انقلاب ۵۷ تقصیر که بود؟
انقلاب ۵۷ میتوانست اتفاق نیفتد اگر ...
شهرام تابع محمدی ـ برعکس ادعای راست افراطی، آنچه آتش انقلاب ۵۷ را شعلهور کرد دسیسه روشنفکران و چپگرایان نبود، بلکه خودکامگیهای محمدرضا شاه بود که با اشتباهات مردم و بهویژه رهبران فکری آنها (جدای از خمینی و روحانیت واپسگرا) همراه شد. بسیاری از لیبرالها و چپگرایان از مدتها پیش در مورد خطر روحانیت واپسگرا هشدار دادند و تا سه ماه پیش از پیروزی انقلاب تلاش کردند شاه را قانع کنند به قانون اساسی مشروطه گردن بگذارد. در این بین، خمینی و موج لمپنها و اراذل و اوباشش سکان را ربودند و آن کردند که در چهل و هفت سال گذشته شاهدش بودیم.

دانشگاه تهران، در روزهای انقلاب، ۱۳۵۷

راست افراطی انقلاب ۵۷ را فتنه میخواند و آن را به دسیسه چپها و روشنفکران در گمراه کردن مردم نمکنشناس نسبت میدهد. از دید آنها، ایرانیان در زمان محمد رضا شاه در بهشتی حسرت برانگیز مملو از رفاه و آزادی و احترام جهانی زندگی میکردند، تا اینکه چپها و روشنفکران مردم را بهدنبال خودشان به جهنم خمینی کشاندند. این تصویر با واقعیتهای تاریخی همخوانی ندارد. در این جستار، با تکیه بر اسنادی که در دسترس همگان هستند به بررسی این ادعا پرداختهام.
پیش از شروع بهتر است تاکید کنم در این نوشته، من به بسیاری افراد، نهادهای سیاسی، و گرایشهای فکری اشاره کردهام که این به معنای موافقت یا مخالفت با آنها نیست.
از آخر شروع کنیم
بهنظرم، برجستهترین نشانهها را میتوان در آخرین روزهای سلطنت محمد رضا شاه یافت. زمانی که دکتر شاپور بختیار، یک سیاستمدار چپگرا، برای پیشگیری از پیروزی خمینی خطر کرد و به کمک محمد رضا شاه آمد. بختیار یک ملیگرا با گرایشات سوسیال-دموکراسی بود. او دکترایش را از سوربون پاریس گرفته بود و رسالهاش در رابطه با حقوق کارگران بود. در همان دوران عضو سوسیال-دموکراتها شد، با مقاومت فرانسه همکاری کرد و به زندان افتاد. در اسپانیا، در کنار جمهوریخواهان به مبارزه با فاشیستهای هوادار ژنرال فرانکو پرداخت. پذیرش نخستوزیری شاه ریسک بزرگی بود که بهخاطر آن میبایست کارنامه پر افتخارش را کنار بگذارد، و طرد شدن از جبهه ملی را بهجان بخرد، و او این ریسک را پذیرفت.
پیش از بختیار، شاه پیشنهاد مشابهی به دکتر غلامحسین صدیقی داده بود. او نیز بهعنوان یکی از یاران نزدیک دکتر مصدق، با گرایش ملیگرایی و سوسیال-دموکراسی از پذیرش مقامهای دولتی در سالهای پس از کودتا پرهیز کرده بود. اما زمانی که کشور را در خطر خمینی دید، مانند بختیار عافیتطلبی را کنار گذاشت و ریسک را پذیرفت. با اینحال، او بهمراتب هشیارانهتر از بختیار عمل کرد و به شرطی این پیشنهاد را پذیرفت که شاه از کشور خارج نشود. شاه موافقت نکرد و صدیقی نیز پا پس کشید. امروز، وقتی به اتفاقات بعد از خروج شاه مینگریم میبینیم آیندهنگری و تحلیل سیاسی او چقدر درست بود، چرا که با خروج محمد رضا شاه از ایران، زمام ارتش از هم پاشید، و ژنرالهای شاه نامه بیطرفی (بخوانید تسلیم) ارتش در برابر خمینی را بسیار زودتر از آنچه انتظارش میرفت امضا کردند. ژنرال هایزر در خاطراتش بر این موضوع صحه میگذارد و میگوید امرای ارتش در غیبت شاه فلج شدند و ارتش بیانگیزه و سردرگم شد [1]. بختیار این عمل امرای ارتش را خیانت نامید و آن را عامل سقوط دولتش معرفی کرد.
نامهای که گفتم، بهوسیله ۲۷ تن از بلند رتبهترین امرای ارتش شاهنشاهی تهیه شده بود [2]: ارتشبد عباس قرهباغی – رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران، ارتشبد جعفر شفقت – وزیر جنگ، ارتشبد حسین فردوست – رئیس دفتر ویژه اطلاعات، سپهبد هوشنگ حاتم – جانشین ستاد بزرگ ارتشتاران، سپهید ناصر مقدم – رئیس ساواک، سپهبد عبدالعلی بدرهای – رئیس نیروی زمینی، سپهبد امیر حسین ربیعی – فرمانده نیروی هوایی، دریاسالار کمال حبیباللهی – فرمانده نیروی دریایی، سپهبد احمد علی محققی – فرمانده ژاندارمری، سرلشگر منوچهر خسروداد – فرمانده هوانیروز، و چندین فرمانده دیگر.
پس اگر بخواهیم از بینش درست سیاسی و خطرکردن در سختترین شرایط حرف بزنیم باید پیش و بیش از هرکس از بختیار و صدیقی چپگرا نام ببریم. همینطور، پیش از آنکه مردم را به نمکنشناسی متهم کنیم، بهتر است نگاهی به ژنرالهای شاه بیندازیم که سالها زیر سایه او خوردند و خوابیدند، اما زمانی که نوبت به دفاع از حکومت او رسید، ارتش را تحویل خمینی دادند.
نقش روشنفکران
بختیار و صدیقی تنها روشنفکران و چپگرایانی نبودند که متوجه خطر خمینی شدند. در مهرماه ۱۳۵۶، آن روزهایی که هنوز خبری از حضور مردم در خیابانها نبود، دکتر منوچهر هزارخانی، یک روشنفکر چپگرا، در شبهای شعر انستیتو گوته نسبت به امکان قدرتگیری استبداد دینی هشدار داد و صحبتهایش را با اشاره به این جمله معروف امام اول شیعیان تمام کرد که هرکس به من چیزی بیاموزد، مرا بنده خودش کرده است، و اضافه کرد من ترجیح میدهم بیسواد اما آزاد بمانم [3].
بیش از یک سال بعد، در اوج انقلاب، زمانی که کمتر کسی جرئت مخالفت با موجی که برخاسته بود را داشت، نامه معروف دکتر مصطفی رحیمی منتشر شد با عنوان "چرا با جمهوری اسلامی مخالفم؟" که در آن با روشنبینی عنوان کرد "جمهوری" بهعنوان حاکمیت مردم، با "اسلامی" بهعنوان حاکمیت مراجع دینی جمع نمیشود [4]. و تاکید کرد حاکمیت ملی در مشروطه بازگشتناپذیر است، و نه ولایت شاه، و نه ولایت فقیه با آن سازگار نیستند. او نتیجه گرفت حکومت دینی خواه ناخواه به استبداد میانجامد چون خود را نماینده خدا میداند. مصطفی رحیمی یک روشنفکر لیبرال و میانهرو بود.
دکتر علی اصغر حاج سید جوادی نیز از اولین روشنفکرانی بود که نهتنها خطر استبداد دینی را دید و بی هیچ لکنتی آن را بر زبان آورد، بلکه تنها روشنفکری بود که ماهیت فاشیستی حکومت خمینی (بهمعنای علمی و نه شعاری آن) را مطرح کرد. مقاله معروف او "صدای پای فاشیسم میآید" مشهورترین نوشتهها در این زمینه است [5]. در این مقاله او نسبت به ظهور یک حکومت فاشیستی مذهبی هشدار داد و گفت انقلاب ایران برای دستیابی به آزادی بود اما بهوسیله عده کوچکی مصادره شد که هر صدای منتقدی را بهعنوان ضد انقلاب و ضد اسلام خفه میکنند. او ولایت فقیه را سنگ زیربنای حکومت استبدادی مذهبی عنوان کرد.
به این افراد باید نام احمد شاملو (در بسیاری نوشتهها و گفتههایش)، داریوش آشوری (در "ایدئولوژی چیست")، احسان نراقی (در بسیاری نوشتهها و گفتگوهایش)، و حتا جلال آل احمد را اضافه کرد که به دلیل تمجیدی که از خمینی حدود یک دهه پیش از انقلاب بهعمل آورد اغلب بهعنوان مدافع حکومت مذهبی معرفی میشود که چندان درست نیست. او در کتاب مشهورش "در خدمت و خیانت روشنفکران" به نقد "قدرت مذهبی غیرپاسخگو" پرداخت و نوشت: "هر مرجعیتی که از نقد مصون باشد دیر یا زود به استبداد میانجامد".
تردیدی نیست که بخش دیگری از روشنفکران با خمینی و حکومت اسلامی همراهی کردند یا در برابر موجی که بلند شده بود ترسیدند و سکوت کردند (که مشابهش را در روزهای اوج پهلویخواهی کنونی نیز شاهد بودیم). نکته اینجاست که راست افراطی، روشنفکر را با چپ، چپ را با کمونیسم، و کمونیسم را با طرفداری از شوروی یکی میکند. این سادهسازی برای افراد کمسوادی که بدنه راست افراطی را تشکیل میدهند راهگشاست، اما با واقعیت همخوانی ندارد. چپ و راست طیفهای گستردهای هستند که یک سرشان به میانه نزدیک است و سر دیگرشان به افراط. در این میان، چپهای معروف به محور مقاومتی نیز هستند که بین لایههای دیگر چپ به اندازه جمهوری اسلامی منفورند. به همین ترتیب، روشنفکران هم یک گروه همگون با گرایشات سیاسی مشابه نیستند و از چپ تا راست امتداد دارند. در ایران زمان شاه روشنفکر راست داشتیم (نمونه: احسان نراقی، داریوش همایون، حسین نصر)، میانه داشتیم (نمونه: مصطفی رحیمی، سیمین بهبهانی، مهشید امیرشاهی)، و چپ هم داشتیم (نمونه: احمد شاملو، غلامحسین ساعدی، احمد محمود). نکته اینجاست که در بین اینان، چه چپ و چه راست، افراط دیده نمیشد.
مبارزین سیاسی
از روشنفکران که بگذریم، بخش دیگری از مخالفین محمد رضا شاه به چپ به معنای مارکسیستی آن تعلق داشتند، موضوعی که در آن زمان در تمام کشورهای دنیا معمول بود. در ایران، بهدلیل دوقطبی شدن جامعه – که پایینتر به آن خواهم پرداخت – و نبود امکان فعالیت سیاسی علنی، گروههایی مانند سازمان مجاهدین خلق و چریکهای فدایی خلق بین نسل جوان جاذبه داشتند. چریکهای فدایی مارکسیست بودند، و مجاهدین، با اینکه مسلمان بودند، بسیاری از آموزشهایشان را از مارکسیسم میگرفتند. جملهای که در ادبیات آن زمان این گروه بسیار یافت میشد نقل قولهایی از "یک انقلابی کبیر" بود که مشخصا به لنین اشاره داشت. بنیانگذاران هر دو سازمان از احزاب و گروههای سیاسی آمده بودند که تا اوایل دهه چهل خورشیدی امکان فعالیت نیمه علنی داشتند. تنها زمانی که امکان فعالیت قانونی برای احزاب و نهادهای سیاسی بهطور کامل از بین رفت، فعالین سیاسی، از جمله بنیانگذاران این دو سازمان، به فعالیت مخفی روی آوردند که طبیعتا بهسمت مبارزه مسلحانه چرخید. اما این هر دو گروه در کمتر از یک دهه تقریبا بهطور کامل سرکوب شدند و اکثریت مطلق اعضای آنها زیر شکنجه ساواک کشته شدند یا اعدام شدند. زمانی که خمینی سکان انقلاب را بهدست گرفت تعداد اندکی از اعضای این دو سازمان زنده مانده بودند که آنها هم در زندان بودند و امکان سازماندهی یا حتا حضور در انقلاب را هم نداشتند، چه رسد به همکاری با خمینی و کمک به او برای رسیدن به قدرت.
این دو سازمان – و گروههای چپگرای دیگر بهجز حزب توده – از روزهای آغازین انقلاب به مخالفت با خمینی پرداختند، کمابیش به اندازه او از پشتیبانی مردمی برخوردار شدند، و اکثریت مطلق اعدامیها را تشکیل دادند. یکی از دلخراشترین صحنههای بهجا مانده از روزهای اول انقلاب، اعدام احسن ناهید و چند فعال سیاسی کرد دیگر در فرودگاه سنندج بود. در عکسی که از این اعدام باقی مانده احسن را میتوان دید که بهدلیل بیماری قادر نبود روی پای خود بایستد و در حالی که روی زمین خوابیده بود اعدام شد.
تعداد پادشاهیخواهانی که در چهل و هفت سال گذشته در برابر جمهوری اسلامی ایستادند و اعدام شدند بسیار ناچیز است.
پس مقصر انقلاب که بود؟
به این ترتیب، اگر روشنفکران و چپگراها خطر خمینی را دیده بودند، تذکر داده بودند، و بعد تا جایی که در توان داشتند با آن مبارزه کرده بودند، پس چه کسانی مسئول آنچه در این چهل و هفت سال بر سر مردم آمده هستند؟
نشانههای تاریخی پیش از همه به نقش سیاستهای اقتدارگرایانه محمدرضا شاه اشاره دارند. با اینحال نباید و نمیتوان اشتباهات فاحشی که از سوی رهبران مردمی صورت گرفت را نیز نادیده گرفت.
کودتای ۲۸ مرداد بر علیه دکتر مصدق با گامهای اشتباه دیگری از سوی محمد رضا شاه همراه شد که شالودههای انقلاب را ریختند. تا اوایل دهه چهل خورشیدی، مخالفین شاه، بهرغم خاطره تلخ ۲۸ مرداد، هنوز به اصلاحات سیاسی قانونی و خشونتپرهیز پایبند مانده بودند. در اوایل دهه چهل، بهدنبال شدت یافتن سرکوب سیاسی، جبهه ملی دوم و نهضت آزادی هر دو برچیده شدند، و محمد رضا شاه با دست خودش در را بر روی منتقدین قانونگرای خودش بست، و در دیگری را بر مخالفین خشونتگرا گشود.
پیش از آنکه به پیامد این سرکوب بپردازم خوب است نگاهی به این دو حرکت بکنیم.
جبهه ملی دوم در سال ۱۳۳۹ بهوسیله فعالین سیاسی وفادار به دکتر مصدق شکل گرفت. شناختهشدهترین آنها کریم سنجابی، شاپور بختیار، غلامحسین صدیقی، مهدی بازرگان، یدالله سحابی، و محمود طالقانی بودند. دو گرایش اصلی در میان این افراد، یکی مربوط به شاپور بختیار بود که در پی دموکراسی پارلمانی سکولار بهسبک اروپا بود، و دیگری مهدی بازرگان، که دموکراسی پارلمانی با تکیه بر باورهای دینی را تشویق میکرد. اختلاف این دو جناح در سطح اختلافاتی بود که امروزه در احزاب دموکراتیک میبینیم. فراموش نکنیم که جبهه ملی و نهضت آزادی هر دو بر حکومت مشروطه پادشاهی تاکید میکردند و تنها خواستار اجرای بی کم و کاست قانون اساسی مشروطه بودند.
اما نکتهای که در اینجا بیش از دیدگاههای سردمداران جبهه ملی دوم اهمیت دارد، حضور چند تن از بنیانگذاران دو سازمانی است که بعدتر مبارزه مسلحانه را در پیش گرفتند. بیژن جزنی و حسن ضیاء ظریفی از چریکهای فدایی خلق عضو جبهه ملی دوم بودند، و محمد حنیفنژاد، سعید محسن، و علیاصغر بدیعزادگان از مجاهدین (و همینطور، عبدالرضا نیکبین که در کنار این سه تن بود، اما پیش از اعلان علنی سازمان، از آن جدا شد) به نهضت آزادی گرایش داشتند. تنها زمانی که فعالیت جبهه ملی و نهضت آزادی ممنوع شد و سرکردگانش دستگیر و زندانی شدند بود که این نسل جوان به این جمعبندی رسید که دوران اصلاحات به پایان رسیده و لازم است به روشهای رادیکالتر دست زد.
بهعبارت سادهتر، سرکوب سیاسی اوایل دهه چهل، جامعه را چنان دو قطبی کرد که فعالین سیاسی بین همکاری با رژیم شاه و پیوستن به مبارزه مسلحانه چاره دیگری نداشتند. مهدی بازرگان در دفاعیاتش در دادگاه نظامی سال ۱۳۴۲ به این نکته اشاره کرد و به روشنی گفت "ما آخرین نسلی هستیم که با شما به زبان قانون سخن میگوییم" [6]. این گفته تنها یک پیشبینی تصادفی نبود بلکه نشانی از تحلیل درست حاکم بر جامعه روشنفکری ایران از یک سو، و ناآگاهی و خودباوری محمد رضا شاه و اطرافیانش از سوی دیگر بود. درست بعد از این بزنگاه تاریخی است که ما شاهد رادیکال شدن جامعه و هجوم نسل جوان بهسمت جنبش مسلحانه هستیم.
اشتباه شاه تنها محدود به غیرقانونی کردن گروههای منتقد حکومت نبود، بلکه در تشخیص دوست و دشمن نیز بیخردانه عمل کرد. او آخوندهای واپسگرا و متحجر را تقویت کرد، و در مقابل، سیاستمداران معتدل را که میتوانستند نسل جوان و پرشور را در اطراف خود نگه دارند و از پیوستنشان به مبارزه مسلحانه جلوگیری کنند، به زندان انداخت.
بالاتر گفتم که پس از سرکوب سیاسی دهه چهل، جامعه بین همکاری با شاه و همراهی با جنبش مسلحانه چاره دیگری نمیدید. این به آن معنا نیست که همه کسانی که دل در گرو پیشرفت ایران داشتند به مبارزه مسلحانه پرداختند. بسیاری هم بودند که با همین آرمان، همکاری با رژیم را انتخاب کردند. اینها تکنوکراتهایی بودند که اغلب تحصیلکرده اروپا و شیفته نظام لیبرال دموکراسی غرب بودند، اما در بازگشت به کشور تصمیم گرفتند پیشرفت سیاسی را فدای پیشرفت اقتصادی کنند و با محمد رضا شاه همکاری نمایند. نمونههای این افراد کم نیستند: علینقی عالیخانی، وزیر اقتصاد، عبدالمجید مجیدی، رئیس سازمان برنامه و بودجه، هوشنگ انصاری، وزیر اقتصاد، جمشید آموزگار، نخست وزیر و وزیر امور خارجه، داریوش همایون، وزیر اطلاعات و جهانگردی (با وزارت اطلاعات در جمهوری اسلامی فرق دارد)، فرخرو پارسا و مهناز افخمی، دو وزیر زن، اولی آموزش و پرورش، و دیگری وزیر امور زنان، و بسیاری دیگر. تقریبا تمامی آنچه که امروز بهعنوان پیشرفتهای دوران پهلوی نام برده میشوند پروژههایی بودند که این افراد با ظرافت توانستند از پیچ و خمهای کوتهبینی و فساد حاکم بر حکومت شاه به در ببرند و به نام محمد رضا شاه یا یکی از اعشای خاندان سلطنت به اجرا درآورند. نمونه این محدودیتها و پاورچین راه رفتنهای تکنوکراتهای پیشرفتخواه را در خاطرات اسدلله علم میتوان پیدا کرد. این خاطرات یکی از محکمترین اسناد بازمانده از دوران پهلوی است چرا که اولا از نزدیکترین فرد به محمد رضا شاه بهجا مانده، و دوما در سالهای پیش از انقلاب نوشته شده و از انقلاب و پیامدهای آن تاثیر نگرفته.
برای نمونه، به دو پروژه فرهنگی موفق اشاره میکنم که با پشتیبانی شهبانو به انجام رسید: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، و جشن هنر. فکر اولیه کانون از لیلی ارجمند و فرخ غفاری بود. فکر اولیه جشن هنر هم از فرخ غفاری بود. این هر دو پروژه از سوی هنرمندان و روشنفکران ایرانی مورد استقبال قرار گرفتند. در این میان، دقت به چند نکته مهم است:
یکی اینکه، اگرچه بدون پشتیبانی شهبانو، این دو پروژه به اجرا در نمیآمدند، اما بخشی از این موفقیت مدیون تلاش فرخ غفاری و لیلی ارجمند، دو تن از روشنفکران آن زمان ایران بود. از سوی دیگر، پشتیبانی شهبانو را بیش از آنکه لطف بهحساب آوریم، باید اجرای وظیفه قلمداد کرد. دست کم در کشورهای دموکراتیک، پشتیبانی از هنر و هنرمند وظیفه است، نه لطف.
نکته دیگر اینکه، در عین حال، موفقیت این هر دو پروژه مدیون همراهی و همکاری هنرمندان و روشنفکرانی بود که بهجای تحریم، با آنها همکاری کردند. تصور موفقیت این دو پروژه بدون همکاری عباس کیارستمی، امیر نادری، فرشید مثقالی، احمد رضا احمدی، مرتضی ممیز، بهرام بیضایی، بیژن مفید، آربی آوانسیان، کامبیز درمبخش، بهروز غریبپور، و بسیاری روشنفکران دیگر – اغلب با گرایشات لیبرال یا چپ – بهدور از واقعیت است.
و نکته آخر اینکه، همکاری هنرمندان و روشنفکران ایرانی با این دو نهاد نشان میدهد که بهرغم سرکوبهای سیاسی، هرقدم کوچک رژیم شاه با چندین قدم بزرگ از سوی روشنفکران و هنرمندانی همراه میشد که منتقد یا مخالف او بودند، و بعضی از آنان طعم زندان را چشیده بودند. اگر محمد رضا شاه هوشمندی سیاسی داشت میبایست همین مسیر آشتی ملی را دنبال میکرد و از وقوع انقلاب و افتادن کشور بهدست خمینی و روحانیت واپسگرا جلوگیری میکرد. اما محمد رضا شاه نه تنها مسیر آشتی ملی را دنبال نکرد، بلکه بر عکس، خفقان سیاسی را بیشتر کرد. او دو حزب مجاز ایران نوین و مردم، که هر دو به او وفاداری مطلق داشتند و در ظاهر رقیب هم بودند را منحل کرد و بهجای آن حزب رستاخیز را تاسیس کرد. عضویت در حزب رستاخیز اجباری بود و شاه در سخنرانی تاسیس آن در ۱۱ اسفند ۱۳۵۳ در کاخ نیاوران گفت هر کس که مخالف است "یا باید زندان برود، یا گذرنامهاش را میدهیم و از کشور برود" [7].
اگر به همه اینها، فساد و زورگوییهای دربار را اضافه کنیم میببینیم که نشانههای انقلاب از چندین سال پیشتر روشن بود و تنها محمد رضا شاه بود که آنها را نمیدید. برای نمونه، اسدالله علم در خاطرات خودش چندین بار در سالهای ۱۳۵۴، ۱۳۵۵، و ۱۳۵۶ به شاه هشدار میدهد که وضعیت اجتماعی دارد بهسوی انقلاب پیش میرود [8]. همین را از دیگر دولتمردان زمان شاه نیز میشنویم. علینقی عالیخانی، خداداد فرمانفرمائیان، عبدالمجید مجیدی، داریوش همایون، و جمشید آموزگار در خاطرات یا مصاحبههایشان به بیتوجهی محمد رضا شاه به توصیه کارشناسان، پرهیز از برنامهریزی علمی، نادیده گرفتن نارضایتیهای اجتماعی، و فساد دربار و بهویژه اشرف پهلوی اشاره میکنند.
به این ترتیب روشن است که شاه تا چند هفته پیش از خروجش از ایران حاضر به پذیرش اشتباهاتش نبود. او همه کسانی را که میتوانستند در روز مبادا به کمکش بیایند را به زندان انداخت، و در عوض، آنهایی را که سرانجام او را سرنگون کردند مورد پشتیبانی قرار داد. از علی امینی بگیر تا کریم سنجابی و مهدی بازرگان، و حتا آیتالله طالقانی تا پاییز ۱۳۵۷، یعنی تنها دو سه ماه پیش از انقلاب خواهان اجرای قانون اساسی مشروطه بودند و قصدشان براندازی نبود. برای نمونه، بازرگان در نامه سرگشاده به شاه در خرداد ۱۳۵۶ گفت "ما خواهان اجرای کامل قانون اساسی مشروطه هستیم" [9-الف]. و بیش از یک سال بعد، در شهریور ۱۳۵۷ (پنج ماه پیش از انقلاب) در یک مصاحبه گفت "شاه باید سلطنت کند، نه حکومت" [9-ب]، یعنی هنوز موضع او مشروطهخواهی بود نه انقلابیگری. و تنها در آبان ۵۷ (سه ماه پیش از انقلاب) بود که با کریم سنجابی و غلامحسین صدیقی نامه سرگشاده سه نفره را امضا میکند که در آن میگوید "شاه دیگر قادر به اجرای قانون نیست" [9-ج]، و به این ترتیب از سلطنت عبور میکند.
حال تصورش را بکنید که اگر محمد رضا شاه تنها دو سه ماه زودتر از شاپور بختیار یا غلامحسین صدیقی برای نخستوزیری دعوت میکرد، چندان دور از ذهن نیست که میتوانست مهدی بازرگان، کریم سنجابی، و همه جبهه ملی و نهضت آزادی، و به دنبال آنان، بخش بزرگی از روشنفکران و فعالین سیاسی را از صف انقلابیون خارج کند و در کنار خود بنشاند. عملی که با اطمینان بالایی میتوان گفت آتش انقلاب را خاموش میکرد و پادشاهی خودش و آینده ایران را تضمین میکرد.
نتیجه
برعکس ادعای راست افراطی، آنچه آتش انقلاب ۵۷ را شعلهور کرد دسیسه روشنفکران و چپگرایان نبود، بلکه خودکامگیهای محمدرضا شاه بود که با اشتباهات مردم و بهویژه رهبران فکری آنها (جدای از خمینی و روحانیت واپسگرا) همراه شد. بسیاری از لیبرالها و چپگرایان از مدتها پیش در مورد خطر روحانیت واپسگرا هشدار دادند و تا سه ماه پیش از پیروزی انقلاب تلاش کردند شاه را قانع کنند به قانون اساسی مشروطه گردن بگذارد. در این بین، خمینی و موج لمپنها و اراذل و اوباشش سکان را ربودند و آن کردند که در چهل و هفت سال گذشته شاهدش بودیم.
پینویسها:
- این نکته را ژنرال هایزر در چند جای کتابش Mission in Tehran (Robert E. Huyser, Harper & Row Publishers, NY, 1986) به شکلهای گوناگون مطرح میکند. نمونه: ص. 55.
- این نامه و حواشی آن را میتوانید در ویکیپدیا جستجو کنید.
- متن صوتی این سخنرانی را با عنوان "قیم و مرشد آزادی، شب دوم از ده شب شعر در انستیتو گوته" در SoundCloud میتوانید گوش دهید. متن نوشتاری آن را هم در کتاب "بازخوانی ده شب، ویراستار ماندانا زندیان، نشر بنیاد داریوش همایون، 1392" میتوانید دانلود کنید.
- نامه دکتر مصطفی رحیمی را در چند وبسایت میتوان پیدا کرد، از جمله در اینجا: chrome-extension://efaidnbmnnnibpcajpcglclefindmkaj/https://xalvat.info/Xalvat/Ketabkhaneh-eXalvat/Siassi/Rahimi.Khomeini.pdf
- متن مقاله حاج سید جوادی را در چند سایت مختلف میتوان پیدا کرد، از جمله در آسو: https://www.aasoo.org/fa/articles/صدای-پای-فاشیسم
- متن کامل دفاعیات مهدی بازرگان را میتوان با جستجو در سایت نهضت آزادی (https://nehzateazadi.org/) پیدا کرد.
- روزنامه اطلاعات، 12 اسفند 1353 را میتوان با جستجو در اینترنت پیدا کرد. همینطور، "حزب رستاخیز" را در ویکیپدیا جستجو کنید.
- "یادداشتهای علم"، ویراستار علینقی عالیخانی، سالهای 1354، 1355، 1356
- الف – "نامه سرگشاده به محمد رضا شاه پهلوی"، 22 خرداد 1356، در "فهرست آثار نهضت آزادی ایران"، ر.ک. پینویس 5
ب – روزنامه اطلاعات، 20 شهریور 1357، به نقل از کتاب "انقلاب ایران در دو حرکت"، مهدی بازرگان، 1358
ج – روزنامههای کیهان و اطلاعات، 14 آبان 1357، به نقل از "اسناد جبهه ملی"، جلد مربوط به 1357

نظرها
نظری وجود ندارد.