش سپرده شد. فیلیپ پتن، ژنرال و دولتمرد فرانسوی، که از قهرمانان نامور کشور خود در جنگ جهانی اول بود، در پیِ حملۀ آلمان نازی به فرانسه، تن به برپاییِ حکومتی دست‌نشاندۀ آن کشور داد و پس از آزادیِ فرانسه در تابستان ۱۹۴۴، به جرم خیانت محاکمه و محکوم به مرگ و مصادرۀ دارایی شد. شارل دوگل، رهبر حکومت موقت جمهوری فرانسه، مجازات او را، به سبب سالخوردگی او، به زندان ابد فروکاست. پتن در دفاع از خود گفت برای رهاندن مردم و کشور از رنج و ویرانیِ بیشتر، فداکارانه و وطن‌دوستانه گام به میدان نهاد و شرف خود را برای خیر و مصلحت ملت نادیده گرفت. این سخن خریداری نیافت. حتی برخی زنان، و روسپیانی نیز که به آمیزش با نازیان تن در داده بودند، از شرمساری و گوشمال ایمن نماندند. در سرزمین‌های سرفراز همدستی با تجاوزگران بی‌پادافره نمانده است. در پاسداشت پایداری، دلیری، و جان‌فشانی در راه وطن نیز یادمان‌ها برافراشته شده است.

چگونه می‌شود خود را وطن‌دوست شمرد و برانگیزاننده و ستایندۀ حمله به وطن خود نیز بود؟ امید بستن به جنگ، و آمادگیِ تن دردادن به دستگاهی وابسته، زهری در کام غرور ملی می‌ریزد که به آسانی پادزهری برنمی‌تابد. خاکی که در چشم سرفرازیِ ملی پاشیده می‌شود دیرزمانی افق‌های دید ما را تیره‌وتار می‌کند. کشوری با تاریخ دیرین ما، و پس از تلخی‌هایی که بر آن رفته و تاریکی‌ها و رنج‌هایی را که پشت سر نهاده، نمی‌تواند با کابوس‌هایی ازاین‌گونه کنار آید. باید خود را از کمند پندارهای سترون، که انبان سوداگران آرزو، و چنتۀ دست‌فروشان رسانه‌ای را انباشته، فراتر نگاه‌داریم. باید دریابیم که مردم ما شایستۀ حکومتی هستند که برگماشتۀ ملت و نمایندۀ ملیت ایران باشد. مردم را خواستگاه حاکمیت و آبشخور رستگاری و سرفرازیِ ملی شمارد. چشم به آنان دوزد نه به دریوزگی کسانی که بمب را ابزار گفتگو شمرده‌اند. کسانی که یاوه‌گویانه سخن از «محو» ایران، «خردکردن استخوان‌ها»، تسلیم بی‌کم‌وکاست، یا بازگرداندن آن به «عصر حجر»، رانده‌‌اند، نمایندۀ چیزی جز ابتذالی برهنه، بربریتی بزک‌کرده، یا فاشیسمی فرسوده نبوده‌اند که چهره‌آرایی‌ها سرشت آن را دگرگون نمی‌کند. سخنان سخیف به چیزی جز ریشخند نمی‌انجامد. رهاورد بمب و موشک نیز مرگ، ویرانی، رنج، و تباهی است؛ آزادی، دموکراسی، و سرافرازی نیست.

هشدار

اکنون که همۀ ایرانیان وطن‌دوست دل‌آزرده و اندیشناک حال‌وروز ایران‌اند به اندیشیدن دربارۀ هر آنچه سرفرازی و استواری کشور و آزادی و کرامت مردم ایران را به خطر افکنده، سخت نیازمندیم. گامی بایسته در این زمینه این است که معنای وطن و ملزومات وطن‌دوستی را دریابیم و بدانیم چه رفتارهایی بازتاب بخردانۀ اندیشه و احساسات وطن‌دوستانه است و چه کردارهایی وطن‌دوستی را مخدوش می‌کند. دلبستگی‌های وطن‌دوستانه‌ای که از خرد و روح آزادگی بویی برده باشد خشنودی از ویرانیِ وطن را در هیچ شرایطی برنمی‌تابد. باید به دستاوردهای ملی و کنش‌های مدنیِ جامعۀ خود، و میراث استقلال‌‌جویی و آزادی‌خواهی، که ما بیش از دیگر مردمان خاورمیانه رهپوی آن بوده‌ایم، اندیشید. هرکسی خواهان آینده‌ای روشنی برای ایران باشد باید به مردم این سرزمین دل بندد. در بند توجه صادقانه و احترام دلجویانه به آنان باشد. آنان را خداوندگاران کشور شمارد. امید بستن به کرم و پایمردی مهاجمانِ ویرانگری که رهزنان آرزوها نیز بوده‌اند، اغلب جز خواری و پشیمانی به بار نیاورده است.

در بحران‌های تاریخی اهمیت و جایگاه نگرش ملی، همبستگیِ وطن‌دوستانه و جایگاه ایرانیت، در تقابل با هر عاملِ همبستگیِ دیگری، آشکارتر می‌شود. تأمل دراین‌باره که پشتوانۀ پایداری و بهروزیِ هر کشوری چیزی جز مردم و سرمایه‌های عملی و نمادین ملی و اجتماعیِ آن نیست، از نظرها دور نمی‌ماند. پرسش‌هایی نیز به میان می‌آید که این سرمایه‌ها را چگونه باید سنجید و پاس داشت و آیا مردمی ناخشنود، پریشان، و فرومانده می‌توانند درد وطن داشته باشند؟ باید سبب‌های ناخشنودی مردم و نابسامانی‌های کشور را دریافت و پرسید چه رهیافت‌هایی زمینه‌ساز بحران‌های گوناگون شد و کشور را در برابر چالش‌های درونی و بیرونی آسیب‌پذیر کرد؟ آیا کارگزاران هیچ کشوری می‌توانند، برکنار از خود‌فریبی یا آوازه‌گری، چشمداشت فداکاری از کسانی داشته باشند که خود را تیره‌روز می‌شمارند و از موهبت‌های سرزمین خود بی‌بهره می‌بینند؟ همه جا ستم، فساد، فقر، تبعیض، نابرابری، و نبودِ آزادی بر دامنۀ آسیب‌پذیری‌های سهمگین کشور و مردم افزوده است و رهگشای فرصت‌جویان بوده است.

در دوره‌های بحران و جنگ، که هستی و غرور ملی دستخوش چالش می‌شود، رویکرد ناسیونالیستی گزیر‌‌ناپذیر است و برای بسیج مردم و افزایش همبستگی ضروری. اگر مردم این رویکرد را صمیمانه نبینند و آن را ابزاری و فرصت‌نگرانه شمارند کارکرد آن گذرا خواهد بود. در کشوری که آماج تجاوز شده، یا با بحرانی سخت دست‌به‌گریبان است، سختی‌ها را تنها در سایۀ برخورداری از پشتیبانیِ مردم می‌توان پشت سر نهاد. اگر مردم سروران کشور شمرده نشوند و ادعا‌های صداقت، نیک‌خواهی، و اعتقاد به ملت و منافع و عواطف ملی، باورپذیر نباشد، چاره‌جویی‌ها گذرا خواهد بود. اگر همچنان بنا بر بیداد و تاخت‌وتاز، و سخت‌گیری و بستن دست و زبان منتقدان و مخالفان باشد، دست آویختن به ملت و عواطف ملی به جای افزایش همبستگی به کاهش آن می‌انجامد.

 از زبان شعر

در هر سرزمینی اشغال، و خاطرۀ هجوم و خوارداشت‌های نهفته در آن، روح ملی را بیدارتر کرده است. ما نیز در لحظاتی که کشور خود را دستخوش تازشگری و خطر یافته‌ایم خاموش نمانده‌ایم. احساسات ژرف خود در این زمینه را نیز اغلب به زبان شعر آسان‌تر از نثر بیان کرده‌ایم. «ای ایران» را حسین گل‌گلاب، که از دانشوران روزگار خود بود، در حال و هوای برآمده از جنگ جهانی دوم و اشغال تحقیرآمیز ایران سرود. سرودۀ او با آهنگی که روح‌الله خالقی، از پیشگامان موسیقی ملی، ساخت، بازتابی از احساسات ملی و کوششی برای زنده کردن غرورِ فرو پژمرده شد. هیچ سرودی نتوانسته است در بیان همبستگیِ ملی و احساسات وطن‌دوستانۀ خودجوش ایرانیان با «ای ایران» هم‌چشمی کند. اشغال ایران انگیزۀ سروده‌های وطن‌خواهانه دیگری نیز بوده است، ازجمله سروده‌ای از حسین پژمان بختیاری. چند بیتی از آن:

اگر ایران به‌جز ویرانسرا نیست

من این ویران سرا را دوست دارم

اگر تاریخِ ما افسانه‌رنگ است

من این افسانه‌ها را دوست دارم

نوایِ نایِ ما گر جان‌گداز است

من این نای و نوا را دوست دارم

اگر آب و هوایَش دل‌نشین نیست

 من این آب و هوا را دوست دارم

به شوقِ خارِ صحراهایِ خشکَش

من این فرسوده‌پا را دوست دارم        

احساسات وطن دوستانۀ همانندی در سرودۀ‌ بلندی از مهدی اخوان ثالث (م. امید) نیز بازتاب یافته است که همه با آن آشنا هستند. چند بیتی از سرآغاز آن:

ز پوچ جهان هيچ اگر دوست دارم

تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم

تو را اي كهن پير جاويد برنا

تو را دوست دارم، اگر دوست دارم

تو را اي گرانمايه، ديرينه ايران

تو را اي گرامي گهر دوست دارم

اخوان که در بازتاب عواطف ملی و وطن‌دوستانه چیره‌دست بود این شعر را در شرایطی سرود که هویت فرهنگی و ملی ایران را آماج کین یا غفلت کارگزاران حکومت می‌دید. بی‌گمان خطر بزرگی که اکنون هستیِ ملی ما را تهدید می‌کند، دل‌های همۀ ما را انباشته از درد و هراس کرده است. همۀ ما سراینده نیستیم ولی همه در سوگ هم‌وطنان، و در رثای آنچه دامنگیر سرزمین ما شده است، همدلیم و باشد که همگام باشیم.

کاوه یا اسکندر؟

اخوان در جوانی و در روزگار پس از مرداد ۱۳۳۲ که از فضای چیره بر کشور، و از غبارهای بی‌سوار، سخت دچار نومیدی شده بود، در شعری بلند احساسات تلخ خود را بازگو کرد و، فرومانده از یافتن کاوه‌ای که در پیِ آن بود، تلخکامانه، از آرزوی پیدایش اسکندری دیگر هم روی برنتافت:

 کاوه‌ای پیدا نخواهد شد، امید کاشکی اسکندری پیدا شود.

م. امیدِ نومید از یاد برده بود که ایرانیان کهن اسکندر را «کبیر» ندانستند و«گجستک» یا پلید و بنفرین شمردند. آیا ایرانِیِ آزاده، بیدار، و بینایی بوده است که، اگرنه ویرانه‌های پندآموز پارسه، که درنگی بخردانه، او را از چنین آرزویِ سبکسرانه‌ای بازنداشته و بیزار نکرده باشد؟ آیا کاوۀ امروزینی را فراتر از تبلور ارادۀ آگاهانۀ ملی می‌توان یافت؟

––––––––––––––––––––––––––––––––––––

پانویس

[*] در این مورد بنگرید به: فخرالدین عظیمی، هویت ایران، کاوش در نمودارهای ناسیونالیسم: دیدگاهی مدنی ( تهران: آگاه، چاپ پنجم، ۱۴۰۳).

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.