پرچم شیر و خورشید در «انجمن قلم آلمان»؛ پرسشی درباره بیطرفی
فهیمه فرسایی ـ چگونه نماد تقدیس جنگ و ترویج نفرت به چارچوب منشور «پن» که از آزادی اندیشه و استقلال نویسنده دفاع میکند، راه مییابد. آیا با منطق و گفتوگو میتوان گستره ادب را از تعصبات ملی و احساسات تند سیاسی دور نگاه داشت؟ جستار زیر، تلاشی است برای دستیافتن به پاسخ این پرسشها.

پرچم شیر و خورشید در یک نشست سازمان قلم در آلمان ـ عکس: تزئینی

«انجمن قلم آلمان» و پرچم «شیر و خورشید»
تابستان آمد و با آن هفته برگزاری نشست سالانه «انجمن قلم آلمان» در نورنبرگ. پیش از آن هیات مدیره این نهاد ادبی در چند جلسه مجازی، مسایل حقوقی و دفتری آن را به سرانجام رسانده بود که در برنامههای حضوری، زمان کافی برای گفتوگوی مضمونی و تبادل نظر با یکدیگر «در شرایط بحرانی کنونی» باقی بماند. من هم در مدت نزدیک به ۲۵ سالی که به عضویت این انجمن درآمدهام، تنها در آن نشستهایی شرکت کرده بودم که در شرایط بحرانی اجتماعی و سیاسی آلمان و جهان برپا شده بود. ولی امسال، با آن که سونامی آشفتگی و تنش در دنیا، هوشمندترین هوش مصنوعی محصول عصاره درایت بشر را هم از دادن راهکارهای موثر عاجز کرده بود، قصد رفتن به نورنبرگ را نداشتم. تا این که نوربرت، همکار دیرینه روزنامهنگارم که سابقه عضویتش در پن، طولانیتر از من بود، تلفن کرد:
دنیا دارد زیر و رو میشود و تو هنوز نشستهای خانه، انگار روی جزیرهای امن زندگی میکنی.» صدای خندهاش از پشت تلفن گوشم را آزار داد: «فردا نشست سالانه انجمن قلم شروع میشود. بیا با هم برویم. هم فال است، هم تماشا؛ هم به تجربههایت اضافه میشود، هم به شناختت. هم از لاک خودت بیرون میآیی، هم نبض جامعه فعال روشنفکری آلمان دستت میآید.
کلمه «فعال» را طوری تلفظ کرد، انگار با سه تا «ع» نوشته میشود. من در این چند سال گذشته، بیشتر به تماشاگری ناباور تبدیل شده بودم؛ تماشاگر جنگها، تشنجهای سیاسی، اجتماعی، قتلهای حکومتی، کشتن معترضان، بیانیهها، کارزارها و نامههای اعتراضی و سرگشادهای که «وجدانهای بیدار» و نهادهای مدنی مینوشتند. من فقط میخواندم. به اطلاعاتم افزوده میشد، گاهی متنی مینوشتم و گاهی هم دادخواستها را امضا میکردم. نوربرت گفت: «گذشته از آن، سه تا ایرانیای که زیر پوشش برنامه نویسندگان دربند پن هستند، هم برنامه دارند.» ارتعاش تردید را از پس نفسهایم شنید. گفت:
فردا ساعت ۱۰ میآیم دنبالت!
در جمع دوستان آلمانیام کسی پیگیر تر و سمجتر از نوربرت وجود ندارد.
۱.
نشست سالانه «پن»، همیشه با برنامههای ادبی ـ فرهنگی گوناگونی همراه است؛ برنامههایی که در چارچوب وظایف و فعالیتهای این نهاد گنجانده میشوند. رویدادهای جنبی نشست امسال که از ۱۱ تا ۱۴ ژوئن ۲۰۲۶ برپا شد، در کنار بازدید از بناهای تاریخی و صرف شام با شهردار ارشد شهر، جلسه گفتوگویی با عنوان «آزاد و روشناندیش» با چهار کارشناس ادبی، نویسنده و سیاستپیشه مطرح آلمانی بود. و رویداد دیگر، «کتابخانه زنده ـ گزارش بورسبگیران انجمن قلم آلمان» نامگذاری شده بود. در جلسه نخست، قرار بود درباره این پرسش «چه چیزی (برای من) واقعاً اهمیت دارد» گفتوگو شود. دومین رویداد «دیدار و گفتوگو با بورسیهبگیران برنامه «نویسندگان در تبعید» پن در بخشهای موضوعی گوناگون که بر اساس کشورها گروهبندی شدهاند.» را دربرمیگرفت. سه ایرانی مخالف جمهوری اسلامی در این بخش برنامه داشتند.
نوربرت در مسیر اتوبان فرانکفورت به نورنبرگ، تمام طول جنگلهای «اشپهسارت» را درباره موضوع «تقدم تجربه بر شناخت» از دیدگاه کانت حرف زد و من هم محو تماشای سبزی غلیظ درختهای سربه فلک کشیده راش اروپایی، گذاشتم هر چه برای امتحان بعدی رشته فلسفهاش یاد گرفته بود، به من بیاطلاع پس بدهد. تا این که به صف بیانتها و انبوه درختان بلوط رسیدیم و او ناگهان پرسید:
«بالاخره امضا کردی؟» من هم به نوبه خود پرسیدم: «چه را؟» کوتاه جواب داد: «خودت بهتر میدانی!»
نوربرت وقتی امتحان نداشت، با شور و حرارت به «مسئولیتهای مدنیاش» میرسید: برای پناهندگان خانه و کار پیدا میکرد؛ روزهای جمعه میان جمع مادربزرگهای سپیدمویی دیده میشد که هر هفته علیه راستگرایان تظاهرات میکردند. اگر کسی برای کمک گرفتن به سراغش نمیرفت، خودش بهانهای پیدا میکرد و به پناهجویان سر میزد. مثلا کتاب بچهها به زبان آلمانی از این و آن میگرفت و برای فرزندان آنها میبرد. تازگیها جمعآوری طومار امضا در اینترنت را هم به کارهایش اضافه کرده بود؛ چندی پیش کارزاری برای ممنوع کردن حزب راستگرای «آلترناتیوی برای آلمان» راه انداخته بود. من هنوز آن را امضا نکرده بودم. درگیری ذهنیام، خود آن حزب نبود؛ پرسش دیگری بود که به تعریف و تاویل آزادی بیان برمیگشت. خودش حدس زد، چرا از دادن جواب طفره میروم. من هم چالشجویانه نتیجه گرفتم:
«پس بیخود عضو پن شدی و منشورش را امضا کردهای. جمله اول آن نوشته میگوید: «پن مدافع آزادی رسانهها است و هرگونه سانسور را رد میکند»؛ یعنی پن بهطور کلی مدافع آزادی است. در جمله بعدی هم موضوع را شکافته: «انجمن قلم بر اصل تبادل آزادانه اندیشهها استوار است.» نه ممنوعیت آنها!
انگار با این استدلال به خوبی آشنا بود: بعد از آن که دوباره مدتی از تقدم و تاخر تجربه و شناخت زمانی از نگاه فیلسوف محبوبش داد سخن داد، پرسید:
اگر آزادی بیان، به کسانی امکان بدهد که از این اصل برای از بینبردن آن و مختل کردن نظم موجود مبتنی بر موازین دموکراتیک و قانونمند استفاده کنند، آن وقت چطور میشود؟ آن وقت میشود استفاده ابزاری از آزادی بیان برای برچیدن بساط خود آزادی بیان. نباید کاری کرد؟
هر چه به محدوده شهر نورنبرگ نزدیکتر میشدیم، ردیف درختهای کاج جنگلهای «زبالدر» با تنههای سرخ و نارنجیرنگشان فشردهتر میشد.
گفتم: «همه از آزادی بیان دفاع میکنند، تا وقتی که نوبت به تحمل حرف مخالف برسد.»
۲.
تحمل دیدگاههای یکی از ۴ مهمان برنامه «آزاد و روشناندیش» واقعا چالشبرانگیز بود: او که چند سالی به عنوان سیاستمدار کارکشته «حزب سبزها» به مقامهای مهم دست یافته بود، آنچه را که واقعا برایش «اهمیت» داشت با مثالها و چاشنیهای تلخ نژادپرستانه و تبعیضآمیز مطرح کرد و در پایان برنامه از این که از جمله از تریبون پن هم برای نشان دادن درستی دیدگاههایش سود برده، با رضایت بلندگو را به دست نفر بعدی داد؛ نه او، نه مجری و نه دیگر مهمانان جلسه، در برابر سخنان نژادپرستانه و تبعیضآمیز او واکنشی نشان دادند؛ نظراتی که سالها در نهادهای مختلف حزبش و رسانهها جنجالبرانگیز شده و سرانجام هم زمینه اخراج او از حزب را فراهم آورده بود. ولی او با هوشیاری، پیش از اعلام نهایی حکم اخراج، خود استعفا داده بود.
بعد از برنامه، در کنار دکهای که از جمعیت حاضر در جلسه با مشروبات الکلی و غیرالکلی پذیرایی میکرد، ایستاده بودم و قصد داشتم محل برگزاری را ترک کنم که نوربرت با یک لیوان آبجو و گیلاسی شراب قرمز جلویم سبز شد. مثل همیشه سر حال و خندان گفت:
«بیا برات یک گیلاس شراب ناب شکار کردم. صفش خیلی طولانی بود...»
بیحوصله گفتم: «بعد از این همه سال دوستی هنوز نمیدانی که من شراب قرمز نمیخورم. شراب سفید دوست دارم.»
او هم با بیحوصلگی بیشتر جواب داد: «حالا بگیر بخور. شراب سفید تمام شده بود.»
از واکنشش یکه خوردم. با دلخوری گفتم: «مرا آوردهای اینجا که مزخرفات این آقای گاو پیشانی سفید را بشنوم و حالا تعیین میکنی که من چه شرابی بخورم؟ اگر میخواهی لطفی بکنی، بیا برویم از مجری پن بپرسیم، چرا هیچ سوال انتقادی در رابطه با حرفهای نژادپرستانه این آقا مطرح نکرد؟»
«این سوال من نیست، سوال تواِ. مگر نشنیدی که گفت: «خواست ما ٬تبادل آزادانه اندیشهها٬ میان مهمانانمان است». این در منشور پن هم نوشته شده. مجری گفت؛ ما بهعنوان پن نمیخواهیم این جسارت را داشته باشیم که مهمانانمان را در ملأ عام توبیخ کنیم و از این طریق مانع گفتوگو شویم یا حتی امکان برقراری دیالوگ را از بین ببریم. نقش ما در این مجموعه برنامه، نقش یک میزبان است؛ ما یک تریبون و بستر فراهم میکنیم تا هر کس بتواند آنچه را که برای گفتن دارد بیان کند، و اگر شرکتکننده دیگری از این موضوع آزرده خاطر بشود، این امکان را دارد که مخالفت کند. ظاهراً در برنامه امروز، هیچ کدام از شرکتکنندهها نیازی به این کار احساس نکردهاند. حالا تو چه میگویی؟»
حالا من میگویم، پس تکلیف این اصل منشور چه میشود؟ «اعضا متعهد میشوند که ٬در جهت آرمانِ جهانی متحد و بشریتی که در صلح زندگی میکند، فعالیت کنند٬. تو که اهل ٬فعالیت٬ هستی و میخواهی ٬دیوار آتشین٬ (۱) بسازی، این به اصطلاح تعهد رو در این مورد خاص چهطور پیاده میکنی؟
ببین، ما اول باید سنگینی و چالش با یک دیدگاه دیگر و ادبیات متفاوتی که صاحب این دیدگاه بهکار میبرد، تحمل کنیم. اگر ما دیگر نتوانیم یا نخواهیم این رواداری (تولرانس) را تاب بیاوریم، فرهنگ گفتوگوی ما و در نتیجه هویت جامعه ما به شدت در معرض خطر قرار میگیرد. در آن صورت، ما فقط میتوانیم با کسانی حرف بزنیم که با ما همعقیده هستند و برای بیان نظراتشان از واژههایی استفاده میکنند که ما انتظار داریم. دیوار آتشین هم میخواهم بسازم، چون آلترناتیوی برای آلمان نمیخواهد آزادانه تبادل نظر کند، میخواهد عقاید فاشیستیاش را پیاده کند.
نوربرت از زمانی که پس از بازنشستگی شروع کرده از راه دور «فلسفه» بخواند و دایم متون انتقادی و غیرانتفادی مربوط به نظرات کانت را زیر و رو میکند، تواناییهای کلامیاش هم رشد کرده است. ولی من هم مدتها بود که در گیر درک و تجربه منشور پن بودم. پرسیدم:
«ولی اعضای پن با امضای منشور، پذیرفتهاند که میان ،کلام، و ٬ناکلام، تفاوت قایل شوند و در این رابطه متعهد شدهاند، از اولی دفاع و با دومی مقابله کنند. بفرما اینجا هم نوشته.» تلفن دستیام را از کیف بیرون آوردم و بعد از پیدا کردن اصل ترجمه آلمانی این بند از منشور بینالمللی که در صفحهای با فرمت پ د اف منتشر شده بود، نشانش دادم: «و از آنجا که آزادی شامل خویشتنداری داوطلبانه نیز میشود، اعضا متعهد میشوند تا با مظاهر یک مطبوعاتِ دیگر نه آزاد، بلکه وابسته به منافع خاص - مانند انتشار مطالب خلاف واقع، جعل عمدی و تحریف حقایق برای اهداف سیاسی و شخصی - مقابله کنند.» سرش را خم کرد، تا متن ریز را با دقت بخواند. آبجو و شراب در لیوانها لبپر زدند. بعد از مدتی کمر راست کرد. فرصت خوبی بود که سوال اولم را بپرسم.
«حالا میآیی برویم از مجری سوال کنیم ...؟»
«نه، چرا خودت نمیری؟»
«چون دور و برش خیلی شلوغ است. تو مثل بولدوزر میزنی میروی جلو. من از این کارها بلد نیستم.»
«خوب به من چه؟ مشکل تواِ. من الان میخواهم آبجویم را بخورم. حالا شراب را میخواهی یا نه؟»
از این که میدیدم، چندان اهمیتی به مفاد منشوری نمیدهد که دستاورد مبارزه و تلاش انسانهای آزادیخواهی بوده است که صد سال پیش این موازین را تنظیم کردند تا بشر با رعایت آن، قانون جنگل را کنار بگذارد، برآشفته شدم. بیشتر از آن از این که استدلالهای برگزارکنندگان برنامه را تکرار میکرد، ناراحت بودم. دوباره تلفن دستیام را جلوی دماغش گرفتم و با حرص گفتم:
بفرما، البته که منشور گفته اعضا باید از کلمه آزاد و علیه هرگونه سانسور دفاع کنند، ولی این را هم نوشته که در برابر ترویج نفرت بایستند و در مقابله با تعصبات ملی و احساسات تند سیاسی، بیطرفی و استواری خود را حفظ کنند. یعنی میخواهی بگویی، در برنامه پن امشب، همه این موازین رعایت شده بود؟
در برنامه دو روز بعد پن که برگزارکنندگان نامش را «کتابخانه زنده» گذاشته بودند، جای ایستادگی در برابر «تعصبات ملی و احساسات تند سیاسی» نه تنها خالی بود، بلکه اصل، بیطرفی، هم به کلی نادیده گرفته شده بود. در این برنامه همگانی، قرار بود ۱۰ تن از بورسیهبگیران بخش «نویسندگان در تبعید» (زن و مرد) پن از ۸ کشور از جمله ایران، افغانستان، سوریه، چین، کوبا و ... درباره کارها و شرایط خود گزارش دهند. از ایران، دکتر بهناز امانی، محمد رضا حاجی رستمبگلو و میشاییل (میکاییل) سرایی شرکت داشتند.
نزدیک به ده میز مانند جزیرههایی کوچک در کل سالن چیده شده بود. قرار بود نویسندگان تبعیدی هر کشور، پشت این میزها، با علاقمندان گفتوگو کنند. در نگاه اول همه چیز عادی به نظر میرسید. بعد چشمم به دو میز افتاد که روی هر دو، پرچم ایران با نشان شیر و خورشید قرار داشت. چند ثانیه با شگفتی همانجا ایستادم. نه از دیدن خود پرچم، بلکه از دیدن آن در آن مکان؛ در برنامهای که از سوی انجمن قلم برگزار میشد، انتظار داشتم همه چیز تا حد امکان در چارچوب همان منشوری باشد که بارها از آزادی اندیشه، استقلال نویسنده و دوری از تعصبات ملی و احساسات تند سیاسی سخن گفته بود.
به یکی از برگزارکنندگان نزدیک شدم و پرسیدم: «ممکن است توضیح بدهید چرا این دو میز، هر دو با پرچم شیر و خورشید، جدا از هم، یکی طرف راست یکی طرف چپ چیده شدهاند؟»
مکث کوتاهی کرد. گفت:
بین خودشان اختلافهایی دارند.» جواب، بیشتر شبیه پردهای بود که چیزی را پنهان میکند تا پنجرهای که چیزی را نشان بدهد. پرسیدم: «اختلاف ادبی یا جناحبندیهای سیاسی؟
لبخندی زد و سکوت کرد؛ از آن لبخندهایی که بیشتر برای پایان دادن به گفتوگوست تا ادامه دادن آن. همان پرسش را از آقای محمد رضا حاجی رستمبگلو که داشت پایههای میزش را با یک پرچم شیر و خورشید عریض و طویل میپوشاند، پرسیدم. به آرامی به طرف صندلیاش رفت، تای پرچم دیگری که روی میز بود مرتب کرد تا نشان شیر و خورشید در میانه آن به خوبی دیده شود. کوتاه جواب داد:
مسائل شخصی است.
دیگر پرسشی مطرح نکردم. چون نمیخواستم در مسائل شخصی ناراضیان ایرانی مخالف با جمهوری اسلامی دخالت کنم. فقط به نوربرت که داوطلبانه آستین بالا زده بود و به برگزارکنندگان برنامه در چیدن میز و صندلیها کمک میکرد، پرسیدم:
تعجب نمیکنی، پرچمی که نماد تنها یک گروه اپوزیسیون در خارج از کشور است، در برنامه رسمی پن به نمایش گذاشته شود؟ در حال حاضر هیچ مشروعیت دولتی-بینالمللی برای پرچمِ با نشان شیر و خورشید، به عنوان نماد کشور ایران وجود ندارد. تازه سیاستهای این گروه و خودش هم در داخل و هم در خارج از کشور بحثبرانگیز است؛ از جمله به این دلیل که موافق جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران است و ترویج نفرت علیه دیگر گروههای اپوزیسیون از هر طیفی.
نوربرت فقط کلمه «اپوزیسیون» را از تمام گفتههای من گرفت و حکم صادر کرد:
شما ایرانیها تا وقتی اختلافاتتان را کنار نگذارید، زیردست همین جمهوری اسلامی جنایتکار میمانید.
اعتراض کردم:
طوری حرف میزنی، انگار من نماینده گروههای اپوزیسیون ایرانی هستم. من فقط میپرسیم آیا بیطرفی یعنی هر نمادی را بیهیچ توضیحی پذیرفتن؟ آنهم نمادی که به هر حال هنوز مشروعیت ندارد. بگو ببینم، دوری از تعصبات ملی و احساسات تند سیاسی که در منشور آمده، یعنی چه؟
نوربرت لبه میزی را با کلافگی بلند کرد و گفت:
حالا وقت بحث نیست. سر این میز را بگیر. باید جا بهجاش کنیم! الان برنامه شروع میشود!
چند دقیقه بعد از اعلام شروع برنامه، شبیه همین پاسخ را از مسئول پن که روی صحنه رفته بود، شنیدم؛ دست بلند کرده بودم که تنها یک پرسش ساده را مطرح کنم: این که چرا دو میز در اختیار سه بورسبگیر ایرانی گذاشته شده است که هر دو با یک نماد سیاسی واحد تنها یک گروه از گروههای اپوزیسیون خارج کشور را نمایندگی میکند. مجری خیلی حرفهای، دست به سرم کرد. گفت:
«الان وقت آشنا شدن با بورسبگیران است. اگر سوالی دارید، از همان دوستان بپرسید. انجمن قلم در چنین اختلافهایی دخالت نمیکند و بیطرف میماند.» پاسخم را نگرفته بودم. شاید هم گرفته بودم. گاهی طفره رفتن، کاملترین پاسخ است.
هوای سالن خیلی سنگین شده بود و هر چه عمیقتر نفس میکشیدم، کمتر راه به ریههایم میبرد. هر طور بود، تاب آوردم و دنبال نوربرت گشتم. او در ردیف دوم سراپا گوش، مشغول شنیدن حرفهای مجری بود. زیر گوشش آهسته گفتم: «من برمیگردم.» منتظر نماندم که حالت تعجب را در چهرهاش ببینم.
۳.
در راه بازگشت بدون آن که مجبور باشم صدای وز وز نوربرت را در باره تئوریهای کانت بشنوم، از پنجره قطار گذر جنگلهای بلوط، تپههای سرسبز و رودهای باریک و پهنی که به «ماین» میریختند، تماشا کردم. اگر نوربرت همراهم بود، قطعا در طول راه تجربههایی که در چند روزه گذشته آموخته بود، ردهبندی میکرد و با متر منطقش درجه افزایش شناخت ناشی از آنها را اندازه میگرفت و نتایجی که بهدست میآورد، بدون معطلی در فعالیتهای مدنیاش پیاده میکرد. من هنوز در خم پیدا کردن تعریفهای موازینی بودم که صد سال پیش جان کالسورثی در سالن بنیانگذار انجمن قلم، کاترین امی داوسون اسکات، نخستین نسخه آن را نوشته بود. در آن زمان تشخیص خیر از شر و مدافعان و مخالفانش، چندان چالشبرانگیز نبود. انبوه سوال، همچون آسیابهای بادی انرژیزایی که مثل غولهای سفید آن سوی پنجره قطار آرام آرام میچرخیدند، سرم را به دوران میانداختند:
آزادی بیان، مبارزه علیه سانسور، بیطرفی مطلق، ایستادگی در برابر نشر نفرت، پرهیز از آلودهشدن به تعصب سیاسی... این اصطلاحها در یک نظام دموکراتیک و قانونمند چه معنایی دارد؟ مرز هر کدام از این مفاهیم کجاست؟ کجا آغاز میشود و تا کجا پیش میرود؟ چه کسی یا مرجعی بر اساس این تعاریف، متر سنجش آنها را تعیین میکند؟ ارزیابیهای ذهنی و تجریدی در تاویل این مفاهم چه نقشی بازی میکنند؟
وقتی به فرانکفورت رسیدم، آفتاب داشت آخرین اشعههای نورش را از سر شهر جمع میکرد.
۴.
با آنکه خسته بودم، تا زمانی که بازتاب نور خورشید روی شیشه موجدار پنجره اتاق کارم هفت رنگ رنگینکمان را پخش کرد، خوابم نبرد. وز وز ریتمیک چرخش سوالها مثل صدای گردش دَوَرانی آسیابهای بادی نامریی، در سرم خاموش نمیشد. برای همین آنچه را که در چند روز گذشته تجربه کرده بودم، روی کاغذ آوردم و با عنوان «نامه سرگشاده به انجمن قلم آلمان» برای مسئولانش فرستادم. میخواستم به توصیه نوربرت، به درجه شناختم اضافه کنم!
دو روز نگذشته بود که دو ایمیل طولانی از برگزارکنندگان ارشد برنامه دریافت کردم. اولی که مبتکر جلسه گفتوگوهای «آزاد و روشناندیش» بود، همان استدلالهای روی صحنه را تکرار کرده بود و دومی با تاکید بر این که انجمن قلم هرگونه سانسور را رد میکند، نوشته بود: «این خواسته بورسبگیرانِ ما بود که با پرچمهای یادشده ظاهر شوند.» در ادامه ولی از تغییر روش اجرای برنامه خبر داده و به روشنی عنوان کرده بود: «ما در آینده دیگر هیچ پرچمی را از هیچکس به نمایش نخواهیم گذاشت. این اولین و همزمان آخرین بار بود. ظاهراً این امر منجر به شکلگیری تعصبات و احساسات تند سیاسی٬ میشود که به هیچ وجه در راستای منافع ما نیز نیست.»
ولی هر دو مسئول مودبانه ایراد گرفته بودند که نقلقولهای من از منشور، از «بافت و متن اصلی» آن جدا شدهاند و بهطور تجریدی مورد استناد قرار گرفتهاند. بهعنوان مثال مسئول اصلی برنامه «نویسندگان در تبعید» از بند ۲ منشور نمونه آورده بود و متن آن را به طور کامل نقل کرده بود: «آثار هنری که میراث مشترک تمام بشریت هستند، باید در هر شرایطی، به ویژه در زمان جنگ، از گزند تعصبات ملی و احساسات تند سیاسی مصون و در امان بمانند.» انتقاد او این بود: «تو این جمله را به گونهای دیگر تعریف میکنی و از تعصبات ملی و احساسات تند سیاسی، به طور کلی (و نه در رابطه با آثار هنری) سخن میگویی.»
تفاوت برداشت من و او از یک متن واحد در منشور، این بود که او روی واژهها تاکید میکرد و من به روح منشور نظر داشتم. برایش نوشتم: «همه ما منشور را مو به مو و با تکیه بر واژههای آن نقلقول میکنیم، اما گاهی اوقات تفسیری از آن ارائه میدهیم، منزوی و جدا از روحش. هرچند با همان تاویلها، مواضع و تصمیمات خود را توجیه میکنیم یا میکوشیم به آنها مشروعیت ببخشیم: بسته به اینکه در یک جمله و نقلقول بر روی کدام کلمه تأکید کنیم، همان کلمه دیدگاه ما را شکل میدهد و در نتیجه بر رویکرد و موضعگیری ما تأثیر میگذارد.»
در واقع میپرسیدم آیا منشور، به ترازویی سنتی تبدیل شده است که با آن تنها میتوان اختلافها را وزن کرد و شاخصاش (عقربه) که در حالت کفههای برابر، کاملاً عمود میایستد، کارایی سنجش تعادل را از دست داده است؟
شاید پس از صد سال که از تدوین منشور پن میگذرد، زمان آن رسیده است که کاترین امی داوسون اسکات دیگری از راه برسد و با یک جان کالسورثی قرن بیست و یکمی ترازوهای مدرن و دیجیتال ابداع کنند که وزن ارزشهای آزادیخواهانه را با حسگرهای الکترونیکی دقیقتر بسنجند تا دفاع از آزادی بیان، چالشبرانگیز نباشد.
۵.
نوربرت زنگ زد و با این مقدمه که «نامه سرگشاده تو به پن را خواندم»، خوشحال نتیجه گرفت که من با شناخت متاخر ناشی از تجربه روزهای گذشته در مراسم پن، سرانجام به فعالیت روآوردهام:
«بالاخره تو هم وارد میدان شدی.»
گفتم: «نه من هنوز کنار گود نشستهام.»
پرسید: «منظورت این است که تو هم بیطرفی؟»
«بیطرفی همیشه داوری نکردن نیست.»
«میبینی؟ برای همین است که آزادی بیان اینقدر دردسر دارد.»
گفتم:
آزادی بیان شاید مثل یک پل معلق است؛ نه میشود همه را از رویش رد کرد، نه میشود جلوی آنها را گرفت. هنر این است که پل را خراب نکنی و در عین حال نگذاری کسی منفجرش کند.
او با خنده گفت: «بالاخره رسیدی به همان دیوار آتشین».
گفتم: «نه... شاید برعکس. دیوار را همه بلدند بسازند. سختی کار این است که بدانی کجا دیوار لازم نیست.» واقعا به این حرف باور داشتم. ادامه دادم: «من فقط فکر میکنم اگر مدام خطکشی کنی، دیگر جایی برای گفتوگو نمیماند.»
برآشفته پرسید: «گفتوگو با کی؟ این روزها گفتوگو شده اسم رمز که با آن میتوانی هر دری را باز کنی و بتوانی هر مانعی را از سر راه برداری.» سکوتم را به حساب موافقت گذاشت. ادامه داد: «مگر میشود در این شرایط هیچ خطی نکشی، و همه چیز سرجایش بماند؟»
فرصت جواب دادن پیدا نکردم. داد زد: «بالاخره طومار ممنوعیت را امضا میکنی یا نه. من پس فردا باید آن را تحویل بدهم.»
گفتم: «خب، پس من هنوز دو روز وقت دارم.»
صدایش را پایین آورد و با دلخوری توصیه کرد: «برای اپوزیسیون مملکتت که کاری نمیکنی، اقلا بیا زیر این طومار را امضا کن تا جلوی نازیها را در مملکت من بگیریم.»
بعد از خداحافظی کوتاهی، گفتم: «از هم خبر میگیریم.»
فهیمه فرسایی نویسنده، روزنامهنگار و منتقد هنری، تحصیلات خود را در رشته حقوق قضایی در تهران و کلن (آلمان) به پایان رسانده و تا کنون ۱۰ اثر (رمان، مجموعه داستان کوتاه، نمایشنامه رادیویی و فیلمنامه)، به زبان آلمانی منتشر کرده است. او عضو «انجمن قلم»،«کانون نویسندگان» و «شورای نقد نویسان فیلم» آلمان است.
یادداشت:
(۱) اصطلاح "دیوار آتشین" (Brandmauer) در سیاست آلمان به معنای ممنوعیت مطلق هرگونه همکاری، ائتلاف یا مذاکره احزاب دموکراتیک با حزب راستگرای «آلترناتیو برای آلمان)ـ AfD است.




نظرها
نظری وجود ندارد.