ضرورت گسست و جهش پارادایمی و گفتمانی در دیاسپورای ایرانی
علی پُرسان ـ چرخش کنشگری به سویِ و در راستایِ تابآوری و توانمندسازی جامعهی داخل ایران، تنها راه نجات کنشگری از آلتِ دست بیگانه شدن؛ خودفریبی؛ چرخه باطل ناامیدی؛ انفعال و فرسودگی؛ استیصال و پناهبردن به یک «سلطان لسآنجلسی» و یا چند «بهاصطلاح نخبهی حرفزنِ» «خارجازکشوری» ست. این یک انتخاب نظری نیست، بلکه یک ضرورت تاریخی و اگزیستانسیل برای دیاسپورای ایرانی است، برای همراهی با جامعهی داخل ایران بهمنظور پیشبُرد امرِ دگرگونیِ اجتماعیِ سترگی، که هماکنون در میهن ما در جریان است و آرامآرام فرا میرسد. این دگرگونیِ سترگِ اجتماعی به نیروی همهی جامعهگرایانِ خود نیاز مبرم دارد.

۲۶ خرداد ۱۴۰۵، تجمع اعتراضی تراکتوری جمعی از اهالی شهرستانهای آرادان و گرمسار نسبت به بی آبی از جمله نداشتن آب شرب و خشکشدن حبله رود بهدلیل عدم اختصاص حقابه و وعده های توخالی مسئولان در ابتدای جاده بنهکوه با شعارهای « حبله رود شد زاینده رود ای وزیر کارتو بود»، « حقابه حبله رود حق مسلم ماست»

چکیده
این جستار با نقد تبارشناختی کنشگری حقوقبشری چنددهسالهی دیاسپورای ایرانی، ضرورت یک «گسست و جهش پارادایمی و گفتمانی»[1] (درهمشکستن و گذر از الگوهای ذهنی و گفتمانی) از لابیگریِ دولتمحور به سوی کنشگری و سازمانیابیِ جامعهمحور را تبیین میکند؛ چرخشی استراتژیک که عاملیت تغییر را از دالانهای دیپلماسی غربی به همدلی و همبستگی و همراهی با جامعهی مدنی داخل کشور بازمیگرداند.
برای آنکه تلاش کنیم باهم بیندیشیم، ترجیح میدهم در ابتدا پرسشهای زیر را با شما درمیان بگذارم و از شما خواهش کنم قبل از آنکه به خواندن متن ادامه دهید، چند دقیقهای روی این پرسشها فکر کنید.
پرسشها
۱. چرا چند دهه آکسیونزدگی و پناهبُردنِ بخش بزرگی از «بهاصطلاحفعالان» دیاسپورای ایرانی به دولتهای غربی، نتوانسته موازنه قدرت را در داخل ایران به نفع جامعه تغییر دهد؟
۲. آیا با تقلیل دادن جامعهی داخل ایران به یک «ابژهی منفعل و قربانیِ بیصدا»، خواسته یا ناخواسته در حال سلب عاملیت از نیروی اصلی تغییر نیستیم؟
۳. وقتی حقوقبشر برای دولتهای غربی صرفاً یک کارت بازی در معاملات ژئوپلیتیک است و بسیاری از آنها خود یدِ طولایی در زیرِپانهادنِ حقوقبشر در اقصی نقاط جهان دارند، اصرار بر لابیگری در میان آنها چه معنایی جز فرسایش و بهگمراهه بردنِ نیروها دارد؟
۴. آیا تظاهرات و تجمعات نمادین تکراری و عمدتاً بینتیجه در خیابانها و میدانهای خارج از کشور و سالنهای حاشیهای پارلمانهای کشورهای غربی، به ابزاری برای تسکین وجدان کنشگران و تولید ناامیدی در میان دیاسپورا و حتی بخشی از مردم داخل ایران تبدیل نمیشود؟
۵. پارادایم و گفتمانِ بدیلی که بتواند حداقل بخشی از پتانسیل عظیم دیاسپورای ایرانی را به نیروی همراه راهبردی و لجستیکی جامعهی مدنی ایران متصل کند، چه مختصاتی دارد؟
تبارشناسی انسداد در کنشگری دیاسپورا؛ ضرورت جهش پارادایمی و گفتمانی از «استمدادِ حقوقبشرِ دولتمحور» به همراهی و همپیمانی با جامعهی ایران بهمنظور «بازتولیدِ عاملیتِ جامعهمحور»
مقدمه: انسداد پارادایمی و گفتمانی و نیاز به یک چرخش بنیادین
فضای گفتمانی، سیاسی و اجتماعی امروزِ بخشِ قابل توجهی[2] از «به اصطلاح فعالان» دیاسپورای ایرانی، بیش از هر چیز از نوعی فرسودگی ابزارها، تقلیلگرایی و سادهسازی در مفاهیم، ساختوپرداخت روایتهای واژگون و نشستن بر و جیرهخواری از سفرهی نئولیبرالیسم (بهقول خودشان لیبرال دموکراسی) رنج میبرد. کنشگری، در بسیاری از ابعاد خود، به واکنشهای واکنشی[3]، دویدن بهدنبالِ مسئلهها در بیراههها، و پروژههای استمدادطلبانه از دولتهای غربی در راستای سرنگونی جمهوری اسلامی محدود شده است. کنشی در امروز، منقطع با کنشهای فردا و پسفردا، صورت میگیرد و فردا و پسفردا هم کنشهایی منقطع با کنش امروز. و اگر هم برخی کنشها باهم مربوط و متصل شوند، حلقهی اتصال آنها رویافروشیِ حتمیتِ سرنگونی بلافاصلهی جمهوری اسلامی ست، که علیرغم اینهمه شکستهای مکرر بازهم تکرار میشود. در این میان، مفهوم «مسئولیتپذیری اجتماعی» نیز اغلب به رفتارهای نمادین فروکاسته و ارج و قرب آن یا به سخره گرفته و یا واژگونسازی میشود. برای خروج از این وضعیت، کنشگران جامعهگرا بیش از هر زمان دیگری به یک گسست یا جهش پارادایمی و گفتمانی نیاز دارند؛ تغییری بنیادین در الگوهای ذهنی و گفتمانی که نحوه مواجهه ما با امر اجتماعی و سیاسی را از ریشه دگرگون کند.
۱.-تبارشناسی پارادایم و گفتمان سنتی: تقلیلِ عاملیت جامعه به ابژه ژئوپلیتیک و تلهی قیممآبی
در پارادایم و گفتمان کنونی و متداول، کنشگریِ بخش بزرگی از دیاسپورای ایرانی بر پایهی یک مثلث پوزیتیویستی شکل گرفته است: «مردم داخل کشور به عنوان ابژههای منفعل سرکوب»، «کنشگران دیاسپورا بهعنوان سوژههای واسط و منحصربهفردِ سخنگویی» و «دولتهای غربی بهعنوان عاملان اصلی و نهایی تغییر». در این موازنه، جامعه داخل ایران عمدتاً در نقش اُبژهی منفعل یا تماشاگر تصویر میشود که باید چشم به اهرمهای فشار بیرونی (تحریمهای کور، بیانیههای اخلاقی یا ابزارهای دیپلماتیک و حتی حملهی خارجی) بدوزد. این نگاه محدود به فرقهی اسرائیلوفیلی سلطنتِ مطلقهطلب هم نمیشود، بلکه بخش بزرگی از رقبای سیاسی آنها را هم دربر میگیرد.
این نگاه، آگاهانه یا به طور ناخودآگاه، عاملیت[4] را از بدنه جامعه سلب کرده و نوعی «قیممآبی سیاسی» را بازتولید میکند. آسیب اپیستِمولوژیک[5] این الگو در این است که فرض میکند دولتهای غربی بر اساس کدهای اخلاقی و الزامات انتزاعی حقوقبشری رفتار میکنند. حال آنکه تجربه تاریخی و تحلیل رئالپولیتیک نشان میدهد حقوقبشر برای دولتهای غربی، صرفاً یک ابزار موازنهساز در روی میز مذاکرات ژئوپلیتیک، ترانزیت انرژی و کریدورهای امنیتی است. دل بستن به این چرخه، کنشگریِ دیاسپورا را به واکنشی بودن، روزمرگی و وابستگی به نوسانات پاندولی روابط بینالملل محکوم میسازد. همین نگاه است که در چند ده سال اخیر، بهمنظور جلب حمایت دولتهای غربی، به برساختن و برپاکردن دولتها و شوراها و کنفرانسها و کنگرهها و حتی «سلطانِ مطلقالعنانِ خارج از کشور» مبادرت کرده است. تشکیلاتها و نهادهایی که تقریباً همه مدعی «بینظیر»، «اولین بار در تاریخ ایران»، «دموکراتیک»، «سکولار» و «نمایندگی از طرف مردم» هستند و مشخصهی اصلی همهی آنها چیزی جز «ادعای رهبریِ» «از بالابهپایین» و «ازخارجبهداخل» نیست.
۲. پدیدارشناسی آکسیونزدگی: مناسکگرایی فرساینده و فرار از سازماندهی ارگانیک
تمرکز افراطی بر رفتارهای تاکتیکی مانند آکسیونهای نمادین، تجمعات اتمیزهشده در میدانهای شهرهای بزرگ یا پایتختهای کشورهای غرب، بهعاریه گرفتن سالنهای حاشهای این یا آن پارلمان با ادعا و نمایش سخنرانی در آن پارلمان و صدور فراخوانهای عریض و طویل، کنشگری دیاسپورا را دچار نوعی «مناسکگرایی بیپشتوانه» و نمایش رادیکالیسم انتزاعی کرده است. این رویکرد، سه عارضه پدیدارشناختی به همراه دارد:
- کاتارسیسِ[6] کاذب و ارضای وجدان فردی: حضور در تجمعات پیدرپی، برای فعال خارج از کشور نوعی فرآیند روانشناختی تخلیه روانی و احساس کاذبِ «تغییر آفرینی» ایجاد میکند؛ بدون آنکه این سوبژکتیویته به یک قدرت مادی و ساختاریافته در میدان واقعی داخل ایران تبدیل شود.
- بازتولید فرسایش و غلبهی نیهیلیسم: وقتی تجمعات کوچک یا بزرگ در خارج از مرزها خروجیِ ملموسی در دگرگونی مناسبات قدرت، توقف ماشین سرکوب یا بهبود وضعیت زیست جامعه در داخل کشور ندارد، جامعهی مهاجر دچار سرخوردگی ناشی از بیاثری میشود. این پدیده، ریزش نیروها و غلبهی انفعال مدنی را تسریع و آن مقدار کمِ پتانسیل جامعهگرایی آن را هم ویران میکند.
- گسست زبانی و بیگانگی گفتمانی: ادبیات تولیدشده در تجمعات دیاسپورا به دلیل دوری از فضا و منطقِ حاکم بر زیستجهانِ زیرپوستی و روزمره جامعهی داخل، بهتدریج به زبانی لوکس، فانتزی، فحاش، آغشته به کینه و نفرت و خشونت، انتزاعی و اساساً ناتوان برای توضیح جامعهی ایران تبدیل میشود که بههیچوجه توانایی مفصلبندی خواستههای طبقات محروم و اصناف داخلی و هیچ بخشی از نیروی مولد جامعهی ایران را ندارد.
۳. کالبدشکافی کوهنیِ بحران در «علمِ نرمالِ کنشگری»
برای تبیین منطقی این انسداد عمیق، تز توماس کوهن[7] درباره ساختار تحولات فکری میتواند یک ابزار روشنگری و راهنما برای ما باشد. رویکرد چنددههای دیاسپورا (لابیگری معطوف به غرب و آکسیونزدگی) در واقع همان دورهی «علم نرمال»[8] در کنشگری بوده است؛ دورهای مشخص با جمود فکری که «بهاصطلاح فعالان» بدون زیر سوال بردن اصول بنیادینِ این مدل فکری، صرفاً به دنبال حل معماها با فرمولهای تکراری و درونپارادایمی (مانند افزایش تعداد تجمعات، طراحی شعارهای رادیکالتر یا بیانیههای شدیداللحنتر) بودند.
اما امروز، بیاثری مطلق این روشها در تغییر موازنهی حقیقی قدرت در داخل جامعهی ایران، همان «ناهنجاریهای»[9] انباشتهشدهای است که کل این مدل را به چالش کشیده است. در نظریه کوهن، وقتی ناهنجاریها از آستانه تحمل پارادایم فراتر روند، سیستم دچار «بحران»[10] میشود. اصرار بر تکرار رفتارهای گذشته در زمانهی بحران، فرار از واقعیت و اتلاف سرمایه است. بر اساس این تحلیل، ما، در دیاسپورا، در آستانهی یک انقلاب کپرنیکی در کنشگری هستیم؛ یعنی نیاز مبرم به یک Paradigm and Discourse [11]Breakthrough (گسست و جهش پارادایمی و گفتمانی) داریم تا عینکِ دولتمحورِ قدیم را کاملاً کنار بگذاریم. چرا که مدل قدیم با مدل جامعهمحورِ جدید «قیاسناپذیر»[12] است و اولی هرگز نمیتواند به بخشی از دومی و یا به ابزاری برای تحقق دومی تبدیل شود.
۴. کالبدشکافی فوکوییِ[13] دیسکورسِ حقوقبشرِ دگَرمحور
علاوه بر بحران روششناختی، با عینک میشل فوکو میتوان دریافت که این انسداد، ریشه در یک ساختار قدرتمحور دارد. از منظر فوکو، قدرت و دانش در یک پیوند ناگسستنی (قدرت/دانش)[14] شبکهای مویرگی را میسازند که حقیقت را بازبرساخت میکند. پارادایم سنتی دیاسپورا، صرفاً یک اشتباه تاکتیکی نیست، بلکه استقراری ناخودآگاه در درون یک «دیسکورس حقوقبشر دگَرمحور» است که دولتهای غربی را منبع انحصاری «تولید حقیقت و عقلانیت سیاسی» میداند.
این دیسکورس هژمونیک، قواعد نانوشتهای را بر ذهنِ «به اصطلاح فعالان» دیکته میکند: برای مشروع بودن و شنیده شدن، باید به زبان بوروکراسی غربی سخن گفت، گزارهها را طبق سلیقهی پارلمانهای اروپایی مفصلبندی کرد و جامعهی داخل را به عنوان یک «اُبژهی منفعل، اتمیزهشده و قربانی توصیفناپذیر» بازنمایی نمود. این گفتمان با اِعمال تکنیکهای طرد و حذف، هرگونه تلاش برای سازماندهی مستقل، رادیکال و ارگانیک از پایین را با غیرعلمی، ناممکن یا حاشیهای برچسب میزند. پناه بردن به آکسیونهای نمادین، بازتولید وفادارانهی همان گفتمان مسلطی است که با سلب عاملیت از سوژهی داخل جامعه، او را در انتظار یک مداخله بیرونی معلق نگه میدارد. گذار از این بنبست، نیازمند یک شالودهشکنی فوکویی در این دیسکورس و حکمرانیِ گفتمانی آن است.
۵. تبیین گسست پارادایمی و گفتمانی: انقلاب کپرنیکی و چرخش ۱۸۰ درجهای کانون خطاب و بازخوانی مفهوم قدرت
یک شکست ساختارشکنانه در الگوهای ذهنی و گفتمانی، مستلزم بازتعریف خودِ مفهوم «قدرت» از چشمانداز فلسفه سیاسی است. در نگاه سنتی، قدرت امری است «متمرکز در بالا» که باید با «فشار از بالایِ دیگر» (دولتهای غربی) جابجا شود؛ اما در نگاه جامعهگرا، قدرت پدیدهای ست شبکهای، مویرگی و پخششده در بدنه جامعه. بنابراین، در پارادایم جدید و جامعهمحور، مخاطب و کانون خطابِ کنشگرِ حقوقبشر دیگر بندهای حقوقی نهادهای بینالمللی یا کمیسیونهای فرعی پارلمانهای غربی نیستند؛ بلکه آحاد جامعه، شبکههای مدنی، سندیکاها، اصناف، جنبشها و خردهجنبشهای داخل جامعهی ایران هستند.
در این الگو، هدف دیاسپورا نه لابیگری به مثابه گدایی قدرت از بالا، بلکه تمرکز بر آگاهسازی، ایجاد عاملیت، تسهیلگری در شبکهسازی، همراهیِ با تابآوری جامعه و ایجاد پیوندهای دائماًتغییروتکاملیابنده بهمنظور توانمندسازی ارگانیک جامعه از پایین است. بر این اساس، پایدارترین تضمین برای عقب راندن هر ساختار توتالیتر یا اقتدارگرا، نه اراده لابیهای غربی، بلکه میزان پایداری و انعطافپذیری، سازمانیافتگی و توان مقاومت مدنی، تابآوری و توانمندسازی خودِ جامعه مدنی است.
۶. بازسازی مفهوم مسئولیتپذیری گفتمانی: از «سخنگویی نیابتی» به «همحسی»، «همبستگی»، «همراهی و رفاقت» و «تسهیلگری ساختارساز»
گزاره سنتی دیاسپورا در دهههای گذشته این بوده که «ما صدای بیصدایان داخل ایران هستیم»؛ گزارهای که حامل نوعی نگاه سلطهجویانهی پنهان و تضعیفکننده عاملیت داخلی ست. این مفهوم در پارادایم جامعهمحور باید بهطور جدی به چالش کشیده شود. صیرورت[15] و پویایی درون جامعه ایران—که خود را در جنبشهای کارگران، معلمان، بازنشستگان، پرستاران، وکلا، دانشجویان و دیگرِ اعتراضات و جنبشهای سراسری نشان داده—ثابت میکند که این جامعه نه بیصداست و نه در لکنت به سر میبرد. جامعهی داخل بیش از آنکه به قیم یا وکیلی نیاز داشته باشد تا به جای او سخن بگوید، به عقبهی استراتژیک، همحسی و همراهی، رفاقت و ابزارهای دائماًتکاملیابنده برای سازماندهی و مکانیزمهای همبستگی افقی، بهمنظور پیریزیِ پایههای دموکراسی ریشهای در درون خود، نیازمند است.
بنابراین، مسئولیتپذیریِ نوین کنشگرانِ دیاسپورا یعنی دگرگونی نقش از یک «مدافع نیابتی در دادگاههای بینالمللی» به یک «رفیق و تسهیلگری همراه و همپیمان با نیروهای داخل و پشتیبان لجستیکی برای آنها».
آیا دیاسپورا میتواند متوجه شود که نقش او نه رهبری یا هدایت، بلکه ایجاد عمق استراتژیک برای جامعهی مدنی داخل کشور است؟
۷. کنشهای درونماندگار و پروژهها: مکانیزمهای عملیاتی جهت مفصلبندی قدرت دیاسپورا و جامعهی ایران
برای اینکه این گسست معرفتشناختی از یک بیانیه تئوریک به یک مدل عملیاتی تبدیل شود، به کنشگران جامعهگرای دیاسپورا پیشنهاد میکنم همهی ابزارها، رسورسها و ساختارهای کارکردی خود را در راستای همراهی غیرمتمرکز و از پایین، همراه با کنشگران داخلِ جامعهی ایران، بازطراحی کنند و بهانجام برسانند. کنشگران جامعهگرای دیاسپورا برای همراهی با جامعهی مدنیِ داخلِ ایران هیچ نیازی به یک حزب و سازمان سیاسی سراسری در دیاسپورا ندارند. تأکید میکنم که در شرایط فعلی یک سازمان یا حزب سیاسی متمرکز در خارج از کشور به علت کشمکشهای سیاسی و بوروکراتیک˚ توان کنشگران مدنی را تضعیف میکند و آنها را بهبیراهه میبرد. برای همراهی با کنشها و پروژههای مدنیِ داخل کشور، گروههای کوچک و منسجم جامعهگرای دیاسپورا میتوانند کارکردی بسیار بیشتر و با کیفیتتر ارائه دهند. مهم˚ رابطه و پیوندی ست که هرکدام از این گروهها جداگانه و مستقل با بخشی یا گوشههایی از جامعهی مدنی داخل ایران بهمنظور طرح و پیشبُرد کنش یا پروژهای معین برقرار میکنند. هماکنون کنشها و پروژههای متعددی در عرصههای مختلف جامعهی مدنی در جریان است. چالش اساسی جامعهگرایان دیاسپورا این نیست و نخواهد بود که خود˚ کنش یا پروژههایی را کشف و راهاندازی کنند، بلکه اساسیترین چالششان این است که در پیوند دینامیک، هوشیار، مسئولیتپذیر و متعهد به حفظ سلامتی و اسرار جامعهی مدنی، دریابند با توجه به توانایی و میزان رسورسهای خود کجا و چگونه میتوانند در پروژههای داخل نقش بازی کنند. بدیهی ست که این آگاهی با جستجو در داخل جامعهی ایران و با پرسش از کنشگران داخل˚ بهدست میآید. برای اینکه این مدل را کمی کاملتر کنم به دو ضرورت مبرم رویارویِ جامعهگرایانِ دیاسپورا اشاره میکنم و سپس به عرصههایی که میتوان و ضروری ست در آنها با کنشگران داخل جامعهی ایران همراهی کنیم.
دو ضرورت مبرم
الف ـ گام اجتماعی مهم جامعهگرایان برای کنشگری اجتماعی:
مهمترین گامِ اجتماعیشدنِ یک انسان جامعهگرا همراه شدنِ با انسانهای دیگر بهمنظور طرح و پیشبُرد کنشها و پروژههای اجتماعی ست. این همراهی، یعنی نوعی از تشکل اجتماعی، الزاماً به این معنا نیست که فرد انسانی عضوی از حزبی یا سازمانی یا اتحادیه و سندیکایی شود. به این معناست که فرد با چند فرد دیگر همراه و جمع میشود و مسئولیت میپذیرد که در همراهی با آنان کار اجتماعی مشخصی را، که در محدودهی توان جمع است، انجام دهد. بدیهی ست که افراد گروه به خوبی همدیگر را میشناسند و بدیهیتر این است که بتوانند باهم کار اجتماعی انجام دهند و در صورتی که مسئلهای، چالشی و یا اختلافی پیش آمد رفیقانه با آن روبرو شوند و آن را مدیریت کنند. به اعتقاد من جامعهگرایانِ دیاسپورا ظرفیت آن را دارند که صدها گروه اینچنینی تشکیل دهند و هرکدام از این گروهها مجزا و مستقل با گوشههایی از جامعهی مدنی ایران پیوند برقرار کنند و در رابطه با نیازها و خواستهای آنان با آنها همراه شوند. بدیهی ست که هر گروهی میتواند درصورت نیاز و ضرورتِ انجامِ پروژههایی که به تنهایی توان انجام آن را ندارد، با گروهی دیگر در دیاسپورا همکاری کند. این همکاریها که در گامهای بعدی پیش میآیند شاید خود بستری برای همراهیهای بیشتر با جامعهی داخل ایران فراهم کنند و شبکهی جامعهگرایان ایرانی را در داخل کشور و دیاسپورا هماهنگتر و همترازتر سازند.
ب ـ ساختن «روایت خود»، «روایت ما» و «روایت اکنون»[16]
از آنجایی که نقش داشتن در امر اجتماعی و ضرورت مسئولیتپذیری اجتماعی در بخشی از دیاسپورای ایرانی ارج و قرب خود را از دست داده و بهنوعی واژگونسازی میشود، ضروری ست که هر کنشگرِ جامعهگرا «روایت خود» را از همراهی و همپیمانی با جامعهی مدنی ایران تصور و ترسیم کند و با بازاندیشی و بازنگریِ پیوسته و مکررِ کنشهای خود˚ میزان نزدیکی و رسیدنِ به «روایت خود» را ارزیابی کند.
همچنین است تصور و ترسیمِ «روایت ما» در هر گروه جامعهگرا توسط خودِ آن گروه. که میزان نزدیکی و رسیدن به آن هم باید با شاخص کنشگری گروه در ارتباط مستقیم با جامعهی ایران ارزیابی شود. این روایت را هیچ کس یا نهاد دیگری، بهجز خودِ این گروه، نمیتواند بسازد.
برساختن «روایت اکنون» کار دشواری ست و از عهدهی گروههای منفصل ساخته نیست. همترازی گروههای مختلف و متکثر جامعهگرا، که در روند طرح و انجام پروژههای بزرگ اجتماعی ایجاد میشود، راه را به سوی این یا آن «روایت اکنون» میگشاید. کاری که یک گروه جامعهگرا میتواند در این راستا انجام دهد، جستوجو و تلاش برای یافتن همپیمانان قابلاعتمادی ست که بتوان همراه با آنها طرحریزی و انجام پروژههای اجتماعیِ بزرگتر را امکانپذیر ساخت.
عرصههای کاری گروههای جامعهگرا
الف) شناخت دائماًتکاملیابندهی جامعهی ایران بهطور عمومی و عرصههای مختلف جامعهی مدنی ایران
مهمترین عرصهای که هر گروه جامعهگرا باید در آن فعال باشد، شناخت دینامیک جامعهی ایران از داخل خود ایران است. برای اینکه از زنجیر و قفسِ روایتِ «دیاسپورافراگیر» و واژگونِ تلویزیون معلومالحال و دیگر رسانههای خشونتپراکن و ویرانگر رها شویم، باید بتوانیم از طریق پیوندها و کانالهایی که مستقیماً و بدون واسطه در داخل جامعهی ایران میسازیم، کلیت جامعه و بهویژه جامعهی مدنی را رصد کنیم و بشناسیم. بدیهی ست که برای این منظور میتوانیم و باید از دستاوردهای رسانهها و اندیشمندان جامعهگرای دیاسپورا هم بهره بگیریم. مهم این است که الزام این شناخت و روندِ آن خود امری جمعی تلقی شود و هر فرد در رابطهی با آن˚ مسئولیت مشخصی را در برابرِ گروه بهعهده بگیرد.
ب) آموزش و پرورش عمومی
«دموکراسی بدون آموزش و پرورش ممکن نمیشود»[17]
وضعیت آموزش و پرورش عمومی در جامعهی ایران اسفناک است. از بیتدبیری، فساد، بیمسئولیتی، ویرانگریای که محصول توهم ایدئولوژیک کردن آن است، هرچه بگوییم مشکلی را حل نمیکنیم. خبر خوب آن است که بخش قابل توجهی از معلمان آگاه و مسئولیتپذیر تلاش میکنند، علیرغم همهی مشکلات، وضع را بهبود بخشند. بخشی از جامعهی مدنی هم بیکار ننشسته است. پایبندی به ارزشهای انسانی و اجتماعی، پایداری و پشتکار جامعهی مدنی ایران برای حفظ آموزش و پرورش عمومی از این ویرانگری˚ ستودنی ست. اما جامعهی مدنی نیاز به همراهی و پشتیبانی دیگرِ جامعهگرایان در این رابطه دارد. گروههای جامعهگرای دیاسپورا، هر کدام که میتوانند، در صورتی که در این رابطه فعال شوند نقش قابل توجهی ایفا خواهند کرد. بدیهی ست که بهویژه در آغاز و همچنان در ادامهی کار باید بهطور مداوم و دینامیک این عرصه را رصد کنند.
ج) جمعآوری، تولید و دموکراتیزه کردن دانش استراتژیک مبارزه مدنی
کنشگران جامعهگرای دیاسپورا میتوانند از پژوهشگران و اندیشمندان جامعهگرا بیاموزند و برخلاف بخشِ هیاهوگرِ دیاسپورا، که بیوقفه به تولید و توزیع انبوه محتواهای یأسآور، ترومازا، پرخاشگر و بازتولیدکنندهی حس وحشت و سرکوب مشغول است، به کارخانهی ترجمه، تدوین، بومیسازی و تولید متنهای استراتژیک مقاومت خشونتپرهیز تبدیل شوند. آموزشهای تخصصی در زمینهی دموکراسی ریشهای، متدولوژی مبارزات بدون خشونت، تاکتیکهای نافرمانی مدنی مدرن، روشهای کارکرد و مدیریت هستههای مقاومت محلی، آموزش روشهای کار تیمی و پرورش روحیهی کار جمعی بهویژه در میان نوجوانان و جوانان، اصول امنیت دیجیتال در فضای توتالیتر و روشهای سازماندهی افقی و شبکهای باید در قالبهای چندرسانهای، جذاب برای فهم عموم˚ تولید و به شریانهای ارتباطی داخل کشور تزریق شوند.
د) زیرساختسازی ارگانیک برای همبستگی لجستیکی و مالی
پاشنه آشیلِ تداوم، تعمیق و پیروزی مبارزات مدنی در داخل ایران، چالشهای مادی، معیشتی و سرکوب مالی کنشگران مدنی توسط حکومت است. جامعهگرایان دیاسپورا میتوانند با حذف تدریجی بخشها و کانالهای لوکس و فرساینده مالی زندگی خود˚ امکانات مالی برای جامعهی داخل ایجاد کنند. هیچ الزامی برای متمرکز کردن این امر و هدایت آن از بالا وجود ندارد. هر گروهی، مستقل و مجزا، از کانالهایی کاملاً مطمئن و ترجیحاً خصوصی عمل میکند.
علاوه بر آن گروههای جامعهگرا میتوانند در رابطه با فرآوردههای جدید تکنولوژی و بهویژه دیجیتالکردن عرصههای پروژههای اجتماعی و همچنین کاربرد هوش مصنوعی و انتقال دانش، ابزارها و رسورسهای آن به جامعهی ایران نقش بسیار مهمی ایفا کنند.
ه) بازتعریف کارکرد مستندسازی؛ افشای درونساختاری به مثابه محرک برای خودآگاهی جامعه و آگاهسازی کارکنان دستگاههای دولتی
مستندسازی جنایات و نقض حقوقبشر نباید صرفاً با غایتِ بوروکراتیکِ ارسال گزارش به گزارشگر ویژه سازمان ملل یا آرشیوهای حقوقی غربی صورت گیرد. این دادهها میتوانند به عنوان سلاح آگاهی˚ بازتولید شده و به درون جامعهی ایران بازگردانده شوند. هدف از این کار، افشای سیستماتیک هزینههای اخلاقی و اجتماعی سرکوب برای اقشار و طبقات خاکستری، شکستن مشروعیت ایدئولوژیک حاکمیت در ذهنیت عمومی جامعه، ایجاد تزلزل در بدنه سرکوب و در نهایت بالا بردن هزینه روانی و اجتماعیِ وفاداری به سیستم برای نیروهای میانی و اجرایی در درون محلات و شهرهاست.
و) دیپلماسی ساختاری-صنفی و ایجاد همبستگیهای افقیِ فرامرزی با جامعههای مدنی خارج از کشور
دیاسپورا به جای اصرار بر برگزاری تجمعات تودهای بیهدف، میتواند نقش کاتالیزور ارتباطی-تخصصی را بازی کند. کنشگران میتوانند جنبشهای زنده داخل (مانند جنبشهای کارگری، معلمان، پرستاران، وکلا، بازنشستگان، زنان و دانشجویان) را به همتایان، اتحادیهها و سندیکاهای بینالمللیشان در کشورهای توسعهیافته متصل کنند. ایجاد همبستگی ارگانیک میان یک اتحادیه قدرتمند کارگری در اروپا یا آمریکا با کارگران معترض در صنایعِ مادر ایران، اهرم فشاری به مراتب ساختاریتر، دموکراتیکتر و موثرتر از بیانیههای تشریفاتی وزارتخانههای خارجی غربی است.
نتیجهگیری: اعادهی مالکیت مبارزه و افق پیشِ رویِ کنشگرانِ جامعهگرا
شکست ساختارشکنانه در الگوهای ذهنی و گفتمانی در کنشگری دیاسپورا، در غایتِ خود چیزی جز اعادهی مالکیت مبارزه و حق تعیین سرنوشت به صاحبان اصلی آن، یعنی جامعهی داخل ایران، نیست. کنشگران گفتمانی، اجتماعی، سیاسی و حقوقبشری که در دیاسپورای ایرانی نقش بازی میکنند، میتوانند و باید شجاعت این بازنگری خودانتقادانه و گسست از عادتها و الگوهای ذهنی و گفتمانی چند دههای را داشته باشند.
تا زمانی که پتانسیل فکری، زمان و سرمایههای مادی دیاسپورا در دالانهای دیپلماتیک غربی یا در قالب مناسک آکسیونزدگی در میدانها و سالنهای حاشیهی پارلمانها هزینه شود، تغییر واقعی، پایدار و دموکراتیک رخ نخواهد داد. لابیگریِ واقعی و موثر در صحنهی بینالملل، نه علت تغییر، بلکه معلول آن است؛ زمانی اتفاق میافتد که دولتهای غربی خود را ناچار به مواجهه با یک جامعهی زنده، آگاه، سازمانیافته، مقاوم و متکی به خود در داخل ایران ببینند.
چرخش کنشگری به سویِ و در راستایِ تابآوری و توانمندسازی جامعهی داخل ایران، تنها راه نجات کنشگری از آلتِ دست بیگانه شدن؛ خودفریبی؛ چرخه باطل ناامیدی؛ انفعال و فرسودگی؛ استیصال و پناهبردن به یک «سلطان لسآنجلسی» و یا چند «بهاصطلاح نخبهی حرفزنِ» «خارجازکشوری» ست. این یک انتخاب نظری نیست، بلکه یک ضرورت تاریخی و اگزیستانسیل برای دیاسپورای ایرانی است، برای همراهی با جامعهی داخل ایران بهمنظور پیشبُرد امرِ دگرگونیِ اجتماعیِ سترگی، که هماکنون در میهن ما در جریان است و آرامآرام فرا میرسد. این دگرگونیِ سترگِ اجتماعی به نیروی همهی جامعهگرایانِ خود نیاز مبرم دارد.
[2] تا کنون بخش بسیار کوچکی از دیاسپورا، عمدتاً اندیشمندان و پژوهشگران، کارهای بسیار با ارزشی در عرصههای فرهنگی و هنری و رسانهای انجام داده است، که هم در دیاسپورا و هم در داخل جامعهی ایران از آنها بهرهمند میشوند. شوربختانه به علت همان پارادایم و گفتمان بحرانزده در بخش غالب دیاسپورا، توجه به چنین کارهایی، همراهی و پشتیبانی و بهرهمندی از دستاوردهای آنها در خود دیاسپورا بسیار محدودتر از ظرفیت و گستردگیِ دیاسپورا است.
[3] Reactive
[4] Agency
[5] معرفتشناختی (Epistemology)
[6] تخلیه روانی (Catharsis)
[7] Thomas Kuhn
[8] Normal Science
[9] Anomalies
[10] Crisis
[11] من عمداً آن را Breakthrough و نهShift مینامم
[12] Incommensurable (قیاسناپذیر). توماس کوهن این مفهوم را وارد فلسفه علم کرد تا نشان دهد دو پارادایم متفاوت (مثلاً فیزیک نیوتنی و فیزیک انیشتینی) هیچ «زبان مشترک» یا «معیار ارزیابی یکسانی» ندارند که بتوان آنها را مستقیماً با یکدیگر مقایسه کرد. از نظر او، چون دانشمندانِ دو پارادایم مختلف در دو جهانِ مفهومیِ کاملاً متفاوت کار میکنند، انتقال از یکی به دیگری شبیه به یک انقلاب است، و نه یک مقایسه ریاضی و خطی ساده. او در کتاب «ساختار انقلابهای علمی» و مقالات بعدی خود، اصطلاح قیاسناپذیری (Incommensurability) را در سه بعد ساختاری و کلیدی دستهبندی میکند. این ابعاد نشان میدهند که چرا دانشمندانِ دو پارادایم مختلف، با وجود اینکه کلمات یکسانی را به کار میبرند، حرف یکدیگر را نمیفهمند.
این سه بعد عبارتند از:
۱. قیاسناپذیریِ مفاهیم و واژگان (زبانشناختی)
۲. قیاسناپذیریِ معیارها و ارزشها (متدولوژیک)
۳. قیاسناپذیریِ جهانشناختی (پرپذیرشترین بعد)
کوهن در فصلی از کتاب جملهای تکاندهنده میگوید: «پس از یک انقلاب علمی، دانشمندان در جهانِ متفاوتی کار میکنند.» این بعد نشان میدهد که پارادایم فقط روش کار را عوض نمیکند، بلکه کل آنچه به عنوان «واقعیت بیرونی» دیده میشود را بازطراحی میکند.
مثال علمی: قبل از کپرنیک، دانشمندان با نگاه به آسمان، خورشید را یک سیارهی متحرک میدیدند که دور زمین میچرخد. بعد از کپرنیک، آنها با نگاه به همان آسمان، خورشید را ستارهای ثابت میدیدند. دادههای حسی یکی بود، اما جهانِ آنها عوض شده بود.
[13] کتاب «دیرینهشناسی دانش» (The Archaeology of Knowledge - 1969) متمایزترین، انتزاعیترین و متدولوژیکترین اثر میشل فوکو است. در این کتاب فوکو کاملاً در سطح نظریه و زبان، نکتههای مهمی، از جمله شکلگیری گفتمانی را طرح میکند. فوکو میگوید گزارهها به صورت پراکنده و تصادفی در فضا رها نمیشوند. آنها در مجموعههایی نظم مییابند که فوکو به آنها «شکلگیری گفتمانی» میگوید. برای اینکه یک شکلگیری گفتمانی (مثل گفتمان پزشکی، گفتمان روانپزشکی، یا گفتمان حقوقبشر) پیشآید، ۴ عنصر باید هماهنگ شوند:
- شکلگیری ابژهها: گفتمان تعیین میکند که چه چیزهایی اصلاً میتوانند به عنوان «مسئله یا ابژه» دیده شوند.
- شکلگیری مواضع سوژه: گفتمان تعیین میکند که چه کسی حق دارد به عنوان سخنگو یا کارشناس صحبت کند و چه کسی باید ساکت بماند و فقط گوش کند.
- شکلگیری مفاهیم: بازتعریف اصطلاحات و کلمات در درون آن سیستم زبانی.
- شکلگیری استراتژیها: اهداف سیاسی و کاربردی که آن گفتمان دنبال میکند.
نکتهی جالبتوجه دیگر در این کتاب تعریف آرشیو ((The Archive است. در زبان روزمره، آرشیو یعنی کتابخانه یا انبار اسناد قدیمی. اما فوکو در این کتاب معنای این واژه را کاملاً دگرگون میکند. تعریف فوکو از آرشیو: آرشیو، «قانونِ عمومیِ شکلگیری و ناپدید شدن گزارهها» است. آرشیو یعنی آن سیستم بوروکراتیک و پنهانی که در یک عصر خاص مشخص میکند: کدام حرفها اصلاً امکانِ گفتن دارند، کدام حرفها حقیقت محسوب میشوند و کدام حرفها باید برای همیشه حذف و طرد شوند. آرشیو مثل یک فیلتر نامرئی بزرگ بر روی زبان و ذهن یک جامعه عمل میکند.
[14] Power/Knowledge
[15] وقتی از «صیرورت جامعه» صحبت میکنم، هدفم شالودهشکنی از آن نگاهِ فرسودهای است که جامعه داخل کشور را یک تودهی صلب، منجمد، منفعل و دستنخورده (Being) میبیند. با به کار بردن این واژه میخواهم تأکید کنم که جامعهی داخل، یک ارگانیسم زنده، متحرک و خلاق و «درحالِشدن» (Becoming) است؛ جامعهای که زیر پوست خود مدام در حال زایشِ فرمهای جدید مقاومت، شبکهسازیهای نوین و تولید ادبیات تازهی مبارزاتی است. بنابراین، دیاسپورا نمیتواند با فرمولهای منجمدِ دهههای گذشته به سراغ جامعهای برود که خودش در حال صیرورت و حرکت به جلو است.
[16] برگرفته از نوشتهی آموزندهی «قدرت روایت» در سایت داوطلب: نگاه کنید به نوشتهی کوتاه من در همین رابطه در تلگرام : https://t.me/aliporsan/3181
[17] نقل بهمعنا از جان دیویی


نظرها
نظری وجود ندارد.