ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

زیستن در دهانه جنگ؛ تنگه هرمز، بدن‌های مضطرب و حافظه جنگ در هنر معاصر ایران

نگین ساسان‌فر در این مقاله، تنگه هرمز را از نقشه‌های ژئوپلیتیک و محاسبات بازار انرژی بیرون می‌آورد و به زندگی مردمی بازمی‌گرداند که جنگ را با اضطراب، قطع برق، اختلال در معیشت و ناامنی دریا تجربه می‌کنند. او با کنار هم گذاشتن روایت‌هایی از بندرعباس و آثاری از هنرمندان معاصر نشان می‌دهد که جنگ با پایان حملات تمام نمی‌شود، بلکه در بدن، حافظه، خانه و زندگی روزمره مردم ادامه می‌یابد.

جنگ برای کسی که در بندرعباس زندگی می‌کند، همیشه از لحظه‌ای شروع نمی‌شود که موشکی به هدف می‌خورد یا صدای انفجاری شیشه‌های خانه را می‌لرزاند. گاهی خیلی زودتر آغاز شده است؛ از وقتی آدم به صداهایی که پیش‌تر بی‌اعتنا از کنارشان می‌گذشت حساس می‌شود، خاموشی برق دیگر یک اختلال معمولی به نظر نمی‌رسد، صدای هواپیما توجهش را جلب می‌کند و شب پیش از خواب خبرها را برای آخرین بار می‌خواند، با این آگاهی که احتمالاً چند دقیقه بعد دوباره سراغ تلفن خواهد رفت. کم‌کم حتی شکل فکرکردن به فردا هم عوض می‌شود. فردا دیگر ادامه کم‌وبیش قابل‌پیش‌بینی امروز نیست؛ همیشه احتمال واقعه‌ای میان امروز و فردا ایستاده که زمان و شکلش معلوم نیست. شاید یکی از نخستین چیزهایی که جنگ از زندگی می‌گیرد همین اعتماد ساده باشد که فردا، با همه ناشناختگی‌اش، قرار است کم‌وبیش شبیه امروز از راه برسد.

روایت «سروش» از بندرعباس چنین تغییری را از سطح خبر به سطح زندگی می‌آورد. سروش نام واقعی او نیست. دیپا پرنت، روزنامه‌نگار گاردین، در گزارشی که ۲۲ ژوئیه ۲۰۲۶ درباره زندگی ایرانیان در میان حملات هوایی، سرکوب و بحران آب منتشر کرده، او را نویسنده‌ای ۳۷ ساله و ساکن بندرعباس معرفی می‌کند که مخفیانه خبرنامه‌ای درباره نقض حقوق بشر در ایران منتشر می‌کند. گاردین در پایان گزارش توضیح داده است که نام مصاحبه‌شوندگان برای حفظ امنیتشان تغییر کرده است. دانستن این جزئیات برای خواننده اهمیت دارد. سروش با نویسنده این مقاله یا رادیو زمانه گفت‌وگو نکرده و روایت او از گزارش گاردین با عنوان فارسی «اینجا واقعاً جهنم است؛ حملات هوایی، سرکوب و کمبود آب به وضعیت عادی تازه ایرانیان بدل شده‌اند» گرفته شده است. روشن‌کردن منشأ روایت، فاصله‌ای میان خواننده و تجربه سروش ایجاد نمی‌کند؛ برعکس، به خواننده اجازه می‌دهد بداند این صدا کجا ثبت شده، از چه مسیری به این متن رسیده و چه میزان از آن روایت مستقیم و چه میزان تحلیل نویسنده است.

آنچه در گفته‌های سروش بیشتر از همه در ذهن می‌ماند، تغییری است که آرام‌آرام در رابطه انسان با ترس رخ می‌دهد. ترس از بین نرفته، اما نمی‌تواند هر روز با شدت روز نخست ادامه پیدا کند. بدن و ذهن برای دوام‌آوردن ناچارند راهی پیدا کنند تا بخشی از خطر را عقب ببرند و همه لحظه‌های روز را به آن نسپارند. آدم باید غذا بخورد، کار کند، بخوابد، با دیگری حرف بزند و اگر کودکی در خانه است به او اطمینان بدهد، حتی وقتی خودش هم چندان مطمئن نیست. زندگی نمی‌تواند تا اطلاع ثانوی تعطیل بماند و همین نیاز به ادامه‌دادن، انسان را وادار می‌کند چیزی را که دیروز تحمل‌ناپذیر بود، امروز در گوشه‌ای از زندگی خود جا بدهد.

به همین دلیل آرام‌ترشدن ظاهری آدم‌ها در شهری که زیر فشار جنگ است لزوماً به معنای امن‌ترشدن شهر نیست. ممکن است خطر همان باشد و فقط شیوه زیستن با آن عوض شده باشد. هیچ‌کس نمی‌تواند هفته‌ها با همان تپش و شوک لحظه نخست انفجار زندگی کند. ترس هم فرسوده می‌شود؛ نه اینکه از میان برود، بلکه شکل حضورش عوض می‌شود. ذهن برای آنکه بتواند روز را پشت سر بگذارد، ناچار است چیزی از شدت هراس کم کند و خطر را از مرکز توجه به حاشیه براند. تعبیر «وضعیت عادی تازه» در گزارش گاردین به همین وضعیت اشاره دارد: بازگشت آرامش در کار نیست؛ ناامنی در زندگی روزمره جا باز کرده است.

بخش بزرگی از تجربه جنگ هم در همین ساعت‌هایی می‌گذرد که در ظاهر اتفاقی رخ نمی‌دهد. همیشه چیزی منفجر نمی‌شود، اما انتظار باقی می‌ماند. خانه ممکن است ساکت باشد و ذهن درگیر این پرسش باشد که صدای بعدی چه خواهد بود. تلفن دوباره بررسی می‌شود، خبری که هنوز تأیید نشده میان آدم‌ها می‌چرخد و خانواده درباره ماندن یا رفتن حرف می‌زند، بی‌آنکه هیچ‌کدام از این دو انتخاب واقعاً مطمئن باشد. گاردین در کنار روایت سروش از انفجارهای شدید نزدیک بندر، قطع طولانی برق، محدودیت اینترنت و بحران آب نیز نوشته است. وقتی این جزئیات کنار هم قرار می‌گیرند، روشن می‌شود که جنگ فقط در لحظه حمله حضور ندارد؛ از محدوده عملیات نظامی عبور می‌کند و وارد خانه می‌شود. اختلال در برق، آب، اینترنت یا رفت‌وآمد کافی است تا آنچه در خبرها «حمله» یا «درگیری» نامیده می‌شود، برای مردم به مسئله خواب، گرما، ارتباط، نگرانی و گذران روز بدل شود.

در چنین زندگی‌ای، تنگه هرمز هم دیگر همان چیزی نیست که در خبرهای سیاسی دیده می‌شود. برای تحلیلگر ژئوپلیتیک، آبراهی راهبردی است؛ برای بازار جهانی، مسیر عبور بخش مهمی از انرژی؛ برای نیروهای نظامی، نقطه‌ای حساس که هر تغییر در آن باید سنجیده شود. ساکن بندرعباس اما صبح با مفهوم «گلوگاه راهبردی» از خواب بیدار نمی‌شود. با شهری روبه‌روست که خانه‌اش در آن قرار دارد؛ با گرما، ساحل، خیابان، بازار و دریایی که برای بسیاری محل کار و بخشی از حافظه خانوادگی است. همان نقطه‌ای که از دور با نفتکش و توازن قوا شناخته می‌شود، از نزدیک محل زندگی آدم‌هایی است که باید خرید کنند، سر کار بروند، بچه بزرگ کنند و شب بخوابند. وقتی تصویر اول همه میدان دید را پر کند، تصویر دوم خیلی راحت از نظر پنهان می‌ماند.

هنر می‌تواند در همین فاصله چیزی به فهم ما اضافه کند. قرار نیست جای گزارش جنگ را بگیرد. از یک عکس نمی‌توان تعداد حملات را فهمید و یک چیدمان هنری میزان خسارت اقتصادی را به دست نمی‌دهد. اما هنر می‌تواند نگاه را به جایی برگرداند که در گزارش‌های رسمی کمتر دیده می‌شود: به زندگی‌هایی که بحران را نه به صورت عدد و اصطلاح، بلکه با بدن، خانه، کار و حافظه خود از سر می‌گذرانند.

وقتی هرمز دیگر فقط خطی روی نقشه نیست

تنگه هرمز در باریک‌ترین بخش خود حدود ۳۴ کیلومتر میان ایران و عمان فاصله دارد. همین جغرافیا و حجم انرژی‌ای که از آن عبور می‌کند، دهه‌هاست هرمز را در مرکز محاسبات سیاسی و نظامی نگه داشته است. هر بار تنش بالا می‌گیرد، همان واژه‌ها دوباره در خبرها ظاهر می‌شوند: امنیت کشتیرانی، قیمت نفت، صادرات، ناوهای جنگی، بیمه کشتی‌ها و احتمال بسته‌شدن تنگه. همه اینها واقعی و مهم‌اند، اما زندگی مردم ساحل را نمی‌توان فقط با همین واژه‌ها شناخت.

نقشه برای آنکه خوانا باشد ناچار است بسیاری از جزئیات را کنار بگذارد. ساحل به خط تبدیل می‌شود، بندر به نقطه و تنگه به مسیر. زندگی اما در خط و نقطه نمی‌گذرد. وقتی از نقشه پایین بیاییم و به سطح زمین برسیم، همان ساحل از خانه و اسکله و بازار و مدرسه ساخته شده است؛ از گرمایی که روی پوست می‌نشیند، صدای موتور قایق‌ها، رفت‌وآمد روزانه و خاطرات آدم‌هایی که سال‌ها کنار همین آب زندگی کرده‌اند. برای بسیاری از آنها، اهمیت تنگه پیش از آنکه به عبور نفتکش مربوط باشد، به این مربوط است که آیا می‌توانند فردا هم زندگی معمول خود را ادامه دهند یا نه.

ایمان، ماهیگیر و فروشنده ۴۷ ساله بندرعباس، دقیقاً از همین زندگی حرف می‌زند. روایت او در گزارش تحقیقی فاطمه کریم‌خان در مجله New Lines آمده؛ گزارشی با عنوان فارسی «جنوب ایران در حال ویران شدن است» که ۲۷ ژوئیه ۲۰۲۶ منتشر شد و پیامدهای حملات بر بنادر، ماهیگیران و زیرساخت‌های جنوب ایران را بررسی می‌کند. ایمان نیز با نویسنده این مقاله یا رادیو زمانه گفت‌وگو نکرده و گفته‌های او در این نوشته از همان گزارش گرفته شده است.

زبان ایمان با زبان تحلیلگران انرژی فرق دارد. او از تعداد روزهایی حرف می‌زند که می‌تواند به دریا برود. همین تفاوت کوچک، فاصله میان دو نوع نگاه به هرمز را نشان می‌دهد. بحران این تنگه در بازار جهانی با میلیون‌ها بشکه نفت سنجیده می‌شود؛ برای ماهیگیر ممکن است معنایش چند روز کمتر روی آب باشد. اگر دریا ناامن شود، قایق کمتر از ساحل فاصله می‌گیرد. اگر اسکله آسیب ببیند، چیزی که در گزارش‌ها «خسارت به زیرساخت» خوانده می‌شود، برای صاحب قایق می‌تواند از دست رفتن سرمایه چندین سال کار باشد. اگر فرودگاه یا مسیرهای ارتباطی مختل شوند، ماهی صیدشده به مقصد نمی‌رسد و اگر بازار محلی آسیب دیده باشد، فروش همان صید محدود هم دشوار می‌شود.

بعد نوبت به دردسر بعدی می‌رسد. ماهی کمتر می‌شود و قیمت بالا می‌رود، اما این الزاماً به سود ماهیگیر نیست. در همان زمان بیکاری و افت درآمد، توان خرید خانواده‌ها را هم کاهش داده است. فروشنده مشتری کمتری دارد و مشتری نیز پول کمتری برای خرید دارد. عبارت «اختلال در زنجیره تأمین» در چنین وضعیتی بیش از اندازه تمیز و خنثی به گوش می‌رسد. آنچه در زندگی واقعی رخ می‌دهد قایقی است که بیرون نمی‌رود، ماهی‌ای که به بازار نمی‌رسد و خانواده‌ای که باید دوباره حساب کند چه چیزی را می‌تواند بخرد و چه چیزی را باید از سبدش کنار بگذارد.

اما معیشت فقط پول نیست. برای خانواده‌ای که نسل‌ها با دریا زندگی کرده، قایق چیزی بیش از وسیله کار است. دانش دریا در چنین خانواده‌هایی اغلب از کتاب آموخته نمی‌شود. ساعت مناسب خروج، جهت باد، فصل صید، رفتار آب، جای ماهی و مسیر فروش در طول سال‌ها یاد گرفته می‌شوند و گاهی از یک نسل به نسل بعد منتقل می‌شوند. ناامن‌شدن دریا به همین پیوند هم صدمه می‌زند. آدم فقط بخشی از درآمدش را از دست نمی‌دهد؛ رابطه‌ای که سال‌ها با محیط اطراف خود ساخته هم متزلزل می‌شود.

خلیج فارس نیز بسیار پیش از آنکه با نفت و ناوهای نظامی شناخته شود، محل رفت‌وآمد مردم سواحلش بوده است. تجارت محلی، مهاجرت، ماهیگیری و ارتباط میان بندرها تاریخی طولانی‌تر از اقتصاد نفتی امروز دارند. جنگ تازه در جایی اتفاق نمی‌افتد که پیش از آن خالی بوده باشد؛ وارد فضایی می‌شود که از قبل پر از رابطه، عادت، خاطره و معیشت بوده است. به همین دلیل «گلوگاه» برای ساکن منطقه می‌تواند معنایی متفاوت از معنای آن در گزارش اقتصادی داشته باشد. جایی که جریان نفت ممکن است کند شود، زندگی روزمره هم ممکن است گیر کند و ریتمی که سال‌ها آشنا بوده ناگهان از کار بیفتد.

هنر معاصر بارها به همین زندگی روزانه نزدیک شده است، بی‌آنکه ناچار باشد جنگ را با سرباز، انفجار یا میدان نبرد نشان دهد. گاهی جنگ از راه یک صورت، یک فرش، یک زوج جوان یا جای خالی چیزی که دیگر نیست وارد اثر می‌شود و همین مسیر غیرمستقیم، چیزی از تجربه را آشکار می‌کند که تصویر مستقیم خشونت گاه از دیدنش بازمی‌ماند.

جنگ وقتی وارد خانه می‌شود

در ویدئوپرفورمنس «پاک‌نشدنی» (۲۰۲۳) راضیه گودرزی، عملی بسیار ساده بارها تکرار می‌شود: شستن صورت. خاک سرخ جزیره هرمز اما کاملاً از چهره پاک نمی‌شود. تصویر در نگاه نخست پیچیده نیست، اما همین سادگی پرسشی ایجاد می‌کند که از خود عمل شستن فراتر می‌رود. آیا می‌توان مکانی را که سال‌ها با آن زندگی کرده‌ایم به‌آسانی از خود جدا کرد؟

جغرافیا روی نقشه بیرون از بدن قرار دارد، اما در زندگی چنین فاصله روشنی وجود ندارد. خاک روی پوست می‌نشیند، بوی یک مکان سال‌ها در حافظه می‌ماند، رطوبت و نور و صدا برای بدن آشنا می‌شوند و مسیرهایی که هر روز طی می‌کنیم بخشی از شناخت ما از جهان را می‌سازند. مکان فقط جایی نیست که انسان مدتی در آن زندگی می‌کند؛ گاهی آن‌قدر در عادت‌ها و حافظه جا می‌گیرد که ترک‌کردنش نیز به معنای جداشدن کامل از آن نیست.

با این نگاه، خاکی که به‌سادگی پاک نمی‌شود می‌تواند یادآور حافظه‌ای باشد که از فرمان فراموشی اطاعت نمی‌کند. تجربه ترس و خشونت نیز چنین است. ساختمانی را می‌توان تعمیر کرد، خیابانی را دوباره گشود و بندری را به کار انداخت، اما بدن الزاماً هم‌زمان با بازسازی شهر به وضعیت پیشین برنمی‌گردد. آنچه اتفاق افتاده ممکن است در حساسیت به صدا، در خواب، در نگاه به مکان یا در ترسی که ناگهان و بی‌مقدمه بازمی‌گردد ادامه پیدا کند. در اینجا هنر دیگر فقط درباره خود واقعه نیست؛ درباره چیزی است که واقعه پس از عبور از خود به جا می‌گذارد.

در «پارالاکس» (۲۰۱۳) شهزیا سکندر، نگاه از بدن به تاریخ گسترده‌تر منطقه می‌رود. این چیدمان سه‌کاناله به تنگه هرمز و تاریخ استعمار، تجارت و رقابت بر سر قدرت در این منطقه می‌پردازد. سکندر با زبانی که از نگارگری هند و ایرانی بهره گرفته، تصاویر را از سکون بیرون می‌آورد. فرم‌ها حرکت می‌کنند، در هم می‌روند و دوباره از هم جدا می‌شوند. مرزی که روی نقشه باید روشن و قطعی باشد، در تصویر چنین ثباتی ندارد.

این بی‌ثباتی با تاریخ هرمز بیگانه نیست. منطقه در دوره‌های مختلف محل رفت‌وآمد بازرگانان، قدرت‌های استعماری، مهاجران، نیروهای نظامی و جوامع ساحلی بوده است. نفت و رقابت نظامی امروز فقط یکی از لایه‌های این تاریخ‌اند. «پارالاکس» یادآوری می‌کند که بحران امروز روی صفحه‌ای سفید نوشته نشده است؛ زیر اتفاق‌های امروز، تاریخ‌های قدیمی‌تر همچنان حضور دارند و بعضی از آنها هنوز بر مسیر قدرت در منطقه اثر می‌گذارند.

گوهر دشتی در مجموعه «زندگی امروز و جنگ» (۲۰۰۸) به مقیاسی خصوصی‌تر برمی‌گردد. زوجی جوان در میان نشانه‌ها و تجهیزات نظامی به کارهایی مشغول‌اند که در هر خانه دیگری ممکن است اتفاق بیفتد. می‌خورند، می‌نشینند، تلویزیون نگاه می‌کنند و لحظاتی را که معمولاً خصوصی می‌دانیم ادامه می‌دهند. جنگ در این عکس‌ها بیرون قاب نیست، اما تمام قاب را هم تصاحب نکرده است. ناراحتی تصویر دقیقاً از همین هم‌زیستی می‌آید؛ اینکه امر معمول و امر هولناک ناچار شده‌اند در یک فضای واحد کنار هم جا بگیرند.

زندگی منتظر پایان بحران نمی‌ماند. حتی در روزهای جنگ، صبح می‌شود و بدن گرسنه است. کودکی باید آرام شود، غذا باید آماده شود، لباس باید شسته شود و آدم‌ها ناچارند با یکدیگر حرف بزنند. این کارها ممکن است در برابر عظمت جنگ ناچیز به نظر برسند، اما زندگی از همین امور ناچیز ساخته شده است. ادامه‌دادن آنها همیشه حرکتی قهرمانانه نیست. گاهی آدم فقط انجامشان می‌دهد چون روز باید به نحوی  بگذرد و هیچ راه دیگری برای زندگی‌کردن وجود ندارد.

میان تصاویر دشتی و روایت سروش، با وجود فاصله زمانی، نزدیکی عجیبی هست. سروش از عادت‌کردن ناخواسته به خطر حرف می‌زند و دشتی زندگی عادی را در جایی نشان می‌دهد که جنگ هنوز از آن بیرون نرفته است. هیچ‌کدام نمی‌گویند جنگ بی‌اهمیت شده یا مردم آن را پذیرفته‌اند. اتفاقاً نشان می‌دهند که امر عادی زیر فشار جنگ چطور شکل تازه‌ای پیدا می‌کند. صبحانه همان صبحانه است، اما وقتی ابزار جنگ کنار آن حضور دارد، دیگر نمی‌توان آن را دقیقاً همان صبحانه روزهای پیش دانست.

فرهاد مشیری در «قالیچه پرنده» (۲۰۰۷) جنگ را به یکی از آشناترین اشیای خانه ایرانی نزدیک می‌کند. فرم هواپیمای جنگنده از میان مجموعه‌ای از فرش‌های ماشینی بریده شده است. آنچه باقی می‌ماند فقط شکل جنگنده نیست؛ بریدگی و جای خالی هم دیده می‌شود. همین جای خالی اجازه می‌دهد اثر را از یک کنایه بصری ساده درباره جنگ فراتر ببریم.

جنگ را معمولاً با آنچه می‌آورد به خاطر می‌سپاریم: سلاح، سرباز، آوار و انفجار. اما جنگ را با آنچه می‌برد هم می‌توان شناخت. خانه‌ای که دیگر نیست، کسی که برنمی‌گردد، شغلی که از دست رفته، محله‌ای که خالی شده یا اطمینانی که دیگر به‌سادگی برنمی‌گردد. انتخاب فرش برای چنین تصویری اهمیت دارد، چون فرش با فضای خانه و حافظه خانوادگی پیوند خورده است. وقتی شکل جنگنده از دل آن بیرون کشیده می‌شود، جنگ دیگر حادثه‌ای آن سوی دیوارهای خانه نیست؛ اثرش در خود بافت زندگی خانگی جا مانده است.

همین تصویر ما را به پرسشی می‌رساند که در حرف‌زدن از «مردم در زمان جنگ» خیلی زود فراموش می‌شود: مردم یک جمع یکدست نیستند و خطر برای همه وزن یکسانی ندارد.

جنگ برای همه یک جنگ نیست

در زمان بحران، واژه‌هایی مانند «ملت»، «مردم»، «امنیت ملی» و «مقاومت» بیشتر شنیده می‌شوند. چنین زبانی می‌تواند در لحظه خطر حس تجربه مشترک ایجاد کند، اما اگر همه تفاوت‌ها را زیر یک نام جمع کند، چیزی از واقعیت را پنهان می‌کند. جنگ در یک شهر واحد هم برای همه یکسان نیست. کسی که پول و امکان خروج دارد در موقعیت کسی نیست که باید بماند. ماهیگیری که محل کارش دریاست نمی‌تواند کارش را بردارد و به نقطه‌ای امن‌تر منتقل کند. قطع اینترنت برای یک نفر شاید فقط به معنای دسترسی‌نداشتن به شبکه‌های اجتماعی باشد و برای دیگری از دست دادن کار، ارتباط خانوادگی یا رسیدن به خبری حیاتی.

طبقه، جنسیت، شغل، سن و محل زندگی در زمان بحران ناپدید نمی‌شوند؛ برعکس، اغلب پررنگ‌تر می‌شوند. خانواده‌ای که پس‌انداز ندارد اختلال اقتصادی را زودتر حس می‌کند. کسی که وسیله یا پولی برای ترک شهر ندارد انتخاب‌های محدودتری دارد. کارگری که برای دریافت دستمزد باید سر کار حاضر شود نمی‌تواند چند هفته کنار بکشد و منتظر امن‌ترشدن شرایط بماند. امنیت یک مرز سیاسی به خودی خود امنیت همه کسانی را که درون آن زندگی می‌کنند تضمین نمی‌کند.

در ایران این مسئله با حافظه رسمی جنگ هم درآمیخته است. جنگ ایران و عراق فقط در خاطره کسانی که آن سال‌ها را زندگی کرده‌اند باقی نمانده؛ در نام خیابان‌ها، دیوارنگاره‌ها، موزه‌ها، آیین‌های رسمی و زبان سیاسی نیز حضور داشته است. حکومت طی دهه‌ها مفاهیمی چون مقاومت، شهادت و ایثار را در قالب روایتی مشخص از جنگ سامان داده است. رنج آن دوران واقعی است و حافظه خانواده‌هایی که عزیزانشان را از دست داده‌اند را نمی‌توان به تبلیغات سیاسی تقلیل داد. در عین حال، هر روایت رسمی بعضی بخش‌های گذشته را برجسته می‌کند و بعضی بخش‌های دیگر را کمتر نشان می‌دهد.

هنر می‌تواند سراغ همین بخش‌هایی برود که کمتر دیده شده‌اند. «متلاطم» (۱۹۹۸) شیرین نشاط و مجموعه «گوش کن» (۲۰۱۰–۲۰۱۱) نیوشا توکلیان مستقیماً درباره یک جنگ مشخص نیستند، اما مسئله صدا، سکوت و محدودیت حضور زنان در هر دو اهمیت دارد. آوردن این آثار به بحث جنگ از آنجا معنا پیدا می‌کند که بحران برای همه از یک نقطه آغاز نمی‌شود. زنی که پیش از حمله نظامی نیز در زندگی روزانه با محدودیت حضور یا بیان روبه‌رو بوده، وارد وضعیتی کاملاً بی‌سابقه نمی‌شود. خطر تازه به فشارهایی اضافه می‌شود که از قبل وجود داشته‌اند.

درباره فقر و نابرابری اقتصادی هم همین اتفاق می‌افتد. جنگ شکاف‌های قدیمی را تعطیل نمی‌کند؛ گاهی آنها را عمیق‌تر می‌کند. به همین دلیل پرسیدن اینکه چه کسی امنیت بیشتری دارد بحثی فرعی در حاشیه جنگ نیست. پاسخ همین پرسش تعیین می‌کند چه کسی امکان رفتن دارد، چه کسی باید بماند، چه کسی زودتر کارش را از دست می‌دهد و صدای چه کسی در روایت عمومی بیشتر شنیده می‌شود.

هنر وقتی به فرد و بدن مشخص برمی‌گردد، این تفاوت‌ها را بهتر نشان می‌دهد. البته خود هنر هم در فضای بی‌طرف و خنثی تولید و دیده نمی‌شود. اثر باید جایی نمایش داده شود، کسی باید آن را انتخاب کند و مخاطبی باید آن را در چارچوبی مشخص ببیند. موزه یکی از مهم‌ترین جاهایی است که این انتخاب‌ها در آن شکل می‌گیرند.

موزه در شهری که جنگ را بیرون درهایش نمی‌گذارد

موزه در زمان جنگ وضعیتی عجیب دارد. می‌تواند جایی باشد که سرعت خبر برای مدتی کند شود. در فضای رسانه‌ای، تصاویر با سرعت از برابر چشم می‌گذرند؛ در موزه ممکن است تماشاگر چند دقیقه مقابل یک اثر بایستد. همین مکث ساده اهمیت دارد. اما موزه فقط فضایی برای نگاه‌کردن نیست. تصمیم می‌گیرد چه چیزی نمایش داده شود، چه تاریخی به یاد آورده شود و چه چیزی بیرون سالن بماند.

در سال ۲۰۲۶ نمایشگاهی با عنوان «هنر و جنگ» در موزه هنرهای معاصر تهران برگزار شد و آثاری مرتبط با جنگ و خشونت را پیش روی مخاطبان گذاشت. حضور «اف-۱۱۱» جیمز روزنکویست، اثری که با جنگ ویتنام پیوند دارد، در شهری که مخاطبانش تجربه‌ای تازه از حمله و ناامنی داشتند، خود اثر را عوض نمی‌کند، اما نگاه به آن را عوض می‌کند. کسی که چند شب قبل صدای انفجار شنیده است احتمالاً تصویری متعلق به جنگی در نیم قرن پیش را مثل تماشاگری در دوره‌ای آرام نمی‌بیند. خاطره شخصی همراه او وارد موزه می‌شود.

به این ترتیب، گذشته‌ای دور می‌تواند ناگهان بسیار نزدیک شود. اثر درباره ویتنام است، اما ذهن تماشاگر مجبور نیست در ویتنام بماند. چیزی از تهران امروز، از خبرهای چند شب قبل یا از ترسی که هنوز فروکش نکرده، وارد تجربه دیدن اثر می‌شود. موزه در چنین لحظه‌ای دیگر فقط محل نگهداری گذشته نیست؛ جایی است که تجربه امروز، معنای گذشته را دوباره فعال می‌کند.

اما انتخاب اینکه کدام گذشته وارد موزه شود، خود پرسشی سیاسی است. کدام جنگ نمایش داده می‌شود؟ کدام قربانی دیده می‌شود؟ چه تصویری اجازه پیدا می‌کند بخشی از حافظه عمومی باشد؟ حتی چیزی که روی دیوار نیست هم می‌تواند معنا داشته باشد، چون آنچه نمایش داده نشده گاهی به اندازه آثار حاضر درباره مرزهای یک روایت حرف می‌زند.

این محدودیت فقط مختص موزه‌های رسمی ایران نیست. بازار جهانی هنر نیز انتظارهای خود را از هنرمند ایرانی دارد. زن، حجاب، انقلاب، سرکوب و جنگ موضوعاتی واقعی و مهم‌اند، اما اگر به تنها دریچه نگاه به هنر ایران بدل شوند، خودشان به کلیشه تبدیل می‌شوند. هنرمند ممکن است حتی هنگام نقد یک تصویر، ناخواسته مجبور شود همان تصویری را تولید کند که مخاطب خارجی از پیش منتظر دیدنش بوده است.

بنابراین ارزش انتقادی یک اثر را نمی‌توان فقط از موضوعش فهمید. اثری که درباره جنگ یا سرکوب است لزوماً اثر انتقادی موفقی نیست. مهم است که با موضوع چه می‌کند، چه چیزی را ساده نمی‌کند و آیا برای مخاطب جایی باقی می‌گذارد که خودش ببیند و فکر کند یا همه چیز از پیش برای او توضیح داده شده است. گاهی عکس مستقیم انفجار، بعد از بارها دیده‌شدن، بخشی از قدرت نخستین خود را از دست می‌دهد؛ در حالی که تصویر دو نفر در حال صبحانه‌خوردن کنار ادوات نظامی می‌تواند جنگ را دوباره ناآشنا و آزاردهنده کند.

آنچه بعد از خاموش‌شدن صدا باقی می‌ماند

جنگ برای ارتش، دولت و رسانه به عدد نیاز دارد. باید دانست چند حمله انجام شده، خسارت چقدر بوده، چه تعداد کشتی از تنگه عبور کرده‌اند و قیمت نفت چه تغییری کرده است. بدون این اطلاعات نمی‌توان درباره ابعاد بحران حرف زد. اما هیچ جدول و نموداری همه آنچه را بر مردم گذشته در خود جا نمی‌دهد. پشت آمار کاهش صید، ایمان قرار دارد که باید بداند فردا می‌تواند قایقش را به آب بیندازد یا نه. پشت عبارت «اختلال زیرساختی» خانواده‌ای در گرمای جنوب بدون برق مانده است. پشت «وضعیت عادی تازه» نیز سروش و آدم‌های دیگری هستند که باید راهی پیدا کنند تا در کنار خطری که هنوز تمام نشده زندگی کنند.

نه ایمان نماینده همه ماهیگیران جنوب است و نه سروش نماینده همه ساکنان بندرعباس. ارزش این روایت‌ها اتفاقاً در همین فردی‌بودن آنهاست. وقتی هر آدم را به «نمونه‌ای از مردم» تبدیل کنیم، جزئیاتی را که تجربه او را واقعی می‌کنند از دست می‌دهیم. هنر هم با همین خطر روبه‌روست. اگر هر چهره را قربانی، هر زن را نماد سرکوب و هر ماهیگیر را نماینده یک طبقه بدانیم، انسان واقعی دوباره پشت معنایی که برایش ساخته‌ایم پنهان می‌شود.

خبر اما ناچار است جلو برود. حادثه امروز جای حادثه دیروز را می‌گیرد و تیتر تازه، تیتر قبلی را پایین می‌برد. بدن با این سرعت پیش نمی‌رود. ممکن است جنگ از صفحه اول کنار رفته باشد و کسی هنوز با صدایی ناگهانی از خواب بپرد. ممکن است آتش‌بس اعلام شده باشد و خانواده‌ای همچنان نداند بازگشت به خانه امن است یا نه. ممکن است بازار دوباره باز شود، اما قایقی که از بین رفته با بازشدن بازار برنمی‌گردد.

حافظه جنگ در همین فاصله میان سرعت خبر و کندی بدن شکل می‌گیرد. کسی که حمله‌ای را تجربه کرده، صدای بعدی را همان‌طور نمی‌شنود که پیش از آن می‌شنید. خیابان ممکن است همان خیابان باشد و ساختمان‌ها هم سر جای خود باشند، اما تجربه مکان عوض شده است. انتظار به آن اضافه شده؛ انتظار اینکه چیزی دوباره اتفاق بیفتد.

هرمز در اینجا دیگر فقط نام یک تنگه نیست. زندگی در این منطقه می‌تواند میان رفتن و ماندن، کارکردن و منتظرماندن، دریا رفتن و کنار ساحل ماندن معلق شود. آدم باید برای فردا برنامه بریزد، هرچند نمی‌داند چند ساعت بعد چه خواهد شد. باید تصمیم بگیرد، در حالی که اطلاعاتش ناقص است. باید خطر را جدی بگیرد و در همان حال، برای اینکه بتواند روزش را بگذراند، گاهی به چیزی جز خطر فکر کند.

سروش همین تناقض را زندگی می‌کند. قرار نیست از او قهرمان ساخته شود. او انسانی است که باید میان آگاهی از خطر و نیاز به ادامه زندگی تعادلی موقت پیدا کند. ایمان هم با تناقض دیگری روبه‌روست: دریایی که نانش را می‌دهد، در همان حال می‌تواند ناامن باشد. نمی‌توان به‌سادگی به او گفت به دریا نرود، همان‌طور که نمی‌توان ماندنش را فوراً «مقاومت» نامید. بسیاری از تصمیم‌های زمان جنگ انتخاب میان خوب و بد نیستند؛ انتخاب میان چند امکان محدودند که هیچ‌کدام مطلوب نیست.

آثار هنری این مقاله نیز اگر در یک شعار خلاصه شوند، بخش مهمی از نیروی خود را از دست می‌دهند. خاک سرخ هرمز در اثر گودرزی، تصاویر متحرک سکندر، زندگی روزانه زوج دشتی و فرش بریده مشیری هرکدام از جایی متفاوت به مسئله نزدیک می‌شوند. یکی از رابطه بدن و مکان حرف می‌زند، دیگری تاریخ قدرت را وارد جغرافیا می‌کند، یکی جنگ را کنار زندگی خانگی می‌نشاند و دیگری به جای خالی‌ای نگاه می‌کند که خشونت بر جا می‌گذارد. کنار هم دیدن آنها نشان می‌دهد جنگ یک تصویر واحد ندارد. ممکن است صدایی باشد که شب شنیده می‌شود، قایقی که صبح از ساحل جدا نمی‌شود، خاکی که از صورت پاک نمی‌شود یا جای خالی چیزی که زمانی جزئی طبیعی از زندگی بوده است.

ارزش هنر در برابر جنگ شاید در همین باشد که نگذارد انسان پشت واژه‌های بزرگ گم شود. هرمز روی نقشه خط باریکی میان دو پهنه آب است؛ برای بازار انرژی مسیر عبور نفت و برای محاسبات نظامی نقطه‌ای حساس. اما همین هرمز خانه آدم‌هایی است که صبح بیدار می‌شوند، به دریا نگاه می‌کنند، قیمت ماهی را حساب می‌کنند، خبر می‌خوانند و نگران صدایی می‌شوند که معنایش را نمی‌دانند. هیچ‌کدام از این تصویرها دیگری را باطل نمی‌کند؛ مشکل وقتی پیش می‌آید که فقط یکی از آنها دیده شود.

به همین دلیل شاید دشوارترین پرسش هنر در زمان جنگ، صرفاً این نباشد که ویرانی را چگونه نشان بدهد. تصویر ویرانی فراوان است. دشوارتر، دیدن کسی است که پس از ویرانی باید روزش را ادامه دهد؛ نه به عنوان قربانی نمونه، قهرمان ملی یا عددی در گزارش خسارت، بلکه به عنوان انسانی که باید صبح بیدار شود و در همان شهر و همان گرما دوباره تصمیم بگیرد امروز چه کند.

زندگی پس از بحران دقیقاً از همان نقطه‌ای که متوقف شده بود ادامه پیدا نمی‌کند. دانشی به آن اضافه شده است: آگاهی از اینکه امر معمول تا چه اندازه شکننده است. برق می‌تواند قطع شود، راه می‌تواند بسته شود، قایق می‌تواند از بین برود و یک شب عادی ممکن است ظرف چند دقیقه شکل دیگری پیدا کند. آتش‌بس شاید زمان عملیات نظامی را متوقف کند، اما بدن و حافظه تقویم خودشان را دارند. اضطراب با اعلامیه رسمی تمام نمی‌شود.

اگر هنر بتواند چیزی از این فاصله را نگه دارد، شاید مهم‌ترین سهمش همین باشد. نه اینکه جنگ را برای ما توضیح بدهد یا از رنج معنایی آرام‌بخش بسازد، بلکه نگذارد آنچه بر زندگی آدم‌ها گذشته با تغییر تیترها محو شود. تنگه هرمز در این معنا جایی است که تاریخ بزرگ سیاست جهانی بارها از میان زندگی‌های بسیار معمولی عبور کرده است. برای فهم آن کافی نیست مسیر نفتکش‌ها را روی نقشه دنبال کنیم؛ باید کسانی را هم دید که کنار همان آب زندگی می‌کنند و پس از آنکه دوربین‌ها و خبرها به جای دیگری رفته‌اند، همچنان باید با آنچه باقی مانده زندگی کنند.

منابع روایت‌ها: روایت سروش بر اساس گزارش دیپا پرنت در گاردین، منتشرشده در ۲۲ ژوئیه ۲۰۲۶، نوشته و تحلیل شده است. «سروش» نام مستعاری است که در همان گزارش برای محافظت از هویت مصاحبه‌شونده به کار رفته و این گفت‌وگو مصاحبه نویسنده مقاله یا رادیو زمانه نیست. روایت ایمان نیز بر اساس گزارش تحقیقی فاطمه کریم‌خان با عنوان فارسی «جنوب ایران در حال ویران شدن است» در مجله New Lines، منتشرشده در ۲۷ ژوئیه ۲۰۲۶، نوشته و تحلیل شده و حاصل مصاحبه مستقیم نویسنده مقاله یا رادیو زمانه نیست.

این مقاله تحولات و منابع منتشرشده تا سوم اوت ۲۰۲۶ را در نظر گرفته است.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.