بزرگراه «تمدن» در امتداد بیراههی «توحش» نیست
علی میرحیدری ـ ما سالهاست که گناهِ تمام تیرهروزیهایمان را به گردن حاکمانِ مستبد انداختهایم، بیآنکه بپرسیم فرهنگِ ما چگونه بارها و بارها این بازتولیدِ توحش را پسانداز و پذیرا شده است؟ تا زمانی که نتوانیم تفنگِ کلامی خود را زمین بگذاریم، کینهها را در درون خود تصفیه کنیم و آیینه را به سمت رفتارهای خود بگیریم، هر تحول و انقلابی تنها جابهجایی مسندنشینان و دستبهدست شدن ابزار خشونت خواهد بود. برای زایش یک زندگی بهتر، سعادتمند و انسانی، چارهای نداریم جز اینکه پیش از سرنگونی عینیِ مستبد، ابتدا «منطقِ مرگ و حذف» را در ذهن زخمی و درونِ خود اعدام کنیم.

شکستن چرخه خشونت

مقدمه: میراثِ کلامِ مرگ
چگونه میتوان از جامعهای که واژگانش با «مرگ» گره خورده، افکارش با انتقام درهم تنیده شده و معیار موفقیتش در میدان خشونتمحور مبارزه تعریف میشود، انتظار زایش «زندگی» داشت؟ این پرسشی است که سایهی سنگین خود را بر سراسر تاریخ معاصر ایران انداخته است. ما در طی بیش از یک قرن گذشته و به طور مشخص پس از شکل گیری جنبش مشروطه خواهی (که قرار بود جامعهی ایران را در ابعاد گوناگون به جهان مدرن پیوند بزند) در اواخر دوران قاجار تا به امروز در فضایی تنفس کردهایم که حقانیت سیاسی نه با برنامهای برای زیستن و ایجاد مقدمات حقیقی سعادتمندی برای دیگران، بلکه با میزان قاطعیت دردناکی از بیان آرزوی مرگ برای آن «دیگریِ» مخالف ما سنجیده شده است.
از بحبوحهی انقلاب پنجاه و هفت که شعارهای رادیکال و مرگخواهانه علیه پادشاه فقید ایران در خیابانها طنینانداز شد، تا شکلگیری جدیترین دور اعتراضات ضدحکومتی علیه جمهوری اسلامی در دیماه ۱۳۹۶، چهل سال فاصله بود؛ اما انگار تجربهی تلخ و تاریک این چهار دهه به جامعهی ما این درس بزرگ را نداده بود که با اتکا به منطقِ حذف دیگری و فرستادن پیام مرگ برای حاکمیت موجود، نهتنها وضعیت ما بهبود نیافته است، بلکه برعکس مسیر زیست اجتماعی ما با انسداد قدرتمندتری روبهرو شده.
با وزش طوفان اعتراضات در سالهای اخیر، خیابانهای ایران بار دیگر به میدان طنینانداز شدن تندترین شعارهای مرگخواهی بدل شدند؛ شعارهایی که اگرچه واکنشی عصیانگرانه نسبت به انسداد سیاسی و سرکوبگری فراگیر حاکمیت دارد، اما در بطن خود حامل یک بحران پارادوکسیکال معرفتی دیرینه است:
آیا زایش تمدنی مدرن و دموکراتیک در ایران واقعاً از مسیر بازتولید چرخهی نابخشودگی، خونخواهی و انتقام در لایههای پنهان جامعهی ما عبور میکند؟
این یادداشت، واکاویِ این پرسش مهم است که چگونه در طی سالهای سیاه سپری شده، «مرگ» به وفور در ساختار روانی و کلامی و بصری جامعهی ما به ظهور رسیده؟ و در بعد واقعیت عینی در گوشه و کنار ایران نیز بازتابی گسترده در سطح کلان داشته است؛ من که سالها خود نیز درگیر این بحران فکری بودم و تصور میکردم با حذف دیگری میتوان مسیر سعادتمندی را طی کرد و با بروز تحولات عمیق روحی و فکری دچار تغییراتی بنیادین در مبنای ارزشهای درونی خود شدم؛ در این یادداشت در پی آن هستم تا به این پرسش بپردازم که مبنای خشونت عریان به کار گرفته شده توسط رژیم بر علیه معترضین در خیابانهای ایران، و متقابلا تمایل به انتقامجویی عمیقی که در میان قربانیان سرکوب در کدام گوشه از ذهن زخمی جامعهی ما پنهان شده است؟ ریشههای معرفتی آن در چه اصولی پنهان است و چطور میتوان این چرخهی معیوب و خونین را متوقف کرد؟
پنجاه و هفت: چرخهی توامان سرکوب و رادیکالیسم
برای درک میل سیریناپذیر به حذف که انگاری بنیاد آن در دی ان ای رژیم جمهوری اسلامی پنهان است، باید به بستر تاریخی و روانشناختی شکلگیری انقلاب ۱۳۵۷ بازگشت؛ جایی که خشونت رژیم و واکنش رادیکال مخالفانش، در یک بازهی زمانی چند ساله اززد و خوردهای فرسایشی، فضا را به سمت بن بستی مطلق سوق داد. این چرخه، پس از جان به در بردن محمدرضا شاه پهلوی از ترورهای ناموفق (بهویژه غائلهی پانزدهم بهمن ۱۳۲۷ در دانشگاه تهران) و سپس تحکیم پایههای قدرت او پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، وارد فاز جدیدی شد. حاکمیت که پس از مهار جنبش ملیگرای منتسب به دکترمصدق برای بقای خود احساس خطر میکرد، در سال ۱۳۳۵ با تأسیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک)، ارادهی خود را برای سرکوب سیستماتیک در جامعه عریان کرد.
دستگاه فشار پهلوی دوم با اتکا به اهرمهای خشن، شکنجه، زندان و اعدامهای گسترده، تلاش کرد تا صورتمسئلهی بحرانهای سیاسی موجود در جامعه را پاک کند. در آن میان، جریانهای متمایل به چپ و حاملان ارزشهای سوسیالیستی مایل به شوروی، بیش از دیگران هدف حذف فیزیکی قرار گرفتند، اما این سرکوب بیپاسخ نماند و در واکنش به این انسداد و انحصار قدرت، لایههای گوناگون اپوزیسیون که تمام راههای مدنی را بسته میدیدند، در دههی پنجاه شمسی به طور جدی به سمت خشونتورزی متقابل، مشی چریکشهری و تئوریزه کردن رادیکالیسم سوق یافتند.
در سالهای منتهی به انقلاب ۵۷، این پاندول خشونت میان رژیم و مخالفانش به اوج خود رسید. در چنین بستر خونباری بود که محوریت یافتن شعار «مرگ بر شاه» رقم خورد؛ شعاری که صرفاً یک موضعگیری سیاسی یا ابراز انزجار نبود، بلکه تولد یک الگوی رفتاری و روانیِ خطرناک در ناخودآگاه جمعی انقلابیون بود: «نجات جامعه، از مسیر مرگخواهی و نابودی تمام و کمال رقبای قدرت قابل دستیابی است» . با پیروزی انقلاب پنجاه و هفت، درست همان ساختار روانی خشن و ایدئولوژیک بر اریکهی قدرت نشست. حاکمیت جدید که خود فرزندِ تئوریزهشدن رادیکالیسم در سالهای گذشته بود، هویتش را در تقابل بی وقفه با دشمنان خود و مرگخواهی دائمی برای آنها تعریف کرد. شعارهای محوری «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر انگلیس» و «مرگ بر اسرائیل» به پایههای انضمامی ساختار ایدئولوژیک نظام بدل شدند. اینبار، ابزار سرکوب دولتی در خدمت یک گسست بزرگتر قرار گرفت: حذف تمام و کمالِ هر کسی که در این هندسهی جدید، «دیگری» نامیده میشد. منطقی که در همان سالهای آغازین حکومت اسلامی حذف دیگر گروههای سیاسی دخیل در انقلاب را کلید زد.
دههی ۶۰ و آیینهی دق: اپوزیسیونی همشکل با حاکمیت
تراژدی بزرگ تاریخ معاصر ما آنجاست که در طی پنج دههی گذشته، جریانهای اپوزیسیونِ نظام حاکم نیز به مرور زمان، از نظر ساختار روانی و متدولوژیِ حذف، به شباهتی غریب و تکاندهنده با خودِ جمهوری اسلامی درآمدهاند. بارزترین نمونهی این همشکلیِ ساختاری، در رفتار و منش سازمان مجاهدین خلق در دههی شصت قابل بررسی است. آنها که در ابتدای این دهه و در گردهماییهای پرشور خود شعار «مرگ بر بهشتی» سر میدادند، به سرعت همان مبارزهی مسلحانهای را که از سالها قبل علیه پهلوی آغاز کرده بودند، در زد و خوردهای خونین پس از انقلاب علیه روحانیون حاکم و حزب جمهوری اسلامی در پیش گرفتند و دست به اسلحه بردند. وارد شدن به فاز ترور و خشونت عریان از سوی مجاهدین در ابتدای دههی شصت و در مقابل، اعدامهای گسترده، مخفیانه و بیرحمانهی نیروهای چپ و مجاهد توسط حکومت در دههی ۶۰، چرخهی توحشی خونین را بار دیگر میان رژیم نوپا و اصلیترین اپوزیسیون آن کامل کرد. در این فضای تیره، تشکلهای سیاسی متنوعی متولد شدند که شوربختانه نقطهی اشتراک همهی آنها، اعلانِ «مرگ بر عقیدهی مخالف» بود؛ گویی در ناخودآگاه جمعی سیاست زدهی ایرانی، راهی جز عبور از دریای خون برای رسیدن به ساحل نجات تصور نمیشد؛ این رویکرد حذفگرایانه، از سالها پیش از آن نیز سنگ بنای مشی مسلحانه در میان برخی گروههای مبارز قومیتهای گوناگون ایران شده بود؛ بستری که در آن میتوان نمونههای فراوانی از عدم تحمل متقابل و خشونتورزی پنهان و عریان را در رفتار میان حاکمیت و جریانهای قومی جستجو کرد. بدین ترتیب، نخستین دههی عمر جمهوری اسلامی، سنگ بنای حکمرانیِ متکی بر ابزار ترور، تهدید و کشتار را بنا نهاد؛ درختی سرشار از کینه که جامعهی ایران، میوههای مسموم آن را در دهههای استخوانسوز بعدی، یکی پس از دیگری مزه مزه کرد.
دههی هشتاد: چرخش پرگار سرکوب به سمت « خودیهای سابق »
اگر دههی شصت، تثبیتِ آیین حذف در برابر اپوزیسیونِ شناسنامهدار خارج از الگوریتم سیستم بود، در دههی هفتاد حذف و کشتار و ترور مخالفین رژیم در سایهی انکار و لاپوشانی ادامه پیدا کرد تا نهایتا عواقب تلخ اجتماعی خود را از پس هشت سال تلاش نافرجام اصلاحطلبان در حوادث خونبار مربوط به انتخابات ۱۳۸۸ نشان بدهد، تا پردهی دیگری از تفکر انسدادگرایانهی حاکم بر ایران را عریان کند؛ اینبار پرگار حذف و تکفیر، دایرهی خود را آنقدر تنگ کرد که گریبان نخستوزیرِ دوران جنگ و یار دیروزِ بنیانگذار نظام اسلامی را گرفت.
تقابل ساختار رهبری رژیم با میرحسین موسوی و شکلگیری «جنبش سبز»، نقطهی عطفِ تجدید فراشِ حاکمیت با همان ادبیات سهمگین دههی شصت بود. در این دهه، جامعهی مدنی ایران که پس از دوران اصلاحات به دنبال کورسویی از بهبود ساختاری و کلید زدنِ «زندگی» از درون صندوقهای رای بود، ناگهان با دیوار سخت سیاسی مواجه شد. پاسخ حاکمیت به اعتراضات مسالمتآمیز میلیونها شهروند که در خردادماه با شعار «رای من کو؟» به خیابان آمده بودند، بازگشت به همان متدولوژی آشنامندِ سرکوب بود: کهریزک، عاشورای ۸۸، ترورهای خیابانی و در نهایت، حصر خانگی طولانیمدت رهبران معترض .اما نکتهی عبرتآموز و آسیبشناسانه برای ناخودآگاه جمعی ما در همین واژهگزینیها نهفته بود. دستگاه تبلیغاتی حاکمیت با همان ادبیات دههی شصت، معترضان را «فتنهگر»، «مفسد فیالارض» و «مستوجب مرگ» خواند و در نمازهای جمعه، فریادهای کینهتوزانهی «اعدام باید گردد» طنینانداز شد.
در نقطهی مقابل، اگرچه بدنهٔ اصلی جنبش سبز تلاش میکرد بر مشی مدنی و خشونت پرهیز خود استوار بماند، اما نسلی از جوانان معترض که در خیابان باتوم و گلوله میخوردند، گامبهگام به سوی این باور رانده شدند که در برابر حاکمیتی که جز زبان زور نمیفهمد، شاید باید تفنگ خشن کلام را مسلح کرد. دههٔ هشتاد به جامعه نشان داد که پیروانِ منطق حذف، حتی به فرزندان خویش نیز رحم نمیکنند و هرگونه تقاضا برای تغییر، در نطفه با چوبهی تکفیر و طناب دار پاسخ داده میشود؛ امری که سنگ بنای رادیکالیسمِ بیافسار و فریادهای عریانِ مرگخواهی در دهههای بعدی را پایهگذاری کرد.
نود؛ دههی پوستاندازی خشم اجتماعی
دههی نود خورشیدی، فصلِ پوستاندازیِ نهایی خشم در فضای سیاسی ایران بود. اگر در دهههای گذشته اعتراضات همچنان با لایههایی از نخبگان دانشگاهی، طبقه متوسط و میانجیگری اصلاحطلبان پیوند داشت، دیماه ۱۳۹۶ و آبان خونین ۱۳۹۸ این ویترین را به کلی در هم شکست. ورود تودههای فرودست و حاشیهنشینان خسته از تبعیض و فساد سیستماتیک به میدان، مختصات بازی را عوض کرد.
در این دهه، دیگر کسی به دنبال «رای من کو؟» نبود؛ شعارها مستقیماً هرم قدرت را نشانه رفتند. پاسخ حاکمیت به طغیانهای شریف و منزلتخواهانه، عبور از «سرکوب کنترلشده» و ورود به فاز «جنگ عریان شهری» بود؛ شلیک مستقیم به مغز و قلب معترضان در نیزارهای ماهشهر و خیابانهای سراسر کشور در آبان ۹۸، نقطهی عطف این دگرگونی بود. حاکمیت با قطع مطلق اینترنت جهانی، پیام روشنی به جامعه فرستاد: برای حذف بقای موجودیتیمان، هیچ خط قرمزی در کشتار شما وجود ندارد.
این انسداد خونین، بستر روانی لازم را در سال ۱۴۰۱ برای تولد مدرنترین خیزش معاصر کشورهای مسلمان ، یعنی جنبش «زن، زندگی، آزادی» فراهم کرد. مردمانی که زنانش دههها تحقیر و سرکوب را تجربه کرده بود، اینبار با شعارهایی مترقی و تمدنمحور به میدان آمدند؛ اما دستگاه سرکوب با گلولههای ساچمهای چشم جوانان را هدف گرفت، اعدامهای عجولانهای را پس از فروکش کردن خیزش آغاز کرد و با تشدید بیسابقهی احکام مرگ به استقبال آنان رفت.
این روندِ توأم با توحش، بدون هیچ وقفهای تداوم یافت و تا دیماه ۱۴۰۴ به اوج هولناک خود رسید. در این برهه، حاکمیت که با بحرانهای عمیق مشروعیت داخلی و انزوای بینالمللی دستوپنجه نرم میکرد، بار دیگر به سراغ قدیمیترین و کارآمدترین سلاح خود یعنی «ترسافکنی عمومی از طریق قتل عام» را گرفت. دیماه چهارصد و چهار نه تنها به بازتولید تاریکترین روزهای دههی شصت بدل شد؛ بلکه یادآور هولناکترین جنایات سیستماتیک تاریخ حکومتهای استبدادی بود، صدور و اجرای بیمحابای احکام اعدام برای زندانیان سیاسی، معترضان خیابانی و فعالان مدنی، نشان داد که سیستم هیچ ابزار دیگری جز فاز فیزیکی حذف برای مدیریت جامعه در دست ندارد. عطش سیریناپذیر حاکمیت در طی سالیان گذشته برای کشیدن چهارپایهها، در ناخودآگاه جمعی نسل جدید، چیزی جز بازتولیدِ همان بذرِ کینه نکاشت. وقتی حاکمیت عملاً به جامعه ثابت کرد که هیچ دیالوگ، قانون و دادگاه منصفانهای در کار نیست، خیابان نیز در واکنشی متقابل، اعلان مرگ را در کلام خود مسلحتر کرد و در مواردی تحت عنوان دفاع مشروع دست به خشونت زد و در ابعادی وسیع به طور مشخص از حملات تلافی جویانهی آمریکا و اسرائیل بر علیه مواضع جمهوری اسلامی حمایت کرد تا زمینهی اجتماعی شکل گیری جنگ دوم در اسفند چهار صد و چهار فراهم شود؛ رادیکالیسمِ عریانِ امروز، پاسخِ آیینهای جامعه به سیستمی است که امتداد حیات خود را در چوبهی دار خلاصه کرده است؛ تقابلی سهمگین که جامعهی مدنی ما را بیش از هر زمان دیگری در معرض پرسشهایی گوناگون قرار میدهد: آیا میتوان با ابزار مرگ خواهی، به تقابل با ماشینِ مرگ رفت؟ آیا از پس سالها مبارزه با تاریکی مرگ طلبانهی رژیم اسلامی خودمان به شباهت آن درآمده ایم؟ آیا اپوزیسیون جمهوری اسلامی در برافروختن چراغ صلح طلبانهی توسعه گرایی موفق بوده است یا در تلهی انتقام جویی گرفتار شده؟
چرا تمدن مدرن نمیتواند بر زمین «قصاص» و انتقامجویی بنا شود؟
تاریخ اندیشهی معاصر و تجارب زیستهی جنبشهای بزرگ جهانی، حقیقت متفاوتی را پیش چشم ما میگذارند. نگاهی به کالبدشکافی فلسفهی خشونتپرهیزی (Non-violence) نشان میدهد که هیچ ساختار سیاسی پایداری بر پایهی غریزهی انتقام و بازتولید «قصاص» به جنبههای متعالی دموکراسی و تمدن مدرن بشری نرسیده است. نظریهپردازان بزرگ تغییرات اجتماعی همواره هشدار دادهاند که خشونت، ماهیتی کاملاً پاندولی و کنشوواکنشی دارد؛ به این معنا که وقتی مبارزه با یک سیستم استبدادی صرفاً بر کپیبرداری از متدهای خشن همان سیستم استوار شود، اپوزیسیون به مرور زمان به لحاظ روانی و رفتاری به همزادِ همان حاکمیتی بدل میشود که قصد سرنگونیاش را دارد.
متفکران مکتب رادیکالیسمِ اخلاقی و روانشناسی تودهها معتقدند فرآیند آزادی، پیش از آنکه محتاج تغییر صندوقهای رای یا جابهجایی مهرههای قدرت باشد، نیازمند پالایش درونی (Catharsis) و دگرگونی عمیق فکری و فرهنگی در ناخودآگاه جامعه است. فرانتس فانون، روانپزشک و نظریهپرداز برجستهی تحلیل تروماهای جمعی معتقد بود اگر جامعه پیش از پیروزی، دست به پالایش روانی و فرهنگی کینههای خود نزند، محکوم به بازتولیدِ رفتارهای جلاد خواهد بود؛ او تاکید میکند که خشونتِ درماننشده، روحیهی تودهها را مسموم کرده و قربانیانِ معترضِ دیروز را در فردای آزادی، به دیکتاتورهای جدید بدل میسازد. از سوی دیگر، هانا آرنت، فیلسوف نامدار سیاسی در کتابِ «درباره خشونت»، مرز میان قدرتِ مشروع و زور عریان را روشن کرده و جملهای کلیدی دارد که باید آویزهی گوش سپهر سیاسی ما باشد: «خشونت میتواند یک ساختار یا حاکمیتِ مستبد را نابود کند، اما هرگز قادر نیست حتی یک ذره قدرتِ مشروع، مدنی و تمدنساز خلق کند؛ خشونت در ذات خود، عقیم است.»
تمدن مدرن بر روی پیریزیِ نهادهای مدنی، قانونگرایی و مدارا بنا میشود، نه بر روی زمینِ داغ کینههای انباشتهشده. جامعهای که پیش از سقوط حاکمیت مستبد، صلح درونی و تکثرگرایی را در زیست فرهنگی خود تمرین نکرده باشد، فردای پس از فروپاشی، چوبههای دارِ حاکمیت قبلی را اینبار برای انتقامجوییهای نوین خود رنگآمیزی خواهد کرد. فرقی نمیکند قتل حکومتی با پوشش عبا و عمامه رخ بدهد و یا قانل با بستن کروات جذابی لباس رسمی گران قیمتتش را مزین کند، خشونت افسارگسیختهی ناشی از تمایل به انتقام ورزی ارتباطی به ویژگیهای روبنایی حاکمیتها ندارد.
این خط فکری زنده بر این اصل استوار است که تاریکی را نمیتوان با تشدید تاریکی زدود؛ چرا که افزودن بر حجم تاریکی، تنها نفرت کور فراگیر را در جامعه عمیقتر میکند. مولانا جلال الدین بلخی در شاه بیت معروفی که در دیوان شمس از خود به جای گذاشته اشاره میکند: « تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید؟ تو یکی نهای هزاری تو چراغ خود بر افروز». تجربه تاریخی کشورهایی که از دالان استبداد به سلامت عبور کردهاند نشان میدهد که پیروزی بر ماشین سرکوب، نه از طریق مسابقه دادن در میدانِ توحش، بلکه از مسیر بیاعتبار کردنِ خودِ «منطق خشونت» در فرهنگ عمومی میگذرد. تمدن و توسعه زمانی آغاز میشود که پیروزِ میدان، شلاق را از دست جلادِ مغلوب بگیرد و آن را بسوزاند، آنها تصمیم گرفتند چراغ خود را روشن کنند نه اینکه با ادعای حقانیت و فرو رفتن در نقش قربانی مظلوم، در تاریکی عمیق تری غوطهور شوند. بدون یک بازنگری و پالایش بنیادین در ارزشهای درونی جامعه، هر نوع جابهجایی سیاسی، صرفاً بازتولید استبداد در لباسی جدید خواهد بود.
زایش زندگی از ذهن زخمی جامعه
امروز جامعهی ایران در لبهی یک انتخاب تاریخیِ سرنوشتساز ایستاده است. ذهن زخمی، ترومازده و داغدیدهی جامعهی ما، دلایل کافی بسیاری دارد برای اینکه عصبانی باشد؛ حق دارد که با تمام وجود خواهانِ «عدالت» باشد. اما ترکیب کردن مفهوم ساختاریِ «عدالت» با غریزهی کورِ «انتقام و قصاص»، همان بیراههی هولناکی است که ما را پلهبهپله به نقطهی صفرِ استبداد بازخواهد گرداند، استبدادی که اتفاقا ریشه در مبانی فکری همان آیینی دارد که اپوزیسیون امروز جمهوری اسلامی ادعای عبور همه جانبه و گسست فکری از آن را مطرح میکند، بسیاری در طی یکسال گذشته به کمپین آنلاینی پیوستهاند که در آن اعلام میکنند ما ایرانی هستیم نه مسلمان! اما در عمل همچنان میتوان ریشههای عمیق باورهای اسلامی قائل به قصاص را در افکار بسیاری از آنها دید. حتی اگر آنها به واقع همانطور که میگویند اصول و ساختار مسلط بر تاریخ مستند ایران و یا اسطورههای روایت شده در فرهنگ عامهی ما را سرلوحهی مسلک و منش خود قرار داده باشند، باز هم در عمق فاجعه تغییری رخ نخواهد داد، زیرا اتفاقا در حافظهی تاریخی مردم ایران مفهوم قاتل انتقام گیرندهی خشونت ورز بی گذشت در قالب شخصیت های گوناگون حقیقی و یا افسانهای تقدیس شده است.
به باور من اگر قرار است فردا ایرانی دموکراتیک، روادار و متمدن بنا کنیم، باید از همین امروز تمرین کنیم که طنابِ دارِ مرگخواهی را از ادبیات سیاسی خود باز کنیم. عدالت واقعی در برپا کردن چوبههای دار جدید در میدانهای خسته از تجربهی خونِ شهروندان نیست؛ بلکه در برگزاری دادگاههایی علنی، منصفانه، قانونی و بدون شکنجه برای آمران و عاملان جنایت است. عدالت، احقاقِ حق است برای پیشگیری از جنایت بعدی، نه بازتولیدِ همان جنایت با نامی جدید. زندان اگر محلی برای بازپروری مجرمین نباشد یقینا به اردوگاه کاری اجباری و ابزار شکنجه و جنایت تبدیل خواهد شد. بزرگراه تمدن از پذیرش «دیگری» و به رسمیت شناختنِ حق بنیادین زیستن برای همگان ـ حتی سختترین مخالفانمان ـ میگذرد. اما عبور از این بزرگراه، نیازمند یک شجاعتِ دردناکِ جمعی است. جامعهی ایران اگر در این بزنگاهِ تاریخی، همچنان بر رویهی کهنهی خود یعنی «محکوم کردنِ تام و تمام عوامل بیرونی» اصرار بورزد و شهامت روبرو شدن با نقصهای ساختاری، فکری و فرهنگی درونِ خود را پیدا نکند، هرگز نخواهد توانست از چرخهی تاریک و خونبارِ بازتولید استبدادِ خشونتمحور رهایی یابد. ما سالهاست که گناهِ تمام تیرهروزیهایمان را به گردن حاکمانِ مستبد انداختهایم، بیآنکه بپرسیم فرهنگِ ما چگونه بارها و بارها این بازتولیدِ توحش را پسانداز و پذیرا شده است؟ تا زمانی که نتوانیم تفنگِ کلامی خود را زمین بگذاریم، کینهها را در درون خود تصفیه کنیم و آیینه را به سمت رفتارهای خود بگیریم، هر تحول و انقلابی تنها جابهجایی مسندنشینان و دستبهدست شدن ابزار خشونت خواهد بود. برای زایش یک زندگی بهتر، سعادتمند و انسانی، چارهای نداریم جز اینکه پیش از سرنگونی عینیِ مستبد، ابتدا «منطقِ مرگ و حذف» را در ذهن زخمی و درونِ خود اعدام کنیم.

نظرها
نظری وجود ندارد.