ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

دوگانه «محور مقاومت» ـ «محور مداخله» و مسئله عاملیت سیاسی

شورش کریمی ـ سیاست مسئولانه، سیاستی است که به جای مرگ‌طلبی، بر امکان زندگی و بازپس‌گیری عاملیت جامعه استوار باشد. در این افق، سرراست‌ترین، دقیق‌ترین و کم‌هزینه‌ترین استراتژی سیاسی نه مداخله نظامی است و نه تسلیم در برابر وضعیت موجود، بلکه استراتژی انقلاب اجتماعی است؛ امری که ظرفیت‌های پیشروی آن را می‌توان در تجربه جنبش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» مشاهده کرد.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

جنگ به‌ندرت در میدان نبرد آغاز می‌شود. پیش از آن، در سطح زبان و در قالب تولید روایت‌ها شکل می‌گیرد: در چارچوب‌های تفسیری و نظام‌های معنایی‌ای که خشونت را قابل‌فهم، ضروری یا حتی رهایی‌بخش می‌سازند. از این منظر، مسئله صرفاً تقابل دولت‌ها نیست، بلکه نزاعی بر سر شرایط امکانِ اندیشیدن به خودِ جنگ است.

در زمینه معاصر ایران، می‌توان دو رژیم غالب بازنمایی را در این میدان تشخیص داد. از یک سو، بخش‌هایی همسو با حکومت اسلامی ایران و وابستگان ایدئولوژیک آن، جنگ را به سطحی وجودی جهان اسلام و کفار ارتقا می‌دهند که در قالب دوگانه «حق» و «باطل» بیان می‌شود. در این چارچوب، پرسش درباره هزینه‌های مادی جنگ، تخریب اجتماعی و پیامدهای زیرساختی آن، اغلب در برابر ضرورت بقا و استمرار رژیم سیاسی به حاشیه رانده می‌شود؛ ضرورتی که خود به‌مثابه امری مطلق صورت‌بندی می‌گردد. برای حکومت اسلامی این پدیده مختص به این دوره نیست، بلکه موجودیت خود را همیشه بر تقابل جهان اسلام ( از نوع شیعی) و غرب پایه‌ریزی کرده است که برای بقا آن می‌توانند هر جنایتی را توجیه کنند.

از سوی دیگر، در بخشی از گفتمان‌های راستِ حامی مداخله خارجی به‌ویژه آن‌هایی که از زبان دموکراسی یا آزادی استفاده می‌کنند جنگ به‌مثابه ابزار مهندسی سیاسی فهم می‌شود. در چنین دیدگاهی دولت‌های غربی عامل دفاع از دموکراسی و جهان آزاد هستند و هر آنچه در برابر آن قرار دارد «شر مطلق». آن‌ها آگاهانه منافع ژئوپلتیک، اقتصادی و سلطه‌گرایانه دولت آمریکا را نادیده می‌گیرند. در این نگاه، تغییر رژیم به‌صورت ضمنی به‌عنوان عملیاتی فنی تصور می‌شود: گویی حذف رأس حاکمیت می‌تواند به‌طور مستقیم به شکل‌گیری نظم دموکراتیک منجر شود. با وجود تقابل آشکار این دو روایت، هر دو در یک سطح با یکدیگر همپوشانی دارند: هر دو در بسیاری موارد عاملیت سیاسی جامعه را حذف کرده و آن را به منطق محاسبه استراتژیک دولت‌های نظامی منتقل می‌کنند.

در بخش‌هایی از چپ معاصر، این قطب‌بندی در قالب تنش درونی دیگری بازتاب می‌یابد. یک گرایش «چپ محور مقاومت» که اغلب «ضدامپریالیستی» نامیده می‌شود، اولویت خود را بر افشایِ مداخله خارجی و هژمونی جهانی قرار می‌دهد و در رابطه با  سرکوب داخلی، کشتار معترضان و اقتدارگرایی رژیم اسلامی سکوت می‌کند و هم راستا با حکومت اعتراضات به حق جنبش های اجتماعی را به «دشمن های خارجی» وصل می‌کند. در مقابل، گرایشی دیگر که بهتر است آن را «چپ محور مداخله» بنامیم، مداخله خارجی را در شرایط انسداد سیاسی به‌عنوان امکان بالقوه تغییر در نظر می‌گیرد و از ماهیت سلطه گرایانه دولت های آمریکا و اسرائیل در جهان چشم پوشی می کند. هیچ‌یک از این دو «چپ محور مقاومت و چپ محور مداخله» قابل تقلیل به دیگری نیست، اما هر دو گرایش به وابسته کردن امکان تغییر سیاسی به یکی از قطب‌های قدرت دولتی را دارند.

یکی از پیامدهای این وضعیت، شکل‌گیری تصوری خاص از خودِ جنگ است. در گفتمان‌های «چپ مداخله‌گرایانه»، جنگ اغلب به‌عنوان سازوکاری محدود و قابل‌کنترل تصور می‌شود؛ گویی می‌توان عملیات علیه «مرکز قدرت» را از پیامدهای گسترده انسانی، فروپاشی زیرساختی و تخریب اجتماعی جدا کرد. با این حال، تجربه تاریخی جنگ‌های مدرن این فرض را به‌طور مداوم به چالش کشیده است. جنگ، بیش از آنکه ابزار تنظیم سیاسی باشد، اغلب به‌صورت شوکی ساختاری عمل می‌کند که بنیان‌های مادی و نهادی زندگی جمعی را فرسایش می‌دهد.

در اینجا مسئله صرفاً به نیت اعلام‌شده بازیگران از جمله رژیم اسلامی یا آمریکا و اسرائیل محدود نمی‌شود، بلکه به موقعیت ساختاری آن‌ها در درون نظم جهانی قدرت مربوط است. مداخله نظامی، حتی زمانی که در زبان رهایی یا دموکراسی بیان می‌شود، درون سلسله‌مراتب تاریخی قدرت و حاکمیت عمل می‌کند و از این رو، می‌تواند همان نابرابری‌هایی را بازتولید کند که مدعی رفع آن‌هاست. در این معنا، رهایی را نمی‌توان نتیجه‌ای بیرونی یا تحمیل‌شده دانست، بلکه باید آن را در دل فرآیندهای درونی شکل‌گیری اجتماعی جست‌وجو کرد.

در عین حال، باید توجه داشت که جذابیت مداخله خارجی را نمی‌توان بدون ارجاع به وضعیت انسداد سیاسی اعمال شده توسط رژیم اسلامی فهم کرد. در شرایطی که افق‌های تغییر درونی به‌شدت محدود شده‌اند، جنگ ممکن است نه به‌عنوان فاجعه، بلکه به‌مثابه گسست یا گشایش تصور شود. این وارونگی، نشانه‌ای از ناامیدی، سرگردانی استراتژیک و بحران در عاملیت سیاسی است؛ وضعیتی که در آن تصور تحول اجتماعی از اشکال واقعی سازمان‌یابی درونی جدا می‌شود.

در این وضعیت، نوعی حرکت دوگانه از ویرانی شکل می‌گیرد. حکومت‌ اسلامی از طریق کشتار، سرکوب، امنیتی‌سازی و کنترل، فضای کنش جمعی را محدود می‌کنند؛ در حالی که مداخله نظامی خارجی، از طریق نظامی‌سازی و فروپاشی زیرساختی، همان فضا را به‌طور رادیکال‌تری نابود می‌سازد. در هر دو حالت، خیابان به‌عنوان یکی از عناصر بنیادین ظهور سیاست، به حاشیه رانده می‌شود و جای خود را به منطق خشونت سازمان‌یافته دولتی می‌دهد.

در چنین شرایطی، قضاوت سیاسی اغلب به نوعی محاسبه رنج تقلیل می‌یابد؛ تلاشی برای سنجش کمّی سطوح مختلف آسیب در سناریوهای فرضی. مثلا اینکه اگر حکومت اسلامی در قدرت بماند، مردم بیشتری کشته می‌شوند. اما این وضعیت پرسشی بنیادی‌تر را مطرح می‌کند: چه کسی و با چه مشروعیتی می‌تواند از موقعیتی امن، چنین محاسباتی را برای دیگران انجام دهد؟ اگر بخش زیادی از مدنیت، امکان‌های زیستی و خدماتی که زندگی میلیون ها انسان در حال حاضر و نسل‌های آینده به آن‌ها بستگی دارد از بین رفت و حکومت همچنان در قدرت بماند، چه؟ کسی می‌تواند بر روی زندگی سیاسی خود قمار کند، اما سنجیده نیست که کل یک جامعه را در مقابل چنین قماری قرار داد. به خصوص که ما از یک طرف با حکومتی اسلامی طرف هستیم که به قیمت ماندن خود در قدرت حاضر است نه تنها ایران، بلکه کل منطقه و جهان را به نابودی بکشاند و از طرف دیگر هم می‌دانیم که دونالد ترامپ و نتانیاهو هم ظرفیت چنین سناریوهای را دارند.  

می‌بایست در مقابل این دوگانه های کاذب، «انتخاب بین بد و بدتر» یا «محور مقاومت و محور مداخله»، بایستیم. انقلابی‌ترین کنشِ امروز، امتناع از بازی در زمینِ دوقطبی‌هاست. ما نباید اجازه دهیم «بحران عاملیت»، ما را به سربازِ پیاده‌ی پروژه‌های مهندسیِ سیاسی ارتجاعی بدل کند. پروژه‌های که تکرار چرخه استمرار سلطه و بازارایی ستم با چهره‌های تازه است. بازسازی افق مستقل، یعنی اعلامِ این حقیقت که: رهایی، خریدنی یا وارداتی نیست، بلکه ساختنی است. این یعنی انتقالِ ثقلِ سیاست از «انتظار برای گشایشِ خارجی» به «ایجادِ گسستِ داخلی». ما به جای سنجشِ میانِ بدو بدتر، باید به سمتِ ساختنِ «امرِ سوم» حرکت کنیم؛ حرکتی که کارگران، زنان، دانشجویان، بازنشستگان، پرستاران، ملت‌های تحت ستم و جنبش‌های پیشرو و مترقی اجتماعی آن را می‌سازند. امری که از دلِ اعتصابات، مبارزات مستمر سیاسی، اجتماعی در خیابان در محل کار در شهر در روستا، نافرمانی‌های مدنیِ روزمره و بازپس‌گیریِ کلامِ سیاسی متولد می‌شود. امری که اثباتی و در دل خود زندگی بهتر را می سازد. در دل خود توده‌ها را آموزش می‌دهد و باور به نیروی خود را در آنها تقویت می‌کند. این به معنای اولویت دادن به عاملیت جنبش‌های پیشرو و مترقی اجتماعی و دفاع از انقلاب است. 

در نهایت، سیاست مسئولانه، سیاستی است که به جای مرگ‌طلبی، بر امکان زندگی و بازپس‌گیری عاملیت جامعه استوار باشد. در این افق، سرراست‌ترین، دقیق‌ترین و کم‌هزینه‌ترین استراتژی سیاسی نه مداخله نظامی است و نه تسلیم در برابر وضعیت موجود، بلکه استراتژی انقلاب اجتماعی است؛ امری که ظرفیت‌های پیشروی آن را می‌توان در تجربه جنبش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» مشاهده کرد.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.