ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

هفت روایت از بردار شدنِ حسنکِ وزیر

اسد بودا ـ حسنک تصویر روزگار ماست؛ روزگاری که اعدام‌های جمهوری اسلامی و طالبان، بدن انسان را به صحنهٔ حذف و قدرت بدل کرده‌اند. او از گذشته می‌آید، اما بر دارِ اکنون ایستاده است. آن‌چه در آغاز، سرگذشت یک وزیرِ بر دارشده به‌نظر می‌رسد، با گذشت قرن‌ها به تأملی دربارهٔ نسبتِ قدرت و بدن، مرگ و زبان، تاریخ و فراموشی، بدل می‌شود.

اشاره: یاداشتِ حاضر، هفت روایت از ماجرای اعدامِ حسنکِ وزیر است، البته، حسنک، نه در مقامِ شخصیتِ صرفا تاریخی، به عنوان سرنمونِ اعدام. حسنک در این هفت روایت، نامی است برای مسئله‌ای بزرگ‌تر: مسئله‌یِ حذف بدن و بقای آن درحافظه و روایت. به نظر می‌رسد حسنک تصویر روزگار ماست؛ روزگاری که اعدام‌های جمهوری اسلامی و طالبان، بدن انسان را به صحنهٔ حذف و قدرت بدل کرده‌اند. او از گذشته می‌آید، اما بر دارِ اکنون ایستاده است. آن‌چه در آغاز، سرگذشت یک وزیرِ بر دارشده به‌نظر می‌رسد، با گذشت قرن‌ها به تأملی دربارهٔ نسبتِ قدرت و بدن، مرگ و زبان، تاریخ و فراموشی، بدل می‌شود. حسنک در این‌جا نه کاملاً فرد است و نه صرفاً نماد؛ در فاصله‌ی میان این دو می‌ایستد. نامی که از دلِ واقعه‌ی سیاسی وارد زبان شد  ولی با آن واقعه تمام نمی‌شود. باید برای ما قابل تامل باشد که بدنِ حذف‌شده در زبان ادامه می‌یابد و به عنوان یک تجربه‌ی ناتمام در ادوار تاریخ به اشکال گوناگون، بر فراز دار آویخته می‌شود. 

گاهی روایت تاریخی، سرنوشت یک انسان را درست از جایی آغاز می‌کند که زندگی او پایان یافته است: از بدنی که سال‌ها بر دار تنها می‌ماند، از جسدی که در باد و آفتاب می خشکد، از سری که نمی‌داند کجاست  و از مادری که خبر مرگ پسرش را دیرتر از همه می‌شنود، نه جزع سر می‌دهد نه بر خاک می‌افتد، اندوهی را تاب می‌آورد که حاضران از اندوه او خون می‌گریند. به روایت بیهقی: «حسنک قریب هفت‌سال بر دار بماند، چنان‌که پای‌هایش همه فرو تراشیده و خشک شد، چنان‌که اثری نماند تا به‌دستوری فرود گرفتند و دفن کردند، چنان‌که کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور. چنان شنیدم که دو سه ماه ازو این حدیث پنهان داشتند و چون بشنید جَزَعی نکرد…، بلکه بگریست به‌درد، چنان‌که حاضران از درد وی خون گریستند. پس گفت: بزرگا، مردا، که این پسرم بود، که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان و ماتم پسر سخت نیکو بداشت.»

حسنک، اما، بیش از آن‌که فقط یک شخص تاریخی باشد، یک معمای اخلاقی و سیاسی است: معمای حذف یک انسان از جهان، از روایت، از حافظه، و حتی از پیکر خویش. از دلِ همین معماست که پرسش‌هایی سر برمی‌آورد: آیا بیهقی تنها راوی سرنوشت حسنک است؟ آیا تنها یک حسنک وجود داشته، یا حسنک یک استعاره‌یی است برای حسنک‌های بسیار؟ تمثیلی از آنان، که در ظلمتِ حافظهٔ تاریخی بر دار مانده‌اند و از ایشان جز نامی در روایت، پیکری جداافتاده از خویش، و تصویر کم‌رنگ و موهوم در یادها باقی نمانده است؟ در نگاه نخست، با یک مرد و یک روایت روبه‌روییم: حسنکِ وزیر، که توسط توطئه‌چی‌ها تکفیر شد، به فرمان سلطان مسعود غزنوی به دار آویخته شد، و ابوالفضل بیهقی، سرگذشت او را تقریر کرد. 

بیرون از روایت بیهقی، تصویر این چهره، هم‌ارز بردار رفته‌گان عالم مغشوش و مبهم است؛ گویی حسنک همان‌قدر که به تاریخ تعلق دارد، به امکانِ روایت وابسته است: به همان دست‌نوشته‌های به‌جامانده‌ای که او را از فراموشی بیرون کشیده‌اند. قوت این تصویر، اما، در ابهام اوست. در خط‌خورده‌گی‌ها و خراش‌هایی که تن از سرنوشت خاص و حتا زمان و مکان  و زبان جدا می‌کند. شاید بتوان او را تمثیلی از صدها انسانِ به‌دارآویخته دانست. آن ساحت مرگ‌آلود تاریخ که پیوسته بازمی‌گردد و خود را در چهره‌ها، زمان‌ها و زبان‌های گوناگون تکرار می‌کند. دست‌کم هفت روایت از حسنک وجود دارد. هرچند نمی‌دانیم این هفت روایت از هفت حسنک بر هفت دار سخن می‌گویند یا از یک حسنک با هفت چهره بر فراز یک دار. من، در این‌جا، این هفت روایت را بی‌تحریف و بی‌دست‌کاری می‌آورم؛ نه برای آن‌که داوری کنم کدام‌یک راست‌تر است، بلکه برای آن‌که نشان دهم حسنک، خواه یک تن بوده باشد و خواه هفت تن، در تاریخ ما بارها بر دار رفته است: شاید دیروز، شاید همین اکنون که من خاطرات او را بازمی‌نویسم، یا در همان لحظه‌ای که تو این سطرها را می‌خوانی. شاید حسنک‌هایی در کابل و تهران، یا دیگر مکان‌هایی که چون بدن خراشیده و فرسودهٔ حسنک در سال‌های آخر، دیگر به‌روشنی دیده نمی‌شد، بردار می‌روند. 

۱. حسنک قریب هفت سال بر دار بماند. نه از آن‌رو که کسی حکم فرودآوردنش را فراموش کرده بود، خودِ زمان نیز در دار متوقف مانده بود و او را به یاد نداشت. پاهایش به چوب خو گرفتند، چنان‌که دار خانهٔ او شد و او در آن رگ و ریشه دوانید. حسنک دار شد و دار حسنک. هنگامی که فرمان رسید او را از دار فرود آورند، دیگر نشان چندانی از بدن او باقی نمانده بود. تنها جامه‌ای کهنه در باد پیچ و تاب می‌خورد. شبیه بیرقی که روزی برای شکوه و فتح بالا رفته بود، اما سرانجام بر چهره‌ی همان فاتحان افتاده بود و راه دید شان را به جهان می‌بست. حسنک را از دار پایین نیاوردند. گویی خودِ دار را از زمین کندند. ازاین‌رو، حکمِ فرودآوردن و به خاک سپردن او در خلأ اجرا شد. کسی نمی‌دانست سرش کجاست، دست‌هایش کجا، پاهایش کجا. پس از هفت سال، حسنک نه جسمی بود که دست به او برسد، نه صدایی یا کلامی که بتوان شنید و با آن گفت‌وگو کرد. او داری بود ایستاده در میدان عمومی شهر؛ انسانی که مرگش پایان نیافته بود و در برابر چشم همگان، از واقعه‌ای گذرا به حضوری ماندگار بدل شده بود. 

۲. هفت سال بر حسنک گذشت، همان‌گونه که بر دار می‌گذرد: ایستاده، خشک، و بی‌پایان. هفت سال تمام، خورشید هر روز بر پیکر خشکیده‌اش تابید و باد و باران استخوان‌هایش را فرسود. شب‌های طولانی، بی‌اعتنا به شهر، ماه و ستارگان را بر فراز او نگه داشتند. پاهایی که روزی با صلابتِ وزیر مقتدر سلطان محمود بر زمین ایستاده بودند، آرام‌آرام فروتراشیده شدند. سرانجام، زمان به یاری‌اش آمد. او را آهسته‌آهسته از واقعیت بیرون برد و از قید زندگی رها کرد. وقتی از دار فرودش آوردند، دیگر نه سری مانده بود که شناخته شود، نه تنی که به جایی تعلق داشته باشد. رهاییِ محض بود؛ رها از بند قدرت، از بند شهر و مردم، حتی از بند چشم و دست و پا. مادرش، که دیرتر از همه خبر را شنید، سخنی نگفت و حتی اشکی نریخت. شاید رنجی که هفت سال دوام آورده بود، او را پیشاپیش از اندوهِ ناگهانی آزاد کرده بود. گاه سوگ‌واری با شنیدن خبر آغاز نمی‌شود؛ از همان زمانی آغاز می‌شود که مادر، پیش از رسیدن خبر، جای خالی فرزندش را در جهان حس می‌کند.

۳. هفت سال، دار حسنک را نه به زندگی بازگرداند و نه به مرگ واگذاشت. نه شهید خوانده شد، نه مجرم. بیشتر بازتابِ تاریخی بود که حتی خود را درست نمی‌فهمید. بدنش، نه اعتراضی خاموش و هراس‌آور بود و نه حتی پرسشی آشکار در برابر چشم مردم. گویی اصلاً وجود نداشت و هرگز وجود نداشته است. هنگامی که فرمانِ فرودآوردنش رسید، هیچ‌کس نمی‌دانست او کجاست: سرش در جهانی افتاده بود و تنش در جهانی دیگر. دیگر وجودی عینی نداشت. تصویری مبهم بود در ذهن تاریخ‌نگاران، آن‌قدر فروپاشیده و غبارآلود که هنوز نمی‌دانیم ماجرا از چه قرار بوده است و چرا و چگونه بدنی توانست هفت سال دار را تاب آورد. با گذشت سال‌ها، هنوز نمی‌دانیم چه کسی جسدش را از دار پایین آورد و در کدام خاکِ نفرین‌شده به خاک سپرد. یگانه میراثش سکوت بود، میراثی سیاه‌تر از مرگ، فریادی که هرگز مجال شکستن نیافت. حقیقتِ تاریخ، گاه، در روایتِ واقعه نیست، در سکوتی است که پس از حذف انسان بر جای می‌ماند.

۴. حسنک قریب هفت سال بر دار بماند. شاید بتوان گفت که دیگر بر دار نبود، زیرا آن‌چه از او مانده بود، بیش از آن‌که به «حسنکِ جسمانی» دلالت کند، نامی بود در گردشِ زبان. معنای این نام در کاربرد آن شکل می‌گرفت: در فتوای قاضی، در فرمان سلطان، در شرارتِ بوسهل زوزنی، در واکنش مردم، و در صبوری و جگرآوری مادر حسنک. دار، در این معنا، تنها چوبی برپا در میدان نبود. بخشی از بازی زبانی قدرت بود، جایی که بدن به گفتار بدل می‌شد. پیکر او، اگر هنوز حضوری داشت، در بافت همین کاربردها باقی مانده بود: در روایت‌ها، پرسش‌ها، حکم‌ها و سکوت‌ها. وقتی او را به خاک سپردند، شاید چیزی به معنای دقیق کلمه دفن نشد، زیرا مرگ حسنک در جهان رخ نداده بود، در زبان اتفاق افتاده بود. در روایت. از همین روست که هر بار نامش را بر زبان می‌آوریم، دوباره ظاهر می‌شود. گویی ما با گفتنِ نام حسنک، نه فقط گذشته را به یاد می‌آوریم، که می‌کوشیم از سکوتی بگریزیم که هنوز پیرامون او ایستاده و نشان می‌دهد انسان، پس از حذف از جهان، می‌تواند در زبان به صورت مسئله‌ای حل‌نشده ادامه یابد. 

۵. هفت سال بر دار ماندن، یعنی هفت سال در تعلیق ماندن میان بودن و نبودن، میان یاد و فراموشی، میان تاریخ و اسطوره. حسنک دیگر فردِ عینی و مشخص نبود. شبحی شد که در پیچ‌وخم روایت‌ها پرسه می‌زد، هم‌چون پیکرهای بی‌نامی که در هزارتوی زمان گم می‌شوند و هیچ نشانی از خود باقی نمی‌گذارند. پاهایش را تراشیدند و نشانی از او نماند. آن‌گاه که فرودش آوردند، نه سری بود که شناخته شود، نه تنی که به خاک تعلق داشته باشد. شاید روایتِ نزدیک‌تر به حقیقت آن باشد که حسنک هرگز از دار فرود نیامد. همین اکنون، در غزنی و کابل یا تهران اصفهان پیکرش را باد شلاق می‌زند. شاید در شهری دیگر، در قرنِ دور، بر دار مانده باشد. شاید همین اکنون کسی نامش را در کتابی فراموش‌شده بخواند و او را، هم‌چون پرسشی بی‌پاسخ، معلق میان آسمان و زمین ببیند. گاه، انسان، پس از مرگ، به شکلِ تعلیق ادامه می‌یابد و خود مرگ، به زندان بدل می‌شود. 

۶. حسنک قریب هفت سال بر دار بماند. زمان، بی‌رحمانه لبانش را می‌فرسود و باد از میان دندان‌های خالی‌اش عبور می‌کرد. بدنش، که دیگر نه بدنِ زنده بود و نه جسدِ محسوس، در برابر چشم‌هایی بی‌تفاوت تماشاگران به تکه‌ای از زمان بدل شده بود. پاهایش در باد می‌رقصید، این رقص، اما، به‌خاطر جان‌کندن نبود. از پرسشی مدام می‌آمد که هیچ‌کس نخواست آن را بشنود. کسی از او چیزی نپرسید. صدایی نیز از او برنخاست. تنها آنان که روزی فرمان را اجرا کرده بودند، به یاد آوردند که باید جسدی را که دیگر معلوم نبود کجاست، دفن کنند. او دفن شد، نه چون مرده‌ای بی‌ادعا، که چون حقیقتی بی‌نام و از همین‌رو الزام‌آور. آن‌چه برجای ماند، یادمانی برای سوگ‌واری نبود. حضوری بود در شکاف تاریخ، عذابِ وجدان و مسئولیت اخلاقی در برابر انسانی که دیگر نمی‌تواند سخن بگوید، اما هنوز شنیده می‌شود؛ زیرا بدنی که در هوا متلاشی می‌شود، قانونِ اجساد را می‌شکند: برای ابد بی‌قبرستان می‌ماند و به پرسشی بدل می‌شود که پس از فروپاشی نیز از حضور در جهانِ زندگان دست برنمی‌دارد.

۷.  حسنک قریب هفت سال بر دار بماند، گویی زمان نه به پیش، که در جای خود متوقف شده بود. تن او، که روزگاری در نظام قدرت معنایی داشت، رفته‌رفته از مدار دلالت بیرون افتاد. پای‌هایش فروتراشیده و خشک شد، چنان‌که از بدن چیزی جز فقدان باقی نماند. باد از خلال استخوان‌های خشکیده‌اش عبور می‌کرد و آفتاب، بی‌اعتنا، بر پیکری می‌تابید که دیگر چیزی از آن نمانده بود، جز خاطره‌ای محو در ذهن رهگذران. زنی گذشت، سری تکان داد. کودکی دوید، پاهای کوچک بر خاکی که روزی بخشی از او بود. روزی که حسنک دیگر کاملاً از میان رفته بود، فرمان رسید: فرود آوریدش. طناب دار پوسیده بود و گره‌اش از هم گشوده. حسنک هیچ شده بود. وزنی نداشت. زمین خالی بود، هوا خالی بود، خاک، خاک، خاک. سری نبود، تنی نبود. و شاید هنوز هم، در کوچه‌های تاریکِ غزنی و دیگر قلمروهای بلخ و خراسان یا شیراز و قم و تهران، جسدی که دیگر جسد نیست، در گوشِ شهرهایی زمزمه می‌کند: کجا رفتم؟

این هفت روایت، در آثار تاریخی آمده‌اند، اما تنها در کتاب‌ها نمانده‌اند. دهان‌به‌دهان گشته‌اند، از شهری به شهری رفته‌اند و از زمانی به زمانی دیگر رسیده‌اند. می‌دانیم وقتی حسنک از دار فرود آمد، دیگر نه از آنِ خاک بود، نه از آنِ باد، نه به زمین تعلق داشت و نه به آسمان. معلق بود میان تاریخ و افسانه، میان حافظه و فراموشی. بااین‌همه، نمی‌دانیم کدام‌یک از این هفت روایت درست‌تر است. حتی نمی‌دانیم این روایت‌ها از یک حسنک سخن می‌گویند یا از هفت حسنک؛ از هفت حسنک در یک عصر، یا از حسنک‌هایی که در قرون مختلف قربانی زمانه‌یِ خویش بوده‌اند. شاید حسنکی، به این معنا، هرگز وجود نداشته است. شاید نامی بوده که از جوهر قلم یک تاریخ‌نگار بر کاغذ لغزیده و از آن‌جا وارد زبان شده است. شاید هر دوره، حسنکِ خویش را بر دار می‌آویزد. شاید ما خود اوییم، در زمانِ دیگر، در زبانِ دیگر، در مکانِ دیگر. اگر نیمه‌شبی، در گذرگاهِ تاریکی، صدایی برخاست و پرسید: «کجا رفته‌ام؟»، از کجا بدانیم که بدن حسنک هنوز در غزنی، بلخ و هرات یا اصفهان، شیراز و تهران بر دار معلق نیست و باد و باران آن را نمی‌فرساید؟ از کجا معلوم که آن صدا از بیرون می‌آید، نه از درون ما؟ شاید خودِ ما همان حسنکی باشد که صدای خویش را از سرِ دار می‌شنود؟

پانوشت:

پس از سال‌ها، سال گذشته، دوستم، علی کریمی، را در اسلو دیدم. بیش از آن‌که از حال‌و‌احوال خودمان یا وضعیت این‌جا بگوییم، از کابل و هرات و غزنی و بامیان گفتیم؛ از تاریخ و خاطراتی که، مثل سرگذشت حسنک، سمج‌اند و ما را رها نمی‌کنند. آن شب خوابم نبرد. این هفت روایت از حسنک را، به رسمِ «من نمانم، خط بماند یادگار»، برای علی روی کاغذ نوشتم. او همواره برایم الهام‌بخش بوده است. دیدارش مرا دوباره به بیهقی رساند، به ماجرای حسنک، و به آن زخمی که در روایت می‌ماند. این متن، همان دست‌نوشته است که اکنون به صورت تایپ‌شده در اختیار شما قرار می‌گیرد.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.