پدرو سانچز و مسیر «شر کمتر»
از قایقهای همبستگی با غزه تا تنش دیپلماتیک با اسرائیل؛ جنبشی که از خیابان به سطح دولتها رسید، شکافی در سیاست خارجی اروپا ایجاد کرد. اما آیا این شکاف نشانه یک چرخش واقعی است، یا فقط بازتنظیمی در دل همان نظم جنگی جهانی؟ رهام بخشنده در این نوشته، سیاست «شر کمتر» را بهعنوان شکل مسلط مدیریت جنگ و بحران به چالش میکشد.

پدرو سانچز، نخستوزیر اسپانیا ـ عکس از shutterstock
در اکتبر سال گذشته، یک جنبش چندوجهی، فراملی و از نظر سیاسی پیچیده برای دفاع از فلسطین شکل گرفت؛ جنبشی که نمیتوان آن را صرفاً در قالب همبستگی اخلاقی یا کنش نمادین توضیح داد. مراکز اصلی شکلگیری این جنبش، کنشهای دریایی در ایتالیا و اسپانیا بود؛ جایی که قایقهایی با هدف اعلام همبستگی با فلسطین و تلاش برای شکستن محاصره غزه به حرکت درآمدند. این حرکت در ابتدا بهعنوان یک کنش انسانی و سیاسی در سطح جامعه مدنی فهم میشد، اما بهتدریج از سطح نمادین فراتر رفت و به یک گرهگاه ژئوپلیتیک در درون اروپا تبدیل شد.
نکته مهم این است که این جنبش در همان لحظه آغازین خود، صرفاً یک واکنش اخلاقی به جنگ نبود، بلکه حامل نوعی بازآرایی در نسبت میان دولتها، جنبشهای اجتماعی و سیاست خارجی بود. همین ویژگی باعث شد که پیامدهای آن بهسرعت از حوزه کنش مدنی فراتر رفته و وارد سطح دولتها شود.
در ادامه، این جنبش دو پیامد عمده و بههمپیوسته بهدنبال داشت: نخست، شکلگیری تظاهراتهای گسترده، اعتصابات کارگری و اعتراضات خیابانی علیه دولت جورجیا ملونی در ایتالیا؛ اعتراضاتی که نه فقط بر سر فلسطین، بلکه بر سر کل سیاستهای امنیتی، مهاجرتی و اقتصادی دولت او نیز متمرکز بود. دوم، واکنش متفاوت دولت اسپانیا به رهبری پدرو سانچز بود؛ واکنشی که برخلاف بسیاری از دولتهای اروپایی، در سطحی فعال و حتی مداخلهگر ظاهر شد.
برای نمونه، دولت اسپانیا در اقدامی کمسابقه، ناوچههای جنگی خود را برای اسکورت قایقهای مرتبط با این جنبش اعزام کرد. این اقدام را نمیتوان صرفاً یک ژست دیپلماتیک دانست، بلکه باید آن را نشانهای از تغییر در منطق مداخله دولتها در بحرانهای بینالمللی تلقی کرد. در واقع، اینجا دفاع از فلسطین و مخالفت با سیاستهای جنگی اسرائیل، از سطح یک موضع اخلاقی یا رسانهای فراتر رفت و به یک جهتگیری در سیاست خارجی تبدیل شد؛ هرچند هنوز در چارچوب دولت-ملت و منطق ژئوپلیتیک باقی مانده بود.
از این منظر، میتوان گفت این لحظه آغاز نوعی فاصلهگیری نسبی از سیاست رسمی اتحادیه اروپا بود؛ اتحادیهای که در سالهای اخیر بیش از پیش به سمت امنیتیسازی سیاست خارجی و همسویی با ساختارهای ناتو حرکت کرده است. این فاصلهگیری، بهویژه در ادامه، به افزایش تنش میان اسپانیا و اسرائیل منجر شد؛ تا جایی که در هفته گذشته، این تنشها به اخراج متقابل سفرا انجامید.
بنابراین، شاید بتوان دولت کنونی اسپانیا را نه بهعنوان یک گسست کامل، بلکه بهعنوان یک شکاف در درون نظم نسبتاً یکدست اروپایی در نظر گرفت. نظمی که در سالهای اخیر تحت سلطه همزمان راستافراطی، سیاستهای ریاضتی و امنیتگرایی گسترده قرار گرفته است. در چنین زمینهای، حتی تخطیهای محدود نیز واجد اهمیت سیاسی مضاعف میشوند.
با این حال، باید این نکته را نیز در نظر گرفت که چنین تخطیهایی الزاماً به معنای خروج از منطق نظم موجود نیستند. بلکه میتوان آنها را بهعنوان تلاشهایی برای بازتنظیم موقعیت درون همان نظم فهم کرد. از اینرو، باید همزمان هم امکانهای گشودهشده و هم محدودیتهای ساختاری دولت اسپانیا و چپ پارلمانی را در نظر گرفت؛ زیرا این نیروها در بهترین حالت میتوانند در چارچوب استراتژی «شر کمتر» عمل کنند، نه در مقام بدیل رادیکال.
در این چارچوب، «شر کمتر» به معنای پذیرش منطق کلی نظام، همراه با تلاش برای کاهش شدت خشونت، جنگ و اقتدارگرایی است. این استراتژی، اگرچه در سطحی میتواند بهعنوان پادزهر موقت در برابر فاشیسم و جنگ عمل کند، اما همواره با یک تناقض بنیادین مواجه است: وابستگی کامل به همان ساختاری که قصد مهار آن را دارد.
جنبش خشمگینان و اصلاحات پدرو سانچز
همانگونه که پیشتر اشاره شد، مواضع نسبتاً تند و انتقادی پدرو سانچز نسبت به سیاستهای اسرائیل را نمیتوان صرفاً به انتخاب فردی یا خط حزبی فروکاست. این مواضع در دل یک چرخه پیچیده از فشارهای اجتماعی، جنبشهای خیابانی و بازآرایی نیروهای سیاسی در اسپانیا شکل گرفت.
در این میان، جنبش «خشمگینان» (۱۵M) نقش بنیادینی داشت؛ جنبشی که در واکنش به بحران مالی ۲۰۰۸ و پیامدهای سیاستهای ریاضتی در اسپانیا شکل گرفت و توانست بهصورت افقی، شبکهای از نیروهای اجتماعی متکثر را حول محورهایی چون نابرابری، فساد ساختاری، بیکاری گسترده و بحران نمایندگی سیاسی سازماندهی کند.اهمیت این جنبش تنها در اعتراض خیابانی نبود، بلکه در ایجاد یک بحران عمیق در نظم نمایندگی سیاسی نهفته بود. در واقع، ۱۵M نشان داد که ساختار حزبی موجود دیگر قادر به بازنمایی خواستهای اجتماعی نیست. همین شکاف، زمینهساز شکلگیری حزب «پودموس» شد؛ حزبی که تلاش میکرد زبان رادیکال جنبش خیابانی را وارد سطح نهادی سیاست کند.
پودموس در عین حال، نقدهای جدی به ساختار سنتی «حزب کارگران سوسیالیست اسپانیا» وارد کرد و آن را بخشی از همان نظم تثبیتشدهای دانست که بحران را بازتولید میکند. در نتیجه، سیاست اسپانیا وارد مرحلهای شد که در آن جنبشهای اجتماعی، احزاب جدید، انتخاباتهای پیدرپی و ائتلافهای پارلمانی بهطور متقابل بر یکدیگر اثر گذاشتند و نوعی چرخه بیثبات اما پایدار شکل گرفت.در این چرخه، انتخاباتهای ۲۰۱۵ و ۲۰۱۹ نقش نقاط عطف را ایفا کردند؛ زیرا نشان دادند که هیچ نیروی سیاسی قادر به کسب اکثریت پایدار بدون ائتلاف نیست. همین وضعیت نهایتاً به ائتلاف میان «حزب کارگران سوسیالیست اسپانیا» و «پودموس» در سال ۲۰۲۰ منجر شد؛ ائتلافی که بیش از آنکه محصول همگرایی ایدئولوژیک باشد، نتیجه ضرورتهای عددی و پارلمانی بود.
با این حال، اگر این روند را در سطحی عمیقتر تحلیل کنیم، میتوان گفت که در دل جنبش خشمگینان نوعی وضعیت شبهانقلابی شکل گرفت؛ نه به معنای فروپاشی کامل نظم، بلکه به معنای باز شدن شکافهای جدی در آن. همزمان، بحران جهانی سرمایهداری نیز در پسزمینه این تحولات قرار داشت و موجب همزمانی اعتراضات در نقاط مختلف جهان شد.در این شرایط، نهادهای خودگردان، شبکههای افقی و گفتمانهای ضدحاکمیتی در اسپانیا رشد کردند. اما نکته کلیدی این است که این انرژی رادیکال، در نهایت در مسیر نهادی و انتخاباتی کانالیزه شد. به بیان دیگر، بخش مهمی از پتانسیل تحولخواهانه جنبش، در فرآیند ورود به سیاست رسمی، دچار تعدیل و بازتعریف شد.
از این منظر، میتوان گفت دولت پدرو سانچز در واکنش به این چرخههای اجتماعی شکل گرفت، اما همزمان نقش مهمی در مهار و مدیریت آن نیز ایفا کرد. همانطور که برخی تحلیلها نشان میدهند، این دولت توانست شکاف رادیکال برآمده از ۱۵M را تا حد زیادی کنترل کرده و آن را از سطح یک تهدید ساختاری به سطح یک اختلاف قابل مدیریت تقلیل دهد.بنابراین، آنچه «اصلاحطلبی چپ» نامیده میشود، در بسیاری از موارد نه به معنای تغییر بنیادین، بلکه به معنای بازتوزیع محدود مطالبات در چارچوب نظم موجود است. در نتیجه، استراتژی «شر کمتر» در اینجا بیشتر به یک تکنیک حکمرانی تبدیل میشود تا یک پروژه رهاییبخش.
رژیم جنگی
قرن بیستویکم با ۱۱ سپتامبر و «ضربه به امپراتوری» توسط جورج دبلیو بوش و نومحافظهکاران آغاز شد. هیچچیز _ و بهویژه «شرّ کمترگرایی»، از «راه سوم» بلری تا «سوسیالدموکراسی جنگی» سانچز و شولتس _ نتوانسته پویایی خشونت ساختاری سرمایهداری را اصلاح یا مهار کند؛ پویاییای که از چندین نقطهٔ عطف عبور کرده و به جهنم کنونی رسیده است.
رائول سانچز سدیلو
در سطح جهانی، وضعیت کنونی را میتوان بهعنوان تثبیت یک «رژیم جنگی» فهم کرد؛ رژیمی که در آن جنگ نه یک استثنا، بلکه یک منطق پایدار در بازتولید نظم سیاسی و اقتصادی است. در این وضعیت، نهادهای حقوق بینالملل بهتدریج کارکرد بازدارنده خود را از دست دادهاند و بیشتر به ابزارهای نمادین تبدیل شدهاند تا نهادهای مؤثر.
در عین حال، جنگها صرفاً به حوزه نظامی محدود نماندهاند، بلکه به بازتولید مجموعهای از بحرانهای همزمان منجر شدهاند: از بحرانهای اکولوژیک گرفته تا گسترش فاشیسم بازار، از سیاستهای ضدمهاجرتی تا تشدید کنترلهای امنیتی در داخل جوامع.
در بسیاری از کشورها، وضعیت جنگی بهانهای برای بازآرایی ساختار قدرت شده است. در برخی موارد، همانطور که در نمونههایی از دولتهای خاورمیانه مشاهده میشود، جنگ به تقویت نقش نیروهای نظامی و امنیتی در ساختار حکمرانی انجامیده و مرز میان دولت، اقتصاد و سرکوب را بیش از پیش در هم آمیخته است.
در چنین زمینهای، دولت سانچز در اروپا بهعنوان یکی از صداهای نسبتاً متفاوت ظاهر شده است؛ دولتی که در برخی موارد مواضع ضد جنگ و ضد راستافراطی اتخاذ کرده است. با این حال، این مواضع را نمیتوان خارج از منطق کلی نظم جهانی فهم کرد. بلکه باید آنها را در چارچوب همان تلاش برای مدیریت بحران و کاهش شدت تعارضات دید.
به همین دلیل، سیاست ضدجنگ در این سطح، نه به معنای نفی جنگ بهمثابه ابزار نظم جهانی، بلکه به معنای تلاش برای کنترل و محدودسازی آن است. اینجاست که مفهوم «شر کمتر» بار دیگر اهمیت پیدا میکند: نه بهعنوان بدیل، بلکه بهعنوان مدیریت بحران در دل همان ساختار.
بنابراین رویکرد اسپانیا و سانچز به ایران در بستر جنگ اخیر، بهنوعی اتخاذ موضعیست که میخواهد اروپا را خارج از بحرانهای کنونی و رژیم جنگی اسرائیل بازتعریف کند؛ البته سانچز به تنهایی قادر به انجام این کار نیست. از طرف دیگر اگر مساله را بخواهیم از نگاهی مبارزهجویانه بررسی کنیم، صلح مد نظر سانچز نه خارج از منطقهای حکمرانیست و نه در جهت همبستگی با مبارزات؛ اهمیت این موضوع در اینجاست که صلح با جمهوری اسلامی و خلاصه کردن تمامی نزاعها به گرهگاههای ژئوپلتیکی دینامیسمهای درونی جامعه را با حاشیه میراند. به همین علت موضع سانچز در خصوص ایران بیشتر شکلی از مصالحه دارد که در واقع بیشتر تداوم سیاستهای اصلاحطلبانهی سانچز است. به همین دلیل شاید باید گفت در وضعیت کنونی بیش از یک صدا برای ضدیت با جنگ وجود دارد. از اینرو مسیر سانچز بیشتر بر پایهی همان منطق «شر کمتر» است.
آیا چرخشی در کار است؟
در سالهای اخیر، دولت اسپانیا در مقایسه با بسیاری از دولتهای اروپایی، در برخی پروندههای بینالمللی مواضع متفاوتتری اتخاذ کرده است؛ از جمله در رابطه با جنگها، تنشهای ژئوپلیتیک و سیاستهای چندقطبی. این مواضع در برخی موارد با تلاش برای بازتعریف روابط با کشورهایی مانند چین، برزیل و برخی دولتهای غیرغربی همراه بوده است.این تحولات را میتوان بهعنوان نشانههایی از یک بازآرایی تدریجی در سیاست خارجی اسپانیا فهم کرد؛ بازآراییای که نه به معنای خروج از غرب، بلکه به معنای جستوجوی موقعیتهای جدید در درون یک نظم در حال چندقطبی شدن است.
در این چارچوب، اسپانیا تلاش میکند از یکسو در منطق سرمایهداری جهانی باقی بماند و از سوی دیگر، خود را از شدیدترین اشکال نظامیسازی و فاشیسم بازار فاصله دهد. این موقعیت، موقعیتی کاملاً متناقض است: نه گسست، نه ادغام کامل، بلکه نوعی تعلیق. از اینرو، پروژه سانچز را میتوان نه بهعنوان بدیل نظم موجود، بلکه بهعنوان تلاش برای ساخت نوعی سرمایهداری با خشونت کمتر فهم کرد؛ سرمایهداریای که در آن جنگ مهار شود، اما منطق انباشت دستنخورده باقی بماند.
با این حال، باید تأکید کرد که چنین پروژهای بدون اتکا به نیروهای اجتماعی و بدون فشار مستمر از پایین، نمیتواند به تغییرات پایدار منجر شود. در واقع، تجربه تاریخی نشان میدهد که هرگونه تعدیل در ساختارهای قدرت، تنها در نتیجه مبارزه اجتماعی و سازمانیافتگی جمعی ممکن شده است.در نتیجه، اگرچه استراتژی «شر کمتر» ممکن است در کوتاهمدت برخی بحرانها را مدیریت کند، اما در بلندمدت بدون پیوند با جنبشهای اجتماعی، نه تنها ناپایدار خواهد بود، بلکه میتواند به بازتولید همان بحرانی منجر شود که قصد مهار آن را دارد.

نظرها
نظری وجود ندارد.