یادداشتهایی دربارۀ جهان شعریِ ابوالقاسم لاهوتی
زنده... بادا... فعـ...[1]
افشین لطفی ـ شعر لاهوتی بیان بیکموکاست وضع مستقر است و درنهایت خود را در آن وضع مستقرْ محصور میکند. اینگونه است که شعر در سطحِ توصیف میخشکد، همچون پلتفرم حزبی عمل میکند، (با هر منطقی و براساس هرگونه ضرورتی) در کنار دستگاه سرکوب میایستد، و یکسره پیچیدگی جهان را در قالب منطقی الهیاتی به تقابلی ساده و محتوم تبدیل میکند. آن شعری که میپندارد حقیقت را بیکموکاست در اختیار دارد، بی آنکه حقیقتاش را در جدالی سخت و خونبار و جانفرسا با تمامی بنیانهای سوژگیاش به دست آورده باشد، حقیقت را عرصۀ بیرقیبِ حضور خود میداند، قلمرو جاودانهاش، و اینگونه است که بر چندلایگی و غموض و گریزپابودن خودِ حقیقتْ چشم میپوشد.

طرح جلد کتاب جنگ آدمیزاد با دیو اثر ابوالقاسم لاهوتی
(اپوس ۲)
به یاد آوتیس سلطانزاده،
و زمانهای که در آن کمونیسم در پی تغییر بنیادین جهان بود،
بی سازش و سوگ و سکوت،
آنجا که کمترین بهای مبارزه و اندیشه
گامنهادنی بود در سرمای ژرف آوارگی ابدی
دندانۀ هر برجی
چشمی است که میگرید[2]
«من آن مبارز ایرانیام که از وطنم/ فقط به یادم تیر و طناب میآید
کنم چو فکر از آن خلق و آن ستم کانجاست/ به دل غم و به تنم اضطراب میآید.»[3]
قطعۀ «به رومن رولان» شرح حال یک زمانه است، بر مدار مبارزه و تبعید و مرگ. یک تصویر، به درازنای یک سده، گویی وصفِ اکنون است. کهنه نمیشود، پیر نمیشود، نمیمیرد. انگار تمامی این تاریخ را برش میزند، تمامی این کابوس را، تا به لحظهای برسد که در آن به سر میبریم، به این وضعیت بهظاهر تمامناشدنی، تکرار دوگانههای کاذب، به این زیباییشناسیِ دیکتاتوری. در جهانی که «عقل سلیم»، فهم متعارف امور، بیشوکم ستایشگر ضرورتِ کشتار و ویرانی و حذفِ دیگری است، به یاری مفاهیمی عمیقاً ایدئولوژیک، چون رئالپولتیک یا صورتبندی نظم نوین جهانی یا بازگشت به گذشتۀ پرعظمت، بهراستی سخنگفتن از آن تاریخی که امکانی بود برای برپاکردن جهان بر پایۀ نسبت آن با حقیقت چه سودای گنگ و دور و غبارآلودهای به نظر میرسد. و اینگونه است که هر روز احساس میکنیم، قاطعانهتر از دیروز، که نفسها به شماره افتاده است و حتی راستقامتترینها شرمسارانه در تمنای حفظ وضع موجودند و انگار که آن درک مهلکِ عمومی با منطق سبُعِ خود به پسزمینۀ آن جهانی مبدل شده است که در حال زادهشدن است. در چنین وضعیتی، چه ضرورتی ما را به تاریخ پیوند میزند؟ به تاریخ همچون زمینۀ نبرد برای حقیقت؟ به تاریخی که انگار کمابیش خجلیم از نامبردن از آن، خستهایم از یادآوریاش، و چنان سخن میگوییم که انگار جهانْ درست از همین لحظه آغاز شده است؟ آیا در زمانهای اینچنین میتوان شاعری را تخیل کرد که ساده، پرغرور و پرطنطنه و روشن بسراید:
«خامه شمشیر و صفحه میدانم/ در ره توده تیغ میرانم...
من قشونم، قشون رنجبرم/ من هجومم، هجوم کارگرم
دعویام، حجتم، مناظرهام/ شاهدم، فتویام، مشاجرهام
حامیام، دافعم، محافظهام/ نالهام، شکوهام، مبارزهام»[4]
و اینگونه موجودیت شعر را به پراکسیس پیوند بزند.
وانهادنِ سنت مبارزه، بیتاریخکردنِ لحظۀ حال، دفنکردنِ آنهمه رزم و فتح و درد، از یاد بردنِ نسبت سوژه با تمامی آن آوارگی و تبعید و مرگ، با تمامی آن بنیاننهادنها، تهیکردن مبارزه است از نسبت آن با حقیقت. آنگاه میتوان در سایهسارِ رخوتِ چنین زمانهای آرمید و گوش به آواز سیرسهای سپرد که این بار بر گامهای پرهمهمۀ فاشیسم میخواند: و من هر بار فاتحانه بازمیگردم. بر چنین پرتگاهی، چگونه میتوان در خیال بناکردن آیندهای بود که بتواند با تمامی اَشکال استثمار بستیزد، برای آزادی، برابری. میان لحظاتِ پردردِ تاریخ و امروزی تاریکْ منطق دیالکتیکی وثیقی برقرار است، همچون آونگی که با آونگیدنِ خود به پس و پیشْ زمان را به جلو میراند، تعریفش میکند.
میلیتانت و شاعر
«در جبهۀ مبارزه عمرم تمام شد/ دوران تیغ و آتش و خون بُد زمان من.»[5]
تبعیدی، قاطع، سازشناپذیر، با ماخولیایی تمامناشدنی برای ایران. تاش قلم، با حرکتی سریع، میتواند چنین سیمایی از لاهوتی ترسیم کند. اما در چنین نامیدنیْ ناگزیر شکلی از تعالیدادن و برکشیدنْ حضور دارد و توأمان حالتی از تقلیلدادن و پنهانکردن. با بسط و گسترش و تبیین است که میکوشیم از این ورطه عبور کنیم.
فیگور لاهوتی تصویری از مبارزه در یک دوران است، دورانی دور و مخدوش و پایانیافته. این سهگانۀ وصفیْ خود خصلتنمای نوعی دانشِ وارونه است، شکلی از ایدئولوژی، الهیاتِ راست. بر مبنای قرائتی دینامیک از تاریخ اما میتوان با لاهوتی یک بار دیگر به دوران پرهیاهوی سوژگی گام نهاد و نسبت سوژه را با شیوۀ تکامل اجتماعی سنجید: اینکه در کجای این نظم میتوان ایستاد، چه رابطهای میتوان با آن برقرار کرد، چگونه میتوان آن را توضیح داد و تبیین و نقد کرد، و به چه صورت میتوان آن را تکثیر نمود. این چشمانداز نسبت به مبارزه هنوزهم یک ضرورت است. امروز نیز برقراری این رابطه میان مبارزه و نظم مستقر اهمیتی بنیادین دارد، هرچند با این سرشتنما که مبارزه را اکنون از درون نظم مستقر و در راستای نظم مستقر و ناگزیر در انتها برای تثبیت نظم مستقرْ تعریف و تبیین میکنند. در چنین وضعیتی، نوعی شناختِ آکنده از دلزدگی و بیمیلی درخصوص نسبت میان واقعیت و حقیقتْ حضوری فراگیر دارد: شناختی ناتوان از ترسیم چشماندازی رادیکال، شناختی در خدمت درک متعارف از امور، شناختی منتج به دانشی وارونه و اخته. در این میان، هیاهوی پرحجمِ لایتموتیفِ ایدئولوژیکِ «دیگری دشمن است» دهانها را انباشته، چشمها را خیره کرده است.
برای لاهوتی شعر نوعی اسلحه است، همانگونه که کار و تبعید و کُنترْکودتا. در راستای مبارزه است که ترانه تصنیف میکند، مسمط و مستزاد و قطعه و منظومه میسراید، و ترجمه میکند.[6] این توصیف نه تخطئۀ جهان شاعرانه و اندیشمندانۀ او، نه برکشیدنش بدین واسطه، که شاخصۀ اوست. بدون نگریستن از منظر چنین مبارزهای، بدون در نظر آوردنِ او همچون یک میلیتانت، بهراحتی میتوان مفاهیمی چون کارگر یا وطن یا آزادی را در جهان او به حد نوعی پوسته تقلیل داد یا شعرش را نوعی آژیتاسیون صرف دانست. بیشک میلیتانتی که شعر میسراید، جهان را بسیار متفاوت از آن شاعری میبیند که صرفاً میسراید یا حتی شاعری که با سراییدن در مسیر مبارزه گام برمیدارد. برای اجتناب از درغلتیدن به نوعی نگاه ایدئولوژیک درخصوص لاهوتی، این نکته میتواند کمکرسان باشد. چه در غیر این صورت، بهناچار در سطح شعر اوست که گام میزنیم و نه در درون ضرورتی که او را به سراییدن واداشته است.
دیالکتیکِ مرگ و پیشرفت
لاهوتی قطعهای دارد با عنوان «کوهکن». شاعری، در دل صحرا، صحرای عرب، در چرخۀ تسلسل روز و شب گرفتار است، روز و شبی حاملِ وضعیتی دوگانه: فکر مرگ و خیال پیشرفت. در این هماغوشیِ ناگزیرِ روشنا و تاریکی، روزْ پرهول است، مخزنِ هراس، و شاعر، چون یک تبعیدیِ گریزان از هر ردّی شاید، بهناچار تلاشی جانکاه و همواره دارد برای پنهانشدن، برای محوشدن. این سویۀ نخستِ معادله است. در سویۀ دیگر، شب، جهان امکان، جهانی بی ترسِ دیدهشدن و لورفتن، جهان خیال، بالهای خود را گسترانیده است. در این ساحت از زمان است که شاعر از آنچه در خیال دارد سخن میگوید، از اندیشۀ پیشرفت، میل سرعت، از فکرِ حرکتکردن و ساختن و مسخّرکردن:
«چو شب در چاهِ مغرب میرود خور/ برون سر را ز مدفن میکنم من
به پیشِ خود چو بینم کهکشان را/ خیال از راهآهن میکنم من
بخار از دَم، موتور از سینه سازم/ چو ماشین رو به رفتن میکنم من.»[7]
آنچه که به این شعر بداعت میبخشد کیفیت خیالپردازیهاست. این بار، و در دل شب، این تصویرِ پیشرفت است که جهان خیالِ شاعر را میسازد، نه یاد یار، نه شرح فراق او. از این نظر، اندیشۀ ترقی جای آن نوع خیالپردازیهای هزارویکشبوار در دل صحرا را گرفته است. برای میلیتانتی چون لاهوتی، جهان عرصۀ مبارزهای در مسیر پیشرفت است، مبارزهای سخت، جانکاه، خونبار. و شعر برای او محمول این مبارزه است.
در این قطعه، جهانِ شاعر دوتکه است، شکافبرداشته، در مرز خیال و واقعیت میلغزد، و همواره در معرض تهدید است. روز از پی گریختن، شب در پی خیالیدن. تاریخ سرایش این شعر پیش از تبعید نهایی لاهوتی است. آیا سفر شاعر به سرزمین شوراها درمانی برای این دوپارگی است؟ و اگر چنین است، پس آنگاه شعر بر کدامین موضع میایستد؟ در جهان سوویتی (شورایی)، آیا روز و شب برای شاعر امن و آرامشبخش است؟ اگر آری، چنین شاعری چه نسبتی میتواند با «زادۀ اضطراب جهان»[8] بودن داشته باشد؟ چنین شعری توصیفِ صرف جهان است یا زخمی بر آن میاندازد؟
جهان شعری لاهوتی در سالهای پس از تبعید گویی گسترۀ شعرِ روز است نه خیالیدنهای شبانه، شعرِ تأیید است نه شکنجة شک، و نسبت با حقیقت در شعرِ او به قراری صلب و ایستا گسترانیده شده است.
شاعر کارگران
«تنها نه من ادیبِ سخندانم/ جنگاور و مبارز میدانم
من هم حریف توپم و طیاره/ هم آشنای چکش و سندانم
در وقت بزم، بلبل دستانگو/ در روز رزم، رستم دستانم
در دستِ من چو خامه بود شمشیر/ چون خامه است خنجر بُرانم
برندهام، از این چه عجب، چون من/ شمشیرِ دست فعله و دهقانم.»[9]
شاعرِ کارگران شعر را در مسیر مبارزه برای پیروزی طبقۀ کارگر به کار میگیرد.[10] شعر در نسبت با مبارزۀ کارگران واجدِ خصلتی خاص به عام است. به بیان دیگر، این جهان کارگری است که برای او به شعر معنا میبخشد. شعر ابزار تثبیت چنین جهانی است، معنا و عمق و هستیاش از آن است، جزئی است از یک کل.
بر چنین زمینهای، میتوان از مثنوی «سه قطره»[11] نام برد که به گورکی تقدیم شده است و عرصۀ مناظرهای است میان سه قطرۀ روشن و سرخ و سیاه. در این میان، قطرۀ سیاه، قلم نویسنده، عامل نهایی فتح است، همزمان که شاعر بر اهمیت نقش قطرۀ روشن (کارگر) و قطرۀ سرخ (سرباز) صحه میگذارد. اینگونه است که شاعرْ سهگانهای را شکل میدهد که از نظر او مبنای پیروزی کمونیسم است. این نگاه به شعر، این پرداخت خاص از جهان شاعرانه، کمابیش موضع شاعر و شعر را متعیّن میکند.
برای لاهوتی، اهمیتِ جهان شعر هنگام تداخل با جهانِ کار کمرنگ میشود. شعر، درنهایت، از آن رو سرودنی است که مسیر مبارزه را هموار میکند.[12] و چنین است که شعر کیفیتی مسطح پیدا میکند، بیخطوخش است، هموار است، رام. انگار گزارشی است از روند فعالیتهای روزمره، از لحظات پراکندۀ آن. عنصر خیال حضوری محو در شعر دارد. کمابیش نوعی بیانیه است.
آیا میتوان گفت که شعر در همان حال که با واقعیت درمیآمیزد، ناگزیر است جایی بیرون از آن سکنا گزیند؟ آیا نسبت شعر با حقیقت این الزام را در پی ندارد که تابع هیچ وضعیت ثابت و تعریفشدهای نباشد، برای امکان خلق حقیقتِ خود؟ شاید تناقضی که شعر را احاطه کرده است، از این همزمانی و توأمان ناهمزمانبودن با واقعیت میآید. شعر را نمیتوان به بیان صرف واقعیت تقلیل دارد، شعرْ واقعیت را در درون خود میمیراند، و آنگاه آن را در قالب حقیقت شاعرانه خلق میکند. برای چنین آفرینشی است که شاعر هیچگاه نبایستی ریسمانِ آریادنۀ خود را رها کند، بندِ حقیقتاش را.
به سوی آزادیِ زحمت[13]
«من کارگرم، کارگری دین من است/ دنیا وطن است و زحمت آیین من است.»[14]
برای شاعر، پایههای مبارزه روشن و نمادیناند: کار در برابر سرمایه. این صفبندی در جهان شعری لاهوتی مبیّن چگونگی صفبندی نیروهای متخاصم نیز هست. در این آرایشِ نیروها پیچیدگی چندانی دیده نمیشود. نیروهای مقومِ دو طرف بهسادگی نامیده میشوند، با استناد به مفهوم کار. در یک سو رعیتی است که روی زمین کار میکند، زنان هستند، و فعلگان (کارگران) و در سوی دیگر مالک است و استبداد است. رعیتی که زراعت میکند همچون بخشی از مایملکِ مالک همراه با زمین به فروش میرسد. بروز آزادی زنان نیز در اینجا به صورت تلاش برای رهایی از «حبس چادر و دام نقاب» خود را نشان میدهد. این اسارت به نوبۀ خود به «بندِ سُبحه» مربوط است. درنهایت نیز آبادی و آبادانی جهان رقم نمیخورد، الّا بهواسطۀ تلاش کارگر.[15]
بر زمینۀ چنین تقابلی، شعر لاهوتی سرشار است از دعوت به وحدت، فراخواندن نیروها برای یکپارچهشدن در جنگ با سرمایه، برای نمونه: مستزاد «وحدت و تشکیلات». شعرْ روایت محکومی است دربند قزاقان. زندانی در مجادله با زندانبانانِ خود، پس از تبیین وضعیت و صفبندی نیروها، آزادی را در گرو سازماندهی میداند.[16] برای شاعر رمز رهایی رنجبران از وضعیتی که در آن گرفتار آمدهاند رویآوردن به وحدت و تشکیلات است.[17] کلام او مبیّن ستایش از گردهمآمدن و سازمانیابی تمامی نیروهایی است که موضوعِ استثمار سرمایهاند.
انقلاب کارگران
«چه خوش آنکه بیرق خون به پا، پی قطعِ ریشۀ اغنیا/ شود و زند به جهان ندا، که: گروه کارگر، الصلا!
همه شهر غرقۀ خون شود، همه کاخ ظلم نگون شود/ همه مفتخواره زبون شود، همه کارگر رهد از بلا.»[18]
غزل «بساط عدل» گویی مانیفست لاهوتی است: دو جبهه در برابر یکدیگر آرایش یافتهاند. نبردْ خونبار است، هدف: انقلاب. قهر انقلابی و غلبه بر جبهۀ سرمایه فضای شعر را آکنده است. شعر لاهوتی دعوتی است به انقلاب و در چنین جهانی حضور نوعی خشونت انقلابی امری است بدیهی که در لابهلای سطور شعر او تنیده شده است. برای شاعر هیچ نسبتی میان این دو جهان یافت نمیشود، الّا وضعیتی قهری که کارگران بایستی با بهرهبردن از آن جهانِ عاری از استثمار خود را بنا کنند. غزل «جواب سرخ!» نیز بیان بیکموکاستِ چنین خشونت انقلابیای است.[19]
لاهوتی، سالها پیش از تبعید به سرزمین شوراها، شعر «وفا به عهد» را سروده است، مکان: تبریز. روایت مادری که نان بر سر مزار پسرش میبرد و با او به سخن مینشیند، با او که در راه آزادی جنگیده و در گرسنگی جان داده است:
«تشویش مکن، فتح نمودیم پسرجان!/ اینک به تو هم مژدۀ آزادی و هم نان.»[20]
توأمانِ آزادی و نان، پایههای پردردِ انقلاب کارگران، همان واژگان خونینی است که تمامی فضای شعر او را تا سالها بعد آکنده است، دو پارهای که تا به امروز نیز مبنای جهان کارگران مبارز را رقم زده است.
شعری به قامتِ ستایش وضع موجود
شعر لاهوتی در بسیاری از لحظات به ورطۀ تبلیغ درمیغلتد. این سوگیری میتواند ناشی از ضرورت مبارزه باشد یا برداشت خاص او از ماهیت شعر. به هر صورت، ستایش شیفتهوارِ بسیاری از شخصیتها در سطور اشعار او بسامدی چشمگیر دارد.[21] برای نمونه، استالین یکی از شخصیتهای محوری اشعار لاهوتی است و او گاه تا حد تقدیسِ این شخصیت پیش میرود. در مثنوی «آیینۀ شکسته» او را «مُردهزندهکن» مینامد و در وصفش از عباراتی بهره میبرد همچون «ای پدر، ای نکوترین انسان» و «ای پدر، ای به علم و عقلْ کبیر». در این میان، شعر است که از دست میرود، شعر است که تا سطح توصیف خام و صلب وضعیت تنزل مییابد، شاید هم تا حد نوعی مُهر تأیید، شکلی از سر فرود آوردن، کرنشی انگار.[22]
این خصلت تبلیغاتی، این ستایش بیحدوحصر، از شعر موجودی رام و آموخته میسازد، کاتالیزوری برای وضعیت موجود، و اینگونه است که آن خصلت زخمزنندۀ شعر، آن زخمِ آگاهیبخش، آن تقطیع مجددِ خط زمان و مکانِ معهود، سُکرِ هماغوشی حقیقت، جای به ستودن قهر وضعیت میدهد. از این نظر، مثنوی «باغبان» لاهوتی مثالزدنی است، شعری برای استالین. شاید بتوان به آن همچون منطق رسمیِ حکومت شوروی در آن سالها نگریست، درخصوص حذف هر آن کس که دیگری نامیده میشد، با زبان شعر. روایت باغبانی که مشغول کندن ستون تنومندی در یک باغ است. جوانی که از آنجا میگذرد به باغبان میتازد که چرا ستون را از ریشه برمیکند. او در پاسخ عنوان میکند که آن ستون مانع رشد درختان نورس است. درنهایت، شاعر نیز همگام با همین منطق از باغبان (استالین) درخواست میکند که تمامی درختان مضر را از بین ببرد تا راه برای رشد دیگر درختان هموار شود.[23] منطقِ ازبیخبرکندنِ ستونی که ساقههای جوان تا پیش از این به آن تکیه میدادهاند این است که خود آن ستون اکنون ریشه دوانده است، و این ریشهدواندن و عمقیافتنْ تهدیدی است برای خصلتِ یکسانساز وضعیت موجود. و باغبان، دانای کل، که خود را نمایندۀ مردم میداند، این ریشهدواندن را برنمیتابد. روایتی خطی و یکسویه از سالهای برخوردی مهیب و خونین و بدنام، تصفیههایی که اساس سوژگی انقلابی را از بن و بنیان خشکاند. شعر در پایان بهوضوح به ساحت مدیحه درمیغلتد. دریغا که از «خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای»[24] و آن رندیِ بی تعلق خاطر به هرگونه حقیقتِ سخت و سرکوبگر تا این سیاق از شاعرانگی چه مغاک مهیبی است، دهانگشوده بر جهان شعر.
دو جهان: شورا و سرمایه، دنیای کار و دیار ظلمت
«جنگد ار سرمایه، میجنگیم ما، جنگی شدید»[25]
سال ۱۹۳۵، لاهوتی به پاریس سفر میکند، به نمایندگی از شوروی، برای شرکت در کنگرۀ دفاع از تمدن، حاصلِ آن: مثنوی «سفر فرنگستان». برای شاعرْ تَرکِ شوروی و رفتن به اروپا، تمامی نشانهها و نمادها، جوّ اروپای پیش از جنگ جهانی دوم، همهچیز و همهکس، به تمامی معنا ناخوشایند است. شاعر که جهان روشنایی را ترک کرده، اکنون بایستی پای به سرزمین تاریکی بنهد.[26] تمامی شعر قیاسی است میان سرزمین شوراها و جهان غرب که زیر سیطرۀ فاشیسم است. درنهایت، شاعر به خود میبالد که یکی از ساکنان اقلیم شوروی است و بری است از آزادی تُنُکمایهای که در اروپا وجود دارد.[27] شعرْ بیانیهوار به تخطئۀ آن نوع از آزادی میپردازد که سطحی است، طبقاتی است، و لعابی خوشرنگ بر روی خود کشیده است. شاعرْ تنها زمانی خود را بازمییابد که پای به خاک شورا میگذارد.[28] این تقابل، صفآرایی، نبرد خونبار، دوگانۀ حکومت شوراها و سرمایهداری، تمامی سپاه روشنایی در برابر تمامی سپاه تاریکی به نوعی الهیات مبارزۀ لاهوتی را تشکیل میدهد. دو سویِ این میدانْ مفاهیمی هستند تخت و توپُر، فارغ از هر شکاف و خدشهای. شعر در اینجا حکم نوعی آتشبار را دارد، بیهیچگونه اغماضی در برابر آن دیگری. سوژۀ جهان شعری لاهوتی ازآنجاکه همهچیزش را از حکومت شوراها میگیرد،[29] طبعاً تمامی جهانش نیز در نسبت با این حکومت معنا مییابد. سوژه در اینجا جزئی است از کلیتی که یکپارچه و خطاناپذیر است. در صورت هرگونه تقابلی، این سوژه است که منطقاً حذف میشود.
در مسمط «وطنِ شادی» نیز در یک سو جهان سرمایه است و در سوی دیگر جهان سوویتی. «شادی» اما در گشتوگذار بین این دو نهایتاً دومی را برمیگزیند،[30] چراکه ملک شورا جهانی دیگرگونه است.[31] بر چنین بستری است که مصداقهای این دو جهان نیز سر بر میآورند.[32]
این فضای اردوگاهی مدام پُر و پُرتر میشود، سخت و محکم، حجم مییابد، آنجا که شاعر درخصوص سیاست در ایران شعر میسراید،[33] در جنگ کُره بر جهان سرمایه میتازد،[34] در جنگ اسپانیا فاشیستها را میکوبد،[35] به نقد سیاست انگلستان در مصر میپردازد،[36] آلمان شرقی و غربی را همچون دو نیمکرۀ روشنایی و تاریکی میداند،[37] از نفوذ آمریکا در ایران و ترکیه در راستای دخالت در جنگ کُره شکوه میکند،[38] و از جنبش ملیشدن نفت در ایران میگوید.[39]
شعر لاهوتی بیان بیکموکاست وضع مستقر است و درنهایت خود را در آن وضع مستقرْ محصور میکند. اینگونه است که شعر در سطحِ توصیف میخشکد، همچون پلتفرم حزبی عمل میکند، (با هر منطقی و براساس هرگونه ضرورتی) در کنار دستگاه سرکوب میایستد، و یکسره پیچیدگی جهان را در قالب منطقی الهیاتی به تقابلی ساده و محتوم تبدیل میکند. آن شعری که میپندارد حقیقت را بیکموکاست در اختیار دارد، بی آنکه حقیقتاش را در جدالی سخت و خونبار و جانفرسا با تمامی بنیانهای سوژگیاش به دست آورده باشد، حقیقت را عرصۀ بیرقیبِ حضور خود میداند، قلمرو جاودانهاش، و اینگونه است که بر چندلایگی و غموض و گریزپابودن خودِ حقیقتْ چشم میپوشد. همانا شعر در مرز چنین گریزندگی و پیچیدگیای است که میتواند پرومتهوار در ظلمت پیش رود، با زخمی همواره پُرنبض، امکانهای خود را بیابد، و در تمنای رهایی بر زمین سنگلاخِ حقیقتِ خود گام بردارد، با کالبدی تا جاودانه خونچکان.
کتابشناسی:
حافظ، شمسالدین محمد. (۱۳۶۲). دیوان حافظ. ۲ ج. به تصحیح و توضیحِ پرویز ناتل خانلری. تهران: خوارزمی.
سپانلو، محمدعلی. (۱۳۶۹). «ابوالقاسم لاهوتی، شاعر دوهوایی» در چهار شاعر آزادی. تهران: نگاه.
لاهوتی، ابوالقاسم. (بیتا). دیوان اشعار لاهوتی. به کوشش محمد لوی تبریزی. بیجا: بینا [توضیح: نسخهای که در اختیار من است فاقد عنوان ناشر و محل و تاریخ نشر است. صرفاً در انتهای مقدمة کتاب، به قلم محمد لوی عباسی، آمده است: مهرماه ۱۳۲۰ شمسی، تبریز. اطلاعات مربوط به این کتاب در کتابخانۀ ملی ایران به دو صورت ثبت شده است: ۱. لاهوتی، ابوالقاسم. (۱۳۲۰). دیوان اشعار لاهوتی. به سعی و مقدمه و حواشیِ م. محمد لوی عباسی. بیجا: کتابفروشی هلال ناصری؛ ۲. لاهوتی، ابوالقاسم. (؟۱۳). دیوان اشعار لاهوتی. گردآوری محمد لوی عباسی. بیجا: نوشین].
لاهوتی، ابوالقاسم. (۱۳۵۸). دیوان ابوالقاسم لاهوتی. به کوشش احمد بشیری. تهران: امیرکبیر.
یوشیج، نیما. (۱۳۹۹). مجموعۀ کامل اشعار. گردآوری، نسخهبرداری، و تدوین: سیروس طاهباز. تهران: نگاه.
پانوشت:
[1]. مصرع پایانیِ مسمط «مرگ مجاهد». شعر وصف مناظرهای است میان حیدرخان عمواوغلی و میرزاکوچکخان جنگلی. در شعر لاهوتی، این جمله واپسین کلامی است که پس از تیربارانشدن حیدرخان، به دستور میرزاکوچک، در دهان انقلابیِ سترگ میشکند. «فع» هجای اولِ واژۀ «فعله» است که در جهان شعری لاهوتی معادل «کارگر» است. جملات آخرینِ عمواوغلی، این فیگورِ «ستمکِشهانواز و ظالمانسوز» (شعر «میهن من»)، در دمِ جاندادن یکی از بنمایههای پرتکرار شعر لاهوتی نیز هست:
«ز بس خون رفت از جسمش، جهان شکل دگر دیدی/ زمین در لرزش و افلاک را آسیمهسر دیدی
ز هر سو صدهزاران بیرقِ خون جلوهگر دیدی/ پسِ هر بیرقی افواج صنف کارگر دیدی
اساس ظلم و استثمار را زیر و زبر دیدی/ بساط مفتخواری زیر پای رنجبر دیدی.
در آن دم جان شیرینش که این نقش و صور دیدی/ برون شد از دهانش با صدای: زنده... بادا... فعـ... .» ابوالقاسم لاهوتی، دیوان ابوالقاسم لاهوتی (تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۸). ص ۲۷۲ و ۵۳۷. توضیح: در نسخۀ ویراستۀ محمد لوی عباسی، عنوانِ شعر «مرگ انقلابچی» است. همچنین در مصرع «بساط مفتخواری...» به جای «مفتخواری» واژۀ «پادشاهی» آمده است. ابوالقاسم لاهوتی، دیوان اشعار لاهوتی (بیجا: بینا، بیتا). ص ۷۶ تا ۸۰.
[2]. از قصیدۀ «کاخ کرِمل»: «دندانۀ هر برجی چشمی است که میگرید/ بر ماتم مزدوران، بر ذلت دهقانان.» مزدور نیز از جمله واژگانی است که لاهوتی در توصیف نیروی کار از آن بهره میبرد، همپایه و همارز با فعله و کارگر. ابوالقاسم لاهوتی، دیوان ابوالقاسم لاهوتی (تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۸). ص ۲۷۶.
[3]. از قطعۀ «به رومن رولان»، همان، ص ۱۵۳.
[4]. از مثنوی «سه قطره»، همان، ص ۲۵۲ تا ۲۵۴. توضیح: در نسخۀ ویراستۀ محمد لوی عباسی تفاوتهایی در برخی واژگان و ترتیب ابیات دیده میشود، برای مثال در بیت «خامه شمشیر...» آمده است: «خامه تیغ است و صفحه میدانم/ در ره فعله تیغ میرانم.» ابوالقاسم لاهوتی، دیوان اشعار لاهوتی (بیجا: بینا، بیتا). ص ۱۵۴.
[5]. از غزل «امتحان وفا»، ابوالقاسم لاهوتی، دیوان اشعار لاهوتی (تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۸). ص ۹۷.
[6]. «باز شد فابریک و لاهوتی نمیبندد دهان را/ شعر تا کی؟ دیر شد وقتِ من، آخر کار دارم.» از غزل «آرزو»، همان، ص ۹۲۲.
[7]. همان، ص ۷۸.
[8]. «زادۀ اضطراب جهانم» از منظومۀ «افسانه»، نیما یوشیج، مجموعۀ کامل اشعار (تهران: نگاه، ۱۳۹۹). ص ۵۷.
[9]. از قصیدۀ «همهفنحریف!»، ابوالقاسم لاهوتی، دیوان اشعار لاهوتی (تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۸). ص ۶۳۵.
[10]. سپانلو در تکملهای بر نظر یحیی آرینپور، که لاهوتی نخستین شاعر فارسیزبانِ طبقۀ کارگر است، آورده است که «این عنوان به جای خود درست است، اما ممکن است تولید شبههای کند. پس باید آن را چنین کامل کرد که: "لاهوتی نخستین شاعر فارسیزبانِ طبقۀ کارگر است، اما نه طبقۀ کارگر ایران، زیرا او اطلاعی از وضع طبقۀ کارگر ایران، از حالوروزش، از مبارزات و دستاوردهایش نداشت"». محمدعلی سپانلو، چهار شاعر آزادی (تهران: نگاه، ۱۳۶۹). ص ۵۰۵ تا ۵۰۶. اینکه لاهوتی اطلاعی از مبارزات و دستاوردها و حالوروز طبقۀ کارگر ایران نداشت، بیش از آنکه دادهای مستند باشد، صرفاً یک نظر است، بیآنکه نویسنده پشتوانهای موثق برای گزارهاش معرفی کند. گذشته از این، آیا لاهوتی عنوان کرده است که صرفاً برای طبقۀ کارگر ایران میسراید؟ اگر چنین بود، آیا این جزو خصایص مثبت شعرش تلقی میشد؟ آیا نقد بر جهان شعری او از این جهت وارد است که برای کارگران، به طور کلی، سروده است و نه کارگرانِ یک جغرافیای مشخص؟ از این نظر، مثنوی «به کارگران دونباس و ستالینگراد» میتواند برخی ابعادِ این نوع سرایش برای کارگران، بهعنوان یک کلیت و در سطح جهانی، را روشن سازد. حکایت دخترِ یکی از همرزمان ایرانیِ شاعر که پدرش در «صحنۀ انقلاب» کشته شده است. دختر خردسالِ دیروز و جوان انقلابیِ امروز «سخن سر کُند دایم از انقلاب». هنگامی که شاعر از اندوه خود دربارۀ ایران میگوید و اینکه چرا در آنجا انقلاب کارگری رخ نمیدهد، او خطاب به شاعر میگوید چرا آزادی کارگران را فقط در ایران جستوجو میکند و پیروزی بزرگتری را نمیبیند که در گسترۀ جهان در حال رخدادن است. استدلال او شکافی اساسی بر بنیان تفکر شاعر درخصوص کیفیت مبارزات کارگری میاندازد. ابوالقاسم لاهوتی، دیوان اشعار لاهوتی (تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۸). ص ۶۰۷ تا ۶۱۳.
[11]. همان، ص ۲۴۸ تا ۲۵۵.
[12]. «مبارزه شرف و کارْ افتخار من است/ نجاتِ فعله و محوِ ستم شعار من است...
چو نیست تیغ به دستم، کنون به دفع ستم/ قلم به کار برم، شاعری نه کار من است...
روم به کارگه اکنون، بس است شعرْ امروز/ نُه است ساعت و زحمت در انتظار من است.» از غزل «تکیهگاه»، همان، ص ۸۹.
[13]. واژۀ «زحمت» در جهان شعری لاهوتی به معنای «کار» است.
[14]. همان، ص ۱۲۹.
[15]. «ز فقرِ زارع و دلسختیِ مالک بود روشن/ که ایران میشود ویران ز استبداد و مینالم...
رعیت را فروشد با زمینْ ملاک و میبینم/ که ملت عاجز است از دفع این بیداد و مینالم.
ز بند سُبحه میفهمم که از این رشته دلدارم/ به حبس چادر و دام نقاب افتاد و مینالم.
جهان را فعله، لاهوتی، به پا کرده است و میبینم/ که خود هرگز نبُد در خانهای آباد و مینالم.» از غزل «مینالم...»، همان، ص ۶۶. نمونههای متعددی از اینگونه صورتبندی نیروها را میتوان در اشعار لاهوتی یافت. برای نمونه:
«تا شود آباد بنیانِ حیات رنجبر/ انهدام مسجد و دربار در کار است و بس.» از غزل «برای پیروزی»، همان، ص ۹۲۸؛
«شیخ و شه دانی چهسان غارت کنند این خلق را؟/ این به نام دین و آن با زور قانون میکند.» از غزل «بهای بوسه»، همان، ص ۹۲۴؛
«هر دو همدستاند بهر غارت زحمتکشان/ برحذر از مسجد و دربار باش، ای کارگر.» از غزل «ای کارگر»، همان، ص ۶۳۲؛
«بهجز از فعله و دهقانْ دگران مفتخورند/ دگر این دعوی ما قابل انکار که نیست.
کارگرْ خالق و رزاقِ جهانْ برزگر است/ اندر این گفته رهِ شبهه و پندار که نیست.» از غزل «میوۀ جهل»، همان، ص ۹۰۴؛
«فعله که داده است تخت و تاج به شاهان/ کفش به پا و به سر کلاه ندارد!
بیشرفی بین که سیرِ نانِ دهاتیست/ خواجه و حق نمک نگاه ندارد.
باغ جهان بی وجودِ فعله و دهقان/ میوه که سهل است، یک گیاه ندارد.
غیر دو دست و دو بازوان توانا/ هیچ کجا فعله دادخواه ندارد.
باده بنوش ای مقیم کشور شورا/ شادیِ ملکی که شیخ و شاه ندارد.» از غزل «حق نمک»، همان، ص ۷۹ تا ۸۰.
[16]. «بهر آزادشدن در همۀ روی زمین، از چنین ظلم و شقا
چارۀ رنجبران: وحدت و تشکیلات است.» ابوالقاسم لاهوتی، دیوان اشعار لاهوتی (تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۸). ص ۲۶۸.
[17]. «تیز با سوهانِ تشکیلات کن داس ظفر را/ برکن از بن بیخِ ملاک ستمگر، ای دهاتی...
متحد با کارگرها باش و بنیان ستم را/ محو کن با چکش و داس هنرور، ای دهاتی.» از قصیدۀ «ای دهاتی!»، همان، ص ۶۳۳ تا ۶۳۴؛
«بگو به تودۀ ایران که تَرکِ شِکوه کند/ جواب ظلم فقط آبداده شمشیر است!
به ضد جور و ستمْ اتحاد و تشکیلات/ برای صنف ستمکش یگانه تدبیر است.» از غزل «جواب ظلم»، همان، ص ۹۵.
[18]. از غزل «بساط عدل»، همان، ص ۷۸. نمونههایی دیگر از این مضمون در شعر لاهوتی:
«زنده بادا انقلاب صنفیِ زحمتکشان/ کاین اساس ظلم را ویران و وارون میکند.» از غزل «بهای بوسه»، همان، ص ۹۲۴؛
«درد دهقان و نجات فعله از سرمایهداران/ چارهای جز انقلاب کارگر دارد؟ ندارد!» از شعر «دارد؟ ندارد!»، همان، ص ۶۳۱.
[19]. «نوشم به شادمانی آن دم شراب سرخ/ کز شرقِ انقلاب دمد آفتاب سرخ.
قربانِ آن دمی که ز خون توانگران/ دریای انقلاب شود پُر حباب سرخ.
نازم به آن زمان که به نیروی پتک و داس/ ملت نهد به گردنِ ظالم طناب سرخ.
ای خواجه، خون رنجبرْ امروز کم بریز/ فردا حساب از تو کشد انقلاب سرخ.
ملتفروش از آتیۀ خود سؤال داد/ تیغی به او نمودم، کاینک جواب سرخ!
خان را شراب سرخ به جام و ز فرط جوع/ ریزد ز دیده دختر دهقانی آب سرخ.
در خون خائنان وطن واجب است غسل/ در شرع انقلاب به نصِّ کتاب سرخ.»، همان، ص ۸۳.
در همین زمینه میتوان به قطعۀ «به شاللائی و فیورست!» اشاره کرد:
«جسمتان چون شد به راهِ صنف مزدور از زمین/ بر سر دارِ ستم با دستِ جلادان بلند
آسمان با خویش گفت: این بالشویکان را ببین/ مردههاشان هم ز دشمن یک بدن بالاترند.
مردهتان گر دشمنان را زنده زیر پا نهاد/ ما سپاهِ فعله قولِ بلشویکی میدهیم
کاندرین میدان بهزودی زنده و پیروز و شاد/ پا به روی مردۀ صنف توانگر مینهیم!»، همان، ص ۱۶۳.
[20]. همان، ص ۲۰۴. در نسخۀ ویراستۀ محمد لوی عباسی، عنوان شعر «وفای به عهد» آمده است. ابوالقاسم لاهوتی، دیوان اشعار لاهوتی (بیجا: بینا، بیتا). ص ۳.
[21]. در میان شعرهای پیش از رفتن به سرزمین شوراها میتوان از دو قصیده در این زمینه نام برد: «ستایش» و «نوروزیه».
در قصیدۀ نخست، به تاریخ 7 صفر 1323، ذکاءالملک فروغی و مظفرالدینشاه ستایش شدهاند:
«ذکاء ملکِ فروغی بتافت از پس ابر/ همی فروغ به دلهای بیضیاء بخشود...
خدای عالم در ظلِ شه مظفردین/ بدو ببخشد آن را که خود اراده نمود.»، همان، ص ۶۷۸ تا ۶۷۹.
نوروزیه نیز قصیدهای است که شاعر در ۱۹ جمادیالاخر ۱۳۳۷، برابر با نوروز، در جشنی خوانده که سفارت ایران در استانبول به مناسبت بزرگداشت جشن نوروز برپا کرده است. در اینجا، شاعر چندین بار مراتبِ شاهپرستی خود را اعلام میدارد. به نظر میرسد بیشتر نوعی ابراز ندامت است تا یک نوروزیۀ صرف:
«مسلّم از برای حفظِ هر تن هم سری باید/ سرِِ ایران شهنشاه است با اقبال و پیروزی...
هر آن نامرد را کز جان بترسد تیرباران کن/ شها، بیداد را نابود مانند نیاکان کن.
وطن را سر به سر روشن ز نور علم و ایمان کن/ زبان و دین ملت را یکی بنما و یکسان کن.
به عدل و داد بنشین، عالمی را چون گلستان کن/ سزد کز نور عدل و دادْ شاها عالم افروزی.
شها، تا جان بود مهر تو اندر سینه دارم من/ دلی با یاد شه روشنتر از آیینه دارم من...
بتا، چون نیست کس غیر از تو در این شهر یار من/ تو شاهد باش فردا در حضور شهریار من
که نبود روز و شب غیر از دعای شاه کار من/ تو میبینی تن تبدار و چشم اشکبار من.»، همان، ص ۶۷۲ تا ۶۷۵.
[22]. «جان اگر داشت مهرِ عالمتاب/ حس اگر بُد به کوه و بحر و سحاب،
ما تو را آفتاب میگفتیم/ کوه و بحر و سحاب میگفتیم...
ها!... درست است این: تو هستی کوه/ کوه عزم و وقار و فضل و شکوه
خود صدا میدهی و خلق جهان/ شنوند و روند از پی آن.
ابری، اما به خصمْ بارانت/ حنظل است و عسل به یارانت.
بحر لطفی به دوستان عزیز/ دشمنان را ولیکن آتش تیز.
آفتابی تو، آفتاب هنر/ صاحب بهترین صفات بشر.
بلکه از مهر هم بهمهرتری/ هم پدر، هم رفیق و راهبری.
ای دل و جانِ خلق، زنده بمان/ به مراد تمام خلق جهان.»، همان، ص ۴۱۴ تا ۴۳۲. در شعر لاهوتی این استالین و لنین هستند که بیش از همه ستایش میشوند. همچنین تبلیغات ضدفاشیستی جایگاهی ویژه در شعر او دارد:
«ستالینجان تو ما را رهنمایی/ برادر، هم پدر، هم پیشوایی
به سر هوش و به دردِ ما دوایی/ خلاصه، جان مایی، بخت مایی.» از «سرود کشاورزان»، همان، ص ۱۵۴؛
«دشمن از پیکان تیزش کی تواند جان برد/ تیر اگر از ترکش و دست ستالین میپرد.» از غزل «کرکس فاشیسم»، همان، ص ۱۷۷؛
«تا کنم از جان حلالت شیرِ پستان، بی شکار/ ای پسر، پیش ستالین، شیر شیران، برنگرد!» از غزل «سپارش مادر ازبک»، همان، ص ۱۷۹؛
«بر خلق جهان کرد ستالین نظر نو/ شد زین نظرِ تازه جهان پر اثر نو.» از غزل «قانون اساسی ستالینی»، همان، ص ۱۸۵. توضیح: در نسخۀ ویراستۀ احمد بشیری به صورت «ز این» آمده است؛
«ز وی خورشید نورافشان گرفتیم/ ز وی نام ستالینجان گرفتیم.» از شعر «بدخشان»، همان، ص ۱۸۸؛
«کاشکی، یک لحظه هم باشد، لنین میدید ما را/ تا که میدیدیم کارِ ما پسند رهبر آید.
ما که لشکرکِش به سر داریم مانند ستالین/ شبهه نبود، عید اندر کوچۀ ما هم درآید.» از غزل «پاداش مردی»، همان، ص ۱۷۶؛
«لیکن این تاخت نخستین باشد/ جای ایستادنْ برلین باشد!» از مثنوی «سال هجوم و ظفر»، همان، ص ۱۷۱؛
«جنگِ ما میدانِ آدمها بود بر ضد دیوان/ هندی و بالکانی و روسی و یونانی ندارد.
لایقِ نام بلند آدمی نبود هر آن کس/ سعی در نابودی گرگان آلمانی ندارد.» از غزل «جنگ آدمیزاد با دیو»، همان، ص ۱۷۶ تا ۱۷۷.
[23]. همان، ص ۲۴۳ تا ۲۴۶.
[24]. «خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای/ دست قدرت نگر و منصب صاحبجاهی.» حافظ، دیوان غزلیات حافظ، به تصحیح و توضیحِ پرویز ناتل خانلری (تهران: خوارزمی، ۱۳۶۲). ج ۱. ص ۹۷۴.
[25]. از ترکیببند «ما ظفر خواهیم کرد»، ابوالقاسم لاهوتی، دیوان اشعار لاهوتی (تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۸). ص ۲۶۵.
[26]. «چو از آخرِ خاکِ دنیای کار/ به دنیای ظلمت شدم رهسپار.»، همان، ص ۳۲۷.
[27]. «اروپا همیشه پُر است از شعار/ که: ملت بود صاحبِ اختیار...
بلی، راست است این شعار قشنگ/ که مختار هستند اهل فرنگ.
بود بورژوا آزاد، بی قید و حد/ که هر وقت هر عیش خواهد کند.
بود رنجبر نیز در آن دیار/ ز میزان برون صاحبِ اختیار
که هر وقت بهر خود از هر عذاب/ هر آنقدر خواهد کند انتخاب.»، همان، ص ۳۳۵ تا ۳۳۶.
[28]. «ز روزی که در خاکِ شورا قدم/ نهادم، از آن روز منْ من شدم.»، همان، ص ۳۳۷.
[29]. «به من دولتِ من توان داده است/ توان داده است و روان داده است.» از مثنوی «بیرق»، همان، ص ۲۸۸.
[30]. «پرواز کند شادی با زمزمۀ نیک/ بر عالم سرمایه، چه در دور و چه نزدیک
پرّد به سرِ دهکده و معدن و فابریک/ بیند همهجا مردمی افتاده و تاریک
گوید نتوانم کشم اینجا نفسی بیست.»، همان، ص ۴۳۴.
[31]. «بیند همهجا سرو و گل و لاله و باغ است/ بیند همهجا خرمی و سبزه و راغ است
بیند همهجا روشنی و برق و چراغ است/ بیند همهجا عید و می و نقل و ایاغ است
گوید که عجب جای خوش و منزل عالیست!»، همان، ص ۴۳۵. صورت دیگری از این قیاس در مثنوی «هوای بهشت» آمده است. در اینجا، در خلال گفتوگوی میان مرد جوان و پیرمردی که در کلخوز کار میکند و نیرویی همچون جوانان دارد، مقایسهای از سوی پیر صورت میگیرد درباب نسبت میان سرمایهداری و حکومت شورایی:
«بگفتا به دورانِ سرمایهدار/ بُد این مملکت سربهسر چون مزار
ز بس بار غم برده بودیم ما/ در این خاک چون مرده بودیم ما.
چو اکتبر اعظم به دست لنین/ قیامت به پا کرد در این زمین
اثر هم از آن گور بر جا نهشت/ به جایش پی افکند باغ بهشت.»، همان، ص ۴۳۸.
[32]. «ای فریبخورده مسکینْ کشورها/ نخورید گول آمریکِ اژدرها!...
نبرید بر شوراها سوءظن!/ بشناسید بهخوبی دوست از دشمن!» از مثنوی «جادو»، همان، ص ۴۵۹.
[33]. در مسمط «بهنژاد کاوه» اشارات لاهوتی به وضعیت سیاسی دیگر کشورها و مقایسۀ وضعیت ایران با آنهاست:
«گر ایرانی تویی، یانکی دگر کیست؟
درون خانۀ تو کارِ او چیست؟...
ز گردانِ کُره خونسردی آموز
به ضد ظلم از آنها مردی آموز
ز خلق صلحجو همدردی آموز
نگر بر نسل روس و ملت چین.
بس است این حال مسکینانه، برخیز
به دفع قوۀ بیگانه برخیز
بزن، آن را بران از خانه، برخیز
سبک برخیز از این خواب سنگین!»، همان، ص ۴۶۳ تا ۴۶۴.
[34]. در شعر «پلید!» لاهوتی در خلال موضوع جنگ کره به نقد سیاست آمریکا، «آن حکومت سادیست»، در آنجا میپردازد. شاعر دخالت آمریکا در کره را تقلید ناشیانۀ این کشور از حکومت شورایی میداند، حکومتی که از نظر او شهرۀ عالم است به نیکنامی. همان، ص ۴۷۸ تا ۴۸۱.
همچنین در قصیدۀ «در کره» هجوم آمریکا به این کشور را با هجوم هیتلر مقایسه میکند. همان، ص ۴۸۷؛
در شعر «به خلق کره» نیز نگاه ضدآمریکایی شاعر کاملاً عریان و ایدئولوژیک است. در اینجا شعر به ساحت هجویه گام مینهد:
«آن شپشسالار، خلاقالوبا/ آن امیرالعنکبوتِ بیحیا
بر کک و ساس و پشه فرمانروا/ میکرب امریکیِ جنس دوپا
با چنین کشتار کانجا میکند/ مشق غصبِ کشور ما میکند
آزمون ضبط دنیا میکند.
علمِ امریکا کز آن خون جاری است/ جسم دنیا را مضر بیماری است
علم نبود، وحشت است و هاری است/ راه دفعش وحدت و بیداری است.»، همان، ص ۴۸۹ تا ۴۹۰.
[35]. «به خلق مبارز اسپانیا» شعری است که لاهوتی برای مبارزۀ آزادیخواهان اسپانیا علیه فاشیسم فرانکو میسراید. همان، ص ۶۵۷ تا ۶۵۸.
[36]. در شعر «چمن سوخته» به نقد سیاست انگلیس در مصر میپردازد. او از سرزمین کهن سوختهای یاد میکند که انگلیس آن را به آن روز انداخته است. همان، ص ۴۹۱ تا ۴۹۲.
[37]. در شعر «آزادی و صلح» وقتی دو بخش شرقی و غربی آلمان را با هم مقایسه میکند، مجدداً همان تقابل خیر و شر نمایان میشود:
«برلین، یک نیمه مستقلْ آزاد/ بر کورۀ کار و زندگی در جوش
یک نیمِ دگر به پنجۀ جلاد/ لیکن آنهم نمیشود خاموش.»، همان، ص ۴۶۱.
[38]. در مثنوی «کلاه و عسل» به نقد سیاست کشورهایی مانند ایران و ترکیه در جهت کمک به آمریکا برای جنگ کره میپردازد و آن را تلاش برای منحرفکردنِ اذهان مردم این کشورها از مشکلات واقعیشان میداند. همان، ص ۴۷۲ تا ۴۷۸.
[39]. در ترکیببند «تودۀ بیدار ایران» به مسئلۀ نفت ایران و انگلیس اشاره میکند. همان، ص ۴۶۶ تا ۴۶۸.

نظرها
نظری وجود ندارد.